اخبـــار

رزمنده ابولفضل فخر الاسلام

عکس پرسنلی ابولفضل فخر الاسلام

محل تولد: اراک

  • زندگی نامه
  • خاطرات

حاج ابوالفضل فخرالاسلام در سال 1342 همزمان با میلاد پیامبر اکرم (ص) و امام جعفر صادق (ع) در 17 ربیع الاول در یک خانواده مذهبی و کشاورز به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی تا دیپلم را در کمیجان سپری کرد و از تابستان 1360 به عنوان مسئول فرهنگی در جهاد سازندگی مشغول خدمت شد و در زمستان همان سال به جبهه های حق علیه باطل اعزام گردید و با 25 ماه حضور در جبهه‌‌ها و شرکت در عملیات‌های مختلف، در عملیات رمضان به افتخار جانبازی نايل آمد.
پس از بازگشت از جبهه‌ فرمانده ستاد مقاومت کمیجان شد و به علت شدت علاقه به فعاليت‌هاي فرهنگی از سال 63 به استخدام آموزش و پرورش درآمد و از همان موقع معاون پرورشی آموزش و پرورش شهرستان کمیجان گردید و با حفظ سمت مسئول انجمن اولیاء و مربیان و ستاد پشتیبانی جبهه و جنگ شهرستان را نیز بر عهده داشت، به طوری که علاوه بر آنها پنج مسئولیت دیگر را همزمان به عهده داشت.
خدمات شایان و چشمگیر وی در حوزه‌های مختلف موجب تحولات فرهنگی در شهرستان محروم کمیجان گردید.
در سال 1366 راهی دانشگاه فردوسی مشهد شد و با معدل بالا در سال 69 دوره کارشناسی را به پایان رساند و از سال 70 در دانشگاه اصفهان در مقطع کارشناسی ارشد مشغول به تحصیل گردید و با یک تیم فعال کتاب ارزشمند «المفردات راغب اصفهانی» را از چندین کشور جمع‌آوري و تصحیح نمودند كه این کار تا سال 74 به طول انجامید و در همان سال به عنوان دبیر نمونه کشوری برگزیده شد.
پس از اخذ فوق لیسانس راهی اراک شد و تاكنون در آموزش و پرورش و ارگان‌های مختلف و دانشگاه مشغول خدمت رسانی فرهنگی می‌باشد.
وی در طول 27 سال گذشته به عنوان مدرس آموزش خانواده موجبات دلگرمی و استمرار بسیاری از خانواده‌ها را فراهم نموده است.
وی از سال 76 با گذراندن دوره عالی سیاسی به عنوان مدرس سیاسی استان انتخاب شد كه از آن سال تاکنون در جلسات پرسش و پاسخ سیاسی به روشنگری افکار عمومی می پردازد.
وی صاحب امتیاز و مدیرمسئول هفته نامه شمس ولایی و  آفتاب کمیجان بوده و توانسته است علاوه بر اطلاع رسانی و آگاهی بخشی و امیدآفرینی نقش بسزایی در تقویت نظام و ولایت داشته باشد و همواره مسیر روشن و صراط مستقیم ولایت خط مشی وی بوده و به هیچ حزب و جناحی وابستگی نداشته است.
وی دارای مقالات چاپ شده استانی، ملی و بین المللی در کنگره ‌ها و همایش‌ها بوده و بیش از چهارصد مقاله وی نیز در مطبوعات به چاپ رسیده و صاحب 25 عنوان تألیف در حوزه‌های علوم قرآنی، ادبیات عرب و دفاع مقدس می باشد.
در سوابق وی عضویت در شورای فرهنگ عمومی استان مركزي و شهرستان کمیجان و اتاق فکر صدا و سیمای استان، شورای آموزش و پرورش شهرستان کمیجان، خانه مطبوعات استان، ستاد دهه فجر استان و... ثبت شده است.
لازم به ذکر است خانواده فخرالاسلام در سال 89 به عنوان خانواده نمونه کشوری انتخاب گرديده و از سوی رییس جمهور محترم و وزیر محترم آموزش و پرورش مورد تقدیر قرار گرفتند.
ثمره‌ي همكاري وي با بنياد حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس استان مركزي چاپ هشت عنوان كتاب در حوزه‌ي دفاع مقدس مي‌باشد.

 

- صدور كارت شناسايي و تعيين محل دفن - تعيين واحد خدمت - نامه جهاد سازندگي استان مركزي - فعال كردن عقيدتي سياسي يگان - داير كردن جلسه قرآن - آغاز عمليات بيت المقدس - رفتن به اهواز - خرمشهر را خدا آزاد كرد - انتقال تيپ به جنوب - اعزام رزمندگان به لبنان - عمليات رمضان - مسئوليت عقيدتي سياسي گردان - آغاز عمليات - موضوع اسارت - انتقال به اهواز - گوش‌درد دائمي - بازگشت به جبهه جهت مشارکت در مرحله دوم عمليات - فرماندهي سيد جلال - تحويل گرفتن خط - حضور در سنگر رزمندگان - فعال كردن يگان مخابرات - جیپ موشک - اعزام روحاني - انتقال به عقيدتي، سياسي لشگر - ماجراهای یک روز سرکشی - رفتن به داخل قير - شركت در عمليات والفجر يك - آغاز عمليات والفجر يك - دفع حمله عراق به شلمچه - کمبود نیرو در خرمشهر - برگزاري نماز جماعت - شركت در نماز جمعه آبادان - دهه فجر در جبهه - ماه رمضان در جبهه - اعزام به عنوان مبلّغ - محرم در جبهه - شهردار سنگر - بازگشت به كميجان و قبول فرماندهي ستاد مقاومت بسيج - ورود به آموزش و پرورش - سهم ناچيز و سخن پاياني - جمع بندی فعالیت‌های جانباز فرهنگی

صدور كارت شناسايي و تعيين محل دفن
پس از گذراندن دوره آموزشی، در فروردین 1361 به وسیله قطار راهی جبهه‌های جنگ شدیم و ما را در  هفت تپه پیاده کردند و از آنجا به وسیله ماشین های جنگی به منطقه آزاد شده عملیات فتح المبین بردند و به چشم خودمان عظمت کار رزمندگان اسلام را مشاهده نمودیم. پس از گذشتن از این  مناطق به مقر و محل استقرار يگان مربوطه رسيديم و ما را به سنگري معرفي كردند.
در آنجا اطلاعات اوليه و پرسنلي را از ما گرفتند و كارت شناسايي عكس‌داري دادند كه مي‌بايست در آن، محل دفن هم مشخص مي شد.
وجود اين مطلب در كارت موجب تعجب دوستان گرديد، اما من از قبل محل دفن خودم را تعيين كرده بودم و آن قبرستان شيخان در قم در جوار حرم حضرت معصومه(س) بود، چرا كه هر وقت به زيارت آن حضرت مي‌رفتم، سري هم به قبرستان شيخان مي‌زدم و از كثرت حضور مؤمنان در آن مكان آرزو مي‌كردم اي كاش انسان در اينجا و در جوار حرم كريمه اهل‌بيت(ع) دفن شود كه هم مورد عنايت آن حضرت قرار گيرد و هم مورد عنايت مؤمنان كه همه براي انسان فاتحه بخوانند و طلب مغفرت نمايند.
علاوه بر كارت شناسايي يك عدد پلاك نيز به همه مي‌دادند كه شماره رمز پرسنلي او محسوب مي‌شد و هميشه بايد بر گردن فرد آويزان بود زيرا حتي اگر كسي مي‌سوخت، باز هم آن پلاك از بين نمي رفت.
تعيين واحد خدمت
تقسيم بچه‌ها به گونه‌اي صورت گرفت كه تقريباً همه از يكديگر جدا و پراكنده شدند و هر چند نفر به يك واحد از لشگر ثامن‌الائمه‌(ع) افتادند. از بچه‌هاي اراك من، سيدجلال، عبدالرضا و علي به واحد مخابرات افتاديم، مجتبي به واحد موشكي و پدافندي افتاد و ايرج به امور پرسنلي و عليرضا به گروهان 3 رفت و اين فقط نيروهاي گردان 178 بود.
مخابرات واحد خدمت سخت و پرزحمتي بود، ولي بچه هاي قديمي ملاحظه ما را داشتند تا كار را ياد بگيريم. گروه ما خيلي زود امور را به دست گرفتند و واحد مخابرات عملاً به دست بچه هاي اراك افتاد و كار سخت و طاقت فرساي ما آغاز شد.
طاقت‌فرسا از اين جهت بود كه تمام ارتباط يگان‌هاي زيرمجموعه و حتي بالادستي بوسيله سيم ‌کشی زميني انجام مي‌شد و ضرورت ارتباط يگان‌ها در همه ساعات شبانه روز موضوع انكارناپذيري بود. به همين جهت، هر زمان كه با اصابت گلوله‌هاي توپ، تانك، خمپاره و حتي تركش آنها؛ سيم قطع مي شد و ارتباط با واحد زيرمجموعه مربوطه قطع مي‌گشت، وظيفه بچه‌هاي واحد مخابرات بود كه بلافاصله محل قطع سيم را پيدا نموده، آن را وصل نمايند.
 اين كار اگر در روز بود مشكلات خاص خود را داشت،  گرماي شديد و بحث تشنگي مفرط و در معرض ديد دشمن قرار گرفتن ازجمله مشكلات روز بود و اگر در شب بود، باز يكسري گرفتاري از جمله تاريكي مطلق، ناهمواري زمين و وجود چاله‌هاي حفرشده بر اثر اصابت گلوله‌هاي توپ، تانك، كاتيوشا، خمپاره و افتادن در آنها و ... ايجاد مي‌شد.

نامه جهاد سازندگي استان مركزي
هنوز مدت زمان زيادي از حضور من در جبهه نگذشته بود و از اينكه خداوند اين توفيق را به من داده بود، بسيار سپاسگزار بودم، من از كارم لذت مي بردم و بعنوان يك رزمنده ساده خدمت مي‌كردم و دوست نداشتم كسي از سابقه و توانايي‌هاي فرهنگي من مطلع شود و بچه هاي اراك هم در اين باره توجيه بودند ولي روند كار چنين پيش نرفت و از قسمت عقيدتي، سياسي تيپ به واحد اطلاع داده بودند كه فلاني به تيپ بيايد.
وقتي به آنجا رفتم اولين حرف آنها اين بود: شما كه هستي و در اينجا چه مي كني؟
در جواب گفتم: بنده ناچيز خداوند و يك رزمنده ساده، اگر خدا قبول كند.
گفتند: آب در كوزه و ما تشنه لبان مي گرديم!
گفتم: منظورتان چيست؟
گفتند: شما يك نيروي فرهنگي توانمند هستيد و ما از آن بي‌خبر بوديم.
گفتم: خلاف به عرض رسانده‌اند.
گفتند: نخير آقا! سپس نامه جهاد سازندگي استان را نشان دادند كه در پرونده‌ام بود و تقاضاي مأمور نمودن ما را داشتند.
وقتي موضوع لو رفت، آنها تقاضا كردند كه به عقيدتي، سياسي تيپ بروم ولي قبول نكردم و سرانجام به توافق رسيديم در همان يگان محل خدمت علاوه بر وظيفه اصلي كارهاي عقيدتي، سياسي را هم انجام بدهم.

فعال كردن عقيدتي سياسي يگان
با قبول مسئوليت عقيدتي سياسي يگان، علاوه بر وظيفه اصلي، سعي كردم در يگان محل خدمت تحولي ايجاد كنم.
سنگر بزرگي را براي نمازخانه و كارهاي تبليغي آماده كرديم ولي در بيشتر مواقع به خاطر آرام بودن اوضاع، نماز جماعت در فضاي باز اقامه مي‌شد و علاوه بر اينكه امام جماعت يگان بودم در بين صلاتين به بيان احكام و احاديث و اخلاق اسلامي هم مي‌پرداختم. در فضايي كه از بركت همين جلسات ايجاد شده بود، همه نيروهاي مافوق و زيردست همچون برادر با يكديگر صميمي شده بودند و محبت در بين نيروهاي يگان موج مي‌زد. همين فضاي معنوي و محبت آميز دنيايي براي رزمندگان ايجاد كرده بود كه گويا در ميان اعضاي خانواده خود هستند و تنهايي و غربت در ميان آنها احساس نمي‌شد.

داير كردن جلسه قرآن
يكي از كارهاي ديگر، داير كردن جلسات قرائت قرآن بود كه معمولاً بعد از نماز مغرب در سنگر نمازخانه انجام مي‌گرفت و استقبال از آن از سوي رزمندگان چشمگير بود. در اثناي قرائت قرآن و يا در پايان آن برخي آيات ترجمه و توضيح داده مي شد و البته در كنار قرائت قرآن، كتب اسلامي كه از سوي مردم و مسئولان فرهنگي به يگان اهداء شده ‌بود نيز در اختيار رزمندگان قرار مي‌گرفت كه به صورت گردشي مطالعه و به نمازخانه برمي گرداندند.

آغاز عمليات بيت المقدس
حدود يك ماه از حضور ما در جبهه مي‌گذشت كه عمليات بزرگ بيت‌المقدس در جبهه جنوب آغاز شد. مأموريت تيپ ما اجراي عمليات ايذايي و مشغول كردن دشمن در منطقه عمومي رقابيه بويژه تپه هاي 182 بود كه اين عمليات بسيار با موفقيت انجام گرفت و در پيروزي و ايصال به هدف عمليات بيت المقدس بسيار تأثيرگذار بود. در اين عمليات تعداد شهداي ما كمتر ولي تعداد مجروحان بالا بود.
انجام اين عمليات در منطقه گرمسيري و به علت مشكلات آبرساني و كمبود آب، رزمندگان را به ياد تشنگي امام حسين(ع) و ياران باوفايش در روز عاشورا مي‌انداخت و البته چند نفري از عزيزان هم به همين دليل شربت شهادت نوشيدند.

رفتن به اهواز
تقريباً مرحله دوم عمليات بيت المقدس به پايان رسيده بود و پيروزي‌هاي چشمگير رزمندگان اسلام موجب خوشحالي همه مردم عزيز ايران اسلامي و موجب بهت و حيرت جهانيان شده بود، ولي خرمشهر همچنان در اشغال دشمن بود. در همين ايام به اهواز رفتم، در آنجا در يكي از مطبوعات تيتر عجيبي را ديدم كه نظرم را جلب كرد و آن اين بود كه از قول شهيد صياد شيرازي نوشته بود: «من خرمشهر را آزادشده مي بينم» كه اين عبارت از زبان مردي مخلص و اميري فداكار بارقه‌ي اميد را در دل من زنده كرد و با اطمينان بيشتري چشم به نتيجه اتفاقات روزهاي آينده دوختم و بلافاصله مرحله سوم عمليات بيت‌المقدس آغاز و  بعد از آن مرحله بود که خرمشهر آزاد شد.

خرمشهر را خدا آزاد كرد
اگر كسي موقعيت استراتژيك خرمشهر را درك مي‌كرد و از استحكامات ايجادشده در بيرون و درون شهر اطلاع دقيق داشت و از تعداد نيروها و سلاح‌هاي سبك و سنگين و طرح‌هاي حفاظتي دشمن خبر داشت و از اصول نظامي و جنگ‌ها آگاه و كارشناس موضوع بود، بطور قطع و يقين نظر مي داد كه امكان آزادسازي خرمشهر وجود ندارد و به همين خاطر بود كه صدام گفته بود: «اگر ايرانيان خرمشهر را بگيرند، من كليد بصره را به آنها مي‌دهم.»
با اين اوصاف وقتي اراده الهي پشت اقدام رزمندگان قرار مي‌گيرد آنها مي‌توانند خرمشهر عزيز را از دست بعثيان متجاوز خارج و آزاد نمايند و اين چنين بود كه آن مقتداي پير و امام امت با نگاه عميق ديني و عرفاني پيام  دادند كه: «خرمشهر را خدا آزاد كرد» و به جرأت مي گويم كه اين عبارت درس بسيار بزرگي در بحث توحيد و ارتقاء شناخت و معرفت رزمندگان بود و تحول عميقي در روح و روان آنها ايجاد كرد.

انتقال تيپ به جنوب
پس از آزادسازي خرمشهر تيپ ما به جبهه جنوب رفت و در منطقه عمومي خرمشهر مستقر گرديد.
رفت و آمدهاي فرماندهان و اعزام گروه‌هاي شناسايي و آماده نگهداشتن نيروها خبر از يك عمليات بزرگ در آينده نزديك مي‌داد. تقريباً اكثر بچه‌ها متوجه شده بودند كه عملياتي در پيش است ولي توجيه فرماندهان چنين بود كه حساسيت خرمشهر عامل اين آمادگي مي‌باشد.

اعزام رزمندگان به لبنان
وقتي كه فرماندهان ايران خود را براي حمله‌اي بزرگ آماده مي‌كردند، رژيم صهيونيستي از زمين و هوا و با امكانات وسيع و پيشرفته به لبنان حمله كرد. در اين زمان جمهوري اسلامي ايران با اتخاذ تصميم اعزام نيرو به لبنان به سرعت عده اي را هم به اين كشور فرستادند و همين موضوع داغ‌ترين خبر در جبهه ها بود، طوري كه بسياري از نيروهاي ارتش و سپاه براي اعزام ثبت نام كردند. در آن زمان كه هيجان حاكم بود ما هم جزء ثبت نام كنندگان بوديم ولي بزودي فرماندهان جنگ متوجه شدند كه اين موضوع يك دام براي ايران بوده است.
مي‌گويند در همان زمان شهيد صياد شيرازي كه به سوريه سفر كرده ‌بود، از شواهد و قراين و بررسي‌هاي تيزبينانه خود مي فهمد كه پرداختن به لبنان و غافل شدن از صدام و رژيم بعثي عراق دامي براي ايران است و نظر خود را در اين خصوص به محضر امام راحل(ره) مي‌رساند و حضرت امام(ره) نيز فرمان بازگشت نيروها را از لبنان صادر مي‌نمايند.
راه قدس از كربلا مي گذرد
با صدور فرمان امام (ره) و تعيين استراتژي جديد، شور و هيجان عجيبي در جبهه‌ها ايجاد گرديد و آقاي آهنگران نيز براي جا انداختن موضوع، نوحه‌ي « راه قدس از كربلا مي‌گذرد» را با شور و احساس زايدالوصفي در ميان رزمندگان اسلام اجرا كرد كه بسيار مؤثر بود.
هرچند ايران از اين دام رهيد، اما صدام از يك ماه غفلت، نهايت استفاده را كرد و با كمك طراحان اصلي جنگ و رژيم صهيونيستي دژهاي مثلثي «مدل اسرائيل» را در  جبهه‌های جنوب ايجاد  نمود.
عمليات رمضان
عمليات رمضان اولين عمليات برون مرزي بزرگي بود كه با همكارى مشترك سپاه و ارتش براى تعيين سرنوشت جنگ در تاريخ 23  تير ۱۳۶۱ مصادف با ۲۱ (رمضان ۱۴۰۲ه. ق) آغاز شد.
تعيين سرنوشت جنگ با توجه به برتري جمهوري اسلامي در جبهه‌هاي عملياتي و صوري بودن شعار صلح صدام و عدم تغيير در رفتار دشمن، ضرورت اجراي اين عمليات را تأييد مي‌كرد. از اين رو هدف اصلي ايران از ورود به خاك عراق و ادامه جنگ پس از عمليات بيت المقدس و فتح خرمشهر وادار كردن مجامع بين المللي به تنبيه متجاوز  بود.
نتيجه اینکه ايران براي اجراي عملياتي كه سرنوشت جنگ را مشخص كند چاره اي جز ورود به خاك عراق نداشت و وقتي كه مجوز لازم از امام خميني(ره) اخذ شد، منطقه شلمچه و بصره تا طلائيه براي حمله نهايي برگزيده شد كه در صورت تصرف بصره و يا نزديك شدن به آن و يا قطع جاده هاي مواصلاتي دشمن، كار رژيم بعث عراق تمام و يا بحراني خواهد شد و به هر خواسته ايران تن خواهد داد.
عمليات رمضان در 5 مرحله انجام گرفت و توانست به نيروها و ادوات دشمن تلفات سنگيني وارد نمايد، ولي آمادگي بالا و شدت مقاومت دشمن، امكان دستيابي به اهداف عمليات را از نيروهاي ايران گرفت و رزمندگان اسلام كه در برخي محورها تا 18 كيلومتري و حتي نزديكي بصره رسيده بودند، ناچار به عقب نشيني شدند.

مسئوليت عقيدتي سياسي گردان
قبل از شروع عمليات رمضان مسئوليت عقيدتي سياسي گردان به عهده من نهاده شد، ولي شرط كردم پست نظامي خود يعني خدمت در واحد مخابرات و مخصوصاً سمت بي‌سيم‌چي عمليات را كه داراي حساسيت خاصي بود را هم داشته ‌باشم.
غروب شب حمله حال و هواي بچه ها وصف ناشدني بود و عشق و علاقه آنها به اسلام و دفاع از آن و تنبيه دشمن متجاوز در آن ساعت‌ها كاملاً احساس مي‌شد. آنها يكديگر را در آغوش مي‌كشيدند و از همديگر حلاليت مي‌طلبيدند و از همه مهمتر از يكديگر قول مي‌گرفتند كه اگر هركدام شهيد شدند، براي ديگري شفاعت كنند و برخي هم به يكديگر مي‌گفتند: «تو نور بالا مي زني پس حتماً هواي ما را داشته باش!»
در همين حال و هوا بوديم كه يك گلوله كاتيوشاي دشمن در نزديكي ما به زمين اصابت كرد و دود و خاك همه جا را فرا گرفت، اما وقتي اوضاع عادي شد، چند نفري تركش خورده بودند و يكي از دوستان به نام شهيد حجاري نيز به ملكوت اعلي پيوست.
رزمندگان پس از غروب آفتاب به نماز و عبادت پرداختند و پس از صرف شامي مختصر، آرام آرام از محل استقرار به سمت خاکریزهای خط مقدم جلو رفتند و گوش به فرمان و دستور  فرماندهان، جهت آغاز عملیات ماندند.

آغاز عمليات
مرحله اول عمليات در يك شب عزيز - شب قدر در ماه مبارك رمضان- آغاز شد و روحيه بالا و معنويت وصف ناپذير رزمندگان باعث شد كه هجوم برق آسايي به سمت دشمن داشته باشند و همانطور كه اشاره شد در برخي جبهه ها تا نزديكي بصره هم پيش رفتند و در قسمت شمالي و بالاتر از پاسگاه زيد نيز توانستند خط دشمن را درهم بشكنند و كيلومترها جلو بروند ولي وقتي كه روز فرا رسيد و گرماي تابستان خود را نشان داد؛ كمبود آب و غذا مشكلاتي ايجاد نمود و دشمن هم با تمام امكانات و با صدها تانك و نفربر در تاريخ 24/4/1361 پاتك سنگيني را آغاز كرد.
گلوله باران تانك‌هاي دشمن و آتشباري شديد توپخانه، غوغايي ايجاد كرد كه باعث زمين گير شدن رزمندگان اسلام در قسمت شمالي كه ما حضور داشتيم شد. تعداد زخمي‌ها بر اثر تركش گلوله‌هاي توپ و تانك بسيار زياد بود و انتقال آنها به پشت جبهه امكان نداشت و يا به كندي انجام مي‌گرفت. وضعيت خيلي به هم ريخته بود و بچه‌ها كم كم خودشان را به پشت دژ يا داخل كانالي كه در وسط دژ كنده شده بود، مي‌رساندند.
برای مدیریت گردان و هماهنگی نیروها و تقویت روحیه بچه‌ها و کاهش تعداد زخمی ‌ها راهکارهای زیادی را به کار بستیم و حضور آرپی چی زن‌های شجاع در مقابل تانک‌های دشمن که برای ساعاتی باعث توقف آنها شده بودند، فرصت جاگیری نیروها را در جان پناه‌ها مي‌داد.

مجروحيت و افتخار جانبازي
در همين وضعيت به هم ريخته كه گلوله از زمين و هوا مي‌باريد و ما هم به همراه فرمانده به هماهنگي اوضاع مشغول بوديم و خيلي جلو رفته ‌بوديم، ناگهان گلوله خمپاره دشمن در كنار ما به زمين خورد و بر اثر تركش آن من از ناحيه دست و پاي راست مجروح شدم و پرده هاي هر دو گوشم نيز آسيب ديد.
در همين موقع هليكوپتر دشمن هم بالاي سر ما حاضر شد ولي بر اثر تيراندازي بچه ها، مسيرش را كج كرد و رفت. فرمانده با بي سيم سيد ‌جلال را خواست تا كار را ادامه دهد و مرا هم به عقب منتقل كردند.

موضوع اسارت
چون اسم ما در بي سيم زياد رد و بدل مي شد و موضوع مجروحيت ما با رمز اكبر و مكان هم خاك عراق اعلام شد، دشمن رمز را اشتباه فهميده ‌بود، در نتيجه فرداي آن روز راديو عراق اسم ما را جزء اسراء اعلام مي‌كند و اين خبر را فردي در ديزآباد شنيده و به آقاي «قياسعلي شاهوردي» كه كاسب بود و برادرش مفقودالاثر شده بود، رسانده و گفته ‌بود كه برادر تو، ابوالفضل كميجاني، اسير شده است.
آقاي شاهوردي وقتي از آن روستا به كميجان برمي گردد خيلي محرمانه موضوع را با برادر بزرگم حاج حسن در ميان مي‌گذارد. گرچه او تلاش مي‌كند موضوع را پنهان نگا‌ه‌دارد ولي از گريه ها و اشك چشمانش، همه باخبر مي شوند و تقريباً در كل كميجان شايع مي گردد.

انتقال به اهواز
پس از انتقال به پشت جبهه و پانسمان اوليه ما را با مجروحان ديگر به بهداري تيپ و از آنجا به بيمارستاني در اهواز منتقل كردند. معالجات اوليه انجام شد و پس از خارج كردن تركش و عمل جراحي پانسمان نهايي صورت گرفت و بوسيله آمپول هاي آرام بخش دردها كاهش يافت، ولي آسيب ديدگي پرده گوش ها سرگيجه شديدي را ايجاد كرده بود و در آن زمان دارو و درمان خاصي هم نداشت.

گوش‌درد دائمي
از همان زمان آسيب ديدگي پرده گوش‌هايم خيلي اذيت مي‌کند و سرگيجه شديدي داشته و دارم. اين درد همواره با من بوده و در طول بيست و نه سال گذشته پرده گوش‌هايم ترميم و مجدداً پارگي در آنها ايجاد شده است، يعني با يک صداي شديد از نزديک يا بوق ناگهاني مجدداً پرده گوشم پاره مي‌شود.
يک بار در سال 1380 در امارات پرده گوش چپم از قسمت تحتانی پاره ‌شد که ديگر قابل ترميم نبود و هرچه در داخل و خارج از کشور هم به دکترهاي متخصص مراجعه کردم، تضميني براي جراحي بدون خطر ندادند.
نتيجه اينکه در طول همه اين سال‌ها اگر يک قطره آب وارد گوشم شود، باعث عفونت و به دنبال آن درد شديدي ايجاد مي‌شود و اين عفونت و درد در دو سال مأموريت امارات به خاطر گرما و شرجي‌بودن هواي آنجا خيلي شديد بود.

بازگشت به جبهه جهت مشارکت در مرحله دوم عمليات
چند روزي که در بيمارستان بستري بودم، تعدادي از فرماندهان و بچه‌هاي عقيدتي، سياسي و رزمندگان براي ملاقات آمدند و خبر از آغاز مرحله دوم عمليات در چند روز آينده دادند. با توجه به حساسيت جايگاه عقيدتي سياسي در حمله و حضور من در گردان، اصرار کردم که بايد به جبهه برگردم. رييس بيمارستان لشکر که دکتر معالج من بود، گفت: «اين سرگيجه‌اي که در شما وجود دارد باعث مي‌شود ندانسته زير قطار و يا ماشين بروي و اصلاً به جبهه هم نمي‌رسي!»
به هر حال به دکتر گفتم اگر مرا ترخيص نکني، از بيمارستان فرار مي‌کنم كه ناچار برگ ترخيصم را امضاء کرد و خودم را به مرحله دوم عمليات رساندم.
فرماندهي سيد جلال
وقتي از بيمارستان براي مرحله دوم عمليات برگشتم، متوجه شدم فرمانده گردان به خاطر مشکلات خانوادگي، به مرخصي رفته و شخصي جانشين وي شده که توانايي لازم را ندارد. وقتي که پاتک سنگين دشمن آغاز شد، ديدم وي نمي‌تواند کارها را مديريت کند و گروهان هاي عمل کننده را هماهنگ نمايد. خيلي با احترام او را به سنگر هدايت کردم و عملاً گردان را تحويل سيد جلال دادم كه الحق والانصاف سيد جلال حسيني اراكي عمليات را به خوبي هدايت کرد و بر اثر فرماندهي وي موفقيت‌هاي چشمگيري بدست آمد و کارش مورد شگفتي همگان شد، اما علی‌رغم رشادت‌های رزمندگان، در مرحله دوم هم نتوانستیم به اهداف عملیات دست پیدا کنیم و مرحله سوم و ...  نیز به همين منوال سپري شد و پایان عملیات اعلام گردید.

تحويل گرفتن خط
پس از مدتي استراحت، تيپ ما با سه گردان پياده، از خرمشهر تا جبهه شلمچه و پاسگاه زيد را تحويل گرفت و اين جبهه ها بخاطر حساسيت خرمشهر و شلمچه به تيپ ما كه به دلاوري و شجاعت معروف بود سپرده شد. مقدار طولي خط هر يگان تعيين گرديد و نيروها با سنگرسازي در محل تعيين شده استقرار يافتند، ولي گسترش طولي خط باعث شده بود كه فاصله سنگرها زياد باشد اما چاره اي نداشتيم چرا كه كم كم بيشتر نيروهاي سپاه و ارتش براي انجام عمليات‌هاي بزرگ به جبهه هاي مركزي گسيل مي شدند.

حضور در سنگر رزمندگان
بعد از استقرار يگان‌ها و مشخص شدن برنامه آتي گردان و تيپ كه خطّ نگهداري خرمشهر تا شلمچه و نزديكي‌هاي پاسگاه زيد را به عهده گرفت، يك برنامه كاري تدوين كرديم؛ چرا كه رزمندگان در اين مقطع به دليل استقرار در يك مكان و نداشتن تحرك، نياز به برنامه‌هاي ويژه‌ي عقيدتي، سياسي داشتند. تقريباً در همه گروهان‌هاي خط مقدم و گروهان اركان و مقر گردان و موتوري و ... سنگر نمازخانه را راه انداختيم. رابطين عقيدتي، سياسي يگان‌ها در جلسه ای نسبت به وظايفشان در اين مقطع توجيه شدند و به نوبت براي يگان‌ها روحاني هم مشخص كرديم. با توجه به مسئوليت عقيدتي سياسي گردان كه به عهده من بود، همه روزه و حتي شب‌ها بعد از انجام وظايف اصلي در مخابرات، به يگان‌ها سر مي‌زدم و در سنگرهاي مختلف كنار بچه ها حضور پيدا مي‌كردم و علاوه بر گپ و گفت با رزمندگان، در جهت اهداف و برنامه ها كه همان تقويت روحيه‌ي رزمندگان و توجه به معنويات بود، نيز كارها را پيش مي‌برديم.

فعال كردن يگان مخابرات
يگان مخابرات گردان با نقل مكان كارش چند برابر مي‌شد، جمع آوري سيم ها و مشكلات استقرار و سيم‌كشي به همه يگان‌هاي تابعه در روي زمين، تنها بخشي از كار بچه‌هاي مخابرات بود. من هم علاوه بر مسئوليت عقيدتي سياسي گردان، دوشادوش بچه هاي مخابرات فعاليت مي‌كردم. كار سيم‌كشي يگان‌ها از خرمشهر تا شلمچه كه به عهده واحد ما بود انجام گرفت، ولي چون منطقه حساس بود، دشمن به صورت مداوم گلوله باران مي‌كرد و قطعي خطوط در شبانه روز و در ساعت‌هاي متمادي اتفاق مي‌افتاد.
در جاده خرمشهر به شلمچه يك سه راهي وجود داشت كه به سه راهي مرگ معروف بود و قطعي سيم ها در آنجا بيشتر از ساير مكان‌ها اتفاق مي افتاد و به علت گلوله باران مستمر آنجا، اصلاح و ترميم سيم ها همواره بازي با مرگ بود، اما اين كار هميشگي ما بود و چاره‌اي هم نداشتيم. البته مشكل در شب‌ها بيشتر بود، چرا كه مي بايست سيم را با دست مي‌گرفتيم و در تاريكي جلو مي‌رفتيم تا قطعي را پيدا كنيم و در اين مسير و در تاريكي بارها به زمين مي‌خورديم و به چاله ها مي‌افتاديم ولي خستگي در وجود ما راه نداشت.

جیپ موشک
در برخی روزها که فاصله ترميم سیم‌های تلفن زیاد و زمین هم هموار بود، جیپ موشک را با خودمان می بردیم. این ماشين ویژگی های عجیبی داشت. با اینکه خیلی کوچک و جمع و جور بود هیچ وقت چپ نمی‌شد، حتی وقتی به چاله‌های بزرگ می افتاد با وجود فنرهای نرم، بسیار راحت بود و آن زمان می گفتند هلیکوپتر این‌ها را از بیست متری به زمین می‌اندازد و هیچ اتفاقی هم نمی‌افتد. با این همه توصیف و قد کوتاه اتومبیل ولی باز انعکاس نور خورشید در شیشه‌های جلوي آن، ما را در منطقه لو می داد و گلوله باران توپ‌های دشمن آغاز می شد كه خارج‌شدن از مهلکه دردسرهای خودش را داشت. در بیشتر این گرفتاری ها جلال و عبدالرضا هم با ما بودند.

اعزام روحاني
همانطور كه اشاره شد به نوبت به يگان‌هاي تحت امر روحاني اعزام مي‌شد و اين كار را شخصاً خودم انجام مي‌دادم. خاطره‌ي جالبي كه در اين زمينه دارم اينست كه روزي يك روحاني قدبلند براي تبليغ به گردان آمده بود، تصميم گرفتم او را به گروهان سوم كه روبروي پتروشيمي بصره بود ببرم، راه رفتن بر روي جاده خرمشهر- شلمچه هنگام عصر به جهت تابش آفتاب، از سوي يگان‌هاي دشمن و داشتن ديد راحت خطرناك بود. طبيعتاً موتور تريل قدبلند بود و قد من و روحاني هم بلند و عمامه سفيد هم بر سر او بود، به محض بالا رفتن و حركت بر روي جاده گلوله باران دشمن آغاز و تا رسيدن به سنگر موردنظر در خط ادامه داشت، آنچه ما را از اين مهلكه نجات داد، سرعت زياد موتور بود كه آن مسافت را خيلي زود طي كرد. يكبار هم از اين اتفاق‌ها افتاد يك روحاني سيد داشتيم كه عقيده داشت حتي در جبهه هم بايد خيلي تميز و مرتب باشيم. در نتيجه در تنظيم عمامه و رسيدن به جمال خود توجه خاص داشت و حتي نمي گذاشت گرد بر روي عباء و عمامه‌اش بنشيند و اگر خاكي مي شد، زود آنها را مي‌شست.
يك روز همين آقا را براي حضور و بازديد از سنگرهاي داخل خرمشهر مي‌بردم، در يك جاده خاكي به علت گلوله باران دشمن مجبور شدم مسيرم را غير از جاده اصلي انتخاب كنم، در نتيجه بر اثر افتادن به چاله‌ها و بالا پريدن و پايين آمدن موتور، يكباره فرياد زد عمامه ام افتاد. تا موتور را كنترل كنم، كمي فاصله گرفتم. به هر حال پس از برگشتن، با عمامه اي مواجه شديم كه خاك خالي بود و مجبور شديم به مقر گردان برگرديم.

انتقال به عقيدتي، سياسي لشگر
فعاليت‌هاي شبانه روزي و چشمگيري كه در سطح گردان انجام مي‌دادم، مورد توجه مسئولين عقيدتي، سياسي لشگر واقع شد و با احضار من به لشگر، ضرورت حضور مرا در واحد تحقيق و ارزيابي يادآوري شدند. من به جهت علاقه به حضور در خطوط مقدم و علاقه‌اي كه در طول يك سال گذشته بين ما و رزمندگان ايجاد شده بود، مسئوليت را نپذيرفتم، ولي حاج آقا وجدان‌پرست چنين توضيح دادند كه كار شما عوض نمي شود، فقط گستره‌ي آن شامل همه لشگر مي‌گردد و همه روزه مي‌تواني براي انجام مأموريت خود در يگان‌هاي مختلف و خطوط مقدم حضور پيدا كني.
پس از اينكه موضوع برايم روشن شد و با توجه به نياز لشگر و شور و هيجان جواني كه در آن زمان داشتم، مسئوليت را قبول كردم.
با قبول مسئولیت در عقیدتی سیاسی لشکر همه روزه به یگان‌ها و واحدهای تحت امر لشکر سر می‌زدم و تحقیق و ارزیابی امورات عقیدتی سیاسی یگان ‌ها و مشکلات آنها را برای نظارت دقیق به عقیدتی سیاسی لشکر گزارش می نمودم و این کار در طول مدت حضور در جبهه استمرار داشت.

ماجراهای یک روز سرکشی
در  یکی از روزها پس از انجام مأموریت، تصميم گرفتم به سنگر يكي از دوستان سری بزنم كه در نزديكي پاسگاه زيد بود. در بين مسير صحنه‌ي جالبي را ديدم كه مجبور به توقف شدم. طلبه‌اي را ديدم كه گويا پارچه عمامه‌اش را شسته بود و مي‌خواست با كمك يك بسيجي آن را بپيچاند تا اينكه بعداً با كمك زانويش آن را به صورت عمامه آماده كند، ولي هر كار مي‌كرد، نمي‌توانست و آن بسيجي با او هماهنگ نمي‌شد.
من از موتور پياده شده و با اينكه سر و صورتم با چفيه پوشانده شده بود و به چشم‌هايم نيز عينك بود، جلو رفته و از دست بسيجي يك طرف پارچه را گرفته و براساس قانون پيچش عمامه با آن طلبه بطور هماهنگ و اما برعكس، آن را پيچانده و تحويل او دادم و با يك- التماس دعا- از او خداحافظي كردم. هر چه گفت شما كي هستيد؟ و خودتان را معرفي كنيد؛ گفتم بنده خدا و سوار بر موتور شده و فاصله گرفتم.
وقتي به نزديكي سنگر آن دوست رسيدم ماجراي جالب ديگري ديدم. يكي دو نفر مشغول نشانه‌گيري با تيرهاي جنگي در پشت خاك‌ريزي بوده‌اند كه فرمانده قسمت آنها را گير انداخته و با آنها بحث مي‌كرد، ازقضا اين دوست ما هم بحث را داغ كرده و مي گفت: حوصله بچه‌ها سر مي‌رود و اين كارها اشكال چنداني ندارد، وقتي من اين حرفها را از دوستم شنيدم، با يك حالت جدي گفتم، آي بسيجي! بيا اينجا ببينم؛ چون صورتم پوشيده شده بود، تعجب كرد و جلو آمد. به او گفتم: چرا از كار خلاف دفاع مي‌كني؟ تو كه عاقل هستي، چرا بايد اين طور برخورد كني؟
وي كه كنجكاو شده بود، با تعجب جلو آمد و عينك مرا برداشت و گفت: شما كي هستي؟ تا چهره‌ام را ديد مرا شناخت و يكديگر را در آغوش گرفتيم و ماجرا با يك صلوات و تذكر به آن بسيجي‌ها خاتمه يافت.
آن دوست كرمعلي بيات بود كه در حال حاضر به عنوان مسئول خدمات موتوری در شهرداري كميجان مشغول به كار مي‌باشد ولي خدماتش و شجاعتش در جبهه‌ها واقعاً مثال زدني بود و هنوز هم با همان خلوص نيت در خدمت مردم مي‌باشد.
از آنجا تصميم گرفتم به سنگر برادر رضا بهادري نيز كه در همان منطقه بود سركشي كنم. پس از پرس و جو وقتي سنگر را پيدا كردم، از بيرون سنگر صدا زدم ولي جوابي نشنيدم. آرام، آرام وارد سنگر شدم، ديدم رضا و سه جوان كم سن و سال ديگر در خوابي عميق بسر مي‌برند. چهره‌هاي نوراني و معصوميت آنها براي چند دقيقه‌اي مرا مجذوب خود كرده بود. دستم را آرام بر صورت رضا گذاشتم و او را طوري صدا زدم كه رفقايش بيدار نشوند. رضا بيدار شد و با همان حال خواب آلودگي‌اش كمي با هم صحبت كرديم و بعد از خداحافظي به مسير خود ادامه دادم و اين ديدار، آخرين ديدار ما با او شد و ديگر او را نديدم تا اينكه خبر شهادتش را شنيدم. (روحش شاد)
پس از اين ملاقات در مسير بعدي يك نيروي ارتشي را ترك موتور سوار كردم. در آيينه‌ي موتور فاميل او را ديدم كه «عيوضي» بود، پرسيدم: بچه كجا هستي؟ گفت: اراك. گفتم: اراكي نيستي، دقيق‌تر بگو. گفت: كميجان. گفتم: قطعاً كميجاني هم نيستي، شما اهل ولازجرد هستي. او از اين اظهارات من در حين موتورسواري بسيار متعجب شده بود. وقتي او را پياده كردم بدون اينكه معرفي دقيقي داشته باشم به او گفتم: به كميجان كه رفتي، نزد حاج احمد برو و بگو برادرت سالم بود و سلام مي‌رساند. او خداحافظي كرد، ولي همچنان حيرت زده بود. وقتي هم به كميجان رفته بود، به برادرم گفته بود يك آقايي سلام رساند و گفت: برادر شماست ولي من چهره او را نديدم.

رفتن به داخل قير
بعد از اين ماجراها و انجام بقيه مأموريتم، تقريباً شب فرا رسيده بود كه به سمت قرارگاه برمي‌گشتم و به علت گل مالي چراغ جلو موتور، نور آن بسيار كم‌سو بود. وقتي از جاده آسفالته به جاده خاكي رفتم، با ذهنيتي كه از جاده داشتم، با سرعت متوسط به مسير ادامه مي‌دادم، يكباره به قير فراواني رسيدم كه در جاده ريخته بودند. به علت لغزندگي زمين خوردم، وقتي بلند شدم، دوباره به آن طرف زمين خوردم، موتور را بلند كردم، باز زمين خوردم و اين موضوع چندين بار تكرار شد بطوري كه همه سر و صورت و دست و پا و لباس و موتور، قير مالي شده بود. به هر زحمتي بود موتور را كنار جاده برده و آرام، آرام به سمت قرارگاه رفتم. وقتي به آنجا رسيدم همه بچه‌هاي عقيدتي، سياسي تعجب كردند و سوژه مناسبي براي خنده‌ي آنها شدم.
هركار كردم نتوانستم قيرها را پاك كنم، به ناچار با يك چهار ليتري نفت استحمام كرده و از شر آن خلاص شدم.

شركت در عمليات والفجر يك
زمزمه نزديكي عمليات و انتقال يك تيپ از لشكر ثامن‌الائمه(ع) به منطقه شمال فكه باعث شد كه به اتفاق 20 نفر از بچه‌هاي عقيدتي، سياسي لشكر، داوطلبانه راهي منطقه عمليات مورد نظر شویم.
با يكي- دو نيسان و يك جيپ از منطقه خرمشهر به منطقه شمال فكه و نزديكي‌هاي شهر زبيدات عراق و ارتفاعات آزادشده در منطقه عملياتي محرم رفتيم. قبل از شروع عمليات از منطقه اي كه قرار بود عمليات انجام شود، بازديد كرديم.
با برنامه ريزي قبلي، برنامه‌هايي را براي تقويت روحيه رزمندگان در عصر و غروبِ شبِ عمليات انجام داديم و به چشم خود صحنه هاي خيره كننده اي را ديدم.
در دل كوه شكافي بود كه يك كاميون نظامي پر از مهمات در آن پنهان شده بود و مقداري از كاميون بيرون بود، در قسمت شمالي كه تورفتگي وسيع كوه بود، جمعيت زيادي از رزمندگان تجمع كرده بودند و در قسمت پاييني كه منتهي به يك دره بود نيز نيروهاي زيادي حضور داشتند.
در همين حين فقط صداي هليكوپتري به گوش رسيد كه به خاطر ارتفاعات اصلاً قابل رؤيت نبود ولي يكباره موشكي بالدار شبيه يك هواپيماي جنگنده كوچك را ديدم كه با سرعت زياد و مارپيچي به سمت كوه مي‌آيد و مستقيماً به همان كاميوني اصابت كرد كه پر از مهمات بود. با اصابت آن به كاميون و آتش گرفتن آن متوجه شديم كه موشك پيشرفته هدايت شونده بوده و از سوي هليكوپتر دشمن شليك شده و با حساسيت خاصي كه موشك داشته به سمت مهمات و به دل كوه هدايت شده است.
انفجار مهمات كه همگي گلوله‌هاي توپ و تانك بود، صحنه‌هاي عجيبي را ايجاد كرد، همه « ياحسين» مي گفتند و هركس خودش را در گوشه اي يا پشت تخته سنگي پنهان مي‌كرد. حدود نيم‌ساعتي انفجارها ادامه داشت و اگر بگويم ممكن است برخي افراد باور نكنند ولي واقعيت و حقيقت است كه در بين آن همه جمعيت حتي يك شهيد هم نداديم و معناي معجزه ي الهي را آنجا فهميدم و به چشم خود ديدم.
پس از این اتفاق، نیروهای عقیدتی، سیاسی خیلی سریع بوسيله سخنرانی با نیروهای تحت امر خود ارتباط برقرار نمودند و به معجزه رخ داده اشاره كردند كه صدای تکبیر رزمندگان در آن شرایط واقعاً فراموش ناشدنی است. پس از آن دعا، انابه، طلب حلالیت، بغل کردن یکدیگر و قول گرفتن ها طبق معمول قبل از آغاز عملیات، شروع شد که آن صحنه‌هاي وصف نشدنی هيچگاه از ذهنم پاك نمي‌شود.

آغاز عمليات والفجر يك
عمليات والفجر يك در بيستم فروردين ماه سال 1362 به منظور آزادسازي قلل مهم ارتفاعات حمرين و به خطر انداختن شهر العماره عراق با طراحي مشترك (ارتش و سپاه) و به فرماندهي شهيد صياد شيرازي با استعداد 132 گردان (96 گردان سپاه و 36 گردان ارتش) در مقابل 120 گردان عراق آغاز شد. منطقه عملياتي والفجر يك شمال غربي فكه تا بلندي‌هاي حمرين و ساعت آغاز آن 22 و 10 دقيقه با رمز« يا الله، يا الله، يا الله» بود كه رزمندگان اسلام با شنيدن رمز عمليات، خود را به دل دشمن زده و كيلومترها به جلو رفتند، ولي در پيشروي هماهنگي لازم بين جناح‌هاي عمل كننده اتفاق نيفتاد و در نتيجه در برخي جناح‌ها دستور توقف صادر شد و اين عمليات 6 روز تمام ادامه داشت و بارها نيروهاي عراقي پاتك‌هاي سنگيني را طراحي و اجرا كردند و بلندي‌هاي منطقه چندين بار در دست طرفين درگير، رد و بدل شد ولي درنهايت نيروهاي خودي توانستند اهداف به دست آمده را تثبيت كنند و حالت پدافندي به خود بگيرند و در مجموع 150 كيلومتر وسعت را از دست دشمن آزاد نمايند.
تفاوتي كه اين عمليات با عمليات‌هاي قبلي داشت اين بود كه عمليات به روش هجوم در پوشش آتش تهيه، اجرا شد كه آمار گلوله‌هاي توپ و تانك شليك شده از سوي ايران را در آن زمان 800 هزار و آمار عراق را يك ميليون گلوله اعلام كردند.
پس از اعلام پایان عملیات و یک هفته حضور، به اتفاق بچه‌های عقیدتی، سیاسی به مقر لشكر در شمال خرمشهر بازگشتیم و در بین راه مرقد دانیال نبی(ع) را هم در شوش زیارت کردیم.

دفع حمله عراق به شلمچه
رزمندگان اسلام براي نزديك شدن به خطوط دفاعي دشمن جهت استراق سمع و آگاهي از آرايش‌هاي نظامي و تعداد نفرات دشمن و همچنين براي حفظ جان رزمندگان معمولاً كانال‌هايي از خطوط دفاعي خودي به طرف دشمن حفر مي‌كردند. حدوداً اوايل مردادماه سال 1362 بود كه يك گروه ويژه مأموريت داشتند در منطقه شمالي شلمچه كانالي تا نزديك‌هاي ميدان مين دشمن حفر نمايند. اين كار ادامه داشت تا اينكه يك شب بعد از فراغت از كار وقتي بچه ها به نزديك خاكريز خودي رسيدند، يكي از سربازان گفته بود بچه‌ها من ساعتم مانده همانجا كه كانال مي‌كنديم، بايد بروم آن را بياورم. ديگران نيز بدون توجه به جوانب مسئله چيزي نگفته و آن فرد رفت و ديگر هم برنگشت. آري وي از خائنين به اسلام و از منافقاني بود كه خود را با اين حيله تسليم دشمن نموده و اطلاعات منطقه مزبور را در اختيار دشمن گذاشت. دشمن از اين مسئله آگاه شده بود كه در كدام نقطه‌ي ايران نيروي كمتري مستقر است و با توجه به همين موضوع، با بسيج يك تيپ از نيروي پياده خود به سوي هدف مورد اشاره، در شب يازدهم مردادماه تقريباً همزمان با عمليات والفجر (3) حمله خودش را با آتش بسيار سنگين آغاز نمود و توانست حدود 200 متر از خطوط دفاعي ما را در شرق بصره به تصرف خود درآورد، ولي به آن اكتفا نمي‌كرد و با توجه به دژ محكمي كه در دست داشت و از نظر استراتژيكي منطقه تصرف شده سعي مي‌كرد كم‌كم به پيشروي خود ادامه دهد. حتي راديو عراق هم مارش (آهنگ) پيروزي پخش مي‌كرد و از ارتشيان ايراني مي‌خواست تا تسليم شوند، چون به خيال خامشان مي‌گفتند خرمشهر را دوباره مي‌گيريم- خرمشهر در خطر حتمي افتاد- و ارتشيان ما ثابت كردند كه مي‌توانند از جاهايي كه عقب نشيني پيروزمندانه كرده‌اند دوباره پيشروي كنند و ساير مزخرفات و حرف‌هاي بيهوده كه دائماً از صداي عراق پخش مي‌گرديد.
اما رزمندگان اسلام از شب تا ساعت 11 صبح روز دوازدهم مرداد با توجه به اينكه تعدادشان اندك و از شب هيچ آب و غذايي به آنها نرسيده بود، دشمن را متوقف ساختند، ولي دشمن دست بردار نبود و با حمايت هليكوپترها و آتش توپخانه سعي داشت نيروهاي اسلام را تسليم خود نمايد.
حدود ساعت يازده و نيم بود كه ما سي و دو- سه نفر از بچه‌هاي عقيدتي، سياسي آمادگي خود را جهت دفع دشمن و بازپس‌گيري خاكريز تصرف شده اعلام نموديم كه با موافقت فرماندهان مواجه شد تا از دو طرف ضدحمله را آغاز و دشمن را نابود ساخته و وادار به عقب‌نشيني كنيم. آمار دقيقي از دشمن نداشتيم ولي گروه ويژه شهادت عقيدتي، سياسي از سي‌ و دو- سه نفر تجاوز نمي‌كرد. قرار شد برادر رايحي رابط عقيدتي سياسي مسئوليت يك گروه را به عهده بگيرد تا از طرف شمالي به دشمن حمله كنند و ما هم دو گروه با برادر اسدي و حقير مسئوليت حمله از روبرو و سمت جنوبي دشمن را به عهده بگيريم. ما از گروه برادر رايحي كه مسئوليت حمله از طرف شمال را داشت جدا شده و قرار حمله را ساعت 5/1 بعدازظهر اعلام كرديم. ساعت حدود نيم بعدازظهر بود و گرماي هوا به حد اعلاي خود رسيده و تقريباً بالاي 45 درجه را نشان مي‌داد، اما برادران مصمم بودند و مي‌گفتند: اگر هوا گرم‌تر از اين هم بشود يا بايد همگي به شهادت برسيم و يا دشمن را عقب برانيم.
حركت را آغاز كرديم و بصورت منظم در پشت خاكريز كوچكي كه بدون استفاده بود، به راه افتاديم. يك خمپاره شصت به زمين اصابت كرد و يكي از برادران زخمي شد. جراحتش سخت بود ولي اشك از چشمانش جاري بود و مي‌گفت: چرا من نتوانستم با شما باشم، دو نفر از برادران نيز مأمور انتقال اين برادر مجروح به پشت جبهه شدند. ساعت يك و بيست دقيقه بود كه بي‌سيم ما از كار افتاد، در نتيجه از گروه برادر رايحي و از مركز گردان بي‌اطلاع مانديم.
خرابي بي‌سيم هيچ تأثيري در اراده رزمندگان به وجود نياورد آنها مي‌گفتند وقت حمله رسيده و كارمان را بايد بدون معطلي شروع كنيم.
وقتي عقربه ساعت روي يك ونيم بعدازظهر رسيد، برادر اسدي فرمان آتش را صادر كرد. برادران تا 15 متري دشمن پيش رفته بودند و بوسيله نارنجك‌هاي تفنگي دشمن را بيشتر عصباني مي‌كردند، بطوري كه در بعضي نقاط دشمن آن‌طرف دژ و برادران در اين طرف دژ قرار داشتند. بيش از نيم ساعت از درگيري مي‌گذشت ولي گروه برادر رايحي هنوز از طرف شمال نرسيده بود، چون صداي هيچ گونه درگيري شنيده نمي‌شد.
برادر اسدي گفت: برادر رايحي نرسيده، پس بايد خودمان از دژ بگذريم. يك گذرگاه كوچك به داخل دژ بود كه برادر اسدي دوربين ديده‌باني را به من داد تا بروم و از آنجا تعداد نيروي دشمن را شناسايي كرده و برگردم. من هم با خوشحالي از پشت خاكريز كوچكي كه درگيري داشتيم تا گذرگاه كه حدود سي متر بود درآمده و به طرف مقصد دويدم. ناگهان سر يك سرباز عراقي را ديدم كه از همان شيار سرش را بيرون آورد و با تيربار به سوي من رگبار بست كه خودم را زمين‌گير كردم. واقعاً معجزه‌ي خداوندي آشكار گشت و جان سالم به در بردم و بالاخره در زير آتش برادران توانستم خود را به عقب بكشم. اطلاعاتي بدست نيامد و تصميم بر اين شد كه از دژ بگذريم ولي دو ساعتي مي‌شد كه بچه‌ها در زير آفتاب گرم بودند و تشنگي همه را از پا درآورده بود، به حدي كه خودم دست بر زانو بلند مي‌شدم. ديدم با اين وضع نمي‌شود، هرطور شده بايد به بچه‌ها آب برسانيم و بعد از رفع تشنگي از دژ بگذريم، بنابراين خودم را به عقب رسانده و با موتور و با كمك يكي از برادران دو گالن آب به بچه‌ها رسانديم كه همه متحير ماندند! چون با موتور تا سي متري دشمن رفته بوديم و با توجه به شليك چندين آر‌پي‌جي، هيچكدام به ما اصابت نكرد. لحظه‌هاي جالبي بود، برادران با ديدن آب خوشحال شده بودند و من در آنجا به خاطر نامم (ابوالفضل) احساس كردم به وظيفه سقايي خود عمل كرده ام. به هر حال هريك از بچه ها مقداري از آن آب گرم اما نجات بخش را نوشيدند و نيرو گرفته و با فرياد «ياالله» از دژ گذشتند. هر چه مزدور عراقي بود، به هلاكت رسانديم (البته عده زيادي از عراقي‌ها پس از فهميدن قصد رزمندگان در مدت دو ساعت درگيري عقب نشيني كرده بودند. چون براي آنها تعجب آور بود كه در گرماي 50 درجه نيروهاي اسلام دست به ضد حمله بزنند)
برادران با خوشحالي در منطقه تصرف شده مستقر شدند و در تعقيب دشمن، آرپي‌جي و رگبار مسلسل شليك مي‌كردند. تا اين لحظه هنوز گروه برادر رايحي از طرف شمال نرسيده بود. يكدفعه برادر اسدي گفت: پيراهن تو شباهت زيادي به نيروهاي ايراني دارد، شايد آنها بشناسند، پس به طرف شمال برو تا آنها نيروهاي خودي را زير آتش نگيرند، چون اطلاع ندارند ما موضع را گرفته‌ايم. من شاد و خوشحال به سوي آنها دويدم ولي هرچه دست بلند مي‌كردم و صدايشان مي‌كردم، در زير آن آتش و گلوله، صدايم به گوششان نمي‌رسيد، تا اينكه به سي متري آنها رسيدم. آنها با احتياط مشغول پيشروي بودند، كمي كه نزديكتر شدم، ديدم يكي از رزمندگان كه از گردان ديگر بود و مرا نمي‌شناخت، از جلو مي‌دود و تفنگش را به طرف من گرفته است، چون خيال مي‌كرد من عراقي هستم. وقتي كه نزديكتر شد و مي‌خواست شليك كند، برادر رايحي از عقب دستش را گرفت و آنجا هم خداوند لطف بي‌كرانش را نشان داد و من خبر تسخير موضع را به آنها دادم و همگي با خوشحالي پيش برادران ديگر آمديم و دژ تسخير شده را تحكيم موضع كرده و بدون دادن حتي يك شهيد، با پيروزي و خوشحالي، به گرداني كه مسئوليت دفاع از آنجا را به عهده گرفته بود، تحويل داديم.
ناگفته نماند در دفاع شبانه و قبل از ظهر شهدايي تقديم اسلام كرده بوديم، ولي در مأموريت دفع دشمن، صحيح و سالم و فقط  با يك مجروح، مأموريت خود را با موفقيت انجام داديم. آري قدرت ايمان و اراده جمعي از برادران بود كه توانست بر گروه عظيمي از دشمن پيروز گردد و به دشمن بفهماند تا زماني كه ايمان در قلب ماست به فرموده رهبر عزيزمان شكست در ما راه نمي‌يابد. آري اين برادران عقيدتي، سياسي كه نقش مبلّغ را داشتند، شب و روز به فعاليت‌هاي فرهنگي مشغول بودند و به عنوان عالماني كه به ديگران علم و آگاهي مي‌آموختند، در موقع دفاع و حمله همچون شير تفنگ به دست گرفته و بر دشمن مي‌تاختند و عملاً درس شجاعت را به ديگر رزمندگان مي‌دادند.

کمبود نیرو در خرمشهر
وقتی که فرماندهان بعد از عمليات رمضان تصمیم گرفتند انجام عملیات‌ها را به جبهه‌های مرکزی منتقل کنند، تقریباً نیروها در جبهه خرمشهر تقلیل یافت و همانطوری که قبلا هم اشاره شد، فاصله سنگرها با یکدیگر زیاد بود و این هم در خرمشهر به خاطر حساسیت شهر و موقعیت استراتژیک آن به چشم می‌آمد. بعضی شب‌ها که برای سرکشی سنگرها به خرمشهر می‌رفتیم، موضوع کمبود نیرو آزارمان می داد و چاره‌ای هم نداشتیم. گاهی برای روحیه دادن به بچه ها شب را در کنار آنها می‌گذراندیم ولی راه حلی به آنها دادیم وقرار شد دو نفری که نگهبان هستند از هر فاصله یک رگبار به سمت دشمن شليك کنند تا آنها فکر کنند نیروهای ما زیاد و فاصله سنگرها کمتر است.
برگزاري نماز جماعت
يكي از بركات جبهه‌ها توجه به نماز بخصوص برگزاري نماز جماعت بود. رزمندگان اسلام «حافظوا علي الصلوات» را بخوبي عمل مي‌كردند. نماز جماعت‌ها هميشه پرجمعيت و پررنگ بود و ارتش، سپاه و بسيج نمي‌شناخت.
نماز جماعت حتي صبح‌ها هم برگزار مي‌شد. آيت‌الله مرتضوي يكي از اساتيد بزرگ حوزه علميه مشهد مقدس وقتي براي مدتي در عقيدتي، سياسي لشكر ثامن الائمه (ع) حضور معنوي داشتند، فضاي لشكر بويژه مقر لشكر نورباران شده بود. آن موقع مي‌گفتند استاد مقام معظم رهبري هم بوده است. كلام و حركات و رفتار و نگاه او همه‌اش سازنده و پر از معنويت بود. نمازهاي پنجگانه به جماعت برگزار مي‌شد و همه فرماندهان حتي فرمانده لشكر در اين نماز جماعت‌ها حضور مي‌يافتند. وي پس از نماز جماعت صبح كه اكثر نمازگزاران هم مي‌رفتند، براي مدتي قرآن مي‌خواند و سپس در مقر لشكر قدم مي‌زد و در اكثر مواقع اين حقير ملازم وي بودم و از هر موضوعي صحبت مي‌كرديم و بيشتر من سؤال مي‌كردم و از درياي علم و فضيلت و معنويت ايشان بهره مي‌جستم و هر روز مثل يك كلاس درس از ايشان آنچه كه به ذهنم مي‌رسيد مي‌پرسيدم و استفاده مي‌كردم و در حقيقت براي من سلسله درس‌هاي «المراقبات» بود.
هنوز هم زمزمه‌هاي محبت آميز ايشان در گوش من طنین انداز است و بعدها هم وقتي در مشهد ايشان را زيارت كردم، با اينكه خيلي پير شده بودند مرا خوب به ياد آوردند و يكي، دوبار هم ايشان را با مقام معظم رهبري در غبارروبي ضريح مقدس حضرت امام رضا (ع) در تلويزيون ديده‌ام.
نماز جماعت در جاي جاي لشكر برپا مي‌َشد و در برخي مقرها كه امكان برگزاري نبود گاهي بچه‌ها با همان چند نفر در سنگرشان نماز جماعت مي‌خواندند.
يادم مي‌آيد در منطقه شلمچه سنگري داشتيم كه عرض آن دو متر بيشتر نبود، به همين خاطر 7-8 نفري كه در سنگر مي‌خوابيديم، تقريباً راه خروج بسته مي‌شد و چون من زودتر بيدار مي‌شدم، به شوخي و جدي پا روي بچه‌ها مي‌گذاشتم تا براي وضو خارج شوم و بچه‌ها هم بيدار مي‌شدند. البته شيطنت‌هاي ديگري هم اتفاق مي‌افتاد، ولي همه چيز با خنده تمام مي‌شد.
در هواي گرم جنوب و جبهه مركزي نماز جماعت در بيشتر مواقع در فضاي باز اقامه مي‌شد، درست شب عمليات والفجر يك بود كه نماز مغرب و عشاء در بالاي يك تپه به جماعت اقامه مي‌شد. در پايان ركعت دوم عشاء بود كه چندين گلوله توپ دشمن در نزديكي رزمندگان نمازگزار به زمين خورد. بچه‌ها لابه‌لاي دود و خاك نماز را سلام دادند. به لطف خدا معجزه‌اي بزرگ اتفاق افتاد و حتي از دماغ يك نفر هم خون نيامد و همه متعجب مانده بودند كه مگر مي‌شود؟! واقعاً آنچه اتفاق افتاد يك معجزه و از بركات نماز جماعت بود.
آنچه مي‌توان از اين اتفاق‌ها و ماجراهاي نماز نتيجه گرفت، اين است كه نماز در خودسازي انسان و آدم شدن او بسيار مؤثر است. نماز پايه و اساس معنويت است و اگر كسي دنبال رستگاري است بايد دست به دامن نماز شود و قبولي همه‌ي اعمال بستگي به قبولي نماز دارد «و اِنْ قُبِلَتْ، قُبِلَ ما سِواها و اِنْ رُدَّتْ رُدَّ ما سِواها»
به شهادت رسيدن نمازگزاران
همانطور كه اشاره شد رزمندگان حتي در خطوط مقدم جبهه نيز سنگري را به عنوان نمازخانه داشتند. نمازخانه گردان سوم به همت يكي از شهداء خيلي بزرگ و زيبا ساخته شده بود. وي از يك خانواده متمول و پولدار تهران بود كه راهش را از خانواده جدا كرده بود. اين شهيد بسيار ساده و خاكي و خوش مرام و داراي روحيات معنوي بسيار بالايي بود و نماز جماعت و دعا و نيايش و مراسم ديگر به همت ايشان برگزار مي‌شد. يك شب خبر شوك آوري به ما دادند كه رزمندگان گردان سوم پس از اقامه نماز و دعا پس از اينكه سنگر را ترك مي‌كردند، گلوله‌ي خمپاره اي وسط يك گروه به زمين خورده و باعث شهادت چند نفر و مجروح شدن عده اي شده است. پس از اين ماجرا تا دو هفته سعي كرديم با حضور خودمان به همراه روحانيون و فرماندهان در جهت آرامش و تقويت روحي بچه ها قدم‌هايي برداريم.
شركت در نماز جمعه آبادان
در آن شرايط جنگي و زير گلوله‌باران دشمن نماز جمعه آبادان هر هفته برگزار مي شد. علاوه بر مردم آبادان، تقريباً رزمندگان از همه جبهه هاي جنوب در آن شركت مي كردند.
مرحوم حجت الاسلام جمي امام جمعه آبادان، همانند ديگر رزمندگان اسلام در هيچ زماني اين شهر را رها نكرد و علاوه بر ايراد خطبه هاي حماسي، در سنگرهاي رزمندگان جبهه هاي جنوب هم حضور پيدا مي‌كرد و در روحيه بخشي به رزمندگان اسلام بسيار تأثيرگذار بود، چراكه حضور ايشان در زير گلوله‌هاي توپ و تانك و خمپاره دشمن نشان از صلابت شخصيت و رزمنده بودن ايشان بود و همين نكته علاوه بر روحاني بودن و هدايتگري ايشان تأثير مضاعف داشت.
ما هم برحسب وظيفه عقيدتي، سياسي و يك هفته خستگي، رزمندگان زيادي را براي نماز جمعه مي برديم و سخنان حجت الاسلام جمي واقعاً در تقويت روحيه همه ما مؤثر بود. نكته ديگري كه در  نماز جمعه آبادان وجود داشت ديدار دوستان مختلف اراكي و همشهريان كميجاني و ساير مناطق استان بود كه حال و هواي اين ديدارها هم وصف نشدني است.

دهه فجر در جبهه
با توجه به تجربيات فعاليت فرهنگي سعي کردم کارهاي خوب و ماندگاري در ايام دهه‌ي فجر در جبهه انجام دهم. علاوه بر کار نمايشي و تئاتر که تجربه‌ي خوبي در اين زمينه داشتم اجراي مسابقه کتابخواني و برگزاري مراسم‌ سخنراني و اعزام رزمندگان به نماز جمعه و مراسم ويژه‌اي که در مسجد تيپ و لشکر برپا مي‌شد از جمله فعاليت‌هاي مرتبط با دهه فجر بود.
برگزاري جلسه دعا به شکرانه پيروزي انقلاب و سر دادن نداي الله اکبر در شب 22بهمن و تيراندازي با گلوله‌هاي رسام از جمله خاطرات فراموش‌نشدني است.

ماه رمضان در جبهه
براساس فتواي حضرت امام (ره) چون رزمندگان نمي‌دانستند چند روز در يک مکان استقرار دارند و تابع دستور بودند، روزه نمي‌گرفتند، ولي حالات معنوي رمضان و دعا و نيايش مخصوص اين ماه بويژه مراسم احياء شب‌هاي قدر فراموش نمي‌شد و در حقيقت آنها روزه‌داران خالصي بودند که طبق فتواي مجتهد و مقتداي خويش غذا مي‌خوردند.
در سه ماه رمضاني که در سه سال متوالي در جبهه بودم، اثرات معنوي و برکات آن را به وضوح ديدم و هر سال با خاطرات فراواني سپري شد.

اعزام به عنوان مبلّغ
در رمضان سال 63 که بعنوان مبلّغ به جبهه اعزام شدم، عمده کار اينجانب اقامه نماز جماعت و سخنراني بين‌الصلاتين و سرکشي به يگان‌ها و گفتن احکام بود و وقتي ديدم عمليات بزرگي که قرار بود در شلمچه انجام شود به تعويق افتاده و منتفي شده‌است، به آموزش و پرورش کميجان برگشتم.

محرم در جبهه
مراسم عزاداري سالار شهيدان در ايام محرم و صفر و بويژه دهه اول محرم با شور و حال وصف‌نشدني در جبهه‌ها برپا مي‌شد، نصب پرچم‌هاي سياه «ياحسين(ع) و يا ابوالفضل(ع)» در ورودي‌هاي سنگرها و جلوي ماشين‌ها و روي تانک‌ها يک سنت شده بود.
نمازخانه‌ها و مساجد تيپ و لشکر هم سياه‌پوش مي‌شدند و بعلت جلوگيري از تجمع رزمندگان در يک نقطه در خط مقدم و خطرات ناشي از آن، بچه‌ها را به نوبت براي عزاداري به مسجد تيپ و لشکر اعزام مي‌کرديم.
نوحه‌هاي «آهنگران» رواج بيشتري داشت، ولي هر رزمنده‌اي که‌ مي‌توانست نوحه مي‌گفت و ما هم کم و بيش در اين کار مشارکت مي‌کرديم. آنچه از اين مراسم هنوز در ذهن و خاطر ما مانده و حسرت آن را هميشه مي‌خوريم، درياي خلوص و يکرنگي در عزاداري و ارادت به سالار شهيدان بود که گويا در جبهه‌ها جا گذاشته‌ايم.

شهردار سنگر
در جبهه ها مرسوم بود که کارهای سنگر از قبیل نظافت، شستن ظروف، سر و سامان دادن امور سنگر و گرفتن غذا و درست کردن چای در هر روز به عهده یک نفر باشد که به وي شهردار می گفتند. اگرچه بعضی رزمندگان در روزهایی که نوبتشان هم نبود به این امور می‌پرداختند، ولی روال طبیعی و مسئولیت شهرداری سنگر به عهده کسی بود که در آن روز نوبتش می شد.
در مورد شهردار سنگر حرف و حدیث های زیادی در جبهه بود و گاهی یک مورد را بهانه قرار می دادند و کلی می‌خندیدند. به طور مثال اگر چای خوب دم نکشیده بود و یا جوش آمده بود، هر کدام متلک خود را داشت، در پهن کردن و جمع کردن سفره به مدل حرکت شهردار نگاه می کردند و گاهی به شوخی می گفتند:« تو در خانه نمی مانی و روي دست پدرت باد نمی‌کنی» و برعکس آن هم مطرح می شد که « تو در خانه می‌مانی و ترشیده می‌شوی»
در بحث شهرداری گاهی برخی بچه ها کارهای جالبی می‌کردند. مثلاً تله گذاشتن برای موش‌های سنگر و یا گردگیری در آن فضای خاکی و ....
در جبهه جنوب به علت گرمای فوق العاده، تشنگی بر انسان خیلی غلبه می کرد و خوردن آب یخ مداوم بر تشنگی می افزود. یک راه حل عمده برای رفع تشنگی خوردن چند لیوان چای در روز بود که بسیار از تشنگی جلوگیری می‌کرد و چون چای را با آتش درست می‌کردیم گویا داغی شدید داشت و لذا هرچه لیوان می‌خریدیم و یا اهدایی می‌آوردند تند و تند می‌شکست.
برای رفع این مشکل از شیشه های مربا برای خوردن چای استفاده می‌کردیم ولی چون لبه‌ي آن دندانه دار و پیچي بود، زیاد به دل نمی‌چسبید. یکی از رزمندگان یک راه ابتکاری برای صاف کردن لب این شیشه ها ابداع کرد. تا اندازه‌ای که می‌خواست از شیشه لیوان درست کند پر از روغن سوخته ماشین می کرد و بعد یک میله آهنی را در آتش سرخ می کرد و در داخل آن روغن سوخته قرار می داد و روغن شروع به غلغل می کرد و شيشه از همان سطح روغن خود به خود می‌شكست و لیوان درست می شد و کمی هم محل بریدگی را با سمباده صاف می‌كرد و لیوان دايمی نشکن درست می شد.
یک راه دیگر برای کاستن از تشنگی، خنک کردن سنگر بود. در چند مورد در خط مقدم شلمچه دیدم که بچه ها ابتکار خوبی از خود به خرج‌داده اند. آنها جلو پنجره و یا سوراخ پشتی سنگر را پر از خارشتر کرده و یک ظرف آب بر بالای آن جاسازی کرده بودند که قطره قطره بر روی خارشترها می‌ریخت و با ایجاد باد و مکش هوا از طرف در سنگر، باد نسبتاً خنکی به داخل سنگر می وزید.

بازگشت به كميجان و قبول فرماندهي ستاد مقاومت بسيج
وقتي در تاريخ 22/10/62 از جبهه ترخيص شده و به كميجان آمدم، دقيقاً فرداي آن روز آقاي منصور روشني از سپاه اراك همراه با ابلاغ فرماندهي به منزل ما آمد و گفت: كار رزمنده تمام شدني نيست و حالا كه به خاطر شرايط پيش‌آمده از جبهه برگشته‌اي، بايد در اين سنگر خدمت كني! ما هم در مقابل اين منطق گفتيم سمعاً و طاعةً؛ و كار را از همان روز 23/10/62 شروع كرديم.

ايجاد نظم و فعال كردن ستاد
با قبول مسئوليت و با توجه به تجربه‌هاي زيادي كه داشتم با جذب نيروي زياد به برنامه‌هاي ستاد نظم خاصي دادم و علاوه بر آموزش نظامي در جهت ارتقاء امور عقيدتي، سياسي بسيجيان هم كلاس‌هاي زيادي را ترتيب داده و از حضور روحانيون نيز استفاده كردم.
فعاليت ستاد مقاومت بسيج كميجان تا آنجا رشد كرد كه همواره در برنامه‌هاي نظم و امنيت شهر با كميته انقلاب اسلامي همكاري مي‌كرديم، ولي در هيچ زماني از وظيفه اصلي خود يعني جذب و اعزام نيرو غافل نشديم. يادم مي‌آيد در بين نيروهاي جذب شده از دانش‌آموزان 13ساله تا پيرمرد 70ساله حضور داشتند.
با كمك سپاه اراك و اخذ امكانات، تحولي اساسي در ستاد كميجان ايجاد شد، بطوري كه در مراسم افتتاح رسمي شهرداري كميجان در دهه فجر 62 كه مسئولان استان و حاج آقا آهنگران در كميجان حضور داشتند، از نظم بالاي بسيجيان شگفت‌زده شده بودند. بسيجيان با نظم خاصي از ابتداي كميجان (ترمينال فعلي) تا بهداري در هر دو طرف خيابان با فاصله يكنواخت و يونيفرم بسيجي و پيشاني‌بند ايستاده بودند كه تا آن تاريخ براي مردم شهرستان سابقه نداشت.
اين فعاليت‌ها ادامه داشت تا اينكه يك روز آقاي پيربداغي ریيس آموزش و پرورش كميجان جلوي ستاد آمد و خيلي با من صحبت كرد كه ما به وجود شما در آموزش و پرورش نياز داريم و شما در آنجا تأثيرگذاري بيشتري خواهي داشت. حرف‌هاي آقاي پيربداغي مستدل و دقيق و دلنشين بود و از طرفي آقاي ابوالفضل عربي را به عنوان جانشين براي ستاد خيلي خوب مهيا و آماده كرده بودم، بنابراين قبول كردم به آموزش و پرورش بروم ولي مسئوليت عقيدتي، سياسي پايگاه همچنان با من بود و وقت و بي‌وقت در ستاد و مأموريت‌هاي آن شركت مي‌كردم.

ورود به آموزش و پرورش
در تاريخ 16/1/63 به آموزش و پرورش وارد شدم و به محض ورود مسئوليت امور تربيتي و چند مسئوليت ديگر و از جمله مسئوليت ستاد پشتيباني جبهه و جنگ را پذيرفتم. زيرا دوست نداشتم از فعاليت‌هاي مرتبط با جنگ فاصله بگيرم.
جذب واعزام نيروهاي فرهنگي و دانش‌آموزان به جبهه‌ها و اخذ كمك‌هاي نقدي فرهنگيان و كمك‌هاي نقدي و غيرنقدي مردم و همكاري با ساير ارگان‌ها باعث شد كه ستاد پشتيباني ما مورد تقدير استاندار محترم قرار گيرد و آقاي خواجه پيري يك دستگاه موتورسيكلت هوندا به عنوان پاداش زحمات ما در ستاد پشتيباني جبهه و جنگ بصورت تعاوني به ما هديه داد. اين فعاليت ها در ستاد پشتيباني جبهه و جنگ حدود سه سال ادامه داشت و علاوه بر آن مسئوليت ستاد تبليغات جبهه و جنگ نيز به عهده اين حقير بود و در اين مدت بارها همراه با كاروان‌هاي كمك‌هاي مردمي به جبهه‌هاي جنوب و غرب كشور اعزام شدم.

سهم ناچيز و سخن پاياني
فعاليت‌هايي كه اشاره شد، در برابر عظمت كار رزمندگان و ايثار آنها سهم ناچيزي بود كه ما هم به اندازه‌ي توان و وسعمان در طبق اخلاص نهاده و از خرمن اخلاص رزمندگان، اندكي خوشه‌چيني كرديم.
التماس دعا

جمع بندی فعالیت‌های جانباز فرهنگی
ابوالفضل فخرالاسلام در حوزه دفاع مقدس و بسیج
1. حضور 25 ماه در مناطق عملیاتی جنوب و مرکزی
2. شرکت در عملیات‌های بیت‌المقدس- رمضان - والفجر1     و ...
3. افتخار جانبازی در عملیات رمضان
4. حضور در جبهه‌های جنگ به مدت یک ماه به عنوان مبلّغ
5. مسئولیت و عضو ستاد پشتیبانی جبهه و جنگ
آموزش و پرورش شهرستان کمیجان به مدت 35 ماه
6. مسئولیت ستاد تبلیغات جنگ شهرستان کمیجان
7. فرماندهی ستاد مقاومت بسیج کمیجان (سپاه کمیجان)
8. مسئولیت عقیدتی سیاسی ستاد مقاومت کمیجان
9. عضو شورای فرماندهی حوزه  مقاومت کمیجان
10. فعالیت به عنوان بسیجی فعال بمدت بيش از 350 ماه
11. اخذ درجه دریا دل از سپاه روح الله استان در سال 1373
12. مسئولیت فرهنگی ستاد مقاومت کمیجان
13. عضو بسیج اساتید استان
14. اخذ تشویقی‌های متعدد به خاطر فعالیت‌های دفاع مقدس
    15. اخذ مدال افتخار سوم خرداد
16. چاپ پنج عنوان کتاب در حوزه دفاع مقدس
17. هادی سیاسی سپاه

 

فهرست

دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی:
وب سایت:
شماره تماس:
دیدگاه شما:
کد امنیتی:
کد امنیتی
مادران آسمانی/گزارش تصویری گزارش تصویری

مادران آسمانی/گزارش تصویری

» همزمان باسالروزولادت حضرت زهرا(س)درطرحی به نام مادران آسمانی،130دانش آموزبا130مادرشهیددیدارکردند.

آرشیو

عضویت در خبرنامه

نام کامل:
ایمیل:
تلفن همراه: