اخبـــار

رزمنده بهمن رسولی

عکس پرسنلی بهمن رسولی

نام پدر: محمد

تاریخ تولد: ١٣٤١/٠١/٠١

محل تولد: اراک

  • زندگی نامه
  • خاطرات

بهمن رسولی؛ لیسانس حقوق، در سال 1341 در یک خانواده مذهبی و کشاورز در شهرستان اراک متولد شد. پس از گذشت 6 ماه از جنگ تحمیلی به خدمت مقدس سربازی اعزام و پس از پایان خدمت در سال 1362 از طریق بسیج به جبهه اعزام و بعد از چند ماه فعالیت در جبهه­ها با پشتیبانی جنگ جهاد سازندگی آشنا شد و سپس از طریق پشتیبانی جنگ جهاد بصورت داوطلب به عنوان مکانیک به جبهه­های جنگ اعزام و بعد از گذشت چند ماه حضور در جبهه در تاریخ
20/3/ 66 در کردستان منطقه هزار قله در خاک عراق به کمین دشمن افتاد و به اسارت در آمد. حدوداً چهار سال به صورت مفقودالاثر در اسارت بود و در سال 1369 همراه با دیگر آزادگان به آغوش وطن بازگشت.

- مقدمه - ساعتی قبل از اسارت - دقایقی قبل از اسارت - حرکت از سورکوه به سمت دره شیلر - اولین بازجویی در جنگل - دومین بازجویی در جنگل - تذکر قبل از حرکت - حرکت به مقصد نامعلوم - استراحت کنار چشمه - سه اسیر دیگر - نظر خواهی از سه نفر جدید - شنیدن لهجه عربی - برخورد مستقیم با عراقیها - اولین بازجویی در خاک عراق - شانس - حرکت از پاسگاه مرزی عراق - حرکت از پادگان به سمت ... - حضور در استخبارات حلبچه - جهاد سازندگی چیست؟ - حرکت به سمت استخبارات شهر سلیمانیه - مرکز استخبارات شهر سلیمانیه - حرس خمینی - وضعیت سلولها - وحشت دشمن از بسیجی در بازجویی استخبارات شهر سلیمانیه - دومین بازجویی در استخبارات شهر سلیمانیه - حرکت از شهر سلیمانیه به سمت شهر کرکوک - پادگان نظامی شهر کرکوک - حرکت از شهر کرکوک به سمت اردوگاه خیالی - استخبارات شهر بغداد - دیدار اسیر ایرانی - اولین بازجویی در استخبارات شهر بغداد - قاچاقچی¬ها - شکنجه سرباز عراقی در استخبارات بغداد توسط نگهبان - آخرین بازجویی در سازمان امنیت عراق - حرکت از سازمان امنیت به سمت اردوگاه - داخل پادگان الرّشید - صبا نگهبان عراقی - دومین شب در پادگان الرّشید - تراشیدن ریش چهل نفر با نصف تیغ !!! - افسران شایسته ایران - پاتریک نگهبان عراق - موش و گربه - صبا و پاتریک هر دو ابلیس - ورزش - رسولی به شهادت رسید - خون گرفتن از اسراء - بازدید از اسراء توسط فرماندهان عراقی - ماجرای اسیر ایرانی که فارسی نمی¬دانست - انگل بر روی زخم اسراء - محمّد لات - امیدواری - بمباران پادگان¬الرشید - نگهبان گیج - زبان ترکی - عملیات - پشت سرگذاشتن پادگان الرشید - پادگان نظامی صلاح الدین - تونل مرگ - حوادث بعد از تونل مرگ - محرم در اسارت - اسماعیل شیعه بود - تناسب شکنجه - سوره قلم - خنده، گریه، سکوت - کورک - مقاومت نکنید همه چیز مهیا می¬شود - آشپزخانه - تانکر آب - نان سمون - سیّدی - افتخارات عماد سرباز عراقی - دِسر - علی پلنگ - چای - کف دست یا جارو - جاسوسی که نابینا شد - شهادت در حمام - ستون دین - از رؤیا تا واقعیت - عدنان و خائن - سخنرانی - شهادت یک بسیجی - ساختن درمانگاه - جدایی - در عراق کوزه یخچال محسوب می¬شد - سنگ مثانه - آزادی فوری - بیمارستان - انتقال قرص از بیمارستان - نوش دارو - قرآن - اسیری که دیوانه شد - تلویزیون پخش فارسی - تذکر به خائن - اطلاع از رحلت امام - چهلمین روز رحلت امام(ره) - حمل چند اسیر داخل پتو - بیماری گال - مرگ یکی پس از دیگری - فیلم ویدئویی در اردوگاه - حقوق - روزنامه - بسیجی قهرمان - استخر آب - علی میخ - بازرسی در اردوگاه - امروز چه روزی است - دهه¬ي فجر - سیگار رایگان - شورا - نزدیک کربلا ولی زیارت هرگز - روز شیرین - آخرین نماز در عراق


مقدمه
با گذشت بیش از دو دهه از اتمام جنگ تحمیلی بر علیه ملّت ایران هنوز هم ناگفته¬های بسیاری در مورد جنگ و مسائل پیرامون آن وجود دارد از جمله این مسائل وضعیت اسیران ایرانی در عراق و حوادث مختلفی است که در این غالب اتفاق افتاده و هر کس بنا به مقتضیات زمانی و مکانی به بازگويی قسمت¬هايی از آن ماجراها پرداخته است که طبیعتاً به مرور زمان دستخوش تغییرات و کم و کاستیهایی شده است که ما اسراء وظیفه خود می¬دانیم که به حفظ و حراست واقعیت¬های اسارت بپردازیم.
واقعیت این است که اسرای ایرانی علاوه بر تحمل شرایط سخت اسارت و شکنجه ها، تشنگی¬ها، گرسنگی¬ها و ... در جبهه مهمتری مشغول نبرد بودند و آن جبهه¬ی ایمان و عقیده بود که نیاز به قوای عظیم اعتقادی و فکر وپشتوانه¬ی مذهبی محکمی داشت که مسلّماً این توان در اسراء به یک اندازه نبود و هر کس با توجه به پیشینه خانوادگی، مذهبی، اجتماعی و فرهنگی خود به خود به درجه¬ای از این نیروی معنوی دست یافته بود و از طرفی دشمن بعثی با استفاده از ترفندها و روش‌های نوین علمی و عملی سعی در خنثی کردن ایمان و اعتقاد اسراء داشت و در این راه از هیچ کوششی فروگذار نشد، حال با توجه به این مطلب طبیعی است که در بعضی مواقع اسرایی پیدا می¬شدند که اعتقادات خود را زیر پا گذاشته و فریب دشمن را می¬خوردند و طبق خواسته آنان در جهت کم رنگ کردن اعتقادات و شکنجه¬ی روحی اسراء قدم برمی¬داشتند.
در مجموع همه قصه¬ی اسارت در جنگ بین اسراء و دشمن بعثی بر سر اعتقاد و ایمان بود و اگر اسراء از ایمانشان به خدا و پیروی از دستورات رهبر فقید و بنیانگذار انقلاب حضرت امام خمینی(ره) دست برمی¬داشتند، دشمن همه¬ی امکانات مادی در اختیارشان می¬گذاشت و دیگر صحبت از اسارت و استقامت معنی نداشت.
حال با توجه به مطالب فوق نیاز به بازگويی و شرح حال اسرای ایرانی در خاک عراق بخصوص برای جوانان عزیز میهن اسلامی و به قولی نسل آینده انقلاب هرچه بیشتر ضروری به نظر می¬رسد.
البته در این زمینه در قالب فیلم، کتاب، داستان و ... اقدامات بیشماری صورت گرفته که به نوبه¬ی خود جای تقدیر و تشکر دارد ولی ناگفته نماند که لابه لای این اقدامات، کم و کاستیهایی هم به چشم می¬خورد که اگر نگاه واقع بینانه¬ای به این مسئله بیاندازیم، چنین کم و کاستیهایی و یا بزرگنمايی¬ها در مقایسه با حجم بزرگ کاری که در این زمینه صورت گرفته بسیار طبیعی است.
مجموعه¬ی حاضر سعی دارد به دور از همه¬ی این مسائل با قلمی ساده و صادق و با ارائه تصاویری هر چند مختصر از گوشه گوشه زندگی اسیران ایرانی در اردوگاه‌ها و شکنجه¬گاه‌های عراق، افق‌های تازه و روشنی را نسبت به این موضوع به نسل حاضر و تشنه¬ی این مطالب ارائه دهد.
هرچند که من هم از اشتباه مصون نیستم و به همین خاطر پیشاپیش از شما مخاطبان عزیز این مجموعه به خاطر کم و کاستی و نقایص پوزش می¬طلبم و امیدوارم که درنهایت این مجموعه مورد استقبال شما عزیزان قرار بگیرد.
با عنایت به قرارداد 12 اوت 1949 ژنو درخصوص حق و حقوق اسرای جنگی بر آن هستم تا خوانندگان عزیزی که تمایل دارند بدانند و مقایسه بین حق و حقوقی که جهانیان و سازمان‌های بین¬المللی برای اسراء قائل شدند و دولت عراق چقدر به این قرارداد پایبند بوده و آنچه که در اردوگاه‌های مرگ عراق بر اسرای ایرانی گذشته است، تصویر روشنی از درنده خویی دشمن و بی¬تفاوتی سازمان‌هایی که مدافع حقوق بشر و حقوق اسرای جنگی هستند؛ داشته باشند.
در اوت 1864 قبل از آغاز جنگ جهانی اول بنیانگذاران قرارداد ژنو با آسودگی و به دور از هرگونه دغدغه خاطر و احتمال بروز جنگ برای حق و حقوق اسرای جنگی قوانین و مقرراتی را وضع کردند ولی در عمل مشاهده شد که در یک جنگ فراگیر قوانین و مقررات فوق تنها در قلمرو تشریفات رسمیت داشته و کمتر کشوری نسبت به رعایت آن اصول پایبند بوده است چون در ژوئیه 1929 اسیران جنگی که پس از پایان جنگ جهانی اوّل به کشورهای خود بازگشتند پرده از واقعیتهای تلخ اسارت برداشتند و در پی اظهار این گونه وقایع مرحله دوّم وضع قوانین و مقررات ژنو آغاز گردید و در 12 اوت 1949 یعنی زمانی که جهان دوران پس از طوفان جنگ جهانی دوم را که از سال 1944 آغاز شده بود پشت سر
می¬گذاشت برای سومین بار موافقتنامه و قرارداد ژنو مورد تجدید نظر قرار گرفت که با این وجود در حال حاضر تنها مرجع بین¬المللی برای رعایت و نظارت و رسیدگی برحقوق اسیران جنگی همین معاهدات است که از نظر اینجانب که چند سالی را در کشور عراق به عنوان اسیر جنگی در اردوگاههای مفقودین سپری کرده¬ام و از نزدیک تمام مسائل را لمس نموده این معاهدات خوب تنظیم شده ولی هیچ گونه ضمانت اجرایی ندارد و یا با زد و بندهای سیاسی اغلب زیرپا گذاشته می¬شود. البته با توجه به مطالب فوق شکنجه¬های مختلف دولت عراق بر اسرای ایرانی و هیچ فرد و جامعه¬ای پوشیده نیست و بارها ناظرین این قرارداد اعتراف کرده¬اند که دولت عراق هیچ توجهی به آن نداشته و در همین جا از موقعیت استفاده کرده و به موادی از قرارداد یاد شده (12 اوت 1949 ژنو) که حق و حقوق اسراء را تعیین می¬کند اشاره می¬کنم.
ماده 12- اسیران جنگی در اختیار دولت دشمن می¬باشند، نه در اختیار اشخاص یا نیروهایی که آنها را اسیر کرده¬اند.
ماده 13- با اسیران جنگی باید در هر زمان با انسانیت رفتار شود هر عمل یا غفلت غیرموجه از طرف دولت بازداشت کننده که موجب فوت یک اسیر جنگی شود یا سلامت او را شدیداً در خطراندازد ممنوع است و درحکم تخلف مهم از این قرارداد شمرده خواهد شد.
ماده 14- اسیران جنگی درهمه احوال ذی حق به حرمت شخصی  و شرافت خویش می¬باشند که با زنان باید با کلیه احتراماتی که لازمه جنسی آنان است رفتار شود و در هر حال باید از همان معامله مساعدی که درحق مردان اعطا می¬شود برخوردار گردند.
ماده 15- دولت بازداشت کننده اسیران جنگی مکلف است نگاهداری آنان را به رایگان فراهم آورد و معالجه طبی را که وضع مزاجی آنها اقتضا دارد رایگان تأمین کند.
ماده 16- دولت بازداشت کننده باید با اسیران جنگی عموماً به یک نحو و بدون هیچ گونه تفاوت ناشی از نژاد، ملیت، مذهب، عقیده سیاسی و یا هر تفاوت دیگری که مبنی بر نظایر علل مزبور باشد رفتار کند.
ماده 17- اسیران جنگی در موقع تحقیق مکلف نیستند جز نام ونام خانوادگی و تاریخ تولد و شماره خود موضوع دیگری اظهار دارند. هیچگونه شکنجه بدنی یا روحی و هیچ گونه فشاری نباید به اسیران جنگی وارد آید تا از آنان اطلاعاتی از هر قبیل کسب گردد. اسیران جنگی که از دادن اطلاعات خودداری می¬کنند نباید مورد تهدید یا دشنام قرار گیرند یا در معرض ناراحتی و سلب مزایا از هر قبیل واقع گردند.
ماده 18- کلیه اشیاء و لوازم مصرف شخصی در تصرف اسیران جنگی باقی خواهد ماند اسیران جنگی در هیچ موقعی نباید بی سند هویت بمانند. وجوه نقدی اسیران جنگی را نمی¬توان از آنان  گرفت مگر برحسب دستور یک افسر آن هم پس از آنکه مبلغ آن با مشخصات صاحب آن در دفتر مخصوصی ثبت و رسید کامل که به طور خوانا حاوی نام، درجه و واحد شخص صادر کننده رسیده باشد به صاحب نقدینه تسلیم گردد. وجوهی که به پول کشور بازداشت کننده باشد با وجوه دیگری که بنابر تقاضای اسیر به پول آن کشور تبدیل شده طبق ماده 4 به بستانکاری حساب اسیر منظور خواهد شد.
دولت بازداشت کننده می¬تواند اشیاء قیمتی اسیران جنگی را بنا بر علل امنیتی ضبط کند در این صورت طریق عمل همان است که درباره وجوه نقدی ذکر گردیده شد.
ماده 19- اسیران جنگی در اسرع وقت پس از آنکه دستگیر شدند باید به بازداشتگاهایی که نسبتاً از منطقه جنگی دور باشند اعزام شوند تا از خطر برکنار باشند.
ماده20- تخلیه اسیران جنگی باید همیشه با انسانیت و در شرایطی نظیر شرایط نقل و انتقال قوای دولت بازداشت کننده صورت گیرد. دولت بازداشت¬کننده برای اسیران جنگی که تخلیه می¬شوند آب مشروب و غذا به مقدار کافی تهیه نماید.
ماده 21- اسیران جنگی را می¬توان بعضاً یا تماماً به قید قول یا تعهد در صورتی که قوانین کشور متبوعه آنان اجازه دهد آزاد ساخت این اقدام خصوصاً در مواردی که در بهبود وضع مزاجی آنان دخیل باشد به عمل خواهد آمد.
حال با مطالعۀ خاطرات آزادگان و این مجموعه حاضر مقایسه¬ای داشته باشید که دولت عراق چقدر این قرارداد را عمل نموده است.
(برگرفته از کتاب مقاومت در اسارت)

ای نام تو بهترین سرآغاز     بی نام تو نامه کی کنم باز

روز پنجشنبه در یکی از مقرهای جهاد سازندگی در منطقه کردستان ایران بودم که مداحی از تهران جهت مدیحه¬سرایی، خواندن دعا و تبلیغ به منطقه اعزام شده بود. پنجشنبه شب مداح شروع به خواندن دعای کمیل نمود و بین دعا در مورد رزمندگان اسلام که به اسارت دشمن بعثی درآمده بودند سخنانی ایراد کرد.
سخنان مداح کلیه افرادی را که در حسینیه برای خواندن دعای کمیل تجمع کرده بودند تحت تأثیر قرار داد، ایشان اظهار داشتند، ای برادران عزیز وای به حال اسرایی که گرسنه و تشنه هستند، وای بر حال اسرایی که زیر چکمه دشمن و در دست کافران حزب بعث شکنجه می¬شوند.
برادران گرامی، حضار محترم همین افرادی که به اسرای ما آب نمی¬دهند، امام حسین را نیز با لب تشنه شهید کردند (فدای لب تشنه¬ات یا امام حسین)
خدایا صبر و استقامتی به اسرای ما عطا فرما که در مقابل شکنجه¬های دشمن سرفرود نیاورند، اگرچه لب تشنه همانند امام حسین به شهادت
می¬رسند.
سخنان این مداح حسینیه را به لرزه انداخت بطوریکه صدای ناله¬های رزمندگان که در حسینیه تجمع کرده بودند به آسمان اوج گرفته بود و چنین زمزمه می¬کردند: «خدایا به اسراء صبر و استقامت بده که در مقابل دشمنان اسلام ایستادگی کنند، چون یکی از آزارهای دشمن بستن آب به روی اسراء است.»
مداح خیلی با آه و ناله سخنانش را ادامه می¬داد. تمام موضوع در مورد اسراء بود، در همین حین یکی از بچه¬ها که در حسینیه بود یواشکی گفت: مگر امکان دارد که به اسیر آب و غذا ندهند.
البته باید در اینجا چنین ذکر نمایم (شنیدن کی بود مانند دیدن) باید به تمامی برادران حق داد چون که خیلی مسائل هست که انسان باید از نزدیک لمس کند.
این را هم باید متذکر شوم که سخنان مداح هر فردی را که سنگدل هم بود به لرزه می¬انداخت. بالاخره دعای کمیل تمام شد و در پایان دعا برای سلامتی امام و رزمندگان و همچنین اسرای در بند رژیم بعثی عراق دعا کردیم و از خداوند متعال خواهان شدیم که هرچه زودتر با سرنگونی رژیم حاکم بر کشور عراق و پیروزی رزمندگان اسلام در جبهه¬های حق علیه باطل اسراء به آغوش میهن اسلامی بازگردند
ساعتی قبل از اسارت

از هزار قله تا سورکوه بلندترین قلّه منطقه حدود 12کیلومتر فاصله بود و این مسافت کاملاً در خاک عراق قرار داشت در آن زمان به تصرف رزمندگان اسلام درآمده بود. مسیری کوهستانی و دارای گردنه¬های پرپیچ و خم بود که خودروها به سختی از آنجا عبور می¬کردند و برای خودروهایی که فاقد کمک دنده (دو دیفرانسیل) بودند عبور از آنجا غیرممکن بود.
ساعت دو بعدازظهر به اتفاق دوستم با یک دستگاه تویوتا لندکروز وانت که در اختیار داشتیم به سمت سورکوه حرکت کردیم، چون در سورکوه یک لودر از بالای قلّه به کف دره سقوط کرده بود و قرار بود که ما برای باز کردن قطعات خراب شده آن به آنجا برویم و قطعات باز شده را برای بازسازی به دره شیلر ببریم. در حین حرکت از هزار قله به سور کوه ماشین خاموش شد و در یک وضعیت خطرناکی قرار گرفت، حال ما در بالای گردنه قرار داریم و سمت راستمان دره و سمت چپ کوه است و ماشین اصلاً ترمز نمی¬گیرد و در حال حرکت به عقب است و احتمال سقوط به دره وجود دارد. به دوستم گفتم: از ماشین پایین بپر! احتمال دارد به دره سقوط کنیم، او گفت: اگر قرار باشد که خودرو به دره سقوط کند من هم با تو هستم، هر طور شده ماشین را نگه دار.
در آن لحظات در نظر داشتم که اگر نتوانستم خودرو را کنترل نمایم همراه با آن به دره سقوط کنم. به هر حال لطف خداوند شامل حال ما گردید و یک طرف ماشین به کوه اصابت کرد و ماشین ایستاد، که بلافاصله به دوستم گفتم سریع برو پایین و پشت چرخهای عقب سنگ بگذار، ایشان نیز سریعاً این کار را انجام داد و حالت سقوط از ماشین گرفته شد.
باید اشاره کنم ما مکانیک سیار بودیم و ابزارآلات کافی در اختیار داشتیم سریع کاربراتور ماشین را باز و آن را تعمیر کردم و به طرف سورکوه حرکت کردیم و دربین راه به یکی از خودروهای جهاد که تسمه پروانه بریده بود برخورد کردیم، راننده آن خودرو از ما تقاضای کمک کرد و ما نیز بلافاصله تسمه پروانه زاپاس را که همراه داشتیم برای آن خودرو تعویض کردیم و خودرو به حرکت خود ادامه داد و ما نیز به سمت سورکوه حرکت کردیم، پس از گذشت چند دقیقه به آنجا رسیدیم.

دقایقی قبل از اسارت
حرکت از سورکوه به سمت دره شیلر

حدود ساعت 4 بعدازظهر مأمور شدیم که به طرف دره شیلر حرکت کنیم یکی از برادران که به عنوان راننده لودر فعالیت می¬کرد و سن و سال کمی هم داشت از من تقاضا کرد که او را به همراه خودمان به دره شیلر ببریم، غافل از اینکه در همین حین افرادی مسلح جهت به اسارت در آوردن ما به کمین نشسته و با دوربین حرکات ما را زیرنظر داشتند.
انگار به ما الهام شده بود که نباید راننده لودر را همراه خودمان به دره شیلر ببریم. من به اتفاق دوستم در یک لحظه یک صدا به او گفتیم: برادر عزیز ما
نمی¬توانیم امروز، شما را همراه خودمان به دره شیلر ببریم، انشاء الله دفعه¬ی بعد.
با برادران مستقر در سورکوه خداحافظی و به اتفاق دوستم به سمت دره شیلر حرکت کردیم، از آنجا که جاده دارای پیچ های تند و خطرناک و منطقه پوشیده از درختان تنومند جنگلی بود می¬بایست با سرعت پايین حرکت
می¬کردیم. بعد از عبور از پیچ اول جاده، ناگهان با تجمع افرادی در جاده مواجه شدیم که ما را به گلوله بستند و در آن لحظات من احساس کردم که خواب می¬بینم. حدوداً صد متری ما را به داخل جنگل بردند و گفتند: شما باید اینجا بخوابید و خودشان حدوداً بیست متر از ما فاصله گرفتند، بعد از چند دقیقه پیش ما آمدند و گفتند: ماشین¬تان را به آتش کشیدیم. حق تکان خوردن ندارید و هرگونه حرکت بی¬مورد شما، ما را بر آن خواهد داشت که شما را بکشیم. تعداد آنها یازده نفر بودند که لباسهای محلی کردی و عربی به تن داشتندو نحوه¬ی صحبت کردن آنها به صورت کردی، عربی و فارسی بود و برخورد آنها با ما به شدت خشن بود.

اولین بازجویی در جنگل

یک ساعت از به اسارت در آمدن ما گذشته بود فردی که دیگران کاعلی(کاک¬علی) صدایش می¬زدند پیش ما آمد و گفت باید بازجويی شوید، پرسید:
- خودت را معرفی کن؟
● بهمن رسولی
- از کجا اعزام شده¬ای؟
● شهرستان اراک.
- جزء چه نیروهایی هستی؟
● از نیروهای جهاد هستم.
- چه کاره هستی؟
● مکانیک.
- چرا به جبهه آمده¬ای؟
● برای لبیک گویی به ندای رهبر عزیزم.
لازم به ذکر است قبل از پاسخ به سؤالات مطرح شده از زمانی که ما را اسیر کردند. تا زمانی که کاعلی شروع به بازجويی از ما نمود، فرصتی دست داد تا من و دوستم بتوانیم با یکدیگر درخصوص پرسش‌هایی که از ما خواهد شد هماهنگی کنیم و هر دو یکنواخت پاسخ دهیم، مثلاً به دوستم گفتم اگر بگوئیم که تازه به جبهه آمده¬ایم سؤالات نظامی از ما نخواهد کرد و فکر می¬کنند که ما تازه به جبهه آمده و ناشی هستیم، پس مجبور می¬شوند که بازجویی را مختصر کنند.
- به ما اطلاع داده¬اند که شما از فرماندهان هستید، اگر می¬خواهید شما را به کام مرگ نفرستیم، با ما صادق باشید چون که ما اطلاع قبلی از وضعیت شما داریم. پس راست بگویید و مواظب باشید که در بازجویی خطایی از شما سر نزند.
البته این سخن کاعلی ترفندی بود که اطلاعات بیشتر از ما دریافت کند و ما را بترساند.
● نه ما فرمانده نیستیم، هر دوی ما تازه به جبهه آمده¬ایم، اگر فکر
می¬کنید دروغ می¬گوییم بروید بپرسید. در همین حین که او سؤال می¬کرد و یک مداد کوچک هم در دست داشت من کمی بلند شدم تا ببینم که چه
می¬نویسد دیدم که او سواد چندانی ندارد و فقط بر روی کاغذ خط می¬کشد و اینطور وانمود می¬کند که تمام صحبت‌های ما را در بازجویی می¬نویسد

دومین بازجویی در جنگل

یکی دو ساعت بعد از بازجویی اول مجدداً کاعلی آمد و گفت: نتیجه
بررسی¬ها نشان می¬دهد که شما در بازجویی اوّلیه راست نگفته¬اید، اگر در بازجویی¬های ما حقیقت را نگویید برای شما گران تمام خواهد شد. یعنی اینکه نفس شما را در سینه¬هایتان حبس خواهیم کرد، پس برای من دلیل بیاورید که فرمانده نیستید.
من در جواب او گفتم ما بسیجی هستیم و تازه به جبهه آمده¬ایم و اطلاعی از مسائل نظامی نداریم، چون یک هفته بیشتر نیست که به جبهه آمده¬ایم و هر دو نفرمان در اراک مکانیک بودیم.
همانطور که قبلاً  اشاره کردم قبل از بازجویی اوّل من و دوستم پیش یکدیگر بودیم و در فرصتی که بدست آمده بود هماهنگی¬های لازم را با یکدیگر انجام دادیم که درخصوص سؤالات عراقیها یک جور جواب بدهیم.
سپس کاعلی مجدداً سؤال کرد که خودت را دقیق معرفی کن.
● بهمن رسولی.
- جزء کدام نیروهای ایرانی هستی؟
● از نیروهای جهاد سازندگی.
- شغل؟
● مکانیک.
- مقصد شما کجا بود وقتی به کمین ما افتادید.
● به دره شیلر می¬رفتیم.
- مسلح بودید؟
● خیر، چون ما نظامی نیستیم و جهاد سازندگی یک نیروی غیرنظامی است.
بازجویی دوم نیز در جنگل به پایان رسید و کاعلی اعلام کرد که مجدداً بر روی گفته¬های شما تحقیق و بررسی می¬کنم، وای به حال شما اگر راست نگفته باشید و سپس برای بررسی بازجویی دوم به پیش بقیه افراد برگشت.

تذکر قبل از حرکت

شب فرا رسیده است، غیر از یک جعبۀ خالی روغن نباتی که مقداری آب در آن وجود داشت خوراکی دیگری نمی¬دیدیم و خیلی گرسنه بودیم.
ساعت حدوداً 9 شب بود که کاعلی آمد وگفت: « غذا برای خوردن نداریم چون به مقصد اصلی نزدیک هستیم شام را آنجا صرف خواهیم کرد. در آستانه حرکت کردن هستیم چند تذکر را لازم می¬دانم که به شما بگویم، چون اگر این تذکرات گفته نشود احتمال دارد ناخواسته شما به کام مرگ فرستاده شوید.»
امروز شما اسیر دست ما هستید و هر بلایی که بخواهیم می¬توانیم بر سر شما بیاوریم ما این کار را نخواهیم کرد مگر اینکه از دستوراتی که به شما داده می¬شود سرپیچی کنید، طبق گفته¬های قبلی خودم شما را به دنیای دیگر خواهم فرستاد، پس تا در اختیار ما هستید مواظب اعمال خودتان باشید و به دستورات داده شده کاملاً عمل کنید و فکر دیگری در سر نپرورانید، چون کوچکترین حرکت بی¬مورد شما ما را بر آن خواهد داشت که شما را بکشیم، اگر در حرکت از این نقطه با ما همکاری کنید ما هم با شما خوب هستیم و الاّ...
اکنون ما می¬خواهیم از این نقطه حرکت کنیم و چندین روستا در مسیر حرکت ما وجود دارد اگر در این مسیر کسی به ما برخورد کرد و یا صحبتی کرد شما حق صحبت کردن را ندارید، یعنی در یک کلمه بگویم شما لال هستید، مگر اینکه ما اجازه بدهیم و احتمال دارد از همگی ما سؤال کنند که اهل کجا هستید و از کجا می¬آیید، در آن موقع یک صدا می¬گوییم: اهل سقز هستیم و از بانه می¬آییم.
همانطور که گفتم شامی برای شب نه تنها برای شما بلکه برای خودمان هم نداریم، اگر در بین راه غذایی پیدا کردیم به شما خواهیم داد. امیدوارم به این تذکرات عمل کنید و ما را مجبور نکنید که شما را بکشیم. صحبت کاعلی تمام شد و ایشان به پیش بقیه افراد رفت و ما منتظر دستورات بعدی بودیم که به ظاهر از مقرّ فرماندهی شان صادر می¬شد.

حرکت به مقصد نامعلوم

ساعت حدود 11 شب بود که گفتند: حرکت کنید. از جنگل که بیرون رفتیم سگها خیلی پارس می¬کردند گویی اینکه از وجود ما مطلع شده بودند، در آن لحظه به فکرم رسید که بچه¬های خودی کمین گذاشته¬اند تا دشمن را به دام بیندازند، چون سگها بیش از حد پارس می¬کردند و به نظر می¬رسید که حرکت ما را از داخل به دیگر برادران گزارش می¬دادند که تعدادی در حال عبور از جاده می¬باشند. دشمن که اوضاع را چنین دیدند، ناگهان مسیر را تغییر داده و با زیاد شدن فاصله، صدای سگها کمتر به گوش می¬رسید و خبری هم از کمین بچه¬های خودی در کار نبود. چند کیلومتری از منطقه به اسارت در آمدنمان دور شدیم و دیگر متوجه نشدیم که آیا در خاک ایران هستیم یا عراق! از آنجا که من مدت زیادی در منطقه بودم که به اسارت در آمدم، اگر از جاده اصلی حرکت می-کردیم متوجه می¬شدم درکجا قرار داریم. شاید راه فرجی برایمان پیدا می¬شد به هر حال به اولین روستای سر راهمان رسیدیم، ما را به داخل درختان و باغهای روستا بردند و گفتند در همین جا استراحت کنید.
سپس مقداری نان به ما دو نفر دادند و گفتند این شام شماست، پس از صرف شام به ما اعلام کردند بلند شوید حرکت کنیم تا مقصد راهی نمانده است، به همین زودی خواهیم رسید. البته من بعداً متوجه شدم که آنها
وعده¬های پوچی به ما می¬دادند و همیشه می¬گفتند تا مقصد راهی نمانده است از آن روستا که حرکت کردیم یک نفس راه می¬رفتیم و نمی¬دانستیم که در کجا هستیم و در بین مسیر صدای تیراندازی نیز به گوش می¬رسید و بعضی مواقع از نزدیک مقرهای تجمع نیروها می¬گذشتیم ولی چون شب بود دقیقاً مشخص نمی¬شد که این نیروها عراقی هستند یا ایرانی، بعداً متوجه شدم که اصل کار آنها بر این است که شبها حرکت کنند تا در دید نیروهای ایرانی نباشند و روزها که هوا آفتابی بود ما را در شیار کوه تا شب هنگام مخفی می¬کردند تا به مقصد نهایی برسیم. پس از طی مسیرهایی که در شب پیموده بودیم ساعت 8 صبح بود که گفتند شما همین جا در (شیارِکوه) چون خسته هستید استراحت کنید و ما نیز نمی¬خواهیم که شما را زیاد اذیت و آزار نماییم.
ما هم که از حیله و نیرنگ آنها اطلاعی نداشتیم فکر می¬کردیم اینها دلشان برای ما سوخته و به دلیل خسته بودن ما می¬گویند استراحت کنید، غافل از اینکه می¬خواهند از دید نیروهای سپاه اسلام پنهان باشند.
اولین مرحله حرکت ما با استراحت در زیر درخت کنار چشمه در شیارِکوه به پایان رسید.
استراحت کنار چشمه

استراحت در زیردرخت کنار چشمه در شیارکوه پایان اولین حرکت بود، البته ما نمی¬دانستیم افراد کمین کننده مقصدشان کجاست و چند مرحله باید استراحت کنیم تا اینکه به مقصد مورد نظر آنها برسیم، در زمان استراحت ما آنها با دوربین تمام مناطق را زیرنظر داشتند، کما اینکه من از آنها پرسیدم اینجا کجاست گفتند: اینجا خاک عراق است و ما می¬خواهیم از دید عراقیها پنهان باشیم، ما از گروهکها هستیم و دولت عراق با گروهکها، دشمنی سختی دارد به همین خاطر ما باید روزها استراحت کنیم و شبها به حرکت ادامه دهیم تا به مقصد برسیم و تا مقصد هم، راهی نمانده است.
محل استراحت آنها همیشه چند متری با محل استراحت ما فاصله داشت، حدوداً نزدیک ظهر یکدفعه متوجه شدم یک نفر از پایین دره به سوی ما می¬آید به دوستم گفتم که آزادی ما حتمی است، این فرد نزد افراد کمین گزار که ما در اسارت آنها بودیم رفت و ما با چند متر فاصله سعی کردیم دقیقاً صحبتهای آنها را بشنویم که در چه موردی صحبت می¬کنند.
افراد کمین گذار از آن مرد سؤالاتی کردند، اولین سؤال آنها این بود: اهل کدام روستا هستی؟
دقیقاً نمی¬دانم که نام چه روستایی را برد. بعد اسم او را پرسید، در جواب یک کارت شناسایی به آنها نشان داد سپس پرسیدند: برای چه به این محل آمدی؟ در جواب گفت: آمده¬ام برای دامهایم آذوقه تهیه کنم و با شما کاری ندارم در همین حین سروکله یک پسربچه حدوداً 8 ساله پیدا شد و به پیش آنها رفت و مشخص شد که این پسربچّه همراه آن مرد به آنجا آمده است. آنها (افراد کمین گزار و مرد) صحبتهای زیادی با هم کردند و درنهایت او را تهدید کردند که ما شما را می¬شناسیم، اگر ما به دام بیفتیم، شما را مقصر می¬دانیم و
خانواده¬تان را به آتش خواهیم کشید و هرگز به شما رحم نخواهیم کرد و
نمی¬گذاشتند آن مرد از نزد آنها برود و می¬گفتند شما اسیر دست ما هستی و مرد با التماس و گریه و زاری از چنگال آنها رهایی یافت.
موقع رفتن، آنها به او گفتند: «شتر دیدی ندیدی» پس از رفتن آن مرد، به دوستم گفتم احتمال دارد این مخبر باشد و برود نیروهای دولتی را از این ماجرا با خبر کند ولی تا ساعت 5 بعد از ظهر که ما کنار آن چشمه در شیارِکوه مخفی بودیم خبری نشد و ما آماده می¬شدیم برای حرکت یعنی در واقع دومین مرحله حرکت شروع می¬شد.
در همین حال به نظر می¬رسید که افراد کمین گذار برنامه¬ریزی کرده¬اند که ما را از جاده¬ای عبور بدهند و در کنار آن جادّه مجدداً کمین بگذارند و تعدادی دیگر را به سرنوشت ما دچار نمایند.
سه اسیر دیگر

ساعت 30/5 دقیقه عصر حرکت ما از زیر درخت در کنار چشمه شروع شد همیشه در زمان حرکت، ما دو نفر در وسط نیروهای کمین گذار قرار داشتیم.
حدود دو کیلومتر حرکت کردیم و صد متر جلوتر آن طرف جادّه به داخل
درّه¬ای ما را بردند و گفتند در اینجا بخوابید و ما هم خوابیدیم.
دو نفر از آنها پیش ما ایستادند و گفتند: اگر تکان بخورید شما را می¬کشیم پس هیچ گونه حرکت اضافی نداشته باشید.
در حالی که ما در محل خوابیده بودیم آنها به کنار جادّه¬ای که چند دقیقه پیش از آن عبور کرده بودیم رفتند و کمین گذاشتند تا تعداد دیگری را نیز به سرنوشت ما دچار کنند و به  اسارت در آورند. در اینجا معلوم شد که هنوز در خاک ایران هستیم.
پس از چند ساعت آمدند و گفتند که حرکت کنید، وقتی به پیش آنها رسیدیم دیدیم که سه نفر را به کمین انداخته و به اسارت در آورده¬اند و اکنون ما 5 نفر هستیم که در دست آنها گرفتار شده¬ایم، یک کیلومتر که از این نقطه دور شدیم به ما گفتند بایستید و ما هم ایستادیم تاکنون فرصت اینکه بررسی کنیم افراد جدید اهل کجا و چه گروهان یا گردان و لشکری هستند دست نداده بود.
اولین بازجویی از آن سه نفر شروع شد و از آنها سؤالاتی کردند:
- اهل کجا هستید؟
● هر سه نفر اهل ... هستیم.
- زبان شما چیست؟
● کرد هستیم.
- از  چه لشکری هستید؟
● همگی از لشگر 16 زرهی قزوین.
پس با این وجود شما را باید بکشیم، چون شما کردها از آن افرادی هستید که با دولت ایران همکاری و به کردهای دیگر خیانت می¬کنید و به ما که با دولت ایران در جنگ هستیم وفادار نیستید، اگر می¬بینید این دو نفر را
نکشته¬ایم، فارس هستند و توقعی از آنها نداریم، همین که آن سه نفر فهمیدند که تا چند لحظه دیگر اعدام خواهند شد به گریه افتادند و می¬گفتند که ما را نکشید ما گناهی نداریم، سرباز هستیم.
- چرا به سربازی آمدید که به این دام گرفتار شوید؟
● اگر نمی¬آمدیم ما را می¬گرفتند و به زندان می¬انداختند.
البته طرح اعدام اسیران جدید از طرف افراد کمین گذار یک تاکتیک بود زیرا می¬خواستند به این وسیله اطلاعات بیشتری از آنها کسب کنند.
در پی گریه و زاری آن سه نفر، کمین گذاران به آنها گفتند ما به شما یک درجه تخفیف می¬دهیم و شما را با خودمان می¬بریم به شرط اینکه تا مقصد با ما همکاری کنید و به تمام حرفهای ما گوش کنید، آنها هم قول دادند که به صحبتهای آنها گوش کنند و همکاری لازم را با آنها داشته باشند و در پایان صحبت¬هایشان (کمین گذاران) هنوز مطلب همیشگی را تکرار کردند: «تا مقصد راهی نمانده است!؟»
نظر خواهی از سه نفر جدید

پس از اینکه سه نفر جدید به افراد کمین گذار قول دادند که با آنها همکاری کنند تا آنها را نکشند و از طرفی کمین گذارها هم اسلحه¬های آنها را که کلاشینکف بود از آنها تحویل نگرفتند و ما مطمئن شدیم که به خیر این سه نفر جدید امیدی نیست و نمی¬توان با آنها برعلیه دشمن متحد شد حتی در زمان استراحت بصورت غیرمحسوس نظر آنها را در این رابطه برای تأکید جویا شدیم و آنها سخت مخالفت کردند و به این ترتیب احتمال دادیم که اگر آنها نقشه ما را نزد کمین گذاران بازگو کنند شرایط برای من و دوستم سخت خواهد شد و شاید ما را هم  اعدام کنند.
 با این وضعیت تصمیم گرفتیم دیگر در این خصوص با آنها صحبتی نداشته باشیم و در فکر راه چاره بودیم که چه راهی را پیشه کنیم، ناگهان صدای گوش خراش کاعلی و یارانش به گوشمان رسید که بلند شوید هیچ وقت نداریم تا مقصد راهی نمانده است حرکت کنید. در یک ستون به راه افتادیم و پس از طی مسافتی حدوداً 30 کیلومتری که راه را طی کرده بودیم به یک رودخانه رسیدیم،آب تندی در آن جاری بود و آنها گفتند باید از این رودخانه عبور كنيم
و آنها (کمین گذاران) تجربه کافی داشتند که چگونه باید از آن آب تند عبور کنیم و قبل از اینکه داخل آب برویم کاعلی گفت: «همگی توجه کنید به صورت زنجیره¬ای دست یکدیگر را بگیرید تا از آب عبور کنیم که آب ما را نبرد» با این شیوه ما را از آب عبور دادند و به آن طرف رودخانه که رسیدیم کاعلی پابرهنه بود و یک لنگه کفش او را آب برده بود و چفیه که به دور گردن داشت به پای خود بست تا به جای کفش از پایش مواظبت کند.
در تمام طول مسیر من و دوستم دلهره داشتیم که مقصد نهایی یا مقصد مورد نظر آنها کجاست؟ خلاصه تا صبح روز بعد از کوهها و دره های بیشماری عبور کردیم تا اینکه به کنار آبی رسیدیم حدوداً ساعت 7 صبح بود گفتند: «اینجا محل استراحت است تا غروب در همین مکان استراحت کنید و غذایی هم در کار نیست.» هنوز هم مطلب همیشگی را تکرار کردند تا مقصد راهی نمانده است!؟ در اينجا بايد اشاره كنم در مناطق كردستان با توجه به موقعيت جغرافيايي و مشخص نبودن خاك عراق و ايران و نا آشنا بودن ما كه در كجاي منطقه هستيم در جايي كه اسير شديم خاك عراق بود ولي در جاي دگر عراق در خاك ايران بود و از همه مهمتر اينكه نمي شد فرار نمود لذا براي فرار بايد به منطقه آشنا بود ولي ما از آن مناطق اطلاعي نداشتيم كه بتوانيم فرار كنيم كه در واقع اينگونه فرار از چاله به چاه افتادن است.
شنیدن لهجه عربی

ساعت 6 عصر از محل استراحت حرکت کردیم و این حرکت تا فرارسیدن شب ادامه داشت، در طول مسیر در این فکر بودم که با این همه پیاده روی بر سر ما چه خواهد آمد، چند کیلومتر را که پشت سر گذاشتیم صدای گلوله به گوش می¬رسید و به نظر می¬آمد که در آنجا درگیری رخ داده باشد، هر چه مسیر را پیمودیم به صدای گلوله نزدیکتر شدیم، به نقطه¬ای رسیدیم که خطر حتمی بود چون انواع و اقسام صداهای انفجار به گوش می¬رسید و محل اصابت هم خیلی نزدیک بود.
هر چه نزدیکتر می¬شدیم صدای صحبت نیز شنیده می¬شد، به جایی رسیدیم که توانستم صداها را کاملاً تشخیص دهم، متوجه شدم که لهجه آنها عربی است، در اینجا معلوم شد در خاک عراق هستیم و فهمیدم که آنجا یکی از پایگاهها مرزی عراق و ایران است، بايد در اينجا ذكر كنم كه خطوط مرزي غرب جاي ايران در خاك عراق بودو جاي عراق در خاك ايران و افرادي كه ما را اسير كردند ازمسيرهايي ما را عبورمي دادند كه حفاظت از آن خطوط كمتر بود و مي شد از آنجا هم به خاك عراق رفت و هم از خاك عراق به ايران آمد.آنها ما را از بيراهه عبور مي دادندو ما هم به مناطق آشنا نبوديم.  با نهایت سکوت از حدود 20 متری آن پایگاه ما را عبور دادند چون اگر سرو صدایی به گوش آنها می¬رسید احتمال داشت که ما را به گلوله ببندند.
پس از طی چند کیلومتر در خاک عراق ما را به محلی که از قبل برای استراحت پیش بینی کرده بودند، هدایت کردند و حدود ساعت 2 بعد از نصف شب به آن محل رسیدیم و به ما گفتند که در اینجا استراحت کنید و بخوابید. ما هم شب را در آنجا خوابیدیم، احتمال می رفت که آخرین لحظاتی باشد که ما در دست افراد کمین گذار باشیم و در سرنوشت ما ورق جدیدی رقم خواهد خورد. بالاخره صبح فرا رسید و با لگدی که کاعلی خائن به ما زد از خواب بیدار شدیم .همه جا آفتابی بود ولی برای من و دوستم عزا و ماتم بود.
نگاهی سطحی به اطراف انداختم، متوجه شدم که حدود یکصد متری پاسگاه عراق که پاسگاه مرزی بود خوابیده بودیم و من پیش بینی می¬کردم که احتمالاً ما را تحویل پاسگاه بدهند. در همان لحظات از هر پنج نفر ما بازجویی به عمل آوردند و به نظر می¬رسید که این آخرین بازجویی باشد که آدم فروشان از ما به عمل می¬آوردند.  
پس از بازجویی ما را به سمت پاسگاه هدایت کردند.

برخورد مستقیم با عراقیها

با هدایت جلال (یکی از افراد کمین گذار) به طرف پاسگاه حرکت کردیم در این موقعیت جلال قدرت خاصی به خودش گرفته بود، چون در خاک ایران و در لحظه کمین انداختن ما آرام حرکت می¬کرد. ولی پیدا بود که رهبری گروه به عهده ایشان و تمام بازجوییهایی که انجام شده توسط کاعلی به دستور ایشان بود، در آن مواقع روش آنها این بود که مشخص نشود جلال چه کاره است.
به پنجاه متری پاسگاه که رسیدیم، دیدم پاسگاه از سیمهای خاردار
حلقه¬ای محصور شده است و به احتمال زیاد در بین سیمهای حلقه¬ای مین کار گذاشته شده بود، سربازان پاسگاه به ستون ما که در حال حرکت بودیم ایست دادند جلال ایستاد و به عقب برگشت و به ما که در پشت سر او بودیم گفت بایستید و خودش به تنهایی مقداری جلوتر رفت و سربازان از او کلمه رمز را پرسیدند. جلال گفت: «رمز، استخبارات است.» سربازان همین که کلمه استخبارات را از جلال شنیدند با دست پاچگی به سمت سنگر فرمانده پاسگاه رفتند و فرماندهی پاسگاه که در محوطه پاسگاه بیرون از سنگر بود توسط
بی¬سیم با جایی تماس گرفت، سپس فوراً به سمت در پاسگاه آمدند، با کلید قفل در را باز کردند و جلال جلوتر رفت و فرمانده پاسگاه و جلال یکدیگر را در آغوش گرفتند و شروع به روبوسی یکدیگر نمودند.
تعارف آنها صحنه¬ی عجیبی بود، مثل پسری که چند سال پدرش را ندیده باشد، پس از مدتی تعارف و احوالپرسی شروع به صحبت نمودند، گفتگوی جلال با فرمانده پاسگاه در همان جلوی در پاسگاه حدوداً یک ساعت به طول انجامید. به نظر می¬رسید که جریان به کمین انداختن ما را برای فرمانده توضیح می¬دهد و در این حال فرمانده پاسگاه فقط سرش را تکان می¬داد و به ما نگاه خیره-کننده¬ای می¬کرد. سپس اجازه ورود دادند. و فرمانده پاسگاه تمام سربازان را که حدوداً بیست نفر بودند صدا زد، جلال افراد کمین گذاری را که با ما در یک ستون بودند از ما جدا کرد و آنها را به فرمانده پاسگاه معرفی کرد فرمانده پاسگاه نیز با آنها دست داد و شروع به تعارف با آنها نمود.
در این حال ما نیز منتظر بودیم که سربازان با ما نیز تعارف نمایند ولی اندکی بعد متوجه شدم که هر کدام از سربازان چوبی در دست دارند، هنوز نمی¬دانستم که می¬خواهند چه کار کنند، همینکه فرمانده پاسگاه با لهجه عربی به آنها دستور داد، با چوب و مشت و لگد بی¬رحمانه به سر و کله¬ی ما کوبیدند پس از کتک کاری ما پنج نفر را به ستون کرده و سپس فرمانده پاسگاه به یکی از سربازان دستور داد به هر نفر چند سیلی محکم بزنند. به محض اینکه اولین سیلی به صورت من اصابت کرد، انگار در کوهی از آتش قرار گرفتم و ...
پس از آن ما را به جلوی سنگر فرماندهی هدایت کردند و فرمانده پاسگاه دستور داد، چشم بند و دست بند آوردند و چشم و دستهای ما را بستند.
پس از بستن چشمها و دستهای ما گفتند می¬خواهیم از شما بازجویی کنیم، اگر به سؤالات پاسخ درست ندهید شما را خواهیم کشت و جنازه شما را جلوی سگها می¬اندازیم تا خوراک آنها شوید. مطمئن باشید در این جا هیچ کس به فریاد شما نمی¬رسد.

اولین بازجویی در خاک عراق

جلوی سنگر فرمانده پاسگاه چشم و دست بسته ایستاده¬ایم و آماده بازجویی هستیم. فرمانده پاسگاه کاعلی خائن را که چندمتری از ما دورتر ایستاده بود برای ترجمه صحبتهای ما صدا زد و سپس به ما گفت در این پاسگاه از غذا خبری نیست وقتی از شما بازجویی کردند شما را از اینجا به بغداد می¬فرستند.
پس از صحبتهای کاعلی، فرمانده پاسگاه سؤالاتی را مطرح کرد.
- تک تک خودتان را معرفی کنید.
● بهمن رسولی.
- درجه¬های شما چیست؟
● من و دوستم گفتیم ما بسیجی هستیم آن سه نفر دیگر هم گفتند، ما سرباز هستیم.
- از چه یگانی هستید؟
● ما دو نفر از جهاد سازندگی هستیم، سربازان گفتند، ما هم از لشگر 16 زرهی قزوین هستیم.  

- شما دو نفر در بازجویی که در جنگل از شما به عمل آمده گفته¬اید فرمانده هستید، آیا درست است؟
● نه، گفته¬ایم بسیجی هستیم و در این لحظه فرمانده پاسگاه با سیلی محکم به صورتم کوبید و گفت پس با این صحبتها می¬خواهید بگویید فردی که از شما درجنگل بازجویی کرده به من دروغ گفته است؟
- چرا به جبهه آمده¬اید؟
● چون مکانیک بودم و جبهه به مکانیک نیاز داشت.
- می¬دانید عراق و ایران برسرچه مسأله¬ای می¬جنگند؟
● نه.
- شما می¬دانید چه کشوری ابتدا جنگ را شروع کرد؟
● بله، آنطور که من شنیده¬ام، ابتدا دولت عراق جنگ را شروع کرد.
همین که گفتم عراق جنگ را شروع کرد، فرمانده پاسگاه دستور داد که سربازان جلاّد چند چوب به من بزنند و گفت شما انگار نمی¬دانید که در دست ما اسیر هستید. به نظر می¬رسید فرمانده پاسگاه دوست داشت هر سؤالی که مطرح می¬کند من و دوستانم باب کیف ایشان پاسخ بدهیم.
- در ایران مردم را به زور به جبهه می¬آوردند، درست است؟
 ● خیر، آنقدر نیروی داوطلب (بسیج) آماده اعزام به جبهه هست که حدّ و حساب ندارد.
- پس چرا اسیران دیگر می¬گویند ما را به زور به جبهه آورده¬اند.
● نمی¬دانم چون که من و دوستم بسیجی هستیم و داوطلب به جبهه آمدیم.
- پس شما از آن کسانی هستید که در ایران می¬گفتید می¬خواهیم برویم کربلا (راهیان کربلا هستید)؟

در اینجا سکوت کردم و او گفت: پس چرا سکوت کردی؟ دیگر چیزی نگفتم چون احساس کردم سکوت علامت تأیید است، ولی نه برای آن فرمانده که اطلاعی از جبهه و جنگ نداشت. سرانجام چون در بازجویی چیزی نصیب فرمانده پاسگاه نگردید دستور داد که از ما یک پذیرایی مفصل (کتک کاری) به عمل بیاورند و گفت می¬خواهیم شما را از این پاسگاه ببریم.
از لحظه به اسارت در آمدن ما تا به امروز که سه روز می¬گذشت گرسنه بودیم ولی آب فراوانی در اختیارمان بود، اما از لحظه ورود به پاسگاه مرزی عراق از آب هم دیگر خبری نبود.

شانس

در پاسگاه مرزی عراق چشمهای ما بسته بود، یکدیگر را نمی¬دیدیم، ولی مشخص بود که در کنار یکدیگر نشسته¬ایم، از همان ابتدا که چشم بند به چشمان من زدند سعی داشتم تا به هرطریق که ممکن است روزنه¬ای در چشم بند ایجاد کنم تا بتوانم کلیه حرکات دشمن را ببینم و به نقطه¬ای که ما را انتقال می¬دهند آشنا شوم و بدانم آنجا کجاست، به لطف خداوند همینطور هم شد و من از زیرچشم بند نگاه کردم و متوجه شدم که هیچ کس پیش ما نیست و آنها با فاصله 30 متری ما نشسته¬اند و غذا می¬خورند.
بعد از گذشت حدود نیم ساعت کاعلی خائن به پیش ما آمد و گفت، شما باید خدا را شکر کنید که در بهترین موقع به کمین ما افتاده¬اید، فقط کافی بود شما یک ماه قبل به کمین ما می¬افتادید. چون ما قبلاً افرادی را که به کمین
می¬انداختیم تنها سر آنها را برای دولت عراق می¬بردیم، ولیکن دستور دادند به ما که؛ شما باید سعی کنید به هر طریق ممکن هر فردی را که به کمین
می¬اندازید زنده تحویل ما بدهید. پس شما نگران این نباشید که سربازان عراقی شما را با مشت و لگد و چوب می¬زنند. حالا می¬خواست سر شما اینجا باشد نه اینکه با پای خود در حال حرکت بوديد و از ما ادعای غذا و ... بنمايید.
پس بروید و هزار مرتبه خدا را شکر کنید که شانس با شما یاری کرده است.
البته این مطالب را دور از چشم نیروهای عراقی برای شما می¬گویم چون من هم ایرانی و بچه¬ي ... هستم.
حرکت از پاسگاه مرزی عراق

با چشم بسته و پای پیاده، حرکت به مقصد نامعلوم شروع شد، ولی عراقیها در پاسگاه به ما گفتند که شما را به بغداد می¬بریم و از آنجا به اردوگاه اسیران
می¬فرستیم.
در آن موقع فکر می¬کردم گفته¬های آنها وعده پوشالی است و اردوگاهی هم در کار نمی¬باشد، چون که در اردوگاه شکنجه معنی ندارد پس شما بهتر است بگویید شما را می¬خواهیم به شکنجه¬گاه مدرن¬تری بفرستیم که در آنجا لوازم شکنجه پیشرفته¬تر وجود داشته باشد.
در این مسیر افراد کمین گزار هم به دنبال ما می¬آمدند. پس از حدود پنج کیلومتر پیاده¬روی به کوره راهی رسیدیم، گفتند در اینجا استراحت کنید.
بعد از چند لحظه استراحت یک دستگاه جیپ از دور نمایان شد که دو نفر در آن بودند، یک نفر راننده و یک نفر هم همراه او بود، هر دو نفر از خودرو پیاده شدند به نزدیک ما آمدند، خدا می¬داند و بس که آن دو نفر چه بلایی برسر ما آوردند، با پوتین به سر و کله ما کوبیدند، به طوری که انگار
می¬خواستند دیوار بتونی را تخریب نمایند.
لازم به ذکر است که در مدت سه الی چهار روزی که ما به اسارت در آمده بودیم خداوند نگه دار ما بود، چون ضرباتی که آنها به ما می¬زدند به قصد مرگ بود. سربازان و فرماندهان عراقی از نظر پست فطرتی و وحشیگری در خصوص شکنجه اسراء دست کمی از سربازان اسرائیلی نداشتند بلکه به جرأت می¬توان گفت چند پله از آنها جلوتر بودند. پس از کتک کاری مفصل ما را به داخل جیپ انداختند و حرکت کردیم ساعتی بعد جیپ به مقصد مورد نظر آنها که یک پادگان نظامی بود رسید. ما را پیاده کردند و چند نفر از سربازان داخل پادگان چوب به دست سراغ ما آمدند. دیگر اینجا فقط ما پنج نفر بودیم و آن سربازان، تا آنجا که دلشان می¬خواست ما را زدند، تنها چیزی که از حرفهای آنها متوجه شدم این بود که می¬گفتند شما نیروهای ما را شهید کرده¬اید و شما آنهایی هستید که در ایران می¬گفتید می¬خواهیم به کربلا برویم، پس شما را باید کشت.
در همین حین از زیرچشم بند دیدم که یکی از افسران  عراقی نزدیک این سربازان وحشی آمد و به آنها گفت کافی است و آنها از زدن ما دست برداشتند.
سپس ما را داخل اتاقی انداختند، با چشم و دستهای بسته در حالی که هیچ گونه غذایی هم در کار نبود، فقط به هر نقطه جدیدی که می¬رسیدیم وحشیگری عراقی¬ها بیشتر می¬شد. یک ساعت داخل اطاقک پادگان بودیم، که یک دفعه در اطاقک به صدا در آمد و سر و کله چند سرباز پیدا شد و گفتند کربلا؟ کربلا؟ «شی نو » سپس سرباز عراقی ادامه داد، اینجا عراق است، پوست از سر شما خواهیم کند، تا ایران را برای همیشه فراموش کنید.

افسر ارشد، مترجم را نزد ما آورد و سؤالاتی کرد، از جمله پرسید:
- شما که در ایران می¬گفتید می¬خواهیم برویم کربلا، اینجا کربلا است. آیا شما کربلا را بلد هستید (من از زیرچشم بند دیدم مترجم همان کاعلی خائن است پس مشخص شد که هنوز افراد آن (کاعلی) خائن همراه ما هستند.)
● گفتم اینجا از نظر تشنگی به درستی که کربلا است ولی کربلای واقعی در منطقه دیگری است، که یک مرتبه افسر ارشد دستور داد که او را پذیرایی کنید، در این لحظه با چوب و لگد به سر وکله¬ام کوبیدند تا اینکه از هوش رفتم و زمانیکه به هوش آمدم آنها رفته بودند و دوستانم گفتند: رسولی شما جوابی نده، ما اسیر هستیم و سکوت برای آنها بهترین جواب است.

حرکت از پادگان به سمت ...

پس از پذیرایی با چوب، مشت و لگد و سیلی که از این قبیل پذیرایی¬ها برای اسراء در عراق چیزی عادی به نظر می¬رسید(چون که عراقی¬ها منطقی نداشتند و فقط منطق آنها زدن بود).
ما را از داخل اطاق درون پادگان با یک دستگاه خودرو آیفا  که از قبل تهیه کرده بودند حرکت دادند. قبل از سوار کردن ما به داخل آیفا یک پذیرایی کتک-کاری از ما به عمل آوردند، دقیقاً نمی¬دانم چند ساعت در راه بودیم، در بین راه من از زیرچشم بند می¬دیدم که چراغانی و پلاکاردهای زیادی بر روی در و دیوار نصب کرده¬اند و بر سر راه عبور ماشین¬ها ایستگاه بازرسی گذاشته و سخت بازرسی می¬کنند، به همین جهت حدس زدم که احتمالاً یکی از سران خبیث حزب بعث باید به منطقه آمده باشد.
افرادی که از خودروها بازرسی می¬کردند از راننده خودرویی که ما را حمل می¬کرد خواستند تا ما را پیاده کند ولی افراد همراه گفتند اینها اسیران ایرانی
هستند به همین جهت خودرو ما را بازرسی نکردند و سربازانی که در ایست بازرسی بودند همین که فهمیدند ما اسیران ایرانی هستیم به بالای آیفا آمده به هر نفر از ما چند سیلی محکم و توسری زدند، که برق از چشمان ما پرید و بعد از آن اجازه حرکت دادند.
و پس از طی مسافت چند کیلومتری به شهر حلبچه  رسیدیم. در آن زمان شهر حلبچه شهر شلوغی به نظر می¬رسید، به داخل شهر که رسیدیم
نمی¬دانستیم ما را به کجا می¬برند و دولت عراق هم آن زمان شهر حلبچه را مورد اصابت گلوله¬های شیمیایی قرار نداده بود. پس از دقایقی چرخیدن داخل شهر ما را به یکی از خیابانهای شهر هدایت کردند، به نظر می¬رسید که درآن خیابان خیلی خلوت، سکوت خاصی حاکم بود، پس از پیاده کردن ما از خودرو و طی مسافت کوتاه سر از استخبارات  حلبچه در آوردیم.
حضور در استخبارات حلبچه

پس از طی چندین مرحله بازجویی و از این خودرو به آن خودرو شدن اکنون در استخبارات شهر حلبچه هستیم، تا این لحظه نمی¬دانستم استخبارات در اصطلاح یعنی چه، از پذیرایی (کابل، باطوم، سیلی و ...) که در محل استخبارات از ما به عمل آمد متوجه شدم که استخبارات محل واقعی شکنجه است، ولی همین که وارد حیاط استخبارات شدیم احساس کردم احتمال دارد اینجا آخرین ایستگاه زندگی ما باشد البته من تمام موارد را کم و بیش از زیر چشم بند می¬دیدم، یک افسر عراقی که دو ستاره بر بالای شانه داشت ما را به دیوار حیاط چسبانید و به عربی شروع به صحبت نمود، پس از چند لحظه مترجم را صدا زد همین که مترجم آمد متوجه شدم که کاعلی خائن ما را همراهی می¬کند، در این جا معلوم شد مبلغی را که باید بابت فروش ما دریافت کند دریافت نکرده است.
شما ایرانیان می¬دانید به چه کشوری حمله نظامی کرده¬اید، آیا این فکر را نکردید که ما شما را شکست خواهیم داد زیرا که عراق کشوری ابرقدرت است. سپس آن افسر گفت: گوش کنید می¬خواهم شما را بازجویی کنم، به خدا اگر راست نگویید شما را به بهشت می¬فرستم، چون حرکات آن افسر عادی نبود و به نظر می¬رسید که مست بود، گفته¬های او حالت تمسخر داشت.
جهاد سازندگی چیست؟

بعد از به اسارت در آمدن و چندین شبانه روز پیاده¬روی و بازجویی¬های متعدد تصمیم گرفتیم در بازجویی که استخبارات شهر حلبچه از ما خواهند کرد این حقیقت را که از نیروهای جهاد سازندگی استان مرکزی هستیم بگوییم و ببینیم عکس¬العمل آنها در مقابل ما چه خواهد بود، زیرا در تمام بازجویی¬هایی که از ما شده بود گفته بودیم بسیجی هستیم.
ما را از داخل حیاط به درون اطاق تنگ و تاریکی بردند که در آنجا صداهای وحشتناکی به گوش می¬رسید، مثل اینکه کسی را به دار آویزان کرده باشند. افسر عراقی که من از زیرچشم بند او را می¬دیدم و یک ستاره بر بالای شانه¬اش داشت به سراغم آمد و چند لگد به بیضه هایم زد و گفت این سر و صداها را می¬شنوی(البته کاعلی ترجمه می¬کرد) گفتم: بلی، گفت: اکنون که سر و صدا را می¬شنوی در بازجویی که از شما می¬کنم به سؤالات ما جواب درستی بده.

- ابتدا خودت را معرفی کن.
• بهمن، در این لحظه با یک سیلی، محکم به صورتم کوبید و گفت راست نمی¬گویی. لازم به ذکر است خودرویی که من و دوستم در جبهه در اختیار داشتیم تحویل من بود و مقداری آچار و لوازم داخل آن وجود داشت، برگه تغییر و تحول خودرو و ابزار کار در داخل ماشین بود و در بالای برگه¬ها نوشته شده بود بهمن رسولی، که قبلاً افراد کمین گذار برگه¬ها را از داخل خودرویی که با آن در حال مأموریت بودیم آورده بودند و آنجا تحویل افسر عراقی داده بودند که ما از این موضوع بی¬اطلاع بودیم ولی در استخبارات حلبچه متوجه این موضوع شدیم.
- این برگه¬ها چیست؟
• برگه تغییر و تحوّل خودرو.
- پس روی این برگه¬ها نوشته شده سپاه؟
• نه، نوشته شده جهاد سازندگی استان مرکزی.
- جزء چه نیروهایی هستی؟
• جهاد سازندگی استان مرکزی.
- استان مرکزی، تهران  است؟
• خیر، مرکز آن شهر اراک است.
- شهر اراک چقدر با تهران فاصله دارد؟
• 300 کیلومتر.
- گفتی از نیروهای جهاد سازندگی هستی؟ جهاد سازندگی چیست؟
• سازمانی است تشکیل شده از نیروهای مردمی.
- فهمیدم پاسدار هستی.
• خیر، پاسدار نیروی نظامی است و جهاد سازندگی نیروی غیرنظامی.
- کار جهاد سازندگی در جبهه چیست؟
•راهسازی جبهه¬ها به عهده جهاد سازندگی است.
- فهمیدم پاسدار هستی.
در این مرحله مرا به کابل بست و گفت (بگو من پاسدار هستم، جهاد سازندگی چه نوع نیرویی است؟ گفتم جهاد سازندگی همانطور که اشاره کردم افراد شخصی در آن خدمت می¬کنند، کاری با سلاح نظامی و سپاه ندارند ماشین آلات، گریدر و ... سلاح آنهاست.)
- آیا پاسدار هستی؟
• به خدا من از نیروهای جهاد سازندگی هستم.
- قبل از اینکه بکشمت بگو پاسدار هستم.
• من پاسدار نیستم، جهاد سازندگی یک نیروی مردمی است و ارتباطی هم با سپاه ندارد.
خلاصه هرچه گفتم از نیروهای جهاد سازندگی هستم او در جواب می¬گفت فهمیدم پاسدار هستی و بنابراین نتیجه گرفتم که اگر از ابتدای اسارت همیشه بگوییم از نیروهای جهاد سازندگی هستیم آنها با سخت¬ترین شکنجه و فشار بگویند شما پاسدار هستید کار درستی نیست. باید برای این پست فطرتها فیلم بازی کرد.
بعد از این مرحله از بازجویی تصمیم گرفتیم دیگر اسمی از جهاد سازندگی به میان نیاوریم. همیشه بگوییم بسیجی هستیم چون که عراقیها با کلمه بسیج و بسیجی آشنایی داشتند ولی به نظر می¬رسید که با توجه به این مطلب که جهاد سازندگی نیروی بسیار کارآمد در جبهه¬های جنگ بود و نقش به سزایی در به دست آوردن پیروزیها داشت برای اکثر نیروهای عراقی واژه ناشناخته¬ای بود.

اگر برای عراقیها ثابت می¬شد اسیر آنها پاسدار است سر او را از بدنش جدا می¬کردند، به همین خاطر خیلی تأکید داشتند اسیر خودش با زبان خودش بگوید پاسدار هستم، در مدت اسارتی که پشت سر گذاشتم، دریافتم که سربازان و افسران عراقی از برادران غیور سپاهی چنان وحشتی در دل داشتند که با ترس و دلهره به یک سپاهی شهید نزدیک می¬شدند، و فکر می¬کردند شهید بلند می-شود و آنها را به درک واصل می¬کند، حال خودتان قضاوت کنید که دشمن چقدر از نیروهای اسلام و قرآن وحشت داشت.

حرکت به سمت استخبارات شهر سلیمانیه

پس از شکنجه¬های متفاوت در استخبارات شهر حلبچه ما را به حیاط در زیر آفتاب سوزان بردند. به قصد اینکه بر شدت تشنگی ما افزوده شود و در همان موقع سربازان عراقی هرچند دقیقه یکبار به سراغ ما می¬آمدند و چند لگد به بیضه¬های ما و چند توسری محکم به سرمان می¬کوبیدند و می¬رفتند این وضع حدوداً سه ساعت به طول انجامید.
و بعد ما را به داخل خودرویی که از قبل آماده کرده بودند انداختند و خودرو حرکت کرد تا به شهر سلیمانیه مرکز استان کردستان عراق رسیدیم و از آنجا که می¬توانستم از گوشه چشم بند بیرون را ببینم مشاهده کردم که خودرو حامل ما پس از عبور از چند خیابان داخل شهر در نقطه¬ای نگه داشت که تابلویی در آنجا نصب شده و برروی آن نوشته شده بود مرکز استخبارات شهر سلیمانیه و در اینجا بود که متوجّه شدم ما را از استخبارات شهر حلبچه به استخبارات شهر سلیمانیه انتقال داده¬اند.

مرکز استخبارات شهر سلیمانیه

پس از یک پذیرایی مفصل(که در کشور عراق برای اسرای ایرانی مرسوم بود به نحوی که در بیشتر پذیرایی¬ها از کابل، باطوم ، سیلی و ... استفاده می¬شد) ما را به داخل حیاط هدایت کردند، سپس دستور دادند که بنشینید و سرهایتان را پایین نگه دارید این نکته را ذکر کنم که کاعلی خائن و یارانش تا شهر سلیمانیه ما را همراهی کردند و به احتمال قوی آنها در استخبارات شهر سلیمانیه مبلغ پولی را که باید بابت فروش ما دریافت کنند دریافت کردند چون صدای خشن آنها دیگر به گوش نمی¬رسید.
در همان لحظاتی که ما داخل حیاط نشسته و سرهایمان را پایین انداخته بودیم ما را می¬زدند و به نظر می¬رسید که فعلاً دسترسی به مترجم ندارند، تا از ما بپرسند که آیا مطالبی را که در پرونده ما نوشته شده است مورد تأییدمان می¬باشد یا خیر، با توجه به تجربه¬ای که من طی این مدّت حاصل نمودم این را دریافتم که درکشور عراق به خصوص در محیط نظامی از منطق خبری نیست.
انشاء الله در مراحل بعدی شرح خواهم داد که با سربازان خودشان (عراقی) که از جبهه جنگ فرار کرده بودند چگونه رفتار می¬کردند.
صد رحمت به سربازان اسرائیلی، البته در بین سربازان عراقی شایعه شده بود که اگر کسی اسیر ایرانی را کتک کاری نکند حتماً با ایرانیان هم دست می¬باشد، به همین خاطر هر سرباز یا افسری که بیشتر اسراء را شکنجه می¬کرد از جایگاه بهتری در بین نظامیان دیگر برخوردار بود.

حرس خمینی

داخل حیاط استخبارات شهر سلیمانیه با دستانی بسته نشسته¬ایم و سرهایمان را نیز روبه پایین گرفته¬ایم در حالیکه به چشمانمان، چشم بند
زده¬اند و به نوبت توسط سربازان عراقی شکنجه می¬شویم. در این حال و هوا یکی از شکنجه گران عراقی از من پرسید: حرس خمینی هستی و من هم به دلیل اینکه معنای حرس خمینی را نمی¬دانستم به نشانۀ تأیید گفتة او، سرم را تکان دادم، در این لحظه غوغایی به پا شد و سربازان عراقی برسرم ریختند تا توانستند مرا کتک زدند. تا به حدی که از هوش رفتم، وقتی که مرا به هوش آوردند هنوز نمی¬دانستم که به چه علت مرا زدند ولی مترجمی را در کنار خود حس کردم که از من پرسید فوراً خودت را معرفی کن.
• بهمن رسولی هستم.
- چه کاره هستی؟
• مکانیک.

- پاسدار هستی؟
• نه، شخصی هستم.
- پس چرا گفتی پاسدار هستم؟
• متوجه نشدم که به عربی چه سؤالی از من کرده¬اند، فقط سرم را تکان دادم.
ذکر این نکته ضروری است که سران ظالم رژیم بعثی عراق برای سربازان و درجه داران خود گفته بودند که پاسداران ایرانی آدمخوار هستند و به نحوی این مطلب را برای آنها جا انداخته بودند که از من با توجه به بسته بودن چشم و دست هایم هنوز هم مانند رزمنده¬ای در جبهه وحشت داشتند.
- چرا دروغ می¬گویی؟
• دروغی ندارم که بگویم من شخصی هستم.
- پس چرا ریش¬هایت بلند است؟
• ایرانی¬ها معمولاً ریش بلند دارند.
- نه فقط پاسداران خمینی ریش بلند دارند.
• به خدا پاسدار نیستم. مکانیک بودم.
- ای حرس خمینی، زبان شماها را باید بُرید.
در همین موقع یک سیلی محکم به صورتم کوبید.
• پاسدار نیستم، مکانیک هستم تازه به جبهه آمده بودم که اسیر شدم.
پس از بازجویی مختصر دستور دادند همگی ما را به داخل سلول ببرند از آنجا که بر در و دیوار آن سلول نوشته¬های به خط فارسی دیده می¬شد احتمال می¬دادیم که قبلاً نیز تعدادی از اسیران ایرانی در اینجا زندانی بوده¬اند.

وضعیت سلولها

پس از ساعتها شکنجه در حیاط استخبارات دستور دادند ما را به داخل سلول ببرند. سلولهای آنجا هر کدام 3×2 متر وسعت داشتند و هیچگونه توالت و دستشویی در آنجا تعبیه نشده بود و به همین خاطر در گوشۀ هر سلول ادرار ومدفوع روی هم انباشته شده بود، هر سلول یک در ورود داشت با یک دریچه که از آنجا به ما آب و غذا می¬دادند، و ما را فقط برای بازجویی به بیرون
می¬بردند. چشمها و دستهایمان را باز کردند و چون خیلی خسته بودیم هر کدام از ما به حالت خاصی به خواب رفتیم و هر چند لحظه یکبار در آهنی سلول به صدا در می¬آمد، ابتدا فکر می¬کردیم با ما کار دارند ولی با تکرار عمل وحشیانه آنها متوجه شدیم به خاطر آزار و اذیت ما به در ضربه می¬زدند، تا آسایش را از ما سلب نمایند. یا اگر به خواب رفته¬ایم بیدار شویم، دقیقاً به خاطر ندارم ولی این را می¬دانم که چند روز ما را در شهر سلیمانیه در همان سلول با بدترین وضعیت نگهداری کردند و در آن مدت چندین مرحله بازجویی از ما به عمل آوردند، البته بازجویی¬ها جداگانه صورت می¬گرفت که به مراحلی از بازجویی¬ها در قسمت بعدی اشاره خواهم کرد.

وحشت دشمن از بسیجی در بازجویی استخبارات شهر سلیمانیه

در آهنی سلول به صدا در آمد، طبق معمول فکر کردیم مانند همیشه ما را اذیت می¬کنند ولی این بار یکی از دوستانم را برای بازجویی صدا زدند و پس از چند دقیقه آمدند و مرا هم جهت بازجویی بردند، البته برای بازجویی که
می¬رفتیم، چشمها و دستهایمان را می¬بستند، به همین دلیل تشخیص اینکه چه کسی از ما بازجویی می¬کند برای ما دشوار بود.
- اسمت چیست؟
• بهمن رسولی.
- شما را در چه منطقه¬ای به اسارت در آوردند؟
• سورکوه.

- سورکوه کجاست؟
• نمی¬دانم ولی شنیده¬ام که قسمتی از خاک عراق می¬باشد که فعلاً در دست ایران است.
- تو پاسدار هستی؟
• نه بسیجی و به عنوان مکانیک به جبهه آمده¬ام.
- چرا راست نمی¬گویی؟
• به خدا پاسدار نیستم.
- بهمن به من دروغ نگو(من ابتدا گفتم که ایرانی هستم و در همه جای ایران بوده¬ام، غیر از پاسدارها کسی در ایران ریش¬های بلند نمی¬گذارد، بگو پاسدار هستی یا خیر؟
• من نمی فهمم شما چه منظوری دارید که از من می¬خواهید بگویم پاسدار هستم، اگر هم فکر می¬کنید که دروغ می¬گویم می¬توانید افرادی را به ایران بفرستید تا درباره من تحقیق، با گفتن این کلمه چند ضربه کابل به سر و صورتم نواختند و مرا به سلول بازگرداندند.

دومین بازجویی در استخبارات شهر سلیمانیه

- ما با مطالعه پرونده تو به این مطلب پی بردیم که پاسدار هستی، حتی در داخل حیاط استخبارات، خودت گفته ای پاسدار هستم، حقیقت دارد؟
• من در تمام مراحل بازجویی و به افرادی که مرا به اسارت گرفتند گفتم که بسیجی هستم و مکانیک بودم که به جبهه آمدم و پاسدار نیستم.
- این کابل را که می¬بینی برای زدن شما آورده¬ایم اگر می¬خواهی زنده بمانی دروغ نگو در حالی که کابل را یک افسر که دارای دو ستاره بود بالا برد که بر سر من بکوبد یک افسر دیگر جلوی او را گرفت و گفت به او یک فرصت بدهید تا راست بگوید.
• نمی¬دانم چه بگویم چون که من یک بسیجی هستم، حال شما
می¬خواهید کاری کنید که به دروغ بگویم پاسدار هستم، پاسدار نیستم چه بگویم؟ در پایان چند ضربه کابل بر بدن من نواختند و مرا به سلول بردند.
لازم به ذکر است که در بعضی موارد از بازجویی، اگر عراقیها دوست داشتند چشم بند را از چشمهایمان باز می¬کردند، که در این مرحله هم چشم بند مرا باز کردند.

حرکت از شهر سلیمانیه به سمت شهر کرکوک

ساعت 9 صبح در سلولمان (استخبارات شهر سلیمانیه) به صدا در آمد البته طبق معمول چون این در به جهت سلب آرامش از ما به صدا در می¬آمد و اگر عراقیها هم با ما کاری داشتند دیگر ما به صدای در سلول توجه نمی¬کردیم مگر اینکه در را باز می¬کردند و می¬گفتند با شما کار داریم و گرنه ما اصلاً تکان
نمی¬خوردیم. نگهبانی که در سلول را به صدا درآورد گفت بلند شوید
می¬خواهیم شما را از اینجا به شهر کرکوک ببریم و آنجا شهر بسیار خوبی است در آنجا به شما آب وغذا می¬دهند و رسیدگی بیشتری می¬کنند.
برای ما واضح و روشن بود که آنها دروغ می¬گویند. با این اوصاف ما را به داخل خودرویی که از قبل آماده کرده بودند انداختند، البته قبل از حرکت چشم و دست ما را بستند، از در استخبارات که بیرون شدیم هیاهوی عجیبی به گوش می¬رسید، من سعی داشتم از زیر چشم بند روزنه¬ای برای نگاه کردن پیدا کنم، در همین لحظه نگهبان داخل خودرو چشمهای همه ما را بازکرد نمی¬دانم چه روزی بود ولی تمام شهر جشن گرفته بودند، دانش¬آموزان پیشاهنگ در خیابان هلهله و پای کوبی می¬کردند و از طرفی خیابانهای شهر را نیروهای نظامی مسدود کرده بودند، چون خودروی ما یک خودروی نظامی بود اجازه عبور از خیابان به آن داده شد، در یکی از خیابانها ایست بازرسی جلوی خودروی ما را گرفت و نگهبان ما به بازرسان گفت که اینها اسیران ایرانی هستند برای یک لحظه نیروهای ایست بازرسی تصمیم گرفتند یک پذیرائی مختصر از ما به عمل بیاورند ولی سربازان نگهبان ما، مانع شدند و به آنها گفتند: امروز سراسر عراق جشن است به هر نفر یک شیرینی بدهیم و به هر کدام از ما یک شیرینی دادند و اجازه عبور به خودرو داده شد. از شهر سلیمانیه
کم¬کم دور و به شهر کرکوک نزدیک می¬شدیم، چشمانمان را دوباره بستند.
سرباز عراقی داخل جیپ به انگلیسی گفت: چه کسی انگلیسی بلد است همین را که گفت من به انگلیسی به او گفتم با من صحبت کن و بعد او کمی انگلیسی با من صحبت کرد و در ادامه به زبان انگلیسی گفت: چرا شما به خاک عراق حمله کردید؟
شما از ما چه می¬خواهید؟ در جواب او به انگلیسی گفتم: که شما به خاک ایران حمله کرده¬اید و ما می¬گوئیم «جنگ، جنگ تا پیروزی» او دست و پا شکسته متوجه منظور من شد و گفت دوباره تکرار کن، چه گفتی؟
گفتم «جنگ، جنگ تا پیروزی» چونکه این جنگ را عراق بر ما تحمیل کرده است، یک دفعه سرباز عراقی سیلی محکمی به صورتم کوبید و یک پذیرايی گرم با مشت و لگد و... از من به عمل آورد، موضوع را به عربی به دیگر عراقیهای همراه خود گفت که آنها هم جداگانه شروع به کتک زدن من کردند و گفتند چرا این سخن را گفتی، پیروزی یعنی چه؟ شما پاسدار خمینی هستی شما را باید بکشیم و بعد مرا خیلی زدند و فحاشی کردند.
همان کسی که مقداری انگلیسی بلد بود دوباره به انگلیسی شروع به صحبت نمود و به من گفت: صحبت کن؟ هرچه گفت من جوابی ندادم گفت مگر انگلیسی بلد نیستی؟ دیگر هیچ چیزی نگفتم، در واقع از آن زمان که بحث انگلیسی و جنگ شروع شد مرا کتک زدند تا اینکه به شهر کرکوک رسیدیم و ما را برای پذیرايی به یک پادگان نظامی و اقع در شهر کرکوک بردند.

پادگان نظامی شهر کرکوک

خودرویی که ما را حمل می¬کرد جلوی در پادگان ایستاد، در باز شد و خودرو به داخل پادگان هدایت شد و درجایی که قرار بود از ما پذیرایی(سیلی، لگد، توسری و چوب و ... ) کنند نگه داشت. داخل پادگان همگی ما را به چوب بستند چون در آنجا از کابل خبری نبود یا اینکه دسترسی به کابل نداشتند و بعد از آن ما را داخل سلول فرستادند.
در آن سلول چیزی که جلب توجه می¬کرد یک زنجیر آویزان از سقف بود که این خود حکایت از شکنجه اسیران قبل از ما می¬کرد، این صحنه را که مشاهده کردم یک لحظه به یادم آمد که در ایران روزنامه¬ای را مطالعه می¬کردم که در مقاله¬ای نوشته شده بود دولت عراق اسیران ایرانی و زندانیان را جهت اعتراف گرفتن به زنجیر می¬بندد، و این خود نمونه¬ای از چیزهایی بود که در ایران خوانده بودم و در عراق آن را لمس کردم.
البته این نکته را یادآور شوم که ما را به داخل سلول انداختند و گفتند که در این بازجويی که از شما به عمل می¬آوریم اگر راست نگوييد شما را با این زنجیر که به سقف سلول آویزان است آویزان می¬کنیم تا اینکه جان از بدنتان بیرون برود و از نوشته¬هایی که بر در و دیوار مشاهده می¬شد نتیجه گرفتم که افرادی قبلاً در اینجا بوده¬اند و بسیار سخت مورد شکنجه واقع شده¬اند.
حتی در بعضی جاها توسط افراد شکنجه شده نوشته شده بود که آنها را به سقف آویزان کرده¬اند و توسط نگهبانی که هر ساعت تعویض می¬شد مورد شکنجه قرار می¬گرفته¬اند، البته لازم به ذکر است به دلیل اینکه اسیران در آنجا بسیار سخت و بیش از حدّ شکنجه می¬شدند نگهبان را هر ساعت یکبار تعویض می¬کردند و عراقی¬ها این احتمال را می¬دادند که اگر کسی چند روزی نگهبانی ما را به عهده داشته باشد شاید دلش به حال اسراء بسوزد و آنها را در جریان خفت باری که حزب بعث عراق بر سر ملّت می¬آورند قرار دهد.
اکنون ساعت حدود 10صبح است که نگهبان دوستم را صدا زد و چشم و دست او را بستند و از سلول بیرون بردند، من خیلی نگران و ناراحت شدم فکر
می¬کردم که چه بلايی می¬خواهند بر سرش بیاورند دعا می¬کردم خدایا ما غیر از تو یار و یاوری نداریم تو هستی که ما را تا اینجا رساندی از این به بعد هم حافظ ما باش.
بعد از حدود یک ساعت دوستم را آوردند، بی¬نهایت خوشحال شدم و با هم به گفتگو نشستیم چون که احتمال می¬دادم از ایشان بازجویی کرده¬اند، سؤال کردم از شما بازجویی کرده¬اند گفت بلی و هماهنگی کردیم که اگر مرا هم به بازجویی بردند همان حرفی را بزنم که ایشان زده است تا در کل حرفمان یکی باشد و کلیه سؤالاتی را که در بازجویی از ایشان کرده بودند پرسیدم و بعد بدنش را نگاه کردم تمام بدنش را با چوب سیاه کرده بودند و پس از ساعتی مرا صدا زدند، طبق معمول چشم و دستم را بستند.
ابتدا خیلی تهدید کردند که شما در پرونده¬تان پاسدار خمینی ثبت شده آیا درست است؟ گفتم به خدا مکانیک هستم و بسیجی، بازجو چندچوب به بدن من نواخت و گفت انگار تو نمی¬خواهی راست بگویی و سؤال دیگر آن افسر عراقی این بود که، شما چند روز در جبهه بودید که به اسارت در آمدید، گفتم تازه به جبهه آمده بودم و هنوز مقرّ محل استقرار خود را یاد نگرفته بودم. چند سؤال پراکنده دیگر و چند سیلی و چوب به من زدند و به مترجم گفت: او را به سلول ببرید تا مرحله بعدی، مرا به سلول برگردانند.
تا به اینجا از تمام مراحل بازجویی سرافراز بیرون آمده¬ایم چون عراقی¬ها از ما کوچکترین مطلبی به دست نیاورده بودند که به دردشان بخورد.

حرکت از شهر کرکوک به سمت اردوگاه خیالی

پس از چند روز شکنجه¬های مرگبار در سلول پادگان نظامی شهر کرکوک ساعت حدوداً هفت صبح در سلول باز شد و نگهبان عراقی گفت بلند شوید شما را می¬خواهم به بغداد پایتخت عراق ببریم تا صلیب سرخ شما را ببیند و به
خانواده¬هایتان اطلاع بدهد که شما در کشور عراق اسیر هستید. من طبق تجربه-ای که تا این مرحله از اسارت کسب کرده بودم می¬دانستم آنها دروغ
می¬گویند چون از هر نقطه¬ای که ما را به نقطه دیگر می¬بردند حُقه¬ای به کار می-بستند که این هم یکی از آن حقه¬ها بود. چشم و دستهای ما را بستند و داخل مینی¬بوس نشاندند.
ابتدا به نظر می¬رسید مینی بوس خیلی آهسته حرکت می¬کند. البته... به این دلیل مینی¬بوس ما را حمل می¬کرد، چون علاوه بر ما پنج نفر چند نگهبان ما را همراهی می¬کردند و به همین دلیل خودرو کوچکتر برای حمل ما مناسب نبود. چند کیلومتری که از شهر کرکوک دور شدیم مسئول اکیپ که سرپرستی کلیه افراد را برعهده داشت و احتمال می¬رفت که او شیعه باشد چشم بند را از چشمهای همگی ما باز کرد و با اشاره گفت: هر کس سیگاری است بگوید تا به او سیگار بدهم؟ سه نفر از بچّه¬های ما سیگاری بودند به هر کدام یک سیگار روشن داد و چون دستهای آنها بسته بود سیگار را برلب آنها گذاشت.
در مکانی دیگر دستور داد مینی¬بوس بایستد و به هر نفر یک لیوان آب داد. البته این فعلاً زمان خوشی ما است، چون نمی¬دانیم تا چند ساعت دیگر به بغداد- (جهنم صدام) خواهیم رسید، همانطوری که بیشتر اسرای ایرانی در عراق از این جهنم – گذشته¬اند. مینی¬بوس مجدداً به پیمودن راه ادامه داد که ما را به مقصد از پیش تعیین شده برساند ولی ما در این فکر بودیم که شاید در بغداد به دلیل اینکه پایتخت عراق است شکنجه¬ای در کار نباشد و آب و غذا هم به ما بدهند.
به یکی از شهرهای عراق که بر سر راه بود رسیدیم، بر روی تابلوی ابتدای شهر نوشته شده بود شهر سامرا، مسئول اکیپ، مینی¬بوس را به جلوی چلوکبابی در داخل شهر سامرا هدایت کرد و از مسئول چلوکبابی خواست که یک پارچ آب بیاورد.
مسئول چلوکبابی همین که فهمید ما اسیر ایرانی هستیم در خودش فرو رفت و از ظاهر او پیدا بود که از حزب بعث عراق کینه و نفرت در دل دارد ولی جرأت بروز آن را ندارد.
پس از نوشیدن آب، خودرو از شهر سامرا به مقصد بغداد حرکت کرد در حالی که هنوز چشمان ما باز است و همه جای مسیر را می¬بینیم. پس از طی فرسنگ¬ها در سی کیلومتری پایتخت عراق، شهر بغداد، در نقطه¬ای خودرو نگه داشت و چشمهای ما را بستند و مسئول اکیپ با اشاره گفت: اگر چشمهای شما باز باشد مرا شکنجه خواهند کرد.
پس از بستن چشم بندهای ما دوباره خودرو به حرکت ادامه داد. از این پس کارمان مشکل شد چون دیگر جايی را نمی¬دیدیم. بعد از چند دقیقه به نظر می-رسید که خودرو به شهر بغداد رسیده باشد.
چونکه سرو صدای تردد خودروها زیاد و زیادتر می¬شد و با پشت سر گذاشتن احتمالاً چند خیابان، خودرو در محلی نگه داشت، در اینجا بود که بدن ما به لرزه افتاد، گویی اینکه ما از قبل می¬دانستیم می¬خواهند چه بلایی برسر ما بیاورند.

استخبارات شهر بغداد

پس از طی فراز و نشیب¬های زیادی بالاخره مینی¬بوس جلوی یکی از مقرّهای نظامی در شهر بغداد ایستاد، بعد از اینکه عراقی¬ها مدتی با هم گفتگو کردند به داخل مینی¬بوس آمدند و گفتند چه کسانی تشنه هستند؟ ما در جواب آنها همگی یکصدا گفتیم ما تشنه هستیم، ما را از داخل مینی بوس پیاده کردند، چشمتان روز بد نبیند، ابتدا به هر کدام چند ضربه کابل زدند و با مشت و لگد بر سر و بدنهای ضعیف ما کوبیدند، ما اصلاً متوجه نشدیم آنها چه
می¬خواهند و چه می¬گویند، فقط جرم ما این بود که گفته بودیم تشنه هستیم و به همین دلیل تمام افراد مستقر در مقر نظامی بر سر ما ریختند.
بالاخره پس از شکنجه¬های فراوان ما را به داخل حیاط، زیر آفتاب سوزان فرستادند تا اینکه بر اثر گرمای زیاد به تشنگی ما افزوده شود و هرچند دقیقه چند کابل بر پشت ما می¬نواختند و به عربی چیزهایی می¬گفتند و می¬رفتند این عمل وحشیانه آنها حدوداً دو ساعت ادامه داشت تا اینکه آمدند دست ما را گرفتند و بلند کردند و سر و صدای خودرویی نیز به گوش می¬رسید، فهمیدیم که می¬خواهند ما را از اینجا ببرند البته مترجمی در آنجا نبود که ما متوجّه این موضوع بشویم که ما را از آنجا به کجا می¬خواهند ببرند، چشم و دستهایمان را باز کردند و همگی را به داخل خودرو که بعداً متوجه شدیم آن خودرو «قفس»  نام دارد انداختند. داخل اتاقک خودرو به حدّی گرم بود که اگر کسی را یک ساعت داخل آن حبس می¬کردند کباب می¬شد، البته ما در قفس آزاد بودیم. همینکه در قفس بسته شد من به فکر چاره افتادم که ببینم روزنه¬ای در اتاقک این قفس وجود دارد که از آن مشاهده کنیم که ما را به کجا می¬برند. پس از دقیقه¬ای جستجو سوراخ کوچکی در جلوی اتاقک(قفس) خودرو یافتم. چشمم را نزدیک سوراخ گذاشتم تا وقتی که خودرو حرکت می¬کند دید داشته باشم پس از طی مسافت کوتاهی که شاید 500 متر هم نمی¬رسید خودرو جلوی در بسیار بزرگی قرار گرفت، این در به صورت کشویی باز شد.
در آنجا تابلویی نصب شده بود که روی آن نوشته بود «استخبارات بغداد» در محیط استخبارات دنیای دیگری بود، من از آن سوراخ نگاه می¬کردم و همان لحظه به بچّه¬های داخل قفس گزارش می¬کردم، ساختمانهای چند طبقه و مجلّلی را مشاهده نمودم و خودروهایی از قبیل بنز و در یک کلمه شیک¬ترین خودروها. پس از طی مسافت کوتاهی... درون استخبارات خودرو قفس دار عقب، عقب برگشت و هم تراز ساختمانی ایستاد، در قفس باز شد (خدا نکند این لحظه را هیچ زمانی حتی در خواب هم ببینید.)
 چند جلاّد با کابل و باطوم آماده پذیرایی از ما بودند، در اینجا بود که وحشت سراپای ما را فرا گرفت، لباسهای ما را از تنمان درآوردند فقط یک شورت (مایو) به تن داشتیم، این جلاّدان با کابل و باطوم بر بدن¬های برهنه و ضعیف ما می¬زدند و می¬گفتند: اینجا همان کربلایی است که در ایران مي‌گفتيد می¬خواهیم برویم کربلا.
با آن حرکات ظالمانه¬ای که آنها  انجام می¬دادند فکر نمی¬کردیم از آن جا جان سالم به در بریم، چون خستگی راه، بدن ضعیف، تشنگی، گرسنگی، شکنجه جلوی مقرّ نظامی و ضربات سنگین و مهلک عراقی¬ها که بر بدن ما وارد می¬شد. مگر بدن آدمی چقدر طاقت دارد، در این مرحله همه چیز در کتک زدن ما توسط عراقی¬ها خلاصه می¬شد، چشم بند و دست¬بندی در کار نبود و بعد از مدّتی کتک زدن ما به دلیل اینکه خودشان خسته شدند ما را به داخل حیاط زیر آفتاب سوزان هدایت کردند و ما نیز در زیر آفتاب درون حیاط نشستیم و منتظر دستورات و یا اقدامات بعدی جلاّدان حزب بعث ماندیم.

دیدار اسیر ایرانی

در همان لحظه¬ای که داخل حیاط استخبارات شهر بغداد در زیر آفتاب سوزان نشسته بودیم و به تشنگی ما افزوده می¬شد، برای یک لحظه احساس خوشحالی به ما دست داد و آن زمانی بود که یک نفر برهنه را که تنها مایو بر تن داشت به طرف ما می¬آوردند، شادی ما از این بابت بود که او ایرانی بود و می¬توانست اطلاعاتی از این مکان به ما بدهد چون او زودتر از ما به اسارت دشمن درآمده بود.
وقتی که به نزدیک ما رسید پرسید؟
پس: شما سرباز هستید؟ گفتیم، نه بسیجی هستیم. او با شنیدن این جواب شروع به فحاشی به من و دوستانم کرد و گفت: اگر شما  بسیجیان به جبهه
نمی¬آمدید جنگ زودتر تمام می¬شد و با شکست ایران ما نیز به خانه¬هایمان
برمی¬گشتیم. معلوم بود که بر اثر شکنجه¬های متعدد که از سوی عراقیها بر او وارد شده بود از مواضع اصولی خود که در ایران دنبال می¬کرده کلاً برگشته است، من و دوستانم در آن موقع تصمیم گرفتیم که هر سؤالی که از ما پرسید به آن پاسخ ندهیم چون فهمیدیم که ایشان با عراقیها همدست می¬باشد.
آن فرد وقتی که با کم محلی ما روبرو شد پس از صحبت کوتاهی با عراقیها به سلول خود بازگشت، با این وجود ما در آن موقع بیشتر اطمینان پیدا کردیم که در این مکان ایرانی وجود دارد.
پس از گذراندن چند ساعتی درون حیاط، ما را به داخل زندانی بردند که حدوداً 3×3 متر بود و به در و دیوار آن فارسی نوشته بود. با توجه به نوشته¬ها بر در و دیوار بیشتر مطمئن شدیم که این محل پُلی است برای اسیران ایرانی که همه باید از این پل بگذرند.
برای مثال در قسمتی از پشت در ورودی نوشته شده بود «ما تعداد 67 اسیر مشهدی هستیم که چند روز را زیر سخت¬ترین شکنجه¬های مختلف در این زندان به سر برده¬ایم» و یک تاریخ که فراموش کرده¬ام نوشته بود «ما را از اینجا حرکت دادند به مقصد نامعلوم.»
در گوشه¬ای از این زندان 3×3 متر مدفوع و ادرار انباشته شده بود به حدی که بوی تعفن می¬داد و ... در آن چند ساعت اولیه که ما را به داخل آن سلول انداختند مشغول خواندن نوشته¬ها بر در و دیوار شدیم که اسرای قبلی نوشته بودند، مثلاً در پشت در نوشته شده بود که بر اثر فشار شکنجه و تشنگی چند نفر از آنها به شهادت رسیده¬اند که اسامی آنها قید شده بود. پس از خواندن نوشته¬های در و دیوار تازه متوجه گرمای سلول شدیم، به نظر می¬رسید که زیر موزائیک¬های آنجا چیزی روشن کرده باشند، من برای لحظه¬ای سرم را روی موزائیک¬ها گذاشتم، خدا شاهد است که موزائیک¬ها بر اثر شدت گرما صدا
می¬دادند. پس از گذشت ساعتی دریچه کوچکی که بر در ورودی تعبیه کرده بودند(بخاطر آوردن آب یا غذا) باز شد و نگهبان صدا زد: «بیا اینجا.»

به هر نفر یک لیوان آب و یک تکه نان که در عراق به نام سمون  گفته می-شد داد و گفت: این غذای امروز شماست در هر شرایطی که قرار گرفتید در نزنید چون این در تا فردا صبح که شما را برای بازجویی و ... می¬بریم باز نخواهد شد و اگر نیاز به توالت هم داشتید مانند افرادی که قبلاً در اینجا بودند در گوشه سلول می¬توانید ادرار و مدفوع کنید. البته این مطلب را ذکر کنم که تعداد نگهبانان زیاد بود و تعدادی از آنها فارسی بلد بودند. بالاخره شب با هزاران مشقت در آن گرمای سوزان بغداد و با تشنگی ما سپری شد.

اولین بازجویی در استخبارات شهر بغداد

با صدای خشن نگهبان عراقی که کم و بیش فارسی می¬دانست و فریاد
 می¬زد: «آماده باشید شما را می¬خواهیم برای بازجویی ببریم» در سلول باز شد.
دوستم را برای بازجویی بردند و بعد از نیم ساعت او را برگرداندند، بعد مرا بردند. ابتدا این نکته را ذکر کنم که یک سرهنگ عراقی، همراه با یک نفر مترجم در آنجا بودند که از من بازجویی می¬کردند، از صحبتهای مترجم لطف و محبّت خاص او نسبت به ما (اسیران ایرانی) پیدا بود و این نشاندهنده عدم دلخوشی او از حزب بعث عراق بود. مترجم: «جناب سرهنگ چند سؤال از شما دارد، و از شما می¬خواهد در پاسخ به سؤالاتش صادق باشی.»
- چرا ایران به خاک عراق حمله کرده؟ شما می¬گویید ما مسلمان هستیم؟ عراق هم مسلمان است، در این رابطه چه نظری داری؟
• من از سیاست سر در نمی¬آورم، مکانیک بودم و تازه به جبهه آمدم که به کمین نیروهای عراقی افتادم.

- با این وجود پیداست که نمی¬خواهی درست صحبت کنی، اگر درست صحبت نکنی مجبور هستم تو را بزنم، پس مجبورم نکن.

• جناب سرهنگ نمی¬دانم که منظور شما از درست صحبت کردن چیست؟
یک بسیجی بودم که به جبهه آمدم از سیاست چیزی نمی¬دانم.
- در ایران مردم از توپ می¬ترسند یا موشک؟
• من خبرنگار نبودم که از مردم بپرسم و بدانم از چه ابزار جنگی
می¬ترسند.
- آیا مردم از بمباران هوایی می¬ترسند؟
• جاهایی که عراق بمباران کرده نرفته¬ام که بدانم مردم چه نظری دارند.
- بچّه کجا هستی؟
• بچّه اراک هستم.
- آیا اراک را عراق بمباران هوایی کرده است؟
• بلی.
- چند ماه در جبهه بودی؟
• یک هفته.
- چند سالته؟
• 24 سال.
- چرا در ایران مردم از خمینی اطاعت می¬کنند؟
• چون رهبر انقلاب و رهبر مسلمانان جهان است.
- پس رهبر مسلمانان عراق هم هست؟
• وقتی گفتم رهبر مسلمانان جهان هست پس مسلمانان عراق را هم شامل   می¬شود. با شنیدن این جمله لبخندی زد و گفت دوست داری چند ضربه کابل بخوری؟ گفتم: اختیار، دست شماست.
این نکته را یادآور شوم که در تمام بازجویی¬ها و غیربازجویی¬ها کابل و باطوم یکی از ابزارهای اصلی شکنجه برای اسراء بوده است، حال اگر کلمه شکنجه نوشته می¬شود و اسمی از کابل و باطوم برده نمی¬شود دلیل این نیست که کابل و باطومی در کار نبوده بلکه خواسته¬ام از تکرار در نوشتن آنها خودداری کنم.
در پایان بازجویی سرهنگ گفت: از تو خوشم آمده و بعد دستور داد چند ضربه کابل به من زدند.

قاچاقچی¬ها

ساعت حدود 9 صبح چهارمین روز در استخبارات بغداد، سر و صدای عجیبی بر حیاط حاکم شده بود، ما هم سر و پا گوش پشت در سلول ایستاده بودیم تا متوجه شدیم موضوع چیست. از آن سر و صدا معلوم شد که
نگهبان¬های عراقی با کابل به سر و صورت افرادی که در حیاط هستند می¬زنند و به آنها می¬گویند:
«ای قاچاقچیان شما هستید که کشور عراق را خراب کرده¬اید. باید شما را بکُشیم.» حدوداً پس از یک ساعت کتک کاری، در سلول ما باز شد و پنج نفر را به سلول ما انداختند. قیافه¬های عجیبی داشتند. سن آنها تقریباً 50 ساله نشان می¬داد، زبان آنها کردی، عربی و فارسی بود از لحظه¬ای که آنها وارد سلول ما شدند دیگر ما نمی¬توانستیم صحبت کنیم چون فکر می¬کردیم که این افراد جاسوس دشمن هستند و می¬خواهند صحبت¬های ما را به دشمن انتقال بدهند. پس از ورود آنها به سلول نگهبان هر چند دقیقه یکبار وارد سلول می¬شد و چند ضربه کابل به سر و صورت آنها می¬زد و می¬رفت. با این حرکت نگهبان، ما بیشتر به شک می¬افتادیم و این احتمال را می¬دادیم که فارسی صحبت نکردن آنها یک نوع حقه باشد. و با نگاه به قیافه آنها هر لحظه بیشتر وحشت زده
می¬شدیم. پس از گذشت چند ساعت از ورود آنها به سلول و سکوت خاصی که حاکم شده بود، به این فکر افتادیم که به آنها نزدیک شویم و از چگونگی به اینجا آمدنشان و اینکه اهل کجا هستند بپرسیم. من پیش آنها رفتم و پرسیدم «عراقی هستید یا ایرانی؟»
گفتند: «ایرانی هستیم.» ولی از ابتدا مشخص شد که فارسی خوب
نمی¬توانند صحبت کنند. من پرسیدم چرا نگهبان شما را قاچاقچی صدا می¬زند؟ پاسخ درستی ندادند، در همین حین نگهبان عراقی در سلول را باز کرد و به هر کدام از آنها چند ضربه کابل زد و رو به ما کرد و گفت: «اینها ایرانی¬هایی هستند که بین ایران و عراق کالای قاچاق حمل می¬کنند.»
با این توضیح نگهبان برای ما یقین شد که آنها قاچاقچیان ایرانی هستند و تا آخر اسارت با هم بودیم ولی چند ماه قبل از آزادی اسراء در اوایل سال 69 هر پنج نفر بر اثر بیماری جان سپردند. ولی تا پایان عمرشان راز چگونگی به اسارت در آمدشان برای ما معلوم نشد.

شکنجه سرباز عراقی در استخبارات بغداد توسط نگهبان

دقیقاً به یاد ندارم چند روز بعد که ما در استخبارات بغداد بودیم ولی حدوداً ده روزی گذشته بود و ما را در سلولهایی که قبلاً هزاران اسیر ایرانی در آنجا شکنجه شده و یا به شهادت رسیده بودند، به اتفاق دوستانم و آن افراد مشکوک نگهداری می¬کردند. سکوت شدیدی سلول ما را احاطه کرده بود هیچ یک از ما جیک نمی¬زدیم. در یک لحظه غوغای عجیبی در حیاط شنیدیم، ما در آن چند روز به این سر و صداها آشنا شده بودیم و ابتدا فکر کردیم طبق معمول اسیر ایرانی آورده¬اند و نگهبانان در حال شکنجه کردن آنها هستند و این سرو صداها ناشی از آن است، ولی این بار سر و صداها به زبان عربی بود و نگهبان فردی را می¬زد و او به زبان عربی فریاد می¬زد:
« جُنْدی مُکَلَفْ(سرباز وظیفه) هستم.» من هم در ایران قبل از اسارت شنیده بودم که جندی مکلف یعنی سرباز وظیفه، پس تا به اینجا برای ما روشن شد که فردی که شکنجه می¬شد، سرباز وظیفه است ولی معلوم نبود که ایرانی است یا عراقی، از خواست خداوند همان لحظه در سلول ما باز شد و نگهبان عراقی به همگی ما گفت «شما باید سلولتان را بشویید و از نجاست تمیز کنید
و از فرماندهی دستور دادند که از این پس شما را روزی سه مرتبه به دستشویی ببریم و این کار نگهبان در آن موقعیت فرصت خوبی بود که بیشتر بدانیم چه کسی شکنجه می¬شود.
فردی که شکنجه می¬شد لباس عربی سفید «دش داشه»  به تن داشت. خیلی درشت هیکل و سیاه چهره بود، متوجه شدم سرباز عراقی است و از جبهه¬های جنگ فرار کرده است زیرا با اسیران ایرانی فرق داشت، به این دلیل که دست بند فلزی به دست داشت در صورتی که دست ایرانی¬ها را در تمام مراحل اسارت با طناب می¬بستند، در آن زمان که من به اتفاق دوستانم سلول را تمیز می¬کردیم به حدّی او را با کابل زدند که نقش بر زمین شد فقط به یاد دارم که التماس می¬کرد و به زبان عربی چیزهایی می¬گفت ولی گوش شنوایی در کار نبود و من فکر کردم آن فرد شکنجه شده مرده است ولی فردای آن روز که ما را برای دستشویی می¬بردند مجدداً او را دیدم که هنوز دستبند به دست داشت ولی پنهان از چشم نگهبان برای ما سری تکان داد.
موقعی که دستور بردن ما به دستشویی داده شد نگهبان گفته بود که شما حقّ ندارید برای نمازخواندن وضو بگیرید زیرا کشوری که شما می¬گویید کافر است پس نماز خواندن و وضو گرفتن در آنجا ممنوع است. چند روزی که ما در استخبارات بغداد بودیم سرباز شکنجه شده عراقی را دیوار به دیوار ما به تنهایی در یک سلول کوچکتر از سلول ما انداخته بودند. آن بیچاره همیشه ناله می¬کرد و از ناله¬های او می¬شد حدس زد که برای او حکم اعدام بریده¬اند.

آخرین بازجویی در سازمان امنیت عراق

ساعت حدوداً دو بعد از ظهر بود و سر و صدای عجیبی داخل حیاط استخبارات به گوش می¬رسید. البته در سازمان امنیت بغداد از نظر رفت و آمد زندانی، ترافیک شدیدی وجود داشت، سازمان امنیت شهر بغداد پلی بود برای زندانیان سیاسی عراق و همچنین اسرای ایرانی که همگی می¬بایست از این پل بگذرند. (چون انسان¬های (درنده¬خو) که این زندان را اداره می¬کردند از سفاکترین افراد حزب بعث عراق به شمار می¬رفتند.)
خلاصه پس از سر و صدا، نگهبان به در سلول ما آمد و گفت: «آماده باشید
می¬خواهم شما دو نفر را برای بازجویی ببرم، ولی مواظب باشید اگر درست حرف نزنید شما را خواهیم کشت» این موضوع را نگهبان عراقی گفت و رفت در حالی که می¬رفت گفت: مجدداً برمی¬گردم.»
حدود یک ساعت بعد مجدداً در سلول باز شد و نگهبان گفت شما دو نفر بیایید بیرون، می¬خواهم شما را برای بازجویی ببرم. لازم به ذکر است کلیه بازجویی¬هایی که از ما می¬شد در همان محدوده سازمان امنیت بود، به طوری که یکی از سلولها را برای بازجویی اختصاص داده بودند.
با بیرون آمدن ما از سلول، نگهبان چند کابل بر بدن برهنه من و دوستم نواخت و ما را به محل بازجویی هدایت کرد و رفت. به محض ورود به داخل اتاق بازجویی دو نفر را مشاهده کردم، یکی سرهنگ تمام و دیگری مترجمی که لباس شخصی بر تن داشت.
ابتدا سرهنگ گفت: «می¬خواهم شما را بازجویی کنم» سپس از جایش بلند شد و چند سیلی به صورتمان نواخت و بعد هم نگهبان را صدا زد و گفت چند کابل به ما بزند، نگهبان هم اطاعت کرد آنگاه سرهنگ شروع به صحبت کرد و مترجم نیز سخن¬های ایشان(سرهنگ) را ترجمه کرد. سرهنگ ابتدا گفت: یکی از مسائل مهمّی که در بازجویی¬های شما به چشم می¬خورد این است که شما در مراحل گذشته بازجویی سعی کرده¬اید یکنواخت صحبت کنید و کل مطالبی که شما تاکنون گفته¬اید دروغ است.
ببینید شما یک اسیر هستید و در هر لحظه که من اراده کنم می¬توانم شما را بکشم، پس سعی کنید حقیقت را بگویید، در غیر اینصورت با جان خودتان بازی می¬کنید پس بهتر است که در تمام مراحل بازجویی راستگو باشید.
شما در پرونده بازجویی¬های انجام شده چند بار گفته¬اید عضو بسیج هستید و بعداً گفته¬اید عضو جهاد سازندگی هستید و آخرین بار هم گفته اید سرباز وظیفه هستید ما چند مرحله از بازجویی¬های بعمل آمده از شما را بررسی کرده¬ایم و متوجّه این مطلب شده¬ایم که شما دو نفر هیچ گونه صداقتی در بازجویی نداشته¬اید دیگر تکرار نکنم در این بازجویی سعی کنید به سؤالات به نحو احسن پاسخ دهید و گرنه...
- اسم؟
• بهمن رسولی.
- سن؟ چند ساله هستی؟
• 24 سال.

- درچه محلی به اسارت در آمده¬ای؟
• هزار قله.
- چرا به خاک عراق حمله کردید؟
• ما حمله نکردیم، ابتداء دولت عراق به ایران حمله کرد.
- چه کسانی شما را به اسارت درآورده¬اند؟
• شخصی به نام کاعلی که یک ایرانی خائن بود و چند نفر عراقی که جمعاً یازده (11) نفر بودند.
- در ابتدای اسارت چگونه با شما رفتار کردند؟
• رفتار خوبی نداشتند، ما هم  انتظار رفتار خوبی را نداشتیم زیرا شنیده بودیم در عراق اسراء را کتک می¬زنند.
- در ایران مردم از جنگ چه صحبتی می¬کنند؟
• چیزی نمی¬گویند.
در اینجا سرهنگ عراقی نقشه¬ای را که ماکت کوهها در آن ترسیم شده بود آورد و به ما نشان داد و گفت: نقطه¬ای که در آن مستقر بودید به ما نشان بدهید.
گفتم ما هر دو نفر مکانیک هستیم و اطلاعاتی از نقشه خوانی و مسائل نظامی نداریم و در صحبتهای گذشته هم اشاره کرده¬ام که ما هر دو نفر تازه به جبهه آمده بودیم که به اسارت در آمدیم و محلّ استقرار نیروهایمان را یاد نگرفته¬ایم.
در این مرحله سرهنگ نگهبان را صدا زد و به او گفت: پذیرایی مفصلی از ما به عمل آورد، پذیرایی هم طبق معمول در کشور عراق برای اسرا در کابل باطوم، سیلی، کندن پیازمو، کشیدن اطو به کف پا و ... خلاصه می¬شد. پس از پذیرایی توسط نگهبان بازجویی مجدداً شروع شد.
- چرا به جبهه آمدی؟
• مکانیک هستم و برای تعمیر ماشین¬های جنگی به جبهه آمده¬ام.
- دوست داری بین ایران و عراق صلح برقرار شود؟
• بله ولی این تشخیص در اختیار رهبر کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام است.
- ایران چقدر نیرو در جبهه¬ها دارد؟
• من کاره¬ای نیستم که بخواهم به این سؤال شما پاسخ بدهم.
- آیا مردم ایران دوست دارند به کربلا بیایند؟
• بله، کربلا برای مردم ایران بسیار جای مقدّسی است و مورد احترام تمام مردم ایران است.
- با چه سلاحهای نظامی کارکرده¬ای، در خصوص آنها توضیح بده؟
•هیچ اطلاعی در مورد سلاح¬های نظامی ندارم، زیرا جهاد سازندگی نیروی غیرنظامی است.
- کارهایی که جهاد سازندگی در جبهه انجام می¬دهد چیست؟
• راهسازی و سنگر سازی برای رزمندگان، کارهای اساسی جهاد سازندگی در جبهه¬ها است.
- شما چرا یکبار گفته¬اید. بسیجی هستید و بعداً گفته¬اید عضو جهاد سازندگی هستید و آخرین بار گفته¬اید سرباز وظیفه هستید، علت این دروغها چه بوده است؟
• من چنین چیزی نگفته¬ام تمام مطالبی که تاکنون گفته¬ام یکی بوده است.
با پاسخ به این سؤال سرهنگ کلافه شده بود و بی¬نهایت عصبانی به نظر
می¬رسید، از جایش بلند شد و چند سیلی به صورت من و دوستم نواخت و نگهبان را صدا زد و گفت اینها را به سلول برگردان، نگهبان با پذیرایی مختصری که با کابل از ما به عمل آورد، ما را به داخل سلول انداخت و گفت احتمالاً امروز شما را به اردوگاه منتقل می¬کنیم.

حرکت از سازمان امنیت به سمت اردوگاه

پس از چند روز تحمل سخت¬ترین شکنجه¬های روحی و جسمی توسط نگهبانان حزب بعث عراق، حدوداً ساعت 9 شب بود که در سلول با صدای وحشتناکی به صدا در آمد.
در سلول که باز شد با کابل به بدن برهنه ما زدند و گفتند شما را
می¬خواهیم به اردوگاه ببریم حرکت اضافی نداشته باشید که شما را زودتر به اردوگاه پیش ایرانیان ببریم. آنجا جای خوبی است به شما رسیدگی
می¬کنند و به شما آب، غذا، لباس و حقوق می¬دهند. خودروی قفسی که چند روز پیش ما را با آن به اینجا آورده بودند آماده بود که ما را ببرد، برای من و دوستم مشخص بود که جای بهتری در عراق برای اسرای ایرانی وجود ندارد زیرا با این مراحلی که ما تاکنون پشت سر گذاشته¬ایم هر نقطه از نقطه دیگر بدتر بوده است.
همه ما را به داخل قفس انداختند همانطور که در قسمتهای گذشته بیان کردم می¬دانستم که سوراخ کوچکی به اندازه پنج ریالی جلوی اتاق قفس وجود

دارد طبق معمول در قفس که بسته شد سرپا ایستادم تا اینکه شاهد باشم ما را به چه محلّی می¬برند.
خودرو حرکت کرد پس از حدود بیست دقیقه که خودرو از چند خیابان داخل شهر بغداد عبور کرد به داخل پادگانی که بر روی تابلوی ورودی آن نوشته شده بود «پادگان الرّشید» رسیدیم. و خودرو به داخل پادگان حرکت کرد، دیگر من از نگاه به سوراخ چیزی متوجّه نشدم ولی مهمّ این بود که فهمیدم در گوشه¬ای از پادگان الرّشید ما را زندانی خواهندکرد.
پس از چند دقیقه که خودرو به حرکت ادامه داد با صداهای وحشتناک جدیدی روبرو شدیم جلوی در گاراژ مانندی که یک حیاط حدوداً 15×15 متر بود که نرده های عظیمی روی دیوار حیاط نصب شده بود ایستاد، سه نفر هم نزدیک خودرو ایستاده بودند که ما را از جلادان استخبارات بغداد تحویل بگیرند.
آن سه نفر با زیرپوش رکابی و کابل به دست به فارسی به ما گفتند: در یک ستون بایستید، ما چند نوع شکنجه را تاکنون دیده بودیم و این نوعی که اینها قرار بود ما را شکنجه کنند، جدید بود زیرا به ما دستور دادند که در این حیاط بدوید و آنها با کابل به سر وکله ما می¬زدند و می¬گفتند: تندتر بدوید، به حدّی ما را زدند... که همگی در کف حیاط افتادیم و توان حرکت نداشتیم و یک سره می¬گفتند: که شما در ایران می¬گفتید می¬خواهیم برویم کربلا، اینجا کربلاست. و ما را با این حالت در حیاط رها کردند و رفتند، در حیاط چیزی وجود نداشت به غیر از یک اتاق نگهبانی و یک در دو لنگه که معلوم بود این در بایستی به چند اتاق متصل باشد.
امّا پشت آن درچه خبر است خدا می¬داند و یا اگر ساختمانهایی در پشت آن در ورودی وجود دارد فقط خدا می¬داند که در آنجا چه می¬گذرد. پس از حدود یک ساعت که در حیاط افتاده بودیم و نای بلند شدن را نداشتیم  نگهبان¬ها به سراغ ما آمدند وگفتند: بلند شوید می¬خواهیم شما را به پیش ایرانیان داخل این ساختمان (با دست اشاره به در دو لنگه داخل حیاط کرد) ببریم و گفتند: « اگر شما نتوانید بلند شوید شما را آنقدر می¬زنیم تا اینکه در همین جا بمیرید.»
خلاصه با نواختن چند ضربه کابل به سر و کله ما همگی بلند شدیم و ما را به داخل ساختمان بردند.(سربازان عراقی در اثر شکنجه¬های اسرای ایرانی به مرور زمان زبان فارسی را یادگرفته بودند).

داخل پادگان الرّشید

صبح روز بعد با باز شدن در متوجه شدیم دو نفر پشت در سمت داخل ایستاده¬اند، یکی با لباسهای خیلی شیک آراسته و دیگری که تنها یک شورت به تن داشت، ابتدای ورود ما به ساختمان این افراد چند مشت و لگد به سر و کله ما زدند، ابتدا فکر کردم اینها بایستی از نیروهای عراقی باشند، همین که ما را قدری از راهروی ساختمان جلوتر بردند صدای حسین، حسین، کربلا، به گوش ما رسید. بچّه¬هایی که از عملیاتهای مختلف به اسارت نیروهای عراقی در آمده بودند با همان شرایطی که در جبهه داشتند آنجا بودند مثلاً یکی دستش قطع شده بود، دیگری شکمش پاره بود و هزار رقم جراحات که بر پیکر این رزمندگان بود و ناله¬های این عزیزان را به ملکوت اعلاء می¬رساند. در آن ساختمان غوغای عجیبی برپا بود هر کس بر اثر درد به خود می¬پیچید و ناله می¬کرد.
البته تعدادی از ایرانیان که به اسارت نیروهای عراقی در آمده بودند، در همان ساعات اولیّه اسارت خود را به عراقیها فروخته و به عناوین مختلف در جهت رضای عراقی¬ها قدم بر می¬داشتند، در این مرحله بچّه¬ها را به شدیدترین وضع شکنجه می¬کردند. در این ساختمان حدود 450 نفر اسیر ایرانی نگهداری می¬شدند که همگی بر اثر تشنگی و گرسنگی با آن شدت مجروحیتی که داشتند در حال شهید شدن بودند ما هم که به جمع آنها پیوستیم. زندگی در آنجا واقعاً طاقت فرسا بود فردی که در ابتدا اشاره کردم یک لباس شیک به تن داشت و ما را از نگهبانان بیرون تحویل گرفت پس از یک ساعت به سراغمان آمد و سؤالاتی را مطرح نمود. قبلاً بچه¬ها گفته بودند که این فرد لباس شخصی از شما بازجویی به عمل خواهد آورد.
- اسم؟
• بهمن رسولی.
- بچه کجا هستی؟
• اراک.
- سرباز هستی یا بسیجی یا سپاهی؟
• هیچکدام عضو جهاد سازندگی هستم.
« پس بگو سپاهی هستم. جهاد کجاست؟ از خودت در آورده¬ای جهادی هستی، کلک می¬زنی.» خدا لعنت کند شماها چرا به جبهه آمدید؟ اگر نمی‌آمدید چه می¬شد؟
می¬خواهم یک چیزی را به شما بگویم بعداً می¬توانید از اسرای اینجا بپرسید اسم من ... و شهرتم... و بچّه استان ... هستم و در شهر ... زندگی می¬کنم، ایرانی هستم و سرباز بودم که در جبهه¬ها به اسارت نیروهای عراقی درآمدم. اینجا ایران نیست که به دلخواه خودتان کاری انجام بدهید.
تا اینجا برای من مشخص شد که شما بسیجی هستید و هر دستوری که به شما در اینجا داده شد باید بگویید روی چشم، اگر این مطالبی را که گفتم بپذیرید و  انجام دهید زیاد کتک نخواهید خورد. در غیراینصورت... و در پایان گفت: « خدا لعنت کند شما را که نمی¬گذارید آتش جبهه¬ها خاموش شود» و چند نفر را «نوچه هایش» به نامهای ... صدا زد، این بسیجیان بی¬ترمز را ادب کنید تا با قانون اینجا آشنا شوند، سپس آنها را به یکی از سلولها ببرید و به بچّه-های سلول بگوئید اگر اینها فضولی کردند سریعاً گزارش کنید و خودش رفت. آن ساختمان 10سلول 2× 2 متر داشت و در انتهای آن چند دستشویی وجود داشت، داخل هر سلول 2×2 متر چهل(40) نفر زندگی می کردند.
از خطرناکترین نوچه¬های آن شخصی بود که به نام «سیاه» مشهور بود. اسم او که بر زبان می¬آمد تن بچه¬ها به لرزه می¬افتاد زیرا به نظر می¬رسید که او کاراته کار باشد چون با کف پا به صورت بچّه¬ها می¬کوبید و می¬گفت: اگر به من اجازه بدهند پوست شما بسیجیان را خواهم کند، زیرا شما هستید که داوطلبانه به جبهه آمده¬اید و نمی¬گذارید آتش جنگ خاموش شود، ما که سرباز بودیم وظیفه داشتیم که به خدمت سربازی بیاییم، اما شما چی؟
در ابتدا که به داخل سلول رفتیم اسراء سعی می¬کردند با ما تماس نگیرند زیرا می¬ترسیدند که مبادا آن نوچه¬ها بفهمند و آنها را بزنند. داخل آن سلول همگی به جز دوستم و من که بسیجی بودیم و تازه به جمع آنها پیوسته بودیم بقیّه سرباز بودند.
پس از گذشت چند ساعت آنها تمایل پیدا کردند که سؤالاتی از ما بکنند، ابتدا پرسیدند ایران چه خبر که من در جواب گفتم وضعیت خیلی خوب بود هیچ مشکلی در ایران وجود ندارد و مردم داوطلبانه به جبهه¬ها اعزام می¬شوند.
سپس من هم بالطبع سؤالاتی از آنها پرسیدم. ابتدا در مورد آن فردی که لباس شخصی به تن داشت سؤالاتی کردم. ابتدای ورود به ساختمان فکر
می¬کردم که او یک نیروی عراقی است اما با ورود و معرفی خودش متوجه شدم که یک فرد خود فروخته است و چند نفر نوچه دور خودش جمع کرده است و افراد داخل سلولی که ما هم در آنجا بودیم گفتند که آن فرد نامش... می¬باشد و سرباز یکی از... لشکرهای پیاده ایران است و او نیز همانند ما به اسارت درآمده است و بعد تغییر چهره داده است و اسرای ایرانی را شکنجه می¬کند، افراد آن سلول به ما گفتند که مواظب حرف زدنتان باشید و گرنه این افراد شما را آنقدر خواهند زد تا بمیرید. داخل راه رو مجروحین ناله و فریاد می¬کردند، نه آبی و غذایی و نه دارویی و نه درمانی، از هیچ چیز خبری نبود، به جز افراد خود فروخته که مانند حاکمان قلدُر می¬چرخیدند تا اگر کسی اعتراضی بکند نفس او را در سینه حبس کنند، در آن سلول تعدادی از افراد از حمایت آن خود فروخته¬ها برخوردار بودند، زیرا ما را که گفته بودیم بسیجی هستیم مسخره می-کردند و با دید دیگری به ما نگاه می¬کردند و می¬گفتند: «چرا به جبهه آمدید؟ ما که به جبهه آمده بودیم سرباز وظیفه هستیم.» خلاصه این پرسش و پاسخ تا پاسی از شب ادامه داشت تا اینکه افراد آن سلول به ما گفتند: وای بر حال شما، فردا صبح که همگی ما را داخل حیاط می¬برند، نگهبانی به نام صبا که از طرفداران سرسخت صدام لعنتی است می¬آید و از دیگر نگهبانان می‌خواهد که اسراء جدید را به او معرفی کنند و او جهت گرفتن زهر چشم اسراء را تا حد مرگ شکنجه می¬کند. ما از شنیدن این مطلب بسیار نگران شدیم و به فکر فرو رفتیم که فردا صبح چه خواهد شد.

صبا نگهبان عراقی

بالاخره اولین شب را در پادگان الرّشید بغداد سپری کردیم. من اصلاً متوجّه نشدم که آن شب چگونه سپری شد زیرا تا صبح لحظه شماری می¬کردم تا اینکه صبا از در برسد و از ما پذیرایی آنچنانی به عمل آورد. صبح شد و چهره کثیف صبا نگهبان عراقی را مشاهده نکردم.
بچّه ها اظهار داشتند که یک ساعت دیگر خواهد آمد. خلاصه آن روز به سختی سپری شد و از صبا خبری نشد. وقتی ما را به داخل سلولها انداختند، از فردی که لباس شخصی به تن داشت، شنیدم که صبا نگهبان عراقی برای مدت 15 روز به مرخصی رفته است. و ما هم دعا می¬کردیم... که انشاء الله صبا برنگردد. البته این نکته قابل ذکر است که دیگر نگهبانان هم رفتار خوبی با ما نداشتند. چند روزی که صبا به مرخصی رفته بود، من و دوستم خیلی
علاقه¬مند بودیم که قیافه نحس صبا را ببینیم. چند روزی که صبا در آنجا حضور نداشت، اسرای قدیمی خیلی خوشحال بودند زیرا اظهار می¬داشتند نگهبان جدید ما را به داخل حیاط می¬برد ولی صبا چنین کاری را انجام
نمی¬داد.
البته این نگهبان شیوۀ خاصی داشت چون در آنجا از آب خبری نبود این نگهبان ما را زیر آفتاب سوزان نگه می¬داشت و می¬گفت شما احساس کنید که در کربلا هستید زیرا شما افرادی هستید که در ایران ندای کربلا، کربلا، سر می-دادید. حال شما حساب کنید در زیر آفتاب سوزان و نبود آب برای نوشیدن چه حالتی به انسان دست می¬دهد، این نگهبان پیش خود حساب کرده بود «کدخدا را ببین و ده را غارت کن» زیرا اگر غذا و یا آبی برای ما مقرر بود بیاورند آن نگهبان به طرق مختلف غذا و آب موجود را به افراد خائن می¬داد که آنها بخورند و بیاشامند. با آن وضعی که ما را در آنجا نگهداری می¬کردند اینطور به نظر می-رسید که روزی ما را زنده به گور کنند، چون زندگی در آنجا به حدی دشوار بود که هیچ زبان و قلمی یارای گفتن و نوشتن آن را ندارد.

دومین شب در پادگان الرّشید

دومین شب هم در پادگان الرّشید سپری شد و ما کم¬کم متوجه شدیم که قسمتی از پادگان الرشید را به اسرای مفقودالاثر و زندانیان سیاسی اختصاص
داده¬اند و دیوار به دیوار ما باند فرودگاه هواپیماهای شکاری بغداد بود.
آن شب بچه¬های قدیمی اسیر در پادگان الرّشید می¬گفتند: وای به حال شما اگر صبا چشمانش به شما بیفتد، شما چون بسیجی هستید بیشتر در معرض مرگ قرار دارید چرا که او بسیجی¬ها را همان سپاهی می¬نامد و با
 بچه¬های سپاهی برخورد عجیبی دارد ولی چیزی که بیشتر ما را عذاب می¬داد ناله¬های اسرای مجروح بود که هیچ کس به وضعیت آنها رسیدگی نمی¬کرد و از طرفی گرسنگی و تشنگی در پادگان اسراء را به شدت عذاب می¬داد، به ما در آنجا هر 24 ساعت نصف لیوان آب می¬دادند.
این در حالی بود که آب و هوای تابستان بغداد بشدت گرم بود ولی وضعیت اسرای خود فروخته عالی بود و به مقداری که دلشان می¬خواست آب و غذا در اختیارشان بود، آنها یکسره در پادگان می¬گشتند و می¬گفتند اگر شما کاری خلاف خواسته¬های ما انجام دهید و حرف از اسلام و انقلاب و امام(قدس سره) بزنید زبانتان را از بیخ خواهیم برید.
مخصوصاً بسیجی¬ها حواستان جمع باشد اینجا جبهه نیست که خودکار هر کاری را انجام دهید و هر وقت دلتان خواست حمله کنید. به طور کلی جو اردوگاه به نحوی بود که اسراء را در مضیقه و عذاب جسمی و روحی قرار دهند تا آنها مقاومت خود را از دست بدهند و به سمت عراقیها کشیده شوند.

تراشیدن ریش چهل نفر با نصف تیغ !!!

صبح دومین روز ما را برای هوا خوری به داخل حیاط بردند با توجّه به اینکه شنیده بودیم صبا نگهبان عراقی 15 روز به مرخصی رفته است ولی
بچّه¬ها هنوز لحظه شماری می¬کردند که صبا سر برسد.
در همین حین جلادی خود فروخته صدا زد (آهای بسیجی بی ترمز اینجا ایران نیست که ریش داشته باشی این ماشین ریش تراش را بگیر، هر دو نفرتان با آن سر و صورت خود را بتراشید) و نصف تیغ به ما داد من گفتم که با نصف تیغ نمی¬شود سر و صورت دو نفر را تراشید ناگهان سیلی محکمی به صورتم زد و گفت: صحبت نباشد تا چند دقیقه دیگر من شما را سر و صورت تراشیده می-بینم این مطلب را گفت و رفت ابتدا دوستم خواست سر و صورت مرا بتراشد ولی هر کاری کرد تیغ اصلاً نمی¬تراشید.
علت نتراشیدن تیغ را از اسرای دیگر جویا شدیم آنها اظهار داشتند: این نصفه تیغ را که به شما دادند، 38 نفر قبلاً با آن سر و صورتشان را تراشیده¬اند و اکنون نوبت شماست من به بچه¬ها گفتم شوخی نکنید با این نصفه تیغ که نمی¬شود سر و صورت 38 نفر را تراشید،در همین لحظه آن جلاد رسید و گفت: من که قبلاً به شما تذکر دادم که اگر تا چند دقیقه دیگر شما را سر و صورت نتراشیده ببینم پوست از سرتان می¬کنم، پس چرا آمده¬اید اینجا؟
من گفتم آمده¬ام که بپرسم که چرا این نصف تیغ صورت نمی¬تراشد. ناگهان چند مشت و لگد به من زد و گفت : (اکنون که پرسیده¬ای، برو. من تا یک ساعت دیگر شما را سر و صورت تراشیده ببینم و گر نه گردن شما را می¬زنم. با دوستم مشورتی کردیم و تصمیم گرفتیم به هر طریقی که شده صورتمان را بتراشیم و پس از حدود یک ساعت موفق به این کار شدیم در همین جا خداوند را به ذات بی¬زوالش قسم می¬دهم که هیچ کس سر و صورتی که ما تراشیدیم در خواب نبیند.
البته من هم به سهم خودم به شما حق می¬دهم که احتمالاً با شنیدن این ما جرا دچار شک و تردید شوید و پیش خودتان فکر کنید که مگر امکان دارد با یک نصف تیغ سر و صورت40 نفر را تراشید.
بله، به شما اطمینان می¬دهم، باور داشته باشید، چون این قضیه یکی از ابتکارات دولت عراق برای تراشیدن سر و صورت اسرای ایرانی در عراق بود. البته از حرکات و رفتار نگهبانان عراقی معلوم بود که آدم¬های عقب افتاده¬ای از نظر ایدئولوژی و فرهنگی هستند، پس ما نباید انتظاراتی غیر از این از آنها داشته باشیم.

افسران شایسته ایران

ساعت حدوداً پنج صبح بود که اوباشان مانند روزهای گذشته ضربه¬های عجیبی به در سلولها می¬زدند و یکسره فریاد می¬کشیدند آماده باشید. اکنون تعدادی از افرادی که قبلاً در مورد وضعیت جراحت¬های آنها صحبت کردم به شهادت رسیده¬اند تعدادی هم با همان وضعیت جسمانی بسیار وخیم روزهای سختی را سپری می¬کردند در حالی که هیچگونه دارو و درمانی در کار نیست و نالة بچه¬های مجروح بسیار غمگین کننده است.
بچه¬های سالم هم از تشنگی فریاد می¬زدند. زیرا همانطور که در قسمت¬های گذشته اشاره کرده¬ام روزانه نصف لیوان آب به ما می¬دادند. بعد از گذشت پنج ساعت ما را برای هوا خوری به حیاط بردند، پس از گذشت ساعتی، چهار نفر را از بیرون به داخل حیاط آوردند و گفتند که اینها جدیداً به اسارت در آمده¬اند. آنها ارتشی بودند و درجه آنها از این قرار بود؛ سرهنگ دوم، ستوان یکم و ستوان دوم و یک سرباز، که راننده جناب سرهنگ بود بعد از این که آنها به جمع ما پیوستند تحول زیادی در محیط اسارت ایجاد شد و افراد خود فروخته هم حساب کار دستشان آمد.
زیرا جناب سرهنگ در چند مرحله صحبتهایی با آنها کرد. با توجه به اینکه جناب سرهنگ مجروح شده بود و به یکی از پاهایش تیر اصابت کرده بود ولی ایشان و دیگر افسران همراه آنچنان شجاعت و رشادتی در راه خدمت به وطن عزیزمان از خود به نمایش گذاشتند که هیچ قلم و زبانی یارایی نوشتن آن را ندارد.
جناب سرهنگ بدون هیچ گونه ترسی با نگهبانان عراقی در مورد جنگ ایران و عراق صحبت می¬کرد و آنان را محکوم می¬کرد. او اسراء را به مقاومت در برابر سختی¬ها دعوت می¬کرد و از کلیه افراد می¬خواست در برابر دشمن هیچگونه نرمشی که به آبرو و حیثیت ایران لطمه می¬زند از خودشان ندهند. جناب سرهنگ روز بعد مجدداً به اسراء گفت: «برادران عزیز من چند دقیقه¬ای با شما کار دارم و چند مطلبی را می¬خواهم برای شما بازگو کنم برادران عزیز برای دشمن کار کردن و برادران اسیر خود را شکنجه دادن هنر نیست. بهتر است که با تمام سختیها مدارا کنیم.» و ستوان دوم هم چنین اظهار داشت: «نگهبان عراقی که آمد جناب سرهنگ اجازه خواهد گرفت صبح چند دقیقه¬ای به ورزش بپردازیم زیرا ما هیچگونه تحرکی نداریم و همگی در آستانه مرگ قرار گرفته-ایم.»
ان¬شاءالله جناب سرهنگ و افسران همراه او در هر جای ایران عزیز که هستند خداوند یار و یاورشان باشد و به عنوان یک آزاده برای آنها آرزوی سر بلندی در تمام عرصه¬های زندگی را دارم.
ضمناً اشاره کنم که دلیل اینکه اسم این عزیزان را در اینجا ذکر نکرده¬ام این است که اسامی آنها را فراموش نموده¬ام.

پاتریک نگهبان عراق

بعد از چند روز اسارت در پادگان الرشید نگهبان جدیدی به پادگان آمد که نام او پاتریک بود و در روزهای اول سعی بر آن داشت فقط با چهره¬ای وحشتناک با ما برخورد کند و در آن روز هیچگونه کتک کاری به دست او صورت نگرفت، ما هم احساس کردیم که احتمالاً به همین منوال باقی بماند ولی یک روز پاتریک چند نفر از بچه¬ها را صدا زد و از هر کدام یک ایراد بنی‌اسرائیلی گرفت و آنها را در کف حیاط خواباند و به حدی آنها را زد که از حال رفتند و یکی از مترجمین را صدا زد و گفت:
«هر چه من گفتم برای اسراء ترجمه کن اگر با من خوب باشید من هم با شما کاری ندارم ولی اگر از دستورات داده شده سرپیچی کنید شما را خواهم کشت، خودتان این مطالب را خوب می¬دانید که دولت ایران می¬گوید ملت عراق کافر است و از کافران نباید انتظاری داشته باشید. شماها قاتلین شهدای عراق هستید، حال ما شماها را نمی¬کشیم، می¬خواهیم به دولت ایران ثابت کنیم که هر دو کشور مسلمان هستیم.

 خلاصه مرا عصبانی نکنید. در همین حین چند نفر از اسراء مشغول به حال آوردن بچه¬هایی بودند که بر اثر کتک کاری پاتریک بی¬رحم از حال رفته بودند پس از دقایقی صحبت پاتریک به اتمام رسید و گفت: «بعداً می¬¬بینم شما تا چقدر به حرفهای من گوش کرده¬اید ولی این را هم بدانید که در ارتش تشویق برای یک نفر است ولی تنبیه جمعی است. پس اگر کسی از حرفهای من سرپیچی کند همگی شما تنبیه خواهید شد.»

موش و گربه

روزی پاتریک مترجم را صدا زد و گفت: برنامه¬ای را می خواهم بر روی شما پیاده کنم، اگر کسی در انجام دستورات کوتاهی کند با این باطوم برقی طرف است. برنامه از این قرار است شما اسراء هر وقت مرا دیدید می¬بایست از این در با کمترین زمان ممکن به داخل سلولها هجوم ببرید، اکنون امتحان می¬کنیم. من به پشت دیوار می¬روم، وقتی کوچکترین قسمت از بدن من را دیدید
می¬بایست به سمت در ورودی سلولها حمله ور شوید وقتی بدن من ناپدید شد مجدداً به همان حالت سریع به داخل حیاط برگردید. البته این بازی برای ما تفریح خوبی بود، هر وقت پاتریک با لباس پلنگی که بر تن داشت ظاهر می¬شد بچه¬ها می¬گفتند: گربه آمد فرار کنید. در کل روز خوبی بود، هر چند با این نگرانی همراه بود که چون حدود 450 نفر در یک لحظه به در ورودی با عرض حدوداً یک متر هجوم می¬بردیم چند نفر در زیر دست و پا مجروح می¬شدند و از طرفی چند نگهبان نزدیک در ورود ساختمان ایستاده بودند و با کابل به سر و صورت بچه¬ها می¬زدند تا نتوانند سریع داخل ساختمان شوند احتمال مجروح شدن بچه¬ها زیاد بود.

صبا و پاتریک هر دو ابلیس

پس از سپری شدن 15 روز صبا نگهبان عراقی از مرخصی برگشت و دیگر سراغی از من و دوستم به عنوان اسیر جدید نگرفت، زیرا پس از ما هم تعدادی اسیر جدید به جمع اسراء اضافه شده بودند و ما دو نفر اسیر قدیمی محسوب
می¬شدیم.
در غیاب صبا مسئولیت نگهداری ما به عهده پاتریک گذاشته شده بود که هر دوی آنها سخت گیر و از جلادان رژیم بعث عراق بودند که شدّت شکنجه را برای ما به اوج خود رساندند، آنها در هوای گرم و سوزان بغداد ما را لخت (فقط با یک شورت) به داخل حیاط می¬بردند و می¬گفتند که در کف سیمانی حیاط بر روی شکم بخوابید و در آن موقع چند نفر از بچه¬ها را بلند می¬کردند و
می¬گفتند با دو پا به پشت اسراء بکوبید که بدن اسراء به طور کامل با سیمان داغ تماس پیدا کند و بعد از چند دقیقه می¬گفتند که همگی به نور خورشید نگاه کنید و بعد با کابل و باطوم به بدن برهنه ما می¬کوبیدند.
در واقع پاتریک رئیس صبا بود ولی صبا توجهی به دستورات پاتریک
نمی¬کرد و هر گونه شکنجه¬ای که خود دوست داشت انجام می¬داد و به همین لحاظ همیشه بین آن دو در شیوه شکنجه اسراء اختلاف بود ولی نزاع بین آن دو دوامی نداشت چرا که حکومت پاتریک در پادگان زود به پایان رسید.
البته لازم به ذکر است که مقامات عراقی هم از صبا نگهبان حساب
می¬بردند زیرا او چند تن از خانواده¬اش را در جنگ از دست داده بود و به قول خود عراقی¬ها او از خانواده شهدا محسوب می¬شد حتی دیگر نگهبانان عراقی هم از صبا می¬ترسیدند زیرا او در شکنجه اسراء در بین نگهبانان عراقی پادگان الرشید رتبه اول را کسب کرده بود هر نگهبانی که بیشتر اسراء را به هر طریق ممکن شکنجه می¬کرد مورد احترام خاص قرار می¬گرفت و دوام بیشتری برای نگهداری از اسراء پیدا می¬کرد زیرا در کنار صبا و پاتریک نگهبانان دیگری هم بودند که زیاد شکنجه نمی¬کردند و یا احتمالاً موافق با نظر نگهبانانی که ما را شکنجه می¬کردند نبودند و چند روزی یک بار تعویض می¬شدند.
البته افرادی هم بین نیروهای عراقی بودند که در شکنجه ما رغبتی از خود نشان نمی¬دادند و حتی در خیلی مواقع پنهانی اظهار ناراحتی هم می¬کردند و می¬گفتند اگر دولت عراق بداند که کسی با شکنجه اسراء مخالف است او را فوراً اعدام می¬کند.

ورزش

با پیوستن جناب سرهنگ به جمع ما و اجازه گرفتن ایشان از فرمانده عراقی برای ورزش کردن، بچه¬ها خوشحال شدند و جناب سرهنگ قبل از شروع ورزش طی سخنان کوتاهی چنین اظهار داشت: «برادران عزیز با این وضعی که بچه¬ها یکی پس از دیگری به شهادت می¬رسند بهتر است با توجه به مجوزی هم که به ما داده شد هر روز صبح به صورت دسته جمعی چند دقیقه¬ای ورزش کنیم.»
اسراء هم با آن ضعف جسمانی که داشتند از پیشنهاد جناب سرهنگ به گرمی استقبال کردند و فرمانده عراقی هم مسئولیت ورزش را به جناب سرهنگ محول کرده بود. چون ایشان مجروح بود و یکی از پاهایش تیر خورده بود به یکی از افسران که همراه خودش اسیر شده بود گفت: «شما هر روز
بچه¬ها را تمرین ورزش بده تا مقداری از بیماری¬های به وجود آمده در بین بچه-ها کمتر شود.»
جناب سروان که از افسران زبده تیپ هوابرد شیراز بود فردا صبح بچه¬ها را که می¬توانستند بدوند در یک ستون به خط کرد و گفت: «افرادی که بر اثر
جراحت و بیماری توان دویدن ندارند کنار باشند و بچه¬هایی که قرار است ورزش کنند باید شعار بدهند و هر چه من در اول ستون در حال دویدن گفتم شماها تکرار کنید و شعارهای شما باید چنان کوبنده باشد که در قلب بغداد لرزه به اندام دشمن بیندازد. فقط تا به اینجا یاد دارم که تمام شعارهایی که در حین دویدن می¬دادیم علیه دولت عراق بود و جناب سرهنگ هم کنار ایستاده بود ما را تشویق می¬کرد و می¬گفت: «نترسید شعار کوبنده بدهید.»
با آن شعارهای که ما می¬دادیم من احساس می¬کردم ورزش کردن ما دوام چندانی نخواهد داشت زیرا این موضوع به اطلاع فرماندهان عراقی خواهد رسید و از ورزش کردن ما جلوگیری خواهند کرد، با این وضعیت که توضیح دادم عمر ورزش ما کوتاه بود حدوداً 3 روز ورزش کردیم و روز بعد آمدند با کابل و باطوم پذیرایی مفصلی از ما کردند حتی شدت کتک کاری به حدی وحشیانه بود که اسرای مجروح را بیشتر می¬زدند و در پایان همه را به ستون پنج نفره به خط کردند و یکی از درجه داران گفت: «سیّدی  می¬خواهد برای شما صحبت کند.»
 سیّدی که یکی از افسران عراقی بود برای سخنرانی آمد و گفت: «از امروز ورزش در اردوگاه ممنوع است چون ورزش برای شما ضرر دارد، پس خوب به این تذکرات گوش کنید، اگر کسی را از فردا ببینم که ورزش می¬کند او را به کام مرگ می¬فرستیم، پس حواستان باشد که در اسارت هستید ما هم هر چه می-گوییم برای شما خوب است، به دستورات مسئولین اردوگاه گوش کنید سرپیچی از دستورات یعنی سر پیچی از دولت عراق پس مواظب باشید. در پایان دستور داد به هر نفر پنج کابل زدند.

رسولی به شهادت رسید

پس از گذشت دو ماه از اسارت در پادگان الرشید روزی ساعت 2 بعد از ظهر من از شدت تشنگی به زمین افتادم ولی چشمانم باز بود و حال صحبت کردن نداشتم بعد از چند دقیقه چشمانم بسته شد ولی صحبت¬های دوستانم را
می¬شنیدم که با حالتی گریان می¬گفتند: «رسولی هم به جمع شهدا پیوست» آنها هر چه تلاش می¬کردند و به در می¬کوبیدند و نگهبان داخلی را صدا
می¬زدند کسی گوش نمی¬داد تا اینکه فریاد دوستانم به اوج خود رسید نگهبان داخلی (همان جلاد لباس شخصی) آمد و بچه¬ها گفتند: رسولی به شهادت رسیده است می¬خواهیم جسد او را بیرون ببریم او در سلول را باز کرد و دست به بدن من زد و گفت (بدنش گرم است) هنوز نمرده است ولی چند دقیقه دیگر احتمالاً به شهادت می¬رسد با این حال من صبا را صدا می¬زنم و به او
می¬گویم یکی از اسراء به فوت شده است و در را باز کنید تا جسد او را به داخل حیاط ببریم پس از چند دقیقه که نگهبان عراقی را صدا زدند به داخل ساختمان آمد. حال(من همه چیز را می¬شنیدم ولی نمی¬دیدم و نمی¬توانستم از خودم عکس¬العمل نشان دهم) اسراء مرا پیش او بردند یعنی پشت در سمت داخل ساختمان، نگهبان عراقی با یک حالت وحشتناکی به آنها گفت: «بروید یک نفر کافی است صبا نگهبان بی¬رحم و سنگدل عراقی پوتین خود را روی دهان من گذاشت و مقداری با پایش سرم را تکان داد و سپس چند لگد به بدن من کوبید و دست به بدنم زد و گفت: «لا یموت ، کمی نفس کشید و گفت: «من می¬روم یک ساعت دیگر برمی¬گردم، ولی او بعد از چند دقیقه دیگر برگشت در حالیکه من هنوز پشت در سمت داخل ساختمان افتاده بودم، مجدداً بدنم را دست زد و به اسراء گفت: «لا یموت» هنوز نمرده است. او دستور داد یک لیوان آب از داخل حیاط برایش بیاورید و دهانش را باز کنید و به گلوی او بریزید، دهان مرا باز کردند و آب به دهانم ریختند، بعد از چند دقیقه چشمانم باز شد همان لحظه صبا بالای سرم بود و مجدداً صبا گفت: «یک لیوان دیگر آب برایم بیاورید و سپس گفت: او را به سلول برگردانید»
 این در حالی بود که اسرایی که به سرنوشت من دچار می¬شدند به شهادت می¬رسیدند و این همیشه در نظرم هست که آنجا از مرگ حتمی نجات پیدا کردم، زیرا اگر من را از پشت در سمت داخل ساختمان به داخل حیاط
می¬بردند دیگر برگشتی در کار نبود ولی شانس آوردم که آن روز آمبولانس آن جا نبود چرا که هر کس به این حال در می¬آمد او را به داخل آمبولانس حمل می¬کردند و به قبرستان نامعلومی می¬بردند. به هر حال به سلول که بازگشتم دوستانم با آن همه مشکلاتی که داشتند اشک شوق بر چشمانشان جاری شد.

خون گرفتن از اسراء

یک روز بین اسراء شایعه شده بود که عراقیها می¬خواهند از ما خون بگیرند. چند روز بعد ساعت حدود 9 صبح همگی ما را به داخل حیاط در چند ستون به خط کردند و گفتند: «می¬خواهیم مقداری خون برای آزمایش از شما بگیریم» البته این در حالی بود که هر روز به تعدا شهداء اضافه می¬شد و این احتمال می¬رفت که چیزی در غذا ریخته باشند و اکنون بخواهند با آزمایش خون اثر بخشی آن را امتحان کنند چون اسراء بهترین افرادی بودند که می¬شد هرگونه مواد سمی و... را روی آنها آزمایش کرد و شاید هم مواردی از این قبیل بود که ما از آن موضوع اطلاعی نداشتیم.
بعد از دقایقی 3 دستگاه خودرو جلوی در پادگان ایستاد و بچه¬ها گفتند آنها دکتر هستند و آمده¬اند از ما خون بگیرند، پس از پیاده شدن آنها از خودرو متوجه این مطلب شدیم که هیچ کدام از افرادی که قرار است از ما خون بگیرند عراقی نیستند زیرا انگلیسی صحبت می¬کردند، با این وجود همگی ما را شک برداشت که اگر می¬خواهند از ما برای آزمایش خون بگیرند چرا از پزشکان عراقی استفاده نمی¬کنند و اگر این خون گرفتن جهت آزمایش است نوع آزمایش چیست؟ پس از حدود 4 ساعت از همه اسراء خون گرفتند. اسراء در آن زمان در حین خون دادن از دکتر شنیده بودند که ملیت آنها آمریکایی است بعد از اتمام خون گیری و رفتن پزشکان یک اکیپ از سربازان عراقی به سراغ ما آمدند و گفتند: «می¬خواهیم شما را بکشیم می¬دانید به چه دلیل؟»
اسراء گفتند: «به دلیل این که اسیر دست شما هستیم»
نگهبانان عراقی گفتند: نه اینطور نیست، به ما اطلاع داده¬اند موقعی که از شما خون می¬گرفتند شماها گفته¬اید که دولت عراق از اسراء خون می¬گیرد برای مجروحین جبهة جنگ، به همین دلیل می¬خواهیم با کابل و باطوم از شما پذیرایی کنیم. آنها بیشتر از همه مجروحین را می¬زدند. زیرا می¬دانستند کتک کاری مجروحین برای اسراء بیشتر ناراحت کننده است تا اینکه خودشان کتک بخورند پس از کتک کاری مفصل، چندین نفر را مجروح و ما را داخل سلول¬ها کردند و رفتند.

بازدید از اسراء توسط فرماندهان عراقی

چند روز پس از خون گرفتن از اسراء باز شایع شده بود قرار است تعدادی از فرماندهان عالی رتبه عراقی از وضعیت ما در پادگان الرشید بازدید کنند. بعد از گذشت چند روز، گفتند قرار است به ما لباس بدهند زیرا ما چند ماهی در پادگان الرشید بغداد فقط با یک شورت زندگی می¬کردیم، خلاصه روز موعود فرا رسید، یک روز صبح زود همگی ما را به داخل حیاط آوردند و به خط کردند و گفتند: «حضرت رئیس جمهور عراق صدام دستور داده که به اسراء رسیدگی شود. زیرا آنها مهمانهای ما هستند!؟»
به همین خاطر می¬خواهیم به شما لباس بدهیم، در آن روز آب زیادی برای ما آوردند و گفتند: هر چه نیاز دارید بگویید برای شما فراهم کنیم، چون قرار بود در همان روزی که به ما لباس می¬دادند فرماندهان عالی رتبه عراقی از وضعیت ما دیدن کنند. ولی نیروهایی که از ما نگهداری می¬کردند به این فکر بودند که وضعیت رقّت بار ما را برای فرماندهان عالی رتبه خود طوری دیگر جلوه دهند که همان هم شد زیرا به هر نفر یک دست لباس و یک حوله کوچک دادند و آب در اختیارمان گذاشتند دستشویی¬ها را شستیم.در همان
روز غذای فراوانی به ما دادند و به حدی ولخرجی دولت عراق بالا رفته بود که قبل از آمدن آن درجه داران عراقی به هر نفر یک لیوان آب دادند که این انسانیت در تاریخ حزب بعث عراق بی¬سابقه بود.
بالاخره افسران عراقی به پادگان آمدند و از وضعیت ما بازدید کردند و به وسیله مترجم از جناب سرهنگ ایرانی سؤالاتی کردند و او نیز در قسمتی از جوابهایش گفت: ما در اینجا امکانات آب و غذای مناسب و کافی نداریم و
بی¬نهایت نگهبانان ما را شکنجه می¬کنند.
آن فرمانده عراقی سرش را تکان داد و رفت. این مطلب را یادآور شوم که حدود 50 نفر از افراد گارد و افسران عالی رتبه عراقی، شخصی را که از وضعیت ما بازدید می¬کرد همراهی می¬کردند و قبلاً هم به ما اطلاع داده بودند که هیچ گونه حرکت اضافه نداشته باشید. زیرا کوچکترین حرکت احتمالاًَ مورد اصابت گلوله قرار بگیرید. پس از بازدید وضعیت به حالت اولیه برگشت و ما را
بی¬نهایت کتک زدند و می¬گفتند: سرهنگ شما گفته است شما در اینجا مشکل دارید، او نباید چنین حرفی می¬زد. حیف از یک لیوان آب و لباسی که به شما دادیم.

ماجرای اسیر ایرانی که فارسی نمی¬دانست

اسرای ایرانی از سراسر کشور بودند، از اقوام و زبانهای مختلف ایران در بین بچه¬ها وجود داشت. مثلاً شخصی بچه تبریز بود. ایشان سرباز بود. و فارسی
نمی¬توانست صحبت کند. و شخص دیگری عرب زبان بود و فارسی اصلاً
نمی¬توانست صحبت کند که گاهی نگهبان عراقی و یا بچه¬های عرب زبان که در بین ما بودند با او صحبت می¬کردند و اسراء خیلی سخت تلاش می¬کردند که او فارسی یاد بگیرد، از طرفی چون فرد ساده¬ای بود عراقی¬ها سعی می¬کردند از او بهره ببرند.
یک روز نگهبان عراقی او را صدا زد و دیگر هرگز برنگشت، اسراء متعجب شدند! چون فکر می¬کردند که او یک عراقی بوده که در بین اسراء نفوذ کرده است و هیچ کس نمی¬دانست که چگونه آمده و به چه علت ناپدید شده است. روزهای اسارت با هزاران مشکل طی می¬شد و کم کم این موضوع به فراموشی سپرده شد. تا اینکه بعد از گذشت مدت زمانی طولانی مجدداً او را به جمع ما آوردند. دوباره همهمه عجیبی در بین اسراء پیچید اسرای عرب زبان هر چه از او سؤال می¬کردند که تا بحال کجا بودی؟ چیزی نمی¬گفت. بالاخره بعد از گذشت دو روز کلنجار اسراء، او لب به سخن گشود و اظهار داشت: مرا به بیرون از شهر بغداد در بیابانهای شهر برده بودند و من تعدادی از اسرای شهید را به تنهایی در خاک دفن می¬کردم. او اظهار داشت در آن قبرستان چند هزار نفر اسیر ایرانی که در اردوگاهها به شهادت رسیده¬اند دفن هستند و بالای سر هر کدام اسم آنها نوشته شده است.

انگل بر روی زخم اسراء

در پادگان الرشید به علت عدم توجه بعثی¬ها به درمان اسرای مجروح به شدت مجروحیت آنها افزوده می¬شد و با ناله¬ها و فریادهای خود همة بچه¬ها را زجر می¬دادند تا به شهادت برسند. مثلاً در یک مورد اسیر جوانی بود که در ناحیة شکم زخم عمیقی داشت و بر اثر اصابت خمپاره روده¬های او جراحت برداشته بود و از داخل شکمش بوی تعفن بر می¬خاست، کم کم زخم او عفونی شده بود و انگل¬های بیشماری بر روی زخم او وجود داشت. بچه¬ها از او خواستند که خود را به مسئول اردوگاه معرفی کند شاید آنها دلشان به رحم بیاید و به وضعیت او رسیدگی کنند، اتفاقاً او موضوع را با نگهبان آسایشگاه در میان گذاشت و آنها مقداری دارو برای درمان زخمش آوردند.
بچه¬هایی که کمی اطلاعات پزشکی داشتند شکم او را شستشو دادند و او را به بیمارستان انتقال دادند و زخم¬های او را بخیه زدند و آن برادر عزیز سلامتی خود را به دست آورد و تا آخرین روز اسارت در کنار ما بود.

محمّد لات

در زمان جنگ، دولت عراق برای تأمین نیروی ارتش خود پیش¬بینی¬هایی کرده بود، از جمله اینکه به سربازانی که دوره¬ی خدمتشان به پایان می¬رسید حقوق می¬داد تا در پشت جبهه به خدمت بپردازند.
در بین نگهبانانی که برای نگهداری از ما می¬آمدند، فردی بود به نام محمد که از همین نیروها بود، او آنقدر بی¬شرم و حیا بود که نمی¬توان همه چیز را در مورد اخلاق و رفتارش به قلم آورد.
از آنجایی که برادرش افسر ارتش عراق بود او با پارتی به پادگان ما منتقل شده بود. او یک روز ما را به خط کرد و گفت: (می¬خواهم به خدای شما توهین کنم) او هر چه به دهنش آمد نسبت به خدا و پیغمبر و ائمه اطهار ناسزا گفت و بعد رو به آسمان کرد و گفت: (منتظر پاسخ هستم) بعد رو به ما کرد و گفت (قصد دارم تک تک شما را بکشم) خلاصه آنقدر این فرد بی¬حیا بود که اسراء اسم او را محمد لات گذاشتند و احتمال داشت که او در مرکز فساد عراق به دنیا آمده باشد.
البته پس از بیست روز او را به محل نامعلومی انتقال دادند و تا آخرین روزی که ما در پادگان الرشید بودیم از او خبری نشد.

امیدواری

تعداد محدودی از اسراء برای خود شیرینی از انجام هر گونه خدمتی برای دولت عراق دریغ نمی¬کردند و به همین جهت از اطلاعات روزمره خوبی برخوردار بودند زیرا نگهبانان عراقی گاهی اخبار روزمره را برای آنها بازگو
می¬کردند. این اخبار دهان به دهان به گوش ما می¬رسید.
در یکی از روزها شنیدیم که نگهبان عراقی گفته است که در روزنامه¬های ایران نوشته اند که کشور عراق تعدادی از اسراء را در سخت¬ترین شرایط و با شکنجه¬های فراوان در قسمتی از پادگان الرشید نگهداری می¬کند که البته طرح این مسأله در روزنامه¬های ایران جای تردید داشت. چرا که هیچ کس حتی سازمانهای بین المللی از وضعیت رقّت بار ما در آن پادگان اطلاعی نداشتند و هیچ اسیری هم موفق به فرار نشده بود که اخبار را به بیرون از پادگان منتقل کند.

و اخبار وضعیت رقّت بار ما در پادگان الرشید یک مسئله سری بود در دست دولت عراق، ولی به هر حال این شایعه، امیدواری را در دلهای اسراء زنده کرد که اگر این خبر درست باشد حتماً عراقی¬ها برای ظاهر سازی هم که شده به وضعیت ما رسیدگی بیشتری می¬کنند و یا شاید ما را به پادگان بهتری انتقال دهند. بعد از گذشت ده روز بچه¬ها می¬گفتند که نگهبان عراقی گفته است که می¬خواهیم شما را به پادگان دیگری انتقال دهیم که امکانات بهتری از لحاظ بهداشت، آب و غذا دارد و این خبر، اگر صحت داشت خبر قبلی را تأیید می-کرد.

بمباران پادگان¬الرشید

دولت عراق در هر نقطه¬ای از رزمندگان اسلام سیلی می¬خورد به سراغ اسراء می¬آمد و شکنجه را چند برابر می¬کرد. یک شب نمی¬دانم ساعت چند، (در اسارت همه چیز بر اساس حدس و گمان انجام می¬گرفت و ساعت و تقویمی در کار نبود) صدای وحشتناکی پادگان الرشید بغداد را لرزاند به حدی که ما احساس کردیم ساختمان روی سرمان خراب شد، همان لحظه برقها خاموش شدند، چون درها برویمان بسته بود نمی¬دانستیم چه خبر است، پس از حدود یک ساعت برق سلولها روشن شد و نگهبان¬های عراقی با کابل و باطوم به داخل سلول¬ها ریختند، و به سر و کله ما می¬زدند. هنوز ما نمی¬دانستیم چه خبر شده است. صبح که ما را داخل حیاط به صف کردند به هر نفر حساب شده 30 کابل زدند و گفتند: چرا علت این کتک کاری را نمی¬پرسید؟ ما همگی گفتیم به خاطر اینکه اسیر هستیم. آنها لب به سخن گشودند و با حالتی احمقانه گفتند: دیشب هواپیماهای ایرانی پادگان الرشید را بمباران کرده¬اند و کلی کشته و مجروح بر جای گذاشته¬اند. آن شب شیر مردان نیروی هوایی ایران به پادگان الرشید بغداد ضربه مهلکی زدند. که برای دولت عراق قابل جبران نبود.
نگهبان¬ها در روزهای بعد از بمباران می¬گفتند که در این بمباران صدها نفر از نظامیان عراقی کشته شده¬اند. و خسارت فراوانی بر جای گذاشته¬اند.

نگهبان گیج

در طی مدتی که در پادگان الرشید بودم، صبا تنها نگهبانی بود که تعویض نشد، حال این موضوع را باید از دید استخبارات عراق بررسی کرد چون هر نگهبانی که مسئول شکنجه ما می¬شد پس از مدتی به محل نامعلومی فرستاده می¬شد. روزی نگهبانی جدید برای ما آوردند. روز اول آمد و ما را داخل حیاط به خط کرد و گفت: «من آمده¬ام تا مزه¬ی اسارت را برای شما تلخ کنم زیرا دولت عراق هر چه با شما خوش رفتاری می¬کند شماها سوء استفاده می¬کنید.»
البته ناگفته نماند که ما اسراء تبدیل به آزمایشگاهی شده بودیم، برای نیروهای حزب بعث عراق که اگر می¬خواستند وفاداری نیروهای خویش را امتحان کنند. آنها را برای حفاظت از ما می¬فرستادند. اگر آنها اسراء را به نحو احسن شکنجه می¬کردند نیروهای کارآمدی محسوب می¬شدند. با این وصف اگر نگهبانی در این خصوص تجربه کافی نداشت که چگونه بایستی با اسراء رفتار کند، حزب بعث او را به دلیل بی¬لیاقتی یا عدم کفایت برای نگهداری از اسراء

تنبیه می¬کرد و او را برای تنبیه به جبهه¬های جنگ می¬فرستاد. نگهبان جدید بعد از کلی تهدید چند نفر از بین ما جدا کرد و گفت: «می¬خواهم سبیل و ریش شما را یکی یکی بکنم. چرا به جبهه آمده¬اید. بگویید چرا؟!
اسراء به او گفتند: «ما سرباز بودیم و سربازان را به جبهه می¬آورند.»
نگهبان گفت: «پس چرا در ایران افرادی که به جبهه می¬آیند می¬گویند می-خواهیم به کربلا برویم؟ با گفتن این جملات به هر کدام از ما چند کابل زد و گفت: «فعلاً از کشیدن ریش و سبیل شما خودداری می¬کنم. من دوست دارم که تک تک شما را بکشم. در واقع خود او هم نمی¬دانست چه می¬گوید و
می¬خواهد چه کار کند! به این خاطر بچه¬ها او را نگهبان گیج نامیدند.

زبان ترکی

در اسارت برای سرگرم شدن می¬بایست هر کس به یک نحوی خودش را مشغول کند، به همین جهت برای من که زبان ترکی نمی¬دانستم بهترین فرصت بود که بتوانم آن را یاد بگیرم. ابتدا به دوستانی که تُُُرک بودند گفتم دوست دارم زبان ترکی یاد بگیرم. آنها گفتند شما بایستی برای مقدمه، روزانه چند لغت ترکی حفظ کنی بعداً با هم مکالمه می¬کنیم.
من روزی چند لغت ترکی را که بچه¬ها می¬گفتند تکرار و حفظ می¬کردم، این موضوع چند روزی ادامه داشت تا اینکه می¬توانستم با دوستان ترک زبان کم کم ترکی صحبت کنم و این موضوع به حدی برای دیگر اسراء جالب بود که در آنجا شایعه شده بود که رسولی در طی چند روز زبان ترکی را یاد گرفته است. و من طی مدتی که در پادگان الرشید بغداد بودم توانستم زبان ترکی را کاملاً یاد بگیرم و حتی در مواردی به دیگر دوستانی که تمایل به یادگیری این زبان داشتند یاد بدهم.

عملیات

در پادگان الرشید، وضعیت جسمی و روحی اسراء روز به روز بدتر می¬شد و کار به جایی رسیده بود که مجروحین بر اثر بی¬توجهی عراقی¬ها و شدت جراحات به شهادت می¬رسیدند. بدین سبب من و تعدادی از دوستانم که نسبت به هم اعتماد کامل داشتیم درباره این موضوع به بحث و تبادل نظر پرداختیم و به این نتیجه رسیدیم که اگر قرار است در زیر شکنجه عراقیها از پا درآییم بهتر است که دست به یک عملیات مخرب وسیع بزنیم.
ابتدا توافق کردیم که این موضوع سری بماند تا نقشه عملیات طراحی شود یک ماه طول کشید تا توانستیم رضایت 10 نفر از اسرایی را که نسبت به اسرای دیگر روحیه بهتری برخوردار بودند جلب کنیم. نقشه عملیات بدین شرح بود که ما در روز عملیات با هماهنگی کامل و در یک فرصت آنی نگهبان¬هایی را که با سلاح گرم وارد سلول می¬شوند خلع سلاح کنیم و به سمت اسلحه¬خانه برویم و نگهبان¬های آنجا را از پا درآوریم و همه اسراء را مسلح کنیم و به سمت فرودگاه که در پشت پادگان الرشید قرار داشت حرکت کنیم و وارد آنجا شده و هواپیماهای شکاری آنجا را به آتش بکشیم.
بالاخره روز عملیات هم مشخص شد و ما تا روز قبل از عملیات همه صحبتهایمان را کرده بودیم و در این زمینه هیچ شک و شبهه¬ای برایمان وجود نداشت ولی خداوند سرنوشت ما را بگونه ای دیگر رقم زده بود که ساعت 6 صبح روز عملیات نگهبان¬های عراقی با عجله وارد سلولها شدند و گفتند همگی داخل حیاط به خط شوید می¬خواهیم تعدادی از شما را به اردوگاه منتقل کنیم. آن روز تعداد زیادی از دوستان را از ما جدا کردن و بدین وسیله بین ما جدایی افتاد و ناخواسته و خود به خود اجرای عملیات منتفی شد.

پشت سرگذاشتن پادگان الرشید

هنوز آفتاب طلوع نکرده است و ما همچنان در چند ستون پنج نفری در حیاط به صف شده¬ایم و پس از حدود یک ساعت ابتدا صبحانه دادند. مطابق معمول تکه¬ای نان و دو قاشق آش برای هر نفر، بعد از صرف صبحانه مجدداً گفتند به خط شوید همگی در داخل حیاط به خط شدیم. حال چنان سکوتی داخل حیاط سایه افکنده بود که انگار هیچ انسانی داخل حیاط وجود ندارد و بعد از چند دقیقه یکی از افسران عراقی یکی از مترجمین را صدا زد و گفت می¬خواهم در مورد چند مطلب صحبت کنم.
امروز ما می¬خواهیم شما را از اینجا به اردوگاه دیگری ببریم. در آنجا همه جور امکانات وجود دارد ما می¬دانیم شما مشکلات زیادی دارید و تعدادی از دوستان شما در اینجا به شهادت رسیده¬اند چون حضرت صدام حسین فرموده از اسرای ایرانی مانند میهمان پذیرایی کنید می¬خواهیم تعدادی از شما را ببریم تا برای بقیه دوستان شما که اینجا هستند فضا بیشتر شود و این نکته را یادآور شوم که در حین مسیر چون با اتوبوس می¬خواهیم شما را ببریم هیچگونه حرکت اضافه نداشته باشید. در همین جا چشم¬ها و دستان شما را می¬بندیم و

شما را به داخل اتوبوس می¬بریم. تمام این مطلب را افسر عراقی گفت و رفت. از قبل طناب¬هایی را آماده کرده بودند و دستهای 200 نفر از ما را که
می¬خواستند ببرند، بستند و چشم بند به چشمها زدند و به داخل اتوبوس بردند. تمام این موارد حدود 3 ساعت طول کشید.
پس از حرکت اتوبوس¬ها چشم بندها را باز کردند ولی پرده¬های اتوبوس کشیده بود. از گوشه پرده¬ها می شد به بیرون نگاه کرد، به همین جهت من از گوشه پرده تمام مسیر را نگاه کردم تا بفهمم که ما را به کجا می¬برند، چند کیلومتری اتوبوس از شهر بغداد دور شده بود که یک مرتبه صدای عجیبی شنیدیم و بعد از چند دقیقه که اتوبوس ایستاد متوجه شدیم که اتوبوس جلویی ما تصادف کرده است که خوشبختانه هیچ گونه مشکلی برای اسراء پیش نیامده بود.
اتوبوس مجدداً به حرکت ادامه داد و من هم از گوشه پنجره تابلوهایی که در کنار جاده نصب کرده بودند می¬خواندم. البته یادآوری کنم که داخل هر اتوبوس چند نفر از افسران عراقی جهت حفاظت از ما بودند و داخل اتوبوس کنار هر صندلی می¬آمدند و می¬گفتند سرهایتان پایین باشد و اگر متوجه می‌شدند کسی سرش بالاست یک پذیرایی داخل اتوبوس از او به عمل می‌آوردند.
پس از چند ساعت حرکت، به جاده¬ای رسیدیم که نوشته شده بود: «به سمت شهر تکریت.» و هنوز با دیدن این تابلو مشخص نبود آیا محل نگهداری ما تکریت است یا خیر؟ اتوبوس به شهر تکریت رسید و از داخل شهر خارج شد و من متوجه شدم که اردوگاه داخل شهر نیست.
با این شرایط هنوز مشخص نبود چه بر سر ما خواهد آمد. آیا اردوگاهی در کار است یا اینکه ما را زنده به گور خواهند کرد. زیرا هر چه از پست فطرتی نظامیان عراقی بگویم کم است، حدود 25 کیلومتر از شهر دور شده بودیم که اتوبوس به سمت راست کنار جاده رفت و ایستاد و من به آرامی نگاه کردم و دیدم اتوبوس¬ها ایستاده¬اند یک تابلو مشاهده کردم که نوشته بود پادگان نظامی صلاح¬الدین و احتمال دادم ما را به پادگان ببرند. چون اتوبوس ما زودتر رسیده بود ایستاد و منتظر ماند تا بقیه اتوبوسها برسند. با این وصف ما را به داخل پادگان نظامی صلاح¬الدین بردند و پس از طی مسافتی کوتاه کلیه اتوبوسها جلوی در بزرگی که از سیم خاردار استتار شده بود و دیوارهای آنچنانی از سیم خار دار آنجا را احاطه کرده بود ایستادند.
البته می¬بایست به این مطلب اشاره¬ای داشته باشیم که این تغییر مکان دادن ما به قول عراقی¬ها از جای بدتر به جای بهتر بردن پیرو صحبتهایی بود که قبلاً نگهبان عراقی گفته بود که در روزنامه¬های ایرانی نوشته¬اند تعدادی از اسرای ایرانی در پادگان الرشید بغداد در سخترین وضع به سر می¬برند.

پادگان نظامی صلاح الدین

پادگان نظامی صلاح الدین 25 کیلومتر با شهر تکریت زادگاه صدام فاصله داشت و به گفته نیروهای عراقی برای رژیم حزب بعث عراق جنبه حیاتی داشت زیرا بیشتر نیروهای مستقر در آنجا از اقوام صدام حسین بودند. پس از طی مسافت طولانی اکنون پشت در اردوگاه داخل پادگان منتظر دستورات بعدی هستیم.
پس از چند دقیقه که داخل اتوبوس نشسته¬ایم یک نفر که یک تکه کابل در دست داشت به داخل اتوبوس آمد و به زبان فارسی گفت: سرهایتان را بالا بگیرید اصل موضوع این بود که در عراق به ما اسراء گفته بودند که در تمام شرایط شما بایستی سرهایتان را پایین بگیرید، مگر در صورتی که به شما دستور بدهند که سرهایتان را بالا بگیرید.
من سرم را بالا آوردم و دیدم هر سرباز عراقی چیزی به دست دارد و داخل اردوگاه می¬شود و خیلی دقت کردم که ببینم چه چیزی در دست دارند، متوجه شدم یکی کابل دیگری سیم خاردار، باطوم، چوب دستی، خلاصه آن شخصی که به داخل اتوبوس ما آمده بود به هر کدام چند کابل زد و گفت: «شما
ایرانی¬ها به کشور عراق حمله کرده¬اید و می¬خواستید که کشور ما را اسلامی کنید. شما در ایران که بودید می¬گفتید ما می¬خواهیم کشور عراق را مسلمان کنیم.
دولت شما اسرای ما را می¬کشد و زنده به گور می¬کند حالا مسلمانی را نشان شما می¬دهم تا بفهمید کدام یک از ما مسلمان هستیم. پس از اینکه صحبتهایش تمام شد از اتوبوس بیرون رفت و در اردوگاه باز شد. یکی از اتوبوسها را به داخل هدایت کردند و در مجدداً بسته شد. پس از حدود نیم ساعت دیگر اتوبوس ما را به داخل اردوگاه بردند.
در آن لحظه داخل اتوبوس بین بچه¬ها همهمه¬ای افتاده بود و همه فکر
می¬کردند که به تونل مرگ رسیدیم. البته شنیدن این موضوع لرزه¬ای در دل بچه¬ها انداخت و می¬گفتیم که در صورت واقعیت این موضوع چه بلایی به سر ما خواهد آمد، در همین حین بود که یک نفر به داخل اتوبوس آمد و  گفت «آماده باشید تا یک ساعت دیگر شما را داخل اردوگاه می¬بریم»، از رفت و آمد افراد مشخص بود که یک حوادث ناگوار داخل اردوگاه اتفاق می¬افتد ولی کسی دقیق نمی¬دانست آنجا چه خبر است.

تونل مرگ

با هزاران دلهره بالاخره به اتوبوس ما اجازه ورود به داخل اردوگاه را دادند. اتوبوس به آرامی در داخل اردوگاه حرکت می¬کرد و ما چند قدمی با مرگ فاصله داشتیم از اوضاع و احوال پیدا بود که چه برنامه¬ای برای ما تدارک
دیده¬اند. پس از اینکه اتوبوس حدود 300 متر به داخل اردوگاه پیش رفت صداهای وحشتناکی به گوش می¬رسید. هر چه جلوتر می¬رفتیم سر و صداها شدیدتر می¬شد. تا اینکه با چشمان خودم دیدم که چه بلایی بر سر اسراء
می¬آورند.
هنوز ما داخل اتوبوس بودیم و به نظر می¬رسید از اتوبوس پیاده شدن مراحل خاصی دارد پس از اینکه اتوبوس جلویی ما اسراء را پیاده کرد به اتوبوس ما اشاره کردند که نزدیک¬تر بیاید. اتوبوس کمی جلوتر رفت در آن لحظه با مشاهده 200 نفر از سربازان و درجه داران عراقی در یک ستون دو طرفه مانند یک جاده که هر کس وسیله¬ای مثل چوب دستی، بیل، سیم خاردار، کابل و ... در دست داشتند ایستاده بودند. در انتهای این جاده یک میدانی از افراد درست کرده بودند.
اتوبوس ما را به اول این جاده هدایت کردند من که تقریباً وسط اتوبوس نشسته بودم، دیدم یک نفر از افسران عراقی که دو ستاره بر روی شانه¬اش داشت به داخل اتوبوس آمد و در حالی که یک کابل مفتولی را مثل عصا در دست گرفته بود. پشت سر او یکی از درجه داران قوی هیکل به داخل اتوبوس آمد.
افسر عراقی اسیری را که روی صندلی جلوی اتوبوس نشسته بود بلند کرد و گفت: «انت شی نو؟» آن فرد گفت: «نمی¬دانم چه می¬گویی؟» آن افسر مقداری فارسی می¬دانست؛ به فارسی گفت: «سرباز هستی یا بسیجی؟» بعد با آن کابلی که اشاره کردم به فرق سرش زد و درجه دار هم با هر دو دست سیلی محکمی به صورت او زد در این وضعیت بقیه ما در داخل اتوبوس مثل مرده¬ای بی¬تحرک شده بودیم پس از اینکه او گیج شد او را به داخل آن جاده یا بهتر بگویم تونل مرگ انداختند و ما هم که هنوز نشسته بودیم یک حالت عجیبی داشتیم که نمی¬دانم چه طور این حال و چگونگی آن لحظات رابیان کنم. زیرا شنیدن کی بود مانند دیدن.
فریاد اسراء در محوطه اردوگاه پیچیده بود. شهدایی را که بر اثر این شکنجه-ها به شهادت رسیده بودند کنار جاده مرگ رها کرده بودند. خلاصه وضع به این منوال ادامه داشت و افراد را با این روش از اتوبوس پایین می¬بردند تا اینکه نوبت به من رسید. به سمت جلو حرکت کردم ابتدا آن افسری که کابل به دست داشت، پرسید: «انت شی نو؟» «شما چه کاره هستی» گفتم «بسیجی هستم» یک کابل محکم بر سرم نواخت و درجه¬دار هم دو سیلی محکم به صورتم زد، مرا هم مانند بچه¬های دیگر به تونل مرگ انداختند، چشمانتان روز بد نبیند، به لطف خدا با هر مشکلی بود تونل مرگ را پشت سر گذاشتم به میدانی از افراد عراقی که در آخر تونل مرگ تشکیل داده بودند رسیدم و مجروح به روی زمین افتادم و در آنجا هم سربازان عراقی به سر و صورتم
می¬زدند که یاد دارم یکی از سربازان عراقی به نام «امجد» مانند حفاظی به روی من افتاد و به نظر می¬رسید که از طرف خداوند مأمور شده بود که چنین کاری کند امجد به آنها گفت دیگر نزنید کافی است. موت، موت، یعنی مرده است. عراقیها به حرفهای او گوش دادند و مرا از دایره خارج کردند و به نزد تعدادی از افراد مجروح بردند تا مقداری باند به سر و کله من بپیچند یا به قول خودشان مداوا کنند و سپس ما را به داخل انبارهای از پیش تعیین شده هدایت کردند.

حوادث بعد از تونل مرگ

بعد از عبور از تونل مرگ ما را لخت و فقط با یک شورت به داخل
سوله¬هایی که قبلاً آماده کرده بودند هدایت کردند. کف سوله¬های سیمانی خیس بود و ابعاد سوله¬ها به طول 20 متر و عرض 7 متر بود و در هر سوله 3 عدد پنجره قرار داشت. بلافاصله پس از اینکه تعدادی از ما را به داخل سوله بردند نگهبان عراقی دستور داد 5 نفر جلو، بقیّه پشت سر آنها بنشیند و سرهایتان را هم پایین بگیرید.
 بعد از چند دقیقه یکی از نگهبانان به نام عماد با کابل به بدنهای برهنه ما می¬زد صدای آه و ناله اسراء به آسمان بلند شد. البته این نکته را هم ذکر کنم که عراقی¬ها برای زدن اسراء نهایت عدالت را به خرج می¬دادند. مثلاً اگر به نفر اول 30 کابل می¬زد به بقیه افراد هم 30 کابل می¬زدند. عماد پس از کتک کاری که از ما به عمل آورد شرایط مکان جدید را برای ما توضیح داد و گفت «اگر کسی صحبت اضافی بکند یا اینکه دور هم جمع شوید و یا سر نماز گریه کنید شما را خواهیم کشت زیرا شما قاتلان فرزندان عراق هستید، حال که رهبر ما صدام دستور داده که از شما نگهداری کنیم این یک خدمتی است که دولت عراق به شما می¬کند، پس از اتمام صحبتهایش نگهبان دیگری آمد و آن هم به سهم خودش برای ما حرفهای اضافه و تکراری زد و به هر کدام 10 کابل نواخت و رفت و این روند ادامه داشت. آن روز برای ما اسراء روز قیامت بود چون در آنجا غیر از خدا و ائمه فریادرسی نبود.
تمام صحبتها و زدنهای نگهبانهای عراقی یک طرف، تشنگی و گرسنگی از طرف دیگر همه وجود ما را آزار می¬داد و از همه مهمتر نمی¬دانستیم که چه سرنوشتی در انتظار ماست، با آن رفتار وحشیانه¬ای که یکی پس از دیگری نسبت به ما داشتند به نظر می¬رسید که ما را می¬خواهند زنده به گور کنند.
با گذشت حدوداً 3 ساعت چند نفر سرباز به اتفاق یک افسر به داخل آسایشگاه آمدند. آن افسر نمی¬دانم به سربازان به عربی چه گفت که آنها مجدداً با کابل و باطوم از ما پذیرایی کردند آنقدر ما را زدند که تمام بدنمان سیاه شد، سپس آن افسر گفت: «اگر در این مکان حرکت بیجا انجام بدهید دست و پای شما را قطع خواهیم کرد، پس مواظب باشید خطایی از شما سر نزند.» این مطلب را گفت و رفت و بعد از یک ساعت مجدداً برگشت و گفت: «برای شما لباس آورده¬ایم. به هر کدام یک دست لباس و یک جفت دمپایی می¬دهیم. در یک ستون شوید برای گرفتن لباس و دمپایی.» لباسها را که به ما دادند گفتند که: شما در عرض 5 دقیقه می¬توانید به دستشویی بروید.
جلوی در دستشویی، سربازی با کابل ایستاده بود که برای رفتن به دستشویی 10 ضربه و برگشتن از دستشویی 5 ضربه کابل می¬زد. این مطلب را اشاره کنم در هر سوله 120 اسیر زندگی می¬کرد، در حالی که هر سوله 2 توالت و دستشویی داشت بایستی در عرض 5 دقیقه¬ای که اشاره کردم همگی به توالت می¬رفتیم. مجدداً 5 نفر جلو و بقیه پشت سر هم می¬ایستادیم. حال حساب کنید به هر نفر چند ثانیه برای دستشویی رفتن وقت می¬رسید. آن روز پس از دستشویی، همگی را به داخل سوله کردند و گفتند: «تا فردا صبح در باز نخواهد شد و اگر کسی هم مُرد، داخل سوله باشد تا اینکه صبح در را باز کنیم.»

محرم در اسارت

رژیم بعث عراق با عزاداری اسراء در ایام ماه محرم مخالفت شدیدی
می¬کردند و از طرفی در سالهای اول اسارت اسراء تجربه کافی در زمینه چگونه برگزار کردن مراسم عزاداری در محیط اسارت را نداشتند، به همین جهت، تا شروع به عزاداری می¬کردیم چند دقیقه بعد نگهبانهای عراقی سر می¬رسیدند و با کابل و باطوم به سر و صورت ما می¬کوفتند.
بنابراین تصمیم گرفتیم که در داخل آسایشگاه یک نفر را به عنوان نگهبان پشت پنجره قرار دهیم تا موقعیت نگهبان عراقی را از پشت پنجره به ما اطلاع دهد و هر موقع نگهبان عراقی به طرف پنجره نزدیک شد وضعیت را اضطراری اعلام کنند و در آن لحظه آسایشگاه به حالت عادی بنشینند و هر موقع نگهبان عراقی کنار پنجره می¬آمد وضعیت عادی ما را می¬دید خوشحال می¬شد و
می¬گفت: «شما بچه¬های خوبی هستید سعی کنید همیشه زَیِِّنْ  باشید نه موزین ، اگر رفتار شما با ما خوب باشد ما هم با شما خوش رفتاری می¬کنیم و پس از اینکه نگهبان عراقی از کنار پنجره می¬رفت مجدداً ما شروع به عزاداری می¬کردیم. البته مستقیم به ما نمی¬گفتند که ما مخالف عزاداری شما هستیم ولی به شدت شکنجه، تقلیل آب و غذا در ایام ماه محرم را ادامه می¬دادند و بعضی از سربازان عراقی که متوجه می¬شدند ما عزاداری می¬کنیم از پشت پنجره مترجم را صدا می¬زد و می¬گفت: «عزاداری برای چه است؟ امامان همه عرب زبان بودند چرا شما عزاداری می¬کنید؟»
از تمام حرکات و رفتارشان پیدا بود که آنها از نسلی هستند که امام حسین(ع) را با لب تشنه شهید کردند و اهل بیتش را به اسارت بردند ولی با تمام مواردی که گفته شد ما آزادگان، ایام ماه محرم را در محیط اسارت به بهترین شکل برگزار می¬کردیم.

اسماعیل شیعه بود

هر گاه نگهبان داخل اردوگاه عوض می¬شد ابتدا اسراء در پی آن بودند که بدانند نگهبان جدید شیعه است یا نه، چون برای اسراء به مرور ثابت شده بود سربازانی که شیعه بودند رفتار مناسب¬تری نسبت به دیگران با اسراء داشتند.
یک روز نگهبان داخل اردوگاه عوض شد فرد جدید، سرباز درشت هیکلی بود و با گذشت اولین روز در اردوگاه به نظر می¬رسید که او بایستی اخلاق و رفتار خوبی داشته باشد نام او اسماعیل بود. ابتدا سعی می¬کرد با اسراء تماس نداشته باشد. این وضعیت چندان ادامه نداشت زیرا اسراء خیلی مشتاق بودند که از زبان خودش بشنوند که او شیعه است یا نه، به همین جهت تعدادی از اسراء بعد از گذشت چند روز از ورود ایشان به داخل اردوگاه خودشان را به اسماعیل نزدیک کردند و در اولین برخورد اسراء با ایشان خودش گفته بود من شیعه هستم و ساکن شهر نجف، ولی اگر دولت عراق بداند که من رفتار خوبی با اسراء دارم من را اعدام می¬کنند.
اولین خبر در اردوگاه پیچید که اسماعیل سرباز عراقی شیعه است و ایشان صحبتی که با بچه¬ها داشتند گفته بود به جهت اینکه نگهبانان دیگر به من شک نکنند یک کابل بلند هم در دست می¬گیرم و با شماها سر و صدا می¬کنم ولی به دوستانتان بگویید تا من در این اردوگاه هستم راحت باشند. چون مأموران داخل اردوگاه شیفتی بودند هر وقت شیفت اسماعیل می¬شد بچه¬ها احساس آزادی می¬کردند و هیچ گونه کتک کاری در کار نبود و تمام اخبار و اطلاعات روز داخل عراق را به نوعی به اسراء انتقال می¬داد و برای اسراء گفته بود من مقلد امام خمینی هستم و سعی دارم در صورت فراهم شدن موقعیت به ایران بروم و به نیروهای مجاهدین انقلاب اسلامی عراق بپیوندم. ولی خوشحالی بچه¬ها دوامی نداشت زیرا حکومت اسماعیل بعد از 40 روز در اردوگاه به پایان رسید و یک مرتبه ناپدید شد و در اردوگاه شایعه شده بود که ایشان را اعدام کرده¬اند و بچه¬ها تا آخرین روزهای اسارت او را یاد می¬کردند.

تناسب شکنجه

یکی از ویژگیهای شکنجه تناسب آن به موفقیت هر فصل بود، مثلاً در فصل زمستان که سرما بیش از حد بود دستور می¬دادند که لباسها را از تن بیرون کنید و در استخر آبی که قبلاً برای این منظور آماده کرده بودند بپرید، سپس با کابل به بدن برهنه ما می¬زدند اما در فصل تابستان، باز هم می¬گفتند لباسهایتان را دربیاورید و با چشمان باز مستقیم به آفتاب نگاه کنید و پس از مدتی نگاه کردن به آفتاب (چون کف حیاط اردوگاه سیمانی بود می¬گفتند با شکم به روی سیمان کف حیاط بخوابید.)

درک این مسئله قابل احساس نیست که بتوانیم چگونگی حالی که در آن زمان برای دوستان ایجاد شده بود توضیح دهم.
اما خود عراقی¬ها، بعضی از اسراء را از جایشان بلند می¬کردند و می¬گفتند: «که شما با حالت دو بر پشت اسراء بپرید تا این که بدنهای ضعیف و از بین رفته ما با سیمان داغ کف حیاط تماس کامل پیدا کند و از همه مهمتر این که در آفتاب سوزان بغداد آبی هم در دسترس اسراء وجود نداشت و در این مواقع همة اسراء را اعم از مجروح، و قطع عضو و افرادی که جراحات عمیق از ناحیه شکم و انواع و اقسام و مجروحیت های مختلف، همه را با هم شکنجه
می¬کردند، در پایان شکنجه که چند ساعت طول می¬کشید اسراء دیگر مثل یک مرده می¬افتادند و در این حالت سربازان عراقی که با کابل به جان بچه¬ها
می¬افتادند و می¬گفتند: «هر کس بلند نشود آن را بیشتر خواهیم زد.»
و اگر کسی توان بلند شدن را نداشت کابل بیشتری به او می¬نواختند و با این وضع شکنجه به پایان می¬رسید.

سوره قلم

سَر درِ بیشتر منازل، مغازه¬ها و مجامع عمومی دیده بودم که سوره قلم را در تابلو به صورت زیبایی نوشته¬اند ولی علت آن را نمی¬دانستم، تا اینکه جلادان عراقی به عناوین مختلف ما را مورد شکنجه با کابل و باطوم قرار می¬دادند یک روز سر ظهر هوای گرم و سوزان کلیه اسراء را جمع کردند و گفتند: «همگی باید لخت و عریان شوید دکتر می¬خواهد بدن کلیه اسراء را بازدید کند». این هم یک شیوه شکنجه بود خلاصه همه در یک ستون شدیم و دکتر به نوبت افراد را بازدید می¬کرد و کافی بود بدن کسی کوچکترین زخم یا تورمی داشته باشد روزگار او با کابل توسط دکتر سیاه بود البته همه را بدون چون و چرا
می¬زدند ولی می¬بایست بهانه¬ای هم گرفته می¬شد من که درد شدیدی داشتم اوضاع من برای دکتر روشن بود یکی از دوستان که پشت سر من در صف ایستاده بود گفت: «رسولی شما سوره قلم را بخوان و با خواندن این سوره
پرده¬ای جلوی چشم دکتر می¬افتد شما را دیگر نمی¬بیند.» چون هنوز نوبت من نشده بود چند بار سورة قلم را خواندم و به راحتی از جلوی چشم جلادان رد شدم بدون اینکه هیچ آسیبی به من برسد البته به جز حق ویزیت خدا گواه است که با خواندن سوره قلم دشمن با آن بی¬رحمی که داشت انگار برای بازدید از من چشم و دستش بسته شده بود.

خنده، گریه، سکوت

در اوایل اسارت سربازان عراقی طوری به ما وانمود می¬کردند که شما باید همیشه بخندید و شاد باشید، ما هم فکر می¬کردیم آنها راست می¬گویند. یک روز تعدادی از بچه¬ها دور هم جمع شده بودیم، یکی از دوستان صحبتی کرد همگی خندیدیم و نگهبان عراقی گفت: «به من خندیده¬اید شما باید کتک بخورید» و به هر کدام چند ضربه کابل زد و سفارش کرد تکرار نشود.
یک روز دیگر یکی از اسراء موقع خواندن نماز سر به سجده گذاشته بود گریه می¬کرد، سرباز عراقی از پشت پنجره سر رسید و او را صدا زد و از مترجم پرسید بگو چرا گریه می¬کردی، ایشان گفت من نماز که می¬خوانم در پایان نماز سر به سجده می¬گذارم و از خدا طلب بخشش گناهانم را دارم، نگهبان گفت این طور نیست راست بگو چرا گریه می¬کردی؟ او (اسیر ایرانی) فوراً پی برد که باید دروغ بگوید به مترجم گفت: من به خاطر دوری از خانواده¬ام گریه
می¬کردم، سرباز عراقی گفت: حالا راست گفتی، تکرار نشود ولی چون شما ابتدا دروغ گفتی، چند ضربه کابل به شما می¬زنم و پس از کتک زدن او رفت.


 یک روز دیگر سکوت عجیبی آسایشگاه را فرا گرفته بود، حتی صدا از دیوار شنیده می¬شد ولی از بچه¬ها هیچ، نفس در سینه¬ها حبس شده بود، یادم نیست علت این سکوت مطلق چه بود، مجدداً مثل همیشه نگهبان از پشت پنجره سر رسید، مترجم را صدا زد و گفت: علت این سکوت چیست؟ مترجم گفت: «چیزی نیست» مترجم که نتوانست آن را قانع کند، سرباز رفت به فرمانده اردوگاه اطلاع داد، حال ما نمی¬دانستیم چه چیزی به فرمانده خود گفته بود.
بعد از چند دقیقه تعدادی از سربازان عراقی وارد آسایشگاه شدند با کابل و باطوم به سر و صورت اسراء می¬زدند و در پایان گفتند: تکرار نشود، در را بستند و رفتند بعداً متوجه این موضوع شدیم که دشمن از خنده، گریه و سکوت اسراء وحشت دارد.

کورک

بیماری کورک  که تعداد زیادی از اسراء را از پای در آورد، و روزگار را به کام آنها تلخ کرده بود، من هم جزء افرادی بودم که به این بیماری مبتلا شدم. ابتدا زانویم درد گرفت و پس از چند روز درد شدید یک جوش کوچک روی زانوی من زد، پس از مدتی کوتاه حدوداً یک هفته تبدیل به یک ورم همراه با عفونت خونی شد و مرا از پای درآورد و دیگر نمی¬توانستم حرکت کنم و بچه¬ها ابتدا نمی¬دانستند که این چه بیماری است و با آن چگونه باید برخورد کرد.
پس از مدتی که چند نفر از اسراء از این درد رنج می¬بردند یکی از دوستان گفت احتمالاً این کورک باشد من سؤال کردم کورک چیست؟ گفت: «ورمی که همراه با عفونت و خون است و برای از بین بردن این بیماری باید محل مورد نظر شکافته شود و عفونت و خون را تخلیه و ماده سفیدی باقی می¬ماند که آن ریشه کورک است که آن را هم باید بیرون آورد و فردای آن روز چند نفر از بچه-ها من را محکم گرفتند و آن دوستم که اطلاعات پزشکی داشت شروع به جراحی پایم کرد و در آن لحظه بود که داد و فریادم به آسمان می¬رفت پس از حدود نیم ساعت عمل جراحی به اتمام رسید و روزهای آینده حالم بهتر شد سپس بقیه اسراء را به این شیوه جراحی نمودند.

مقاومت نکنید همه چیز مهیا می¬شود

مقاومت اسرای ایرانی در عراق زبان زد عموم مردم ایران و حتی به جرأت
می¬توان گفت زبان زد کشورهای جهان نیز گردیده است چون مأموران صلیب سرخ به این موضوع آگاهی دارند و آنها بودند که ندای مظلومیت اسرای ایرانی را می¬توانستند اگر تمایل داشته باشند به گوش جهانیان برسانند و به همین جهت بود که نیروهای عراقی همیشه به ما می¬گفتند: شما در برابر ما مقاومت نکنید، به رهبران خودتان توهین کنید همه چیز از نظر امکانات رفاهی از دولت عراق بخواهید ما برای شما فراهم می¬کنیم و اسرای ایرانی تمام سختیها را به دل و جان می¬خریدند ولی حاضر نبودند کوچکترین اهانتی به دولت مردان خویش داشته باشند و نیروهای عراقی هر وقت با این وضع روبرو می¬شدند شروع به بهانه¬گیری و اشکال تراشی می¬کردند و می¬گفتند این رهبران ایران هستند که حاضر به صلح با عراق نیستند و آنها هیچ گونه اهمیتی به شما نمی-دهند چرا شما اینقدر اسارت را به خودتان سخت گرفته¬اید شما علیه مسئولین ایران شعار بدهید آب، غذا و ... همه چیز مهیا می¬شود.

آشپزخانه

در اردوگاه یک آشپزخانه وجود داشت و غذایی که قرار بود به اسراء بدهند بصورت جیره خشک تحویل آشپزخانه می¬دادند و آنها هم غذا را طبخ و بین اسراء توزیع می¬کردند و برای گرفتن غذا از هر آسایشگاه چند نفر آماده
می¬شدند که با نگهبان عراقی بروند غذا را از آشپزخانه تحویل بگیرند، برای این کار مسئول آسایشگاه نوبت درست کرده بود.
بصورتی که هر چند وقت یکبار، نوبت بین بچه¬ها می¬چرخید چون افرادی که دنبال غذا می¬رفتند از کتک¬کاری در امان نبودند و این از دو ناحیه صورت
می¬گرفت، از یک طرف از افرادی که در آشپزخانه کار می¬کردند به نگهبان عراقی به طریق مختلف می¬گفتند: اسراء را کتک کاری کنید و نگهبان هم گاهی اوقات کابل را به فردی که در آشپزخانه کار می¬کرد می¬داد و می¬گفت: خودت به هر کدام چند کابل بزن، چون افرادی که در آشپزخانه کار می¬کردند خودشان را نسبت به اسراء برتر می¬دانستند و بیشتر مواقع سعی می¬کردند این برتری را به نوعی نشان بدهند که بهترین موقعیت این بود، اسرایی که دنبال غذا می¬روند چند کابل هم از طرف آنها نوش جان کنند.

از طرف دیگر نگهبان عراقی برای اینکه نشان بدهند شکنجه هیچ گاه از شما دور نیست ابتدا و انتها چند کابل به افرادی که دنبال غذا می¬رفتند می¬زد. اسراء از کابل¬هایی که نگهبان عراقی می¬زد ناراحت نمی شدند تنها چیزی که بچه¬ها را آزار می¬داد دستور کتک کاری بود که از ناحیه اسرای مستقر در آشپزخانه صورت می¬گرفت.

تانکر آب

در یکی از روزهای تابستان که هوای بغداد به شدت گرم بود و اسراء از کمبود آب برای خوردن رنج می¬بردند، حتی آب جیره¬بندی هر 24 ساعت یک لیوان سهمیه هر نفر بود، سر ظهر که شدت گرما بیشتر بود سربازان عراقی اطلاع دادند کلیه اسراء از داخل سلولها به داخل حیاط بیایند، سربازان عراقی گفتند: همگی به خط شوید و داخل حیاط بنشینید، بعد از حدود نیم ساعت که در حیاط زیر گرمای آفتاب نشسته بودیم، بچه¬ها از شدت تشنگی و گرما از حال می¬رفتند، در همین حین یک تانکر آب جلوی در حیاط ایستاد، چون در حیاط نرده داشت خودروی تانکر آب از داخل کاملاً پیدا بود، بچه¬ها با دیدن تانکر آب خوشحال شدند و در این فکر بودند که امروز دولت عراق آب سیری به اسراء خواهد داد ولی غافل از اینکه با این شیوه می¬خواهند اسراء را شکجه روحی کنند، سپس چند نفر از بین اسراء بلند کردند و گفتند: به هر نفر یک لیوان آب بدهند، بعد از اینکه تمام بچه¬ها آب خوردند، ما را به چند گروه تقسیم کردند و گفتند: زیر آب تانکر که فشار زیادی داشت بروید خودتان را بشوُید ولی کسی حق خوردن آب ندارد، چند سرباز مواظبت می¬کردند که مبادا کسی از آب تانکر بنوشد، چند نفر از بچه ها که در حین شستن، آب خورده بودند به هر کدام چند ضربه کابل زدند و با این کارشان ننگ دیگری بر کارنامه سیاه دولت عراق ثبت کردند.

نان سمون

یک روز حدوداً ساعت 8 صبح سر و صدای وحشتناکی به گوشمان رسید انگار چند هیولا پشت در ایستاده¬اند و با باطوم محکم به در می¬کوبند، ما هم که تازه به آن محل رفته بودیم و نمی¬دانستیم که نگهبان عراقی بعد از پشت سر گذاشتن تونل مرگ و روزهای بعد از آن چه بلایی به سر ما خواهند آورد. مسئول آسایشگاه در را باز کرد نگهبان عراقی به مترجم گفت: به آنها بگویید پنج نفر جلو بنشینند و بقیه پشت سر آن پنج نفر قرار بگیرند. ابتدا قبل از هر چیز شمارش می¬شدیم سپس جیره هر کس چندین کابل یا باطوم بود که به هر نفر می¬زدند از آن جمله آن روز نگهبان با کابل از ما پذیرایی کرد وگفت: «به هر 20 نفر از شما یک دقیقه فرصت می¬دهم به توالت و دستشویی برود» خلاصه پس از آن نگهبان عراقی گفت: «می خواهم برای شما صبحانه بیاورم.» یکی از دوستان همراه او رفت، پس از چند دقیقه برای هر نفر یک تکه نان سمون و مقداری آش که به هر نفر دو قاشق رسید آورد. و جالب بود که فرد عراقی که صبحانه آورد به مترجم گفت: «هر چه می گویم ترجمه کن» و چنین گفت: اینکه ما از شما پذیرایی می¬کنیم دستور رهبر عراق است وگرنه شما را می-کشتیم و بچه¬ها با شنیدن این مطلب زیر لب گفتند: زکی.

سیّدی

ساعت 4 بعد از ظهر به ما دستور داده شد که از آسایشگاه خارج شوید و در محوطه بنشینید «سیّدی می¬خواهد برای شما صحبت کند» ما تا حدودی با صحبتهایش آشنا بودیم چون که عراقی¬ها مطالب جدید و منطقی نداشتند و تمام صحبتهای آنها به زدن و کشتن ختم می¬شد. مسلماً، کسانی که اینطور صحبت می¬کنند در وجودشان از منطق خبری نیست بعد از اینکه کلیه اسراء در محوطه جمع شدند. طبق معمول سربازان عراقی به سر ما ریختند و ما را زدند و گفتند: سیدی چند دقیقه دیگر می¬آید برای شما صحبت می¬کند، شماها بایستی هر چه او گفت بگویید نعم سیّدی (بله آقای من.) پس از اینکه کتک زدن تمام شد آن شخص که عراقی¬ها از او به نام رئیس خویش نام می‌بردند آمد و عراقی¬ها دستور دادند که همگی جلوی پای او بلند شوید و او دستور داد بنشینید. تمام این مراحل به خوبی انجام شد و جالب بود که کلیه مسئولین عراقی می¬دانستند که در عراق اسراء چه زجری می¬کشند و چگونه با آنها رفتار می¬شود و حتی آب و غذا به آنها نمی¬دهند.
ولی در اول صحبت¬هایش گفت: «مشکلی ندارید؟» طبق دستورهایی که قبلاً به ما داده بودند بایستی می¬گفتیم لا سیّدی (نه خیر آقا) او هم خیلی خوشحال می¬شد البته او کل قضایا را می¬دانست، ولی به قول خودمان کلاه شرعی می-خواست و در ادامه سخنان خود گفت: شما مهمانان ما هستید و ما همیشه این مطلب را گفته و می¬گوییم و از اینکه از زبان شما می¬شنوم که مشکلی ندارید جای خوشحالی است هر چند که شما قاتلان فرزندان عراق هستید، ولی چون حضرت صدام حسین دستور داده که با شما به مهربانی رفتار کنیم ما وظیفه محوله را انجام می¬دهیم و ستوان یار عراقی پرسید: وضع غذا و آب چطور است؟ طبق معمول گفتیم خوب است.
تمام مواردی که ذکر کردم از قبل دیکته شده بود و اگر خلاف آن را
می¬گفتیم خدا می¬داند و بس که چه بلایی به سر ما می¬آوردند. پس از حدود نیم ساعت صحبت، این عراقی رفت و پس از آن سربازان عراقی ما را به داخل آسایشگاه روانه کردند و رفتند. طبق معمول در آسایشگاه که ساعت 5 بعد از ظهر بسته می¬شد تا فردا صبح باز نمی¬شد.

افتخارات عماد سرباز عراقی

ما در اسارت تجربه کرده بودیم که دشمن از چه چیز ما وحشت دارد البته باید به این نکته اشاره کنم که فرموده¬های امام خمینی(ره) در خصوص اینکه دشمنان اسلام از نماز وحشت دارند مصداق بارزی داشت و دشمنان ما آنقدر از نماز خواندن وحشت داشتند که نمی¬توان فکرش را هم کرد و جالب بود که عماد در شکنجه¬های متفاوت مترجم را صدا می¬زد و خودش هم با همان کم و بیش فارسی که یاد گرفته بود، می¬گفت: به این فلان، فلان شده ها بگو شما برای چه نماز می¬خوانید، مادر من بهترین رقاص تئاتر صدام است و بهترین رقاص عراق شناخته شده است و بهترین عشق را می¬کند، حال شما با این نماز خواندن خودتان می¬خواهید چه چیزی را ثابت کنید، نماز و دعا را کنار بگذارید تا اینکه دولت عراق برای شما امکانات فراهم نماید، و این را بدانید هر چه شما بیشتر نماز بخوانید و دعا کنید به مشکلات خودتان می¬افزایید.

دِسر

روزی یک سرباز عراقی آمد و گفت خبر خوشحال کننده¬ای را می¬خواهم برای شما بگویم اسراء در آن لحظه هر کس خبر را پیش خودش تجزیه و تحلیل می¬کرد چون نمی¬دانستیم خبر چیست. سرباز عراقی پس از مکث کوتاهی گفت: «امروز می¬خواهند برای شما بعد از ناهار دسر بیاورند» ما تعجب کردیم ولی چون سرباز عراقی این مطلب را گفته بود باید قبول می¬کردیم. ناهار را که آوردند حدوداً نیم ساعت بعد با خودرو چند پلاستیک بادمجان آوردند، هنوز ما نمی-دانستیم که این بادمجان¬ها برای چیست، ابتدا ما فکر کردیم برای شام آورده¬اند، پس از چند دقیقه سرباز عراقی، مسئولین آسایشگاه¬ها را صدا زد و گفت: «بیائید دسر ببرید» بعد از چند دقیقه مسئولین آسایشگاه¬ها دست خالی برگشتند آنها به سربازان عراقی گفته بودند که ما اینها(بادمجان) را به عنوان غذا می¬پزیم و می¬خوریم ما بادمجان خام را نمی¬خوریم. بعد از برگشت مسئولین آسایشگاه ها، سربازان عراقی از خدا خواسته بودند که چنین شود و چون هر سرباز بادمجانی را در دست گرفته بود و مانند خیاری می¬خورند. ما هم داخل آسایشگاه¬ها از پشت پنجره به آنها نگاه می¬کردیم و می¬خندیدیم.

علی پلنگ

توجه اسراء به خصوصیاتی که نگهبانان عراقی داشتند خیلی حائز اهمیت بود زیرا اسراء هر سرباز عراقی را بسته به شیوه شکنجه¬ای که می¬کرد به اسم حیوانی درنده که آن فرد از نظر اخلاقی به آن شباهت داشت می¬نامیدند و بین بچه¬ها دهن به دهن می¬پیچید. علی پلنگ که یکی از سربازان عراقی بود.
نام پلنگ را اسرای عزیز برای او انتخاب کرده بودند چون او خیلی تند و تیز راه می¬رفت و بیشتر شکنجه¬های او نسبت به افراد خاصی بود مثلاً؛ اگر دشمن به طرق مختلف پی برده بود که یک فرد سپاهی در بین ماست چگونگی شکنجه این فرد سپاهی به دست علی پلنگ سپرده می¬شد و او هم شیوه خاصی برای شکنجه داشت و این طور به نظر می¬رسید که سربازان عراقی هم از علی پلنگ وحشت داشتند، حال شما خود حساب کنید درنده خویی او چه اندازه بود.
هر موقع که او پای در اردوگاه می¬گذاشت انگار نفس اسراء در عمق سینه¬ها حبس می¬شد، زیرا او به هیچ صراطی مستقیم نبود، همیشه اظهار می¬داشت که من بایستی خون شما ایرانیان را بریزم و دست و پاهای شما را قطع کنم و
می¬گفت: «چگونه من باور کنم که شما را از جبهة جنگ به اردوگاه انتقال داده-اند، بایستی شماها را در جبهة نبرد می¬کشتند.»
این سرباز پلید عراقی روزگار را برای اسراء تیره و تار کرده بود. البته این مطلب به آن معنا نیست که دیگر سربازان عراقی با ما خوش رفتار بودند ولی هر چه کتک کاری می¬کردند علی پلنگ چند برابر آنها ما را شکنجه می¬کرد البته علی پلنگ پس از چند ماهی به نقطه نامعلومی برده شد و تا آخرین روزهای اسارت هم از او خبری نشد.

چای

دشمن همیشه سعی می¬کرد به طریقی اسراء را به چیزی عادت بدهد و چند وقت بعد از اینکه عادت کردند آن را قطع کنند. و در این حین بتوانند از نقطه ضعفی که بعضی از اسراء داشتند سوء استفاده کنند. مثلاً چایی، عراقیها در ابتدای اسارت برای ما جا انداخته بودند که برای اسیر چایی معنایی ندارد. اسراء هم عادت کرده بودند و در فکر آن هم نبودند. بعد از گذشت چند ماه آمدند و گفتند: «از این به بعد می¬خواهیم برای شما چایی بیاوریم» حدوداً 2 ماه چایی آوردند. همین که بچه¬ها عادت کردند به چایی خوردن، آن را قطع کردند. در یک کلمه بگویم در مدت اسارت چندین مرتبه چایی آورند و قطع کردند ولی خدا را شکر به آن اهداف شومی که داشتند هرگز نرسیدند.

کف دست یا جارو

دشمن راههای شکنجه را برای ما هر روز تغییر می¬داد چون کار یکنواخت برای آنها هم خسته کننده بود، به همین جهت یک روز آمدند و گفتند: شما باید با کف دست این محوطه را جارو کنید ما هم پشت سر شما حرکت
می¬کنیم هر کس کوتاهی کند او را با کابل می¬زنیم جارو با کف دست در هوای گرم و جمع کردن سنگ¬های ریز، حال حساب کنید چه می¬گذرد.
سربازان عراقی هم با کابل ما را همراهی می¬کردند و هر لحظه با کابل پشت بچه¬ها می¬کوبیدند به عنوان اینکه شما کار نمی¬کنید، شما باید سریع کار کنید و آنها فکر این بودند که ایراد بگیرند و ما را بزنند. در حین جارو کردن دست بچه-ها تاول می¬زد و خون کف دست بچه¬ها جاری می¬شد و آنها مرتب بچه¬ها را با کابل نوازش می¬دادند و آب هم برای نوشیدن وجود نداشت. پس از اینکه جارو کردن تمام می¬شد نوبت غلت زدن شروع می¬شد و می¬گفتند هر نفر باید 50 غلت بزند و اگر کسی دیر غلت می¬زد چند کابل نوش جان می¬کرد. جارو کردن محوطه اردوگاه با کف دست تا آخرین روزهای اسارت ادامه داشت.

جاسوسی که نابینا شد

به راستی همان طور که بزرگان گفته¬اند انسان در سفر شناخته می¬شود، این کلام درستی است. مصداق بارز این موضوع در اسارت به وفور به واقعیت پیوسته است چون افرادی بودند که در جبهه¬ها به ظاهر انسان خوب، ولی همین که به اسارت درآمدند همه را فراموش کرده و به سرعت چهره خود را عوض می¬کردند از آن جمله فردی در بین اسراء بود که به گفته همرزمانش خود را وفادار سرسخت نظام می¬دانسته و همین که به اسارت در آمده بود چهره خود را تغییر داده و برای دشمن جاسوسی می¬کرد و چند نفر از بچه¬هایی را که با هم در جبهه¬ها بودند به دشمن معرفی کرده بود که اینها سپاهی هستند.
سربازان عراقی هم اسرایی را که به عنوان سپاهی معرفی شده بودند تا دم مرگ می¬زدند و می¬گفتند که خودتان بگویید ما سپاهی هستیم، ولی این برادران عزیز که واقعاً سپاهی بودند به دشمن ثابت کردند که این جاسوس دروغ می¬گوید، آن فرد خائن پس از چند ماه جاسوسی برای دشمن از خواست خدا یک مرتبه از ناحیه هر دو چشم نابینای مطلق شد و نابینايی او جنجال بزرگی در اردوگاه به راه انداخت. چون برای همة اسراء مایه تعجب شده بود و او را می¬توان درس عبرتی برای جاسوسان دیگر قرارداد و او موقعی به یکباره نابینا شده بود که تمام همکاریهای لازم را با دشمن انجام داده بود و چیز جدیدی برای گفتن به دشمن نداشت.
از روزی که ایشان نابینا شد نیاز به دستگیری داشت ولی هیچ یک از اسراء حتی جاسوسان حاضر نبودند دست او را بگیرند و یا هیچ نوع کمکی به او بکنند. طی چند روز فردی که پیش عراقی¬ها سرشناس بود خوار و ذلیل شد و حتی عراقی¬ها هم سراغی از او نمی¬گرفتند پس از حدوداً یک ماه از نابینا شدن، او را به بیمارستان انتقال دادند چند ماه هم در بیمارستان بستری بود. پس از بازگشت از بیمارستان همچنان نابینا بود. بعد از گذشت یک سال که از نابینایی او می گذشت کم¬کم بچه¬ها دست ایشان را می¬گرفتند. در اینجا جا دارد که از محبت برادر سپاهی که به دست او شکنجه شده بود یاد کنم که ایشان سخت به اسراء سفارش می¬کرد که او را کمک کنند و فرد نابینا همچنان شرمندگی از سر و صورتش می¬بارید که به جرأت می¬توانم بگویم طی 24 ساعت هیچ صحبتی نمی¬کرد، شاید توبه کرده بود.
حدوداً 5 ماه قبل از اینکه آزاد شویم دقیقاً یادم نیست که چطور شد فرد نابینا را مجدداً برای مداوا به بیمارستان بغداد انتقال دادند حدوداً 20 روز از بستری شدن ایشان در بیمارستان می¬گذشت. یک روز از بیمارستان خبر رسید شوک برقی به او وارد کرده¬اند و مجدداً بینایی خودش را به دست آورده است با این وجود بعد از چند روز او به اردوگاه برگشت و از آن زمان تا روزی که آزاد شدیم انسان بسیار سالمی شده بود و از کارهای گذشته خود به شدت اظهار پشیمانی می¬کرد و اسرایی که توسط او شکنجه شده بودند ایشان را بخشیدند و زمان آزادی او هم با کاروان ما به میهن عزیزمان ایران بازگشت.

شهادت در حمام

ماجرای یکی از دردناکترین وقایع دوران اسارتم که دل هر شنونده و خواننده¬ای را به درد می¬آورد از این قرار است که سربازان عراقی همیشه به دنبال بهانه¬ای می¬گشتند تا به اسراء فشار بیاورند که او با زبان خودش بگوید سپاهی هستم و بقیه ماجرا را خودشان دنبال می¬کردند ولی اصولاً جریان این گونه دنبال می¬شد که ابتدا آنقدر او را کتک کاری می¬کردند و می¬گفتند خودت راستش را بگو، چون اقرار فرد در مورد هر مطلبی به حقیقت نزدیک¬تر است تا اینکه دیگران بگویند. مثلاً در یک مورد وقتی یکی از دوستان ما در اسارت با زبان خودش در حضور عراقی¬ها به این مطلب اقرار کرد و گفت سپاهی هستم ابتدا او را حسابی زدند و او را به حمامی که از قبل برای این کار تدارک دیده بودند بردند آب این حمام همیشه جوش بود، البته این قضایا را کسی ندیده ولی برای همه اسرایی که در آن قسمت از اردوگاه بودیم روشن شد که آن برادر سپاهی را در زیر آب جوش حمام بردند و او را با آب جوش کباب کردند، وقتی ما بدن او را بعد از شهادت دیدیم بدنش سرخ و تاول زده و پخته بود که با مشاهده این صحنة وحشتناک همه اسراء از خدا برای خود طلب مرگ
می¬کردند و این گوشه¬ای از جنایات نیروهای بی¬رحم بعثی عراق بود که نسبت به غیور مردان سپاهی و ... صورت می¬گرفت و پس از چند ساعت جنازه آن برادر شهید را از اردوگاه به سمت قبرستانی که از قبل برای اسراء آماده کرده بودند بردند.

ستون دین

در پادگان هیچ گونه آبی برای وضو گرفتن یا نوشیدن وجود نداشت زیرا آب سهمیه بندی شده بود و هر 24 ساعت نصف لیوان آب برای نوشیدن می¬دادند و برای نماز خواندن می¬بایست همیشه تیمم کنیم و به صورتی که سر جای خودمان ایستاده¬ایم نماز بخوانیم زیرا به هر نفر به طور نسبی20سانتیمتر جا بیشتر نمی¬رسید و این در حالی بود که ابتدا به ما گفته بودند که در اینجا نماز خواندن ممنوع است، اگر کسی را ببینیم که نماز می¬خواند با او به شدیدترین وجه برخورد می¬کنیم و از ابتدا ما متوجه این موضوع شده بودیم که نشسته سر جای خودمان تیمم می¬کردیم و نماز را ایستاده به جا می¬آوردیم و پس از مدتی که عراقی¬ها متوجه شدند ما سر جای خودمان، ایستاده نماز می¬خوانیم به شدت وحشت زده شدند. زیرا به این قضیه پی بردند که اسراء هیچ وقت از اصولی که دارند و همه این اصول بر پایه نماز استوار است، دست نخواهند کشید و ما هم در آنجا به این نتیجه رسیده بودیم که دشمن بی¬نهایت از نماز وحشت دارد و آنها (دشمنان) نیز به این نتیجه رسیده بودند که نماز، ما را متحد می¬کند و به همین خاطر دشمنان دوست داشتند که اسراء نسبت به نماز بی¬توجه باشند ولی ما با برپایی نماز با توجه به مشکلات عدیده به دشمن ثابت کردیم که هرگونه مانعی هم که دشمن در راه برپایی نماز ایجاد کند دست از نماز خواندن نمی¬کشیم حتّی در زیر شکنجه.

از رؤیا تا واقعیت

پس از مدتها که از اسارت من گذشته بود یک شب خواب دیدم مرخصی گرفته¬ام و به اراک آمده¬ام، ساعت 12 شب جلوی در خانه¬مان بودم ولی هرچه زنگ خانه را می¬زدم کسی در منزل را به رویم باز نمی¬کرد، از بالای در به داخل حیاط پریدم و به داخل خانه رفتم دوباره هرچه فریاد زدم از پدر، مادر، برادران و خواهرانم هیچ جوابی نشنیدم، سپس به اتاقی که احتمال می¬دادم در آنجا خوابیده باشند رفتم هرچه داخل اتاق صدا زدم که من بهمن هستم، آمده¬ام مرخصی کسی از خواب بیدار نشد. خیلی ناراحت شدم، گفتم خدایا، این پدر و مادر و برادران و خواهرانم هستند، اینها که مرا خیلی دوست داشتند چرا اکنون جوابی نمی¬دهند مگر من چه کار کرده¬ام، لحظه¬ای با خودم فکر کردم چه کنم پیش خود گفتم که بهتر است مادرم را از خواب بیدار کنم، به سراغ مادرم رفتم و او را از خواب بیدار کردم و با هم مقداری صحبت کردیم و به مادرم گفتم: «چرا پدر و برادران و خواهرانم از خواب بیدار نمی¬شوند.»
مادرم گفت:«پسرم اشکال ندارد من آنها را بیدار می¬کنم» سپس من به مادرم گفتم: «مادر، من به مرخصی آمده¬ام و می¬خواهم برگردم، خیلی گرسنه هستم، مقداری غذا برایم بیاور تا بخورم و زودتر بروم تا برای من غیبت نزنند مادرم غذایی برای من آورد و سراغ پدرم رفت و هرچه به او گفت: «بهمن آمده اصلاً بلند نشد و گفت بگذار بخوابم و به سراغ خواهران و برادرانم رفت آنها هم به حرف مادرم گوش ندادند و گفتند بگذار بخوابیم، انگار هیچ علاقه¬ای به من نداشتند و در هنگام غذا خوردن با خود گفتم، خدایا چه شده است!؟ موضوع را از مادرم پرسیدم، مادرم گفت: «پسرم چیزی نشده است»
پس از صرف غذا به مادرم گفتم: «وقت ندارم همین الان باید بروم» پس از خداحافظی با مادرم مجدداً از بالای در حیاط خارج شدم و بعداً متعجب شدم که چرا از بالای در حیاط بیرون رفتم و چرا در را باز نکردم!؟ خلاصه پس از مدتی از خواب بیدار شدم و متوجه شدم که در اسارت هستم، ساعت حدوداً 4 صبح و نزدیک نماز است و دیگر خوابم نبرد.
در این فکر بودم که کسی را پیدا کنم تا این خواب را برایم تعبیر کند. صبح که هوا روشن شد و ما را برای دستشویی به بیرون بردند به خاطرم آمد که یکی از دوستان حدوداً 50 ساله برای بچه¬ها خواب تعبیر می¬کند بهتر است او را که در اتاق¬های دیگر ساکن است پیدا کنم و خوابم را برایش تعریف کنم و ببینم چه می¬گوید او حسین نام داشت ولی به حاج حسین معروف بود. او را پیدا کردم و خوابم را برایش گفتم، او به آرامی گفت: «پسرم ناراحت نباش با این خوابی که شما برایم تعریف کردی فقط و فقط مادرت به زنده بودن شما اعتقاد دارد، بقیه افراد خانواده زنده بودن شما برایشان قابل قبول نیست زیرا آنها اعتقاد کامل دارند که شما در جبهه¬ها به شهادت رسیده¬ای. آقای رسولی هیچ نگرانی به خودت راه نده من هم پس از سخنان شیرین و آرام بخش این پدر پیر به پیش دوستان رفتم و تعبیر خواب حاج حسین را برای بچه¬ها تعریف کردم.
بعدها پس از آزادی وقتی به ایران عزیزمان برگشتم هیچ کس باور نمی¬کرد که من برگشته¬ام ولی استقبال مردم از من به حدی بود که هیچ زمانی لطف و محبت¬های مردم عزیز را فراموش نمی¬کنم. پس از اینکه چند روز از آمدنم به ایران گذشته بود و کلیه اعضاء خانواده جمع شده بودند خوابی را که در اسارت دیده بودم برایشان بازگو کنم و تعبیر آن پیرمرد عزیز را برایشان گفتم آنها گفتند: دقیقاً همین طور بوده است هیچ یک از ما به جز مادر فکر نمی¬کردیم که شما زنده باشی جالب این جا است که پدرم می¬گفت مادرت همیشه صحبتش این بود که به بچه¬ی من کسی دست نمی¬زند، انشاءالله برمی¬گردد.
 دیگران با شنیدن صحبت¬های مادرم به گفته خودشان او را مسخره
می¬کردند و می¬گفتند: «کسی که به جبهه¬های جنگ رفته و دیگر خبری از او نیست، بر چه اساس می¬گویی برمی¬گردد» البته این نکته را بگویم که کلیه اقوام و اهل محل همگی با پدر و برادران و خواهرانم هم نظر بودند که من صددرصد به شهادت رسیده¬ام.

عدنان و خائن

عدنان، سرباز عراقی به زبانهای فارسی، کردی، ترکی و بعضی زبانهای محلی ایران تسلط کافی داشت و به راحتی صحبت می¬کرد و همیشه از توانمندی خود در زبان¬های مختلف بهره می¬برد تا از رمز و راز اسراء مطلع شود و ایشان می-گفت: «به خیلی از شهرهای ایران سفر کردم».
ایشان برای مطلع شدن از راز و رمز اسراء از افراد خائن هم در این راه بهره
می¬جست و چون نیاز به مترجم نداشت بدون واسطه با افراد خائن تماس
می¬گرفت و افراد خائن هم خوشحال بودند اگر بی¬واسطه با سرباز عراقی صحبت کنند مطلب آنان پنهان خواهد ماند، ولی ذکر این ضرب¬المثل ضروری به نظر
می¬رسد: «همیشه خورشید پشت ابر نمی¬ماند.» در همین راستا چند نفر خائن با عدنان رابطه خوبی داشتند و حتی کوچکترین تحرک اسراء را به عدنان گزارش می¬دادند و یکی از افراد(خائن) نسبت به بقیه نشان می¬داد رابطه نزدیکتری با عدنان داشته باشد ولی افراد خائن هیچ فکر نمی¬کردند که روزی توسط دشمن دست آنها رو شود.
البته کار عدنان سرباز عراقی بسیار ستودنی بود چون او اجازه می¬داد که اسرای خائن گفته و ناگفته¬های خود را بگویند، همین که مطلب آنان به آخر می¬رسید آنان را با سخت¬ترین شکنجه کنار می¬زد و با این کارش درس عبرتی هم به اسرای خائن که هنوز به خودشان نیامده بودند می¬داد. روزی عدنان دستور داد همه اسراء جمع شوند، هر وقت که عدنان دستور جمع شوید می¬داد مطلب مهمی داشت. پس از جمع شدن ابتدا صحبت کوتاهی کرد و سپس گفت: «من از شما یک سؤال دارم. بعضی از افراد در بین شما هستند که اظهار وفاداری به دولت عراق می¬کنند، آیا کسی که به هم وطن خودش خیانت
می¬کند می¬تواند به دولت عراق وفادار باشد؟»
در پاسخ به این سؤال ایشان کسی چیزی نگفت و ایشان رو به خائنان کرد و خطاب به یکی از آنان گفت: «شما تا دیروز در برابر نیروهای عراقی
می¬جنگیدید حال چگونه اینقدر نسبت به دولت عراق اظهار وفاداری می¬کنید شما به هم وطنان خودتان وفا نکرده¬اید اکنون ما چگونه باور کنیم که شما به ما وفادار می¬مانید و بعد از لحظاتی اسم فرد خائن را صدا زد و به او گفت: «بلند شو بیا اینجا»
لحظات سرنوشت سازی بود برای افرادی که مقاومت کردند، ولی گول
وعده¬های پوچ دشمن را نخوردند، باید بقیه ماجرا را خودتان حدس بزنید، ایشان را به جلوی صفی که ما نشسته بودیم آورد، عدنان به او(خائن) گفت: «شما چگونه به دولت عراق وفادار هستی؟ آنقدر با کابل، باطوم، مشت و لگد به صورت او زد و هر مرتبه که به ایشان می¬زد اسم او را صدا می¬زد و می¬گفت: «آقای .... چطوری؟» با آن کتک کاری تمام اعضای بدن ایشان ورم کرد و اسهال و استفراغ شدیدی گرفت و بعد از این حادثه بیشتر مورد تنفر اسراء قرار گرفت چون افراد خائن شخصیت واحدی نداشتند و این فرد تا قبل از شنیدن زمزمه¬ی آزادی دست از خیانت برنداشت و همین که زمزمه آزادی را شنید از روز بعد با تاکتیک جدیدی شروع به گرفتن حلالیت می¬کرد ولی....

سخنرانی

یکی از شیوه¬هایی که دشمن برای شکنجه ما اسراء به کار می¬بست این بود که ما را تشنه در زیر آفتاب نگه¬دارند و هر بار برای این کار بهانه¬ای داشتند. مثلاً روزی به بهانه¬ی اینکه روحانی عراقی می¬خواهد برای اسراء سخنرانی کند ما را به داخل حیاط بردند و همگی ما بر این فکر بودیم که اگر روحانی عراقی آمد و گفت آفتاب خیلی سوزان است بلند شوید به زیر سایه برویم، آنجا سخنرانی کنم معلوم می¬شود که این فرد اختیاراتی از خود دارد و آدم خوبی است.
پس از ساعتها انتظار، روحانی مورد نظر با یک هیأت حدوداً 10نفری از افسران ارشد عراق وارد اردوگاه شدند، چون روحانی از سوی افسران ارشد محافظت می¬شد برای ما مشخص شد که این روحانی در دستگاه امنیتی عراق از اهمیت ویژه¬ای برخوردار است. حال سمت او چه بود خدا می¬داند. پس از ورود به اردوگاه بدون وقفه به سخنرانی پرداخت و در برابر تشنگی ما و آفتاب گرم بغداد هیچ عکس¬العملی از خود نشان نداد و برای ما معلوم شد که سخنرانی ایشان دیکته شده است. آن روحانی ابتدا مقداری از عظمت پروردگار صحبت کرد و سپس اشاره کرد به این که اگر آب دریاها جوهر شوند و تمام درختان قلم، نمی¬توانیم ذره¬ای از نعمتهای خداوند را که به ما عطا کرده بنویسیم و گفت:«شما بایستی در محیط اسارت مرتب و منظم باشید.»
شما را حضرت صدام حسین مهمان ما قلمداد کرده است و دستور داده که ما به نحو احسن از شما پذیرایی کنیم. از شأن و شوکت صدام گفت و در حین صحبت¬های او یکی از برادران شجاع و دلیر بلند شد و گفت: آقای روحانی شما که اینقدر از عظمت خداوند و... صحبت کردید از این سرباز و درجه¬داران که در کنار شما ایستاده¬اند بپرسید چگونه با ما رفتار می کنند.
چگونه شما اظهار می¬کنید که ما اسراء مهمان شما هستیم حتماً برای شما مهمان می¬آید او را می¬زنید؟ سربازان و نیروهای عراقی که در کنار روحانی ایستاده بودند خشمگین شدند و پس از اینکه سخنرانی تمام شد روحانی را بردند. بعد از چند دقیقه به سراغ اسیری که مطالب فوق را به روحانی گفته بود آمدند و او را به باد کتک گرفتند و به سلول بردند و ایشان تا چند ماه زیر شکنجه قرار داشت.

شهادت یک بسیجی

اسرای ایرانی در تمام مراحل اسارت با شهادت دست و پنجه نرم می¬کردند زیرا در محیط اردوگاه دارو و درمان وجود نداشت و هرکس از هر دردی رنج می¬برد، بایستی آنقدر ناله و فغان می¬کرد تا به شهادت می¬رسید، چون نیروهای عراقی برای بیماران اسیر هیچ گونه اهمیتی قائل نمی¬شدند به همین جهت هرکس به هر دردی مبتلا می¬شد ضجه می¬کرد تا به درجه رفیع شهادت نایل می¬آمد. یکی از برادران عزیز که معلم بسیجی بود و در آسایشگاه کنار هم بودیم به بیماری اسهال مبتلا شد.
او فردی بسیار فهمیده و معلمی بسیار دانا و متواضع و خونگرم بود که سعی بر آن داشت من و دوستان دیگر را از بیماری خویش مطلع نکند ولی بعد از گذشت چند روز ما متوجه شدیم که او بسیار ضعیف شده است به حدی که از کار افتاده شده بود که نای سخن گفتن و راه رفتن را نداشت.
علت ضعف او را پرسیدم، متوجه شدم که به اسهال مبتلا شده است و هیچ گونه دارو و درمانی برای درمانش وجود ندارد، من چندین بار از طریق مسئول آسایشگاه به سربازان عراقی اطلاع دادم که یکی از اسراء به بیماری سختی مبتلا شده و اگر دارو نیاورید به شهادت خواهد رسید. سرباز عراقی می¬آمد و در بین اسراء اعلام می¬کرد دارو و درمانی در کار نیست و اگر آن فرد فوت کند اشکال ندارد. ما در آسایشگاه بی¬نهایت از این وضعیت ناراحت شدیم ولی کاری از دست هیچ کدام بر نمی¬آمد، به همین جهت فکر چاره بودیم.
خلاصه برای آن برادر عزیز معلم که اسمش را فراموش کرده¬ام هیچ کاری صورت نگرفت چون او به اسهال دچار شده بود بعد از چند روز تبدیل به اسهال خونی(دسانتری) گردید. او از اولین روز مبتلا شدن به اسهال تا روز بعد به شهادت رسیدن تقریباً 31 روز جان داد. و در طی این چند روز آب و غذای کمی هم که به ما می¬دادند از گلویش پایین نمی¬رفت و روز شهادت یک اسکلت انسان شده بود. پس از شهادت جنازه آن فرد معلم را عراقی¬ها بردند و دیگر متوجه نشدیم او را کجا دفن کردند.

ساختن درمانگاه

بعد از اینکه تعدادی از اسراء در اثر بیماریهای مختلف به شهادت رسیدند نیروهای عراقی به این فکر افتادند که یک درمانگاه در قسمتی از اردوگاه بسازند. البته ساختن درمانگاه در محیط اردوگاه کار مشکلی نبود زیرا تعدادی از بچه¬ها در بین ما از مسائل پزشکی اطلاعات کافی داشتند، به همین جهت اگر دارو و جای مناسبی در اختیار آنها قرار می¬دادند تا حدودی مشکل اسراء رفع می¬شد. پس از چند روز نیروهای عراقی با کمک اسراء یک ساختمان به مساحت 20 متر طول و عرض 8 متر بنا کردند و تعدادی تخت در آن قرار دادند و یکی از اسراء را که قبلاً در ارتش بهیار بود مسئول درمانگاه کردند و مقداری هم دارو و امکانات پزشکی در اختیار او قرار دادند و درمانگاه رسماً افتتاح شد.
بعد از افتتاح درمانگاه سربازان عراقی به شدت به بی¬رحمی خویش افزودند زیرا می¬گفتند که هر جایی از بدن شما زخمی یا مجروح شود درمانگاه وجود دارد و شما را پانسمان می¬کنند. از آن به بعد هرکس بیمار می¬شد مسئولین آسایشگاه¬ها به سربازان عراقی می¬گفتند و او هم طبق برنامه¬ای که خودش داشت، بچه¬ها را به درمانگاه می¬برد. اگر کسی حالش خیلی خراب بود دکتر عراقی را به درمانگاه می¬آوردند تا اینکه مریض را درمان کند و هرچند ماهی یک بار افرادی را که از ناراحتی¬های مزمن رنج می¬بردند به بیمارستان داخل شهر انتقال می¬دادند. البته اعزام به بیمارستان شهر با نظر پزشک عراقی و بهیار ایرانی گاهاً امکان¬پذیر بود.

جدایی

اسراء از وحدت اعتقادی خاصی برخوردار بودند که ناشی از اعتقادات دینی و مذهبی و دستورات و راهنمایی¬های رهبر معظم انقلاب بود و دشمن هم تاب تحمل شهادت و شجاعت اسراء و مقاومتی که از خود نشان می¬دادند را نداشت و به همین دلیل سعی می¬کردند به هر طریق ممکن در بین اسراء تفرقه ایجاد کنند مثلاً در واکنش اسراء نسبت به شدت خشونت دشمن که توسط اسراء صورت می¬گرفت اول سعی می¬کردند با تفرقه¬های گوناگون اتحاد اسراء را کاهش دهند. وقتی که در این راه به موفقیتی دست نمی¬یافتند تعدادی از اسراء را که سردسته بودند شناسایی می¬کردند و از بین بچه¬ها جدا می¬کردند و آنها را به اردوگاه بعقوبه می¬فرستادند و به ما هم می¬گفتند که این افراد برای شما مشکل درست می¬کنند، آنها را به اردوگاه بهتری فرستادیم. مثلاً در یک مورد 60 نفر را از بین ما جدا کردند ولی جدا شدن آنها تأثیری در روحیه بچه¬ها نداشت و به حدی بچه¬ها در مقابل عراقی¬ها ایستادند که آنها 10روز ما را از داخل آسایشگاه بیرون نیاوردند.

در عراق کوزه یخچال محسوب می¬شد

چند روزی بود که سربازان عراقی هر روز برای ما داستان سرایی می¬کردند و می¬گفتند که حضرت صدام دستور داده است که به اسراء آب سرد بدهید و برای آنها در اردوگاه یخچال ببرید، حال ما صحبت¬های نگهبان عراقی را در خصوص یخچال به باد مسخره می¬گرفتیم زیرا جایی که آب گرم برای نوشیدن وجود نداشت چگونه امکان دارد یخچال بیاورند خلاصه این شایعات یک ماه طول کشید تا روزی رسید که به بچه¬ها اطلاع دادند امروز یخچال وارد اردوگاه
می¬شود. بچه¬ها لحظه شماری می¬کردند چون برای ما باور کردنی نبود که در اردوگاه یخچال بیاورند و بچه¬ها مطلع شدند امروز قرار است یخچال را به داخل اردوگاه بیاورند. حدوداً ساعت 10صبح بود که شایعه شد یخچال به داخل اردوگاه نمی¬آورند چون صدام از دستوری که داده پشیمان شده و دستور خود را پس گرفته است ولی سربازان عراقی اسراء را امیدوار می¬کردند و می¬گفتند احتمالاً برای خودرو مشکلی پیش آمده، امروز که گذشت فردا یخچال حتماً وارد اردوگاه می¬شود. مجدداً فردا صبح اسراء لحظه شماری می¬کردند، ساعت حدوداً 8 صبح بود که خودروی حامل یخچال وارد اردوگاه شد، چند نفر از اسراء را صدا زدند که بیایید یخچا¬لها را تحویل بگیرد، پس از چند لحظه اسرایی که رفته بودند یخچال تحویل بگیرند هرکدام با یک کوزه برگشتند و همهمه¬ای در بین اسراء افتاد که نکند این یخچالها که صدام دستور داده و نیروهای عراقی یک ماه است که روی آن مانور می¬دهند کوزه باشد. اسراء طاقت نیاوردند و از سربازان عراقی پرسیدند: یخچالهایی که قول آنها را داده بودید اینها هستند!؟
سرباز عراقی با شجاعت خاصی  گفت: بله اینها است، آب داخل آنها می‌ریزند و در سایه می¬گذارند تا خنک شود کلیه اسراء خندیدند و گفتند: ما در ایران به اینها کوزه می¬گوییم، این کوزه گلی که یخچال نیست. لازم به ذکر است که به هریک از آسایشگاه¬ها یک کوزه حدوداً 10 لیتری دادند یعنی به 120 نفر یک کوزه یا به اصطلاح عراقیها یک یخچال دادند. پس از صحبت اسراء با نگهبانان عراقی، نگهبان چیزی نگفت و رفت و در نهایت متوجه شدیم که در عراق کوزه گلی به یخچال تبدیل شده است.

سنگ مثانه

همانطور که در قسمتهای گذشته اشاره کردم در گوشه هر آسایشگاه یک سطل گذاشته بودند برای دستشویی اسراء، روزی نزدیک غروب، از آن گوشه (نزدیک سطل) صدای داد و فریادی برخاست، همه اسراء به آن سمت رفتند و اسیری را دیدند که در پشت پرده نزدیک سطل زباله افتاده و فریاد می¬زند. بچه-ها او را بلند کردند و علت فریادهایش را جویا شدند، او گفت: «ادرارم بند آمده و...» اسرایی که کمی از علم پزشکی اطلاع داشتند متوجه شدند که او سنگ مثانه دارد و سنگ مثانه¬اش حرکت کرده و در مجرای ادرار گیر کرده است آنها تصمیم گرفتند که یک عمل جراحی بدون خونریزی به روی او انجام دهند.
یکی از آنها یک سوزن برداشت و به بچه¬ها گفت: او را محکم نگه دارید تا تکان نخورد. ما تعجب کردیم که در این وضعیت سوزن چه کارایی دارد، ولی به هر حال آن برادر عزیز با کمال خونسردی سوزن را به سنگ مثانه گیر داد و آرام آرام سنگ مثانه را حرکت داد به این شیوه سنگ مثانه را بیرون آورد، و به لطف خداوند این عمل بدون خونزیزی به انجام رسید و بچه¬ها بدون درخواست هیچ گونه کمکی از طرف دشمن آن برادر اسیر را از این وضعیت نجات دادند.
بعد از عمل، نگهبان که از پشت پنجره سر و صدا را شنیده بود، داخل آسایشگاه آمد و گفت: «چه شده؟» بچه¬ها ماجرا را برای او تعریف کردند او مات و مبهوت مانده بود. باور این مسئله و این همه لطف خداوند نسبت به اسراء برای او مایه تعجب بود.

آزادی فوری

یک روز چند افسر ارشد عراقی به داخل اردوگاه آمدند و دستور دادند که هر کس به داخل آسایشگاه خود برود. بعد از چند دقیقه گفتند داخل آسایشگاه به خط شوید و بعد از حدوداً نیم ساعت افراد(افسران) به داخل آسایشگاه آمدند و مترجم را صدا زدند. پس از سخنرانی کوتاهی که برای ما داشتند که سخنان ایشان چنین بود: قدری به فکر خودتان باشید و بدانید که مسئولین ایران به فکر شما نیستند و ....
ما به نمایندگی از طرف مجاهدین ایران آمده¬ایم، که هر کس حاضر است به سازمان مجاهدین که در داخل عراق فعالیت می¬کنند بپیوندد، ما از آنها لیست برداری می¬کنیم و پس از لیست برداری افراد را با خودمان می¬بریم که به سازمان ملحق شوند، خلاصه افسر عراقی چنین ادامه داد، انتخاب با خود شما، اسارت تا بی¬نهایت در اینجا (اردوگاه) آزادی فوری چند دقیقه دیگر بیرون از اردوگاه، چند دقیقه هم فرصت دارید که تصمیم بگیرید ولی قدری عاقلانه فکر کنید، هرکس هم آزادی فوری را انتخاب کرد سریع بلند شود و از آسایشگاه بیرون بیاید. در آن چند دقیقه فرصتی که داده بودند همهمه¬ای در بین بچه¬ها پیچید، پس از پایان وقت داده شده آمدند گفتند: چه کسی آزادی فوری را انتخاب کرده؟ 8 نفر از بین 120 نفر داخل آسایشگاه بلند شدند و به آنها اعلام کردند که ما حاضر هستیم که به همراه شما بیاییم و در آسایشگاه را بستند و رفتند. حدوداً دو ساعت از رفتن آنها گذشته بود که 3 نفر از آنها برگشتند و نفرت بچه¬ها نسبت به آنها که از بین ما رفته بودند زیاد شد.
نگهبان عراقی آمد تا وسایل آنها را از داخل آسایشگاه ببرد، بچه¬ها بیشتر وسایل را از بین بردند و به نگهبان گفتند: همین قدر است. حال اینجا قضاوت با شما، افرادی که در آن لحظه تصمیم درست گرفتند و دست رد به سوی دشمن ندادند و اسارت تا بی¬نهایت را پذیرفتند و تن به وعده¬های پوچ دشمن ندادند و مجدداً به دشمن ثابت کردند که مقاومت ما با وعده¬های پوچ دشمن شکسته نمی¬شود.
البته عراقیها به طرق مختلف سعی می¬کردند که مقاومت اسراء را بشکنند و هربار تودهنی محکمتری نسبت به قبل، از اسرای صبور و مقاوم خوردند.

بیمارستان

اسرای ایرانی بعد از اسرای اهل بیت امام حسین(ع) مظلوم¬ترین اسراء در طول تاریخ بودند. در اردوگاهی که من اسارت را در آنجا سپری کردم هرچند وقت یکبار، سربازان عراقی تعدادی از اسرایی که حال جسمانی آنها وخیم بود جدا می¬کردند و به بیمارستان انتقال می¬دادند و یک مرحله که افراد را برای بیمارستان می¬خواستند ببرند من هم در همان زمان حالم بسیار بد بود و من را هم برای بردن به بیمارستان جدا کردند. ابتدا چشم و دستهایمان را بستند چند ساعتی زیر آفتاب سوزان نگه داشتند بعداً به داخل خودروی قفسی که از قبل آماده کرده بودند انداختند.
ما 10نفر بودیم که راهی بیمارستان شدیم پس از اینکه خودرو به حرکت درآمد حدوداً بعد از یک ساعت به بیمارستان رسیدیم. اسم این بیمارستان، بیمارستان نظامی صلاح¬الدین بود. همین که وارد قسمت نگهداری اسراء شدیم ابتدا نگهبان عراقی با چند ضربه کابل از ما پذیرایی کرد سپس به اتاقی که مخصوص بستری شدن اسرای مفقود بود هدایت کردند.
در بیمارستان 2 اطاق برای بستری کردن وجود داشت، یک اتاق برای اسرای مفقود و یک اتاق برای اسرایی که در اختیار صلیب سرخ جهانی بودند. اسرای مفقود با اسرای ثبت شده (زیر نظر صلیب سرخ) با هم نمی¬توانستند تماس بگیرند و داخل اتاق مفقودین حدوداً 25 نفر اسیر از اردوگاههای مختلف که همگی مفقود بودیم وجود داشت و وضعیت نگهداری اسرای صلیب سرخ از وضعیت اسرای مفقود بهتر بود، البته به گفته سربازان عراقی، پس از حدود 3 ساعت استراحت در بیمارستان همگی را به صف کردند و گفتند که دکتر آمده است می¬خواهیم شما را پیش دکتر ببریم، من هم که تمام اعضای بدنم ورم کرده بود و نمی¬توانستم راه بروم، بچه¬ها من را حمل می¬کردند و با هر وضعی که بود پیش دکتر بردند.
دکتر درجه سرهنگی روی شانه¬اش ¬نصب شده بود. قبل از اینکه از من سؤالی بکند یکی از سربازان را فرستاد مترجم بیاورد، مترجم که آمد دکتر گفت: «پسرم چرا به این وضع افتاده¬ای(بدنت تورم کرده؟)» من گفتم دکتر نمی¬دانم، ولی وضع اردوگاه بسیار نامناسب است، دکتر سؤالی کرد: نامناسب یعنی چه؟ به مترجم گفت: بگو توضیح بیشتری بدهد؟ من که وحشت داشتم از توضیح بیشتر، خلاصه کردم و گفتم: هیچگونه بهداشتی در اردوگاه وجود ندارد. دکتر سرش را تکان داد و دیگر چیزی نگفت و مقداری دارو برای من نوشت و یک برگه¬ای جدا از برگه دارو نوشت و به دست سرباز داد و گفت از داروخانه داروها را بگیر و ایشان را ببر و به سرباز عراقی گفت: چون ایشان نمی¬تواند راه برود به کمک سربازان دیگر او را ببرید. من را که به داخل اتاق بردند نگهبان برگشت داروخانه و داروها را گرفت و آورد و به من گفت: دستور بستری شدن شما را داده است، شما باید چند روزی در بیمارستان بستری شوی و تعدادی از دوستان پس از گرفتن دارو مجدداً به اردوگاه برگشتند.
 بجز من تعداد دیگری در بیمارستان بستری شدند. از داروهایی که دکتر برایم نوشته بود، یکی از قرص¬ها را که خوردم، تورمِ بدنم فروکش کرد، به نظرم رسید امام حسین(ع) آن را تبرک کرده بود و قرص دومی را بعد از چند ساعت که خوردم دیگر بدنم هیچ تورمی و دردی نداشت و از آن حالت اولیه که بچه¬ها من را حمل کردند نجات پیدا کردم و به گفته اسرایی که از ما زودتر در آنجا بستری شده بودند می¬گفتند: «پزشک هر روز ما را ویزیت می¬کند» و هر دکتر مریض خودش را ویزیت می¬کند. من در این فکر بودم فردا كه دکتر بیاید مرا ویزیت می¬کند و اوضاع را که ببیند از بیمارستان مرخصم می¬کند.
فردا صبح همه بچه¬ها را پیش دکتر بردند غیر از من، از نگهبان پرسیدم چرا من را پیش دکتر نبرده¬اید؟ گفتند: دکتر شما به مرخصی رفته است باید دکتر شما خودش شما را ویزیت کند. من که نمی¬دانستم دکتر چند روز به مرخصی رفته است. فردا هم مرا پیش دکتر نبردند، علت را پرسیدم گفتند: دکتر شما 10 روز به مرخصی رفته است و دستور داروی آن چند روز که نبود را صادر کرده بود. من همان روز اول حالم خوب شده بود پس از بازگشت دکتر از مرخصی من را پیش او بردند. پرسید: حالت چطور است؟ گفتم: حالم خوب است و دستور بازگشتم را به اردوگاه صادر کرد.
در بیمارستان غذا بسیار بد بود، آب خوردن وجود نداشت، بچه¬ها از سرم به جای آب خوردن استفاده می¬کردند، هیچ گونه بهداشتی در کار نبود تنها رسیدگی این بود که روزی یک بار بچه¬ها را پیش دکتر ببرند و داروهایی که دکتر می¬داد در آنجا مصرف کنیم. من یک روز از نگهبان پرسیدم: بیمارستان باید از اردوگاه بهتر باشد؟ نگهبان بر اساس وظیفه¬ای که داشت توجه نکرد پنجره¬های اتاق از چند لایه سیم خاردار احاطه شده بود، در همیشه بسته بود در مواقعی که می¬خواستند آمپول بزنند و کاری انجام بدهند در را باز می¬کردند و پس از اتمام کار می¬بستند و می¬رفتند. تقریباً شبیه اردوگاه بود البته این را یادآور شوم که در بیمارستان هم کابل و باطوم ما را همراهی می¬کرد.

انتقال قرص از بیمارستان

در اردوگاه قرص مسکن برای اسراء نقش حیاتی داشت چون کمتر پیش می¬آمد که نگهبان برای کسی قرص بیاورد و گاهی اوقات هم افراد را به بیمارستان انتقال می¬دادند و من هم جز افرادی بودم که به بیمارستان فرستادند. در آنجا پس از بهبودی 200عدد قرص مسکن به طرق مختلف جمع آوری کردم، که پس از بازگشت از بیمارستان به اردوگاه ببرم، برای دوستانی که زمینه انتقال آنها به بیمارستان فراهم نشده بود پس از مرخص شدن از آنجا به فکر بودم که چگونه قرص¬ها را به اردوگاه ببرم، چون سخت بازرسی بدنی می-کردند کسی چیزی همراه نداشته باشد، به همین جهت دلهره داشتم و از همه مهم¬تر اینکه قبل از ورود به اردوگاه هم سخت بازرسی می¬کردند.
به ناچار قرصها را داخل دو عدد پلاستیک ریخته بودم، قبلاً عذرخواهی می-کنم آنها را به بیضه¬هایم بستم و سعی کردم وقتی چند نفری با هم از بیمارستان مرخص شدیم از شلوغی استفاده کنم  و به نحوی موقع بازرسی شدن من هم قبل از اینکه بازرسی شوم، با بچه¬هایی که بازرسی شده بودند داخل شوم و وانمود کنم که بازرسی شده هستم. با این وجود بازرسی بیمارستان به خیر گذشت و وارد اردوگاه شدیم. برعکس همیشه این بار هیچ کس را بازرسی نکردند و قرصها را تحویل مسئول آسایشگاه دادم و دوستان انگشت حیرت به دهان برده بودند که من چگونه قرصها را به داخل آسایشگاه انتقال داده¬ام. با این قرصها در آسایشگاه برای مدتی داروخانه ایجاد شده بود و بعداً طریقه انتقال قرص¬ها به اردوگاه را برای دوستانم تعریف کردم.

نوش دارو

در گذشته قضیه نوش دارو پس از مرگ سهراب را شنیده بودم ولی شک داشتم که آیا این مثال نمونه عینی دارد یا خیر، پس از اینکه اسیر شدم برایم روشن گردید که نوش دارو پس از مرگ سهراب یعنی چه. افراد خائن بلایی به سرم آوردند که هرگز فکر نمی¬کردم روزی افراد خودی ما را شکنجه کنند حتی کابل را از سرباز عراقی می¬گرفتند و به عراقی¬ها می¬گفتند اینها(اسراء) را باید کشت و با کابل ما را می¬زدند، نگهبانان عراقی کنار می¬ایستادند و می¬خندیدند که اسیر ایرانی چگونه همرزم خودش را شکنجه می¬کند.
البته افراد خائن از امکانات ویژه¬ای برخوردار بودند و بیشتر مواقع به صورت باندی عمل می¬کردند و خیلی خوش بودند، حتی یادم هست که اسراء از کمبود آب، غذا و... به شهادت می¬رسیدند ولی افراد خائن خیارشور درست کرده بودند. طولی نکشید که خوشگذرانی آنها تبدیل به عزا گردید، زیرا چند روزی بود که زمزمه تبادل اسراء به گوش می¬رسید ولی رسماً خبری نبود همین که افراد خائن این زمزمه و یا به قولی شایعه آزادی را شنیدند این بار از در دیگری وارد شدند و سعی می¬کردند که از اسراء طلب حلالیت کنند و به گفته خودشان وانمود می¬کردند گول خورده¬اند، و دشمن آنها را فریب داده است بچه¬ها به آنها می¬گفتند که اگر شما گول خورده¬اید پس چرا زودتر توبه نکرده¬اید، همین که زمزمه آزادی به گوشتان رسیده است طلب عفو و بخشش می¬کنید، اینجاست که می¬گویند: نوش دارو پس از مرگ سهراب اثری ندارد چون سهراب مرده بود و بچه¬ها تا آخرین روزهای اسارت آنها را به دید خائن نگاه می¬کردند حتی آنها تعدادی از اسراء را هم شهید کرده بودند.

قرآن

انس گرفتن با قرآن یکی از اهداف اصلی یک مسلمان است ولی بعضی جوامع در لفظ چنین است، مانند حکومت سرسپرده حاکم بر عراق که ادعا دارند مسلمان هستند ولی هرگونه انس گرفتن اسراء با قرآن، آن شخص را خوب پذیرایی می¬کردند. با این وصف آسایشگاه ما 120 اسیر در خود جا داده بود و این تعداد افراد پس از چند سال یک قرآن در اختیار داشتیم و این قرآن بصورت 24 ساعته برای خواندن تقسیم شده بود که نوبت به کلیۀ بچه¬ها برسد ولی عراقیها از این کار جلوگیری می¬کردند و می¬گفتند: «شما نباید 24 ساعته قرآن بخوانید، شما باید دستوراتی را که ما به شما می¬دهیم اجرا کنید، روزها قرآن بخوانید و شبها بخوابید و هرکس که ببینیم مخفیانه قرآن می¬خواند صبح او را کتک¬کاری می¬کنیم.» بچه¬ها شبها مخفیانه قرآن می¬خواندند و کافی بود که نگهبان ببیند که برای خواندن قرآن اسراء وضو می¬گیرند می¬گفتند: شما برای خواندن قرآن نباید وضو بگیرید به دلایل مختلف سعی می¬کردند که ما را از خواندن قرآن بازدارند و این درحالی بود که نگهبان می¬آمد پشت پنجره و می-گفت: «قرآن عربی نوشته شده است شما که آن را متوجه نمی¬شوید چرا آن را می¬خوانید.» قرآن این کلام خدا تا آخرین روزهای اسارت دست به دست بین اسراء می¬چرخید و بعضی از برادران نیز به حفظ آن می¬پرداختند.

اسیری که دیوانه شد

سپری کردن وقت در اسارت کار بسیار مشکلی بود به همین خاطر هرکس
می¬بایست خود را به چیزی سرگرم کند. برای مثال عده¬ای به حفظ قرآن حدیث، تاریخ اسلام و... مشغول بودند، تعداد محدودی هم وقت خود را بیهوده سپری می¬کردند. روزی از داخل آسایشگاه که بیرون آمدم دیدم داخل محوطه اسراء جمع شده¬اند، من هم نزدیک رفتم موضوع جمع شدن بچه¬ها را پرسیدم یکی از دوستان گفت: یکی از اسراء دیوانه شده است و سر و صورت خود را به زمین می¬کوبد، من هم که صحنه را دیدم خیلی ناراحت شدم. نگرانی اسراء برای آن برادر عزیز که بیماری روانی پیدا کرده بود چند برابر شد و من علت مجنون شدن او را پرسیدم، ایشان از آن افرادی بود که وقت خود را بیهوده سپری می-کرد و خود را به چیزی سرگرم نکرده بود.
در همین حین اسراء ابتدا به این فکر بودند که موضوع از دید عراقی¬ها پنهان بماند چون اگر عراقیها می¬فهمیدند کسی دیوانه شده است او را مسخره
می¬کردند به همین خاطر تصمیم گرفتیم کاری کنیم که عراقی¬ها متوجه نشوند ولی غافل از اینکه فشار روانی فرد مزبور به حدی بود که به هیچ وجه قابل کنترل شدن نبود. پس از یک روز عراقی¬ها از این موضوع مطلع شدند و برای آنها یک سرگرمی درست شده بود همین که سربازان عراقی وارد اردوگاه می‌شدند او را صدا می¬زدند و سربه سرش می¬گذاشتند.
ما هم رنج می¬بردیم و این برادر عزیز طی چند روز  تمام موی سرش ریخت به قولی سرش طاس شد و تا آخرین روزهای اسارت مجنون بود و از آن پس افرادی که بیهوده وقت گذرانی می¬کردند سعی کردند که خود را مشغول کنند.

تلویزیون پخش فارسی

دولت عراق هر راهی را که پیش می¬گرفت تا اسرای ایرانی را به سمت خود بکشاند موفق نمی¬شد زیرا اسرای ایرانی بیشتر از آن چیزی که دولت عراق فکر
می¬کرد مقاوم بودند چون اسراء از لحظه حرکت به سوی جبهه¬های نبرد حق علیه باطل به نیت شهادت به جبهه می¬رفتند پس دنیا برایشان ارزشی نداشت البته همانطوری که اشاره کردم تعداد کم و انگشت شمار فریب دشمن را خورده بودند خلاصه در روزهای اول اسارت تلویزیون نبود و کمتر از اخبار عراق و ایران در ارتباط با جنگ مطلع می¬شدیم، مسئولین اردوگاه به این فکر افتاده بودند که تلویزیون برای اسراء بیاورند تا بلکه از این طریق بتوانند اسرای ایرانی را جذب خودشان کنند.
پس از چند ماه امروز و فردا کردن خلاصه تلویزیون به داخل اردوگاه رسید اسراء از آوردن تلویزیون به داخل اردوگاه خوشحال شدند و پس از چند روز متوجه شدیم که تلویزیون عراق هر روز یک ساعت اخبار به زبان فارسی پخش می¬کند، از این نظر خیلی خوب بود ولی سربازان داخل اردوگاه هرروز به
بهانه¬ای تلویزیون را خاموش می¬کردند یا از داخل آسایشگاه بیرون می¬بردند و با این حرکتشان سعی بر آن داشتند که نمایندگان آسایشگاه بروند با خواهش و تمنا تلویزیون را برگردانند البته بردن تلویزیون از آسایشگاه به بیرون توسط سربازان عراقی همراه با این پرسش آنان بود که می¬گفتند چرا شما بخش فارسی را نگاه می¬کنید و برنامه¬های عادی تلویزیون بخش عربی را خاموش
می¬کنید.
لازم به ذکر است که برنامه پخش تلویزیون عراق با روحیات اسراء سازگاری نداشت و این حرکات سربازان عراقی تا زمان آزادی ما ادامه داشت، چند روز تلویزیون می¬بردند و چند روز بعد می¬آوردند، البته آنان با این حرکتشان سعی بر آن داشتند که از این طریق به روحیه بچه¬ها ضربه بزنند چرا که با آوردن تلویزیون به داخل اردوگاه، دشمن هنوز نتوانسته بود  داخل ما نفوذ کند و به اهداف پلید خود برسد، در حقیقت دشمن غافل از این بود که با این کارها قله تقوا و ایمان اسراء مرتفع¬تر و استوارتر می¬شود.

تذکر به خائن

اسرایی که اسارت را با مقاومت به پایان رسانیده¬اند هرچه از اسرای خائن بگویند باز حق مطلب را ادا نکرده¬اند چون اسرای خائن بلایی به سر ما آوردند که انشاءالله در خواب هم نبینم چون برای راضی شدن دشمن آنها دست به هر حیله و نیرنگی می¬زدند به همین جهت یکی از افراد خائنی که بسیار قوی هیکل بود به عناوین مختلف اسراء را آزار می¬داد و اگر دشمن قرار بود یک کابل به ایشان بزند حاضر می¬شد دست به هرکاری بزند حتی بچه¬ها را به قتل برساند ولی یک کابل به او نزنند و بیشتر مواقع کابل را از سربازان عراقی می¬گرفت و به سر و صورت اسراء می¬کوبید، من که جدید به آن اردوگاه رفته بودم با این حرکت خائن وحشت¬زده شدم.
خلاصه پس از مدتی جاسوسی کردن¬های او اسراء را کلافه کرده بود، یک روز که تحمل آن همه کارهای زشت را نداشتم صدایش کردم، آقای... چند
دقیقه¬ای با شما کار دارم، قدری مکث کرد و با نگاه عجیب آمد نزدیک و گفت: «کاری داری؟ بله، اگر اجازه بدهید چند دقیقه¬ای با شما کار داشتم.» ابتدا مرگ را به جان خریدم چون جاسوس را در اسارت تذکر دادن کار کوچکی نبود آن هم ایشان که بسیار وحشتناک بود.
عراقی¬ها هم قبلاً گفته بودند هرکس مسئول کار خودش است پس مطالبی که می¬خواستم به او یادآور شوم به قولی بوی خون می¬داد و مطالب از این قرار بود: آقای.... ابتدا بگویم احتمال می¬دهم مواردی را که به شما می¬گویم به عراقی¬ها بگویی ولی اشکالی ندارد چون احساس مسئولیت کرده و به شما عرض می¬کنم دست از این کارهای زشت و ناپسند خود بردار، کمی به خودت و آینده¬ات فکر کن، جاسوسی برای دشمن یعنی چه!؟ آیا به عواقب کار خود فکر کرده¬ای؟ آیا می¬دانی اگر اسراء خونشان به جوش بیاید شما را خواهند کشت؟ مگر شما تا دیروز رزمنده اسلام نبودی؟ مقداری به خودت فکر کن، با توجه به اینکه خطر مرا تهدید می¬کند، چرا شما با این هیکل درشتی که داری از کابل وحشت داری، آیا شما از این بچه¬های کم سن و سال درس عبرت نمی¬گیری؟ این را هم بدان دشمن نهایت استفاده را که از شما کرد آخرین مرحله خود شما را به کابل می¬بندد، من مطلب دیگری ندارم، اگر شما صحبتی دارید بفرمایید.
ببین آقای رسولی این طور نیست که شما می¬گویی، من جاسوس نیستم عراقی¬ها من را صدا می¬زنند و می¬گویند شما باید اسراء را بزنی، با این
صحبت¬هایی که شما کردی من دیگر نزدیک عراقی¬ها نخواهم رفت. ولی غافل از اینکه توبه گرگ مرگ است.
فردا صبح، روز از نو روزی از نو، آقای.... انگار نه انگار که من با ایشان صحبت کرده بودم، به نظرم رسید که در آن لحظه پنبه در گوش داشت. با تمام این مطالب که ذکر کردم جای تعجب بود که چرا مطالبی که به ایشان گفته بودم به سربازان عراقی انتقال نداده بود و تا آخرین روزهای اسارت به همکاری با عراقی-ها ادامه داد.

اطلاع از رحلت امام

یک روز ساعت 3 بعدازظهر سربازان عراقی ناخودآگاه به داخل آسایشگاه ریختند و تا می¬توانستند ما را زدند. در حالی که ما خبر از جایی نداشتیم چون با دنیای خارج از اردوگاه توسط روزنامه که گاهی می¬آوردند و یا توسط تلویزیون که هر روز ساعت 6 بعدازظهر یک ساعت برنامه فارسی پخش می¬کرد از وقایع آگاه می¬شدیم. یکی از شیوه¬های کسب خبر که عراقی¬ها به ما یاد داده بودند این بود که هروقت ناخودآگاه به شکنجه ما می¬پرداختند ما می¬فهمیدیم که در ایران یک خبر مهم رخ داده است، پس از اینکه حدوداً یک ساعت ما را شکنجه کردند گفتند: «شماها تا دلتان می¬خواهد سر و صدا کنید» سپس رفتند، چون آن روز روزنامه هم نیاورده بودند، منتظر شدیم که بخش فارسی تلویزیون را گوش دهیم تا بفهمیم که چه اتفاقی افتاده است.
خلاصه پس از ساعتها انتظار بچه¬ها تلویزیون را روشن کردند و تلویزیون در ابتدای خبر گفت: «رهبر ایران رحلت کرد» در این لحظه بود که کوهی از غم و اندوه به سر اسراء فرو ریخت و یک دفعه سر و صدا بلند شد. بچه¬ها در آسایشگاه به گریه¬زاری پرداختند و اسرایی که صوت خواندن قرآن داشتند به قرائت قرآن مشغول شدند. نگهبان عراقی که قبلاً متوجه رحلت امام شده بود از سرو صدای ما به پشت پنجره آمد و خندید و گفت: « شما اسراء چرا گریه
می¬کنید. شما فکر گرسنگی خودتان باشید.» ما به عزاداری ادامه دادیم تا آن سرباز عراقی از پشت پنجره رفت و چند دقیقه بعد دوباره به پشت پنجره آمد و گفت : «مترجم را صدا بزنید» مترجم جلو رفت و او گفت: «به اینها بگو دست از این کارهایشان(گریه و زاری) بردارند وگرنه مجبور می¬شویم شما را تنبیه کنیم.»
 خلاصه آن روز عصر که گریه و زاری و غم و اندوه ما شروع شده بود تا فردا صبح ادامه داشت. چون آسایشگاه¬ها با هم ارتباط نداشتند از حال یکدیگر
بی¬خبر بودیم به همین خاطر نمی¬توانستیم با دیگر آسایشگاه¬ها هماهنگی کامل داشته باشیم. در عراق به ما دو دست لباس داده بودند، یک لباس معمولی و یک دست لباس گرم. لباسهای گرم ما به رنگ سبز بودند به همین جهت انگار در ذهن بچه¬ها هماهنگ شده بود صبح که بیرون رفتیم لباسهای سبز را به جای لباسهای سیاه بپوشیم. سربازان عراقی که از این قضیه مطلع نبودند صبح که در آسایشگاه را باز کردند یک دفعه متوجه شدند که بچه¬ها در کلیه آسایشگاهها لباس سبز به تن کرده¬اند، سربازان عراقی وحشت زده اردوگاه را ترک کردند و به نیروهای مافوق خودشان اطلاع دادند که اسراء به لحاظ عزاداری لباس سبز به تن کرده¬اند.
پس از حدوداً یک ساعت که در محیط اردوگاه بودیم سربازانی که لباسهای پلنگی داشتند با باطوم وارد اردوگاه شدند و دستور دادند که همگی به آسایشگاههای خودتان بروید، پس از اینکه ما را داخل آسایشگاه کردند سربازانی که لباس پلنگی به تن داشتند، وارد آسایشگاه شدند و به شکنجۀ ما پرداختند. چشمتان روز بد نبیند به حدی ما را زدند که همگی کف آسایشگاه افتادیم و می¬گفتند: «در عراق آن هم در اسارت عزاداری معنی و مفهومی ندارد. شما با این کارتان امنیت ملی عراق را زیر سؤال برده¬اید و به دولت عراق لطمه زده¬اید، تا شما از این کارتان دست برندارید در داخل آسایشگاه حبس خواهید ماند. پس از ساعتها کتک کاری و شکنجه در را قفل کردند و رفتند. در جریان کتک کاری چند نفر از دوستان زخمی شده بودند و خونریزی داشتند در آنجا غیر از خداوند کسی یار و یاور ما نبود. شکنجه و حبس یک هفته ادامه داشت، در همان روزهای اول رحلت امام عزیز متوجه شدیم که در ایران چهل روز عزای عمومی است و عراقیها متوجه نشده بودند که در اردوگاه بچه¬ها همگی به طور هماهنگ تا چهلمین روز رحلت امام عزاداری می¬کردند.
البته پس از یک هفته حبس در آسایشگاه، چهل روز عزای عمومی را مخفیانه و با احتیاط کامل انجام دادیم. عراقی¬ها نمی¬دانستند ما چگونه عزاداری می¬کنیم ولی از اولین روز رحلت امام، سربازان ضدشورش به سر ما ریختند تا چهلمین روز رحلت امام، اسرای ایرانی سخت¬ترین شرایط اسارت را پشت سر گذاشتند و شدت شکنجه به حدی بالا بود که در پاره¬ای از مواقع سربازان عراقی مخفیانه با ما اظهار همدردی می¬کردند و در یک مورد سرباز عراقی آمد و گفت: «من هم برای رحلت امام ناراحت هستم اما...».

چهلمین روز رحلت امام(ره)

اسراء در اردوگاههای عراق هیچ آسایشی نداشتند، بلکه به مناسبتهای مختلف و راههای گوناگون به شدیدترین وجهی شکنجه می¬شدند. حتی در بسیاری موارد چند روز قبل از مناسبت¬های مهم در ایران به سراغ ما می¬آمدند و از ما با کابل و باطوم پذیرایی می¬کردند سربازان عراقی در چهلمین روز رحلت امام راحل به شدت وحشت زده شده بودند به حدی که تا چند روز قبل از چهلمین روز رحلت امام در حبس مطلق بودیم و مراسم را به طور مخفیانه برگزار می¬کردیم. و به همین جهت عراقی¬ها چند روز قبل از چهلم امام به شدت شکنجه اسراء افزودند، ولی نمی¬خواستند وانمود کنند که چند روز دیگر چهلم رهبر ما است و همیشه در صحبتهایی که برای ما در این چند روز به عمل می-آوردند می¬گفتند مگر خمینی چه کسی بود که شما اینقدر ناراحت و غمگین هستید.
با تمام این تفاسیر روز موعود(چهلم) فرا رسید، هنوز اسراء لباسهای سبز رنگی را که به نشانۀ عزا پوشیده بودند به تن داشتند، اول صبح درهای آسایشگاه باز شد و به محیط اردوگاه وارد شدیم مجدداً عراقیها مانند گذشته وحشت زده شدند. بلافاصله به اطلاع مسئولین رده بالای خودشان رساندند بحران در اردوگاه شروع شد تعدادی نیروی مخصوص به داخل اردوگاه وارد شدند و به کلیه اسراء دستور دادند که به داخل آسایشگاههای خودتان بروید. همین که به داخل رفتیم، سربازان عراقی آمدند و به سر ما ریختند و به کتک کاری پرداختند و در پایان برای اینکه وانمود کنند شما دو تیره هستید تعدادی از اسراء را از بین ما جدا کردند و گفتند: «اینها هستند که برای بقیه اسراء مشکل درست کرده¬اند و آنها سعی می¬کردند با این شیوه¬ها بین ما تفرقه ایجاد کنند ولی ما مجدداً مخفیانه به طور آهسته در آسایشگاه عزاداری می¬کردیم.

حمل چند اسیر داخل پتو

حدود دو یا سه ماه بود که درمانگاه اردوگاه افتتاح شده بود و کم و بیش
بچه¬هایی که ناراحتی شدید داشتند برای درمان عمل سرپایی به آنجا اعزام
می¬کردند و تعدادی تخت هم جهت بستری آنها وجود داشت. یک روز که در محیط اردوگاه به اتفاق چند نفر از دوستان قدم می¬زدیم، متوجه شدیم که یک نفر را از بس شکنجه کرده¬اند چون دیگر توان راه رفتن نداشت او را در داخل پتو به درمانگاه می¬برند البته فردی که داخل پتو بود را از بیرون اردوگاه آورده بودند پس تا اینجا مشخص بود که او از بچه¬های اردوگاه دیگر است.
ولی چه بلایی به سرش آورده بودند، که دیگر راه نمی¬تواند برود. حدوداً یک ساعت پس از دیدن و شنیدن این موضوع نگذشته بود که یک نفر دیگر را داخل پتو آوردند و در همان لحظات اولیه بچه¬ها حدس می¬زدند که شاید در اردوگاههای دیگر درگیری ایجاد شده است و تعدادی از اسراء به دست نگهبانان عراقی ضرب و شتم شده¬اند. بچه¬ها از فردی نفوذی که ما اسراء در داخل درمانگاه داشتیم استفاده کردند که به طریقی به درمانگاه سر بزند و ببیند افرادی را که در داخل پتو آورده¬اند چه کسانی هستند و از چه اردوگاهی و... پس از حدود 2 ساعت بعد شایعه شد افرادی را که داخل پتو آورده¬اند کسانی هستند که قبلاً در این اردوگاه بوده¬اند و بعداً آنها را از ما جدا کرده¬اند و جریان از این قرار بود که آنها از اردوگاه فرار کرده و گیر عراقی¬ها افتاده بودند ولی بعد از گذشت مدتی کوتاه متوجه شدیم شایعه حقیقت دارد و این افراد از همان بچه¬هایی هستند که قبلاً پیش ما بوده¬اند و بعدها آنها را از ما جدا کردند و به اردوگاه شماره 18 بعقوبه انتقال دادند و آنها در اردوگاه بعقوبه مریض شده بودند که برای درمان به یکی از بیمارستان¬های بغداد برده شدند و آن سه نفر با یک برنامه¬ریزی شبانه از بیمارستان فرار می¬کنند.
پس از گذشت یک یا دو روز فرار متأسفانه با یک بی¬احتیاطی به چنگ نیروهای عراقی می¬افتند البته اسم آن سه نفر را به علت گذشت زمان فراموش کرده¬ام ولی به یاد دارم که یکی از آنها که بچه خوزستان بود و عرب زبان لحظه-ای که آنها به دام نیروهای عراقی می¬افتند عراقیها نمی¬دانستند که اینها اسیر هستند و از بیمارستان فرار کرده¬اند. با لطف خداوند از دست نیروهای انتظامی هم فرار می¬کنند و نیروهای انتظامی عراق پس از اینکه تلگرافی از بغداد دریافت می¬کنند به ذهنشان می¬رسد افرادی که چند ساعت پیش از دست آنها فرار کرده باید همان اسرایی باشد که از اردوگاه فرار کرده¬اند پس به دنبال آنها می¬افتند و طی مسافت کوتاهی آنها را دستگیر و توسط بی¬سیم به مرکز بغداد خبر می-دهند و متوجه می¬شوند اینها همان اسرایی هستند که از اردوگاه 18 که به بیمارستان انتقال داده شده بودند پس از اطمینان که اینها اسیر هستند دستبند به دستشان می¬زنند و با باطوم در پاسگاه عراق آنها را شکنجه می¬کنند و به بغداد انتقال می¬دهند و در سازمان امنیت بغداد هم آنها را تا جایی می¬زنند که روی پای خود نمی¬توانستند بایستند و داخل پتو به اردوگاه ما آوردند. در درمانگاه حالشان بهتر شد و آنها را پس از چند روز بستری شدن در درمانگاه به بیمارستان صلاح الدین تکریت انتقال دادند و پس از بهبودی نسبی مجدداً به داخل اردوگاه ما آوردند و تا آخرین روزهای اسارت پیش ما بودند. چند روز بعد از اینکه ما را آزاد کردند، آنها هم به آغوش خانواده خویش برگشتند.

بیماری گال

همانطور که در قسمت¬های مختلف اشاره کردم و شما خوانندگان عزیز هم از رسانه¬های گروهی، مجلات، و غیره شنیده¬اید از لحاظ بهداشت در
اردوگاه¬های عراق، کمترین اصول بهداشتی رعایت نمی¬شد البته برای اسیر میسر نبود که بهداشت را رعایت کنند.
 برای مثال حداقل آب برای نوشیدن در دسترس نبود چه رسد به این که بخواهیم با آن آب کم طهارت کنیم، یا حمام برویم و باید متذکر شوم که هرجا آب باشد بی¬شک زمینه آبادانی برای آنجا و رعایت اصول بهداشت برای انسانها وجود دارد پس با این وجود چون در محیط اسارت همیشه با کمبود آب دست و پنجه نرم می¬کردیم به همین جهت انواع بیماری به سراغ ما می¬آمد یکی از بیماریهایی که حتی خود عراقی¬ها را کلافه کرده بود، بیماری گال بود که در ابتدا بچه¬ها نمی دانستند که نام این بیماری چیست و حدود 90 درصد اسراء به آن مبتلا شده بودند که سربازان عراقی به داخل آسایشگاه می¬آمدند و
می¬ترسیدند که نکند به این بیماری گرفتار شوند و از طرفی به شدت کتک کاری می¬افزودند و می¬گفتند این چه بیماری است که شما مبتلا هستید؟ شما افراد کثیفی هستید چون که علت بروز بیماری گال از رعایت نکردن بهداشت است.
خلاصه کار بیماری به جایی رسیده بود که به گفته سربازان عراقی در بیشتر نقاط بغداد دهن به دهن می¬چرخید که کلیه اسرای ایرانی به بیماری گال مبتلا شده¬اند. پس از چند ماه بعد از شیوع بیماری برای درمان اسراء تعدادی دکتر آوردند، در ابتدا دستور دادند کلیه لباسها را از بدنتان خارج کنید و لخت و عریان شوید می¬خواهیم همه را از نظر بیماری گال و درصد افرادی که به آن مبتلا شده¬اند بررسی کنیم همگی ما را به یک ستون به خط کردند و به نوبت هرکدام را پیش دکتر می¬فرستادند.
 دکتر یک کابل مفتولی به دست داشت، ابتدا وقتی به دکتر نزدیک
می¬شدیم او پنج کابل به بدن عریان اسراء می¬کوبید و این پنج کابل بابت ویزیت اولیه بود و بلا استثناء این ویزیت را همه نوش جان می¬کردند و دکتر پس از معاینه و نوشتن درصد بیماری فرد، بابت هریک درصد بیماری گال، سه کابل از دست دکتر می¬خورد مثلاً اگر کسی ده درصد به بیماری گال مبتلا شده بود پنج کابل ویزیت اولیه و سی کابل هم برای ده درصدی که به گال مبتلا شده بود، جمعاً سی و پنج کابل از دست مبارک دکتر نوش جان می¬کرد و دکتر در پایان بدون اینکه دارویی تجویز کند می¬گفت: شما از رعایت نکردن نکات بهداشتی است که به این بیماری مبتلا شده¬اید و چون اینجا گرم است هر روز به حمام بروید، اسراء تا آخرین روزهای اسارت با این بیماری دست و پنجه نرم می¬کردند و حتی در بسیاری موارد آثار این بیماری بعد از آزادی اسراء نیز در روی پوست بدنشان مشخص است.

مرگ یکی پس از دیگری

عراقی¬ها از طرفی ما را میهمان صدا می¬زدند و از طرفی دیگر ما را با انواع شکنجه¬های روز نوازش می¬دادند. این شکنجه¬ها هم آثار و طبعاتی در برداشت و بیماریهای مختلفی را به همراه خود می¬آورد. ما در تمام مراحل اسارت با مرگ دست و پنجه نرم می¬کردیم ولی این بار موضوع فرق می¬کرد زیرا بچه¬ها از دو ناحیه مورد هجوم بیماری قرار گرفته بودند، از یک طرف بی¬اشتهایی و از طرف دیگر اسهال خونی.
بچه¬هایی که به این دردها گرفتار می¬شدند، ابتدا مشخص نبود چه مراحلی را طی می¬کنند ولی از روند بیماری به مرور مشخص گردید که احتمالاً برای شهادت آماده می¬شدند زیرا هر روز که از بیماریهای بچه¬ها می¬گذشت لاغر و لاغرتر می¬شدند و چون اشتها به غذا هم نداشتند این احتمال را قوت
می¬بخشید، از طرفی دارو و درمانی در کار نبود، بیشترین دارو و درمانی که اسراء با آن بهبود می¬یافتند توسل به ائمه اطهار(ع) بود.

 خلاصه هر روز آنها تغییراتی در چهره¬هاشان ایجاد می¬شد تا اینکه روزی رسید که دیگر نمی¬توانستند سرپا بایستند و چند روز هم به حالت درازکش با مرگ دست و پنجه نرم می¬کردند تا اینکه دقایق و ثانیه¬های آخر فرا می¬رسید و دیدار حق را لبیک می¬گفتند. لازم به یادآوری است که اینگونه به شهادت رسیدن در اردوگاهها و اردوگاههای همجوار حدوداً به ششصد نفر روایت شده است.

فیلم ویدئویی در اردوگاه

این بار دشمن دست به ترفندی جدیدی زده است چون که احتمال می¬داد با این شیوه جدید می¬تواند نظر اسراء را نسبت به اعتقادات دینی خود تغییر دهد و یا اینکه تضاد و دشمنی در بین اسراء بوجود بیاورد و بهره¬برداری خود را داشته باشد، البته در بعضی مواقع ما اسراء به دلایلی با هم اختلاف نظر داشتیم ولی این اختلاف را از دید دشمن کتمان می¬کردیم.
امروز مانند روزهای گذشته بین اسراء شایعه شده بود که به نقل از نگهبان عراقی فردا قرار است فیلم ویدئویی به داخل اردوگاه بیاورند و چنین شایعه شده بود که قرار است خواننده¬های ایرانی خارج از کشور را که به رقص و خوانندگی مشغول هستند در قالب فیلم به ما نشان دهند. با این وجود نگرانی اسرای حزب الهی بیشتر شد چون احتمال آن می¬رفت که دشمن بخواهد از این طریق اسراء را تضعیف روحیه بکند. فردا صبح که نگهبانان جهت آمار گرفتن ما را به خط کردند گفتند: «امروز می¬خواهیم فیلم برای شما بیاوریم دوست داریم که از آن استقبال گرمی داشته باشید که مجدداً از این قبیل فیلم¬ها برای شما در اردوگاه بیاوریم» پس از اینکه آمار گرفتند، گفتند: «ویدیو را ساعت 2 بعدازظهر به داخل آسایشگاه می¬آورند.» ساعت 2 ویدیو توسط چند درجه¬دار عراقی که احتمال می¬رفت از سازمان امنیت بغداد باشند وارد اردوگاه شدند و به یکی از آسایشگاه-ها که نزدیک به در اردوگاه بود رفتند و گفتند: «همگی جمع شوید داخل این آسایشگاه.»
در ابتدا با فشار عراقی¬ها همگی به تماشای فیلم رفتیم، وقتی متوجه شدیم فیلم حاوی صحنه¬های مسخره¬ای است که به دست تعدادی از ایرانیان خارج از کشور ضبط شده است پس از چند دقیقه تماشای فیلم ویدیویی با عدم استقبال اسراء روبه رو شدند و عراقی¬ها پی بردند که اسرای ایرانی با اعتماد به نفس بسوی جبهه¬ها آمده¬اند، البته تعداد انگشت شماری پای فیلم ویدیویی نشستند و آنها هم از همان ابتدا حسابشان با بقیه اسراء جدا بود. به این ترتیب فیلم ویدیویی برای اولین بار و آخرین بار بود که به اردوگاه آورده شد و بار دیگر دشمن تو دهنی محکمی از اسراء خورد و اسراء با عدم استقبال از فیلم ثابت کردند که شکست ناپذیر هستند.  

حقوق

در روزنامه¬ها قبل از اسارت خوانده بودم که صلیب سرخ جهانی برای اسرایی که در جنگ به اسارت دشمن درمی¬آیند حق و حقوقی تعیین می¬کنند. وقتی ما در پادگان الرشید بودیم عراقی¬ها به ما می¬گفتند اگر شما را به اردوگاه ببریم آنجا امکانات بیشتری از قبیل آب، غذا و حقوق ماهیانه خواهیم داد، ولی در جایی که ما را با آلات قتاله به قصد مرگ می¬زدند حقوق معنا نداشت. بعد از مدتها که ما را به اردوگاه بردند اسراء را جمع کردند و گفتند: از این ماه به بعد ماهیانه یک دینار و نیم یا 1500 فلس حقوق شما است.
بعد از اینکه حقوق ما را دادند ابتدا بوفه درست کردند و یک سرباز عراقی به نام علی مسئول آن شد و او دینارها را جمع می¬کرد و به بغداد می¬رفت و اجناس از قبیل شیر خشک، سیگار و .... می¬آورد و خیلی مواقع هم دینارها را جمع می¬کرد و اجناس نمی¬آورد و اگر کسی هم معترض می¬شد روزگار او سیاه بود.

روزنامه

چند ماهی را که در اردوگاه سپری کردیم تنها منابع خبری ما سربازان عراقی بودند که به عناوین مختلف برای ما چیزهایی می¬گفتند و می¬شنیدیم و یا توسط تعداد محدودی از اسراء که از عراقیها خبر می¬شنیدند برای ما بازگو می-کردند و مواردی از قبیل آوردن تلویزیون که بخش فارسی آن برای اسراء خوب بود، هر چند که قلم در دست دشمن بود و اخبار را به نفع خودش تغییر می¬داد ولی گاهی اوقات دشمن خود اعتراف می¬کرد که چه کارهای زشت و پلیدی انجام داده است و بیشتر مواقع اخبار تلویزیون برای ما جلب توجه بود زیرا هر اتفاقی که می¬افتاد دشمن آن را وارونه مطرح می¬کرد ولی ما احساس می¬کردیم که در اردوگاه تنوع خبری و ... بایستی در روزنامه¬ها بیشتر باشد.
اسراء به بچه¬های عرب زبان گفتند که به سربازان عراقی داخل اردوگاه بگویند که اگر امکان دارد و اشکالی ندارد به مسئولین رده بالای خود بگویند که برای اسراء روزنامه بیاورند و سربازان عراقی این مطلب را پذیرفتند و چند روز دیگر یکی از سربازان عراقی آمد و گفت: با خواسته شما موافقت شده و از فردا صبح برای شما روزنامه می¬آوریم، اما مشکل روزنامه این بود که مطالب آن به زبان عربی و انگلیسی بود ولی در مجموع چیز خوبی بود چون من به اتفاق چند تن از دوستانم تا حدودی به زبان انگلیسی تسلط داشتیم و تعدادی از دوستان هم به زبان عربی تسلط داشتند، با این اوصاف مشکل روزنامه عربی هم مرتفع شد و ما اخبارهای مهم را از روزنامه استخراج و در کلیه قسمتهای اردوگاه پخش می¬کردیم و این هم برای ما یک روش اطلاع رسانی بود و در کل آوردن روزنامه داخل اردوگاه مقداری به روحیه اسراء کمک می¬کرد چون تنوع خبری بیشتر شد و ما هم به خودمان امید می¬دادیم که احتمالاً از حالت مفقود بودن در می¬آییم و زیر نظر صلیب سرخ برویم. آوردن روزنامه تا اواخر اسارت ادامه داشت و ما از این طریق از اوضاع و احوال ایران مطلع می¬شدیم.

بسیجی قهرمان

شجاعت و دلاورمردی بسیجیان، این پیروان راستین امام خمینی(ره) در اردوگاه¬های دشمن بعثی تحسین برانگیز و افتخار آفرین بود زیرا دشمن به کلمه بسیجی خیلی حساس بود به محض اینکه آنها اسمی از یک بسیجی
می¬شنیدند انگار یک دلاور مرد سپاهی دیده¬اند چون یک فرد سپاهی برای دشمن کوهی از پایمردی و مبارزه بود و سپاهیان عزیز چنان لرزه¬ای بر اندام دشمن انداخته بودند که خدا را گواه می¬گیرم هر موقع اسمی از سپاهی یا بسیجی در اردوگاه به گوش می¬رسید اردوگاه را به حالت آماده باش
درمی¬آوردند که در قسمتهای مختلف به این موارد اشاره کرده¬ام.
 روزی در کنار یک نوجوان بسیجی نشسته بودم و با هم صحبت می¬کردیم و من از او علت حضورش را در منطقه جنگی و همین طور در رابطه با چگونگی اسارتش پرسیدم آن جوان دلاور بسیجی با کمال مهربانی و قاطعیت چنین پاسخ داد: «آقای رسولی شما هم خود یک بسیجی هستید زمانی که من قصد رفتن به جبهه¬ی نبرد حق علیه باطل از خانواده خداحافظی کردم و از منزل خارج شدم، نه تنها وصیتنامه¬ام را نوشتم، بلکه خود را برای نوشیدن شربت شیرین شهادت مهیا کردم ولی چه کنم که خداوند باری تعالی چنین لیاقتی را به من عطا نکرده است که به درجه رفیع شهادت برسم و این را هم برای شما بگویم؛ امیدوارم مصائب و مشکلاتی که در دوران اسارت متحمل می¬شوم از بار گناهانم بکاهد تا بلکه با کوله باری از اعمال نیک به ملاقات معبود خویش سفر کنم.
شنیدن سخنان شیرین و دلنشین این بسیجی که از روح زلال و قلب پاک او سرچشمه می¬گرفت قوت قلبی برای من بود. باید اشاره کنم که دشمن خود اعتراف می¬کرد که هر بسیجی یک سپاهی است و سپاه تداوم بخش راه امام است، همچنین دشمن بارها خطاب به ما می¬گفت: «تک تک شما خمینی هستید و ما باید همیشه در هراس باشیم.» و این قوت قلبی بود برای ما که می¬دیدیم دشمن تا این حد از اسراء وحشت دارد.

استخر آب

دشمن هر گامی که در ظاهر به نفع اسراء بر می¬داشت در واقع چند هدف شوم و پنهان را دنبال می¬کرد، مثلاً در یک مورد عراقی¬ها در قسمتی از اردوگاه استخر آب احداث کردند و به ما گفتند: «این استخر جهت ذخیره آب در هنگام قطع آب و دسترسی آسان اسراء به آب ساخته شده است.» این در حالی بود که اسراء فریاد تشنگی سر می¬دادند ولی به محض اینکه استخر را پر از آب کردند. در هوای سرد و خشک زمستانی به ما دستور می¬دادند که شما با گفتن شماره یک به داخل استخر بپرید و با گفتن شماره 2 از استخر خارج شوید و در حیاط خاکی اردوگاه غلت بزنید، سپس آنها با کابل به سر و صورت ما
می¬زدند و می¬گفتند تمامی شما باید در یک لحظه زیر آب باشید، چون ابعاد استخر به اندازه¬ای نبود که کلیه اسراء در یک لحظه داخل آن باشند و عده¬ای که بیرون استخر می¬ماندند به شدت شکنجه می¬شدند به بهانه اینکه از دستورات سرپیچی کرده¬اند.

علی میخ

یکی از سربازان عراقی که بی¬نهایت روزهای اسارت را برای ما تیره و تار
می¬کرد علی نام داشت او در همان روزهای اول داخل محوطه اردوگاه آفتابی
نمی¬شد. اسراء احساس می¬کردند او آدم خوبی است پس از چند روز که با محیط آنجا آشنا شد در نقطه¬های کور اردوگاه می¬ایستاد و از بین اسراء هر فردی را که دلش می¬خواست صدا می¬زد و تا می¬توانست او را به باد کتک
می¬گرفت تا او بیهوش و بی¬رمق روی زمین می¬افتاد. پس از چندین مرحله کتک کاری اسراء با این شیوه خاص توسط او، بچه¬ها نام او را علی میخ گذاشتند. او همیشه از چشم اسراء پنهان بود و اگر از بین اسراء فردی در دید او می¬افتاد بچه¬ها فاتحه او را می¬خواندند و دیگر امیدی به زنده ماندن او نبود. پس از حدوداً یک ماه در اردوگاه به منطقه نامعلومی منتقل گردید.

بازرسی در اردوگاه

دشمن برای شکنجه اسراء دنبال بهانه بود و همیشه برای این کار بهانه¬ای پیدا می¬کرد و یکی از بهانه¬های آنها این بود که می¬گفتند شما در اردوگاه چیزهایی پنهان کرده¬اید که از نظر ما ممنوع است، ابتدا بدون استثناء همه را بازرسی بدنی می¬کردند، هرکس بازرسی می¬شد چند ضربه کابل می¬خورد و دوباره نفر بعدی بازرسی می¬شد. پس از اینکه بازرسی بدنی تمام می¬شد به بازرسی آسایشگاه می¬پرداختند و مجدداً برای بازرسی اردوگاه کتک کاری شروع می¬شد.
در واقع به طرق مختلف اسراء را شکنجه می¬کردند. در اردوگاه هیچ گونه وسایل نوشتاری وجود نداشت ولی بچه¬ها از راههای مختلف مداد به دست
می¬آورند و در بازرسی اگر مداد از کسی گرفته می¬شد صدها کابل به سرو صورت او می¬زدند و در نهایت دشمن در بازرسی که از اسراء به عمل می¬آورد کسی نبود که بازرسی نشده رها شود. با این شیوه جا و مکان ما را به هم
می¬ریختند البته بایستی به دشمن حق داد زیرا آنها از مرده اسراء وحشت داشتند چه رسد به زنده¬ها.
پس از ساعتها بازرسی همه ما را به خط می¬کردند و می¬گفتند: کلیه اسراء آماده باشند با شماره یک داخل استخر آب بپرید و سپس داخل محوطه اردوگاه غلت بزنید. پس از اینکه غلت زدن تمام شد. بچه¬ها گلی می¬شدند و ما را به داخل آسایشگاه می¬برند و می¬گفتند: «شما باید تا فردا صبح با لباس گلی داخل بمانید تا اینکه معنای بازرسی را بفهمید.»

امروز چه روزی است

روزی یکی از درجه¬داران عراقی دستور داد کلیه اسراء به خط شوند موقعی که ما را به خط کردند و از ما آمار گرفتند درجه¬دار عراقی گفت: «می¬خواهم یک سؤال از شما بپرسم هرکس به این سؤال من پاسخ داد جایزه¬ای به او خواهم داد و متوجه می¬شوم چه کسی در بین شما از استعداد خوبی برخوردار است و در مورد کشور عراق هم شناخت خوبی دارد. پس از لحظه¬ای سکوت: «می-خواهم از شما بپرسم که در عراق امروز چه روزی است و یا به چه نامی امروز را نامگذاری کرده¬اند؟» پس از طرح سؤال گفت: «چند دقیقه به شما فرصت می-دهم تا خوب فکر کنید و جواب سؤال را بدهید.» پس از اینکه فرصت تمام شد درجه¬دار عراقی گفت: «چه کسی جواب می¬دهد؟» ابتدا یکی از اسراء دستش را بلند کرد.
درجه¬دار عراقی گفت: «بلند شو پاسخ بده» آن شخص گفت: «امروز روز عراق است» درجه¬دار گفت: «نه اشتباه گفتی» یکی دیگر بلند شد گفت: «امروز روز جانبازان عراق است» درجه¬دار گفت: «نه شما هم اشتباه گفت» حدود 10 تا 15 نفر از اسراء بلند شدند و هرکس چیزی گفت، به همه آنها گفت: اشتباه گفتید. آخرین نفر بلند شد و گفت: «امروز روز شهیدان عراق است» گفت: «شما درست گفتی یک زیرپوش پیش من جایزه داری ولی آیا می¬دانی چرا امروز را به نام روز شهیدان نامگذاری کرده¬اند؟ گفت: «خیر.» مجدداً درجه¬دار عراقی از کلیه اسراء سؤال کرد: «آیا شماها می¬دانید؟»
کسی جوابی نداد و درجه¬دار عراقی گفت: «مجدداً  فرصتی به شما می¬دهم که شاید به نظر شما برسد که چرا امروز را به نام روز شهیدان عراق نامگذاری کرده¬اند.» فرصت که پایان یافت، کسی چیزی نگفت. درجه¬دار عراقی گفت: «باید این موضوع را خودم توضیح بدهم شما نمی¬دانید که چرا امروز را روز شهیدان عراق نام نهادیم، چون وقتی ما با نیروهای ایرانی در جنگ بودیم سربازان ایرانی تعدادی از نیروهای عراق را در شهر بستان به اسارت خود در می¬آورند و آنها را به پشت جبهه می¬برند و دست و پا و چشمهای آنان را بسته و آنها را به رگبار گلوله می¬بندند و پس از مدتی که آنها را در گور دسته جمعی به خاک سپردند شهر بستان توسط نیروهای عراقی تصرف شد و ما این گور دسته جمعی را پیدا کردیم و این موضوع به اطلاع رهبر عراق رسید.
او دستور داد که چون سربازان عراقی فرزندان من هستند برای زنده نگه داشتن نام آنها یک روز به نام روز شهیدان در عراق نامگذاری شود و امروز همان روز تاریخی است، البته این مطالبی را که درجه¬دار عراقی مطرح می¬کرد هدفش بر آن بود که تمام جنایت¬هایی را که دولت عراق در جنگ تحمیلی بر ملت عزیز ایران روا داشته به حق جلوه دهد ولی ایشان خوب می¬دانست که اسراءی ایرانی مطالب زیادی برای این دروغ پرداز عراقی داشتند چون صحبت او جایگاهی نداشت. اسراء در برابر دروغ درجه¬دار عراقی سکوت کردند تا شاید ضربات کوبنده¬ای را که در جبهه¬های نبرد حق علیه باطل از رزمندگان
می¬خوردند با این یاوه¬گویی¬ها بتوانند بر آنان سرپوش بگذارند، البته این دروغ پردازی¬ها توسط درجه¬داران عراقی نه اولین بود و نه آخرین چون هر چند وقت یکبار ما را جمع می¬کردند و تمام جنایاتی را که رژیم عراق در جنگ به اسراء روا داشته برعکس می¬کردند و می¬گفتند نیروهای ایرانی این چنین هستند.

دهه¬ي فجر

ایام دهه فجر که می¬رسید دشمن چند روز قبل از شروع آن به شکنجه اسراء می¬پرداخت، به حدی به اسراء فشار وارد می¬کردند که ما از طریق فشارهای دشمن پی می¬بردیم که به دهه فجر نزدیک می¬شویم و در این روزها ایرادهای بی¬مورد عراقی¬ها شروع می¬شد و ما هم در تدارک برپایی هرچه با شکوه¬تر دهه-ي فجر می¬شدیم.
ابتدا گروههای ورزش مانند: کشتی و گروههاي ديگر چون گروههاي جمع آوری اخبار و اطلاعات از ایران که به شیوه¬های مختلفی اطلاعات را از نگهبانان عراقی دریافت می نمودند و یک گروه هم به عنوان گروه پذیرایی شروع به کار می¬کرد و یادم هست گروه جمع¬آوری اطلاعات مربوط به ایام دهه فجر مجله¬ای تهیه کرده بود به عنوان روز شمار انقلاب که این مجله در برگیرنده اتفاقاتی بود از روز ورود امام که مصادف بود با 12بهمن 57 به ایران الی 22بهمن 57 و یک  يك نفر از گروه مربوطه مأمورمی¬شد که هر روز اتفاقات همان روز را در آسایشگاه برای برادران بخوانند و گروه پذیرایی هم از نانی که عراقی¬ها همراه غذا می¬دادند و با خرید شکر از بوفه اردوگاه به تهیه شیرینی می¬پرداخت و گروه ورزش و تئاتر هم به سهم خودشان برنامه¬هایی داشتند مانند مسابقه کشتی که جداً دیدنی بود، زیرا خیلی از دوستان کشتی¬گیر نبودند ولی به بهانه شرکت در مسابقه دوست داشتند سهمی از خدمات دهۀ فجر را به عهده بگیرند و از همه مهمتر اینکه گروهی تشکیل شده بود به عنوان گروه فرهنگی که مسابقات معنوی را برگزار می¬کرد و از جمله مسابقات حفظ و قرائت قرآن، اطلاعات عمومی، شب شعر و ...
خلاصه دهۀ فجر در محیط اسارت به طرز با شکوهی برگزار می¬شد و تمام این موارد به دور از چشم عراقی¬ها صورت می¬گرفت و اگر خائنی هم گزارشی در این مورد می¬داد عراقی¬ها به نحو احسن از ما پذیرایی می¬کردند ولی اسراء هیچ گاه تسلیم دشمن نشدند.

سیگار رایگان

دشمن هربار برای اینکه اسراء را به طرف خود بکشاند از ترفند جدیدی استفاده می¬کرد. این بار سعی بر آن داشت که از طریق سیگار رایگان اسراء را به بیراهه بکشاند و یا به نوعی از موقعیت آنها سوء استفاده کند.
تعدادی از بچه¬ها ابتدا فکر می¬کردند دشمن در نظر دارد به اسراء خدمت کنند ولی بعد از مدتی جملگی متوجه شدیم که دشمن نظر خاصی دارد که سیگار رایگان در اختیار اسراء قرار بدهد و همین که بچه¬ها سیگاری شدند سیگار رایگان را قطع کند.
بعضی از افراد که بر اراده خویش مسلط نبودند می¬بایست به نوعی برای دشمن کار کنند که دشمن مجدداً سیگار رایگان در اختیار آنها قرار بدهد، البته همۀ بچه¬ها به سیگار رایگان اعتنایی نکردند چون عده¬ای که سیگاری بودند سیگار رایگان برایشان به قول خودشان التیام بخش بود. در این راستا بعضی که سیگاری نبودند گول دشمن را خوردند و فکر می¬کردند که حتماً این رایگان بودن سیگار همیشه ادامه¬دار است و آنها هم خودشان را وابسته به این بلا کردند و در اینجا بود که با قطع سیگار عده¬ای محدود احساس ناراحتی کردند و برای ارضای خویش به دشمن روی آوردند.
در واقع دشمن با استفاده از این شیوه چند هدف را دنبال می¬کرد: اولاً افرادی که سیگاری نبودند با این روش سیگاری شوند، ثانیاً بعضی از اسرای سیگاری در اثر عادت به سیگار به سمت و سوی آنها کشیده شوند و ثالثاً...

شورا

اسارت طبق معنای لغوی یعنی در بند بودن، ولی اسرای ایرانی در عراق هر چند در ظاهر دربند رژیم عراق بودند ولی در باطن به دولت و نظامیان پست فطرت عراق ثابت کردند که در اسارت از ایمان و اهداف خود که در ایران داشتند غافل نبودند، بلکه محیط اسارت عقیده آنها را مصمم¬تر کرد و ما برای اینکه بتوانیم این استقامت را حفظ کنیم شورا تشکیل دادیم و این شورا چندین هدف را دنبال می¬کرد:
ابتدا هدفش این بود که در آسایشگاه اتحاد ایجاد کند و پس از ایجاد اتحاد جاسوسان را شناسایی و آنها را اگر قابل هدایت بودند هدایت کنند و اگر جرم آنها سنگین بود به سزای اعمالی که داشتند و همانا مرگ بود برسانند و دیگر اینکه بین کلیه آسایشگاه¬ها یکپارچگی ایجاد کنند و جمع¬آوری اخبار و اطلاعات به طرق مختلف از جبهه¬های جنگ، داخل ایران و مواردی از اوضاع داخلی عراق و تشکیل گروههایی برای همکاری همه جانبه با شورا، پس از جمع¬آوری تمام موارد مطرح شده تجزیه و تحلیل و جمع¬بندی می¬شدند و در نهایت در یک فرصت مناسب به اطلاع بچه¬ها رسانده می¬شد.
آری اسراء شیران روز و زاهدان شب بودند که توانستند با تکیه به نیروی ایمان و تقوا و غیرت خود واژه اسارت را طور دیگری معنا کنند.

نزدیک کربلا ولی زیارت هرگز

بعد از پذیرش قطعنامه 598 سازمان ملل متحد توسط ایران که به جنگ تحمیلی عراق علیه ایران اسلامی پایان داد رژیم بعثی عراق به دنبال موقعیتی برای خودش بود که بتواند وانمود کند که نیروهای عراقی هیچ گونه بدرفتاری با اسرای ایرانی نداشته بلکه آنها را هم خیلی مورد توجه قرار داده¬اند لذا برای آنها بهترین فرصت بود که اسراء را به زیارت عتبات عالیات بخصوص کربلای معلی ببرند یک روز از تلویزیون پخش فارسی عراق برنامه¬ای پخش کرد مبنی بر اینکه دولت عراق تصمیم گرفته اسرای ایرانی را برای زیارت به کربلا ببرند.
 بعد از گذشت چند روز تلویزیون عراق اعلام کرد اولین گروه از اسرای ایرانی جهت زیارت وارد کربلا شده¬اند که تصاویر آنان را در حال زیارت پخش می¬کرد و در اخبار اعلام کرد که کلیه اسراء را به نوبت به زیارت می¬بریم و ما هم که در اردوگاه مفقودین بودیم به خیال اینکه یک روز هم نوبت ما خواهد رسید. هر روز این برنامه را پیگیری می¬کردیم که به همین زودی ما را هم به زیارت می¬برند و مسئولین اردوگاه هر روز وعده¬های می¬دادند که شما را چند روز آینده به زیارت می¬بریم. امروز و فردا کردن مسئولین اردوگاه از پس هم
می¬گذشت و ما همچنان منتظر بودیم که بعد از چند روز تلویزیون عراق اعلام کرد تمام اسرای ایرانی را دولت عراق به زیارت برده است و ما از طریق سربازان عراقی متوجه شدیم آنهایی را که به زیارت برده¬اند اسرایی بودند که نام آنها از طریق صلیب سرخ ثبت شده بودند ولی اردوگاههای مفقودین را هرگز به زیارت نبردند که از طریق تلویزیون زیارت اسراء را دنبال می¬کردیم.
یک روز سربازان عراقی گفتند که اسراء را دیگر به زیارت نمی¬برند و اگر هم اجازه زیارت مجدداً شروع شود به اسرای مفقودین (ثبت نام نشده در لیست صلیب سرخ) هرگز اجازه نمی¬دهند که به زیارت بروند. با شنیدن این جمله¬ بچه¬ها به حدی از این موضوع ناراحت و غمگین شدند که دیگر نای صحبت کردن نداشتن تا اینکه چند روز بعد تبادل اسراء شروع شد.

روز شیرین

در ناامیدی بسی امید است           پایان شب سیه سپید است
امروز پس از چند سال اسارت برای اسرایی که به دشمن نه گفته بودند حال و هوای دیگری داشت شاید بهترین جمله¬ای که می توان در مورد این روز به کاربرد چنین است، امروز روز شیرینی است. ساعت 4صبح در آسایشگاه توسط نگهبانان عراقی با یک هیجان خاصی باز شد، بچه¬ها در یک لحظه تعجب کردند، چند بار صدای بیدار باش در آسایشگاه طنین انداز شد، بچه¬ها که از خواب بیدار شدند سرباز عراقی گفت: «یک لحظه توجه کنید خبر خوشی برای شما دارم» بچه¬ها که خیلی بی¬تابی می¬کردند ادامه داد « امروز قرار است مأمورین صلیب سرخ به این اردوگاه بیایند و از شما لیست برداری کنند تا شما را به ایران بفرستند»
با شنیدن این مطلب از نگهبانان غوغای عجیبی در اردوگاه به پا شد چون به بقیه آسایشگاه¬ها هم اطلاع داده بودند، شور و شادی بچه¬ها مانند انفجاری مهیب صدا کرد، اشک شوق در چشمان اسراء جاری شده بود و چنین روزی را به یکدیگر تبریک می¬گفتیم. دیگر سر از پا نمی¬شناختیم چون ما جزء اردوگاه مفقودین بودیم، احتمال آزادی با آن وضعی که ما را نگهداری می¬کردند صفر بود، پس چنین روزی برای ما روز بزرگی بود، نگهبان ادامه داد هرچه زودتر آماده شوید، صبحانه را از آشپزخانه تحویل بگیرد، با شما خیلی کار داریم، پس از صرف صبحانه، برای هر نفر یک دست لباس نظامی آستین کوتاه و یک جفت کفش آوردند، لباس¬ها را که پوشیدیم آفتاب بالا آمده بود. حدوداً ساعت 9 صبح بود که ما را به داخل محوطه اردوگاه هدایت کردند، از لحظه خبر آزادی توسط نگهبانان، اوضاع افراد خائن را خودتان حدس بزنید و...
آنها سعی بر آن داشتند که خودشان را برعکس روزهای که خیانت
می¬کردند به افراد حزب الهی بچسبانند ولی ... به راستی برای آنان که انواع شکنجه¬های دشمن و افراد خائن را تحمل کرده، و با ایمان و تقوای خویش دشمن را اسیر خود ساخته بودند روز سراسر افتخاری بود. پس از چند دقیقه قدم زدن در محوطه اردوگاه، فرمان دادند در صف 5 نفری به خط شوید سپس گفتند: «بنشینید.»
همین که نشستیم طبق روال گذشته سرهایمان را پایین گرفتیم، این بار فرق می¬کرد، نگهبان گفت: «سرها پایین یعنی چه؟ سرهایتان را بالا بگیرید.» پس از چند دقیقه که در حیاط نشسته بودیم گروهی وارد اردوگاه شدند کمی جلوتر آمدند مشخص شد عراقی نیستند. با این اوصاف اینها کسانی نبودند جز مأمورین صلیب سرخ، آنها 11 نفر بودند، یک مترجم زبان فارسی و یک زن هم آنان را همراهی می¬کرد پس از طی سخنان کوتاهی چنین گفتند: «ما از مأمورین صلیب سرخ جهانی هستیم آمده¬ایم تا پس از لیست برداری امروز شما را به ایران بفرستیم ولی رفتن به کشور خودتان اجباری نیست، هر کس تمایل داشته باشد می¬تواند درخواست پناهندگی کند و ما هم ترتیب کار ایشان را درست می¬کنیم، برای فکر کردن هم فرصت دارید، سپس ادامه دادند چند نفر از بین خودتان به عنوان نماینده بلند شوند و از کلیه افراد لیست برداری کنند خوشبختانه هیچ کس از اردوگاه ما درخواست پناهندگی نکرد، پس از صحبت آنان شادی و نشاط بچه¬ها صد چندان شد، چند نفر از بچه¬ها بلند شدند، کاغذ و فرمی مأمورین صلیب سرخ در اختیار آنان قرار دادند و کلیه بچه را لیست برداری کردند، در حین لیست برداری که حدوداً 3 ساعت به طول انجامید ناهار آوردند و پس از صرف ناهار به هر نفر یک جلد کلام الله مجید و یک خودکار دادند و ساعت حدوداً 2بعدازظهر بود که اردوگاه را با اتوبوس به مقصد مرز خسروی که مرز تبادل اسراء بود حرکت دادند و ساعت حدوداً 12شب بود که به مرز خسروی (مرز تبادل اسراء) رسیدیم.

تقدیم به آزادگانی که چند سال اسارت را مفقود بوده¬اند:

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
    
    کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن
    
    وین سرشوریده باز آید به سامان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نبود
    
    دائماً یکسان نباشد کار دوران غم مخور

گر بـهار عمر باشـد بـاز بر تخت چمن
    
    چترگل¬درسرکشی ای¬مرغ¬خوشخوان¬غم مخور

ای دل ار سیل فنــا بنیاد هستی بــر کند
    
    چون¬تورانوح¬است کشتیبان زطوفان غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سرّ غیب
    
    باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

در بیابان گر زشوق کعبه خواهی زد قدم
    
    سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

 

گرچه¬منزل¬بس¬خطرناک¬است¬ومقصد بس بعید
    
    هیچ¬راهی¬نیست¬کان را نیست پایان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
    
    جمله¬ می¬داند خدای¬حال گردان، غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
    
    تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

آخرین نماز در عراق

وضعیت موجود حاکم بر عراق که یک رژیم ضدبشری و دولت غیراسلامی بود و بارها به طرق مختلف به ما اعلام کرده بودند که در اینجا نماز خواندن ممنوع است و اگر اسراء این موضوع را رعایت نکنند و یا نماز جماعت برگزار کنند به اشد مجازات می¬رسند. در عراق اشد مجازات برای اسراء فرق می¬کرد گاهی چند ضربه کابل و باطوم و... یا مرگ پیش¬بینی شده بود. با این وضع در مدت چند سال اسارت، ما اسراء زیر سخت¬ترین شکنجه¬های دشمن نمازمان را می¬خواندیم ولی این بار فرق می¬کرد چون آخرین نماز ما در عراق بود به همین جهت کلیه اسرای اردوگاه در محوطه جمع شده بودیم و صلیب سرخ هم در آنجا حضور داشت با این موضوع که مطرح کردم بچه¬ها تصمیم گرفتند که نماز را به جماعت بخوانند.
همین که عراقی¬ها از این موضوع باخبر شدند تعدادی از افراد ضدشورش را به داخل اردوگاه آوردند و اردوگاه حالت عجیبی به خودش گرفت و چون از یک طرف بچه¬ها هوای ایران به سرشان زده بود و از طرف دیگر وجود سربازان ضدشورش اردوگاه را تهدید می¬کرد و اخطارهای مکرری که نگهبانان عراقی به ما می¬دادند که نماز جماعت برگزار نکنید، اسراء با تمام وجود تصمیم گرفتند که اگر همه ما را به شهادت برسانند نماز را به جماعت بخوانیم و در اینجا بود که لطف خدا ما را یاری کرد و عراقی¬ها از موضعی که گرفته بودند در برابر ما عقب¬نشینی کردند و آخرین نماز را در خاک عراق به جماعت خواندیم و برای همیشه اردوگاه و نیروهای عراقی را به سمت مرزهای مبادله اسراء ترک کردیم و این هم نمونه¬ای از مقاومت اسراء در برابر چشمان صلیب سرخ که در آخرین لحظات به مرحله اجرا درآمد.  

فهرست

دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی:
وب سایت:
شماره تماس:
دیدگاه شما:
کد امنیتی:
کد امنیتی
لحظاتی ویژه ازدیدار خانواده شهیدایزدی باپیکرمطهرتازه تفحص شده شهیدشان/تصاویر گزارش تصویری

لحظاتی ویژه ازدیدار خانواده شهیدایزدی باپیکرمطهرتازه تفحص شده شهیدشان/تصاویر

» صبح امروزخانواده شهیدباپیکرمطهرشهیدبزرگوارشان درمعراج الشهدااستان مرکزی دیدارکردند.

آرشیو

عضویت در خبرنامه

نام کامل:
ایمیل:
تلفن همراه:
پیوندها
آمار بازدید
افراد آنلاین: 16 نفر
بازدید امروز: 14152
بازدید دیروز: 18782
بازدید کل این صفحه: 838
بازدید ماهانه: 244557
بازدید کل: 4193734