اخبـــار

رزمنده علی تنها

علی تنها

تاریخ تولد: ١٣٤٢/٠١/٠١

محل تولد: زرندیه

اقشار: پاسدار

  • زندگی نامه
  • خاطرات
- خاطرات رزمنده علی تنها - جریان انقلاب - دوران بعد از انقلاب اسلامی - تلاش برای اعزام به جبهه - عضویت در نیروهای جنگهای نا منظم - عضویت در سپاه - حبیب بن مظاهرقسمت (٢)( عملیات محرم) - تشکیل لشگر١٧علی بن ابیطالب علیه السلام - دویدن با پای زخمی - کتانی نو - امداد غیبی(گوسفند قربانی) - حرکت بسوی مریوان(عملیات والفجر٤) - جشن بستنی خوری - عملیات والفجر ٨ - غرور و فریب مکر شیطان - اعزام به جبهه به عنوان بسیجی - ماموریت کردستان سردشت - امداد شهدا

خاطرات رزمنده علی تنها

 بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

تقدیم به بی بی دو عالم حضرت فاطمه الزهرا سلام الله علیها او که در کشاکش سختی ها زمزمه نام مقدسش نیرو وقوت قلب رزمندگان اسلام بود.

شب بود و سکوت همه جا موج می زد...فقط صدای جیر جیرکی در سکوت کارخانه به گوش می رسید.حاجعلی دراتاقک نگهبانی کارخانه نشسته بود و به فضای کارخانه نگاه می کرد استکان چای را برداشت تا بنوشد، هنوز داغ بود ولب سوز کمی از چایی را داخل نعلبکی ریخت تاسرد شود.تلوزیون را روشن کرد...تلوزیون در حال پخش مناجات از حرم مطهر علی بن موسی الرضا (علیه السلام)بود...محو تماشای حرم رضوی شد قطرات اشک ازچشماش سرازیرشد... یاد مرحوم پدرش، علی محمد افتاد.آخه علی محمد خیلی شوق زیارت آقا امام رضا علیه السلام را داشت و هر وقت اسم آقا را می شنید اشک از چشمانش جاری می شد،شغلش مقنی قنات بود و ازاین راه درآمد کم اما حلال بدست می آورد و هزینه خانواده اش می کرد. قلکی داشت که به امید فراهم شدن امکان زیارت آقا امام رضا آرام آرام در آن پول پس انداز می کرد.چند وقتی بود بعلت بیماری لاعلاج ،علی محمد دچارضعف شدیدی شده بود و دیگر رمقی نداشت و حالش روبه وخامت بود.

سحر نزدیک بود همسر، فرزندان و افراد فامیل در کنار بسترعلی محمد جمع شده بودند. یکی از اقوام مشغول قرائت قرآن بود...به ناگاه علی محمد چشمانش را گشود و خطاب به قاری قرآن گفت: عباسعلی چه می خوانی؟

عباسعلی گفت: قرآن.

علی محمد به هرزحمتی بود نشست و به عباسعلی گفت : قرآن را بده می خواهم قرآن بخوانم با اینکه همیشه برای قرائت قرآن از  عینک استفاده می کرد ولی اینبار بدون استفاده از عینک مشغول قرائت قرآن شد ،با صوت ولحنی زیبا ،هیچ کسی تابحال از علی محمد این صوت زیبا را نشنیده بود.

با گذشت سالهای طولانی از آن زمان و همه فراز و نشیب های زندگی، هنوز هم صوت زیبا و دلنشین پدر در گوش حاجعلی که آن زمان هفت سال بیشتر نداشت طنین انداز بود.

اطرافیان به گمان شفا و بهبودی علی محمد خوشحال شده بودند و قلبشان سرشار از امید و دلگرمی شده بود که ناگهان علی محمد روبه اطرافیان گفته بود:کنار بروید ...آقایم دارد می آید...

ناگهان نور و روشنایی مانندی از سمت باغچه خانه به نظرمان آمد..ابتدا به نظرم آمد رعد وبرق است ،به بیرون اتاق رفتم تاببینم چه خبر است هوا صاف بود و ستارها در آسمان سو سو می زدند...

به داخل اتاق برگشتم،دیدم به ناگاه پدرم آغوش خود را گشود و گفت:آقا جان  شرمنده تونم خیلی تلاش کردم ...ولی نتونستم به پابوس شما بیایم.

با این جمله پدرم ..............صدای گریه مادرم و برادر وخواهرهایم وافراد فامیل تو اتاق پیچید...

دراین موقع علی محمد رو به اطرافیانش کرد و گفت: گریه نکنید... من به آرزویم رسیدم وآقایم را زیارت کردم ...خوشحال باشید.

وبعدگفتن این حرفها ،مرا که فرزند کوچک خانواده بودم وچون درروز عید قربان سال 1342 چشم به دنیا گشوده بودم حاجعلی نامیده بود، به آغوش کشید ،دلداری ام داد وگفت: پسرم دیگر دردی ندارم.... برو بخواب.

پدرم بعد گفتن این جملات به من ، روبه قبله دراز کشید وچشمانش را بست....

 صدای شیون و ناله حاضرین در اتاق بلند شد ...در این هنگام فهمیدم پدر مسافر آسمان شده...خدا رحمتش کند.

بعد مرحوم شدن پدرم برادر بزرگم قربان علی ،نان آور خانواده شد.به سختی کار می کرد تا چرخ زندگی بچرخد ،از مرحوم پدرم پول یا مال قابل ملاحظه ای باقی نمانده بود.لکن من همیشه به پدر با دیده احترام و افتخار نگاه می کردم و می کنم چرا که اهل حلال وحرام بود و همه تلاشش تامین نان حلال بود.هرگاه نسیم یاد پدر مرحومم در جان و دلم می وزد و روحم رامی نوازد بخاطر همین درستکاری و اهمیت دادنش به حلال وحرام، شعف خاصی وجودم را آکنده می کند.برادرم بصورت روز مزد کارگری می کرد تا مخارج خانواده تامین شودکارهای سخت وجان فرسایی همچون مقنی گری...تا اینکه بعد چندسال در تهران به استخدام شهرداری در آمد. او هر ماه به دیدن ما می آمد ،با خودش وسایل مورد نیازما را می آورد و مقداری پول از حقوق ماهیانه اش بعنوان خرجی به مادرم می داد.

هر روز بعد از مدرسه وهمچنین روزهای تعطیل من و برادرم ابوالفضل و خواهرم مشغول جمع آوری هیزم می شدیم تا بخشی از مخارج زندگی را تامین نماییم.

مادرم نیز گلیم بافی می کرد. خدایش رحمت کند او در آن سالها کم می خورد وکم می خوابید تا ما احساس کمبود نداشته باشیم ،دچار سختی نشویم و درد یتیمی را حس نکنیم.

روزها به دور از سایه مهر پدری و به سختی و فقر می گذشت....من وارد دوران نوجوانی شده بودم ....و تازه کمبودها را درک می کردم و فرق فقر و دارا بودن را می فهمیدم، لباس وصله دار وکهنه برایم معنادار شده بود وحس کردن تفاوتها وکمبودها قلبم را آزار می داد.

درس خواندنم تعریفی نداشت تا کلاس پنجم ابتدایی بیشتر درس نخواندم.آنهم به زحمت حسی در درونم می گفت: که باید مشغول کار شوم و دست در جیب خود داشته باشم و دیگر درس خواندن برایم مفید نمی باشد.

جریان انقلاب

آغاز همه گیرشدن  انقلاب با دوران نوجوانی من همزمان شده بود.

 با همه گیر شدن انقلاب و شدت گرفتن تظاهراتها در  بین مردم من نیز قطره ای شدم در دریای خروشان انقلاب اسلامی، چون آنروزها به درخواست خواهرم برای کمک در خانه ساختن و بنایی در تهران بسر می بردم شرکت در تظاهرات برایم امکان پذیر شده بود البته به تهران رفتنم نیز با سختی و مشقت همراه بود چرا که پول کرایه ماشین برای رفتن به تهران را نداشتم و مادر مهربانم مجبور شد پنج تومان قرض کند تا من بتوانم راهی تهران شوم.

چند روزی مشغول کمک به کار بنایی خواهرم بودم که برادرم قربانعلی به دیدنمان آمد و وقتی متوجه شد با جدیت و سخت کوشی مشغول کار کردن می باشم ،پا پیش گذاشت و برایم کار پیدا کرد،در تپه های عباس آباد درخت کاری می کردم. حالا دیگر بطور رسمی کار می کردم و دستم در جیبم بود و از این جهت خوشحال بودم، چند ماه بدین منوال گذشت...تا اینکه یک شب در خانه خواهرم مشغول تماشای تلوزیون بودم که ناگاه شخصی نفس نفس زنان به مجری تلوزیون گفت : ساواکی ها صدا و سیما را محاصره کرده اند و از مردم کمک  خواستند.

مردم به سرعت با شور و هیجان خاصی از هر سوی تهران راهی صدا و سیما شدند من هم با مردم همراه شدم مردم با هر وسیله ممکن به سوی صدا و سیما حرکت می کردند.

ناگهان یک ماشین ارتشی که بدست مردم افتاده بود سر رسید...

راننده اش داد می زد هرکس اسلحله دارد سوار شود.کسانی که اسلحه داشتند سوار شدند من که اسلحه ای نداشتم ....در فکر تهیه چیزی بودم ....دسته کلنگی را برداشتم و بسوی ماشین ارتش حرکت کردم.

 ماشین حرکت کرده بود پشت سر ماشین دویدم و خودم را به آن رساندم ماشین ظرفیتش پر بود و خود را به زحمت از ماشین آویزان کردم....نزدیک میدان ونک بعلت ازدحام مردم انقلابی دیگر امکان حرکت برای ماشین وجود نداشت چند نفر با فریاد از کسانی که اسلحه داشتند در خواست می کردند به جلو حرکت کنند...در این حین ناگهان فضای خیابان پر شد از صدای تیر اندازی....جریان برق قطع شد و خیابان در تاریکی فرو رفت.

تاریکی و صدای تیر اندازی سبب شد ترس وجودم را فرا بگیرد. نزدیکم یک کیوسک تلفن بود دویدم بسوی آن تا درون آن پناه بگیرم که تیری آمد به کیوسک تلفن برخورد کرد تصمیمم عوض شد و خودم را درون جوی آب بزرگی که در کنار کیوسک بود انداختم....جوی پر از آب بود و حسابی خیس شدم ....در این بین یکنفر دستم را گرفت وگفت: بیا برویم داخل خیابان فرعی آنجا امن تراست.

در خیابان فرعی خبری نبود و اوضاع آرام بود. توجه کردم دیدم این فردی که دستم را گرفته به من کمک کرده گروهبان نیروی هوایی است که به انقلابیون پیوسته بود.ولی اسلحه نداشت و می گفت: من راننده هستم و با خودم نیرو آورده ام .

در آن خیابان فرعی درب  خانه ای باز بود و ما از ترس جانمان وارد آن خانه شدیم، ناگهان خانمی فانوس بدست در حالی که از پله ها پایین می آمد به ما گفت: سریع اینجا را ترک کنید اینجا خانه یکی از گاردیهاست و او الان بالای پشت بام اسلحله بدست نشسته اگر بداند شما اینجا هستید همه شما را می کشد.

ما هم با خود اسلحه ای نداشتیم سریع آن خانه را ترک کردیم  و در خیابان پشت درختان سنگر گرفتیم تا تیر به ما نخورد. بعد دقایقی صدای تیر اندازی خاموش شد و چراغهای  خیابان روشن شدند.با اتمام در گیری مردم دسته دسته و انفرادی در حال برگشتن به خانه هایشان بودند.

در آن شلوغی هر چه دقت کردم و دنبال ماشینی که با آن آمده بودم گشتم، آنرا پیدا نکردم...ناچارا با پای پیاده بسمت منزل خواهرم حرکت کردم  و تا میدان فلاح (ابوذر کنونی)دویدم.فاصله میدان ونک تا محله فلاح تهران خیلی طولانی بود دیگر تاب و توان دویدم نداشتم و حسابی خسته شده بودم پاهایم خشک شده بود با هزار زحمت آرام آرام به حرکت خودم ادامه دادم تا به محله جلیلی رسیدم.....

افرادی که با هم حرکت کرده بودیم دو ساعت زودتر از من به خانه هایشان رسیده بودند.

خواهر و دامادمان از این دیر کردن من حسابی دل واپس شده بودند ،ناراحت و با اضطراب و نگرانی .....چشم به راه من بودند......در این فکر بودند که اگرخدای نکرده اتفاقی برای من بیفتد چه جوابی به مادرم بدهند........

دراین گیر و دار ناگاه چشمشان به من افتاد....خیلی خوشحال شدند که من سالم هستم......

فردای همان روز مرا راهی زاویه کردند....

در همان روزهایی که از تهران برگشته بودم در تظاهراتی که در زاویه برگزار می شد شرکت می کردم.

تا اینکه سرانجام  روز موعود ،دوازده بهمن پنجاه وهفت فرارسید.مردم انقلابی و مسلمان ایران از هر شهر وروستایی راهی تهران شدند....

من هم همراه با عده ای از همشهریان به سوی بهشت زهرا راهی شدم....شادی در دل و جان مردم موج می زد چشمان همه مشتاق دیدن رهبر انقلاب بودند....سرود "دیو چو بیرون رود      فرشته در آید" از بلند گوها پخش می شد...لحظات انتظار به کندی هر چه تمام طی می شد.....

تا اینکه آفتاب جمال امام خمینی در بهشت زهرا طلوع کرد.....

فشار جمعیت و جثه کوچک و ضعیفم به من اجازه نمی داد تا آقا را ببینم ناگاه فکری در ذهنم جرقه زد سریع از یک درخت بالا رفتم .از آن بالا راحتر می شد آقا را دید، یکسر ی از مردم نیز بالای درختان رفتند تا راحتر بتوانند آقا را ببینند .....در همان بالای درخت به سخنان رهبر انقلاب گوش می دادم هنوز جمله زیبای ایشان که فرمودند: من به پشتیبانی ملت دولت تعیین می کنم و تو دهن این دولت  میزنم .....در گوشم طنین انداز است.

چنان محو سخنان رهبر بودم و اشک شوق از چشمانم سرازیر بود،که نزدیک بود از درخت به پایین پرتاب شوم.

دوران بعد از انقلاب اسلامی

بعد از پیروزی انقلاب من دیگه درس نخوندم و شغل بابامو در پیش گرفتم به این دلیل که دستمان تنگ بود و من باید کار میکردم.برادرم درسش خوب بود و برای اینکه بتواند دیپلمش را بگیرد از نوجوانی مقنی قنات شدم و پیش داماد بزرگمان که تو این کار استاد بود و به او اوستا عشقعلی میگفتن کار کردم.

یک روز که مشغول کار بودم و رادیوی صاحب کار روشن بود ....ناگهان از رادیو صدای آژیر خطر شنیده شد و رادیو اعلام کرد صدام حسین با تمام قوا از هوا و دریا و زمین به میهن اسلامی ما حمله کرده و شهرهای مرزی رو  زیر آتش توپ، بمب وموشک گرفته درآن زمان با اینکه هفده سال بیشتر نداشتم همش به این فکر بودم که حالا چی میشه؟

از یک سو طرف ارتش ما نظم نگرفته و از طرف دیگر سپاه تازه تشکیل شده، در کردستان حزب دموکرات و کومله ها شورش کردن و منافقین هم عملا جنگ مسلحانه رو شروع کرده بودن...

تازه رییس جمهور وقت بنی صدر که حکم فرمانده کل قوا را داشت خائن از آب در آمده و دست تو دست منافقین داده بود ....

همه دست به دست هم داده بودن تا جمهوری نوپای اسلامی را به رهبری امام خمینی (ره) شکست بدهند. اما از آنجایی که خدا با مجاهدین فی سبیل الله است به دستور رهبر عزیز مردم دست تو دست هم دادن و دشمنان را یکی بعد دیگری به لطف خدا شکست دادند.

تلاش برای اعزام به جبهه

یه روزعصرخسته ازسرکارآمدم خانه ،یک کت نو و بی وصله داشتم که برادرم برایم خریده بود و تن خورش خیلی عالی بود. من این کت رو خیلی دوست داشتم آن روز کت تنم بود و از شدت خستگی بدون اینکه کتم را در بیاورم با همان حالت خوابیدم .

یکهو از خواب پریدم چون مادرم سرم را از رو بالش بلند کرده بود ،بهم گفت :

پسرم کتت رو از تنت در بیار

از شدت خستگی نای حرکت نداشتم بدون اینکه چشمهایم را باز کنم  جابجاشدم و دوباره خوابیدم.....

اما تو خواب مادرم کت رو از تنم در آورده بود و من اصلا متوجه نشده  بودم.

حدودای یک ساعتی که خوابیدم از خواب بیدار شدم ،یک استکان چای خوردم و بلند شدم بروم کوچه با بچه های محل فوتبال بازی کنم.

مادرم را صدا کردم ...گفتم : ننه ،کت من کجاست؟ می خواهم بروم کوچه ،بده بپوشمش

مادرم گفت: برا جنگ زده ها لباس جمع می کردن منم کت رو دادم به آنها......

من که اولش شوک زده شدم باورم نمی شد.....!مادرم تنها کت بدون وصله و پینه ای که داشتم را به جنگ زده ها هدیه کرده باشه ...خیلی ناراحت شدم با ناراحتی بهش گفتم: اخه مادر.... اون تنها کتی بود که وصله نداشت و منم خیلی دوستش داشتم، من که این همه کت وصله دار داشتم یکی از اونا را میدادی....؟

آخه خجالت می کشم بین دوستان کت پاره بپوشم .....عجب کاری کردی مادر ؟

خوب بود من را هم می دادی به جنگ زده ها، می گفتی دار و ندارم همین یک بچه است که می دهمش به جنگ زده ها .....

مادر گفت: اگر لازم باشه تو را هم تو این راه می دهم.

گفتم : تو که مرا دوست داشتی! حالا می گی اگه لازم باشه من را هم می دهی ...پس این حرفهات دروغ بوده...و جدی نبوده....

مادرم گفت : نه، پسر جونم.

این حرفم یادت باشه برا همیشه، در راه خدا و برای رضای خدا همیشه بهترین چیزی که داری را هدیه کن ....تنها لباس  بی وصله که داشتی این کتت بود...هر وقت هم می پوشیدی ... من خوشحال می شدم  و خوشم می آمد خودت هم خیلی خوشت می آمد...با خودم گفتم بهتر است که این کت را برا کمک بدهم.کتی که هم من و هم تو دوستش داشتی ....

تازه متوجه شدم مادرم هم از این کت خوشش می آمده و هر وقت تو تن من می دیده لذت می برده....

پرسیدم: چیز دیگری هم کمک کردی....

گفت:  یک پتو و یک چراغ خوراک پزی...

پریدم تو حرفش وگفتم: مادر این گلیم زیر پایمان را هم می دادی....

مادرم که از این لحن وحرفهایم ناراحت شده بود ...گفت: برو... برو....پسرجون حالا کارت بجایی رسیده مرا مسخره می کنی....

گفتم: چشم مادر....ولی ...آنهایی که وضعیت مالیشان از ما بهتره باید کمک کنند نه ما که به نان شبمان محتاجیم ....

مادرم گفت: ما کاری به آن افراد نداریم ....هر کس باید جوابگوی اعمال خودش باشد....هر کسی را می  گذارند داخل قبر خودش...

با شنیدن این حرفها خانه را ترک کردم و رفتم با بچه های محل مشغول بازی فوتبال شدیم....هوا که تاریک شد به خانه  برگشتم....

مادرم گفت : حاجعلی بخاطرکت هنوز ناراحتی .....

گفتم : نه مادر جون.

ناراحتی ام همان لحظه بود.....دیگه تو فکرکت نیستم...

فهمیدم مادرم از این رفتارم ناراحت شده ...برای اینکه از دلش یه جوری در بیاورم ...

گفتم: مادر آن کت که هیچ...اگر تمام لباسهای من را می دادی .....اختیار دارش بودی...من ناراحت نمی شدم ....

داشتم شوخی می کردم....با این حرفهایی که زدم احساس کردم مادرم آرام شد....و با دیدن شکوفه لبخندکنار لبانش فهمیدم دیگه از دستم ناراحت نیست.....

تلاش برای اعزام به جبهه

طبق روال هر روز  سر کار فتم و همش به فکر این بودم که چه جوری بروم جبهه و تو جنگ شرکت کنم...خیلی علاقه به فیلم جنگی داشتم ...فکر می کردم جبهه هم مثل فیلم جنگی .....من می تونم مثل فیلمها راحت از پس دشمنان بر بیایم...عصر که به خانه برگشتم...مادرم یک استکان چای برایم ریخت ....شروع کردم با مادر درباره رفتن به جبهه صحبت کردن....

گفتم: اگر یک روزی بخواهم جبهه بروم اجازه می دهی...؟

گفت : تو هنوز سربازی نرفتی ...نمی توانی جنگ کنی.....

گفتم: اگر سربازی می رفتم اجازه می دادی بروم؟

مادر نگاهش را رو صورتم دوخت و با لبخند ی گفت: بله.

گفتم :می روم سربازی.

مادرم گفت: بچه جون ! برا سربازی رفتن باید هیجده سال سن داشته باشی....چون سنت کم سربازی نمی برندت.

گفتم: اگر بردند چه....؟

مادر که دید من مشتاق  جبهه و سربازی رفتن هستم .....

گفت: برو....

من که مصمم بودم به جبهه اعزام شوم...از  چند نفر که اطلاعاتی در این باره داشتند درباره شرایط اعزام به سربازی سوال کردم.....جواب همه آنها یک کلمه بود.....نمی توانی چون سنت کم است باید یکسالی صبر کنی.....

برایم یکسال صبرکردن خیلی دشوار بود ...در فکر خود دنبال راه و چاره ای بودم تا یک جوری بروم جبهه......

بعد مدتی اطلاع یافتم بسیج تشکیل شده و مردم را بصورت داوطلبانه به جبهه اعزام می کنند.

راهی ساوه شدم جهت ثبت نام، از چند نفر پرس و جو کردم  وآدرس دفتر بسیج را پیدا کردم.دفتر بسیج  در یکی از کوچه های کنار بازارساوه داخل  یک مغازه کوچک بود..... دفترتعطیل بود...از رهگذران پرسیدم چه ساعتی دفتربسیج فعالیت می کند؟

 گفتند: ساعت چهار بعد از ظهر دفتر باز می شود.

چاره ای نبود ...تا ساعت چهار منتظر ماندم حدود ساعت چهارعصر مسئول دفتر بسیج آمد و در را باز کرد.

سریع داخل دفتر شدم وگفتم:  برای ثبت نام اعزام آمدم تا مرا به جبهه بفرستید.

گفتند: برای اعزام باید آموزش نظامی ببینی.....هنوز هم ما امکان آموزش نظامی نداریم.

خیلی ناراحت شدم با دلخوری و مایوسانه پرسیدم : هیچ راهی نداره ؟

مسئول دفتر گفت : اگر عجله داری برو قم آنجا آموزش می دهند به داوطلبان...

خسته و دلگیرشده بودم چاره ای نداشتم  جز برگشت به زاویه...

وقتی به خانه رسیدم تا مادرم چشمش به من افتاد گفت: حاجعلی چرا سر کار نرفته بودی؟کجا بودی از صبح تابه حالا...

گفتم: رفته بودم دنبال کارهای سربازی.

گفت : چی شد نتیجه اش...گفتن هنوز نمی شود ولی بسیج تشکیل شده و از  طرف بسیج می برند...

مادرم گفت: چه عجله ای داری؟

گفتم: مادر جان خودت گفتی در راه خدا همیشه باید بهترین ها را داد...

گفت: حالا مصمم هستی که بروی؟

بی درنگ و محکم گفتم:  بله مادر جان ....ولی ..ولی یک مشکلی هست ...

مادر پرسید : چه مشکلی پسرم؟

گفتم:  پول ...آخه بدون پول که نمی شود......برای آموزش باید یک مدت بروم قم....بعد از آنجا بروم جبهه ...کرایه ماشین ...پول نهار و شام .......ما هم که پولی نداریم......

مادر با لحنی مهربان و با آرامش پرسید:  مگه بلد ی قم کجا بروی دنبال کارهایت که غصه پول را می خوری؟

گفتم : بله مادر یادت هست سه چهار سال پیش یکبار رفتم اهواز دنبال کار... جبهه وجنگ همانجاست...منهم که آنجا را بلد هستم...

مادر یک نگاهی به من کرد و چند لحظه آرام و پر مهر به من نگاه کرد و ازجایش بلند شد وگفت: صبر کن چند لحظه...و رفت داخل اتاق، از توی یخدان  بقچه ای را بیرون آورد ...وگره آن را باز کرد ...از داخل یک کیسه پارچه ای کوچک، یک انگشتری بیرون آورد و داد به من.

 گفت: ببر این را بفروش...این تنها سرمایه من است. یادگار خدا بیامرز مادر بزرگت هست....ببر بفروش و با پولش برو جبهه....خدا پشت و پناهت...

انگار دنیا را به من داده بودند....خیلی خوشحال شدم...و از شدت خوشحالی  می خندیدم...اصلا باور نمی شد....رو کردم به مادرم وگفتم : همچین چیزی داشتی و معلوم نمی  کردی؟

 وما سختی می کشیدیم....

واقعا این را ببرم بفروشم و در راه جنگ خرجش کنم؟

مادر گفت: حاجعلی پسرم اولا:  بنا نداشتم این انگشتری را بفروشم چون یادگاری مادرم بود.

ثانیا:  پس اندازی بود برای روز مبادا ...

امروز هم همان روز ،تو مرد شدی  و می خواهی بروی جبهه ....من  هم هر جوری بتونم کمکت می کنم تا دراین راه کم نیاوری و موفق بشوی.......

پسرم برو این را بفروش و خرج هزینه جبهه رفتنت بکن...

فردای آنروز، صبح  زود راهی ساوه شدم ...دربازار وارد یک مغازه طلا فروشی شدم  وانگشتریادگاری را سه هزار تومان فروختم ... پول انگشتر را بردم و به مادرم دادم ...مادرم دو هزار تومان آن را به من داد و هزار تومان را برای خرجی خانه نگه داشت...وسایلی برای  من جمع و جورکرد...لحاف، بالش و وسایل شخصی و مقداری خوراکی...

بی سر و صدا و بدون اینکه به کسی بگویم راهی  قم شدم ...آنجا در مسافر خانه ای اتاق کرایه کردم  و راهی زیارت حضرت معصومه سلام الله علیها شدم...

بعد زیارت پرس و جو کردم وآدرس مکانی که در آن برای آموزش نظامی ثبت نام می کردند را پیدا کردم.آدرس بسیج مسجدی را که در بازار بود را به من دادند...پرسان پرسان رفتم  و بالاخره توانستم آدرس بسیج را پیدا کنم...به مسئول بسیج گفتم: من برای طی کردن دوره آموزش نظامی آمده ام ...

درجوابم گفت: کلاس آموزش نظامی عصرها تشکیل می شود.

برای نهار و استراحت برگشتم  به مسافرخانه تا عصر به محل پایگاه بسیج برگردم...

عصر که به مسجد برگشتم در حدود چهل نفری در دفتر بسیج اجتماع کرده  بودند...بعد چند دقیقه مربی آمد و شروع کرد به آموزش اسلحه ام - 1 و بعد پایان آموزش گفت: هرکس می تواند فردا صبح بیاید به مسجد، تا برویم به پادگان منظریه برای کمک به ارسال مهمات،...تا یک هفته هر روزصبح کار من ،بار زدن مهمات جهت ارسال به جبهه بود و جهت آموزش اسلحه عصرها به مسجد می رفتم.

بعد یک هفته رفتیم میدان تیر...فردای میدان تیر روز اعزام بود ولی مرا اعزام نکردند! گفتند: سنت کم است و از والدینت رضایت نامه نداری...اصلا دلم راضی نمی شد برگردم...با خود می گفتم:  برگردم چی جواب مادرم را بدهم ...بگم یادگاری مادر بزرگ را فروختم  و خرج کردم آخرش هم نرفتم جبهه...تو همین فکرها بودم که ....تصمیم گرفتم خودم به تنهایی راهی اهواز شوم...وسایلم  را جمع کردم  و با مسافرخانه چی تسویه حساب کردم  و راهی ایستگاه راه آهن قم شدم...در بین راه یاد پسر خواهرم، علی رضا تنها که حدود یکسالی از من کوچکتر  و در حوزه علمیه قم مشغول به تحصیل بود افتادم ،تصمیم گرفتم بروم به اون سر بزنم قبل رفتنم.

همینطور که در خیابان طی مسیر می کردم چشمم افتاد به مغازه ای که لباس نظامی می فروخت. رفتم داخل مغازه و یک دست لباس پلنگی خریدم و همانجا پوشیدم ،یک چفیه هم دور گردنم انداختم  و رفتم  با علی رضا ملاقات کردم و او را از تصمیمم با خبر ساختم.

علی رضا گفت:  برای بدرقه ات تا ایستگاه راه آهن می آیم...در راه آهن برای افراد اعزامی ساندویچ صلواتی می دادند من هم چون لباس نظامی برتن داشتم توانستم دو عدد ساندویچ بگیرم...پس از مدتی انتظار، قطار به ایستگاه قم رسید ولی پر از مسافر بود و جایی برای نشستن نداشت. اکثرمسافران قطار نیروهای داوطلبی بودند که به مناطق جنگی اعزام می شدند به هرسختی که بود، سوار قطار شدم.

قطار درحال حرکت بود که علی رضا هم آمد سوار قطار شد وگفت: من هم می آیم.

درابتدا با او مخالفت کردم وگفتم: تو درس داری و باید بمونی ...گوشش بدهکار این حرفها نبود و با هم همراه شدیم ولی  در دل خوشحال بودم که با هم هستیم آخه غیر اینکه من دایی اش بودم بعلت نزدیک بودن سن و سال با همدیگر رفیق بودیم .

تشنه وگرسنه و در  حالی که بعلت تکمیل بودن ظرفیت قطار در تمام طول راه ایستاده بودیم،  به اندیمشک رسیدیم. در اندیمشک سوار ماشین شدیم و به سمت دزفول حرکت نمودیم ...و از دزفول بوسیله مینی بوس راهی اهواز شدیم...مسیر پر بود از توپ و تانک البته آنزمان نمی دانستیم اسم  اینها توپ و تانک است وکاربردشان چیست؟

پس از ساعتها طی مسیر در حالیکه خسته، کوفته وگرسنه بودیم در حدود ساعت ده و سی دقیقه صبح به اهواز رسیدیم.تا حدودی با جغرافیای شهر اهواز آشنا بودم ...با علی رضا به سمت پل معلق اهواز راه افتادیم همه جا صدای شلیک توپ و خمپاره شنیده می شد. شهر چنان خلوت بود که گویی کسی در داخل شهر زندگی نمی کند و شهر خالی از سکنه است.فقط هر از چند گاهی ماشین های نظامی در حال تردد در خیابانها دیده می شدند.

وقتی به پل رسیدیم روی پل نشستیم  و مشغول تماشای رود کارون شدیم برای ما خیلی این منظره رودخانه جالب بود مخصوصا برای علی رضا که اولین بار بود به اهواز  آمده بود.

دشمن همه سعی و تلاشش این بود که این پل را مورد اثابت قرار دهد گلوله های توپ و خمپاره مدام داخل رود خانه می افتاند منفجر می شدند و ما که از جنگ و توپ وخمپاره اطلاعی نداشتیم  و نمی دانستیم چه خطراتی می تواند داشته باشد بی خبر از همه جا به تماشای برخورد گلوله های توپ وخمپاره با سطح آب و پاشیده شدن آب به سمت بالا به واسطه انفجار بودیم ....

هواپیماهای دشمن نیز برای بمباران پل و تخریب آن چند باری آمدند ولی لطف خدا بمب ها به پل اصابت نمی کردند.ما همچنان روی پل نشسته بودیم بی خیال از اینکه نشتن در اینجا خطر دارد چون چیزی از جنگ نمی دانستیم...

ما همچنان که لحاف و بالش و وسایلم را با یک پارچه ای بسته بودم و روی دوشم انداخته بودم در شهر اهواز قدم می زدیم تا بلکه کسی را پیدا کنیم که مارا راهنمایی کند که کجا برویم جهت جنگیدن...تمام مغازه ها بسته بود...هوا بسیار گرم بود و ما که مسیر طولانی را پیاده روی کرده بودیم حسابی تشنه شده بودیم وگرسنگی هم امان ما را بریده بود....خیابانهای اهواز را یکی پس از دیگری طی می کردیم ...خبری نبود جز صدای انفجارخمپاره ،توپ و هواپیماهای دشمن که مدام در حال بمباران بودند...در خیابان نادری از دور عده ای را دیدیم و به سرعت به سمت آنها حرکت کردیم...نزدیک که شدیم دیدیم حدود سی نفر نظامی صف ایستاده اند تا ساندویچ بگیرند...ما هم در صف ایستادیم...آنها به ما نگاه می کردند و می خندیدند ...نمی دانم چرا و با خود چه فکری می کردند ولی به هر حال ما خجالت می کشیدیم از آنها سوال کنیم که ما برای جنگیدن آمده ایم لطفا ما را راهنمایی کنیدکجا باید برویم؟ ساکت وآرام بدون اینکه با آنها هم کلام شویم در صف ایستادیم تا نوبت ما رسید دو تا ساندویچ دو نانه و دو تا نوشابه خریدیم.

 با هزار زحمت و خجالت از ساندویچ فروش پرسیدم: ببخشید برادر، ما از ساوه ،آمده ایم که بجنگیم ...لطفا ما را راهنمایی نمایید کجا باید برویم...مرد ساندویچ فروش هم با ادب واحترام ما را راهنمایی کرد و آدرس مکانی را در بالاتر از چهار ر اه نادری، درداخل کوچه ای یک مدرسه به نام پروین اعتصامی وجود دارد که بسیج آنجا مستقر شده، بهتر است آنجا بروید....در آن مکان حاضر شدیم  و خودمان را معرفی کردیم...از ما پرسیدند بلد هستید با اسلحله کار کنید؟

من گفتم: ام- 1 را بلد م و اگر اجازه دهید به علی رضا هم من یاد می دهم. مسولین بسیج بادیدن اراده وجدیت ما راضی شدند که ما در آنجا بمانیم  و از بسیج نگهبانی بدهیم.یک ماهی به همین منوال گذشت ...به هر ترتیبی بود علی رضا را راضی کردم که به قم برگردد چون بدون اینکه به خانوادش خبر بدهد آمده بود  و سبب نگرانی و ناراحتی خانواده اش شده بود.....

بعد مدتی برادرم ابولفضل برای دیدن و ملاقات من آمد اهواز ...و جالبتر اینکه پوتین به پا داشت پوتین های برادرم عجیب نظرم را به خودش جلب کرده بود...آخه لباس نظامی که از قم خریده بودم و اسلحه هم داشتم فقط پوتین نداشتم ...کفش کتانی خودم را به برادرم دادم و پوتین هایش را پوشیدم...پیش خود فکر می کردم حالا دیگر سرباز کاملی شدم، از این جهت خوشحال بودم.

در یکی از شبها که مشغول نگهبانی بودم ،حدود های ساعت یک بامداد در کوچه پشتی پایگاه بسیج ،شعله آتشی را دیدم  و بعد آن صدای انفجاری بلند شد...فورا با صدای بلند فریاد زدم آتش ...آتش...

چون یکی از وظایف بسیج خاموش کردن نقاطی بود که دراثر بمباران دشمن آتش گرفته بود...بچه های پایگاه کپسول به دست می رفتند برای خاموش نمودن آتش.

بسیجی ها که خسته ازیک روز پر مشغله، مشغول استراحت بودند،  با صدای من از خواب بیدار شدند و بسمتی که من نشانشان دادم حرکت کردند...بعد چند دقیقه برگشتند و با قیافه های جدی به من گفتند:  چشمهایت را خوب بازکن و دقت کن... هیچ  آتشی آنجا نبود....!

بعد ده دقیقه باز شعله آتش دیدم و بعدچندلحظه صدای انفجاری...دوباره داد زدم آتش ...آتش... نیروها بلافاصله به سمت آتش حرکت کردند ولی باز از آتش خبری نبود....

بچه ها دیگر حسابی کلافه و ناراحت شده بودند...گفتند: اگه گذاشتی امشب ما بخوابیم..؟

فرمانده بسیج آقای محمد لر آمد پیشم گفت: برادر شما کجا شعله آتش دیدی ؟ مدام بچه ها را صدا می کنی و نمی گذاری استراحت کنند!

گفتم : برادر ازکوچه پشتی بسیج ...ابتدا شعله آتش بلند شد و بعد صدای انفجار ....به خدا راست می گویم.

فرمانده بسیج گفت : می توانی مرا ببری حدود آن جایی که آتش را دیدی؟

گفتم:  بله.

یک نفر دیگر را به جای من در پست نگهبانی گماشت و باهم به سمت جایی که شعله آتش را دیده بودم رفتیم .

اسلحه من ام 1بود و اسلحه فرمانده یک کلاشینکف.

همه جا تاریک بود و مدام صدای انفجارگلوله توپ وخمپاره به گوش می رسید...آهسته درحال حرکت بودیم که ناگهان از پشت یک کامیون کمپرسی همان شعله آتش را دیدیم  و بعدش صدا انفجارآمد. فرمانده که متوجه اوضاع شده بود گفت: سریع به پایگاه برگردیم ، ابتدا نمی دانستم چه خبراست..؟

فرمانده به محض اینکه به پایگاه رسیدیم دو نفر دیگر از نیروها را صدا کرد و به ا تفاق هم به سمت کامیون برگشتیم....وقتی به کامیون رسیدیم  آرام از کامیون بالا رفتیم داخل کمپرسی یک قبضه خمپاره جاسازی کرده بودند و یک نفر هم خوابیده بود و هر از چند گاهی بلند می شد یک گلوله شلیک می کرد.

 لطف خدا بود که به این ترتیب شعله آتش را دیدم  و فهمیدیم ستون پنجم دشمن از داخل شهر در حال ضربه زدن به مردم وکشور هستند.

بعد این حادثه هر جا سر چهار راهها کامیون می دیدیم آن را بازرسی می کردیم  درمدت کمی حدود بیست قبضه خمپاره انداز را کشف و ضبط کردیم .

این فقط لطف و امداد الهی بود که با این نیروی کم و بی تجربه،آنهم من که از همه بی تجربه تر بودم این فتنه و حلیه دشمن نقش برآب شد.

عضویت در نیروهای جنگهای نا منظم

یک روزکه مشغول نگهبانی دادن مقابل درب ورودی پایگاه بسیج بودم چند خمپاره نزدیک درب پایگاه به زمین خوردند...بچه ها سریع خودشان را زمین  انداختند ولی من این کار را نمی کردم نه بخاطر اینکه دل شیر داشته باشم و نترسم نه...یا اینکه بخاطر ایمان قوی ام بود نه...فقط بخاطر این بود که نمی دانستم ترکش دارد وخطر دارد...چیز زیادی از جنگ نمی دانستم ...فقط بلد بودم با ام- 1 تیراندازی کنم حتی برای مسلح کردن ام- 1 مشکل داشتم. با کمک پا می توانستم ام- 1 را مسلح کنم مثل اینکه هندل بزنی به موتورسیکلت .بنده خدا مادرم هم دلش خوش بود حاجعلی دارد می جنگد! در حالیکه من نمی دانستم خمپاره چیست و چگونه وقتی گلوله خمپاره ای آمد باید خیز برداشت؟

با این اوضاع و احوال نیروهای آنجا فکر می کردند من نمی ترسم ولی واقعیت چیز دیگری بود مانند بچه دو ساله ای که عقرب ببیند با دست برمی دارد...چرا که نمی داند عقرب نیش دارد!

لازم است یادی کنم از وزیر دفاع آن موقع فرمانده قهرمان ، شهید چمران آن وقتها من ایشان را خوب نمی شناختم ولی می دیدم که ایشان چه زحماتی می کشد و به تمام جبهه ها سرکشی می کند.

خود دکتر چمران مثل سایر نیروها جانفشانی می کرد.بعد ها فهمیدم که ایشان چه مرد بزرگی بوده و من متاسفانه او را نمی شناختم....یک مدت کوتاهی در خدمت ایشان بودم...

قبل از آموزش من چیز زیادی از جنگ و نحوه جنگیدن نمی دونستم  و از روی ندانستن خطر هنگام اثابت خمپاره و توپ همین جور راست راست راه می رفتم...دکترچمران مرا دیده بود و سوال کرده بود آن بچه کیست..؟

گفته بودند نمی دانیم...فقط می دانیم از ساوه آمده...بدین ترتیب بود که دکتر مرا انتخاب کرد و فرستاد به گروه جنگهای نامنظم...

شاید به همین علت بود وقتی برای جنگهای نامنظم نیرو می خواستند تا آموزشهای لازمه را به آنها بدهند چند نفر انتخاب کردند که به لطف خدا، بنده هم جزو آن چند نفر بودم.

مکانی که برای آموزش، ما را بردند دورتر از پایگاه بسج بود.تازه درآنجا بود که فهمیدم جنگ یعنی چه؟

و در زیر زمین یکی از خانه ها یکی از برادران ارتشی نحوه کار با بازوکا را به ما آموزش می داد.

تاکتیک و تکنیک را برادر احمد متوسلیان  به ما تعلیم می داد ، تازه داشتم متوجه می شدم که جنگ خیلی پیچیده است و به آن سادگی ها که فکر می کردم نیست!

تازه ترس داشت چهره خود را نشان می داد..دیگر حسابی می ترسیدم...با شنیدن صدای خمپاره ..قلبم تند تند میزد...حالا می دانستم خمپاره  ...توپ...بمباران …یعنی چه؟....

بعد اتمام آموزش ، ما را به چهار گروه سه نفری تقسیم کردند .هر گروهی ازیک بومی که منطقه را می  شناخت و دو نفر غیر بومی تشکیل شده بود.

ما باید به عمق و عقبه دشمن نفوذ می کردیم و در جاده های ارتباطی و محل تجمع و رفت و آمد بعثی ها مین گذاری می کردیم تا ضمن کاستن از سرعت پیشروی دشمن ،دشمن را دچار رعب و وحشت نماییم.

روزها باید در گوشه ای بی سر و صدا و بدون جلب توجه دشمن مخفی می شدیم و شب هنگام با استفاده از تاریکی به ماموریت خود می پرداختیم.

جالبترین قسمت قضیه این بود که ما مین نداشتیم باید از خود دشمن مین ها را تهیه می کردیم در اولین ماموریت ساعت ده شب عازم شدیم...

ترس وخوف تمام وجودم را فراگرفته بود...ولی چون مسئولیت قبول کرده بودم باید می رفتم...به هر زحمت و مشقتی بود به عمق نیروهای دشمن نفوذ کردیم و در زیر یک خودروی سوخته که درحدود هفت یاهشت متر ی با جاده فاصله داشت پناه گرفتیم.

روزها در زیر این خودرو سوخته ،خود را استتار می کردیم... ما دشمن را می دیدیم و آنها را زیر نظرمی گرفتیم  ولی دشمن به این خودرو سوخته توجهی  نمی کرد.

نیروهای دشمن سنگر برای خود درست نکرده بودند و در کنارجاده می خوابیدند.

مهمات و وسایل نقلیه آنها بدون سنگر بودند.این کار دشمن...برای بنده عجیب بود و از خود سوال می کردم چرا سنگر درست نکرده اند؟

بعدها فهمیدم اینها بنا ندارند بمانند...چون به این خیال که به راحتی می توانند پیشروی کنند

چون طبق محاسباتشان نیروی آن چنانی رو در روی آنها نبود.

نیروهای مردمی هم که ام-1 ، داشتند و شکاری...و تعدادی سرباز که فشنگ روزانه سهمیه می گرفتند...چندتا؟هر روز فقط پنج عدد تیر؟؟؟

 بنی صدر چه خیانتها که نکرد به این ملت...اجازه شلیک به دشمن را نمی داد چون که فرمانده کل قوا بود آن موقع، به توپخانه خودی روزانه یک یا دو گلوله به هر قبضه می داد که با توجه به آتش سنگین دشمن... هیچ به حساب می آمد.

با اینکارهایش دست ارتش دلیر و قهرمان ما را بسته بود....ارتش بعد از بنی صدر ثابت کرد در دنیا نظیر ندارد.

با این شرایط سخت...ما شب ها گشت می زدیم و مین پیدا می کردیم  و اگر مین پیدا نمی کردیم نارنجک های دشمن را بر می داشتیم.

و در سر راه آنها تله می گذاشتیم تا سرعت پیشروی آنها را کند کنیم....

در یکی از شبهایی که من تب داشتم و توان راه رفتن نداشتم...در زیر همان ماشین سوخته که درکنار محور سوسنگرد بودخوابیدم. یکی از همراهانم که اسمش محمد بود و ما او را جاسم صدا می کردیم و دیگری شهرتش گودرزی بود از اهالی لرستان ،آنشب بدون من رفتند هنگام برگشت سوغاتی برایم یک اسلحه کلاشینکف آوردند من خیلی خوشحال شدم ...با خودم می گفتم اگر این اسلحه را در دستم بگیرم و نتونم باهاش کار کنم چه فایده ای دارد؟...در همین افکار که بودم...محمد متوجه من شد و گفت: حاجعلی تو فکری؟

ام 1 را در قم و ژ3 را در اهواز آموزش دیده بودم  ولی نحوه کار با کلاشینکف را نمی دانستم و خجالت می کشیدم بگویم بلد نیستم با کلاشینکف کار کنم .

گفتم:  هیچی...مهم نیست.

محمدگفت : نه بگو .....خجالت نکش.

گفتم: راستش بلد نیستم با این کار کنم....گفت چیزی نیست، از ژ-3 راحتره، در عرض ده دقیقه برایم توضیح داد...و من یاد گرفتم...

تو این فکر بودم که فردا با عراقی ها درگیر می شوم دیگه لازم نیست مخفی بشوم...محمد که زرنگی خاصی داشت فهمید....من چه فکری تو سرم می گذره...

یه مرتبه گفت: ولی یادت باشه این اسلحه فعلا یادگاری داشته باشی ما حق نداریم با اسلحه با دشمن درگیر شویم، ما سه نفری نمی تونیم از پس اینها در بیاییم.

هدف ما فقط به وحشت انداختن دشمن می باشد اگر از وجود ما در اینجا با خبر بشوند کارمان تمام است ...پس حق نداری حتی یک تیر هم شلیک کنی.

از اینکه می دیدم عراقیها راست راست می گردند و نمی تونم کاری بکنم خیلی ناراحت بودم و رنج می بردم.

متوجه نبودم که ماموریت ما خیلی مهم، ما هر روز یک یا دو خودرو دشمن را منفجر می کردیم....آنها منطقه را زیر و رو می کردند ولی ما را پیدا نمی کردند، البته خواست خدا بود...بعد یک هفته با هزار زحمت برگشتیم بین نیروهای خودی  و حالا دیگر من یک اسلحه خودکار داشتم .

عضویت در سپاه

بعد مدتی که دراهواز بودم به زادگاهم برگشتم بعد گذشت چند روز دلتنگ جبهه شدم و تصمیم گرفتم به جبهه برگردم ...ولی بازمشکل مالی داشتم ...برای حل این مشکل رفتم در سپاه ساوه عضو شدم تا بتوانم راحت به جبهه اعزام شوم و دیگه برای اعزام به جبهه دغدغه مالی نداشته باشم ....

به هر زحمت و مشقتی که بود در سپاه ساوه نام نویسی کردم...بعد نام نویسی ...افرادی را که مراحل ثبت نام را با موفقیت طی کرده بودند ، به منظریه قم فرستادند جهت آموزش عمومی سپاه....دوره آموزشی چهل و پنج روز طول کشید. دوره آموزشی را با موفقیت پشت سر گذاشتم  و در آزمون قبول شدم...و در تاریخ 15/2/60 عضورسمی سپاه شدم و لباس مقدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را با افتخار به تن نمودم.

بعد از گذشت یکماه از عضویت رسمی ام، به من ماموریت دادند به اتفاق بیست و دو نفر از بسیجیان به مریوان بروم، طول مدت ماموریت ‏سه ماه بود ...راهی کردستان شدیم...به سنندج که رسیدیم با ستون نظامی حفاظت شده حرکت نمودیم چرا که منطقه نا امن بود...و به تازه گی از دست ضد انقلاب پاک سازی شده بود...در بین راه به کمین ضد انقلاب برخوردیم...که با تلاش نیروهای حفاظت از کمین ضد انقلاب رها شدیم.

بعد از اینکه از کمین ضد انقلاب رها شدیم ،یک نفر رادیدم که با اسلحه ژ-3 قنداق کشویی دردست، دستور حرکت به ستون داد.مقداری جلوتر رفتم دیدم زنده یاد حاج احمد متوسلیان است. برادر احمد تا مرا دید شناخت گفت: شما تنها آمده ای؟

گفتم :نه ...بهمراه بیست و دو نفرنیروی اعزامی از ساوه آمده ام.

گفت: رسیدیم به مریوان حتما بیا پیش من.

گفتم : چشم برادراحمد.

از برادر احمدخداحافظی کردم و سوار ماشین شدم و حرکت کردیم به سمت مریوان.

با خودم گفتم من که در مریوان جایی را بلد نیستم!

چرا نپرسیدم شما را کجا میشه پیدا کرد؟ به کجا بیایم؟

با این افکار ...به مریوان رسیدیم.

فردای آنروزکه رسیدیم به مریوان، به مقرفرماندهی رفتم و خودم را به کارگزینی سپاه مریوان معرفی کردم تا بدانم با بیست و دو نفرنیروی که همراهم هستند به کدام قسمت ماموریت داریم.

در مقر فرماندهی حاج احمد متوسلیان را دیدم، البته تا آنزمان برادر احمد بودن چون به مکه مشرف نشده بودند.

متوجه شدم برادر احمد متوسلیان فرمانده کل این منطقه می باشد....چندین مسئولیت برایم داد...وگفت : نیروهایت را در محلهایی که گفتم پخش کن و در همه این مکانهایی که گفتم باید حضور داشته باشی...من با اینکه این مکانهایی را که برادر احمد می گفتند اصلا بلد نبودم...! قبول کردم حاج احمد یک نفر را همراهم فرستاد تا مدت ده روزهمراه من باشد تا منطقه را برایم بشناساند...محل ماموریت ما مکانهای متفاوتی بود:

1-بلندی های قوچ سلطان.

که دو نفراز نیروها را باید به آنجا می فرستادم.حدود پنجاه نفری آنجا بودند و باید خودم به آنها سرکشی می کردم.

2-باغ شیخ عثمان که یک باغ سیب بود ما بین جاده سنندج به مریوان که باید چهارنفر می فرستادم تا سیبها را بچینند و مربا درست کنند برای ارسال به رزمندگان.

3-چهارنفر به نفر کر آباد تا قبضه خمپاره  120 تحویل بگیرند و مستقر کنند.

4-دو نفر را هم به قله شیخ عثمان فرستادم تا با پیشمرگان کرد آن قله را حفاظت کنند و بقیه نیروها در داخل شهر در یک ساختمان کاملا سری باید حفاظت از مهمات سپاه را بعهده می گرفتند...با تمام مشکلات و فراز و نشیب ها ماموریت مریوان هم با کمک خدا، به اتمام رسید.در آن ماموریت ازبین نیروهای اعزامی از شهرستان ساوه آقای امیریان[2] و آقای کاشی[3] که اهل پرندک زرندیه بودند مقارن با عصر تاسوعای حسینی به شهادت رسیدند...روحشان شاد...

چند روزی بود که از ماموریت مریوان بازگشته بودم....

یک روز صبح فرمانده سپاه ساوه حجه الاسلام حاج آقا فراهانی ،اعلام کردند که به دو نفر آرپی جی زن نیاز هست تا به اهواز بروند.هرکس داوطلب می باشد اعلام کند.من بلافاصله اعلام آمادگی کردم...وگفتم هر لحظه بگویید آماده حرکتم...

ایشان دو روز مرخصی برایم دادند...بعد دو روز راهی اهواز شدم ...درطول مسیر خاطرات اولین باری که با خواهر زاده ام رضا به اهواز اعزام شدیم را مرور می کردم....

به محض ورود به شهر اهواز خودم را به سپاه اهواز معرفی کردم.سپاه اهواز نیز مرا به تیپ المهدی که در شهرک خلخال مابین جاده اهواز اندیمشک مستقر بود فرستاد... این تیپ تشکیل شده بود از توپ 106 و آرپی جی زن ،تک تیر اندازخیلی کم داشت یک جوری هایی باید گفت که تیپ ضد زره بود ...من نیز یک آرپی جی داشتم با تجهیزات لازمه و دو نفرکمک برایم دادند.مدتی در شهرک ماندم بعد به یکی از گردانها معرفی شدم ...روزها گذشت تا عملیات فتح المبین آغاز شد...گردان ما در تپه سبز عملیات کرد و من نیز افتخار شرکت در آن عملیات را داشتم. بعد از آزاد سازی تپه ساعت ده صبح ،فردای عملیات عراق پاتک سنگینی زد برای پس گرفتن تپه سبز و همزمان منطقه را بشدت با هواپیما بمباران کرد که سبب شد دچار موج گرفتگی شدیدی شوم  و درآن عملیات موثر واقع نشدم .

موج انفجار اثرات بدی بر روح و جسمم گذاشته بود...وحالا دیگر به اصطلاح موجی شده بودم...اصلا تو حال خودم نبودم...بعد اینکه کمی حالم خوب شد فهمیدم تو بیمارستان ساوه هستم...موج انفجار روی سر و شکم من سخت اثر کرده بود...تا مدتی در حالت گیجی بسر می بردم...

بعد ازحصول بهبودی نسبی، مدتی در سپاه ساوه مشغول به خدمت بودم.

تا اینکه در عملیات آزاد سازی خرمشهر تقاضای نیروی داوطلب کردند...من هم داوطلب اعزام شدم...در اهواز مرا به لشگر 30 زرهی معرفی کردند.در لشگر 30 زرهی مشغول آموزش دیدن کالیبر 75mm چهار لول ضد هوایی شدم.بعد اتمام آموزش مرا مسئول حفاظت هوایی لشگر  30 زرهی نمودند.چند فروند هواپیمای دشمن مقر ما را مورد حمله قرار دادند...من که قبلا دیده بودم راکت هواپیما چه خرابی وخسارتی وارد می کند با دیدن شیرجه هواپیمای دشمن به سوی ما بسیار ترسیدم ...در این لحظه یاد سخن برادر احمد متوسلیان افتادم که گفتند: هر وقت در جنگ موقعیتی پیش آمد که ترسیدید چشمان خود را ببندید...چشمانم را بستم و پایم را روی پدال ضد هوایی فشردم ...بعد چند لحظه...صدای تکبیر و شادی نیروها بلند شد...به لطف و امداد الهی هواپیمای دشمن مورد اثابت قرار گرفته بود لکن من که چشمانم را بسته بودم و متوجه هدف قرار گرفتن هواپیمای دشمن نبودم پایم را روی پدال ضد هوایی می فشردم...یکی از نیروهای پدافندی که اهل اصفهان بود با دست بر شانه ام وزد وگفت:اخوی...اخوی...هواپیما را زدی بس دیگه... شلیک نکن...شلیک نکن...ببین آتیش گرفته داره سقوط می کنه...

چشمانم را گشودم و دیدم هواپیمای دشمن در حالیکه در شعله های آتش می سوخت کنار رود کارون سرنگون شد با دیدن این صحنه  یاد آیه «و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی» افتادم .

به نام خدا

پس از اتمام ماموریتم در لشگر 30 زرهی ،به سپاه ساوه برگشتم...مدتی گذشت بیست و پنج نفر بسیجی آموزش دیده را به مسولیت بنده برای پیوستن به تیپ 17علی بن ابی طالب قم به دوکوهه اعزام کردند...

وقتی به دو کوهه رسیدیم، رفتم نزد مسولین تیپ و اعلام حضور کردم...بلافاصله ما را به گردان امام حسن مجتبی علیه السلام معرفی کردند.

در گردان امام حسن مجتبی علیه السلام، مرا مسول گروهان یکم نمودند گروهانی که به نام مالک اشترنامیده شده بود.فرمانده گردان اهل سمنان بود ولی متاسفانه اسم ایشان در خاطرم نمانده ...ایشان انسان با تقوایی بود و مومن و رشید و عاشق امام حسین علیه السلام، بگونه ای که هر وقت نام شریف امام حسین علیه السلام برده می شد، بی اختیار اشک از چشمانش سرازیر می شد که بعدها توفیق شهادت یافت.

چند وقت بعد ورود ما به دوکوهه، از طرف فرماندهی لشگر به گردان امام حسن علیه السلام ماموریت دادند جهت اعزام به منطقه دشت عباس...در آنجا اردو زدیم...اوضاع و شرایط نشانگر عملیات بزرگی بود.

در گروهان مالک اشتر دو نفراز نیروها زیاد جلب توجه می کردند و نمود داشتند، یک پیرمرد هفتاد ساله  و دیگری یک نوجوان هفده ساله که  ریز نقش بود و قدی کوتاه  داشت.

پیرمرد اسمش ابوالقاسم دلیری[4]، اهل خشکرود زرندیه بود وآن نوجوان اسمش حمید مزلقانی که پدر و مادرش اهل خرقان زرند بودند و ساکن در تهران و خود بزرگ شده تهران بود ولی از ساوه اعزام شده بود. بسیار پر انرژی و شلوغ کار بود و مرا با کار هایش حسابی خسته می کرد.

تنها کسی که در این اوضاع و شرایط آرامم می کرد  و لطف و محبت پدرانه ایشان سبب آرامشم می شدآقای دلیری بود واقعا پدرانه با من برخورد می کرد و بسیار کمک حالم بود ،رفتار و گفتارایشان برای بنده روحیه بخش بود.

از کارهای حمید مزلقانی که مرا بسیار ناراحت می کرد مصرف بیهوده فشنگ بود مدام تیر اندازی بی هدف می کرد خیلی با او صحبت کردم تا دست ازاین کارش بردارد ولی حرفهایم  در گوشش فرو نمی رفت ، هیچ گونه نتوانستم او را متوجه کنم ،که نباید بیهوده این فشنگ ها را هدر نماید چرا که اوایل جنگ تحمیلی ما فشنگ برای نبرد با دشمن خیلی کم داشتیم و به سختی مهمات تهیه می کردیم...و لی او که آنروزها را ندیده بود مدام فشنگها را بیهوده هدر می داد.

از این کارش دست بردار نبود...و مرا مدام عصبانی می کرد بخاطر این کارش...مدام با خودم می گفتم: خدایا این الان این جوری رفتار می کنه ....تو عملیات چه جوری مراقب کارهایش باشم...

در حالیکه یادم رفته بود خودم هم روزهای اول که به جبهه رفته بودم کار زیادی بلد نبودم...

و همیشه آقای دلیری این پیرمرد بیدار دل بود که مرا هنگامی که از دست کارهای حمید ناراحت می شدم با صحبتها و رفتار پدرانه اش آرامم می کرد.

آقای دلیری همیشه مشغول قرائت قرآن بود و هیچ وقت نشد بدون بنده غذایش را بخورد.حتی مواقعی که مشغول انجام ماموریتهای محوله بودم و در مقر نبودم، منتظر می ماند تا من برگردم و با هم غذا بخوریم.

دستور رسید فرمانده گردان و فرماندهان گروهانها برای توجیه نقشه عملیات به مقر تیپ بروند...نقشه عملیات به دقت برای ما توضیح داده شد و همه نسبت به موقعیت منطقه توجیح شدیم .قرار شد به مدت یک هفته اطلاعات عملیات شبها ما را به منطقه ای که بنا بود عملیات در آنجا انجام شود، ببرند و از نزدیک موقعیت مکانی را برای ما توضیح دهند و ما را کاملا نسبت به موقعیت منطقه عملیاتی توجیح نمایند.

از اینکه عملیاتی در پیش بود همه ما خوشحال و مسرور بودیم.

طبق نظر فرماندهی قرار شد گردان امام حسن علیه السلام با یکی گردانهای ارتش جمهوری اسلامی که از لشگر 21 حمزه بود ادغام شوند. فرماندهی عملیات با سپاه و معاونت با ارتش باشد.

ده روز دو گردان ادغامی ارتش و سپاه کنار هم بودیم برای آشنایی و هماهنگی بهتر با یکدیگر.

در این ده روز، هر شب با بچه های اطلاعات عملیات برای شناسایی مواضع دشمن و آشنایی بیشتر با منطقه نبرد به عقبه دشمن نفوذ می کردیم و تا برگردیم به مقر خودمان ، تقریبا ساعت چهار بامداد می شد....هر شب آقای دلیری در حالیکه زیر نور فانوس قرآن می خواند، منتظر باز گشت من می شد ،حتی شام نمی خورد؟... تا مرا می دید می رفت سفره غذا را پهن می کرد و غذا را گرم می کرد تا باهم شام بخوریم .

هر چه به ایشان می گفتم: پدر جان چرا گرسنه می مانی...؟غذایت  را می خوردی....

می گفت : از گلویم پایین نمی رود.....این جا می نشینم برایت دعا می کنم تا سالم برگردی .

نمی دانم چرا این پیرمرد با معرفت، این همه نسبت به من محبت داشت....پیرمرد با خدایی بود و مرا به یاد واقعه عاشورا می انداخت ...به یاد حبیب بن مظاهر....حبیبی که در عین حالیکه پیرمرد بود با جانفشانی و شجاعت از امام حسین علیه السلام دفاع کرد و سینه سپر کرد تا امام بسلامت نماز بخواند و ثابت قدم ماند تا خود را فدایی امام کرد.

در یکی از شبها که برای شناسایی مواضع دشمن رفته بودم....در هنگام بازگشت متوجه شدم هیچ کس در اردوگاه نیست جز این پیرمرد؟

پرسیدم نیروها کجا رفتند؟

گفت : همه مسموم شدند.....باز پرسیدم: چرا؟ چطوری؟

گفت: غذا را مسوم کرده بودند...بچه های گروهان شام را که خوردند همه مریض شدند و الان هم تو اورژانس گروهانند.

گفتم: شما چی ؟ حالتون خوبه؟

گفت: من طبق معمول شام نخوردم منتظر ماندم تا شما بیایی و باهم بخوریم....این را گفت و شروع کرد به خندیدن.....

بعد اینکه خنده هایش تموم شد گفت: پسرم حاجعلی دیدی اگر من شام می خوردم الان من هم مسموم شده بودم و اینجا نبودم و شما می آمدی و از این شام می خوردی و مسموم می شدی ....این حکمت خداست...از این به بعد پسرم دیگر به من نگو چرا شام نخوردی؟

گفتم: راست می گویی شما ....چشم ...هر چه شما بگویی من اطاعت میکنم.

گفت: راست می گویی ؟

گفتم: به خدا قسم.

گفت :قول می دهی؟

گفتم: قول میدهم....نمی دانم بر دل این پیرمرد مومن چیزی  الهام شده بود که از من قول می گرفت.

بعد شهادتش فهمیدم ....این پیرمرد مومن و با صفا واقعه عملیات را در خواب دیده بوده یا برایش الهام شده بوده و از اتفاقاتی که در پیش رو بوده خبر داشته.

حبیب بن مظاهر ( عملیات محرم)

آقای دلیری در ظاهر یک پیر مرد بود ولی بسیار قوی دل ،با خدا، شجاع و فرمانور بود به هر حال من هر چه بگویم ازایشان کم گفته ام.

شب عملیات فرا رسید، همه به ستون شدیم و حرکت کردیم.ترتیب ستون از این قرار بود که یک نفر سرباز ارتش و یک بسیجی بصورت یک در میان بودند.

فرماندهی گروهان را یک گروهبان ارتشی بعهده داشت که انسان مومن و شجاع بودکه قبل حرکت به من گفت: مراقب باش و به نیروهایت بسپار مراقب باشند نیروهایش یک وقت عقب نکشند چون نیروهایش اکثرا  سرباز و آخر خدمت هستند. البته این حرف را از باب احتیاط می گفت، چرا که رزمندگان اسلام با شجاعت و ایثار در جنگ تحمیلی جا نفشانی می کردند و در دفاع از اسلام ومیهن با تمام توان با دشمن روبرو می شدند.

من در جلوی ستون و فرمانده ارتشی عقب ستون حرکت می کرد.

محور عملیاتی ما به اسم شهید بهشتی بود و قبل عملیات  محور را مورد شناسی کامل قرار داده بودیم و تقریبا محور سختی بود لکن دشمن اقدام به ایجاد موانعی از قبیل سیم خار دار  و مین گذاری نکرده بود.

ستون ما دیر از حد معمول حرکت کرد وقتی رسیدیم محور عملیاتی متوجه شدیم دشمن محور مین گذاری کرده و برسر راه ما موانع سیم خار دار کار گذاشته.

از لحاظ زمانی عقب بودیم چرا که در سمت چپ و راست ما گردانهای عمل کننده خط را شکسته بودند و جلو رفته بودند اگر ما نمی توانستیم خط را بشکنیم آنها به محاصره دشمن  در می آمدند.

باید از میدان مین عبور می کردیم و چاره ای جز این نبود....

دشمن متوجه حضور ما شده بود و ما را زیر آتش سنگین گرفته ....

فرمانده گردان به من گفت: آماده هستی روی مین بروی؟

گفتم :بله.

فرمانده گردان گفت: من می روم تو میدان مین اگر رفتم رو مین بیا و از روی من رد شو..ولی مانع شدم و نگذاشتم برود...در این حین ..فرمانده ارتشی آمد جلو و فهمید جریان از چه قراره.... و ما همچنان بخاطر آتش سنگین دشمن زمینگیر شده بودیم.

من جریان را به فرمانده ارتشی گفتم و ایشان هم صلاح ندیدند که فرمانده گردان جلو بیفتد.

من داوطلب شدم که جلو بیفتم و گفتم: من نیروی دارم که پشت سر من بیاید و پا جا بای من بگذارد و از میدان مین رد شود، موافقت کردند و گفتند: بس زود رد شو که وقت تنگ و باید زود دوشیگا و تیر بار دشمن را خاموش کنی و الا همه از بین می روند.

موضوع را با آقای دلیری  در میان گذاشتم...

آقای دلیری  گفت: من جلو می افتم شما پشت سر من بیا قبول نکردم و گفتم: شما باید پشت سر من بیایی اگر خودم رسیدم آخر میدان مین که هیچ ...ولی اگر نرسیدم شما آن دوشیگا را باید خاموش کنی...

گفت : باشه و همدیگر را بغل کردیم و از همدیگر خداحافظی کردیم.

 من به سرعت رفتم تو میدان مین...زیر آتش دشمن بسرعت بطرف دوشیگا دشمن دویدم و خودم را رساندم زیر لوله دوشیگا...لطف خداوند یک مین هم منفجر نشد...پشت سر من آقای دلیری آمد بقیه نیروها هم بسرعت آمدند...

می خواستم لوله دوشیگا را با دست بگیرم که نا گهان یادم افتاد لوله اش داغ و دستم می سوزد و نمی تونم با دستهایم کاری بکنم.

نارنجک را از ضامن خارج کردم که در همین حین پای یکی از نیرو ها رفت روی مین منور... دشمن ما را دید..و هنوز نارنجک در دستم بود که تیر بار دشمن ما را زیر آتش گرفت...آقای دلیری خودش را انداخت جلوی من و بدن خودش را سپر من کرد، هفت تیر تیربار دشمن به او برخورد کرد و یک تیر هم به زانوی من برخورد کرد.

اقای دلیری غلتان غلتان از تپه پایین آمد و من نیز پشت سر آن در حالیکه هنوز نارنجک دستم بود به پایین تپه غلت خوردم. دستم دیگر خسته شده بود...مجددا درحالیکه زخمی شده بودم و بدنم در حال خونریزی بود، خودم را رساندم به کنار دوشیگا و به هر زحمت و مشقتی که بود نارنجک را انداختم داخل سنگر دوشیگا با انفجار نارنجک دوشیگا خاموش شد .ولی تیر بار دشمن هنوز به نیروهای ما ضربه می زد.

توان راه رفتن نداشتم چون تیر به زانوی راستم اثابت کرده بود.مجددا غلت زنان خودم را به محلی که آقای دلیری بر زمین افتاده بود رساندم کسی که حبیب گردان ما بود.

پرسید: دوشگا را خاموش کردی؟

 گفتم: بله.

گفت: دیدم چطوری خاموشش کردی.

گفتم: داشتی نگاه می کردی؟

گفت: هم دیدم و هم می دانستم.

گفتم: چطور می دونستی؟

گفت: این صحنه ها را در خواب دیده بودم.

گفتم: شما که خیلی کم می خوابیدی!

گفت: در جوانی زیاد می خوابیدم.....آن موقع این صحنه ها را در خواب دیده بودم و شما را هم دیده بودم...آن زمان شاید به دنیا هم نیامده بودی..

وقتی تو را دیدم فرمانده ما شدی آن خواب به یادم آمد...گفت: این.....این....که....با انگشت اشاره به سمتی کرد....

وقتی نگاه به سمت انگشتش کردم دیدم حمید مزلقانی در حال نزدیک شدن به ما می باشد.در این حین آقای دلیری، حبیب گردان ما شهید شد.

حمید پرسید برادر تنها من چه کار کنم؟

منهم گفتم: پا شو سریع بدو بیا پیش من..

وقتی آمد پیشم به حمید گفتم: آن تیر بار را می بینی؟

گفت: بله.

گفتم: اگر آن تیر بار را خاموش نکنی یک نفر سالم از اینجا بیرون نمی رود.

گفت: چه کاری باید انجام بدهم؟

گفتم: برای اینکه سبک بشوی  و راحتر بتونی حرکت کنی کوله پشتی و اسلحه ات را همین جا بگذار زمین و از این تپه بالا برو..به یک کانالی می رسی ...برو داخل کانال و یک نارنجک به داخل سنگر تیر بار بینداز...

حمید چهار نارنجک برداشت و از تپه بالا رفت.

بعد از گذشت حدود پنج الی شش دقیقه تیر بار دشمن خاموش شد...

دقایقی بعد دیدم یک نفر با چهره سیاه آمد و گفت: برادر تنها تیر بار را خاموش کردم.تازه فهمیدم حمید است پرسیدم چرا چهره ات اینقدر سیاه شده؟

گفت: نارنجک را که پرتاب کردم ایستادم ببینم چطوری منفجر میشه که صورتم اینجوری سیاه شد.

حمید پرسید برادر تنها حالا چه کار کنم ؟

گفتم:آفرین تو کارت را کردی، حالا همین جا بمان تا صبح ببینیم چه میشه.

بعلت خیس شدن بدنمان و خونریزی شدیدا احساس سرما می کردیم ...حمید می رفت داخل سنگرهای خالی دشمن و با خودش پتو  می آورد  و روی نیرو های زخمی می انداخت که این کارش هم خیلی خوب و مفید بود.

مدتی که گذشت فرمانده گروهان ارتش سر رسید وگفت: فرمانده گردان ما رفته وسط تانکهای دشمن و بعد از منفجر کردن چند تانک به شهادت رسیده است.این را گفت و خودش هم رفت به خط مقدم نبرد.

بعد رفتن فرمانده گروهان جنازه شهید دلیری را به آغوش گرفتم و با خودم فکر می کردم خدا یا این شهید کی بود؟ خدایا این هم مثل ما انسان بود؟ یا فرشته بود....اگر در زمان امام حسین علیه السلام بود حتما در محضر ایشان هم فداکاری می کرد.

با روشن شدن هوا تازه فهمیدم تیر بار چقدر از بچه های ما را به خاک و خون کشیده در حالیکه  همه داخل میدان مین زمینگیر شده ایم.

دیدم نیروهای خودی در حال عقب نشینی هستند؟ گفتم کجا می روید؟ چه شده؟

گفتند: دشمن پاتک زده.

باصدای بلند فریاد زدم: هر کس میتونه، کمک کنه زخمی ها را ببره عقب

تعدادی از زخمی ها را بردند ولی هنوز تعدادی از زخمی ها باقی مانده بودند.

صدای تانکهای دشمن به گوش می رسید..و هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد به حمید گفتم: این صدای تانکهای دشمن، فکر می کنم خیلی نزدیک شده اند سریع برگرد عقب.

گفت: شما را چه کار کنم؟

گفتم:کاری به من نداشته باش و سریع فرار کن.

گفت: برادر تنها هروقت شما فرار کردی من هم فرار می کنم.

گفتم: من که نمی تونم راه بروم...چطور فرار کنم؟

گفت: من اگر فرار کنم شما می خواهی چه کا ربکنی؟

گفتم: به فکر من نباش...برو سریع.

ناگهان دستم را گرفت و خیلی تلاش کرد تا مرا با خودش ببره ولی چون جثه ضعیفی داشت نتونست مرا با خودش ببره به عقب.

حمید که دید نمی تونه مرا به عقب منتقل کنه گفت: من می روم کمک می آورم و شما را به عقب بر می گردونم.

گفتم : فقط برو از اینجا هر کاری خواستی بکن...برو سریع.

صدای تانکهای دشمن هر لحظه بیشتر می شد و همین نشون می داد که در حال پیشروی و نزدیکتر شدن می باشند.

آتش دشمن بسیار شدید بود دشمن منطقه را زیر آتش شدیدی گرفته بود مخصوصا با توپهای فرانسوی ، واقعا زیر فشار شدیدی بودیم و دیگر امیدی نداشتم که زنده بمانم.

نا گهان حمید را دیدم که با یک استوار ارتشی دوان دوان خودشان را رساندند پیش من، استوار من را به دوش گرفت و از میدان مین بیرون آورد با خودش برد داخل یک پناهگاه

بعد رو کرد به حمید مزلقانی وگفت : پسرجان این هم برادرت از اینجا به بعد مسولیتش با خودته .

حمید که نگاهش به چهره متعجب من افتاد ، با لحنی آرام گفت: من به استوار التماس کردم که بیاید شما را بیاورد به عقب و برای اینکه حرفم را گوش کند به استوارگفتم: برادرم داخل میدان مین گیر افتاده اگر برادرم را نبرم نمی دونم به مادرم چه جوابی بدهم؟

گفتم : عجب.....

با خودم فکر می کردم جبهه به همه جور نیروی نیاز است اگر زرنگی این پسرک نبود .....و تیربار را خاموش نمی کرد و اگر شب برا بچه ها پتو نمی آورد...واگر الان با التماس و خواهش این آقا را نمی آورد برای عقب کشیدنم و نجات دادن من از خطر...تو این فکرها غوطه ور بودم که ...نیروهای کمکی از راه رسیدند و دشمن را مجددا وادار به عقب نشینی کردند.

زخمی ها را به بیمارستان صحرایی منتقل کردند ،حمید هم جزو زخمی ها بود چون بدنش پر بود از ترکش و صورتش هم سوخته بود.

 با بال گرد ما را به بیمارستان دزفول انتقال دادند و ازآنجا هم ما را به بیمارستان مصطفی خمینی قایم شهر جهت تکمیل دوره درمان انتقال دادند.

حمید زود تر از من از بیمارستان مرخص شد و به سمت ساوه حرکت کرد در راه داخل مینی بوس که به سمت ساوه حرکت می کرده با یکی از بچه های زاویه هم صحبت می شود و تعریف می کند که از جبهه می آید و حاجعلی تنها فرمانده گروهانشون بوده که زخمی شده و الان در بیمارستان قایم شهر بستری می باشد....

اتفاقا برادرم هم داخل مینی بوس در صندلی پشت سر حمید نشسته بوده از ماجرا مطلع می شود و با گرفتن آدرس بیمارستان قصد می کند برای ملاقات و اطلاع از وضعیت سلامتیم به قایم شهر بیاید ولی من با توجه به اینکه مقداری بهبود یافته بودم  قبل انکه آنها به قایم شهر بیایند بیمارستان شهید مصطفی خمینی قایم شهر را ترک کردم  و برای ادامه درمان به بیمارستان مدرس ساوه رفتم.

تشکیل لشگر17علی بن ابیطالب علیه السلام

بعد عملیات محرم تیپ با غنایمی که از دشمن بدست آورده بود به لشگرارتقا یافت و مزین به نام مقدس علی بن ابیطالب علیه السلام شد.

نیروهای این لشگر از استان های قم و مرکزی بودند، سپاه ساوه ماموریت داشت تا دو گردان رزمی تشکیل دهد.

نام گردان اول مزین به نام مقدس حضرت ولی عصر عج الله تعالی فرجه الشریف و گردان دوم متبرک به نام مقدس امام صادق علیه السلام شد.

بنده نیز جزو کادر گردان امام صادق علیه السلام شدم، فرمانده آن شهید ابراهیم یعقوبی بود گردانی که شهیدان رضا پاشاخانلو و بهرام قره شیخ لو و مرحوم سید مهدی میر احمدی عضو آن بودند.

فرماندهی گردان در ابتدا با آقای معصومی از اهالی سمنان بود که بعد مدتی شهید یعقوبی فرمانده گردان امام صادق علیه السلام شدند.

من افتخار مسئولیت فرماندهی گروهان دوم (عمار) که در بین نیروهای گروهان معروف به کور اوغلی بود را داشتم.

لشگر 17 علی بن ابیطالب در انرژی اتمی که با آبادان چهل کیلومتر فاصله داشت مستقر بود.

اولین ماموریتی که از طرف فرماندهی لشگر به گردان امام صادق علیه السلام محول شد حضوردر محور عملیاتی طلاییه بود.

نیروهای ما در این محورمامور به حضور در کمین بودند که فرماندهی کمین با شهید رضا پاشاخانلو بود.

در آن موقعیت ما هوس خوردن املت کردیم ...به  یکی از نیروها که برای مرخصی شهری می رفت مقداری پول دادم تا هنگام بازگشت برای ما تخم مرغ و گوجه فرنگی بگیرد.

عصر هنگام گوجه و تخم مرغ به دستمان رسید...شهید حسن دهقانی هم که در موقعیت دیگری بود دعوت نمودیم تا بیاید دور هم املت بخوریم...درآن منطقه پشه خیلی زیاد بود و مشکل اصلی ما شده بود سر وکله زدن با پشه ها، نیروها بشدت اذیت می شدند تعداد انبوه پشه همه را کلافه کرده بود. مشغول درست کردن املت شدم و بعد آماده شدن املت با خوشحالی ظرف غذا را آوردم تا با دوستان مشغول خوردن املت شویم ولی تعداد زیادی پشه روی املت جمع شدند بگونه ای که هیچ کدام از دوستان رغبت به خوردن املت نشان ندادند.

در این بین شهید دهقانی یک تکه نان برداشت و با آن املت را بهم زد، پشه ها با املت مخلوط شدن و بعد با اشتیاق تمام شروع به خوردن املت کرد...چنان با اشتیاق می خورد که من هم چند لقمه از املت پشه خوردم.

در بین نیروها مرسوم بود بعد هر وعده غذایی دعا می کردند ...

شهید حسن دهقانی بعد خوردن املت شروع کرد به دعا خواندن وگفت: برای شادی روح تمام اموات صلواتی هدیه کنید.

بعد اینکه همه با هم ذکر صلوات را گفتیم.

شهید حسن دهقانی گفت: برا شادی روح مادرم بخوانید فاتحه مع الصلوات.

شهید حسن دهقانی روحیه شوخ طبعی داشت و نیروها هم با او شوخی می کردند روبه شهید حسن دهقانی کردند و گفتند:چرا برای شادی روح اموات ما فقط گفتی صلوات ولی برای شادی روح مادرت گفتی فاتحه مع الصلوات؟

شهید دهقانی گفت: من این هستم...اگر می خواهید من دعا کنم ...منهم اینجوری دعا می کنم.

بعد اینکه خندیدیم به شهید حسن دهقانی گفتم: پا شوتا برسانمت به سنگرتون.

سوار بر ترک موتور سیکلتم شد و به سمت سنگر شهید حسن حرکت کردیم...

هوا تاریک شده بود و من که با چراغ خاموش حرکت می کردم افتادم داخل چاله ای که از انفجار گلوله خمپاره درست شده بود وکنترل موتور سیکلت از دستم خارج شد و محکم به زمین برخورد کردیم.

شهید حسن دهقانی در حالی که گرد و خاک لباسهایش را می تکاند به شوخی گفت: بابا هرچه املت خورده بودم از بینی ام بیرون آمد ...

 هردوی ما در حالیکه بدنمان کمی کوفته شده بود و چند زخم سطحی پیدا کرده بود با این حرف حسن خندیدیم.

بعد اینکه خندیدنمون تموم شد، حسن گفت: بقیه راه را خودم می روم شما برگرد به سنگرت.

صبح روز بعد بیسیم چی گروهان شهید وحید وکیلی[5] با نارحتی به من گفت: یکی از نیروهای گروهان مرا خسته کرده .

گفتم: چرا؟ چی شده؟

شهید وحید وکیلی گفت:این آقا مدام زنگ می زند و می گوید وصل کن فلان سنگر...در حالیکه کار خاصی هم ندارد. من شدم تلفن چی اختصاصی این آقا...

به یکی از نیروها گفتم : برو به فلانی بگو بیاید سنگرفرمانده گروهان.

وقتی آمد به او تذکر دادم بی جهت تلفن نزند و سبب مزاحمت به دیگران نشود و وقت بیسیم چی گروهان که باید مشغول کارهای مهم باشد را تلف نکند .

آن شخص به حرفهایم اعتنایی نکرد و به طرز بی ادبانه ای از سنگرم خارج شد.

سریع نامه اخراج او را از گروهان نوشتم و پیغام دادم که گروهان را ترک کند و به فرماندهی گردان خودش را معرفی کند.

همشهری های آن شخص مزاحم برای اینکه مرا از تصمیمم منصرف کنند ومرا زیر فشاربگذارند با هم همدست شدند و خط را ترک کردند .

من هم بخاطر اینکه فکر می کردم اگر از حرفم برگردم دیگر نمی توانم فرماندهی کنم قاطعانه گفتم: بروید یک تنه خط را نگه می دارم....

 نیروهای معترض رفتند پیش فرمانده گردان برای اعتراض ...فرمانده با من تماس گرفت و از علت این کارم پرسید.

در جواب فرماندهی گفتم: باید معلوم بشود آنها بخاطر من به جبهه آمده اند یا بخاطر خدا ؟

اگر بخاطر من به جبهه آمده اند من نمی خواهم در گروهان عمار باشند و اگر بخاطر خدا آمده اند...من فقط یک نفر را اخراج کرده ام چرا آنها خط را خالی کردند و ترک خدمت کردند؟

نیروهای معترض با صحبتهایی که با آنها شد متوجه اشتباهشان در ترک خط مقدم شدند و از کرده خودشون پشیمون شدند و توبه کردند البته بعدها همین افراد جزو نیروهای مفید و موثر گروهان شدند.

دویدن با پای زخمی

بعد از مجروحیتم در عملیات محرم و گذشت دوران نقاهت وحصول بهبودی نسبی ماموریت یافتم به لشکر17علی بن ابیطالب که بعد از عملیات محرم از تیپ به لشگر تبدیل شده بود و در جاده اهواز آبادان درمحل انرژی اتمی مستقر شده بود.بعد معرفی خود به لشگر مرا به گردان ذولفقار فرستادند،گردانی که ضد زره بود و تمام افراد آن آرپی جی زن بودند.مدتی در گردان مشغول بودم که مرا برای آموزش موشک مالولیتکا به پادگان شهید صدوقی فرستادند، این موشک هدایت شونده، ضد زره بود، سنگر شکن و مناسب درگیری با بالگرد بود.

آموزش دو هفته طول کشید، اواخر دوره مصادف شده بود با هفته دولت و از علاقه مندان به شرکت درمسابقات ورزشی درخواست کرده بودند جهت نام نویسی به تربیت بدنی پادگان مراجعه نمایند. جوایزی هم از قبیل سفر به مکه مکرمه و مشهد مقدس و دیدار با حضرت امام خمینی رحمه الله برای برندگان مسابقات ورزشی در نظر گرفته بودند.

دوستان بدون اطلاع بنده اسم مرا جزو شرکت کنندگان در پرش ارتفاع و دو 200متر با مانع و دو ماراتن  نوشته بودند در حالی که من بی اطلاع بودم از این جریان؟

دوستان جهت شوخی و خنده اسم مرا جزو شرکت کنندگان نوشته بودند روز اول از هفته دولت، بعد صبحگاه اسامی شرکت کنندگان درپرش ارتفاع را جهت آمادگی برای مسابقه خواندند ...اسامی سی و دو نفر از لشگر های مختلف و سی و سومین نفر اسم مرا خواندند...من که بی خبر از همه جا بودم متعجب شدم ...مات و مبهوت این جریان بودم که دیدم دوستان باهم خندیند...فهمیدم کار،کار آنهاست بخاطرفراهم شدن اسباب خنده و شوخی اسم مرا جزو شرکت کنندگان در مسابقه های ورزشی نوشته اند.

پای مجروهم تازه خوب شده بود و به توصیه پزشک معالج باید چند ماهی به پایم فشار نمی آوردم تا خوب شود ،پایم هنگام راه رفتن بعلت مجروحیت درد می کرد.نه تمرین داشتم و نه بلد بودم پرش از ارتفاع چگونه باید انجام دهم.

راه افتادم بروم تا اسمم را خط بزنند دوستان مرا به زور نگه داشتند و مانعم شدند.

چاره ای نبود باید مسابقه می دادم تا آنها بخندند چرا که دوستان در فکر خود احتمال می دانند من نمی توانم و اسباب خنده و سوژه شدنم برای آنها فراهم می شود و می توانند تا مدتها با یاد آوری این جریان بخندند...

ناچارا در پشت سر همه بعنوان آخرین شرکت کننده در صف شرکت کنندگان قرار گرفتم.

از همه تیپ ها و لشگر ها برای تماشای مسابقه آمده بودند از جمله آقای مسئله گو وآقای حسین صبوحی هم بودند افراد شرکت کننده با لباس ورزشی مشغول گرم کردن خود بودند و من با لباس نظامی مبهوت کارهای آنها بودم و بی حرکت ایستاده بودم ،دوستان هم به من نگاه می کردند و می خندیدند...

بهر حال اولین شرکت کننده را صدا نمودند جهت پرش از مانع آن شخص دستش را بالا برد به نشانه آماده بودن و شروع کرد به دویدن و سرعت گرفتن ولی نتوانست از مانع بپرد و از دورمسابقات خارج شد.مقداری روحیه گرفتم...و با خودم گفتم حداقل یکی اوت شد و من تنها نیستم...شرکت کننده ها یکی پس از دیگری اوت شدند و هیچ کدام نتوانستند از مانع عبور کنند ....فقط من مانده بودم....در حالیکه لباس رزم برتن داشتم و پوتین به پا ...

اسم من از پشت بلندگو اعلام شد...من دست خودم را بالا بردم و آمادگی خود را اعلام کردم و بصورت معمولی راه رفتم از این که قبل پرش آرام آرام قدم می زدم و به مانع نزدیک می شدم همه تماشاگران خنده شان گرفته بود...

دوستانم صدا می زدند حاجعلی بدو...بدو..ولی من به حرف آنها گوش نمی دادم و فکر نمی کردم با پای مجروه بتوانم از مانع بپرم.می خواستم حداقل رزمندها بخندند و خوش باشند چند لحظه ای...

به یک متری مانع که رسیدم با صدای بلند گفتم: یا مهدی... بعدش خیز برداشتم و به راحتی آب خوردن از مانع پریدم...مثل اینکه کسی مرا بالا برد...احساس سبکی می کردم در آن لحظه....

صدای تشویق رزمندگان در فضا پیچید...الله اکبر و صدای کف زدن رزمندگان...چند دقیقه ای طول کشید...ناگهان از پشت بلند گواعلام کردند شخص دیگری آماده مسابقه دادن می باشد و می خواهد با من رقابت کند ...

معلوم نبود این شخص از کجا پیدا شده...مانع را پنج سانتی بالا بردند...و با هم مسابقه دادیم...پیوسته پنج سانت، پنج سانت  اضافه می شد تا یک متر و نود سانت که بعلت اذیت کردن پای زخمی ام نتوانستم بپرم و در یک متر و هشتاد پنج سانتی متوقف شدم، رقیبم پرید و نفر اول شد.

بعد اتمام مسابقه حالا نوبت من بود تا به دوستانم بخندم...

آموزش تمام شد و به لشگر خود بازگشتیم...

گردان ذولفقار بعلت کمبود نیرو دیگر ادامه کار نداد، بنده و آقای شمس اله کشمیری را معرفی نمودند به گردان ادوات که  فرمانده اش آقای ابک که مرد شریف،خوب و با اخلاقی بود .او هم ما را به قسمت تفنگ106 فرستاد.مسئول آن قسمت آقای قاسمی(بعدها شهید شدند) از خطه شمال کشور بودند ایشان هم بسیار مومن بودند و در آن شرایط سخت هر روز سر ساعت بطور منظم درس احکام وکلاس قرآن و قرائت زیارت عاشورا را برگزار می کردند.

آقای پور قاسمی به بنده و سهراب تنها، یک دستگاه خودرو که قبضه تفنگ106 بر روی آن سوار بود تحویل داد و دو نفر از نیروها را مامور کمک به ما نمود یک راننده که اسمش آقا مهدی بود وکمک راننده که هردو نفر اهل شهرمقدس قم بودند.

در لشگر آماده باش اعلام شده بود و همه مرخصیها لغو شده بود ،لشگر در حال انتقال به سرپل ذهاب بود.همه چیز نشانگر این بود که عملیاتی بزرگ در پیش است...بعد از دو روز به روستایی در نزدیکی سر پل ذهاب رسیدیم  و در آنجا مستقر شدیم.در روستا رود خانه بزرگی جاری بود که آبی خنک و گوارایی داشت.

تمام روستاهای آن منطقه بعلت نزدیکی به منتطقه جنگی خالی از سکنه بودند.

آنروزها تقریبا کار خاصی نداشتیم،کارما شده بود پیاده روی و برگزاری کلاس قرآن و زیارت عاشورا و هر از چند وقتی با قبضه 106 به دشت سر پل ذهاب می رفتیم و بصورت بی هدف شلیک می کردیم تا منطقه شلوغ شود.برایم قابل حدس بود که احتمال عملیات در این منطقه نیست و کار ما یک عملیات ایذایی می باشد جهت اینکه دشمن گول بخورد و در محاسبات خود دچار اشتباه شود...حدود یک ماه کار ما همین بود ..هر روز چند شلیک و فرار...و دشمن منطقه را به توپ و خمپاره می بست...

کتانی نو

تو روزهایی که در سر پل ذهاب بودیم روحیه شلوغ کاری و شوخی با رفقا از نوع خاص در وجود من و سهراب تنها گل کرد...قرار گذاشتیم برویم تدارکات لشگر و ازآقای مومنی که اهل روستای تقلید آباد زرندیه بود و همشهری به حساب می آمدیم تقاضا کنیم به ما کفش کتانی بدهد.

ولی آقای مومنی با این تقاضای ما مخالفت کرد و گفت نداریم...

لبخندی زدم وگفتم حالا معلوم می شود دارید یا نه؟

آقای مومنی گفت: حاجعلی به جان خودت نداریم.

من هم به ظاهر وانمود کردم حرفش را باور کردم و به آقای مومنی گفتم: قبول....

بعد اینکه از تدارکات لشگر بیرون آمدیم به سهراب پیشنهاد دادم مرخصی شهری بگیریم و برویم کرمانشاه...موضوع مرخصی را با آقای پورقاسمی در میان گذاشتیم ایشان موافقت کردند و ما بطرف کرمانشاه حرکت نمودیم.

در شهر سهراب گفت: به مخابرات برویم تا خبر سلامتی خود را به اطلاع خانواده برسانیم...آنروزها دسترسی به تلفن برای هرخانواری میسر نبود افراد کمی دارای خط تلفن در خانه بودند ،سهراب شماره تلفن خاله اش

را به متصدی تلفن خانه داد تا شماره گیری نماید...ولی ناگهان از تلفن خانه رفت بیرون...

در همین حین متصدی تلفن خانه صدا زد آقای سهراب تنها به کابین چهار.

 بناچار گوشی را برداشتم و خودم را دوست سهراب معرفی نمودم....خاله سهراب دیگر اجازه نداد من ادامه بدهم ....شروع کرد به گریه وشیون...و بلند گفت: سهراب شهید شده ...و تلفن قطع شده...

بعد چند دقیقه سهراب برگشت..و ماجرا را به او گفتم...مجددا زنگ زد و آنها را از نگرانی در آورد....از مخابرات بیرون آمدیم و مشغول قدم زدن در کرمانشاه شدیم در حال قدم زدن وگذراز خیابانها در حال عبوراز کنار یک مغازه کفش فروشی چشمم به کتانی های داخل مغازه افتاد و جرقه یک شوخی تمام عیار به ذهنم خطور نمود...

به سهراب گفتم: بیا این کتانی ها بخریم و در بین بچه های لشگرشایعه درست کنیم تدارکات لشگر کتانی می دهد...و نیروها با شنیدن این شایع همه هجوم می آورند به تدارکات و آقای مومنی را برای تحویل دادن کتانی به آنها زیر فشار می گذارند و اینجوری تلافی ندادن کتانی به ما در می آید.

سهراب هم قبول کرد...دو جفت کتانی به قیمت بیست تومان خریدیم و به طرف سرپل ذهاب حرکت نمودیم.

وقتی به مقر لشگر رسیدیم به هر کس می رسیدیم می گفتیم: برادر   تدارکات کتانی می دهد برو بگیر...

این شایعه بین گردانها و واحد ها سریع پخش شد.

برای محکم کاری و بیشتر تحت فشار گذاردن آقای مومنی ،به بعضی از نیروها گفتیم :آقای مومنی چون همشهری ما می باشد به ما کتانی داده و گفته به کسی نگویید.

بعد پخش این شایعه در بین افراد لشگر وهجوم افراد برای دریافت کتانی...رفتیم یه گوشه و ایستادیم و هجوم افراد به تدارکات و تقاضای کفش کتانی را نظاره می کردیم و می خندیدیم...

برخی که با عدم تحویل کتانی مواجه می شدند می گفتند: چرا به همشهری های خودتون کتانی داده ای ...همشهری بازی در آوردی...آقای مومنی که حسابی نارحت و کلافه شده بود ،بلند بلند فریاد می زد و می گفت: به و ا... من به کسی کتانی ندادم...

بنده خدا راست هم می گفت ولی برای افراد قابل قبول نبود. چرا که کتانی را دیده بودند و ما هم گفته بودیم همشهری آقای مومنی هستیم ....

آقای مومنی فهمیده بود که این شلوغ کاری وآشفته بازار، کار ما می باشد...چاره ای نداشت جز اینکه هر چه کتانی در انبار داشت بیرون آورد و بین نیروها پخش کند تا قائله کتانی ختم به خیر شود.

بعد خلوت شدن مقابل تدارکات با سهراب رفتیم و آقای مومنی را صدا زدیم....

آقای مومنی گفت : بیایید داخل برایتان یک جفت کتانی نگه داشتم...

تا ما وارد انبار شدیم...در را قفل کرد... و دو سه نفری ریختن رو سر ما و حسابی ما را کتک زدند....تا می تونستن ما را زدن...و بعداینکه حسابی از خجالت ما در آمدند، با ما رو بوسی کردن و گفتن: این به اون در....و ما را انداختند بیرون انبار.....

ما با بدنهای کوفته و در حالی که بدنمان بشدت درد می کرد، افتان و خیزان  به هر زحمتی که بود خودمان را به واحدمان رساندیم و هر کدوم یه گوشه افتادیم و با مرور آنچه اتفاق افتاده بود می خندیدیم.

امداد غیبی(گوسفند قربانی)

یک روز صبح با بچه های واحد برای پیاده روی بیرون مقر رفتیم در حین گذشت از یک مسیری که پرتگاهی داشت..آقا مهدی راننده خودمان از پرتگاه افتاد پرتگاه حدود سی متر ارتفاع داشت...

همه قطع امید کردیم از او و با نگرانی و نا امیدی صدایش کردیم...آقا مهدی.... آقا مهدی... در کمال نا باوری او پاسخ ما را داد و گفت : من خوبم چیزی نشده.

 لطف خدا یک جراحت کوچک هم برنداشته بود و سالم سالم بود.

با کمک همراهان او را کشیدیم بالا...و راه افتادیم کمی که راه رفتیم به سهراب گفتم : به آقا مهدی بگوییم این اتفاق نیاز به یک قربانی داره اینجوری مجبور می شود گوسفندی بخرد و قربانی کند.

سهراب گفت: خوب فکریه ولی الان وقتش نیست صبر کن شب به آقا مهدی می گوییم.

سر شب سهراب سر حرف را باز کرد وگفت:آقا مهدی ما باید یک قربانی برای شما بکنیم

و لی فعلا پول نداریم هر وقت پول داشتیم حتما این کار را می کنیم.

آقا مهدی گفت: من خودم پول دارم همین فردا صبح می رویم اطراف پایگاه و از یکی از این چوپانها یک بره می خریم.

از این که نقشه ما عملی شده بود خوشحال شدیم و صبح از فرمانده اجازه گرفتیم که واحد را برای پیاده روی به سمت غرب روستا ببریم...چرا که آن سمت روستا یک چشمه بود و اطرافش گله های گوسفند را برای چرا می آوردند.این صحنه چرای گوسفندان در دل علف زارها و جوشیدن چشمه ای که آب زلالی داشت چشم انداز زیبا و جالبی بود که تماشای آن خستگی را تن آدم بیرون می برد. بعد یک ساعت پیاده روی رسیدیم کنار چشمه و از یک چوپان گوسفندی خریدیم و از چوپان خواستیم تا آن را ذبح کند...با چوب سیخ درست کردیم وگوشت گوسفند را کباب کردیم و باقی مانده گوشت و استخوانهای گوسفند را داخل قابلمه ریختیم تا آبگوشت درست کنیم.

هر کس کناری دراز کشید و مشغول استراحت شد....ناگهان صدای سوت مانندی شنیدیم که مدام تکرار می شد...کنجکاو شدیم به هر طرف نگاه کردیم کسی را ندیدیم....مجددا صدای سوت را شنیدیم....

ناگاه چشمم به بالای درخت افتاد و دیدم ماربسیار بزرگی آنجاست.....از ترس و وحشت آن مار بزرگ زبانم بند آمده بود گفتم: ما...ما...ما ...مار...دوستان هم به محض دیدن مار وحشت کردند...همه باهم فرار کردیم....از ترس پشت سرمان را هم نگاه نکردیم در حدود سیصد متری از محل چشمه دور شده بودیم که هواپیماهای دشمن محل چشمه را بمباران کردند....همه متعجب شدیم...و خدا را شکر کردیم آن مارفرشته نجات ما بود تا با ترساندن ما سبب دوری ما از چشمه شود و ما از بمباران دشمن نجات پیدا کنیم....این جریان امداد غیبی الهی بود...وقتی جریان را به اطلاع آقای پور قاسمی رساندیم گریه کرد و دو رکعت نمازشکر بجا آورد و به ما گفت:  شما هم نماز شکر بجا آورید.

حرکت بسوی مریوان(عملیات والفجر4)

بعد گذشت چند روز از واقعه امداد غیبی، بسمت مریوان حرکت کردیم.فرمانده لشگر برادر مهدی زین الدین بود..لشگر عازم انجام عملیات در منطقه پنج وین عراق بود.تا افتخاری دیگر بر افتخارات فرزندان ایران اسلامی بیفزاید و بار دیگر به دنیا ثابت کنیم که قدرت اسلام یعنی چه...می رفتیم تا سیلی دیگری به گوش حزب بعث و صهیونسیم و استکبار جهانی بزنیم.

باگذشت دو روز ازحرکتمان به مریوان رسیدیم.ابتدای کار قرار نبود واحد 106 عازم شود و لی بعد یک روز از حرکت لشگر برادر مهدی زین الدین دستور اعزام واحد 106 را صادر نمود و ما حرکت نمودم.

عملیات در بلندی های کانی مانگاه در عمق خاک دشمن صورت می گرفت.

شب عملیات افراد واحد106 دعای کمیل خواندند و برای پیروزی نیروهای پیاده جهت فتح قله دعا کردند.

من و سهراب به خودمان وعده سیگار غنیمتی از دشمن را می دادیم چون چند وقتی بود سیگارنداشتیم و نداشتن سیگار حسابی ما را کلافه کرده بود.

صبح دستور رسید چون رزمندگان موفق نشده اند قله را فتح کنند هر چه زودتر واحد 106 جهت آتشباری قله حرکت نماید.به طرف هدف حرکت کردیم و موضع گرفتیم  و قله را زیر آتش گرفتیم.

ناگاه دیدم دوستم آقای رضا پاشاخانلو[6] با عجله آمد گفت: قله فتح شده دیگر آتش نرزید.....

به شوخی گفتم: دلت خوشه ها...اگر میخواهی آتش نریزیم باید سیگار بدهی به من.....

رضا گفت: یه تانک دشمن خیلی ما را اذیت میکنه اگر بتونی شکارش کنی یک بکس سیگار برایت می دهم.

گفتم: ببین داداشم ما فقط نقدی معامله می کنیم.ابتدا سیگار ما را بده چند نخ سیگار دود کنیم بعد سراغ تانک هم می رویم.....

رضا گفت: باشه....

حسابی باهم خندیدیم ....رضا رفت و با یک بکس سیگار آزادی برگشت...

چهار نخ آتش به آتش با سهراب دود کردیم و رفتیم سی گلوله توپ بار زدیم....

فرمانده آقای پورقاسمی که ما را دید گفت: چه کار می کنید شما ؟لاستیک خودرو می ترکد....بار اضافی را خالی کنید،با خودتون ده تا گلوله ببرید.

گفتیم: چشم...

ولی همان سی تا گلوله را بردیم....

ابتدا چهارگلوله بصورت توپخانه ای شلیک کردیم...خودمون هم ندونستیم گلوله کجا رفت .....و به کجا اصابت کرد....؟

به سهراب گفتم: برویم رو در روی تانک تا ببینیم چه می کنیم و کجا را هدف می گیریم....و مستقیم شلیک کنیم به سمت تانک.

سهراب گفت: باشه برویم...

موضوع را با آقا مهدی راننده خود رو در میان گذاشتم آن هم سریع گفت: برویم....

با خودم گفتم عجبا....من یه چیزی گفتم و همه قبول کردند...همه اهل خطر کردنند....

باید می رفتیم و چاره ای نبود و نمی شد برگشت....

قبل حرکت گفتم : خدایا ما را فدای سیگار نکنی این دفعه را بی خیال شو خدا جون....

بچه ها همه خندیدن...

یکی شون گفت: حاجی جون تو جهنم تا دلت بخواهد دود هست...رفتی آنقدر دود بکش تا خفه بشوی...

گفتم: چرا جهنم؟

گفت: چون اگر یه اتفاقی برات بیفته فدای سیگار شدی...

گفتم: حالا ما یه چیزی گفتیم شما چرا جدی گرفتید...

در حالی که می دونستیم شاید دیگر برگشتی نباشد ولی با روحیه بالا و در حال خنده می رفتیم.

آن زمان نیروی دیگری درون ما موج می زد.نیرویی که الهی بود و ترس و وحشت را به سخره گرفته بود.

رودر رو شدن با تانک با یک اسلحه106 باعقل جور در نمی آید...

ولی ما به مدد الهی این کار را کردیم.

با خودرو آنقدر نزدیک تانک شدیم که فکر کرد ما می رویم برای تسلیم شدن....

حدود دویست متری تانک به مهدی گفتم: ترمز کن...و بلا فاصله شلیک کردم..تانک مورد اصابت قرار گرفت و سریع بصورت دنده عقب فرار کردیم.

از همه طرف ما را گرفتند زیر رگبار تیربار....ماشین آسیب دید ولی سالم خودمان را به پشت قله رساندیم...

هدفد گیری بالگرد دشمن

در آن منطقه کوهستانی که دارای شیارهای فراوانی بود دشمن با استفاده از بالگرد آسیب زیادی به نیروهای ما می زد و موجب اذیت فراوان نیروهای ما می شد.با عبور از شیارها بالگرد به راحتی تا نزدیکی ما پیش می آمد و ناگهان متوجه می شدیم بالای سر ما رسیده...صدا می زدیم بهرام[7] ..بهرام بزنش...(در جزیره مجنون شهید شد و جنازه اش هم ماند همانجا)با دوشیگا .

یک روز که بالگرد دشمن ناگهان بالای سر ما ظاهر شد صدا زدم بهرام ...بهرام بزنش...

بهرام گفت: دارم می زنمش ...نگاه کن ببین کمانه می کند ....

نگاه کردم دیدم مثل اینکه بدنه بالگرد ضد گلوله است و تیر دوشگا که هواپیما را ساقط می کند به اون اثر نمی کرد.

هر روز چند بار می آمد و ما را به رگبار می بست و چند تا راکت میزد و می رفت و ما کاری نمی تونستیم بکنیم.

این موضوع خیلی اذیت کننده بود و فکرم را مشغول خودش کرده بود....می خواستم هرجوری شده بتونم بالگرد را ساقط کنم...ناگهان فکری بسرم زد...مثل بچه های بازی گوش ....همیشه دنبال رو کم کنی از دشمن بودم اصلا بفکر مرگ و اینکه ممکن این کار سبب شهادتم بشه نبودم...همیشه از دید بازی به جریان نبرد نگاه می کردم و سعی می کردم دراین بازی برنده شوم...البته ناگفته نماند همه این موفقیت ها به خواست خدای بزرگ بود و گرنه من وامثال من در مقابل ارتش مجهز بعثی توان و امکاناتی نداشتیم...این خواست خدا و نیروی الهی بود..چرا که ما در صف اسلام و دفاع از حقانیت اسلام بودیم و اگر غیر این بود امکان نداشت ما موفق بشویم.

رفتم پیش بهرام قره شیخ لو و فکرم را با ایشان در میان گذاشتم...ایشان موافقت کرد...و گفت : عالیه همین نقشه را عمل می کنیم.

نقشه از این قرار بود که من با آر پی جی بروم بالای درخت و منتظر بمانم تا بالگرد دشمن از راه برسد و بعد بهرام با تیر اندازی به اون حواس خلبان بالگرد را به خودش جلب کنه و من از فرصت استفاده کنم و با آر پی جی بزنمش...

قبضه آرپی جی را با دو تا موشکش بردم و بالای درخت بلوطی که اون اطراف بود و بستم به شاخه های درخت تا نیفته پایین...

از درخت آمدم پایین و منتظر ماندم تا بالگرد بیاید....دو ساعتی منتظر بودم تا اینکه آمد....البته فقط صدایش را می شنیدم ...دویدم و سریع از درخت رفتم بالا...و موشک آرپی جی را سوار قبضه کردم و آماده شلیکش کردم...شهید بهرام قره شیخ لو شروع کرد به تیر اندازی.....من هنوز ندیده بودم بالگرد را...

هدف بالگرد این بار خود دوشگا بود،آمده بود به قصد هدف قرار دادن دوشگا......بالگرد به دیدرس من رسید...آماده شدم تا به محض اینکه تو تیر رس من قرار گرفت بزنمش...بالگرد داخل شیار ها مانور می داد و حرکت می کرد. برای شلیک راکت باید بالا  می آمد...خلبان بالگرد من را نمی دید...بالگرد درست آمد بالای درختی که من آنجا مخفی شده بودم ...نتوانستم شلیک کنم ...یعنی ترسیدم از بالای درخت بیفتم...

بالگرد چند متری خودش را کنار کشید تا بتونه دوشگا را هدف بگیره...که من پیش دستی کردم و به سمت اون شلیک کردم...

به خواست خدای متعال بالگرد دشمن منهدم شد.....و در شعله های آتش سوخت...

تا یک ساعت من چیزی نمی شنیدم...گوشهایم کر شده بود...از شدت صدای انفجار....شهید بهرام به اتفاق همرزمان آمدند و مرا ازدرخت آوردند پایین...چون من خودم چیزی  نمی شنیدم بلند بلند حرف میزدم...و بچه به این جور حرف زدن من می خندیدند....

بعد چند روز منطقه را تحویل نیروهای غیور و با غیرت ارتش دادیم و برگشتیم به موضع قبلی خودمون.

از طرف فرماندهی لشگر به تمام نیروها پانزده روز مرخصی دادند، به دستور فرمانده لشگر به غیر از اسلحه و مهمات هر چیزی که غنیمت گرفته بودیم را به عنوان یادگاری می توانستیم با خود ببریم...من چیزی بر نداشتم...فقط یه مرغ و هشت جوجه قشنگ را از زیر دود و آتش نجات داده بودم را برداشته بودم که دادم به راننده گروه و با خوشحالی از اینکه این عملیات را با موفقت در تاریخ ایران به ثبت رسانده بودیم به سوی خانواده هایمان برگشتیم.

در عملیات کربلای 4،گردان امام صادق علیه السلام جزو گردانهای پشتیبان بود و با توجه به ناموفق بودن عملیات موقعیت برای حضور گردان ما در این عملیات پیش نیامد لیکن در عملیات کربلای 5 که با فاصله زمانی کمتری نسبت به عملیات قبلی به قوع پیوست، بنده مسئول ادوات گردان امام صادق علیه السلام بودم.

بعد حرکت نیروهای گردان به سمت خط مقدم،گروهان ادوات را آماده کردیم تا صبح جهت پشتیبانی نیروها عازم جبهه نبرد بشویم.

حدود ساعت ده صبح بود که دیدم تعدادی از نیروهای گردان ما داخل خرمشهر هستند!

از آ  نها پرسیدم اینجا چه می کنید؟چرا برگشتید عقب؟

گفتند:گردان ما به محاصره دشمن افتاد و ما توانستیم فرار کنیم....این حرف را که شنیدم مثل این بود که آب داغی از سر تاپایم ریخته شد....خیلی ناراخت شدم...و با خودم گفتم ،پس فاتحه گردان خوانده شده...

هنگام ظهر رضا پاشاخانلو به همراه علی رضا تنها بی سیم چی گردان به مقر برگشتند.

پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟

گفتند: غافلگیر شدیم...بچه ها پراکنده شدند...تعدادی شهید شدند از جمله حسن دهقانی[8]...و تعدادی هم زخمی شدند حتی فرمانده گردان برادر اکبری هم جزو زخمی هاست، بردار اکبری اهل محلات بود...که بعد مجروحیت برادر یعقوبی بعنوان فرمانده گردان امام صادق علیه السلام معرفی شده بود.

به رضا پاشاخانلو گفتم: آمار گرفتی چه تعداد از نیروها شهید و زخمی شدند؟

گفت: ما نیروها را گم کردیم...نمی دانیم کجا رفتند؟ از تعداد شهدا و نیروهای سالم خبر نداریم...

گفتم: نگران نباش...درست میشه خدا کریم است.

علی رضا گفت: دایی باید یه کاری بکنیم...فرمانده گردان زخمی شده و نیروهای گردان هم معلوم نیست کجا رفتند! و چی بر سرشون آمده!

برادر میر جانی (هم که فرمانده اطلاعات عملیات لشگر بود و از نیروهای سپاه ساوه و جزو دوستان ما بود) مدام پشت بی سیم فریاد می زند شما آبروی ساوه را بردید و من را هم پیش فرمانده لشگرشرمنده کردید...چرا اینگونه عمل کردید..؟ بروید جلو.... آبرویمان رفت.....

علی رضا صحبتهایش را ادامه داد وگفت: بخاطر شادی قلب فرمانده رشید سپاه، برادر میر جانی هم که شده باید کاری بکنیم...فکری بکن کور اوغلی آبرویمان رفت....

گفتم: نگران نباشید...اولا: گروهان ادوات سالم و سرپاست...با این نیروها به خط مقدم بر می گردیم.

ثانیا: من تعداد زیادی از نیروهای گردان را در داخل شهر دیدم می توانیم از آنها استفاده کنیم هر چند الان پیداشون نیست.

رضا گفت: چطوری جمعشون کنیم؟

گفتم: بگذار به عهده من ...خودم جمعشون می کنم.

بلند گوی دستی را برداشتم صدا زدم گردان امام صادق جمع و جور شوید حرکت کنیم به سمت لشگر و بعد هم برویم مرخصی...مدتی گذشت ولی خبری از نیرو ها نشد!

به رضا گفتم: به راننده ها بگو خود روها را بیاورند و وسایل گردان را بار بزنند..

رضا گفت: یعنی راستی راستی برویم؟

گفتم نه بابا ...حالا تماشا کن ببین آخر کار چی میشه...فقط هر چی می گویم انجام بده.

علی رضا گفت: فهمیدم می خواهی چکار بکنی ...رضا جان زود باش به راننده ها بگو خودروها را بیاورند...

وسایل نقلیه که آمدند ....نیروهای گردان که خودشون را نشون نمی دادند ...یکی یکی پیداشون شد... سوار بر ماشین ها شدند...

آمار گرفتیم ...همه نیروها بودند بجز ده نفر از نیروها که شهید و زخمی شده بودند...

علت اینکه نیروها به خط مقدم بر نمی گشتند نداشتن روحیه بود چرا که غافلگیر شده بودند و در شوک غافلگیری بودند.

نیروها نیاز به روحیه داشتند...و نداشتن روحیه در جنگ یعنی شکست سخت خوردن.

با نیرو ها صحبت کردم وگفتم : من با رضا ، علی رضا و افراد گروهان ادوات به خط مقدم می رویم تا آبروداری شما را بکنیم و شما هم به مقر لشگر برگردید و منتظر ما باشید...که ان شاء الله با فتح و پیروزی به مقر لشگر بر می گردیم نه با خفت و خواری ...حالا می تونید بروید.

اولین نفر مرحوم سید مهدی میر احمدی پشت سرم ایستاد و بعد مرحوم حسن فرهادی و بعد اکرم حاجی گل و بعد حاجعلی شعبانلو....و همینطور بقیه نیروها...حدود دویست نفری آماده برگشت به خط مقدم شدند.

بعد اعلام آمادگی نیروها یک شعر حماسی به زبان ترکی خواندم که سبب روحیه گرفتن نیروها شد...

داغدا ..داشدا....گذر اسلام اردوسی....اسلام اردوسی یوخدو قور خوسی..

منیم ایلیم ساوه لیدی..                                اوزوم...اسلام حامی سی ام....

هیچ مسلمان قورخاق الماز...            دایانمانام گدرم...

بچه های گردان این شعر را حفظ بودند...

همه باهم با شور وحال وصف نشدنی شروع به خواندن این شعر کردند....

حالا دیگر روحیه گرفته بودن و با روحیه عالی بعد از صدور اجازه از لشگر به سمت خط مقدم حرکت کردیم.نزدیکیهای خط مقدم گردان توسط هواپیماهای دشمن  بمباران شد.الحمد الله کسی از نیروها آسیب ندیدند....از لشگر بی سیم زدند و خواستار بازگشت گردان به سمت اردو ی گردان که در بین اندیمشک و دزفول بود،شدند.

محل اردو حالت جنگلی داشت....بعد اسقرار در آن مکان، افراد گردان گروه گروه برای استحمام به داخل شهر می رفتند وآماده برگشت به ساوه می شدند.

در این حین فرمانده گردان ولیعصر عج الله تعالی فرجه الشریف،آقای مهدی ناصری[9] را به گردان ما فرستادند جهت سمت فرماندهی گردان امام صادق علیه السلام.با اینکه با شهید دوست بودم ولی روحیه هایمان با هم سازگار نبود.آقای ناصری با روحیه گردان ما آشنایی نداشت.

آقا مهدی ناصری گردان را شب هنگام جمع کرد و گفت: فردا به خط مقدم می رویم و هرکس می خواهد به ساوه برگردد آزاد است که برگردد،کسی جلودارشان نیست و هرکس می خواهد به خط بیاید، بعد اتمام صحبتهایش سرش را پایین انداخت که کسی خجالت نکشد و هرکه می خواهد برود ...

از این حالت خوشم نیامد و برای دعای توسل خواندن هم نماندم و به چادر محل استراحتم برگشتم.

چند نفر از بچه های گردان آنجا بودند وقتی دیدند من عصبانی و ناراحتم سیگاری روشن کردند و دادن به من و شروع کردن به شوخی کردن تا مرا بخندانند...و بعد مشغول گل یا پوچ بازی شدند و مرا هم وارد بازی کردند...در حین بازی گل یا پوچ ،آقا مهدی ناصری که مشغول گذر ازکنار چادر ما بوده از پنجره چادر نگاه میکنه و ما را درحال سیگار کشیدن و گل یا پوچ بازی می بیند...به چادر خودش برمی گردد و به رضا پاشاخانلو می گوید:

حاجعلی سیگار میکشه که هیچ با بچه ها گل یا پوچ بازی میکنه!..این بدرد من نمی خورد..!

رضا به آقا مهدی می گوید: همین حاجعلی را بچه ها قبولش دارند وحرف شنوی دارند از حاجعلی...و هرچه بگه بچه ها انجام می دهند.

آقا مهدی می گوید: به درد من نمی خورد و نامه اخراج من را از گردان می نویسد.

رضا می گوید: اگر حاجعلی از این گردان برود نیمی از گردان پشت سر او راه می افتند می روند...این کار را نکن...ولی آقا مهدی قبول نمی کند...چون با روحیه من و بچه های گردان آشنایی نداشت...

رضا که دوست نداشت از هم جدا بشویم آمد پیش من و از من خواست برای معذرت خواهی بروم پیش آقا مهدی تا ایشان مرا اخراج نکنند.

اما من قبول نکردم و گفتم: از گردان می روم و به رضا سفارش کردم مراقب باشد کسی از بچه ها متوجه نشود...در حین حرکت چند نفر از بچه های گردان مرا دیدند...برای اینکه متوجه نشوند گفتم: به مرخصی سه روزه می روم و از اردوگاه خارج شدم ،بسمت جاده حرکت کردم ،اردوگاه تا جاده سه چهار کیلومتری فاصله داشت....زیاد از اردوگاه فاصله نگرفته بودم که صدای موتورسیکلتی را که هرلحظه نزدیک می شد شنیدم...موتورسیکلت نزدیک که شد درکنارم توقف کرد.  دیدم رضاپاشاخانلو است...رو به من کرد وگفت: حاجعلی برگرد...

گفتم : چرا؟

گفت: پشت سرت را نگاه کن...بچه ها همه دارند می آیند...

کار ،کار رضا بود چون(دوست صمیمی بودیم) دوست نداشت از گردان بروم به یکی از بچه های گردان عمدا جریان رفتنم را گفته بود.

با اینکارش می خواست بچه های گردان سبب بشوند برگردم .

گفتم: برنمی گردم...می روم گردان دیگر چه فرقی میکنه کجا خدمت کنی....؟

رضا گفت: آقا مهدی از من خواسته تا تو را برگردانم...

با شنیدن جمله آقا مهدی از من خواسته...دیگر نتوانستم قدم از قدم بردارم و برگشتم چرا که آقا مهدی فرمانده لایق و کاردانی بود خیلی قبولش داشتم و به فرماندهی او اعتقاد داشتم هرچند سلایق ما بهم نمی آمد.

وقتی برگشتم ،مستقیم رفتم به چادر فرماندهی...آقا مهدی گفت:

حاجی خیلی طرفدار داری بابا...رضا به من گفته بود ولی باورم نشده بود ....

گفتم: آقا مهدی من کی باشم...فقط با بچه ها طوری رفتار می کنم که دوست دارند...چون اینها داوطلبانه آمدند...

نباید طوری رفتار کنیم که اینها خودشون را از ما جدا بدونند و بگذاریم هر کس هر جوری دوست داره و راحته همان طوری باشه.

بچه ها اینجا از خانواده و پدر ومادرشون جدا و دورند... و ما ها باید هم پدر باشیم،هم مادر برای این بچه ها...و تا تونستم خودم را از بچه ها جدا ندیدم و بخاطر همین که بچه ها دوستم دارند و با من راحتند.

آقا مهدی گفت: حالا خودروها می آیند برای بردن بچه ها به خط مقدم ...اگرآماده هستی بسم الله...با رضا بروید و نیروها را آماده کنید...من هم می آیم...

به چادر خودم برگشتم تا آماده بشوم...تو این مدت رضا نیروهای گردان را جمع کرد وگفت : کور اوغلی برگشته و آماده رفتن به خط مقدم هر کس آمادگی داره بسم الله...در این حین من هم به نیروها ملحق شدم...که صدای صلوات بچه ها تو فضا پیچید....

خطاب به کل گردان گفتم: گردان امام صادق علیه السلام از این به بعد گروهان مرا گروهان اخراجی ها بدانید.این گروهان با یاری خداوند به خط مقدم می رود و آبروداری می کند و مردانه می جنگد، ان شاء الله شما که به ساوه می روید ما را دعا کنید تا با پیروزی برگردیم.

ناگهان همه نیروها با هم شعر حماسی را که به زبان ترکی بود را با هم زمزمه کردن...

حالا دیگرهمه نیروها با روحیه عالی آماده بودند...

آقا مهدی هم به جمع ما اضافه شد: نیروها با سلام وصلوات از ایشان استقبال نمودند.

آقا مهدی شروع به صحبت کردند اما بر خلاف انتظار گفتند: همه اسلحه و مهمات را تحویل بدهید و زود آماده شوید برای مرخصی پانزده روزه...

بعد رفتن نیروها جهت تحویل اسلحه و مهمات...رو کردم به آقا مهدی و گفتم: چه اتفاقی افتاده؟

آقا مهدی گفت: فرماندهی لشگر این طور خواسته و ما فرمانبر هستیم.

گفتم: دیدید که روحیه نیروهای گردان بالاست...

آقا مهدی خندید.....و گفت: آره بابا قبولت دارم حاجعلی...هنروری روحیه دادنت به نیروها را دیدم، عالی بود.

فقط یه درخواستی دارم ازشما...وآن اینکه این سیگار کشیدن را ترک کنی....

گفتم: نمی تونم...

گفت: حد اقل پیش نیروها سیگار نکش...

گفتم : چشم سعی می کنم پیش نیروها سیگار نکشم.

با هم دیده بوسی کردیم و از هم خداحافظی کردیم...و به سمت یک اتوبوسی رفتم برای سوار شدن...

دیدم یکی از دوستان،آقای حسین اسلامی[10] که تازه طلبه شده بود جلوی اتوبوس ایستاده...آقای اسلامی هم با سیگار کشیدن من مخالف بود.

روکرد به رضا پاشاخانلو و گفت: من به اتوبوسی سوار می شوم که حاجعلی داخل آن نباشه یا اینکه قول بده سیگار نکشه.

گفتم: من هم سوار اتوبوسی می شوم که حاج آقا اسلامی سوار آن اتوبوس بشه...سیگار هم می کشم...از اون اصرار و ازمن انکار...

تا اینکه حاج آقا اسلامی گفت: بیا کشتی بگیریم...اگربه زمینت زدم باید قول بدهی سیگارنکشی...

گفتم: اگر من زمینت زدم چی ؟شما چکار می کنی؟

گفت:اصلا و ابدا، امکان نداره زمین بخورم.

علی رضا تنها گفت: حاج آقا صورت خوشی نداره، حاجعلی می زندت زمین...خوب نیست تو جمع.

حاج آقا اسلامی گفت: عمرا.

حاج آقا اسلامی چون تا حدودی آگاه به فنون کشتی بود ، فکر می کرد برنده کشتی اونه ...

گفتم : اگر زمین خوردی باید صندلی جلویی من بنشینی...

گفت: قبول...

رضا گفت: حاج آقا مراقب باش اگه گردنت را حاجعلی بگیره می شکندش...

حاج آقا اسلامی گفت: عمرا.

رضا گفت: حاجعلی رویش را کم کن.

در حالیکه بچه ها نظاره گر ما بودند کشتی را شروع کردیم...در اولین فرصت گردن حاج آقا اسلامی را گرفتم و پیچوندم و حاج آقا اسلامی را به زمین زدم...

حاج آقا اسلامی قبول نمی کرد که شکست خورده و می گفت: باید پشتم را به خاک برسانی...

بچه ها که در حال تماشای ما بودند فریاد می زدند: حاج آقا باختی حالا باید تا ساوه با دود سیگارحاجعلی بسازی...

همه افراد سیگاری را جمع کردم و گفتم سوار شوید قسمت عقب اتوبوس و خودم هم رفتم ومیان آنها نشستم .حاج آقا اسلامی را هم در صندلی جلوی خودم نشاندم، بنده خدا تا ساوه دود سیگار ما را تحمل کرد.

تصور از جنگ برای اغلب افراد تصوری  همراه با سختی ها ،مشقت وخشکی است...لکن خوشمزه گی ها و لطایف زیبایی در جبهه ها رخ  می داد.درمراحل آماده سازی قبل عملیات ها که شامل بالا بردن روحیه و آمادگی جسمی نیروها بود...کلاسهای عقیدتی و مراسم دعا و ورزش و آموزش نظامی بود....گردانها تیم فوتبال معرفی می کردند ...و با هم مسابقه می دادند...

بنده مسول گروهان میثم از گردان امام صادق علیه السلام بودم که بعدها اسم گروهان را به عمار تغییر دادیم.ولی گروهان ما اسم مستعاری داشت بنام کور اوغلی و افراد گردان ،گروهان ما را به نام کور اوغلی می شناختند.چرا که دارای نظم خاصی نبودیم و شوخی وخنده در بین افراد زیاد بود ولی موقع کار و مسئولیت گروهان ما جدی و اهل کار وجدیت بود.

اعتقاد داشتم خنده و شوخی سبب بالا رفتن روحیه افراد می شود افراد اعزامی از هر سن وسالی بودند از بسیجی پانزده ساله تا پیرمرد هفتاد ساله ....دور از خانه و  خانواده بودند نمی خواستم احساس غربت کنند...افراد دارای روحیه های مختلف بودند همه با خواندن قرآن و دعا روحیه نمی گرفتند .برای ایجاد نشاط و تنوع کارهای مختلفی انجام می دادیم مانند: گل یا پوچ و شاه وزیر بازی وآوردن پوتین سالم و تمیز از حسینیه لشگر....روحیه اکثر نیروهای گروهان کور اوغلی مساعد هر گونه شوخی و خنده و کارهای اینچنینی بود.

علی آتش پیکر بسیجی نوجوانی بودکه تازه به جبهه اعزام شده بود، او را به گروهان ما معرفی کردند...سید مهدی میر احمدی از باب شوخی به او گفت: عضویت در این گروهان به این سادگی ها نیست...باید ابتدا به ژنرال پیر ایمان بیاوری تا ببینیم ژنرال چه دستوری درباره شما می دهد...

منظور سید مهدی از ژنرال پیر، من بودم این اسمی بود که افراد گروهان از باب خنده مرا به آن نام صدا می کردند.

و همچنین سید مهدی به علی آتش پیکرگفته بود باید سه بار مثل هندوها تعظیم کنی و بلند بگویی من به ژنرال پیر ایمان دارم و هردستوری بدهد با دل و جان انجام می دهم...

داخل کانکس (اتاق پیش ساخته) نشسته بودم که علی آتش پیکر را آوردند و در مقابل من نشاندنش ...علی عرض ادب کرد ...من هم موضوع را جدی گرفتم و با قیافه شاهانه گفتم:برای اینکه بتونی در گروهان ما عضو بشوی باید امتحان بدهی...اگرقبول شدی... آنوقت میتونی در گروهان ما عضو بشوی .

علی آتش پیکر گفت: ژنرال امر بفرما.

رو کردم به سید مهدی میر احمدی و او را با لفظ ژنرال جوان خطاب کردم...

سریع گفت: بله قربان.

گفتم: علی را ببر و به استاد گل یا پوچ حسن دهقانی معرفی کن...تا از علی امتحان بگیرد.

ما که به زور جلوی خند هامون را نگه داشته بودیم تا علی آتش پیکر از کانکس بیرون رفت ... دیگر نتوانستیم طاقت بیاوریم وهمه خندیدم بحدی که از خنده روده بر شدیم...

از شوخی های دیگر خرید سیگار بود....آنهم سیگار که در مقر لشگر نایاب بود و امکان نداشت کسی حتی یک نخ سیگار در محل مقرلشگر پیدا کند.

 پول خرید سیگار را به شخص مورد امتحان می دادیم تا برود سیگار بخرد در حالیکه می دانستیم نمی تواند سیگاری پیدا کند...

یک روز حسن دهقانی گفت: برویم پیش شریف عمو یه مقدار بخندیم.

آقای شریف اشرفی[11] پیرمرد با صفا ،متدین، با ایمان و بسیار وفاداری بود.با اینکه پیرمرد هفتاد ساله بود همه جا دوشا دوش ما حاضر بود.

نوار نوحه  برداشتیم و رفتیم کانکس شریف عمو...و گفتیم: شریف عمو این نوار را بگذار داخل ضبط گوش کنیم ...هنوز نوار تازه شروع به پخش کرده نکرده شروع  کردیم به گریه....بنده خدا هم فکر کرد ما واقعا گریه می کنیم....او گریه اش بیشتر شد...

یکبار که گروهان را آماده کردیم وحرکت کردیم جهت شرکت در نماز جماعت در حسینیه لشگر...هنوزچند متری بیشتر حرکت نکرده بودیم ...که صدای ناله حسن دهقانی بلند شد...حسن دهقانی با سوز و نا راحتی می گفت: پایم درد می کنه...نمی تونم بیایم ...من مادر ندارم کسی هم به من توجه نمی کنه...

محمود وکیلی دلش بحال حسن سوخت و به حسن گفت: حسن جان خودم نوکرتم ...و حسن را سوار کولش کرد و به سمت حسنیه لشگر راه افتاد...

پاهای حسن درد نمی کرد و مشکلی نداشت ولی با اینکار می خواسته از بچه ها کولی  بگیرد...

در بین راه محمود وکیلی که متوجه خنده های حسن شده بود... موضوع را فهمید....و حسن را به زمین انداخت و دو لگد به حسن زد و گفت: من را مسخره کردی...اینجوری سواری می گیری...با دیدن این صحنه اعضای گروهان همه خندیدند...

جشن بستنی خوری

روز نیمه شعبان بود و از قم برای نیروهای لشگر بستنی آورده بودند، بنا بود بعد مراسم جشن بین رزمندگان تقسیم کنند...شب که من و شهید رضا پاشاخانلو معاون گردان وارد حسینیه شدیم دیدیم که همه چیز برای یک تک جانانه و خوردن یک شکم پر بستنی مهیا است. به رضا گفتم: رضا مایلی یک کارتن تک بزنیم.

گفت: چطوری؟ یکی می بینه آبرو ریزی میشه.

گفتم: نگران نباش تو بروکنار کامیون پخش بستنی تو تاریکی بایست من می روم داخل صف تقسیم کننده های بستنی بعنوان کمک وقتی کارتن بستنی را به من دادند ببرم بین نیروها تقسیم کنم یک کارتن را می دهم  به تو، بردار برو...

رضا نقشه را پسندید و قبول کرد.

برنامه را طبق نقشه انجام دادیم...همین که کارتن بستنی را دادم به رضا سریع دوید... من هم پشت سر رضا سریع رفتم ...

چند قدمی نرفته بودم که از پشت سرصدا زدند کجا برادر؟

چند نفری دنبال ما دویدند ...

در حال فرار مشغول خوردن بستنی شدیم...

تعقیب کنندکان آنقدر دنبال ما آمدند ...تا ما را گرفتند...و باقی مانده بستنی ها با خودش بردند...

ما که تو این تعقیب و گریز و بستنی خوری در حین فرارسر و صورت و لباسهایمان آغشته به بستنی شده بود...خسته شده بودیم و نفس نفس می زدیم...نشستیم رو زمین...و به سر و صورت همدیگرنگاه کردیم و حسابی خندیدیم...

عملیات والفجر 8

در عملیات ظفرمند والفجر8 گردان امام صادق علیه السلام جزو گردانهای پشتیبان بود.بعد آزاد سازی فاو گردان ما برای پدافند و حفظ منطقه در مقابل پاتک های دشمن عازم منطقه شد و با ایستادگی و رشادت رزمندگان پاتکهای دشمن را دفع کرد.

هرکس که تجربه حضور در جبهه دارد می داند که دفع پاتک دشمن سختر از عملیات می باشد.

هر گردانی بیست وچهار ساعت الی چهل و هشت ساعت بیشتر نمی تواند مقاوت نماید و بعد گذشت این مدت برای استراحت و تجدید قوا باید به عقب منتقل شود.

گردانها یکی پس از دیگری با شجاعت و ایثار ماموریت خودشون را انجام می دادند و به عقب منتقل می شدند تا اینکه نوبت به گردان امام صادق علیه السلام رسید...

گردان حرکت کرد بسمت رودخانه اروند و از آنجا با قایق ما را به فاو انتقال دادند.نمی دانم به چه علت دوگروهان از گردان ما دیرتر رسیدند ولی گروهان کور اوغلی به موقع رسید کنار اروند.

فرماندهی لشگر 17علی بن ابی طالب علیه السلام برادرجعفری بشدت نگران دیر رسیدن گروهانهای دیگر بود چرا که به ساعت شروع مد در اروند نزدیک می شدیم و امکان عبور از اروند سخت و مشکل می شد.

به برادر یعقوبی فرمانده گردان امام صادق علیه السلام پیشنهاد دادم گروهان ما عازم منطقه شود تا رسیدن گروهانهای دیگر.

برادر یعقوبی موافقت نمود و موضوع را با فرمانده لشگر برادر جعفری در میان گذاشت، ایشان هم دستور اعزام گروهان کور اوغلی را صادر نمودند...

نیروها با انگیزه و شور خاصی سوار قایقها شدند و حرکت کردیم وقتی آنسوی اروند رسیدیم...مد شروع شده بود و امکان برگشت قایقها نبود...آن دو گروهان جا مانده، باید تا فرونشستن مد منتظر می ماندند و امکان الحاق آنها به ما نبود.

به اطلاع فرمانده گردان شهید یعقوبی رساندم که گروهان را به خط می برم برای تحویل گرفتن خط....

و معاونم رضا کارگران را برای شناسایی فرستادم تا از اوضاع خط مقدم و چگونگی اعزام نیروها به خط مقدم  مطلع شوم.

نیروها را باید با خودروها تا کارخانه نمک می بردیم و بقیه راه را نیروها دو نفر دونفر بسمت خط مقدم حرکت می کردند و دو نفراز نیروهای گردانی که قبل از ما در خط مقدم بودند به عقب برمی گشتند تا آرام آرام نیروهای گروهان ما جانشین نیروهای گردانی که درخط مستقربودند، شوند.

زمین منطقه گل بود و سنگری وجود نداشت فاصله خط خودی تا دشمن در حدود صدمتر بود....شرایط بسیار سخت و طاقت فرسا بود.

ولی این شرایط سخت هم نمی توانست در روحیه و ایمان واستحکام افراد زبده گروهان که اکثرا هم ورزشکاربودند، خللی وارد کند نیروهایی که تعداد زیادی از آنها بچه های آسیابک پرندک و زاویه بودند.

از نظر ایمان و فهم و ادب در خط مقدم همچون ستاره ای می درخشیدند و هر کدام در حد یک فرمانده گروهان بودند.

در همان ساعت اول حضورمان در خط مقدم بیسیم به علت شدت موج انفجار عملا از کار افتاد و ارتباط بسیم با فرماندهی قطع شد.

بعد چند روز رضا پاشاخانلو به خط مقدم آمد تا در کنارم بماند.

به رضا گفتم : برو و اینجا نمان.

رضا گفت: آمده ام تا اگر خسته ای بروی عقب تجدید قوا کنی و برگردی.

گفتم: نه ...خسته نیستم...برگرد عقب...

گفت: پس امشب را پیشت می مانم...

گفتم: رضا جان اینجا شبها هوا خیلی سرد....اذیت می شوی...

گفت: یعنی می خواهی بگویی نمی تونم طاقت بیاورم؟

گفتم: چرا می تونی...ولی نمی خواهم سرما بخوری و اذیت بشوی ...

گفت: پس تو برو عقب امشب را بگذار من اینجا بمانم و سرمایش را تجربه کنم...

رضا آنشب را پیش ما ماند و سوز و سرمای شدید و استخوان سوزآنجا را تجربه کرد.اتفاقا آنشب سوز و سرما بیشتر از شبهای قبل بیداد می کرد....

سرمایی که شدت آزار و اذیتش از آتش دشمن بیشتر بود و نیروها که داخل آب وگل  نشسته بودند سخت اذیت می شدند...در ساعاتی از شب سرما بحدی بود که نمی توانستیم حرف بزنیم دندانهایمان از شدت سرما بهم می خوردند، نیروها از شدت سرما کنارهم بصورت فشرده نشسته بودند مانند جوجه هایی که وقتی سردشان می شودکنار هم جمع می شوند تا گرم شوند و هرکس سعی می کرد چانه و دهان نفر کناردست خود را نگه دارد تا دندانهایش بهم نخورد.

آنشب را به سختی هرچه تمام به صبح رساندیم...و رضا که اصرار داشت بماند در کنار ما،

 با هزار زحمت به عقب فرستادم .

بعد از ظهر همان روز دیدم یک نفر زیر آتش دشمن بحالت نیم خیز بسمت ما می آید.نزدیکتر که شد شناختمش فرمانده لشگر17 علی بن ابیطالب، برادر جعفری بود.

وقتی به خط مقدم رسید، پرسید فرمانده گروهان کجاست؟

گفتم: بله بفرمایید...

آمد پیشم و بعد سلام و احوال پرسی روی زمین دراز کشید و نقشه منطقه راروی زمین پهن کرد و موقعیت عقبه دشمن را برایم توضح داد وگفت: وضعیت دشمن از ما بدتر است با این حرفهایش برایم روحیه می داد.

برادر جعفری پرسید خسته که نیستی؟

گفتم: نه

گفت: اسلحه و مهمات به اندازه کافی دارید؟

گفتم: اسلحه ها بعلت گل آلود بودن کارنمی کنند ولی توانستیم تیر بار و آر پی جی ها را سالم نگه داریم.

گفت: اطلاع پیدا کردیم که دشمن برای اولین بار می خواهد از تاکتیک ما استفاده کند و شب هنگام حمله کند هر چه نیاز داری بگو تا برایت بفرستم.

گفتم: مقداری نارنجک دستی و تدارکات برایمان بفرستید اگر کار به جنگ تن به تن رسید خیلی به درد ما می خورد.

برادر جعفری وسایلی را که نیاز داشتیم همانروز برایمان ارسال کرد.

با غروب آفتاب و تاریک شدن هوا متوجه شدم از منور های دشمن خبری نیست...هر شب هواپیماها و خمپاره اندازهای دشمن از ترس پیشروی ما و برای داشتن دید بر منطقه مدام اقدام به پرتاب منور می کردند.

این موضوع برایم مشکوک بود و این سکوت که همانند آرامش قبل طوفان بود فکرم را مشغول کرده بود...ناگهان به ذهنم خطور کرد مبادا دشمن در حال پیشروی باشد...

کلت منور را برداشتم و به وسط خط دشمن شلیک کردم...در زیر نور منور دیدم نیروهای دشمن از سه جهت به حالت ستونی آهسته آهسته به سمت ما درحال حرکتند.

قبل غروب آفتاب، نیروها بخوص تیر بارچی ها و آرپی جی زن ها را در رابطه با نحوه برخورد با دشمن در صورت اقدام به حمله توجیح کرده بودم.

تیر بار چی سمت راست و چپ که متوجه پیشروی دشمن شده بودند شروع کردند به تیر اندازی و نیروهای دشمن را زیر آتش گرفتند.

بعد شروع درگیری خمپاره اندازهای ما شروع به پرتاپ منور کردند...حالا دیگر منطقه با نور منور ها روشن شده بود...

ناگهان متوجه شدم یک آرپی جی زن  بعثی بحالت درازکش یکی از تیر بارهای ما را نشانه رفته...دست به اسلحه بردم...اسلحه ام کار نمی کرد...به ناچار با کلت منور به سمتش شلیک کردم...که با هدف خوردن آن دشمن نتوانست تیر بار ما را خاموش کند.

تیر بارهای ما با موفقیت توانستند دشمن را زمین گیر کنند، دشمن با تلفاتی که داد مجبور به فرار شد و تا صبح نیروهای ما را زیر آتش سنگین گرفتند.

صبح آمار نیروها را گرفتم شکر خدا همه صحیح و سالم بودند...خدا را به لطف و امدادش شکر کردم...چند ساعت بعد فرمانده گردان حضرت معصومه همراه فرمانده گروهانهایش آمدند تا ضمن بازدید از خط ،نسبت به موقعیت خط مقدم توجیه بشوند تا نیروهای خودشون را جهت جایگزینی با نیروهای گروهان کور اوغلی به خط بیاورند.

بعد بازدید مسئولین گردان حضرت معصومه سلام الله علیها، بنا شد نیروهای آنها پنج نفر،پنج نفر بیایند تا جایگزین نیروهای گروهان ما بشوند و دشمن متوجه نشود و در صورت آتش باری منطقه توسط دشمن حداقل تلفات را داشته باشیم.

نزدیکهای عصردیدم یک گروهان به حالت ستونی به سمت ما در حال حرکتند....با دیدن این صحنه با صدای بلند خطاب به نیروهای گروهان فریاد زدم همه سریع خط را ترک کنید...سریع به عقب برگردید...زود باشید...

به بی سیم چی گروهان علی قره خانلو گفتم:  بی سیم را بگذار زمین و سریع برگرد به عقب..زود باش....

بعد چند دقیقه دشمن با حجم بالایی منطقه را زیر آتش گرفت...حجم آتش بقدری سنگین بود که توان برخواستن از زمین را نداشتم...به شدت به زمین چسبیده بودم...

تعدادی از نیروهای گروهان ما در خط مانده بودند و می گفتند: تاوقتی شما درخط هستی ما هم اینجا می مانیم...حرف مرا برای برگشت به عقب قبول نمی کردند.

با هزار زحمت خط را تحویل فرمانده گردان حضرت معصومه سلام الله علیها دادم...

حجم آتش چنان سنگین بود که نتوانستم بایستم و بی سیم را در کولم بیندازم ...

بی سیم را به آغوشم گرفتم و با سرعت بسمت عقب دویدم...

مقداری که دویدم ...دیدم بین زمین و هوا هستم...و بعد با شدت به زمین خوردم....

ودیگر چیزی را متوجه نشدم...تا اینکه وقتی حالم بهتر شد متوجه شدم در بیمارستان شهید چمران هستم...

چند وقت بعد برایم تعریف کردند موج انفجار مرا به آسمان پرتاب کرده و از شدت موج بی سیم ترک برداشته بوده...و بعد اینکه به زمین خوردم بسمت نیروهای دشمن می دویدم که نیروهای خودی متوجه موضوع می شوند و مرا به عقب منتقل می کنند.

به لطف و مدد الهی و مقاومت دلیرانه نیروها ،خطی را که باید یک گردان پوشش می داد در طول چهل وهشت ساعت، نیروهای فداکار و شجاع گروهان کور اوغلی یک هفته تمام پوشش دادند و بدون تلفات آنهم با آن حجم آتش سنگین دشمن ،خط را به گردان حضرت معصومه سلام الله علیها تحویل دادیم و به مقر خودمان بازگشتیم.

غرور و فریب مکر شیطان

بعد ترخیص از بیمارستان شهید چمران به مقر لشگر برگشتم...فرمانده محترم لشگربرای قدردانی از گروهان کور اوغلی تقدیر نامه و یک قطعه سکه بهار آزادی به توسط فرمانده گردان برایم فرستاده بود ...از اینکه مورد تقدیر گرفته بودم خوشحال شدم...ولی این خوشحالی سبب غرور من شد...و این غرور سبب شد شیطان بر من غلبه کند...

فکر می کردم من هم کسی شدم و تاثیر گذارهستم در جنگ...با فرمانده گردان شهید یعقوبی که انسان بسیار خوب و نازنینی بود بنای ناسازگاری گذاشته بودم...

بعد گذشت مدتی ترس تمام وجودم را فرا گرفت...با اینکه مقر گردان جای امنی بود و از تیررس توپخانه و خط مقدم بدور بود...همیشه در ترس و وحشت بسر می بردم...و به گونه ای رفتار می کردم تا بهانه ای بدست فرماندهی بدهم تا مرا اخراج کنند.

ریشه این رفتارها نتیجه غرور و ترسی بود که از درونم زبانه می کشید.

یک روز برای مرخصی شهری از مقر گردان خارج شدم و دیگر برنگشتم...بخاطر ترسی که وجودم را فرا گرفته بود رفتم به خانه...

ترسی که نمی دانستم برای چه و از چه چیزی بود...و موضوع ترس را هم نمی توانستم با کسی در میان بگذارم و اگر هم می گفتم کسی باورنمی کرد...

یک ماه از باز گشتم به خانه گذشته بود و در خانه مشغول استراحت بودم که زنگ خانه بصدا در آمد...

در را که باز کردم دیدم  فرمانده سپاه ساوه شهید موسوی و فرمانده گردان شهید یعقوبی بهمراه معاونش شهید رضا پاشاخانلو در آستانه در ایستاده اند...

شهید یعقوبی بلا فاصله مرا در آغوش گرفت و گریست ...و گفت: بی وفا ما را تنها گذاشتی و آمدی نشسته ای تو خانه!

اشک در چشمانم حلقه زد...راستش خیلی خجالت کشیدم....

گفتم : خیلی خوش آمدید بفرمایید داخل خانه...

بعد مدتها دور هم نشستیم و چای نوشیدیم...

شهید موسوی رو کرد به من گفت: آقای تنها، آقای یعقوبی برای شما غیبت رد نکرده و الان هم کل افراد گردان در مرخصی بسر می برند، آماده باش چند روز دیگربا گردان برگرد به جبهه...

از آنجایی که خجالت می کشیدم بگویم می ترسم گفتم: من نمی روم...

صحبت به اینجا که رسید، برادر یعقوبی و رضا پاشاخانلو گفتند:آقای موسوی، حاج علی بی وفا نیست و حتما می آید ...خسته بوده آمده برای استراحت...

همش تو فکر این بودم یک جوری بهانه کنم نروم به جبهه،گفتم: برا آمدن شرط دارم فکر می کردم شرطم را قبول نمی کنند و بهانه برا نرفتنم درست می شود.

برادر موسوی گفت:چه شرطی؟ برای جهاد رفتن که شرط نمی گذارند مومن!

برادر یعقوبی گفت: بگو شرطت را،هرچه باشد قبول....

گفتم: به شرطی می آیم که مسئولیتی نداشته باشم  و نیروی آزاد باشم...

برادر یعقوبی گفت: تو بیا هر جور خودت دوست داری (راحت بودی همان را بکن).

ما دوست داریم پیش ما باشی.

با این برخورد خوب و کریمانه برادر یعقوبی دیگر نمی تونستم نه بگم و ناچارا گفتم :می آیم...

بعد چند روز رضا پاشاخانلو اومد دنبالم...دید آماده نیستم گفت: خوابیدی! چرا آماده نیستی ؟مگه نمی آیی؟

گفتم: شما برید...خودم بعدا میام...

دل رفتن نداشتم...حسابی می ترسیدم...از شدت ترس پاهایم سست شده بود...قلبم تند تند می زد...تنفسم دچار مشکل شده بود...

به دردی مبتلا شده بودم که فقط و فقط درمانش دست خداوند بود.

کاری از دست بندگان خدا برنمی آمد.

آنزمان پسرم که تنها فرزندم بود دو ساله بود وقتی به او ن فکر می کردم رفتن برایم سخت می شد و نمی تونستم از او دل بکنم.حس می کردم این بار جبهه رفتنم  بخاطر خدانیست که اینهه سست شده ام و نمی توانم از فرزندم دل بکنم...مرحوم مادرم آمده بود تا طبق عادت همیشگی اش مرا بدرقه کند و قرآن بالا سرم بگیرد...وقتی دید من این پا و ان پا می کنم گفت:حاج علی بچه را بده بغل مادرش تا کی می خواهی بچه را تو بغلت نگه داری...زود باش..چرا این دفعه شوق رفتن نداری؟ عجله کن...

خجالت کشیدم به مادرم بگویم مادر جان می ترسم...

هیچ وقت خداحافظی و جدا شدن از خانواده اینهمه برایم سخت نبود...با بی حالی و دلتنگی هرچه تمام به سمت مقر لشگر حرکت کردم...همین که به وروی مقر لشگر رسیدم می خواستم برگردم پای رفتن نداشتم...مدام صدای گریه پسرم در گوشم می پیچید...بابا بابا گفتن هایش...نگاه هایش...

ناگهان رضا پاشاخانلو سوار بر موتورسیکلت سر رسید وقتی مرا آنجا دید با خوشحالی گفت: حاج علی جان آمدی ...بیا سوار شو...

نیروهای گروهان که از روحیه ام خبر نداشتند، منتظر بودند با برگشتنم مسئولیت گروهان را قبول کنم .

برادر یعقوبی به نیروهای گروهان گفت: چون حاجعلی حالش خوب نشده مسئولیت گروهان را فرد دیگری بعهده می گیرد و حاجعلی هم به تشخیص خودش هر جا راحته  همان جا مشغول به خدمت می شود.

بیست روز از برگشتم به گردان گذشته بود و همچنان حال روحی ام تعریفی نداشت و ترس بر من غالب بود.بر سر زبانها زمزمه آغاز عملیات جدیدی بود...و همین بر شدت ترس من می افزود.

هدف عملیات پیش رو آزاد سازی مهران بود.گردان را بسمت مهران حرکت دادند و نزدیک مهران داخل بستر رودخانه ای اردو زدیم بعد دو روز،شبانه گردان بسمت تپه های قلا ویزان در شرق مهران حرکت کرد.ترس مانع از حرکت من شده بود.

هنگام حرکت گردان، برادر یعقوبی مرا صدا زد وگفت: حاجعلی بیا سوار شو برویم...

گفتم: شما موتور سیکلت را بگذارید و بروید من خودم را می رسانم...

بر خلاف انتظارم برادر یعقوبی قبول کرد و موتورسیکلت را تحویل من داد و خودش پیاده حرکت کرد.

دو ساعت بعد حرکت گردان به سمت تپه های قلاویزان حرکت کردم...شکر خدا تپه ها توسط نیروهای گردان فتح شده بودند و خبری از درگیری نبود...چند روز در آن مکان ماندیم و با تحویل دادن تپه ها به گردانی دیگر بسمت مقر گردان برگشتیم.

از این که این عملیات بخیر گذشت خوشحال بودم، وقتی شنیدم به نیروها مرخصی داده اند خوشحالیم دو چندان شد...

نیروها در حال آماده شدن برای برگشت به خانه هایشان بودند و تعدادی هم که زودتر آماده شده بودند منتظر آمدن اتوبوس ها بودند چند نفر چند نفر ایستاده یا دورهم  نشسته بودند و گرم صحبت با همدیگر بودند.

ناگهان پیک لشگر آمد و خود را سریعا به چادر فرماندهی رساند...با دیدن این صحنه متوجه شدم اتفاقی افتاده و برای با خبر شدن از پیامی که پیک لشگر آورده بود سریع خودم را به چادر فرماندهی رساندم.

مطلع شدم باید عازم ماموریت جدیدی بشویم...

با شنیدن این خبر رنگ از رخم پرید...نیروها سریع تجهیز شدند و بسمت خط مقدم که پنج کیلومترازمهران فاصله داشت و در غرب مهران بود حرکت کردیم.

نیروهای مهندسی جهاد سازندگی در حال احداث خاکریز بودند و جان پناهی برای نیروها نبود و آتشباری دشمن در آن منطقه بسیارسنگین بود .

نیروهای گردان مشغول پر کردن کیسه های کنفی بودند تا سنگر و جانپناهی برای خود درست نمایند.

نداشتن سنگرمناسب و سنگینی حجم آتش دشمن سبب شد تعداد زیادی از نیروها زخمی شوند وتعدادی نیز به شهادت برسند.

خیلی ترسیده بودم و به هزار زحمت در گوشه ای جانپناهی انفرادی برای خودم ساختم و درون آن پناه گرفتم چندین بار بر اثر شدت موج انفجار سنگرم خراب شد....چنان مخفی شده بودم که کسی مرا پیدا نکند...

شجاعت و قدرت برخاستن از سنگرم را نداشتم...درآن شدت گرما دو روز تمام مخفی شده بودم حتی برای قضای حاجت هم بیرون نمی رفتم...بعد دو روز از روی اجبار برای قضای حاجت از سنگر انفرادی ام بیرون آمدم...پنج شش قدمی ازسنگرم دور نشده بودم که خمپاره ای آمد و دقیقا به سنگرم اثابت کرد وسنگرم متلاشی شد.

با دیدن این صحنه خدا را شکر کردم که در این حالت نمردم...خدایا شکرت که در حالت ترس نرفتم...

تا خواستم از زمین بلند شوم دو خمپاره کنارم بر زمین اثابت کرد اما به خواست خدا منفجر نشدند....

که اگر منفجر می شدند بدنم تکه تکه می شد...

دیدن این صحنه ها مرا از خواب غفلت بیدار کرد .گویا خداوند متعال پیام فرستاد که بنده من تو هیچی ...هر آنچه من بخواهم همان خواهد شد...

در دلم تنبه ایجاد شد و مشغول مناجات با خدا شدم: خدایا توبه...از غروری که من توش غرق شده بودم...خدایا راضی ام به رضایت...خدایا توانم بده ...خدایا به قلبم آرامش بده تا شاید بتونم قصورم را جبران کنم.

به لطف وعنایت الهی دیگر گریه فرزندم در گوشم نمی پیچید، پاهایم سست نبود وخمپاره و آتش دشمن مرا به هراس نمی انداخت ...نیرو و قوت گرفته بودم...

به طرف سنگر فرمانده گردان حرکت کردم در حالیکه دیگر ترس و وحشتی در وجودم نبود.

به داخل سنگرنگاه کردم رضا پاشاخانلو معاون گردان و علی رضا تنها بی سیم چی گردان آنجا بودند...علی رضا زانوهایش را بغل کرده بود و سرش را روی زانوهایش گذاشته بود و در حال استراحت بود.

ناگهان چشمانش به من افتاد گفت: رضا ...رضا...کور اوغلی آمده...حاجعلی بابا کجایی؟ همه جا دنبالت گشتیم پیدایت نکردیم ...

رضا از خوشحالی مرا در آغوش گرفت و ضمن اینکه بد و بیرا به من می گفت مرا می بوسید...

ومن نمی توانستم بگویم از ترسم مخفی شده بودم و شاید اگر می گفتم باورشان نمی شد...

پرسیدم برادر یعقوبی کجاست؟

برادرحسن جنتی کجاست؟ نمی بینمشان...

رضا گفت: همان ساعتهای اول که آمدیم حسن جنتی را موج گرفت و انتقالش دادند عقب...برادر یعقوبی هم رفت رو مین و پایش زخمی شد و منتقل شد به عقب...

حاجعلی  تنها ماندم...خیلی خسته ام...

گفتم : تو خسته ای ومن هم سر درد دارم...

رضا گفت: داروی سر دردت پیش منه..درست کردنش با خودت.

گفتم: مگه پیدا میشه اینجا؟

گفت: بله...تو سنگر عراقیها هست الان می روم و می آورم،تو بشین و از جایت تکان نخور.

قبل رفتن به علی رضا سفارش کرد نگذاری جایی بره ...دیگه پیدایش نمی کنیم!

رضا بعد چند دقیقه برگشت در حالیکه یک قوری و مقداری چای و قند با خودش آورده بود...

در حالیکه دشمن خط را شدید زیر آتش گرفته بود یک جعبه خالی مهمات راآتش زدم و قوری را روی آتش گذاشتم تا آب بجوش آید...

شدت آتشباری دشمن و دود حاصل از سوخته شدن خودروها و تانکها آنقدر زیاد بود که دود آتشی که برای جوشاندن آب روشن کرده  بودیم  برای دشمن جلب توجه نمی کرد.

بعد نوشیدن چای،از رضا پرسیدم وضعیت نیروها چطوره؟

رضا گفت: خوب نیست... نیروها خسته هستند...تلفات هم زیاده...

گفتم: مگه قرار نبود بیست وچهار ساعت بمانیم پس چرا نیروی جایگزین نمی آید؟

رضا گفت: نیرو نیست که بیاید جایگزین بشود.

گفتم: تکلیف چیه؟

گفت:باید مقاومت کنیم.

گفتم: رضا جان شما بشین تو سنگر من بروم به نیروها سرکشی کنم ببینم اوضاع چطوره.

در زیرآتش دشمن بدون اینکه بترسم سنگر به سنگر  رفتم و به نیروها سرزدم و شعرهای حماسی می خواندم تا نیروها روحیه بگیرند.

رفتم بالای خاکریز لباسم را در آوردم و با دست بالای سرم شروع به چرخاندن آن کردم ...تعدادی از نیروها این صحنه را دیدند و با تعجب پرسیدند حاجعلی چه می کنی؟

گفتم: دارم ترکش ها را بر می گردونم به طرف دشمن.

پیش خودم به این فکرمی کردم که اگر بنا بود اتفاقی برام بیفتد تا حالا می افتاد حتما حکمتی در کار است.

در یکی از سنگرها بوی عطر بسیارخوشبویی به مشامم رسید...به داخل سنگر که رفتم محمد ضیایی[12] و سید علی طباطبایی[13] و حجت اله وکیلی[14] و غلامحسین احمدی [15]در آن سنگر پناه گرفته بودند.

گفتم: عجب عطری خوشبویی دارید.بدید من هم از این عطر بزنم، حسابی بوی عرق می دهم.

همه گی قسم خوردن که عطرندارند و عطری استعمال نکرده اند....

بعد اتمام بازدیدم از نیروها و دقت در موقعیت نیروها به سنگر رضا پاشاخانلو برگشتم.

رضا پرسید:روحیه بچه ها چطوره؟

گفتم: روحیه بچه ها خوبه ولی خسته هستند.

گفت:به موقعیت نیروهای دشمن توجه کردی؟

گفتم: نه ...چطور مگه؟

گفت: نگاه کن...متوجه می شوی.

رفتم بیرون سنگر و از پشت خاکریز موقعیت نیروهای دشمن را زیر نظر گرفتم.

تانکهای دشمن در پشت خاکریزها تجمع کرده بودند و لوله توپ تانک بسمت نیروهای ما نشانه رفته بود.

برگشتم داخل سنگر و به رضا گفتم: تانکهای دشمن پشت خاکریزجمع شدند.

ولی منظورت را متوجه نمی شوم.

رضا گفت: در فکر اینم که اگر دشمن متوجه بشه نیروهای ما خسته هستند و تانکهایشان را حرکت بدهند و بیایند جلو ...آنوقت ما چی از دستمون بر می آید بکنیم...و متاسفانه مهران دوباره سقوط می کند.

گفتم: مگه فقط ما اینجا هستیم.حتما فرماندهی لشگردر جریان و فکر آنجا را هم کرده، فکرت را مشغول این موضوع نکن.

من اینجا هستم، برو لشگر و اوضاع را گزارش بده .

گفت:فرماندهی لشگر می داند.

گفتم: بروحضوری بگو اوضاع خوب نیست و درخواست کن نیرو بفرستند تا نیروهای ما به عقب برگردند برای تجدید قوا.

رضا رفت به مقر لشگر و بعد دو ساعت برگشت.

پرسیدم چی شد؟

گفت: فرماندهی می گوید نیرو نیست برو بگرد اگر کسی را دیدی ببرش خط و هرچه گشتم کسی را ندیدم...

فرماندهی گفته به هر قیمتی باید خط را تا رسیدن نیروهای کمکی حفظ کنید.

گفتم: رضا جان بیا بشین خدا بزرگه یه کاری می کنیم.

علی رضا تنها پرسید: چه کارمی تونیم بکنیم دایی؟

نیروها خسته هستند و تعداد زیادی هم مجروح و شهید شدند...

گفتم: باید آتش دشمن را هدایت کنیم به سمت دیگری.

رضا گفت: آتشباری دست ما نیست که هدایتش کنیم به سمت دیگر.

گفتم: باید دشمن را گول بزنیم برای اینکار ده نفرنیرو می خواهم .

رضا پرسید:چه کار می خواهی بکنی؟

گفتم: بین خط ما و دشمن یک کانال دیدم که بسمت قلاویزان.

گفت: بله هست...

گفتم: ما باید خودمان را به آن کانال برسانیم...

گفت: جلوی کانال مین گذاری شده و در دید کامل دشمن...

گفتم:  به همراه چند نفر داوطلب می رویم و دشمن را گول می زنیم و آتش دشمن را به سمت خودمون هدایت می کنیم و حجم آتش دشمن رو خط ما کمتر میشه و نیروها استراحت می کنند.

رضا گفت : اگر بتونیم به کانال برسیم فکر خوبیه...

گفتم :چاره ای نیست باید برویم توکل برخدا، ان شاء الله به کانال می رسیم، با نشستن و دست رو دست گذاشتن کار درست نمی شود.

رضا گفت: پس تو بمان من می روم.

گفتم: لشگرفعلا تو را به عنوان فرمانده گردان می شناسد.تو باید اینجا کنار نیروها باشی.

رضا پرسیدچه کسانی را انتخاب می کنی؟

گفتم: کسی را انتخاب نمی کنم هرکس خواست  داوطلبانه بیاید، نمی خواهم کارخاصی انجام بدهم می خواهم دشمن را گول بزنم و زمان را از دشمن بگیرم تا نیروی های کمکی برسند، احتمال برگشت ما نزدیک صفر و امید برگشت نیست، مگر اینکه خدا بخواهد.

رضا گفت: پس می روم از بین نیروها برای اینکار داوطلب جمع می کنم.

گفتم: خودم این کار را می کنم .

این افکارو صحبتها با رضا و برنامه ریزی برای مقابله با دشمن در زیر آتش شدید دشمن صورت می گرفت، خداوند متعال به لطف خود نیرو به من داده بود و به امداد الهی فکر خلاق به ذهنم می رسید حالا دیگر با حاجعلی چند ساعت قبل تفاوت کرده بودم.

فرمانده خود خدا بود و ما وسیله ای بیش نبودیم.

سنگر به سنگردنبال نیروهای داوطلب می گشتم رسیدم به سنگرروحانی شهید سید علی طباطبایی ،شهید غلامحسین احمدی[16] گفت: بیا داخل ترکش می خوری.

به شوخی گفتم: اولا ترکش غلط می کنه به من بخورد، قحط جا مگر؟

ثانیا: داخل این سنگر نمی آیم ازش بوی شهادت می آید.

بچه ها خندیدند..و من هم همین خندها را می خواستم.دوست داشتم لب نیروها را خندان ببینم.

غلامحسین احمدی گفت: مگرتو حوری نمی خواهی؟

گفتم: نه...ارزانی خودتان من حوری نمی خواهم ...دنبال کسی می گردم.بچه ها دوباره خندیدند و من بسمت سنگر دیگری حرکت کردم.

چند قدمی نرفته بودم که سید علی طبا طبایی مرا صدا کرد وآمد کنارم پرسید دنبال چی می گردی؟

گفتم: قول می دهی به کسی نگویی؟

گفت: بله

مختصری اوضاع خط خودی و دشمن را برایش توضیح دادم و راهکارم را بیان کردم و گفتم: الان هم دنبال داوطلب می گردم ولی خجالت می کشم به کسی بگویم اگر بگویم افراد زیادی داوطلب می شوند.

سید علی گفت: من داوطلب می شوم.

گفتم: تو نه

گفت: چرا؟من را لایق نمی دانی.

گفتم: لایق هستی ،خیلی هم بهتر از من هستی.

گفت: پس موضوع چیه؟

گفتم: اگر تو را همراه خودم ببرم همسنگرانت که باهم دوست صمیمی هستید، آنها هم می آیند خدا را خوش نمی آید، بنده خدا محمد ضیایی برادرش تازه شهید شده و غلامحسین احمدی هم برادرش شهید شده و تازه عقد کرده، احتمال زیاد این راه برگشتی نداره، نگذار متوجه موضوع بشوند.

سید علی گفت: باشد،پس مرا حلال کن.

گفتم: سید جان قربان جدت من کی باشم شما را حلال کنم شما باید مرا حلال کنی که به خواسته ات نه گفتم.

درهمین حین پیک گردان شهید حسن دهقانی[17] با موتور رسید و گفت : سوار شو...زود باش..رضا کار مهمی با شما داره...

از سید علی خداحافظی کردم و سوار ترک موتور سیکلت شدم.

در سنگر فرماندهی رضا با خبر خوبی منتظرم بود،خبر این بود تعداد سیزده نفر نیرو از استان مرکزی به مسئولیت سید هادی میر احمدی به مقر لشگر آمده اند.

ولی این افراد جبهه ندیده هستند و اولین اعزامشان هست .

گفتم: خیلی خوبه ...بگو بیایند.

گفت: با این سیزده نفرچکار می تونی بکنی؟

گفتم: به درد می خورند، خیلی هم بدرد می خورند..اینها را خدا فرستاده..بگو زود بفرستنشون اینجا.

همه این سیزده نفر اهل زرندیه بودند و با عجله خودم را به نیروها معرفی کردم چنان وقت تنگ بود و فکرم مشغول چگونگی رساندن بدون تلفات نیروها به کانال بود که فراموش کردم اسم آنها را بپرسم...

رضا گفت: یک نفر بی سیم چی با خودت ببر.

علی رضا تنها که واقعا شجاع بود و مرا در چنین لحظاتی تنها نمی گذاشت، گفت: من با دایی حاجعلی می روم.

رضا پرسید تدارکات را چه کنیم؟

گفتم: ما فقط آب و یخ می خواهیم که با خودمون می بریم.هنوز حرفم تموم نشده بود که سید مرتضی رضوی[18] سر رسید و گفت: تدارکات با من خودم نوکرتون هستم، حاجعلی هرجا برود تدارکاتش را من می رسانم.

خدا شاهد و ناظر بود که سید مرتضی با چه شجاعت مثال زدنی هر روز دو مرتبه در زیر آتش مستقیم دشمن به ما آب و یخ می رساند.

درآخرین لحظات قبل از حرکت بسمت کانال ولی الله نعمتی یکی از دوستان پاسدارما بود، آمد و از رضا اجازه گرفت تا با ما همراه شود،رضا هم اجازه داد.

رو به نیروها کردم و گفتم: شیرمردان شجاع ما چند نفرمی رویم تا درسی به دشمن بدهیم که تا ابد در ذهن وخاطرشان بماند.با توکل به خدا یک به یک به فاصله یک دقیقه حرکت می کنیم،هر کس تیرخورد نفر پشت سری حق ندارد به اون توجه کند باید با سرعت خودتون را به کانال برسانید، زخمی ها را بعدا نیروهای خودی می آیند با خودشون می برند.

یکی از نیروها که تیربار چی بود گفت: برادر تنها ما کی ان شاءالله به دشمن حمله می کنیم.

گفتم: به کانال که رسیدیم خبرتون می کنم.بنده خدا نمی دانست ما به قلب گرگهای گرسنه حمله ورمی شویم.

علی رضا مرا برد به گوشه ای و گفت: با این نیرویی که تجربه جنگ نداره می خواهی چه بکنی؟

گفتم: اینها قرار نیست کاری بکنند، اینها را برای سیاهی لشگر می برم ما چند نفر برای آن کاری که می خواهم انجام بدهم کافی هستیم نگران نباش در کانال برایت توضیح می دهم.

بعد اتمام صحبتم با علی رضا رو کردم به نیروها وگفتم: وسایل اضافی را بگذارید زمین و تا می توانید موشک آر پی جی،آب و یخ بردارید.

آخرین هماهنگی ها را با رضا انجام دادم بنا شد تیر بارچی ها و حسن فرهادی[19] که دوشگا چی شجاع وبسیار کار بلد گردان بود ،در صورت زمین گیر شدن ما شروع به آتش باری کنند تا ما بتوانیم بسمت کانال حرکت کنیم.

با رضا روبوسی کردم و ده موشک آرپی جی و یک کلت منور برداشتم تا آماده حرکت بسمت کانال شوم ،شهید سید علی طباطبایی که برای خداحافظی با من آمده بود صدازد حاجعلی...

 گفتم: بله سید جان .

سید علی مرا در آغوش گرفت وگفت : حلالم می کنی ؟

گفتم: سید جان شما حلالم کن که نتونستم با خودم ببرمت جلو...دعا مون کن سید جان.

سید علی از ماجرا خبر داشت و می دانست برای چه به کانال می رویم از چشمانش اشک جاری شده بود گفت: حاج علی بخدا تا زنده هستم در هرمسجد ومنبری به مردم می گویم که چه دلاورانی داشتیم و از آنها ما بی خبر بودیم.

گفتم: سید جان ما که دلاورنیستیم دلاوران اسلام شهدای دشت کربلا هستند که در روز عاشورا حماسه آفریدن .

سیدعلی گفت: اگر در روز عاشورا بودید چه می کردید؟

گفتم: سید جان معلوم نبود شاید من هم به لشکر یزید می پیوستم.

سیدعلی گفت: نه نگو...شما الان در لشگرفرزند حسین علیه السلام ،امام مهدی هستید ،پس در آن زمان هم با حسین علیه السلام همراهی می کردید.

همدیگر را بوسیدیم و من با سرعت تمام بسمت کانال حرکت کردم،بدون اینکه دشمن بسویم شلیک کند به کانال رسیدم...

پس ازمن نیروها یک به یک بسمت کانال حرکت کردند شکر خدا همه سالم به کانال رسیدند...

از اینکه دشمن با وجود اینکه ما در دید و تیررس آنها قرارداشتیم بسمت ما شلیک نکرد فکرم حسابی مشغول بود...احتمال می دادم می خواهند ما را اسیر کنند...

غرق دراین افکار بودم که دشمن با حجم شدیدی ازآتش کانال را زیر آتش گرفت...در همان دقایق اول بی سیم بخاطر شدت انفجارها از کار افتاد و ارتباط ما با فرماندهی قطع شد.

بعلت اینکه فراموش کرده بودم با دیده بان ارتش و سپاه هماهنگ کنم از سوی توپخانه نیروهای خودی هم زیر آتش گرفته شدیم...چراکه دیده بان خودی فکر کرده بود ما نیروهای بعثی هستیم که در آن مکان موضع گرفته ایم.

علی رضا پرسید حالا چکار کنیم؟

گفتم: فعلا به حالت دارز کش باش تا بروم نیروها را توجیح کنم ، به نیروها گفتم با فاصله از هم به صورت درازکش باشند تا کمتر صدمه ببینند.

بعد برگشتنم ،علی رضا گفت: دایی من تا بحال چنین حجم آتش سنگینی ندیده بودم، مثل اینکه ما را دارند با موشک زمین به زمین می زنند.

گفتم: این انفجارها برای موشک زمین به زمین نیست.این توپ 230میلی متری ارتش خودمان است.

وقتی گلوله این توپ به زمین می خورد و منفجرمی شد انگار زلزله آمده، زمین بشدت می لرزید.خدا می داند واقعا انفجارگلوله های توپ 230میلی متری وحشتناک بود.

علی رضا گفت : دایی پس چرا دارند ما را می زنند؟

گفتم: اشتباه از من بوده، باید با آنها هماهنگ می کردیم،فکر می کنند ما نیروهای بعثی هستیم.

رو کردم به سید هادی میر احمدی وگفتم: قربان جدت...سیدجان تو را بجدت یه توسلی بکن به جدت خدا کمکمون کند...خیلی اوضاع سخته...

در زیر آن آتش سنگین تیربارچی ما که اهل زرند یا امیر آباد زرند بود، سینه خیز خودش را به ما رساند وگفت: برادر تنها.

گفتم: بله

گفت: ان شاء الله کی حمله می کنیم؟

گفتم: خوب حمله کردیم و این کانال را گرفتیم و حالا باید حفظش کنیم.

پرسید پس عراقیها کجا هستند؟ندیدمشان...

گفتم: ترسیدن فرارکردن.

چاره ای نبود، چون نیروها نیروهای جبهه ندیده ای بودند.باید ملاحظه آنها را می کردیم.

در روز اول که با نیروهای تازه نفس وارد کانال شده بودیم متوجه شدم یکی از نیروهای تازه نفس مدام به راست وچپ خودش نگاه میکنه ،تعجب کردم و پرسیدم چرا مدام به راست وچپ نگاه میکنی؟

گفت: برادر تنها صدای زنبورمی آید امام هرچه دقت می کنم نمی بینمشون!

گفتم: این زنبور ها در شب دیده می شوند مراقب باش یه وقت بلند نشوی از سر جایت این زنبورها مستقیم حرکت می کنند اگر بلند بشوی بایستی به صورتت می خورند، زهرشون هم کشنده است.

شب هنگام تیرها را که دید از بالای سرمان می گذرند متوجه شد که اینها تیردشمن اند نه زنبور.

بعدها شهید رضا پاشاخانلو برایم تعریف کرد در همان حین که ما در کانال زیر آتش شدید توپخانه بودیم او پیش خودش فکر کرده بود کسی دیگر از کانال زنده بیرون نمی آید و ناراحت بوده که چرا اجازه داده ما برویم سمت کانال...

به عباس احمدی[20] می گوید: برو مهران و به سپاه ساوه زنگ بزن و بگو هیجده نفرشهید شده اند،خودشان را آماده کنند و بعد به مخابرات زاویه زنگ بزن بگو چهار شهید داریم،چهار تا قبر آماده کنند.

بعد اینکه خبر را رساندی سریع برگرد تا شبانه یک جوری شهدا را به عقب منتقل کنیم.

شب هنگام از شدت آتش دشمن کاسته شد و می دانستم این کم شدن آتش دشمن برای تمیز کردن توپها می باشد.

به تیربارچی گفتم: هر نیم ساعت یک رگبار پنجاه تایی به طرف دشمن شلیک کن...و سمتی راکه باید به آن شلیک می کرد را به او نشان دادم...

تیر بار چی نگاه کرد و گفت: کسی نیست که به سمتش شلیک کنم!

گفتم: پشت خاکریز هستند شما روی خاکریز را بزن...و بعد رو زمین دراز بکش...تا خبرت کنم برای شلیک بعدی...

گفت: باشه.

با خودمون سه تا قبضه آر پی جی برده بودیم یک قبضه را خودم برداشتم و دوتای دیگه را به علیرضا تنها و ولی الله نعمتی دادم وگفتم:

اگردیدید تانکها از خاکریز حرکت کردند بسوی ما بصورت ضربدری بسمتشون شلیک کنید.

آرایش گرفتیم و منتظر حرکت تانکها ماندیم...متوجه شدم مجددا دشمن شروع به آتش باری روی خط  گردان امام صادق(علیه السلام) کرده ،احتمال دادم دشمن فکر کرده که ما را ازبین برده و دارد مجددا روی خط اسقرارگردان آتش می ریزد.

علی رضا هم که متوجه شدت آتش دشمن روی خط گردان شده بود ،پرسید دایی حالا چه کنیم؟

گفتم: هدفم این بود که دشمن حواسش به کانال باشه و شدت آتش روی خط کم بشه تا نیروها بتونن با خیال آسوده کمی استراحت کنند.

رو کردم به نیروهایی که در کانال بودند و گفتم: بسمت خاکریز دشمن شلیک کنند تا دشمن بداند هنوزما زنده ایم یک جور رجز خوانی بود در برابر دشمن.

دوباره آتش دشمن بسمت کانال هدایت شد.

علی رضا با حالت تعجب آمیز گفت: همین.

گفتم: با همین کار نیروهای گردان استراحت می کنند و تلفات هم کم میشه وضمن اینکه فکرشان را به خودمان مشغول کرده ایم زمان راهم از دشمن می گیریم.

تا آتش دشمن روی کانال خاموش می شد ما شروع می کردیم به تیر اندازی بسمت دشمن تا هم پیامی باشد به رضا پاشاخانلوکه ما هنوز زنده ایم و به دشمن بفهمانیم هنوز ما ایستاده ایم.

رضا بعدها برایم تعریف کرد: وقتی صدای شلیک ما را می شنیده با صدای بلند می گفته:( الله اکبر) یاشاسین کور اوغلی، ببینید هنوز سرپاست.

و سرشار از شور و شعف می شده.

شهید سید مرتضی رضوی هر روز دو مرتبه برای ما با شجاعت تمام با تاسی از عموی بزرگوارش سقای دشت کربلا حضرت عباس سلام الله علیه،  زیر تیر مستقیم دشمن آب و یخ می آورد که در آن شدت گرما از مهمات هم واجب تر بود.

وقتی شهید سید مرتضی رضوی برای بار اول آمد گفت:  رضا به بچه ها اعلام کرده کور اوغلی در وسط میدان است دعایش کنید تا سالم برگردند، نیروها همه دست به دعا هستند و برای سلامتی شما دعا می کنند.

در آن شرایط از تنها چیزی که می ترسیدم عقرب بود، در آن منطقه عقرب زیاد بود روزانه حداقل دو تا عقرب می کشتیم.

لطف خدا عقربها ما را نیش نمی زدند و با این حال از ترسم شبها پلک رو چشمام نمی آمد وهمه شب را بیدار می ماندم.

دیدم در تاریکی شب، برادر تیر بارچی سینه خیز خودش را بسمت من می کشد وقتی آمد گفت: برادر تنها دو نفر ازنیروها از روی کانال پریدن ان سمن کانال وقتی گفتم برادر ها نروید آن سو مین گذاری شده برگشتند.

بنده خدا تقصیر نداشت چون تجربه جبهه نداشت نمی دانست آنها نیروهای شناسایی دشمن بوده اند که برای شناسایی موقعیت ما آمده بودند.

بعد دقایقی مجددا آتش سنگین دشمن شروع شد ،آنقدرکانال را با توپ وخمپاره دشمن مورد هدف قرارداد که از عمق دو متری کانال یک و نیم متر آن پر از خاک شده بود و فقط نیم متر برای پناه گرفتن باقی مانده بود.

سه شبانه روز در آن کانال ماندیم تا خبر رسید نیروی کمکی آمده و به عقب برگردید.

در حال برگشت دیدم بدن تیر بارچی ما تا نیمه بدن داخل خاک مانده رفتم تا او را ازخاک بیرون بیاورم متوجه شدم خمپاره ای که در کنار او منفجرشده بدنش را دو نیم کرده و او به فیض شهادت رسیده او را در آغوش گرفتم و به عقب برگرداندمش.

بعد برگشت به خط پدافندی گردان با رضا که مشتاقانه منتظرما بود دیده بوسی کردم و به سمت سنگر سید علی طباطبایی رفتم...با صحنه دلخراشی روبرو شدم...سنگر آنها کاملا متلاشی شده بود...تا حدود زیادی متوجه شهادت آنها شدم اما چون قبولش برایم سنگین بود نمی خواستم قبول کنم...

از رضا پاشاخانلو پرسیدم سید علی طباطبایی و همسنگرانش کجا هستند؟

رضا خبر شهادت شهیدان سید علی طباطبایی و غلامحسین احمدی و محمد ضیایی و زخمی شدن حجت اله وکیلی را به من داد.

دلم گرفت...و اشک از چشمانم روان شد...اشکها و جمله حلالم کن سید علی مدام جلوی چشمانم بود.

با صدای بلند فریاد زدم...خدایا من اونها را با خودم نبردم که زنده بمانند ...ولی الان ما زنده ایم و آنها شهید شدند...

خدایا پیامت را گرفتم...خدایا راضی ام به رضایت...به خانواده هاشون صبر بده....

رضا گفت: پاشو حاجعلی ...خسته ای ..برو مقر گردان و تو رود خانه تنی به آب بزن ،کمی آرام بشوی...

ما هم دو سه ساعت دیگر خط را تحویل گردان دیگری می دهیم و می آییم.

سوار ماشین تدارکات شدم و به سمت مقر گردان حرکت کردم در بین راه دیدم یک نفر پیاده بسمت مقرلشگرمی رود، او را هم سوار کردیم.سوار که شد شناختمش اوآقای احمد فرامرزی بود.

به او گفتم: مرا می شناسی؟

او مرا از صدایم شناخت گفت: شما حاجعلی هستی چرا تو این وضعیتی؟

در این سه روز از شدت گرما و سنگینی و فشار کارآنقدر عرق کرده بودم که لباسهایم سفیدی می زد انگار افتادم توی انبارگچ ...

خدا را شکر برایم قوت و توان داد تا بتوانم آبرو داری کنم چیزی نمانده بود آبرویم برود و این درسی بود برایم تا بدانم فرمانده اصلی خداست و ما هیچ هستیم و هر آنچه او اراده کند همان می شود.

اعزام به جبهه به عنوان بسیجی

بعد اتمام ماموریت کربلای 5، برای اینکه بتوانم بعنوان بسیجی اعزام شوم به جبهه از سپاه استعفا دادم چون فکر می کردم اگر از بسیج اعزام بشوم اجر و ثواب بیشتری می برم.

در حدود سه ماه در شرکت ریخته گری ساوه مشغول به کار شدم.تکنسین های آلمانی مشغول راه اندازی کارخانه بودند و من به همراه چند نفر دیگر از طرف شرکت مامور شدیم طریقه کوره داری و پاتیل درست کردن را آموزش ببینیم.

در این مدت گردان ما دو باره به جبهه اعزام شد ولی چون مسولین کارخانه اجازه نداند توفیق شرکت در آن اعزامها را نداشتم.

گردان برای پدافند به شلمچه اعزام شده بود و رضا پاشاخانلو در آن موقعیت به شهادت رسیده بود.

فرمانده سپاه ساوه آقای موسوی[21] گفته بود: با شهادت رضا حاجعلی بر می گردد ،چون از رابطه دوستی و صمیمیت ما خبر داشت.

یک روز مسول ستاد ناحیه کارگری آمد شرکت و مرا صدا زد  وگفت: رضا شهید شده...با شنیدن این خبر پاهایم سست شد...سرم گیج رفت...و بی اختیار گریستم....و به خودم می گفتم چرا پیش رضا نبودم....چند وقت پیش مادرگرامی رضا به من گفته بود : حاجعلی برو همراه رضا، این دفعه شهید می شود...برو پیشش باش.

گفتم: چشم میروم همراهش...اگر بتونم از کارخانه مرخصی بگیرم

ولی متاسفانه شرکت اجازه نداد...

مسول ستاد کارگری گفت: فرمانده سپاه گفته اسلحه رضا را حاجعلی بر می دارد.

گفتم: بعد رضا زندگی برایم شیرین نیست...بگو ماموریتم را بنویسند بر می گردم...

بردار موسوی دستور داد سه ماهی را که نبودم را مرخصی بدون حقوق برایم منظور کردند.

ماموریت کردستان سردشت

به همراه برادر محمد تنها وارد سردشت شدیم...برادر تنها را بعنوان معاون حفاظت سپاه ماموریت دادند و من را به گردان حضرت ابوالفضل بعنوان فرمانده محور عاقلان معرفی کردند.گردان در روستایی در کنار جاده سردشت به ارومیه مستقر بود.

یک ماه فقط نظاره گر اوضاع بودیم...اوضاع روبراه نبود دشمن داخلی مانند منافقین وحزب دمکرات در منطقه فعال بودند و مدام برای نیروهای سپاه و ارتش کمین می گذاشتند و در جاده ها مین گذاری می کردند و شب هنگام به پاسگاها حمله می کردند و نیروها را به شهادت می رساندند و منطقه را بطور کامل نا امن کرده بودند.

و نیروهایی که باید با دشمن خارجی بجنگند سرگرم تامین امنیت در داخل کشور شده بودند...ومشغول دفع فتنه دشمنان داخلی بود سخت تر اینکه این دشمنان قابل شناسایی نبودند...همانهایی که روز در کنارت رفت و آمد می کردند، ممکن بود شب با اسلحه ای بر دست حمله ورشورند به مردم و نیروهای نظامی حاضر در منطقه.

روزها از هر چند صد متر یک نفر از نیروها در جاده ها به نگهبانی مشغول بودند تا نظامی ها و مردم راحتر رفت و آمد کنند در بیش از شصت درصد مواردنیروهای تامین موفق عمل می کرند.

مردم هم از ضد انقلاب می ترسیدند و هم از نیروهای ما...به این نتیجه رسیدم باید مردم را به هر عنوان متوجه این موضوع نمایم که من برای جنگ با شما نیامده ام...آمده ام تا به شما خدمت نمایم....

بعد مدتی دو تن نیروهای با وفای گردان کوراغلی یعنی علی رضا تنها و سهراب تنها آمدند به کردستان و از سپاه سر دشت تقاضا کرده بودند که در کنار من باشند که با موافقت سپاه سردشت آمدند در محل ماموریت من...بعنوان بسیجی اعزام شده بودند..از دیدن این دو نفر خوشحال شدم وجان تازه ای گرفتم چرا که دو نیروی شجاع و نترس وآماده ماموریتهای سخت از گروهان کور اغلی بودند یکی را معاون محور و یکی را بیسیم چی معرفی کردم.

یک روز صبح صدای داد و فریاد و تیر اندازی به گوشم رسید و از سنگر بیرون رفتم و وارد روستا شدم دیدم مسئول تدارکات گردان وسایل آورده و از مردم به زور می خواهد که قاطر هایشان بیاورند تا وسایل را به نیروهایی که در مناطق صعب العبور بودند برسانند...از این صحنه خوشم نیامد...رفتم و با مسول تدارکات برخورد کردم که چرا با مردم اینگونه رفتار می کنی؟ کار به جایی رسید که مجبور شدم به رویش اسلحه بکشم...و به او بگویم اینجا حوزه استحفاظی من است و هیچ کس حق ندارد در حوزه استحفاظی من به کسی زور بگوید و به این مردم  تو بگوید...تدارکات را همین جا بریز زمین و برو ...

 این مشکل را خودم حل می کنم...مسول تدارکات با دلخوری گفت: این کارت را گزارش می کنم...ازطرف فرماندهی گردان حضرت ابوالفضل سپاه سردشت مرا خواستند تا جوابگو باشم...

در جواب چرایی این کارم گفتم:

ما آمدیم تا منطقه را امن کنیم نه نا امن....

از فرماندهی تقاضا کردم اجازه بدهد با شگرد و راه حل خودم...منطقه را امن نمایم، اطمینان دادم که مشکلی پیش نمی آید.

فرماندهی گردان قبول کردند...و گفتند: ببینیم چه کار می کنی...

به محل ماموریت برگشتم ،تدارکات همچنان رو زمین بودند...و دو نفراز نیروها مشغول نگهبانی از تدارکات رو زمین مانده بودند.

داخل سنگر در فکر راه حلی برای این مشکل بودم...که یک از سربازها آمد و مرا صدا زد...برادر تنها...

بیرون از سنگررفتم وگفتم: چیه؟ چه خبر شده؟

گفت: مردم آمده اند اینجا و می خواهندبا قاطرهایشان بارها را ببرند....

گفتم: کجا؟

سرباز گفت: می خواهند ببرند برا نیروهایی که در مناطق صعب العبورند.

رفتم پیش مردم...مردم با احترام با بنده برخورد کردند وگفتند: جناب سروان اجازه دهید تدارکات را ببریم برا نیروهاتون.

پرسیدم: چرا ابتدا این کار را نکردید؟

یکی از اهالی که اسمش قادر بودگفت: جناب سروان وقتی به شما کمک می کنیم شبها ضد انقلاب می آیند ما را اذیت می کنند و بد رفتاری می کنند با ما و می گویند: چرا با شما همکاری می کنیم؟ و اگر با شما همکاری نکنیم وضع و اوضاع ما همونی می شود که صبح خود شما دیدید...

گفتم: من راضی به اذیت و آزاردیدن شما نیستم و نمی خواهم اسباب زحمت شما بشوم.

من آمده ام برای شما خدمت کنم...نیامدم برای شما مشکل درست کنم...

مردم از این حرفهایم خوششون آمد و گفتند:

ما هم به کسی که می خواهد به ما خدمت کند ،خدمت می کنیم و پشتش را خالی نمی کنیم.

و وسایل تدارکاتی را بارقاطرها کردند.

از آنها تشکر کردم و از اونها خواستم به کمک هم منطقه را امن کنیم بدون اینکه خونی ریخته بشود.

من هم قول می دهم که شبها امنیت شما را تامین کنم.

بعد اون صحبتها...مردم همکاری اطلاعاتی هم با ما می کردند و اطلاعات خوبی از ضد انقلاب برای ما می آوردند.

درهمه کارها با سهراب تنها و علی رضا تنها مشورت می کردم.

رابطه ما با مردم خوب و گرم شده بود و دیگر هنگام رفتن به داخل روستا با خودم اسلحه نمی بردم و لباس کردی می پوشیدم.

مردم از من خواستند بدون اسلحه داخل روستا نروم.چون بخاطر وجود عناصر ضد انقلاب احساس خطر می کردند که هر آن توسط آنها ترور شوم.

در پاسخ آنها گفتم: من برای جنگیدن نیامدم...برای خدمت آمدم...حال اگر در ولایت شما کسی که برای خدمت به مردم آمده را می کشند...خوب بگذار بکشند به جرم خدمت به مردم...

هر چه بیشتر با مردم  صحبت می کردم و با آنها گرم می گرفتم آنها هم بیشتر به ما محبت وعلاقه نشان می دادند.دوستی ما بقدری با مردم ریشه دارشد و صمیمی شدیم باهم که صبحها برایم شیر می فرستادند.

همیشه جیب هایم پر از شکلات بود و بین بچه ها تقسیم می کردم...بچه ها هم مرا دوست داشتند...

دوستی و روابط گرم ما با مردم سبب شد چندین بار مردم مرا از کمین ضد انقلاب نجات دادند.

در منطقه ماموریتی ، ما مدام با ضد انقلاب و قاچاقچیان درگیر بودیم.قاچاقچیان از ایران فرشهای نفیس قاچاق می کردند به عراق و از عراق کالاهای مختلف می آوردند.

نا امنی به حدی بود که از ساعت چهاربعداز ظهر به بعد منطقه ماموریتی دست ضد انقلاب بود.شب هنگام به پاسگاه ها حمله می کردند.جاده ها را مین گذاری می کردند و به خانه های مردم حمله می کردند و مواد موردنیاز خود را ازآنها به یغما می بردند.

این وضعیت مرا سخت آزار می داد و به فکر کاری بودم که تا به وضع نابسامان پایان بدهم.

راهکاری برای مقابله با ضد انقلاب در ذهنم جرقه زد ،فرمانده نیروهای ارتشی در آن منطقه را دعوت نمودم و در مورد راهکاری که به فکرم رسیده بود با او مشورت کردم .

 را ه حل خروج از این معضل بدین قرار بود: از حالت تدافعی در شبها بیرون بیاییم و با ضد انقلاب در گیر شویم.

فرمانده ارتشی اهل تبریز و فردی بسیارشجاع بود گفت: ما اجازه چنین کاری را نداریم ولی من با نظر شما موافقم و به همراه استوار اکبری با شما  همکاری می کنیم.

نیروها را به سه قسمت تقسیم کردیم یک دسته را سهراب و دسته دوم را علی رضا و دسته سوم را استوار اکبری،فرماندهی می کردند هر شب به ضد انقلاب حمله می کردیم و بر سرراه آنها کمین می گذاشتیم .

با این تحرکات شبانه نیروهای ما ضد انقلاب در موضع ضعف و تدافعی قرار گرفت.تا جاییکه شروع به تهدید کردن من کردند و توسط قاچاق برها پیغام فرستادند که سرت را می بریم وبرای خانواده ات می فرستیم...

می دانستم که این حرفها و تهدیها ناشی از ضعف و خفت ضد انقلاب است.

برای مقابله با این تهدیدات و بی اثر کردن جنگ روانی ضد انقلاب، مردم را به مسجد دعوت کردم وبه آنها گفتم : به ضد انقلاب پیغام مرا برسانید که...جناب سروان می گوید...بیایید دست به دست هم بدهیم تا به مردم مهین خودمان خدمت کنیم.

نه به خارجی های کافر...اسلحه ها را به زمین بگذارید و به آغوش ملت برگردید، وقت و نیروی خود را در  راه خدمت به مردم میهن خودتون صرف کنیدکه اگر این کار را بکنید ،در امان هستید...که در غیر این  صورت مطمئن باشید تیر ما خطا نمی رود ،ما هر شب بیدارو آماده ایم و اجازه نمی دهیم کسی به افراد ملت تجاوز کند و آسیبی به ملت برساند.

بعد این جریان دو نفر از ضد انقلاب خودشون را تسلیم کردند و جزء پیش مرگان شدند.

ولی پیغام های تهدید آمیزضد انقلاب همچنان به ما می رسید ،شما بروید خودمان می دانیم چطور به مردم خودمان خدمت کنیم و اگر نروید سر بچه هایت را برایت می فرستیم.

همه این تهدیدها نشانگرضعف و ذلت ضد انقلاب می دانستم.چرا که اگه قدرت داشتند و می توانستند همه جا را به آتش و خون می کشیدند و چون کاری نمی تونستند بکنند تهدید می کردند.

یک روز یکی از بزرگان محل مرا دعوت کرد به خانه اش...علی رضا و سهراب گفتند: نرو شاید تله باشد.

گفتم: اگر نروم فکر می کنند ترسو هستم...که اگر این فکر را بکنندکارمان ساخته است.

شما مراقب اوضاع باشید، من شب می روم به میهمانی.

با اینکه خوف داشتم که مبادا تله باشد و اتفاقی بیفتد ،رفتم.

تازه سفره شام را آورده بودند که...بیسم به صدا آمد ...علی رضا پشت بیسیم بود...گفت :جریان میهمانی امشب تله است.خانه در محاصره ضد انقلاب است چه بکنیم؟

گفتم: درگیر نشوید...امکان دارد مردم را هم بکشند...فقط مراقب پایگاه باشید.

صاحب خانه که دید نگران هستم پرسید اتفاقی افتاده؟

گفتم: نا مردی شده در حقم.

پرسید: کی نا مردی کرده؟

گفتم: شما ...خونه در محاصره ضد انقلاب...الان وارد خانه می شوند و شما هم مرا به آنها تحویل می دهی...

صاحبخانه گفت: بخدا قسم من خبرشان نکردم...

و همسر صاحب خانه هم گفت: ما شما را دوست داریم اگر قرار باشه شما را بکشند یا با خودشون ببرند باید از روی جنازه من رد بشوند.

و سریع مرا مخفی کردند ...منهم بیسیم را خاموش کردم که سر و صدایش مکان اختفایم را لو ندهد....لحظاتی بعد ضد انقلاب وارد خانه شدند و با صاحب خانه درگیر شدند...و شروع به ضرب وشتم او کردند که چرا پاسدار به خانه ات دعوت می کنی....کجاست؟ زود باش تحویلش بده...

صاحب خانه گفت: من دعوتش نکردم خودش آمده بود...و الان هم رفته....

عوامل ضد انقلاب گفتند: پس چرا رفتنش را ندیدیم؟

صاحبخانه گفت: اون خیلی زرنگه...به این راحتی دم به تله نمی ده...

یکی ازآن مهاجم ها با قنداقه تفنگش زد به صورت صاحب خانه و دندانهایش را شکست...و بعد از برداشتن آذوقه خانه را ترک کردند.

از صاحب خانه و خانواده اش تشکر کردم و گفتم قول می دهم این کار شما را جبران کنم...

صاحبخانه گفت: اونی که با قنداقه تفنگ زد تو صورتم پسرم عمویم بود...اگر اون نبود شاید ما را می کشتند...

بعد خداحافظی از این خانواده...بی سیم را روشن کردم و به نیروها خبر دادم که مراقب باشند من در حال برگشت به پایگاه هستم.

صبح همان شب ،نگهبان صدایم کرد ...آمدم بیرون و دیدم که چند نفر مسلح همراه ده قاطرقاچاق برکه فرش ابریشم حمل می کردند جلوی پایگاه ایستادند...جلوترکه رفتم دیدم یکی از آنها جزء پیش مرگهای کرد که با ما همکاری می کردند.

پرسیدم چیه چه خبره؟

گفت: کدخدا رحمان سلام رسانده و گفته اینها از خودمان هستنداجازه بده بروند....

کدخدا رحمان بزرگ منطقه بود و فرمانده هفتاد کرد پیش مرگ بود که تمام منطقه احترامش می کردند و از اون حرف شنوی داشتند.

گفتم: به کدخدا رحمان سلام برسانید و بگویید ما تا مجوز از مقام بالاتر نداشته باشیم نمی توانیم اجازه عبور بدهیم.

و بعد با بی سیم با کدخدا رحمان تماس گرفتم و پرسیدم جریان چیه؟ پیش مرگها همراه قاچاق برها چه می کنند؟

گفت: سخت نگیرحاجی...تا قبل از شما همینطور بوده...حالا هم سهم شما محفوظه و به روی چشم کنار می گذارم...

گفتم: من اهل این کارها نیستم و اجازه این کارها را هم نمی دهم.

به نیروهایت بگو برگردند.

گفت: باشه.

بعد بی سیم را دادم دست یکی از نیروهایش...چون به کردی صحبت می کردند متوجه نشدم چه می گفتند...فقط این قسمت از صحبتهایش که می گفت به هر قیمتیه باید اجناس قاچاق را رد کنید شده با تهدید را مت.جه شدم.

وقتی دیدند محکم جلویشان ایستادم و اجازه عبور نمی دهم برگشتند...

فردای آنروز دوباره برگشتند برای عبور...

گفتم: باز هم شمایید...چرا برگشتید؟

گفتند: یا اجازه می دهی رد می شویم یا اینکه....در این لحظه اسلحه ها را مسلح کردند و به سمت من نشانه گرفتند.

با شنیدن صدای مسلح شدن اسلحه ها علی رضا و سهراب ،اسلحه به دست از سنگر بیرون آمدند و گفتند دست نگه دارید....

به افراد مسلح گفتم: شاید شما بتونید مرا بزنید...ولی این دو نفر تک تک شما را می کشند....مطمئن باشید تیرهاشون خطا نمی رود.حالا اگر مردش هستید شلیک کنید....

و به سمت سنگر حرکت کردم... قاچاق چی ها که چاره ای نداشتند بدون اینکه بتونند کاری بکنند برگشتند.

قاچاق برها که با مشکل مواجه شده بودند...دو روز بعد از این ماجرا ،سرکرده قاچاق برها آمد به دیدنم و از من خواست که آنها را آزاد بگذارم.

پیشنهاد روزانه بیست هزار تومان داد وگفت:  به حسابت واریز می کنم و فیش پرداختی را برایت می آورم.

حقیقتا پیشنهاد وسوسه انگیزی بود...چند برابر حقوق ماهیانه ام بود.آنموقع حقوقم دو هزار تومان بود.با این مقدار پولی که پیشنهاد داد در طول یکسال حدود پنجاه خانه می شد خرید.

  در جنگ بین راستی و کجی شکر خدا پیروز شدم بر شیطان نفس و به این پیشنهاد اغوا کننده نه گفتم...

مدتی بعد اطلاعاتی دست یافتم که نشانگر این بود که قاچاقچی ها با استفاده از تاریکی شب از مسیر دیگر که خطر ناک هم بود اجناس قاچاق را حمل کنند. در مسیر راه آنها کمین کردیم و همه را دستگیر و به سپاه سردشت فرستادیم.

از اقدامات دیگر نیروهای ضد انقلاب این بود که در پوشش افراد قاچاقچی به نیروهای ما نزدیک می شدند و از نیروهای ما اطلاعات جمع می کردند و به پاسگاههای ما حمله می کردند.

شکر خدا کاری هم از پیش نمی بردند و اکثرا با واکنش مناسب نیروهای ما شکست می خوردند.

بعد مدتی مرخصی گرفتم و جهت دیدار خانواده به ساوه برگشتم ،آنروزها در ساختمان نیمه کاره ای زندگی می کردم.

همسرم گفت: یک روز که با خانم همسایه برای خرید به بازار رفته بودیم پسرم رضا که آنزمان چهارسال داشت در خانه می ماند تا دخترم که مریض بود، تنها نباشد.

هنگام برگشت تا در خانه را باز می کند می بیند دو زن داخل حیاط خانه هستند می پرسد شما کی هستید؟ اینجا چه می کنید؟

می گویند: ما از طرف شوهرت که در کردستان است ،آمدیم تا به شما سر بزنیم.

همسرم می گوید: بفرمایید داخل منزل..

آن دو زن می گویند: منظور دیدنتان بود که دیدیم و زود با حالتی دستپاچه از حیاط خانه خارج می شوند...

بعد رفتن آن دو زن ، همسرم به داخل منزل می رود و می بیند دست و پا و دهن پسرم را بسته اند و پسرم در حال خفه شدن می باشد.

تا همسرم این جریان را تعریف کرد متوجه شدم ،کارضد انقلاب است که می خواستند تهدیدات خودشون را عملی کنند.

موضوع را با مسولین سپاه ساوه در میان گذاشتم  و ناچارا خانواده را به روستای پیک زرندیه بردم تا در کنار پدر، مادر و فامیلهایش باشد تا با فکری آسوده به منطقه ماموریتم برگردم.

در ادامه ماموریت کردستان شبها در نقاط حساس کمین می گذاشتیم و ضد انقلاب را شدید در تنگنا قرارداده بودیم این کار ما سبب امنیت نسبی در منطقه شده بود و نیروهای نظامی و مردم کمتر دچار مشکل می شدند در طول روز.

روزها بدین روال می گذشت تا اینکه حضرت امام خمینی (ره) جام زهر را نوشیدن و قعطنامه  598 را پذیرفتند.

پس از پذیرش قطعنامه ،دشمن که فکر می کرد ایران در موضع ضعف قرار گرفته ، اقدام به پیشروی درنقاط مرزی کرد ولی با یاری خداوند نیروهای ما دشمن را به عقب راندند.ضد انقلاب هم دیوانه وار در کردستان کمین می گذاشتند و به نیروها حمله می کردند به مدد الهی ضد انقلاب را هم به شدت سرکوب کردیم.

بعد اتمام ماموریت کردستان ،مردم که متوجه شده بودند می خواهم منطقه را ترک کنم در جلوی پایگاه جمع شده بودند تا مانع شوند از آمدنم و می گفتند: جناب سروان تو را خدا اینجا بمان....مجبور شدم بگویم برای مرخصی می روم و بعد مدتی بر می گردم.

جنگ تحمیلی با تمام فراز و نشیبها و تمام سختی ها و موفقیتها...با ایثار و از خود گذشتگی و شهادت طلبی رزمندگان اسلام و اتحاد و پشتیبانی همه مردم ایران اتمام یافت.

دورانی که زیباترین دوران زندگی ام بود...همه با اخلاص  و یکرنگی در جبهه ها با تمام وجود می جنگیدند و جان شیرین خود را در طبق اخلاص گذارده و با تحمل سختی ها و مشقتهای فراوان در راه اسلام و دفاع از ولایت فقیه و عزت و آزادی وطن با دستان خالی جانفشانی می کردند.

همه برای خدا کار می کردیم و همه رنگ خدایی گرفته بودیم...و برای جافشانی در راه خدا از همدیگر سبقت می جستیم و در همه این مراحل دست تدبیر و هدایت و امداد الهی را حس می کردیم.

عشق به خدا در قلبها موج می زد و به فکر دنیا و امور مادی نبودیم...زندگی ساده ای داشتیم و به فکرحل مشکلات دیگران بودیم.دلبسته دنیا و زرق و برق آن نبودیم...

جنگ ظاهرش خشن بود و نیستی و خرابی بهمراه داشت ولی باطن آن دانشگاه انسان سازی و تذهیب نفس بود...جنگ نعمتی الهی بود که انقلاب اسلامی را بیمه کرد....

بعد از جنگ چیزهایی دیدم که برایم قابل درک نبود...همیشه ذهنم مشغول پاسخ یابی به این سوال بود که چرا بعضی افراد گذشته خود را فراموش کردند...همسنگران و رشادت خالصانه رزمندگان ،امدادهای الهی در جنگ...دوستان شهید...

وتا دنیا رخ نشان داد با سرعت به آغوشش شتافتند....و با جمله حقمان است! ...کارهای خود را توجیه کردند.

هر چه فکر می کردم نمی دانستم چه حقی؟ مگر ما حقی بر اسلام داریم؟

 این اسلام است که بر گردن ما حق دارد....

این رفتار دوستان با روحیه ام سازگار نبود...و سخت آزارم می داد.

با یکی از دوستان پاسدار، محمد تنها تصمیم گرفتیم به کردستان برویم به دو منظوراول اینکه در کردستان ضد انقلاب هنوز فعال بود و دوم اینکه تا حدودی از این فضای رقابت برای دنیا بدور باشیم.

عصربود که به سردشت رسیدیم...به محمد تنها پشنهاد کردم شب را در محلی که قبلا ماموربه خدمت بودم آنجا سپری کنیم تا دیداری نیز با دوستان سابق تازه کنیم.

محمد گفت : فکر می کنی بعد یکسال مردم تو را تحویل می گیرند؟

گفتم: حالا امتحان می کنیم...اگر تحویلمان گرفتند پیش آنها می مانیم و در غیر این صورت می رویم در یکی از پایگاهها و شب را آنجا سپری می کنیم.

قبل از حرکت ما بسوی عاقلان ...یکی از اهالی عاقلان مرا دید...به او گفتم : ما داریم به عاقلان می آییم...

زودتر از ما او رفته بود و مردم را از آمدن ما خبردار کرده بود که جناب سروان خودمان در راه  عاقلان.

همه مردم در جلوی روستا اجتماع کرده بودند و با خوشحالی منتظرم بودند و صلوات می فرستادند...استقبال خوبی از ما کردند درست مانند کسی که از مکه برگردد...این مردم همان مردمی بودند که زمانی می گفتند سر پاسدارها را می برند...حالا برای سلامتی ما صلوات می فرستادند...چرا که بودن ما در آنجا را همراه با آرامش و امنیت و محبت می دیدند..

دوستم محمد تنها پرسید چی کردی با این مردم؟ اینقدر دوستت دارند...

گفتم: هیچ فقط خدمت صادقانه...

تعدادی از مردم برای اینکه شب خانه چه کسی باشیم با هم بحث می کردند...

خودم پیشنهاد دادم اگر اجازه بدهید به منزل کسی که قبلا سرباز خودم بوده بروم....مردم قبول کردند و کسی دلخور نشد...

آنشب مردم گروه گروه به دیدنمان می آمدند....

مردم می خواستند که در منطقه آنها خدمت نمایم...به آنها قول دادم در صورت صلاحدید فرماندهی به منطقه آنها برمی گردم...لکن در سپاه سردشت بارفتنم به عاقلان موافقت نکردند ومرا به منطقه ربط که زیر نظر گردان حضرت معصومه سلام الله علیها بود مامور نمودند....در منطقه ربط، آقای خرم فرمانده بودند ابتدا می خواست هرکدام از ما را در محل جداگانه ای بکار بگیرند بنده قبول نکردم و درخواست نمودم اجازه بدهند باهم در یک مکان باشیم.

پشنهاد دادم محمد تنها مسئول باشد و بنده را معاون معرفی نمایند  چون دوست داشتم با دوستم در یک منطقه باشم و رئیس بودن برایم مهم نبود..

ما را مسئول منطقه علی اباد زمزیران و دولتو نمدوند و به لطف الهی در طول یکسال ماموریت صادقانه به مردم منطقه خدمت نمودیم و مردم منطقه از ما رضایت کامل داشتند.

بعد اتمام ماموریت سردشت، به بنده اطلاع دادند با به طرح تفکیک نیروها شما به نیروی هوایی سپاه منتقل شده اید و مرا همراه با نامه معرفی وپرونده ام به نیروی هوایی سپاه در تهران فرستادند و از انجا هم به پادگان انصارالحسین که پادگان اموزشی نیرو هوایی سپاه بود فرستادند...در حدود 2سال با زحمت و مشقت فراوان در انمکان مشغول خدمت بودم .رفت وامد برایم مشکل بود و دخترم مریض..بارها به فرماندهی نامه نوشتم و مشکلاتم را شرح دادم تا بلکه با انتقالم به مکانی دیگر موافقت نمایند تا راحتر بتوانم به خانواده ام رسیدگی نمایم.

وقتی دیدم نامه هایم بی جواب می ماند و مشکلات هم که روز به روز بیشتر می شوند ناچارا غیبت نمودم و بعد گذشت 8ماه می دانستم اخراجم می کنند برگشتم تا کارهای مربوط به ترخیص را انجام دهم و تسویه حساب نمایم.مرا بازداشت نمودند اصلا فکرش را هم نمی کردم...بعد اینکه 18روز در بازداشتگاه بودم در حالیکه به دستم دستبند زده بودند به دادگاه بردند...از این حرکت بسیار ناراحت شدم همانند افراد قاتل و جانی با بنده رفتار کردند....از قاضی درخواست نمودم حکم به اخراجم از سپاه بدهد.

قاضی دادگاه گفت: یک مدت برو زندان و بعد برگرد به سپاه...

قبول نکردم...چون از ماجرای دستبند زدن ناراحت و رنجیده خاطر بودم..

بهر حال اخراج شدم و مهر اخراجی به پیشانی ام خورد و این تازه شروع مسیر سخت  و پر تلاطم در زندگی من و خانواده ام بود.

این سختی ها را امتحان الهی می دانستم و همیشه دقت می کردم ناشکری نکنم.

تسویه ام از یگان خدمتی ام سه ماه طول کشید واینکه چرا سه ماه طول کشیدبماند.

کارت شناسایی ام راتحویل پرسنلی دادم و لباسهایم را به تدارکات وبه حسابداری مراجعه کردم 90روزمرخصی و 15 روز از حقوقم را بستانکاربودم،از من امضا تسویه حساب گرفتند و قرار شد مبلغ بستانکاری ام را با پست به ادرسم بفرستند و بعد گذشت سالها هنوز ان بسته پستی به دستم نرسیده!

بعد این جریان هر جا برای کار مراجعه کردم قبولم نکردند و مدت 8سال خانه نشین شدم.دورانی سخت...و طاقت فرسا.به هر کاری دست می زدم تا بتوانم خجالت زده خانواده ام نشوم...مشغول کشاورزی شدم ضرر کردم...دامداری کردم ضررکردم.ناچارا مشغول چوپانی گوسفندان مردم شدم....

انقدرسختی وفشاراز هر سو به من رو اورد که ناچار شدم به رهبر معظم انقلاب امام خامنه ای نامه نوشتم وبت ایشان درد ودل کردم.

فقر از هر سو بر زندگی ام سایه افکنده بود کار به جایی رسید که برای گذران زندگی مجبور شدم وسایل خانه را بفروشم.بعد مدتی دیگر چیزی برای فروش باقی نمانده بود وچه شبهایی که گرسنه سر بر بالین گذاشتیم....

ولی در طول این مدت هیچگاه صبر و ایمانم را از دست ندادم فکر می کردم شهدا در کنارم هستند وبا انها درد دل می کردم...

همیشه تصور می کردم که شهدا بمن پیام مقاومت وصبر می دهند و از من می خواهند دراین امتحان الهی باید صبر کنی...

در آن سالهای سخت تنها حامی ام مرحوم مادرم بود که خود نمی خورد و به خودش سختی می داد و به بچه هایم رسیدگی می کرد.

از شدت فقرتنهای تنها مانده بودم و افراد فامیل مرا بی عقل می دانستند و هیچ کس حال مرا نمی پرسید و توجهی به من نمی کردند.

شبها وقتی بچه ها بخواب می رفتند به بالای پشت بام می رفتم و با خدای متعال به زبان خودم صحبت می کردم خدایا می ترسم از این امتحان...خدایا بنده گنهکارت را کمک کن...خدایا می ترسم از این فقر مبادا دست به کار ناشایستی بزنم و تمام زحماتم هدر رود...خدایا به بچه هایم و به خودم صبر بده تا بتوانیم ایمان خودمان را از دست ندهیم...و شدید گریه می کردم...و از خدا طلب مرگ می کردم...

در موقعیت شدت تنگدستی وبی کسی دخترم که مریض بود در  دوازده ساله گی فوت کرد وهزینه کفن ودفن اورا بردرانم پرداختند.

در مواردی برای طلب قرض به افراد فامیل مراجعه می کردم ولی کسی حاضر نبود پولی به من قرض دهد.

وتنها یاد شهدا بود که مرا در آن لحظات سخت تسکین می داد.

همه مرا فراموش کرده بودند حتی دوستان صمیمی ام و هیچ کدام از دوستان سراغی از من نمی گرفتند...تا اینکه یک روز دوست پاسدارم سید مهدی میر احمدی به دیدنم آمد وقتی اوضاع بد و پریشان مرا دید گفت: چرا کار نمی کنی؟

گفتم: کدوم کار؟ هیچ جا مرا قبول نمی کنند برای کار کردن...

گفت: پیشنهاد می کنم یک گاو بخری تا با فروش شیر گاو در آمدی داشته باشی...

گفتم: با کدوم پول؟

گفت: من برایت وام می گیرم...

یک میلیون وام گرفتم و با پول آن یک گاو ومقداری علوفه خریدم...بعد چند ماه گاو مریض شد و مرد....حالا دیگر وضع خرابتر شده بود نان شب که  نداشتیم هیچ ...باید در ماه بیست هزار تومان قسط هم به بانک می دادم...

یک ماه بعد این ماجرای تلخ یکی از رزمندگان گردان کور اوغلی، علی آتش پیکرکه تازه دراداره ثبت مشغول به کار شده بود را دیدم....از اون خواستم اگر جایی کاری سراغ داشت خبرم کند.

علی گفت: آشنایی در شرکت ایران پودر شهر صنعتی ساوه دارم به اون زنگ می زنم ...فردا برو آنجا و بگو من را فلانی فرستاده.

وقتی به شرکت ایران پودر رفتم،کاری که باید انجام می دادم را مسئول قسمت به من نشان داد و گفت: اگرمی توانی کار کنی برو تشکیل پرونده بده و بیا کار بکن...

کار سخت وسنگینی بود ولی چون به کار نیاز داشتم.توکل بر خدا کردم و گفتم : می توانم...

هوای داخل شرکت آلوده بود وکارش خیلی سنگین، باورم نمی شد بتوانم از عهده کار بر بیایم...

هفته اول کارخیلی سخت و طاقت فرسا بود تا جاییکه بعضی کارگرها به من می خندیدند و بعضی هم دلشون می سوخت و کمکم می کردند.یکی از کارگرها که اسمش رجب بود دلداری ام می داد و می گفت عادت می کنی فکرش را نکن...

در فکر این بودم که راهی پیدا کنم تا کار برایم آسان شود...یکی از دستگاهها خراب شد و یک تکنسین فنی از تهران آمد تا دستگاه را تعمیر کند و مرا هم فرستادند کنار دستش باشم تا کمکش کنم...کار او تا ده شب طول کشید...یک واشر را فراموش کرد جا بیندازد وقتی یادآوری کردم گفت: مهم نیست و رفت...

صبح آنروزدستگاه بیشتر از دو ساعت کار نکرد و دوباره خراب شد...

به مدیر شرکت گفتم : ببخشید میشه از شما بپرسم دیروز کارشناس فنی از شما چقدر مزد گرفت؟

گفت:یکصد هزار تومان.

گفتم: اجازه بدهید خودم دستگاه را تعمیر کنم اگر درست نشد زنگ بزنید تا تعمیر کار بیاید.

با تعجب گفت: می تونی؟

گفتم: ان شاء الله می توانم.

مدیرشرکت قبول کرد که دستگاه را تعمیر کنم.

تعمیر دستگاه دو روز طول کشید و دستگاه را روشن کردیم تا زمانی که آنجا بودم یعنی در حدود هشت ماه دستگاه بدون مشکل کار می کرد...مدیرشرکت چهل ساعت اضافه کاری بعنوان پاداش برایم نوشت.

و رو کرد به من گفت: یک سوال می پرسم جوابش را بگو؟ از کجا یاد گرفتی دستگاه را تعمیر کنی؟

گفتم: آنروز که کنار دست تعمیر کار بودم دقت کردم و یاد گرفتم.

مدیر شرکت گفت: یک سوال دیگه، صبحها می بینم وقتی می آیی به درب شرکت بوسه می زنی و وارد شرکت می شوی جریان چیه؟

گفتم: سختی زیاد کشیدم و بیکاری خیلی اذیتم کرده...وقتی صبح می آیم شرکت،از خوشحالی درب شرکت را می بوسم و وارد شرکت می شوم.

مدیر شرکت گفت: از کارت راضی هستم و دست گارگرایی مثل شما را می بوسم.

از مدیر تشکر کردم و گفتم:

از شما یک خواسته ای دارم...سنگ شکن را برای من اجاره بدهید تا سیلو را پر کنم، بعد پر کردن سیلوکاری بکارم نداشته باشید و اجازه بدهید استراحت کنم.

مدیرگفت: الان دو نفری هشت ساعته نمی توانند سیلو را پر کنند تو چطوری می تونی به تنهایی سیلو را پر کنی؟

گفتم: می تونم...به شرط اینکه قول بدهی کارگری را از شرکت اخراج نکنی .

مدیر گفت: قول می دهم...ولی اگر نتونستی چه کنم؟

گفتم: آقای مهندس در هر کاری بیشتر از آنکه کار کنم فکر می کنم...

مدیر شرکت که قانع شده بود،گفت: قبول، ولی بگو چطورمی خواهی انجام بدهی؟

گفتم : حالا فردا مشخص می شود.

فردای آنروز به راننده لودر گفتم : آقا رضا میشه خواهش کنم یک کاری برایم انجام دهی

آقا رضا گفت: البته بفرمایید...

گفتم: لطفا وقتی سنگها را که می آوری از ارتفاع بالا رها کن تا سنگها کمی خرد شوند...

با همکاری راننده لودر موفق شدم سیلو را به تنهایی در طول چهار ساعت پر کردم.

مدیر شرکت گفت: اگرراننده کمکت نمی کرد موفق نمی شدی.

گفتم: بله...ولی راهی بود که پیدایش کردم حالا از این به بعد به دستور شما این کار را انجام می دهد.

مدیر قبول کرد و گفت : مانعی نداره.

بعد چند روز اطلاعیه نصب کردند در تابلو اعلانات که هرکس قبول کنه سرویس بهداشتی را هر روز تمیز کند ماهانه بیست ساعت اضافه کاری دریافت می کنه...

ده نفر ازکارگران اعلام امادگی کرده بودند و قرار بود قرعه کشی کنند.ولی مدیر شرکت گفت: این کار را به حاجعلی تنها محول کنید.

مدیر حسابداری که می دانست، قبلا پاسدار بوده ام گفت:چطور شد این کار را قبول کردی؟خجالت نمی کشی؟

گفتم: تو هم اگر گرسنگی کشیده بودی این کار را قبول می کردی...همین حرف باعث شد بیست ساعت را به چهل ساعت اضافه کاری تبدیل کردند.

هر چند کار در جهان پودر سخت و طاقت فرسا بود لکن با جدیت کار می کردم بگونه ای که مدیر و کارکنان از عملکردم رضایت داشتند.

یک روز عصر در حال برگشت از شرکت جهان پودر دوست و برادر عزیزم امیر سرخیل مرا در حالیکه بسیار خسته بودم دیدو شروع به احوال پرسی از من نمود. من که از فرط خستگی حال نداشتم جواب بدهم و تلو تلو راه می رفتم خیلی مختصر جوابش را می دادم...امیر سرخیل که متوجه شدت سنگینی کارم در جهان پودرشده بودگفت : سعی می کنم تو یک شرکتی شغل نگهبانی برایت پیدا کنم تا اینهمه سختی نبینی...

بعد این دیدار رفته بود پیش میرزا سرخیل و از او خواهش کرده بود که مرا در شرکت خودش بعنوان نگهبان استخدام نماید که او هم قبول کرده بود.

حالا دیگر در شرکت چهره آذین بعنوان نگهبان مشغول شده بودم،نگهبان بیست و چهارساعته تمام وقت هرچند سختی های خاص خودش را داشت ولی سنگینی کار جهان پودر را نداشت.

مدت ده سال بصورت شبانه روزی درکارخانه چهره آذین مشغول بکار شدم...به لطف خدا با تمام سختی ها و مشکلات فرزندانم بزرگ شدند....حالا دیگر پشت لبهای پسرم سبز شده بود و وقت خدمت سر بازی اش شده بود...با اصرار همسرم دنبال کارهای پسرم افتادم تا بتوانم از سابقه جبهه ام استفاده کنم تا پسرم طبق قانون معاف شود.بعد چند روز پیگیری متوجه شدم سابقه جبهه ای از من وجود ندارد و گویی هرگز در جبهه حضور نداشته ام...مسئول بررسی گفت:شما  اصلا سابقه جبهه نداری و به دروغ ادعای سابقه می کنی افراد مثل شما زیادند که می خواهند سوءاستفاده کنند....

از این برخورد آن فرد ناراحت شدم...چرا که بدون اطلاع مرا فردی دروغ گو خطاب کرد...

به پسرم گفتم: بروخدمت سربازی ات را انجام بده ...محل آموزشی اش کرمان بود و بعد اتمام آموزش او را به مسجد سلیمان اعزام کردند....برای ملاقات با او به مسجد سلیمان رفتم ...واقعا در شرایط سخت و طاقت فرسایی قرار داشت...ولی او را دلداری دادم تا با روحیه به خدمت مشغول باشد....

ومرا رو سفید کند تا برای معافی پیش این وان گردن کج نکنم و خار نشوم...

پسرم حرفهایم را قبول کرد و با تمام سختی به خدمت ادامه داد.

بعد مدتی دیدم رضا آمده خانه پرسیدم آمدی برا مرخصی ؟

گفت: بله

گفتم: برگه مرخصی ات کو؟

گفت: نیاوردم...فهمیدم بدون اجازه محل خدمتش را ترک کرده.

به اجازه ورود به خانه ندادم...گفتم: سریع برگرد به محل خدمتت حق نداری بیایی خانه...

بعد این برخورد محکم ....به خانه پدر بزرگش رفته بود و از او پول گرفته بود و به محل خدمتش برگشت.

فرمانده اش به محض دیدن پسرم میگه فرار کرده بودی حالا پشیمان شدی برگشتی؟

پسرم جریان رفتارم با خودش را تعریف میکنه...فرمانده اش خوشش می آید...و از پسرم شماره خانه ما را می گیرد و با من تماس گرفت و تشکر کرد و گفت از تقصیر پسرت گذشتم و به افتخار پدری مثل شما 20 روز مرخصی و 3 روز تشویقی به پسرت می دهم...بعد این هم قول می دهم مراقبش باشم و نگذارم بهش سخت بگذرد....

امداد شهدا

یک روزهنگام عصرصدای تلفن بصدا در امد...گوشی را برداشتم پسرم رضا بود...بعد از احوال پرسی پرسیدبابا شما درنیروی هوایی فردی بنام سرهنگ هدایتی می شناسی؟

گفتم: نه چطور مگه؟

گفت: شخصی را در خواب دیدم که به من گفت به پدرت بگو برود پیش سرهنگ هدایتی در نیروی هوایی و بگوید مرا شهید ایت معرفی کرده بیایم پیش شما ...و مشکلاتش را با او در میان بگذارد تا تورا معاف از خدمت نماید.

تا چند روز به این جریان اهمیتی ندادم ....با خودم می گفتم خواب دیده...با خواب که نمیشه کاری کرد....

بعد چند روز فکر ...چون درخواب شهیدپیامی داده بود...تصمیم گرفتم به پادگان نیروی هوایی بروم وسوال کنم ایا چنین شخصی با این مشخصات وجود دارد یا نه؟ اگر چنین شخصی بود ...معلوم می شد این خوا ب رویای صادقه است که شهیدی مامور شده کمکم کنه...

به پادگان که رسیدم از دژبان پرسیدم اینجا شخصی بنام سرهنگ هدایتی هست؟

دژبان گفت:بله

گفتم می خواهم با ایشان ملاقات کنم.

دژبان مرا به محل کار سرهنگ هدایتی راهنمایی کرد.

در محوطه تربیت بدنی زمین فوتبالی بود و تعدادی مشغول بازی فوتبال بودند.از سربازی که نگهبان درب ورودی زمین فوتبال بودگفتم با سرهنگ هدایتی کار دارم.

درب ورودی را باز کرد و گفت بفرمایید داخل.

وقتی وارد شدم پرسیدم کدوم یکی سرهنگ هدایتی ؟

نگهبان با تعجب پرسید مگر نمی شناسی اش؟

گفتم :نه

سرباز نگهبان گفت: پس برو بیرون فکر کردم از اشناهایش هستی گذاشتم بیایی داخل..باید از ایشان اجازه بگیرم اگر اجازه دادند بیا داخل...

گفتم: بیرون می نشینم تا فوتبال تموم بشه بعد می روم به دیدنشون..

بعد تموم شدن فوتبال سرباز رفت پیش سرهنگ هدایتی و گفت: یک نفر با شما کار دارد...

سرهنگ گفت: بگو بیاید داخل اتاق.

تا وارد اتاق شدم سرهنگ هدایتی بلند شد ومرا در اغوش گرفت مانند کسی که دوست و اشنای خود را مدتها ندیده و دلتنگ اوست.

گفتم:مگر مرا می شناسی.

گفت: بله..شب خوابت را دیدم.

مشکلت چیه؟

گفتم: من را شهید آیت معرفی کرده بیام خدمت شما...

تا این جمله را گفتم چشمان سرهنگ هدایتی پر ازاشک شد و گفت: پس تو خواب تو هم امده...

گفتم: نه امده به خواب پسرم و سفارش کرده من بیام پیش شما

گفت: خوب بگو مشکلت را

گفتم: شما این شهید را می شناسی من که نمی شناسم

گفت: بهر حال همین که گفته شهید ایت،یعنی شهیده دیگه چه فرقی میکنه؟ بله می شناسمش

گفتم: 74ماه سابقه جبهه دارم و تنها پسرم الان مشغول خدمت سربازی در مسجد سلیمان می خواهم از قانون معافیت فرزندان رزمندگان استفاده کنم ولی به گفتند سابقه ای نداری

گفت: مگر میشه؟

گفتم: حالا که شده

سرهنگ هدایتی مرا برد پیش سرهنگ محمدی همان شخصی که پرونده مرا بازبینی کرده بود و گفته بود در پرونده ات سابقه جبهه ای نیست.

ماجرا را به سرهنگ محمدی تعریف کرد و تایید کرد که در جبهه بوده ام وشروع به تعریف کردن از بنده در پیش سرهنگ محمدی نمود....به دستور سرهنگ محمدی پرونده مرا دوباره برای بررسی اوردند...خود سرنگ هدایتی با دقت پرونده را بررسی کرد و بعد اتمام بررسی گفت: حتما یکی با تو دشمنی کرده وسابقه جبهه هایت را از پرونده ات برداشته

گفتم: اینجا که من نه دوستی دارم و نه دشمنی....کسی مرا نمی شناخت...نمی دانم چه کسی اینکار را با من کرده...بهر حال خدا خیر بده کسی را که اینکار را کرده چون من بنا نداشتماز سابقه جبهه ام استفاده کنم این بهانه خوبیه که دیگر در منزل مرا در فشار قرار ندهند که از سابقه جبهه ام استفاده کنم.

سرهنگ هدایتی گفت: پس شهید تو را فرستاده پیش من هیچکاری نکنیم یعنی هیچی به هیچی ...

گفتم: نه..ولی چاره چیه؟

گفت: باید در هر منطقه یا لشگرکه بودی بروی و سابقه جبهه هایت را  جمع و جور نمایی بیاوری...

گفتم: مگر انها سابقه جبهه ها را دارند؟

گفت:بله بایدقول بدهی که  میروی و سابقه جبهه هایت را جمع می کنی

گفتم : چشم حتما می روم.

وقت خداحافظی مقداری هم پول به من داد تا وقتی می روم دنبال سابقه جبهه از لحاظ پولی دچار مشکل نشوم واین برایم عجیب بود که شهید حتی ازوضعیت نابسمان مالی ام خبر داشته وبه اطلاع سرهنگ هدایتی رسانده.

از فردای روز ملاقات با سرهنگ هدایتی به مناطق مختلف که در طول جنگ رفته بودم سر زدم و موفق شدم مدارک پنجاه وهفت ماه از سوابق جبهه ام را پیدا نمایم ،همین کافی بود تا پسرم بعد هشت ماه خدمت سربازی معاف شود و در جایی مشغول بکار شد و شکر خدا ازدواج کرد منهم بعلت اینکه شرکت چهره آذین فضای آلوده ای داشت و بیرون از شهر بود به شرکت مه شکن سازه جهت کار رفتم و نگهبان شب شدم که بعد مدتی بخاطر مشکلات مالی شرکت دست به تعدیل نیرو زد ومن هم جزء این افراد بودم نگهبانی که مقید بود وتمام شب را بیدار می ماند.

خدا را شکر زندگی در جریان است با همه خوبی ها وسختی ها واین ما هستیم که همیشه باید بدانیم کسی بانگاهی پرمهراما سرشار از دقت نظاره گرما می باشد.

والسلام

 

[1] .

[2] .

[3] .

[4] .

[5] .

[6] .شهید رضا پاشاخانلو،نام پدرصفی اله، تاریخ تولد 3/7/1343،تاریخ شهادت 8/4/1366،شلمچه،سمت معاون گردان.

[7] .شهید بهرام قره شیخ لو،نام پدر علی اصغر،تاریخ تولد 1/3/1341،تاریخ شهادت 31/2/1365،محل شهادت جزیره مجنون،سمت فرمانده ادوات.

[8] .شهید حسن دهقانی، نام پدر محمد جعفر، تاریخ تولد 1/6/1342، تاریخ شهادت 27/10/1365،سمت پیگ گردان،شهادت عملیات کربلای5.

[9] .شهید

[10] .مرحوم حجه الاسلام حسین اسلامی ،نماینده سابق شهرستان ساوه وزرندیه در مجلس شورای اسلامی.

[11] .رجوع شود به بخش تصاویر

[12] .شهید محمد ضیایی،نام پدر علی اشرف،تاریخ تولد15/3/1345،تاریخ شهادت 21/4/1365،مکان شهادت غرب مهران عملیات کربلای 1.

[13] .شهید روحانی سید علی طباطبایی، نام پدر شید ناصر،تاریخ تولد 3/7/1345، تاریخ شهادت 21/4/1365،مکان شهادت غرب مهران عملیات کربلای 1.

[14] .جانبازهفتاد درصد.

[15] .

[16] .شهید غلامحسین احمدی، نام پدر شوذب،تاریخ تولد 20/2/1343،تاریخ شهادت 21/4/1365،محل شهادت غرب مهران عملیات کربلای 1.

[17] .شهید حسن دهقانی، نام پدر محمد جعفر،تاریخ تولد 1/6/1342، تارخ شهادت 27/10/1365عملیات کربلای 5،سمت پیک گردان.

[18] .شهید سید مرتضی رضوی ،نام پدر سید آقا،تاریخ تولد 3/10/1346،تاریخ شهادت 5/10/1365عملیات کربلای 4.

[19] .مرحوم حسن فرهادی رزمنده وجانبازدفاع مقدس.

[20] .نیروی تعاون گردان.

[21] .شهید

فهرست

مطالب مرتبط


     محفل انس با قرآن به مناسبت گرامیداشت یاد و خاطره شهدای پاسدار زرندیه      اسطوره های بصیرت دیار آفتاب 3
دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی:
وب سایت:
شماره تماس:
دیدگاه شما:
کد امنیتی:
کد امنیتی
لحظاتی ویژه ازدیدار خانواده شهیدایزدی باپیکرمطهرتازه تفحص شده شهیدشان/تصاویر گزارش تصویری

لحظاتی ویژه ازدیدار خانواده شهیدایزدی باپیکرمطهرتازه تفحص شده شهیدشان/تصاویر

» صبح امروزخانواده شهیدباپیکرمطهرشهیدبزرگوارشان درمعراج الشهدااستان مرکزی دیدارکردند.

آرشیو

عضویت در خبرنامه

نام کامل:
ایمیل:
تلفن همراه:
پیوندها
آمار بازدید
افراد آنلاین: 16 نفر
بازدید امروز: 14150
بازدید دیروز: 18782
بازدید کل این صفحه: 736
بازدید ماهانه: 244556
بازدید کل: 4193732