اخبـــار

رزمنده مصطفی کاظمی

مصطفی کاظمی

نام پدر: اسماعیل

تاریخ تولد: ١٣٤٠/٠٢/٠١

محل تولد: اراک

  • زندگی نامه
  • خاطرات
- مقدمه - موقعیّت جغرافیایی - شیاکوه به لحاظ نظامی و استراتژیک - اهداف عملیّات مطلع الفجر - شروع جنگ - اعزام نیروها - صعود قله توچال - انتخاب داوطلبین شهادت - حمله هوایی - نحوه ی نگارش وصیت نامه ی سیاوش - حرکت به سمت شیاکوه - اهداف عملیات مطلع الفجر - اولین پاتک (ضدحمله) دشمن - آخرین دیدار با جعفر( خواهر زاده ام) - بیداری سیدمرتضی - بازگشت به قله - شهادت جعفر و بهنام - انتقال شهدا - شهید آتش سخن - شهیدان سلامتی و خوش خط به روایت ولی الله باقری - گزیده ای از خاطرات شهید جعفری - شهید تاجیک - نحوه ی جانبازی محمد غفاری - شهادت پزشک تیپ ذوالفقار(سرگرد هاشمی) - شهادت ابوالقاسم عظیمی و اسماعیل حاجیان - انتقال مجروحین - شهادت ولی قاسمی و رضا غلامی - برادر ولی الله باقری در بیان خاطره ای از روز بیست و چهارم چنین می گوید: - انتقال شهید سلامتی - عروج های دو نفره و یک نفره شهدا - خدایا چه حکایتی در این عروج های دو نفره بود - شهادت فرمانده گردان سیاوش امیری - نمونه ای از کارهای سیاوش - سیاوش از نگاه دوستی صمیمی - سیاوش از نگاه خواهر و مادر - انتقال پیکر فرمانده گردان - مجروحیت خودم - مصونیت در پناه شهدا - انتقال به تهران - ملاقات با خانواده - اعلام ضرورت قطع پا - شفای پا - ملاقات حضرت امام در جماران - عنایتی دیگر از سوی پروردگار - پیام رسانی - و اما قسمتی از خاطرات دست نوشته دکتر یحیایی: - پیشینه دکتر جواد یحیایی - بخشی از خاطرات برادرمحسن کریمی - پیشینه حاج محسن کریمی - بخشی از خاطرات برادر داریوش(فرامرز) خسروی - بخشی از خاطرات برادر محسن زندیه وکیلی - گزیده ای از خاطرات برادرجانباز رحمان اسدی - چند خاطره کوتاه از رحمان اسدی - پیشینه برادرجانباز رحمان اسدی - اسامی تعدادی از شهدای گرانقدر فتح شیاکوه - اسامی تعدادی از رزمندگان شیاکوه که در سایر عملیات ها به شهادت رسیده اند - اسامی تعدادی از رزمندگان شیاکوه که دارفانی را وداع گفته اند - اسامی جمعی از رزمندگان و جانبازان شیاکوه

صخره ‏های خاموش (مؤلّف: مصطفی کاظمی)

گذری برحماسه ی شیاکوه


« قطره ای از دریا»

بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم
وَالْفَجْرِ وَلَيَالٍ عَشْرٍ وَالشَّفْعِ وَالْوَتْرِ وَاللَّيْلِ إِذَا يَسْرِ  هَلْ فِي ذَلِكَ قَسَمٌ لِذِي حِجْرٍ أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعَادٍ  إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ  اَلَّتِي لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُهَا فِي الْبِلادِ  وَثَمُودَ الَّذِينَ جَابُوا الصَّخْرَ بِالْوَادِ  وَفِرْعَوْنَ ذِي الأَوْتَادِ  الَّذِينَ طَغَوْا فِي الْبِلادِ  فَاَكْثَرُوا فِيهَا الْفَسَادَ  فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذَابٍ  إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ  صَدَقَ اَلله اَلعلیّ العَظیم

مقدمه  
عملیات مطلع الفجر یکی از طرح های مهم قرارگاه مشترک سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و ارتش جمهوری اسلامی ایران محسوب می شود که در دوره ی آزادسازی ، به منظور اجرای استراتژی بازپس گیری مناطق تحت اشغال از دشمن بعثی (با عزل آقای ابوالحسن
بنی صدر از فرماندهی کلّ قوا توسط بنیانگذار انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی(ره)و اعلام عدم کفایت سیاسی او از مقام ریاست جمهوری و خلع وی توسط مجلس شورای اسلامی) طی نیمه ی دوّم سال 1360 علیهِ ماشین جنگی ارتش مجهز بعث عراق در مناطق میانی به مرحله ی اجرا گذاشته شد.
این عملیّات با رمز مبارک یا مهدی(عج) ادرکنی در اوّلین ساعات بامداد بیستم آذرماه سال 1360 برابر با چهاردهم صفر سال 1403 هجری قمری آغاز شد که با توجّه به آزاد سازی قلّه و خطّ الرأس مهمّ شیاکوه، غالباً این عملیّات را  فتح شیاکوه  می نامند.  
پرداختن اجمالی به جغرافیای منطقه،شرایط سوق الجیشی و اهداف عملیّات در مقدّمه ی کتاب، اشاره ای گذرا به اهمّیت شیاکوه است. همچنین تشریح طرح و تفصیل بخشی از خاطرات در متن، گامی کوچک به قصد رضای محبوب و با امید به ترویج فرهنگ مقاومت، ایثار و شهادت است .



موقعیّت جغرافیایی
 به طور کلّی ارتفاعات منطقه و به طور خاص قله شیاکوه بخشی از شاخه های فرعی رشته کوه های زیر 3000  متری زاگرس هستند که در فاصله ای نزدیک به خطّ مرزی قرار گرفته اند، ساکنین شهرستان گیلانغرب این کوه را در غرب و اهالی سرپل ذهاب، شیاکوه را در جنوب شهرشان مشاهده می کنند و با این توصیف شیاکوه در شمال نفت شهر و شرق شهرستان خسروی قرار گرفته است.

شیاکوه به لحاظ نظامی و استراتژیک
شیاکوه به عنوان بلندترین نقطه و بام منطقه ی عملیاتی در مرکز جبهه های میانی، برای طرفین جنگ از اهمّیت فوق العاده ای برخوردار بود و دشمن با تصرّف آن در اوّلین روزهای تجاوز، برگ برنده را در تسلّط به منطقه ی وسیعی از خاک ایران در استان های ایلام ، کرمانشاه و کردستان به دست آورده و با تمام توان از آن محافظت می کرد . از سوی دیگر استقرار بر روی ارتفاعات بَمو در خطّ مرزی ثَلاثِ باباجانی، شرایط ایده آلی برای بعثی ها و شرایط بحرانی و پیچیده ای را برای ما در منطقه رقم زده بود.

اهداف عملیّات مطلع الفجر
1) آزاد سازی بخش مهمّی از خاک میهن اسلامی.
2) خارج کردنِ سه استان مرزی از دید مستقیم و تیررس دشمن.
3) ایجاد بسترهای مناسب جهت آزادسازی شهرهای تصرّف
شده ی قصر شیرین، نفت شهر و خسروی در قلب مرز مشترک طی مراحل بعدی عملیّات.
4) تسلّط بر تحرّکات دشمن در شهرهای مرزی عراق مانندخانقین، نفت خانه، بعقوبه، مندلی و پیدا کردن دید مناسب جهت اجرای آتش توپخانه بر روی مراکز نظامی و اقتصادی.
(ضمناً از آنجایی که دشمن بعثی بخش عمده ای از یگان های رزم و تجهیزات جنگی اهدایی شرق- غرب و کشورهای عربی را در نقاط مرکزی عراق، یعنی با فاصله ای نه چندان دور از منطقه ی عملیاتی مطلع الفجر انباشته و مستقر کرده بود تا به محض نیاز بتواند در کمترین زمانِ ممکن جبهه های شمالی، میانی و شرقی خود را در جنوب، مرکز و غرب ایران پوشش دهد، این موضوع اهمیّت دسترسی به اهداف عملیّات را روشن تر می کند).
 

تقدیم به ارواح مطهر شهیدان،
آنها که رفتند تا ما بمانیم و
                                 ایران عزیز را  به عنوان
                                                             قلب تپنده ی جهان اسلام   بسازیم.

پیشگفتار
مطمئناً هر یک از برادرانی که از حماسه ی بزرگ مقاومت در شیاکوه بازگشته اند از آنچه در طول این عملیّات،  پیرامونشان گذشته حرف های بسیار و خاطرات شنیدنی ای دارند؛ بنده حَسَب وظیفه فقط قطره ای از دریای رشادت و ایثار شهدا – جسارت جانبازان و فداکاری رزمندگان و خباثت عوامل استکبار در لباس بعثی ها را که در محدوده ی محدودِ دیدگان خود مشاهده کرده و یا از دوستان نزدیک شنیده ام در این نوشتاربیان می کنم، تا شاید مورد عنایت آن واسطه های فیض الهی و رضایت پروردگار قرار گیرد.
بدیهی است با گذشت بالغ بر سه دهه از عملیات مطلع الفجر، گفتنی ها و نوشتنی های بسیاری که همه گویا و مبیّن عظمت فرزندان این ملّت بزرگ و عنایات حق تعالی بوده، متأسفانه با گذر ایّام از صفحه ی اذهان پاک یا کم رنگ شده اند، ولیکن امیدوارم با مطالعه ی خاطرات این کتاب و سیری بر بایگانی حافظه ها، ناب ترین و پاک ترین، پربرکت ترین و خالص ترین دقایقِ عمر افتخارآمیز یادگاران دفاع مقدّس مورد بازبینی و مرور قرار گرفته و سایر همرزمان نیز با مبادرت به نگارش، در تکمیل تاریخ غرور آفرین ملّت ایران در هشت سال دفاع مقدّس و در طول حدود  1300 کیلومتر خط مقدم زمینی با دشمن، سهمی ناچیز داشته و دست در دست هم نقشی کوچک ایفا کنیم، چه بسا فرصت های باقیمانده نیز با سرعت از دست بروند و آنچه در سینه داریم با ما دفن گردد .

اینجانب با نگاهی ماجراجویانه به مقوله ی جنگ عازم جبهه ها شدم، ولی هر روز در آن دانشگاه عظیمِ تربیتی و انسان ساز به اتّفاق سایر همراهان، واحدهایی را به صورت عملی می گذراندیم که در هیچ آموزشگاه و حوزه و مرکز علمی ای قابل ارائه نبوده و نیست؛ دریافتیم که آمار نیرو و تجهیزات، سلاح و مهمّات، تکنولوژی پیشرفته و گرفتن تلفات اگر چه حائز اهمیت ولی تعیین کننده ی سرنوشت جنگ و پیروز و شکست خورده ی میدان نیست و آنچه حرف اوّل را در جهاد می زند، مقاومت و ایثار است و آنجا که این دو اصل با حقّانیت و مظلومیّت ممزوج شده و در هم آمیزد، توفیقات و دستاوردها قابل شمارش نخواهد بود.

بنده و هزاران جوان این سرزمین در هشیارترین و شاداب ترین دوران زندگی امان صحنه هایی را با چشمان خود دیده و عبرت هایی گرفتیم که انکار آن، خیانت به حقیقت ها و واقعیّت هاست؛ واحدهای درسی در کلاس های مکتب جبهه خیلی از اوقات مدرّس و استاد و سخنران نداشت و کسب علم و معرفت در آنجا گاهی یقینی و ادراکی بود و گاه قیاسی و استدلالی، هر مجاهد به وسعت ظرفیّت روح و میزان اخلاص ضمیر خود استنباط می کرد و در آن مکتب همه بهره مند می شدند و کسی  مثل من در نازلترین حدّ ممکن.

اوّلین درس جهاد درک این واقعیّت بود که حضور در جبهه ی حقّ مصونیّت به دنبال داشت و این موضوع تحقّق یکی از وعده های خداست، «فَاللهُ خَیرٌ حافِظاً وَ هُوَ اَرحَمُ الرَّاحِمین» و حدیث سِلسِلَه الذَّهَب امام رضا(علیه السلام) که می فرمایند: «کَلِمَه لا ِالهَ اِلَّا اَللَّه حِصنی وَ مَن دَخَلَ حِصنی اَمَنَ مِن عَذابی».
رزمندگانِ جبهه ی حقّ این مصونیّت را بارها و بارها تجربه و به عین مشاهده کرده اند، آنجا که از میان صدها و هزاران گلوله ی ریز و درشت در شعاع نزدیک و در فاصله ای که علی القاعده نفرات باید از بین می رفتند، غالب اوقات کسی آسیب نمی دید.
همه به خاطر داریم گلوله های بسیاری را که توسط تک تیراندازان مزدور بعثی شلیک می شد وگاه مماس با سر و صورت ما می گذشتند و گرمی آنها را حسّ می کردیم و مکرّر مواردی که در مناطق عملیاتیِ مختلف، به محض جابجایی از نقطه ای به نقطه ی دیگر و فقط در چند لحظه، مکان اول با گلوله ی توپ و خمپاره ی دشمن منهدم می شد و به رزمنده آسیب نمی ‏رسید؛ در این خصوص اقامه ی استدلال و توجیهاتی چون تصادف، شانس و اتّفاق، اگر انکار اراده ی الهی و کفرگویی نباشد، یقیناً بوی شرک می دهد، چون محفوظ ماندن رزمنده از باران بلا چیزی نبود جز مشیّت رَبُّ العالمینی که علاوه بر ماندن یا افتادن برگ های درختان، محاسبه ی همه ی ذرّات عالم هستی با علم و اراده ی اوست «... وَ ما تَسقُطُ مِن وَرَقَةٍ اِلّا یَعلَمُها ...» .  
در جبهه ی حقّ حتّی شهدای ما از حفاظت قدسیان بی بهره نبودند و با گذشت چندین روز از شهادت، نه تنها کمترین بوی نامطبوعی نگرفته و متورّم نمی شدند، بلکه چهره های آنها نورانی تر از قبل می گشت «یَومَ تَبیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسوُدُّ وُجُوهٌ فَاَمَّاالَّذینَ اسوَدَّت وُجُوهُهُم اَکَفَرتُم...  وَ اَمَّاالََّذینَ ابیَضََّت وُجوهُهُم فَفی رَحمَةِ اللهِ هُم فیها خَالِدونَ   »  این در حالی بود که کشته های دشمن در همان منطقه و در کنار همان اجساد پاک پس از دو- سه روز  بوی تعفّن گرفته، متورم شده و در روزهای چهارم و پنجم می ترکیدند و عبور از نزدیکی آنها بسیار چندش آور و ناراحت کننده می شد. « فَلَمّا رَاَوهُ زُلفَةً سیئَت وُجُوهُ الَّذینَ کَفَروا ... »  
بر روی زمین و زیر آسمانی که آفتاب و مهتاب بر همه یکسان می تابید و سرما و گرما و جریان باد بر همه یکنواخت می وزید، علّت این تفاوت ها چه می توانست باشد، جز عنایات الهی.
در جبهه ی حق صفای باطن و نورانیّت ظاهری را ما به چشم می دیدیم، قبل از عملیات، در حین عملیات و حتّی پس از شهادت؛ «اَللَّهُ وَلیُّ الَّذینَ اَمَنوا یُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُماتِ اِلَی النُّور...» .
در معرکه ی نبرد بین حقّ و باطل هیچگاه انسان مؤمن تنها نیست و همه ی پدیده های عالم وجود، همگام و همراه و همسو با جهادگرند، مشروط به ثبات قدم «... اِن تَنصُرُواللَّهَ یَنصُرکُم وَ یُثَبِّت اَقدامَکُم» .
در این جبهه شکست و عدم توفیق وجود ندارد و انسان در صورت کشتن و کشته شدن به یکی از دو خیرِ  پروردگار نائل خواهد شد.
« قُل هَل تَرَبَصّونَ بِنَا اِلَّا اِحدَی الحُسنَیَین... » .
اگر چه بر اساس آیات قرآن و آموزه ها، ما مسلمانان موظّف هستیم  همواره جبهه ی حق را در حدّ استطاعت و توانایی و از لحاظ عِدّه و عُدّه قوی و پویا نگه داریم «وَ اَعِدّوا لَهُم مَاستَطَعتُم مِن قُّوَّهٍ وَ ...»  ولی شّکی نیست که خداوندِ قادر متعال برای حفظ دینِ خود به ما انسان های ضعیف و نیازمند، محتاج نبوده «وَ یَأبَی اللَّهُ اِلَّا اَّن یُتِّمَّ نُورَهُ ...»  و در حقیقت این ما هستیم که در سیر مراحل عبودیّت وکمال معنوی خود باید آگاهانه از این فرصت  کوتاه استفاده و به تکلیف عمل کنیم تا مشمول رشد و تعالی روحی گردیم. «اِنَّ لِرَبِّکُم فی اَیَّامِ دَهرِکُم نَفَحاتٍ عَلَی فَتَعَرََّضوا لَها».  
یکی دیگر از درس های جبهه مشاهده ی جلوه های حقّ بود،
جلوه هایی که جز در معرکه و رویارویی بین حزب خدا و حزب شیطان در جای دیگری نمی توان دید؛ جمال پروردگار بدون واسطه در لحظه لحظه ی کورانهای جنگ تجلّی می یافت و امدادهای غیبی به اشکال مختلف یاری کننده ی ما در طول دوران دفاع مقدّس بودند؛ آنچه که در جبهه ها، از افرادی با سنین پایین، فرهنگ های مختلف، تحصیلاتی متفاوت و در مدّتی کوتاه انسان هایی بزرگ می ساخت، رؤیت همان جلوه های بی بدیل و ناب بود که رزمنده ی عارف را عاشق خود می کرد و عاشق شیدا، بقای خود را در فَنای فِی الله
می یافت و پیروزی در گروی آن تربیت جهشی انصار دین خدا بود.
اگر از بزرگان مکرّر شنیده ایم که شهدا ره صد ساله را یک شبه پیموده اند، اغراق نبوده چون قدرت فرقان را که عُرَفا پس از عمری مجاهده ی با نفس و پیمودن طریق معرفت و مراحل سلوک کسب می کنند، شهدا در سنین جوانی و در تجارت با خدا به آن نائل شدند «اِنَّ اللهَ اشتَرَی مِنَ المؤمِنینَ اَنفُسَهُم...» .
اگر جز این بود، بنا به تعبیر امام راحل و عظیم الشأن، آنها در قهقهه ی مستانه ی خود تا «عِندَ رَبِّهِم یُرزَقون» پر نمی کشیدند و اگر حضرت زینب کبریسلام اللّه علیها پس از واقعه ی جانگداز عاشورا در جواب یزیدیانلعنه اللّه علیه می فرمایند: «وَ مَا رَاَیتُ اِلَّا جَمیلا» به جز زیبایی چیزی ندیدم، حقیقتی است که شهدا نیز شمّه ای از آن زیبایی های معنوی را درک کردند.
 امیدوارم شهدای زنده و یادگاران و ذخیره های گرانقدرِ آن دوران نورانی که در جبهه ها نادیده های بسیاری را با چشمان خود دیده، لمس کرده و شاهد غلبه ی خون بر شمشیر بوده اند، با بصیرت در میان افراد جامعه به تکلیف پیام رسانی و رسالت خطیر و زینبی خود عمل کنند.
در زبان فارسی ضرب المثل رایجی داریم با این مضمون که: "مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد"؛ چنین استنباط می شود که بنا به حکم عقل کسی که یک بار نیش مار را تجربه کرده باشد هرگاه شیئی شبیه به مار را هم ببیند برای حفظِ سلامتی و از جانب احتیاط از آن دوری کرده و با دیدن آن دچار وحشت می شود؛ عزیزان با کمی تأمُّل از خود بپرسیم: چرا عّده ی زیادی از رزمندگان در دوران جنگ بارها با تیر و ترکش و سایر سلاح های مرگبار دشمن شدیداً مجروح و مصدوم شدند، ولی قبل از بهبودی با اصرار و پافشاری، مجدداً به خطِّ مقدّمِ جبهه بازگشتند؟
مگر در جبهه غیر از قطع شدن دستان و پاها –  پارگی شکم – نابینایی چشم  و ناشنوایی گوش –  قطعی نخاع –  آلودگی ریه و بر هم ریختن سلسله ی اعصاب –  بدترین نوع شکستگی های استخوان ها و قطعه قطعه شدن بدن، چیزهای دیگری وجود داشت که در آن وادی پر بلا، مارگزیده ها از ریسمان های سیاه و سفید و رنگارنگ نهراسیده و با آغوش باز و شتابان به استقبالش می رفتند؟
پاسخ همان است که بدان اشاره شد و برای درک مطلب ابیاتی را بدون آشنایی با سبک های شعری و بر اساس ذوق شخصی تقدیم می دارم:

جمالِ بی مثالِ حقّ به کوهِ درد و سیلِ رنج، می ارزد
    
    در این ره زخمِ هر ترکش به ده ها کاخ  و صدها گنج، می ارزد
عَطَش، ضعفِ بدن، بی خوابی و رنجِ فراغِ دوست در جبهه
  
    بَسی افزون زِ زَرقُ و بَرقُ و بر هر غَنج، می ارزد


 (در اینجا لازم و ضروری می دانم به عنوان یکی از بازماندگان دوران دفاع مقدس، در رابطه با فیلم هایی که موضوع آنها دفاع مقدّس و جهاد هشت ساله ی ملّت ایران است گلایه کنم؛ واقعاً اگر نویسندگان فیلمنامه ها و استادان فیلم سازی دانسته چنین کاری را انجام می دهند ظلمی است آشکار به حقیقت و واقعیّت دفاع مقدّس و اگر ناآگاهانه باشد، جای بسی تأسف.
ملّت ما در خلال جنگ تحمیلی مکرّراً از حضرت امام(ره) شنیده بودند که ایشان پیروزی ها را فقط از سوی پروردگار می دانستند و مقام عظمای ولایت امام خامنه ای نیز همواره در بیاناتشان بر این عقیده استوار بوده و همه ی توفیقات و دستاوردها را از جانب خداوند می-دانند، ولی متأسفانه فیلم های جنگی ما غالباً با تقلید از فیلم های بی-محتوای غربی و هالیوودی افرادی را تا سرحدِّ موجودات خیالی و افسانه ای بالا برده و نقش اصلی را به قهرمان داستان می دهند؛ در این فیلم ها یا از خداوند اسم و اثری نیست و یا در کم ترین میزان، به نحوی که حقّ مطلب در آنها به هیچ وجه ادا نشده و نقش خداوند و فرشتگانش و همچنین برترین واسطه های فیض (خاندان عصمت و طهارت) درکالبد امدادهای غیبی به عنوان مهمّ ترین عاملِ همه ی پیروزی‏ها، مهجور مانده و معلول به جای علّت معرّفی شده است.
عزیزان، فرزندان این ملّت اعم از فرماندهان و رزمندگان بی نام و نشان در دوران دفاع مقدّس حماسه هایی را خلق کرده اند که هیچ قهرمانی قادر به انجام آنها نخواهد بود، بنده به انجام اقدامات مُحیِّرالعُقول توسط همرزمانم مطلقاً شکّی ندارم، چون خود ده ها  بار شاهد
صحنه هایی ورای تصوّر و توان بشری در میادین  نبرد، از سوی برادران مجاهدم بوده ام؛ ولی همه ی آنها تنها وسیله ای در راستای تحقّق آیات قرآن بوده و اذعان می کنم بطورکلّی در جبهه ها خصوصاً هنگامه ی عملیات، بجز تفسیر شفّاف آیاتِ خدا چیز دیگری دیده نمی شد.
« اِن تَنصُرُواللَّه یَنصُرکُم وَیُثَبِّت اَقدَامَکُم »
« کَم مِن فِئَةٍ قَلیلَةٍ غَلَبَت فِئَةً کَثیرَةً بِاِذنِ اللَّهُ وَاللَّه مَعَ الصَّابِرین »
« وَمَا رَمَیتَ اِذ رَمَیتَ وَ لَکِنَّ اللَّهَ رَمی »
« اَمَّن هَذَا اَلّذی هُوَجُندٌ لَکُم یَنصُرُکُم مِن دونِ الَّرَّحمن »
و همچنین آیات 124، 125، 126، 140، 160 سوره ی آل عمران و آیات 9 الی 11 سوره ی احزاب تنها نشانه هایی واضح و آشکار از توجهات خاصه ی باریتعالی در مقابل دیدگان ما بودند).
 

آغاز سخن
آنچه در ادامه می خوانید خاطراتی است از اینجانب مصطفی کاظمی فرزند اسماعیل متولّد 1/2/1340. مرحوم پدرم از کاسب های  مؤمن، خَیِّر، ورزشکار در رشته ی کشتی پهلوانی و از افراد مورد وثوق مردم اراک بود تا جایی که در سه دهه ی آخرِ حیات وی (دهه  های 1350 الی1330) و حتّی پس از فوت ایشان، میدان شریعتی فعلی توسط مردم و معدود رانندگان اتوبوس و تاکسی به پیچِ کل اسماعیل (کربلایی اسماعیل) معروف شده بود و مردم ترجیح می‏دادند به جای نام طاغوتی اش ( میدان فرح)، مهمترین سه راهی اراک را به نام آن کاسب امانت دار و خوش اخلاق بر زبان آورند.
پدرم در سنّ هجده سالگی برای زندگی در نزدیکیِ محلِ تبعیدِ پدرش، (مرحوم بابا غلام  معروف به مؤذن اصفهانی) از نجف آباد اصفهان به اراک هجرت کرد، در آن زمان پدر بزرگ در مِلکی متعلّق به تیمسار تاج بخش، در منطقه ی سرسبزِ عباس آباد اراک- ابتدای خیابان شریعتی فعلی، تحت الحفظ مجبور به انجام کارهای باغبانی بوده است، وی به منظور رسیدگی به پدر بیمارش در ضلع غربی میدان شریعتی- ابتدای خ عباس آباد و در نزدیک ترین فاصله به تبعیدگاه باباغلام مغازه ای اجاره کرده و به کار عطّاری و خواروبار فروشی مشغول و از دهه ی آخر سال 1290 شمسی مقیم اراک می-شود؛ پدر پس از تثبیتِ شغل در اراک و اطمینان از احوال پدرش بنا به اصرار ایشان مبادرت به امر ازدواج می کند.
پس از فوت باباغلام، مرحوم پدرم بواسطه ی ایمان- انصاف- حُسنِ خلق و برخورداری از روحیات پهلوانی و مجالست با مُوَجَّهین و بزرگانی چون آقایان: حجَّة الاسلام اعلایی و پهلوان یوسف خان امینی و سایر شخصیّت های اجتماعی، محبوبیت و مقبولیت زایدالوصفی در بین مردم اراک کسب کرد، تا جایی که مردم او را فقط به عنوان یک کاسب نمی شناختند، بلکه کربلایی اسماعیل با پندها و نصایح و همه خصوصیّاتش طبیب جسم و روح همه آنهایی بود که به هر دلیلی با وی مراوده داشتند؛ پدر در سال 1346 به جوار رحمت حق شتافت و در دروازه ی  ورودیِ مقبره ی آقانورالدّین عراقی (اراکی)  مدفون گردید.
مدّتی پس از درگذشت پدر، مادر فداکار با اتّکال به خدا در شرایطی دشوار جای خالی پدر را تا حدود زیادی پُر کرد؛ اکبر، برادرِ ارشد به عنوان رُکن خانواده بناچار قبل از بیست سالگی به خدمت سربازی رفت و مسئولیّت سنگین اداره ی مغازه ی پدری و تأمین خانواده ی نسبتاً پرجمعیّت ما به دوش محمودِ مؤمن و زحمت-کش که سه سال از اکبرِ خوش قلب جوان تر بود افتاد، احمدِ پرتلاش نیز قبل از پانزده سالگی برای اشتغال به کار راهی تهران شد و چند سال بعد با پشتکار به استادی متبحّر در اسکلت سازی- صنایع فلزی- لوله کشی و کلیه ی کارهای مرتبط تبدیل شد و در پرتو سلامت رفتار وامانتداری، مورد اعتماد کارفرمای تهرانی خود قرار گرفته و با مساعدت ایشان کارگاهی در اراک احداث کرد و بالاخره در ظلِّ توجّهات حضرت حقّ، علیرغم فساد فراگیری که در میان جامعه ی آن روز  رواج داشت، کشتی طوفان زده ی خانواده با ناخدایان جوانش (اکبر و محمود و احمد) و در زیر سایه ی مادر از آن دریای متلاطم به سلامت عبور کرد و ما کوچک‏ترها نیز از دوران کودکی به سهم خود در حرکت رو به جلو و در همه ی فراز و فرودها سهیم بودیم.


    
من از سال 1353به بعد، با توجّه به نهادینه شدن ورزش در خانواده و فیزیک خوب بدن و همچنین برخورداری از نعمت سلامت و توان جسمی بالا (در مقایسه با خیلی از هم سنّ و سالان) حال و هوای خاصّی داشته و به هرکاری از منظر ورزش می پرداختم و معمولاً برای کارهای سخت و سنگین از دیگران سبقت می گرفتم.
اشتغال در کارگاه صنایع فلزی برادرم از سال 1351 و استخدام در شرکت ماشین سازی اراک در سال 1354، دو فعالّیتِ سنگینِ کاری بود که روزانه بیش از 12 ساعت از اوقات مرا پر می کرد، ولی نگاه ورزشی به هر دو، همراه با ذوقِ ابتکار و خلّاقیّت، بیشتر برای من حکم تفریح داشت و به هیچ وجه مانع ورزش کردنم نشده بودند‏.
طبقه ی زیرزمینِ ساختمان 220 متری ما به همّت برادران بزرگ ترم به باشگاه ورزشی تبدیل شده و علاوه بر تشک کشتی به ابعاد 5*5 متر مربع، وسایلی همچون هالتر، دمبل،کیسه بوکس، میل باستانی، میز پرس، فنرهای بدن سازی، تخته کمر تنها بخشی از وسایل موجود در آن بودند.
باشگاه غیررسمی ما سال ها میزبان تعدادی از بچّه های محل بود که آخرین ساعات روز خود را دور هم جمع شده و تمرین می کردیم و فنون کشتی را از برادران بزرگ ترم احمد و رضا و بعضی از کشتی گیران خوب و صاحب نام آن زمان می آموختیم؛ ضمن اینکه هفته ای دو جلسه حضور در زورخانه ی حضرت ولیعصر(عج) یا ولیعهد سابق، به همراه برادران ارشدترم اکبر و محمود، مرا با آداب و آیین این رشته ی پهلوانی طی چند سال کاملاً آشنا کرده بود.
علاقه به کوه و طبیعت زمینه ای شد تا در اوایل سال 1356 وسیله ی ایاب و ذهاب خود را موتور تریل یا به قول جوانان آن دوران، موتور پرشی انتخاب کنم تا با ورزش کوه پیمایی و روحیاتم سنخیّت داشته باشد، عشق و علاقه ام به کوهنوردی فنّی و موتورسواری به حدّی بود که حتّی در هنگام خواب از آنها جدا نبودم و بطور کلّی خوشبختی از نگاهِ من در موتورسواری و کوه نوردی خلاصه می شد.
جمعه ای نبود که به اتّفاق خواهرزاده ام مرحوم محمدصادق بیاتانی  در کوه و طبیعت نباشیم؛ هردو سرحال و قدرتی، ماجراجو و با روحیه، سالم و با نشاط و در عین حال در میان مردم متواضع وکم رو ...
وقتی درگوشه و کنار، هم سنّ و سال ها در اطراف موتورسیکلتم حلقه زده و گاهی دستی به آن می کشیدند، احساس غرور  می کردم (البتّه غروری بی تکبّر و خوشایند) و خلاصه به واسطه ی روحیه ی ورزشی، داشتن موتور و کمی هم حیا، مورد لطف خیلی از دوستان بودم و برای هم کلاسی ها افتخاری بود که گاهی بر تَرکِ موتورم نشسته و با آنها گردشی هر چند کوتاه در خیابان ها داشته باشیم.
شهید جعفر بیاتانی  دیگر خواهرزاده ام سعی داشت انرژی و توانِ ما را در مسیری صحیح هدایت کند و به همین دلیل از اواسط سال 1356 به بعد خیلی از جمعه ها و روزهای تعطیل رسمی با ما به کوه می آمد و با ظرافت های رفتاری اش که ریشه در خُلق و خویی پاک داشت، اصلاحات مورد نظرش را در ما به صورت تدریجی پیاده می کرد.
حذف تکیه کلام ها و واژه های غیر مؤدبانه از ادبیات روزمرّه، نحوه برخورد و معاشرت با مردم، رعایت حرام و حلال و شئون الهی، تفهیم واژه ی حقُّ النّاس و حقُّ اللّه و داشتن روحیه ی گذشت، بعضی از مواردی بود که به اقتضای زمان و مکان به ما متذکّر می شد، بدون اینکه ما را با تکرار نصایح و سخت گیری، کلافه کند.
بالاخره تداوم آن شهید در روشنگری ها موجب شد در خیلی از جهات با او همراه و هماهنگ شویم و دوشادوشش در چندین راهپیمایی و تظاهرات علیه حکومت طاغوت شرکت کنیم و از بودن در کنار یکدیگر لذّت ببریم؛ جعفر  ایمان و تقوی را از مادر، سادگی و صداقت را از پدر به ارث برده، لطافت و شوخ طبعی اش به اصغر برادر ارشد،کوهنوردی را از دیگر برادرش عباس(کوهنورد جسور) و  روحیه ی ضدّطاغوتی خود را مدیونِ برادر دیگرش محمّدحسن بود.


اگر چه کلّیه اعضای خانواده ی ما تحت تأثیرِ مرحوم پدر و همچنین مادرِ عزیز، متدّین و مذهبی و انجام واجبات و ترک محرّمات، فرهنگ حاکم در بین اعضاء و اجزاءِ خانواده بود، ولی تفکّر لائیکِ حاکم بر جامعه و ترویج بی دینی در محیط های آموزشی، برنامه های رادیو و تلویزیون و سینما و بطور کلّی تلاشِ هدف دارِ طاغوت برای محو باورها و مقدّسات، تأثیری قوی و مؤثرتر از خانواده بر شکل گیری شخصیّت ما گذاشته، تا جایی که رفتار و اخلاق ما در محیط خانواده و اجتماع دوگانه و متفاوت شده بود.
پس از پیروزی انقلاب شکوه مند اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) که کوه نوردیِ ما جنبه ی حرفه ای تری به خود گرفت، جریان های فکری مختلفی در اطرافمان فعالیّت می کردند که مارکسیست ها و منافقین از بقیّه فعّال تر بوده و کلاس های آموزش عملیِ هواداران خود را در کوهستان برگزار می کردند؛ متأسفانه شعارهای فریبنده و حرف های دلنشین و شاید جذّابیت تداخل جنسیّت ها با یکدیگر موجب شده بود جوانانِ بسیاری از پسر و دختر، چشم و گوش بسته جذب آنها شوند.
جعفر عزیز بیم آن را داشت که با توجّه به اینکه هنوز پایه های فکری و ایدئولوژیکی من و برادرش صادق از استحکام کافی برخوردار نشده، تحت تأثیر جاذبه ی گروه های مخالف- مُحارب و ضدّ انقلاب قرار بگیریم، به همین دلیل نظارت خود را در کارهای ما بیشتر کرده بود، نه نظارتی از جنس دخالت و نه تحمیل عقیده، بلکه با هدفِ انذار، خودش را به اندازه ی شعور و درک ما از اوضاع جاری تقلیل و تظاهر به هماهنگی با من و صادق می کرد (شاید این روش یکی از بهترین متدهای تربیتی باشد) و حقیقتاً نقشِ نفسِ لوّامه ی بیرونی را برای ما  داشت و مدام به ما تلنگرهای اخلاقی می زد.
در اواخر سال 1357 من و صادق بنا به انگیزه ای ورزشی، مصمّم به ساخت جان پناه در کوه سرخه  شدیم، وقتی تصمیم خود را با جعفرِعزیز در میان گذاشتیم، با کمال میل استقبال کرد و در همه ی مراحلِ طرّاحی - تأمین و حمل مصالح و ساخت، یکی از سه پایه ی اصلی پناه گاه سازی شد؛ (البتّه پس از شروع کارهای ساختمانی در این پناه گاه، ده ها نفر از دوستان و علاقمندان به کوه و طبیعت داوطلبانه مشارکت داشتند که در خاطرات اینجانب در خصوص پناهگاه سازی ها درج شده است).
او نه تنها از ما غافل نبود بلکه نسبت به انجام رسالتش در خصوص دیگر دوستان نیز نقش سازنده ی خود را ایفا می کرد، مضافاً اینکه به عنوان سرباز مطیع ولایت حَسَبِ ضرورت در اکثر صحنه های تجمّعات گروه ها در مقابل دانشگاه و نقاط دیگر شهر حاضر و با بحث های منطقی سعی در روشنگری جوانان را داشت و معمولاً از اخبار و آنچه در داخل و خارج کشور می گذشت، غافل نبود.
 نگاه آن شهید از عمق وجود به فرامین الهی حضرت امام بود و در هر فرصتی ما را از اخبار و اطلاعات و اوضاع سیاسی و توطئه های عوامل داخلی آگاه می کرد تا مبادا دچار لغزش شویم.
نگرانی جعفر در رابطه ی با ما بی جهت نبود، چون حجم گسترده-ی تبلیغات مُغرضین و شایعات مخالفین خصوصاً در مورد شخصیت-هایی چون شهید مظلوم دکتر بهشتی و سایر مقامات ارشد به حدّی بود که مانع از درک حقایق برای خیلی از افراد جامعه می گردید و افکار عمومی در محاصره ی این گونه مسمومیت ها قرار داشت، بدیهی بود در آن اوضاع جوانان به طریق اولی در معرض خطر باشند.
گاه تأثیر جوسازی ها و دروغ ها و تهمت ها و مظلوم نمایی ها توسط دشمنان سرسپرده ی داخلی به اندازه ای بود که ما با جعفر بحث می کردیم و او با مِتانت و حوصله و بیان ادلّه ما را مجاب می کرد.


 

شروع جنگ
با شروع جنگ تحمیلی در سال 1359 جعفر به خوزستان رفت و در اوّلین اعزامش و در جنگی تن به تن با مزدوران بعثی در منطقه ی ذوالفقاری آبادان از ناحیه سر به شدّت مصدوم شد، در این مجروحیت سوراخی به قطر تقریبی 5 سانتی متر در پشت جمجمه اش ایجاد شده و به همین دلیل چند ماه تحت درمان بود، جعفر پس از  بهبودی نسبی تا زمان شهادت محدودیت بینایی (در سمت چپ و راست) داشت.
همرزمان جعفر در آبادان، از سلسله عملیّات های متهوّرانه ی بچّه های اراک در مناطق عملیاتی جنوب خاطرات بسیاری نقل می کنند که شنیدن و ضبط خاطرات شهدای زنده ای چون برادران: عباس درمان - حسین عشقی(غفوری فرد) و سایر بازماندگان، در رابطه با شهدایی چون: بیاتانی- فخرزاده- دارابی نژاد- پژمان- خانبلوکی- صالحی- احمدی- آقایی- عبدی و ... و ثبت آنها صفحه ای پُر افتخار از تاریخ زرّین جوانان ای این استان خواهد بود.
هنوز دوره ی درمان جعفر کامل نشده و قرار بود اُرتِز (استخوان مصنوعی) جمجمه اش را طی ماه های آینده ساخته و پشتِ سرش  نصب کنند، ولی او بی توجّه به مشکلش مجدداً تقاضای عزیمت به جبهه ها را کرد.
با توجّه به آسیب جدّی که دیده بود، سپاه با پذیرش و اعزامش به مناطق عملیاتی مخالفت کردند و تلاش های جعفر برای رفتن به منطقه ی جنگی نتیجه نداشت؛ بناچار به جهادسازندگی مراجعه و بدون اشاره به  مجروحیتش، در دوّمین اعزام از طریق جهاد سازندگی برای برق رسانی به مناطق محروم عزیمت و مدّتی در آن مناطق خدمت کرد.
روحِ سرکش جعفر آرام و قرار نداشت و دغدغه ی اصلی اش حضور در خط مقدّم و رویارویی با متجاوزین بود؛ بالاخره در مرخصی هایی که به اراک می آمد، موفّق به جلب رضایت اعزام نیروی سپاه شد و با خوشحالی این خبر را به ما اعلام کرد.
هرچه نزدیکان به او اصرار کردند که تا بعد از عملِ جرّاحی و نصب اُرتز جمجمه، عزیمتش را به تأخیر اندازد، محترمانه امتناع می کرد و جوابش این بود که: جبهه ها الان به نیروهای رزمنده احتیاج دارند، عمل جرّاحی بماند برای بعد از جنگ.
پس از اتّفاقی که برای او افتاده بود طاقت دوری اش را نداشتیم و هر دو (من و برادرش صادق) از ایشان خواستیم تا ما را با خود به جبهه ببرد؛ جعفر با توجّه به سن و سال پدر و مادرش و همچنین برای کاهش نگرانی و فشار روحی و روانی به آنها، صادق را از عزیمت به جبهه منصرف کرد، ولی وقتی اصرار و پافشاری مرا دید با هم فکری حاج عباس درمان، هماهنگی لازم را بعمل آورده و نام مرا نیز در بین نیروهای اعزامی ثبت کردند.
در اوّلین اعزام نگاه من به جبهه و رویارویی با دشمن مانند جعفر و جمعی دیگر از بچّه ها که معرفت لازم را پیدا کرده بودند، از باب تکلیف شرعی و جهاد فی سبیل اللّه نبود و بیشتر به انتقام فکر می کردم، انتقام از کسانی که هزاران نفر را بی خانمان کرده و شهرهای مرزی ما را اشغال و به نوامیسِ هموطنان ما تعرّض و تجاوز و صدها زن ومرد و پیروجوان، کودک  و نوجوان را بی رحمانه به شهادت رسانده بودند، از ابوالفضل رضایی (همرزم جعفر در ذوالفقاری آبادان) شنیده بودم که در همان منطقه، دو بعثی  به دختری نُه ساله تجاوز کرده و او را در مقابل پدر اسیرش، به ضرب گلوله از بین می برند و این فقط نمونه ای از جنایات آنها بود. (به نقل از مادر خانواده).
و امّا راه کار خیالی ام برای انتقام، از نوع ماجراجویی و کارهایی بود که معمولاً نقش اوّل فیلم های جنگی انجام می دهند، غافل از اینکه جنگ ما جنگی است حقیقی، تمام عیار و واقعی؛ به نحوی که پوست و گوشت در مقابل گلوله های توپ و تانک قرار می گیرد، نه فیلم و سرگرمی و آرتیست بازی.
در زمان اعزام جوانی20 ساله با بیش از 95 کیلوگرم وزن و قریب به 190 سانتیمتر قد، با روحیه، قوی، چابک و سرحال بودم و این اوّلین اعزام من و دوّمین سفرِ جعفر به جبهه محسوب می شد که تاریخ آن مصادف با سیزدهم آبان ماه سال1360 برابر با هفتم محرم بود.

اعزام نیروها
جمعیّت کثیری از مردم در راه پیمایی روز ملّی مبارزه با استکبار جهانی- روز دانش آموز و سالروز تسخیر لانه ی جاسوسی شرکت کرده بودند، این راه پیمایی با تدابیر مسئولین سپاه به مراسم بدرقه ی اوّلین اعزام نیروی گسترده در مرکز استان تبدیل شد و احتمالاً تا آن تاریخ به لحاظ کمیّت و تعداد چنان نیرویی از اراک اعزام نشده بود.
جمعیّتِ حاضر در راه پیمایی و خانواده ی نیروهای داوطلب تا مقابل سیلوی اراک(ابتدای جادّه ی تهران) ما را همراهی کردند، پدران و مادرانی که حاصل عمرشان و فرزندانی که پدران خود را، مادرانی که تنها یادگار شوهر مرحومشان  و همسرانی که شوهرشان و نوعروسانی که تازه داماد را در عزیمت به جبهه بدرقه می کردند، دوستان و همکلاسی ها، همه و همه آمده بودند.
 بازارِ شیون گرم بود و غالب مشایعت کنندگان می گریستند، گویی آخرین دیدار است؛ من در آن روزها با گریه میانه ای نداشتم  و به استثنای پیاز چیزی به راحتی اشکم را در نمی آورد، حتّی کتک-های تأدیبی و ارشادی برادران عزیزم و بعضی معلّمین سخت گیر در آن زمان، علیرغم دیدن آن صحنه های عاطفی، درک واقعیّات و احتمالاتِ پیش رو برای من غیر ممکن و آنچه از جنگ در ذهن داشتم چنانچه قبلاً اشاره کرده ام صحنه های فیلم هایی بود که در آنها نقش های مثبت معمولاً پادگان یا شهری را منهدم می کردند و سالم به پایگاه خود بر می گشتند.
بعد از آن بدرقه ی با شکوهِ مردمی، کاروان اتوبوس ها یکی پس از دیگری حرکت کردند؛ ساعاتی بعد رؤیت گنبد و بارگاه حضرت فاطمه ی معصومه(سلام اللّه علیها)  مقارن با اذان ظهر بود، نماز ظهر و عصر در سپاه پاسداران شهر علم و اجتهاد اقامه و از همان فاصله سلام و ارادت خود را به محضر کریمه ی اهل بیت عرضه داشتیم، آن روز صرف ناهاری ساده در جوار حرم لذّت بخش تر از هر سفره ی رنگین بود و آخرین وداع جمع زیادی از دوستان با باب الحوائج، سپس اولّین مقصدمان در ساعت چهار عصر یکی از مراکز اعزام نیرو در تهران بود.
جمعیّتی بالغ بر شش هزار نفر از شهرهای مختلف در پادگان امام حسن مجتبیعلیه السلام  که یکی از اصلی ترین مراکز سازماندهی و اعزام نیرو به جبهه ها محسوب می شد تجمع کرده بودند.
دو روز به تاسوعا و عاشورای حسینی باقی مانده بود و طی آن روزهای با شکوه و پرخاطره، عمدتاً مراسم سینه زنی، سخنرانی و تجمّعات مذهبی داشتیم.
با توجه به شرایط خاصّ کشور و شیطنت های جبهه ی ملی و منافقینّ، بر اساس پیشنهاد فرماندهی بصیرگردان و موافقت فرماندهی و ریاست ستاد پادگان، هماهنگی لازم بعمل آمد و در شب جمعه 15/8/1360 مصادف با شب عاشورا، گردان ما و سایر نیروهای مشتاق را با تعداد زیادی اتوبوس به خیابان پاسداران تهران بردند و همراه با هیئت ها و دسته های سینه زنی در خیابان ها به راه افتادیم؛ حدود 800  الی 1000 نفر از نیروهای حاضر در پادگان امام حسن(ع) در آن مراسم، داوطلبانه شرکت کرده بودند.
چند نفر از بچّه های اعزامی از شهرهای مختلف در آن شب مدّاحی کردند، ولی نوحه ای که حاج عباسِ درمان، در آن شبِ به یاد ماندنی خواند علاوه بر تازگی و تناسب با دوران جنگ، به دلیل تکرار مدح توسط جمعیّت، بسیار با شکوه و تکان دهنده بود؛ آن حرکت ارزشی در بحبوحه ی جنایات منافقین و جنگ تحمیلی در پایتخت کشور، شور و حال غیر قابل توصیفی را در فضای تهران ایجاد کرد؛ انبوه مردم اعم از زن و مرد، در اطراف خیابان ها سینه زنان مدح حاج عباّس را تکرار می کردند؛ آنچه که از مدح آن شب به خاطر دارم چنین بود:

 

روز یکشنبه 17/8/60  سردار رحیم صفوی برای گردان های حاضر سخنرانی کرد و همان روز لباس نظامی و سایر ملزومات انفرادی بین نیروهای اعزامی تقسیم شد؛ ظاهراً آن روزها برادر صفوی از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در جنوب کشور بود.
 روز دوشنبه 18/8/60  سازماندهی شدیم و گردان و گروهان و دسته و رسته های ما مشخّص و عنوان و وظایف ما روی کاغذ ثبت شده بود ولی هنوز سلاح های تعریف شده در رسته ی خود را لمس نکرده بودیم؛ از روزهای اوّل که گذشت در طول مدّتی که در پادگان امام حسن(ع) بودیم اوقات ما به چند بخش تقسیم می شد:
الف) اذان صبح بیدار باش بود و بلافاصله نماز و مراسم صبحگاه، که همه ی نیروها در جایگاه های خود قرار می گرفتند و از طریق بلندگو در صفوف نسبتاً منظّم به خط می شدند؛ پس از استقرار در جایگاه، قرآن تلاوت می شد و دعای صبحگاه و سپس نیروها در اختیار فرماندهان خود چندکیلومتری می دویدند، وقتی بدن ها خوب گرم می شد همه به دورِ فرمانده ی خود حلقه زده و نرمش می کردیم.
در واقع آن دویدن و نرمش  ها جهت آمادگی و یکنواخت کردن توان جسمی نیروها برای حضور در عملیات محسوب می شد و معمولاً میزان و مقدار فعالیّت های ورزشی و فیزیکی در ابتدای هر روز از عرف پادگان های نظامی بیشتر بود، در طول مسیر بعضی از بچّه ها با ترفندهای مختلف، مثل باز شدن بند پوتین و پا درد از ستون خارج و به اصطلاح جیم فنگ می  کردند، برخی انگشت شمار نیز با الفاظ خنده داری که به زبان می آوردند موجب نشاط اطرافیانِ خود می-شدند.
فرمانده ی گروهان ها یا معاونین آنها تمایل داشتند فقط صدای پوتین نیروها را در حال دویدن بشنوند، ولی چنین چیزی ممکن نبود؛ به عقب گروهان می رفتند صدای خنده و شیطنت ها از جلوی ستون و به قسمت جلو می آمدند، درعقب ستون وِلوِله می شد.
گاه و بی گاه بعضی را با بشین پاشو و کلاغ پر و سینه خیز تنبیه می کردند، که معمولاً بازیگوش ها موقع تنبیه هم دست بردار نبودند و درآن حال هم نمک می ریختند؛ البتّه فرماندهان خیلی سخت گیری نمی کردند، ولی طبیعتاً علاقمند بودند این حرکت ها تحت کنترل بوده و به افراط کشیده نشود تا خدای ناخواسته هدف بزرگ هجرت نیروها از خانه و کاشانه برای امر مقدّس جهاد، تحت الشّعاع بازیگوشی چند نفر قرار بگیرد.
ب)  پس از حدود دو ساعت با لباس هایی که خیس عرق شده بود به سمت ساختمان های محل استقرار باز می گشتیم و آماده برای صرف صبحانه، صف طویلی تشکیل می شد؛ لیوان های پلاستیکیِ دسته دار به رنگ قرمز با ظرفیتی حدود 250 سی سی به وسیله پارچ های پلاستیکی پر از چای می شدند و یک عدد نان لواش و قطعه ای پنیر و چند تا خرما به هر یک از بچّه ها تحویل می دادند و در گوشه ای دور هم می نشستیم و با لذّت می خوردیم.
دیگ هایی که در آنها آب جوشانده می شد و چای دم می کردند هر کدام ظرفیّت طبخ برنج برای حداقل 200 نفر را داشتند و شاید هر کدام چای 800 نفر را تأمین می کرد و تقریباً 10 دیگ فقط برای چای نیروها آماده و در وعده های غذایی توزیع می شد.
ج) آموزش هایی در زمینه های نظامی بصورت تئوری و گاه عملی؛ کلاس ها معمولاً در فضای باز پادگان برگزار و ما با انواع سلاح های موجود، موشک های سبک و مین ها آشنا می شدیم؛ عدّه ای از نیروها مثل خودم، اگر چه آشنایی چندانی با اسلحه نداشتیم، ولی انگیزه های بسیار قوی باعث می شد خیلی سریع طرز کار آنها را یاد گرفته و خود را به دوستانی که قبلاً دوره های مربوطه را طی مدّت زمان بیشتری (در مساجد محل- اعزام های قبل به جبهه یا خدمت سربازی) گذرانده بودند، برسانیم.  
البتّه با توجّه به تحریم های استکبار و کارشکنی بعضی مسئولینِ وابسته ی داخلی با نیروهای وفادار و خط امامی، امکانات آموزشی سپاه کمی ضعیف بود و سلاح ها کمی قدیمی، با این حال بچّه ها با علاقه و اشتیاق پای صحبت های مربّیان می نشستند و حدّاکثر استفاده را می بردند.
د) نزدیک اذان ظهر بزرگترین مشکل توقّف در صفِ سرویس-های بهداشتی بود، تمرینی خوب برای صبوری و تقویت اعصاب؛ پس از نماز جماعت در صف غذا می ایستاد یم،  وقتی نوبت ما می شد جعفر با شوخی به مُقَسِّمِ غذا می گفت: به هیکل بچّه ها نگاه کن، بعداً غذا براشون بِکِش، (کنایه به اینکه برای افراد درشت و قوی مقدار بیشتری غذا بریز).
در طول مدّتی که در صف غذا بودیم، شوخی و خنده و ولوله ی بچّه ها در داخل راهروهای زیرزمین پادگان امام حسنعلیه السلام باعث می شد بعضی مواقع کارکنان آشپزخانه عصبی شوند؛ ماشاءالله از این صف، مگر تمام می شد؛ بندگان خدا کارکنان آشپزخانه روزی سه نوبت برای صبحانه و ناهار و شام باید این وضعیّت را تحمّل می-کردند؛ تأمین غذا و توزیع آن بین نیروهایی به استعداد سه یا چهار تیپ با آن روش کار بسیار دشواری بود.
 هـ) عصر بعضی روزها کلاس های عقیدتی شامل: سخنرانی- احکام و اخلاق و فرائض و بعضی روزها آموزش مقدّماتی امدادگری و مواردی از این قبیل بود و گاهی اوقات که برنامه ی خاصّی نداشتیم، خودمان را با تعریف و ورزش و قدم زدن سرگرم می کردیم، برخی مشغولِ مطالعه و تعدادی انگشت شمار در گوشه ای خلوت کرده و به جمع  بچه ها نمی  پیوستند.
قبل از اذان مغرب مُجدّداً حضور در پشت سدِّ آهنین سرویس های بهداشتی و سپس شرکت در آرام بخش ترین لحظات روز، صف نماز جماعت مغرب و عشاء و بعد، ایستادن در صف شام.
ایّام مصادف با ماه محرّم الحرام بود و مدّاحی و سینه زنی بین دو نماز و روضه های آن شبها خیلی به دل می نشست، بعد از ادای نماز و صرف شام به آسایشگاه باز می گشتیم؛ فکر می کنم پادگان امام حسن(ع) دارای پنج طبقه بود با سالن های خیلی بزرگ، محلی برای اسکان و استراحت نیروها.
انبوهِ جمعیّت در طبقات مختلف درکنار یکدیگر، هر نفر سه پتو در اختیار داشت که به عنوان بالش و زیرانداز و روانداز استفاده می-کرد؛ محدوده ی گردان های اعزامی از شهرهای مختلف تفکیک و مشخّص شده بود؛ بعضی از بچّه ها از فرطِ خستگی بلافاصله می-خوابیدند و برخی ساعاتی را به تعریف خاطرات و جمعی به شیطنت و کشتی می گذراندند.
تلویزیون در گوشه ی هر طبقه روی دیوار نصب شده بود، ولی صدای آن در میان هِمهِمه ی جمعیّت به گوش کسی نمی رسید؛ با نزدیک شدن به ساعات پایانی شب سر و صدا کمتر می شد و نهایتاً از آن جمعیّت انبوه که به صورت متراکم و به مانند مدادهای رنگی کنار یکدیگر خوابیده بودند فقط صدای تَنَفُّس به گوش می رسید، بعضی از مُسِن ترها کمی خُرناس می کشیدند و سوژه ی مناسبی برای خنده ی بازیگوش هایی می شد که هنوز بیدار بودند.
اگر نیمه شب ها به دلیلی از خواب بیدار می شدیم تا زیر سَری (بالش) خود را تنظیم و یا بنا به ضرورت به سرویس های بهداشتی مراجعه کنیم، با تعجّب می دیدیم که درصدی از همان نیروهای خسته از فعالیّت روزانه رو به قبله ایستاده، نشسته و یا سر به سجده در حال راز و نیازی بی سروصدا هستند و کوچکترین مزاحمتی برای کسی ندارند؛  اگر خوب خیره می شدی در پرتو نور ضعیف چراغی که در مرکز سالن روشن بود قطرات اشک بعضی از آنها قابل رؤیت بود.
یک شب با فَرضِ بی اطلاعی به جعفر گفتم: وقتی بیدار می شم می بینم اشک هات سرازیره، نکنه سر درد داری و یا خدای نخواسته محل جراحتِ سَرت عفونت کرده؟ جعفر با لبخند جواب داد: دایی من هیچ مشکلی ندارم و از همیشه سَرحال تَرَم، اگه تا چند ماه پیش بواسطه ی جوونی کمی کَلَّم (سَرَم) باد داشت، از اون موقع که ترکش جمجمه ام رو سوراخ کرده، بادِ سَرَم خالی شده و زد زیرخنده و هر دو کُلّی خندیدیم، اون شب من هم اشک هام سرازیر شد امّا با خنده به جمله ی با نمکِ جعفر.
روز پنجشنبه 21/8/60 جعفر از مسئولین مافوق اجازه گرفت تا با تعدادی از بچّه محل های خودمان که همه، اعضای گروهان شهید فخرزاده به فرماندهی برادر درمان بودیم، با مسئولیت خودش قله توچال را صعود کنیم. (واقعیّت اینه کوهنوردها هم مثل معتادها باید هر از گاهی با رفتن به کوه خودشون را بسازند و اگر کوهِ خونشون کم بِشِه دچار نوسانات روحی می شوند؛ وه که چه اعتیادی؛ دیدن پدیده های طبیعی که لاینقطع در حال تسبیح خدایند:
 «یُسَبِّحُ لِلّهِ ما فِی السَّمَواتِ وَ ما فِی الاَرض» و ناخواسته و غیرارادی همه ی سلّول های وجود انسان را با خود همسو و هماهنگ می کنند، راز اعتیادی است که خیلی ها خودشون هم خبر ندارند).

 

صعود قله توچال
عصر پنج شنبه هشت نفر از بچّه ها به طرف دربندِ تهران، بدون تجهیزات مناسب و پوشاک گرم حرکت کردیم و بعد از غروب آفتاب به پناهگاه شیرپلا رسیدیم، پس از ادای نماز و صرف شام، با توجه به اینکه جعفر در آن زمان رئیس هیئـت کوهنوردی استان بود، خوابگاه مربّیان را در اختیارمان قرار دادند.
داخل خوابگاه مشغول تعریف و استراحت بودیم، جعفر با دقایقی تأخیر پیش ما آمد و گفت: بچّه های سپاه در طبقه زیرین رستوران مراسم دعای کمیل دارند، هر کدام تمایل دارید بیایید پایین و از من پرسید: دایی مصطفی تو هم میای؟ در جواب گفتم: نه خسته ام، جعفر بدون اینکه به من اصرار کرده و بخواهد با بیان حَسَناتِ دعا مرا متقاعد کند به طبقه پایین رفت؛ بقیه ی بچّه ها هم لحظاتی بعد به او ملحق شدند.
از آنجایی که دعای کمیل یکی از ادعیّه طولانی است و در آن هوای سرد،  نشستن در طبقه ی همکفِ پناهگاهِ سنگی و گوش کردن به دعایی که بیشتر آن را نمی فهمیدم کاری خسته کننده به نظرم می رسید، ترجیح دادم در خوابگاه بمانم و با افکار خود سرگرم باشم.
دقایقی گذشت و حسّی درونی نمی گذاشت بخوابم، تصمیم گرفتم سَری به طبقه   ی پایین بزنم، سر و گوشی آب بدهم ببینم چه خبر است و زود برگردم، از زیر پتوی گرم بیرون آمدم، بلوز نظامی را روی کتف انداخته و به طبقه پایین رفتم؛ صوت دلنشین و زیبایی از مسیر راه پله ها به گوش می رسید؛ لامپ های سالن خاموش بودند و یکپارچه صدای گریه می آمد، صدای گریه به حدّی بود که اگر بلندگوها فعّال نبودند صدای مدّاح شنیده نمی شد.
در انتهای سالن به دیوار تکیه زدم؛ باد خنک و هوای سرد به درون نفوذ می کردو می لرزیدم؛ کم کم صدای گرمِ مدّاح حواس مرا متوّجه خودش کرد؛ هر بخشی از دعا را که می خواند با همان لحن زیبا ترجمه می کرد؛ اشکهای چشمانم بدون تبعیّت از غرور و سرمستیِ جوانی سرازیر شدند.
(تا آن زمان از گریه متنفّر بودم و بیاد نداشتم که در شدیدترین ناراحتی ها و حتّی آسیب های جسمی اشک مرا کسی دیده باشد؛ اصولاً گریه را کاری عَبَث و دور از شأن یک مرد می دانستم و وقتی جمعیّت ملاقات کننده ی امام را از تلویزیون نگاه می کردم که با رؤیتِ امام راحل گریه می کنند، ناراحت می شدم و تصوّر می کردم خارجی هایی که این صحنه ها را می بینند به ما می خندند، و خلاصه گریه را نشانه ی ضعف و درماندگی دانسته و در توجیه خود می گفتم: وقتی امام عزیز در شهادتِ حاج آقا مصطفی و مصیبت های مختلف اشک نمی ریخت، باید این درسی باشد برای همه ی مردها؛ آن موقع تشخیص نمی دادم که امام امّت در جایگاه رهبری جهان اسلام باید بتواند بر احساساتش غلبه کرده و آشکارا گریه نکند).
صوتِ جذّاب، ترجمه ی بخش بخش دعا با سوز و تصوّر اینکه اینها مناجات و زبانِ حالِ اوّلین مؤمن به اسلام و شجاع ترین بسیجی رسول الله(ص) و رشیدترین پاسدار حریمِ  ولایت است، کنترل چشم و اشک و قلب را از دستم گرفته و به نظر می رسید از دیوارهای سنگی پناهگاه، صدای ناله بلند است؛ کسی نبود که با صدای بلند گریه نکند و من هم مانند بقیّه؛ گرمی فرازهای سراسر عرفان دعای کمیل سردی هوا را خنثی کرده بود.
دعا که تمام شد، قبل از اینکه لامپ ها روشن شده و دوستان مرا ببینند، سریع به طبقه ی بالا برگشته و ظاهراً خوابیدم؛ عجب گریه ی شیرین و احساس خوبی، چه دعایی است دعای کمیل؛ بقیّه ی دوستان دقایقی بعد به اتاق برگشته و خوابیدند ولی من تا ساعتی به مضامین دعا فکر می کردم؛ آن شب با خود عهدی کردم  و به لطف خداوند سال ها آن را انجام می دادم.
صبح جمعه 22/8/60  پس از نماز، رهسپار قلّه شدیم و در هوای سرد و بادهای شدید پاییزیِ البرز مرکزی، بدون داشتن کلاه و دستکش و با لباس های کم، قلّه را صعود کرده و عصر آن روز به پادگان بازگشتیم، در پادگان متوجّه شدیم که شب گذشته مابقی نیروهای گردان را به محل انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی برده و در  مشهد هفتاد و دو تن، آنها نیز مراسم دعای کمیل برگزار کرده اند.


عزیمت به کرمانشاه
یکی دو روز بود زمزمه هایی مبنی بر انتقال ما به گوش می رسید؛ بعضی از دوستان معتقد بودند به خوزستان اعزام می شویم و بعضی دیگرمی گفتند قراراست به کردستان اعزام شویم؛ شاید این شایعات بخشی از سیاست های جنگی، برای گیجی و سردرگمی دشمنان داخلی و خارجی بود.
 روز شنبه 23/8/60  چند گردان از نیروهای بسیج، اعزامی از سایر استان ها جهت اعزام به مناطق جنوب توسط اتوبوس به ایستگاه راه آهن منتقل شدند.
روز یکشنبه 24/8/1360 زمان عزیمت ما فرا رسید و اتوبوس ها پی درپی وارد پادگان شدند، ساعت 4 بعدازظهر، پادگان امام حسن(ع) را به سمت کرمانشاه ترک کرده و نیمه شب به کرمانشاه رسیدیم؛ شاید به دلیل عدم هماهنگی، گروهانِ ما بالاجبار آن شب را در اتوبوس ها به صبح رسانده و گروهان های دیگر در گاوداری و جاهای دیگر اسکان داده شدند.
 صبح دوشنبه 25/8/60  در یکی از اردوگاه های نظامی کرمانشاه ساعاتی به ما اجازه توقّف داده شد و پس از استراحتی نه چندان طولانی، عصر همان روز روانه ی اسلام آباد غرب شده و ساعت30 : 18 به پادگان اللهُ اکبر رسیدیم و  آن شب، کلِّ گردان را بطور موقّت در تعمیرگاه ادوات زرهی اسکان دادند.
روز سه شنبه 26/8/60 آسایشگاهی مناسب در اختیار ما گذاشته شد و در آن استقرار یافتیم، با توجّه به اینکه این پادگان از ابتدا به عنوان محیطی نظامی ایجاد شده بود، امکانات خوبی از قبیل: باشگاه ورزشی،  میدان صبحگاه و میدان موانع و اماکن آموزشی در آن وجود داشت، مضافاً اینکه طبیعت زیبا و آب و هوای پاک و تمیز، شرایطی را مهیّا کرده بود که اوقات خالی برای افراد پر جنب و جوشی مثل من باقی نمی ماند.
در اوّلین روزِ حضور به محض اینکه فرصتی پیدا شد به همراه چندتن از بچّه ها به پارکینگ تانک ها و ادوات زرهی مراجعه کردیم، برای من مشاهده ی انواع ادوات زرهی و لمس غول های آهنی و آشنایی با اسامی و کاربرد و شنیدن قدرت مانور آنها خیلی جالب بود؛ تا قبل از آن زمان این گونه ادوات و تجهیزات نظامی را فقط از طریق تلویزیون و سینما دیده بودیم.
در سکوت اوّلین شبِ حضور در اسلام آباد، صدای توپخانه ی خودی و دشمن شنیده و نور انفجارات دیده می شد و ترسی رقیق در دل بعضی اعزام اوّلی ها مثل خودم می انداخت.
چهارشنبه 27/8 /60 پس از انجام مراسم صبحگاه و ورزش، از طریق بلندگو اعلام شدکه امروز یکی از نمایندگان حضرت امام در منطقه برای ما سخنرانی خواهند داشت و غالب نیروها مشتاقانه قبل از زمان تعیین شده در محوطه ی پادگان تجمع کردند؛ سخنران مجاهد شهیدآیت اللّه اشرفی اصفهانی امام جمعه و نماینده محترم ولی فقیه درکرمانشاه بود.
متأسفانه از صحبت های آن روح قدسی مطالب زیادی به خاطر ندارم، ولی جمله ای را که ایشان از قول حضرت امام نقل کرد و گریه ی نیرو ها را به همراه داشت و  آن را هیچ گاه فراموش نمی کنم (قریبِ به مضمون) این بود: سلام مرا به  فرزندانم برسان و به آنها بگو تاریخ اسلام به مجاهدت امروزتان افتخار می کند و من همیشه  برای شما دعا می کنم.
پس از اتمام سخنرانی، چهارمین شهید محراب در جایگاهی ایستاد و همه ی ما در صفوف منظّم از زیر قرآنی که حضرت امام با دست مبارکشان به وی اهداء کرده بودند عبور کردیم، سخنان دل نشین و چهره نورانی آن شهید بزرگوار قوّت قلبی برای همه ما بود.؛ وی حدود ده ماه بعد توسط اشقیاء زمانه (منافقین) در محراب نماز جمعه به شهادت رسید.
از بعدازظهر آن روز برنامه های آموزشی بطور جدّی شروع شدند و طی روزهای 28/8/60 لغایت 12/9/60، همه روزه کلاس های مختلف از قبیل امدادگری- آشنایی با مین و طریقه ی خنثی سازی انواع  آنها – آموزش های میدانی مانند آتش و حرکت - خیزها - عبور از معبر- رزم های شبانه - میدان تیر و کار عملی با سلاح، بطور فشرده انجام می شد و سخت ترین آنها خشم شب بود.
خشم شب (تمرین سرعت عمل از خواب به بیداری توأم با اعمال شاقّه)؛ در نیمه های شب و سنگین ترین زمان خواب با فریادها و صداهای وحشتناک و رگبار فشنگ های مشقی در داخل آسایشگاه ما را از خواب بیدار می کردند و طی چند دقیقه باید صددرصد آماده (لباس و پوتین ها پوشیده و با تجهیزات کامل) جلوی درب آسایشگاه به خط می شدیم.  
روز 5/9/60 اتّفاق جالبی افتاد؛ در میدان تیرِ پادگان اللهُ اکبر، یکی از گروهبان های کادرِ پادگان مشغول آموزش در مورد نحوه ی موشک گذاری، تنظیمِ طَبلَکِ بُرد و نشانه  روی با آر پی جی هفت بود، نیروهای گردان در فاصله ی حدود پانزده متری به صورت نیم دایره، چند حلقه زده و از کلاس استفاده می کردیم؛ مرّبی پس از معرفی این سلاح و توضیحات مفصّل از موارد کاربرد آن اعلام کرد: "آماده باشید می خواهم به هدف شلیک کنم"؛ در این گونه مواردِ آموزشی معمولاً از بشکه های خالی یا اشیاء بی ارزش به عنوان هدف استفاده می شد.
 بعضی از بچّه ها روی سطح دراز کشیده و بعضی در حالِ نشسته گوش های خود را گرفتند، مربی آموزش فاصله اش را از ما بیشتر کرده و ماشه را چکاند، ولی موشک شلیک نشد؛ احتمالِ خطرِ انفجارِ موشک در داخل قبضه باعث شد مربّی آموزش سراسیمه قبضه ی مسلّح را چند متر جلوتر پرتاب کرده و خودش به سوی ما فرار کند، با عکس العمل او و شیرجه اش بر روی سطح زمین، اکثرِ ما وحشت زده شده و منتظرِ انفجاری مهیب در نزدیکی خود بودیم.
در این هنگام شهید جعفر  بیاتانی از جا بلند شد و با آرامش به طرف آر پی جی رفت، علیرغم سروصدای مربّی و سایر بچّه ها مبنی بر دور شدن جعفر از کنار قبضه، او  آر پی جی را به دست گرفت و چند متر از ما دور شد و به حالت ایستاده، ابتدا موشک را از داخل لوله بیرون آورد و با یک دست قبضه را روی زمین خواباند، سپس آرام و مسلّط بر اوضاع، خرج آر پی جی را از انتهای موشک باز کرد و هر دو را کنار هم روی سطح زمین گذاشت؛ او مهارت بالایی در استفاده از این سلاح بواسطه حضور در عملیّات قبل (منطقه ی ذوالفقاری آبادان) کسب کرده و کاملاً به فوت و فنّش  به صورت عملی آگاه بود.


 داریوش خسروی از چهره های شناخته شده ی ورزش قهرمانی کشور و از دلاوران و نیروهای مؤثّر در شیاکوه و یکی از معاونین گروهان سرهنگ عزیزآبادی (که گوشه ای از خاطراتش در صفحات پایانی آمده) در خصوص این حرکتِ جعفر می گوید: من جعفر را نمی شناختم و بعد از آن حرکت بزرگ، شجاعت او مرا شدیداً تحت تأثیر قرار داد و از آن به بعد احترام خاصّی برایش قائل بودم.

درکلاس های امداد پادگان امام حسن(ع) تهران، نوع مباحث با اینجا متفاوت بود؛ آنجا حرف از تنفس مصنوعی و ماساژ قلبی و پانسمان زخم و بستن آتل در موقع شکستگی ها بود، ولی در اینجا از اقداماتی که برای دست و پای قطع شده، شکم پاره و قطع نخاعی بایستی انجام می شد، صحبت می کردند.


 
درخلال هیجده روز حضور در اسلام آباد که برنامه ی تمرینات و آموزش ها تقریباً یکنواخت بود، برنامه های خاصّ دیگری هم داشتیم؛ یکی از آنها مانور روز سه شنبه 3/9/60  از ساعت 7 صبح الی 5 عصر بود.
در این مانور بیش از 40 کیلومتر پیاده روی با تجهیزات به منظورِ آمادگی هرچه بیشتر نیروها، بدون آب و غذا به مرحله ی اجرا گذاشته شد؛  با توجّه به فعّالیّت های عمدتاً جاسوسی منافقین و سایر مزدوران داخلی، دو فروند هلی کوپتر خودی از نوع جنگی در طول مسیر رفت و برگشت منطقه را تحت کنترل، حفاظت و پوشش هوایی قرار دادند.
 یکشنبه 8/9/60 پس از برنامه های عادی روزانه، تجهیزات نظامی تحویل گرفتیم و آن روز بیشتر سرگرم تنظیم کوله و فانسخه و بستن تجهیزات روی حمایل و همچنین تنظیف اسلحه های خود بودیم و از این تاریخ به بعدکلِّ نیروهای ما درآماده باش به سر می بردند.
ضمناً در همین تاریخ پخش خبر آزادسازی بستان از صدا و سیما تأثیر خوبی بر روحیه ی کلّیه ی نیروها داشت؛ همین چند روز پیش که تعدادی تانک را از پادگان اللّه اکبر با تریلر (کمرشکن های ارتش) بارگیری و حمل کردند، یکی از بچّه ها شنیده بود که تانک ها را برای عملیّات به جبهه ی اهواز- سوسنگرد خواهند  برد و به همین دلیل از چند روز قبل منتظر اتّفاقاتی در جنوب بودیم.  
در طولِ مدّت حضور در پادگان اللّه اکبر، اکثر روزها زیارت عاشورا و مدّاحی داشتیم و به تناسب ایّام، دعای توسّل- دعای کمیل- دعای ندبه و مراسم سخنرانی برگزار می شد، طبیعی بود هریک از افرادِ قافله ی سیاوش به اندازه ی معرفت خود از دریای رحمت خداوند برداشت می کرد و صد حیف که من در حجاب بودم و کم ترین بهره را بردم.
 بالاخره پنجشنبه ساعت 9 شب مورخ 12/9/60 پادگان اللّه اکبر اسلام آباد را با خاطراتش ترک و با نفربرها (کامیون های نظامی) حرکت کردیم؛ در طول مسیر با عبور از شهر جنگ زده ی گیلانغرب، در ساعت یک بامداد جمعه سیزدهم آذرماه به منطقه ای به نام داربلوط رسیده و در چادرهایی که از قبل پیش بینی شده بود استقرار یافتیم؛ چادرها با آرایشی خاصّ و در فواصلی منظّم نصب شده بودند.
 روز جمعه به آشنایی با محیط اطراف در مقرِّ داربلوط گذشت، در این مقرّ نیروهای ارتش جمعی تیپ 58 - تکاور ذوالفقار نیز استقرار داشتند.
عصر آن روز در چادر مرحوم جعفر عطّاری جلسه ی قرآن داشتیم، او از پیرغلامان اهل بیت و از نیروهای عضو گروهان خودمان بود؛ تعداد 15-20 نفر در کنار هم حلقه زده و از محضر استاد کسب فیض کردیم.
 امروز در حال عبور از بین چادرهای برادران ارتشی، بعضی از آنها به شکل ظاهری و بی  نظمی ما می خندیدند و متلک هایی به ما می گفتند.
روز شنبه 14/9/60 (به روال روزهای قبل در پادگان اسلام آباد) پس از نمازِ صبح و به طور همزمان با نیروهای تیپ ذوالفقار در مقرِّ جدید، مراسم صبحگاه، تمرینِ دویدن و ورزش داشتیم؛ اَلحَقُّ و وَالِانصاف ما با آنها قابل مقایسه نبودیم و ارتشی ها حتّی در آن بیابان هم بسیار منظّم و مرتّب بودند.
امروز هم  چند نفر از نیروهای کادرِ تیپ ذوالفقار ما را دست انداختند که با توجّه به جوانی و روحیه خاصّی که در آن زمان داشتم و با ناراحتی ای که از روز قبل در دل داشتم، چند جمله ی کوبنده به زبان آورده و در نهایت گفتم: اگر جای دیگری غیر از اینجا بودیم به شما می فهماندم...، طرف های مقابل هم کوتاه نیامده و توهین کنان و با قصد نزاع به ما نزدیک شدند؛ در همین حین جعفر(خواهرزاده ام) با عصبانیّتی فوق العاده میان ما قرار گرفت و خطاب به طرفین گفت: خجالت بکشید، با این حرکات چه چیزی را می خواهید ثابت کنید، دشمن تا کنارگوشتان آمده و شما برای یکدیگر شاخ و شانه می کشید، اگر ادعای مردی و مردانگی دارید جلوی عراقی ها را بگیرید و زور بازوی خودتان را به آنها نشان دهید، سپس من را هُل داد عقب و از آنها دور کرد.
جعفر در طول مسیرِ برگشت تا چادرها نصیحتم می کرد و می گفت: دایی باید صبور باشی، ما هدفدار اینجا هستیم، معلوم نیست تا چند روز دیگر کدام یک از ما  زنده باشیم، الان وقتِ دل شکستن نیست، وقتِ حلالیّت است و...؛ حرف ها را می شنیدم، امّا خوب
نمی فهمیدم و آنچه که در فکرم می گذشت، تنبیه و کم کردنِ روی آن چند نفر نظامیِ مغرور در فرصتی مناسب بود.
به چادرمان که رسیدیم جعفر با تَبَسُّم گفت: دایی اگر خیلی دلِت برای دعوا و رد و خورد تنگ شده بیا ناراحتی هایت را بر سرِ من خالی کن، ولی جان مادرم قول بده تا اینجا هستیم اگر هر توهینی شنیدی از کوره در نروی.   
در همین اوضاع و احوال ضدّ هوایی ها در کلّ منطقه به صدا در آمدند و چند فروند هواپیمای عراقی مانوری داده و پس از شکستن دیوار صوتی رفتند؛ ظاهراً اوّلین بار بود که هواپیماهای عراقی مقرّ داربلوط را شناسایی می کردند؛ همان روز از طرف فرماندهی دستور دادند در نزدیکی چادرهای خود سنگرهای قبری حفرکنیم تا در صورت حمله هوایی مکانی برای پناه گرفتن داشته باشیم و تلفات احتمالی به حداقل برسد.
محمود صالحی عضو گروهان شهید هاشمی در بخشی از خاطرات مکتوب خود آورده است که در منطقه ی داربلوط و در اطراف محل استقرار نیروها، گله ی گوسفندی مشغول چرا بود، بر حسب اتفاق ما به آن نزدیک شده و برای استراحت در اطراف گله نشستیم، دقایقی گذشت و متوجه شدیم از بین گوسفندان صدای رادیوشنیده می شود، با کنجکاوی وقتی به داخل گله رفته و گوسفندان کمی پراکنده شدند، با نزدیک شدن به صدای رادیو و در نهایتِ تعجب، به میشی برخوردیم که به دلیل سنگینی بی سیمی که به زیر شکمش بسته بودند زبان بسته نمی توانست جست و خیز آنچنانی داشته باشد، احتمالاً چوپان نمای جاسوس وقتی ما  را دیده بود از شیارهای منطقه گریخته و بی سیم را رها کرده بود.  


روز یکشنبه 15 آذرماه طبق روال برنامه ها ادامه داشت و بچّه ها در اوج آمادگی بودند؛ قبل از ظهر دوفروند هواپیمای عراقی به مقرّ حمله کردند، این نخستین بار بود که هواپیمای جنگنده ای را در فاصله ای به آن نزدیکی می دیدم؛ راکت های هواپیماها در اطراف کمپ ما به زمین اصابت کرد و منفجر شدند، ولی بحمدالله به کسی آسیب نرسید و خوشبختانه یکی از هواپیماها توسط پدافند هوایی ارتش ساقط و غوغایی در میان بچه ها به پا شد.
امروز هم از تمسخر و خنده های معنی دار چند نفر از نظامیان جوان بی بهره نماندیم که در بین آنها درجه دار هم دیده می شد؛ با توجه به تذکّرات روز قبلِ جعفر، با خویشتن داری از آنها عبور کردم ولی خیلی برای من سخت بود، خویشتن داری در برابر ریشخند.
 به یاد دارم یکی از تأکیدات همیشگی فرماندهان ما در سطوح مختلف و حتّی از اوّلین روز اعزام، رعایت نظم و انضباط در همه ی امور بود و تنبیهاتی مثل سینه خیز، کلاغ پر، بشین و پاشو در موقع بی نظمی به ما داده می شد، ولی خیلی طبیعی بود چون طی مدّتی کوتاه، از دانش آموز و کاسب و کارگر و کشاورز و راننده و بازاری با سنینی بین 13 الی 70 سال، نمی شدکماندو و نیروی هوابرد تربیت کرد و در نقطه ی مقابلِ ما، تکاورهای تیپ ذوالفقار، ماه ها و شاید سال ها با گذراندن آموزش ها و دوره های طولانی و حضور در رژه ها و میادین نظام جمع، برای چنین روزهایی تربیت شده بودند؛ آنها علاوه بر نظم ظاهری به لحاظ قد و قامت و سن و سال هم به یکدیگر نزدیک بودند.
عصر یکی از روزهای 15 یا 16 آذر با تعدادی از دوستان در حال قدم زدن در اطراف مقرِّ داربلوط بودیم، در فاصله ی چند صدمتری از چادرها جمعی از درجه داران و سربازان زبده ی تیپ ذوالفقار مشغول تمرین تیراندازی بودند، (دو- سه نفر از آنها  افرادی بودند که به خاطر دست انداختن و تمسخر، خیلی از ایشان ناراحت بودیم) در نقطه ای نزدیک به آنها روی زمین نشسته  و نگاه می کردیم، قوطی خالیِ کنسرو را به عنوان هدف  گذاشته بودند و از هر چند شلیک، وقتی یکی به هدف می خورد، دور و بری ها به فردِ تیرانداز تبریک می گفتند، چند سرباز هم وظیفه داشتند خیلی سریع قوطی ها را در محل خودشان قرار دهند، این تیراندازی مانند مسابقات، اگر چه با امکانات ابتدایی، ولی همراه  با کلاس و آدابِ  خاصّی  انجام می شد.
 یکی از همان درجه دارهای مورد نظر که می خواست موضوع جدیدی برای خندیدن به ما پیدا کند، با لحنی آزار دهنده به ما تعارف کرد و گفت: اگر تیراندازی بلد هستید بفرمایید شما هم تیراندازی کنید!؛
سیّدمرتضی خاکی نژاد  که شاید به لحاظ ظاهری یکی از بی نظم ترین بچّه های ما بود و معمولاً بلوزش روی شلوار و بند
پوتین هایش باز بودند، بلافاصله از جا بلند شده و برای شرکت در این تیراندازی به سوی درجه دارها رفت.
(ناگفته نَمانَد آقا مرتضی بعلّت ناراحتی پا، کمی می لنگید و در آن روزها ریش های سیّد هم بلند و کمی نامرتّب شده بود؛ البتّه اوضاع ظاهری ما هم خیلی بهتر از او نبود و شکل و شمایل ما بیشتر به خارکن های بیابان شباهت داشت تا یک رزمنده، چون یکی از آموزش هایی که بصورت ویژه تحت نظر مربّی کوهنوردی شهید جعفر بیاتانی می گذراندیم، علاوه بر کوه پیمایی و سنگ نوردی، غلتیدن در سرازیری کوه به صورت افقی بود و با آن قیافه های خاک آلود و خنده دار، واقعاً سوژه ها و بهانه های خوبی برای انبساط خاطر دیگران بودیم).
در این فاصله تعداد سربازها و بچّه های بسیج به عنوان تماشاچی بیشتر شده بود، واقعاً از خجالت نمی دانستیم پوزخندهای معنی دار را تحمّل، یا بلند شده و صحنه ی تیراندازی را ترک کنیم؛ قبل از تصمیم گیریِ ما، سیّد اسلحه را به دست گرفته و بدون معطلی و کلاس گذاشتن با اوّلین شلیک قوطی را پرتاب کرد داخل بوته ها و قبل از اینکه سربازها بخواهند به طرف قوطی رفته و در محل قبلی قرارش دهند، با شلیک بعدی از داخل بوته ها، قوطی را ناپدید کرد و با شلیک سوّمش، قوطی دوّم را هدف قرار داد، طوری که  حدود نیم متر از زمین فاصله گرفت، سپس با همان سادگی و تواضع اسلحه را تحویل داد و با لبخندی آمیخته به شرم و حیا پیش ما برگشت؛ نفس ها در سینه حبس شده بود و با کاری که سیّد کرد همه ی ما برای لحظاتی در شوک بودیم و از شدّت خوشحالی نمی دانستیم چگونه از او تشّکر کنیم.
خلاصه سیّد آن روز آبروی ما را خرید، بی تردید آنها چنین تصّور کردند که وقتی یکی از نیروهای داوطلب با آن سنّ و سال و مشکلات جسمی، چنین هنری در تیراندازی (بدون قلق گیری) داشته باشد،  
بقیه ی نیروهای داوطلب نیز دارای توانمندی هایی در این حدّ یا بالاتر هستند.
مجموع اتّفاقات و هنرنمایی های سرهنگ عزیزآبادی- جعفر بیاتانی- داریوش خسروی- سیدمرتضی خاکی نژاد  - مرتضی پیرایش-  ابوالفضل ده کهنه- حسن دوستبین و ده ها نفر دیگر از برادران به اشکال مختلف طی روزهای قبل از عملیات و خصوصاً تدابیر آگاهانه ی سیاوش (ف- گردان) کم کم نگاه نیروهای ارتش را نسبت به توان و استعدادهای بسیجیان عوض کرد تا جایی که به لطف خدا، کدورت ها تبدیل به صمیمیّت و روابط قلبی شد و در طول عملیّات و ضدّحمله های دشمن و اوج درگیری ها، بسیجی و ارتشی دوشادوش یکدیگر بی مهابا جنگیدند و جمعی از هر دو گروه سعادت یافته و با نوشیدن شراب طهور شهادت از یک جام، تا ملکوت پرواز کردند.
یکی از اقدامات مدبرانه و جالب  فرماندهی گردان، استفاده  از استعدادها و ظرفیت های نیروهای بسیجی  به اقتضای شرایط بود،  به عنوان مثال به مناسبت ایام محرم  از توانمندی تلاوت قرآن- سخنرانی و مداحی یکی از  نوجوانان گردان به نام مرتضی پیرایش در جمع نیروها بهره می جست و در جایی که به تخصص نظامی نیاز داشت سرهنگ بسیجی موسی عزیزآبادی و در جای دیگر که قدرت نمایی و آمادگی جسمانی و هنر مشت زنی لازم بود از داریوش خسروی و در کوهنوردی حرفه ای جعفر بیاتانی و خلاصه در هر موضوعی به پشتوانه ی نیروهای گردان دستش باز بود.      
قبل از ظهر سه شنبه 17/9 یک دستگاه خودروی استیشن در مقرّ داربلوط توقّف کرد و سه پاسدار رشید و دو نظامی با وقار پیاده شده و به چادر فرماندهی تیپ ذوالفقار وارد شدند و پس از دقایقی آقاسیاوش (فرمانده ی ما) نیز به آنها ملحق شد؛ اکثر بچه ها کنجکاو بودند و همه ی رفت و آمدها و اتّفاقات را رصد می کردند.
پاسدارانی که از استیشن پیاده شدند (بنا به قول بعضی دوستان) شهیدان: محمّد بروجردی، غلامعلی پیچک و جمال تاجیک، از فرماندهان و مسئولین عملیاتی غرب کشور بودند، همان عظمت و صلابت، هیبت و هیمنه و نورانیّتی که در چهره محمّد بروجردی (ملقّب به مسیح کردستان) و همراهانش مشاهده می شد، همه ی آن ویژگی ها را از بدو آشنایی با سیاوش امیری، در سیمای او نیز دیده بودیم، جذبه ای که شخصیّت آن دلاوران فدایی امام را حداقل بیست سال بزرگ تر از سنّ واقعی اشان نشان می داد.
امروز فرماندهان ما در سطوح مختلف با میهمانان فوق الذکر، ساعاتی از مقرّ خارج شده و پس از توجیه منطقه ی عملیاتی و آگاهی از طرح عملیات  به پایگاه بازگشتند.

انتخاب داوطلبین شهادت
روز هیجدهم آذرماه شصت، شهید سیاوش امیری- ف گردان پس از مراسم صبحگاه در رابطه با فلسفه قیام و شهادت حضرت ابا عبد اللّه الحسینعلیه السلام و قریب الوقوع بودن عملیات صحبت کرد و سپس حاج عباس درمان ضمن اشاره به ادای تکلیف در آن مقطع حسّاس از تاریخ ایران اسلامی،  همه را به نوشتن وصیّت نامه سفارش کرده و در ادامه اعلام کرد به چند داوطلب برای عملیات استشهادی در شرایط بحرانی (مانند: عبور از روی مین برای بازکردن معبر یا شبیخون به دشمن و سایر موارد احتمالی) احتیاج داریم.
در ابتدای صحبت های حاجی چند نفر از میان نیروها خارج شدند و در ادامه هنوز حرف های حاج عباس تمام نشده بود که کمتر از نصف نیروهای گردان برای این کار اعلام آمادگی کرده و از صفوف گروهان ها بیرون رفتند، ازدحام داوطلبین و پافشاری آنها کادر فرماندهی را دچار مشکل کرده بود، برای ما که درون صف مانده بودیم، دیدن آن صحنه غیر قابل باور و حیرت آور بود.
منظره ی اصرار جمع کثیری که مشتاقانه و بی پروا برای عضویت در گروه داوطلبینِ شهادت التماس می کردند، حکایت عجیبی بود که در آن زمان با هیچ یک از معیارهای عقلی بعضی از ما انطباق نداشت!.
برای حلِّ این مشکل، انتخاب از میان داوطلبان به فرمانده ی دسته های بالغ بر سی و شش نفره محوّل و مقرّر شد ایشان از هر دسته یک نفر را معرّفی کنند؛ امّا انتخاب نفرات به این روش نیز با اعتراض و سروصدا همراه و مسئولین دسته ها به پارتی بازی متّهم شدند.
آخرین راه کار پیشنهادی، قرعه کشی بین داوطلبین بود و با توافق جمعی، مسئولیّت بیرون آوردن اسامی از داخل کلاه به سیدمرتضی خاکی نژاد محوّل شد؛ در خاتمه ی قرعه کشی مشخّص شد چند نفر از بچّه ها اسامی خود را دو یا سه بار نوشته و درون کلاه کاسک انداخته اند تا بدین وسیله شانسِ بُردِ آنها در قرعه کشی و احتمال توفیقشان برای شهادت بیشتر شود؛ لذا به افراد متخلّف اخطار جدّی داده شد!.
عدّه ای از داوطلبینِ بازنده در قرعه کشی، بَرَنده ها را قسم می دادند که جای خود را با آنها عوض کنند؛ این همه دعوا و التماس نه برای مال دنیا بود و نه  قدرت، نه نمایندگی و پست سازمانی و نه وکالت و وزارت و سفارت؛ بلکه دعواها در آن دوران برای روسفید شدن در محضر خداوند بود و اثباتِ  وفاداری به ولی ونایب بر حقّ امام زمان حضرت امام خمینی(قدّس سرّه).



آیا این صحنه ها را که در طول دوران نورانی دفاع مقدّس بارها با چشمان خود دیده ایم، به غیر از مکتب اهل بیتعلیهما السلام در هیچ یک از مکاتب پرطمطراق ایسم دار و نیزم دار می توان یافت؟  

حمله هوایی
حوالی ظهر امروز هواپیماهای عراقی مبادرت به حمله هوایی کردند که با پدافند مستقر در منطقه مواجه و شتابزده بمب های خود را در بیابان های اطراف ریخته و از صحنه گریختند.
امروز عصر طبق سفارش حاج عباس وصیّت نامه نوشتن، اکثر برادران را سرگرم کرده بود؛ تعداد محدودی از بچّه ها وصیت نامه ی خود را از قبل آماده کرده بودند؛ نمی دانستم چه باید بنویسم چون قبل از اینکه به رفتن فکری کرده باشم، حال و هوای انتقام وکشتن و بودن مرا به خود مشغول کرده و حتّی مجروحیّت برایم قابل تصوّر نبود؛ نهایتاً با راهنمایی و گره گشاییِ جعفر، مطالبی را درسه بخش نوشتم:
 الف) سفارش نزدیکان به تقوای الهی و حمایت از نظام و پشتیبانی از امام امّت و ولایت فقیه.
ب) طلب حلالیت از مادرعزیزم و برادران و خواهران و اقوام و همه کسانی که حقّی برگردنم داشتند.
ج) ادای نمازها و روزه ها در مقطعی که احتمال قضای آن دور از ذهن نبود.

نحوه ی نگارش وصیت نامه ی سیاوش
پاسدار غیور مهدی امیری، جوانمردی دیگر از دامنه ی رشته کوه پهلوان خیز راسوند در خصوصِ چگونگیِ نوشتنِ وصیت نامه ی عموزاده ی خود (سیاوش- فرمانده ی گردان) می گوید: من و سیاوش از کودکی با هم بزرگ شده و علاوه بر افکار و اندیشه، دارای روحیّات مشترکی بودیم و معمولاً در تصمیم گیری ها با یکدیگر مشورت می کردیم، به دلیل همین قرابت قلبی و روحی، سیاوش نوشتن وصیّت نامه اش را به من محوّل کرد؛ حجم کار و محدودیت وقت، به آن فرمانده ی بیست و یک ساله که استاد قلم فرسایی و ادب بود، مجال نداد که با دست خطّ زیبایش وصایای خود را بنگارد؛ لذا با بیان نقطه نظرات خود و چند تأکید، این تکلیف را به عهده ی من گذاشته و ساعاتی بعد سراغِ وصیّت نامه را گرفت؛ وقتی به سیاوش گفتم که آن را مشترکاً برای هر دو نفرمان نوشتم، او با لبخند با وقارش در جوابم گفت: این وصیّت نامه به کار من بیشتر می آید تا شما، هر دو زیرش را امضاء می کنیم، ولی آن را داخل کوله پشتی خود نگه می دارم.
 
به نظر می رسید داربلوط را نیز با خاطراتش باید ترک کنیم، مکانی در دل کوه ها و طبیعتِ گیلانغرب که برای مدّتی هر چند کوتاه شاهد ابراز عجز و مناجات  بندگانی خوب و برگزیده در مقابل معبودشان بود.
از ابتدای سفر در بین ما کسانی بودند که نسبت به خطّ امام و فرهنگ و تفکّر بسیجی، معرفت و شناخت عمیق تری داشتند و غالباً صرف نظر از سنّ و سال کمترشان، درهمه ی امور خصوصاً اظهار نظر و قضاوت، رفتار و کردار برای ما الگوهای خیلی خوبی بودند.
موقع تحویل غذا و صبحانه و هنگام استفاده از سرویس های بهداشتی حول نمی زدند؛ اگر جایی نیاز به کمک بود، مانند هنگام توزیع غذا به کمک کارکنان آشپزخانه می رفتند و یا با پارچ های پلاستیکی چای توزیع می کردند، اوّلین نفراتی که وارد محوطه ی صبحگاه می شدند و معمولاً خودکار و منضبط بوده و منتظر دستور نمی ماندند؛ سادگی و صداقت از اعمالشان هویدا بود، حتّی بدبین هایی مثل من به راحتی تشخیص می دادند که ذرّه ای ریا و تظاهردرکار آنها نیست.
موضوع داوطلب برای عملیات استشهادی برجسته ترین نمونه از تصمیم آگاهانه ی آنها بود و قبل از اینکه جمله ی حاجی تمام شود از صفوف گردان خارج شدند؛ عدّه ای هم بعد از صحبت های حاج عباس، با کمی تأخیر به داوطلب ها پیوستند و گروهی چون ما در صفوف گردان ماندیم و با حسرت مانده ایم؛ یقین دارم تعبیر سابقون به معنی سبقت گیرندگان در مورد آنها به هیچ وجه اغراق و مبالغه نیست؛ تا جایی که به خاطر دارم همه ی آنها در مطلع الفجر و عملیّات های بعدی به غایة آمال عارفان رسیده و در جوار انبیاء و اولیاء سکنی گزیدند. 

حرکت به سمت شیاکوه


چنانچه قبلاً اشاره گردید فرماندهی گردان سیاوش امیری  و فرماندهی سه گروهان تحت امر ایشان، به ترتیب: برادر بسیجی ، حاج عباس درمان- برادر بسیجی (افسر نیروی انتظامی) مرحوم موسی عزیزآبادی- برادر پاسدار مرحوم محمّد هاشمی بودند.
به دلیل حسّاسیت بیش از حدّ و اهمیّت فوق العاده ی خطّ الرأس و قله ی شیاکوه، دشمن یکی از لشکرهای زبده و کماندویی خود را در آنجا مستقر کرده و با استفاده  ی هوشمندانه از موانع طبیعی و استحکامات مصنوعی و تلفیق مجموعه ی این عوامل توسّط واحد مهندسی رزمی کارآزموده ی خود، سدّی مستحکم در مقابل نیروهای ما بوجود آورده بود.   
وجود صخره های بلند در بخشی از مسیرهای منتهی به ارتفاعات- شیب تندکوه - وجود سیم های خاردار- میادین مین– تله های انفجاری و نصبِ تیربار دوشکا در مواضع و سنگرهایی کاملاً مسلّط به راه های قابل نفوذ، امتیازات بعثی ها در حفاظت از جبهه ی شمالی بود.
صرفنظر از پیاده روی طولانی و خطراتِ بالقوّه ای که گروهانِ ما را در عبور از قلب دشمن در ضلع جنوبی تهدید می کرد، حقیقتاً مأموریتِ سایر گروهان ها در جنگ رو در رو(تک جبهه ای)  و عبور از موانع در هم تنیده در ضلع شمالی ارتفاعات بسیار مشکل بود.
پنجشنبه 19/9/60 مراسم صبحگاه نداشتیم و در عوض جیره ی جنگی و مهمّات متناسب با رسته ی افراد بین نیروها توزیع شد، همه مشغول و سرگرم آماده کردن تجهیزات خود بودند.
قبل از ظهرِ روز نوزدهم کوله پشتی ها را بستیم، خشاب های پر از فشنگ، نارنجک ها، سرنیزه و قمقمه های آب روی فانسخه ها قرار گرفتند، آرپی جی زن ها و نیروهای کمک آنها مجهّز به قبضه و چند موشک آرپی جی، تیربارچی ها و نیروهای کمک آنها علاوه بر قبضه، چند نوار فشنگ روی کتف و دور کمر خود پیچاندند، ادواتی ها قبضه ی خمپاره ی 60 را روی کوله پشتی جاسازی کردند، ولی بدلیل سنگینی گلوله های خمپاره، تک تیراندازهای گردان موظّف شدند نفری دو خمپاره تحویل و با خود تا محلّ درگیری حمل کنند.


 
با توجّه به اشرافِ دشمن به کلِّ منطقه عملیّاتی و ضرورت پیشگیری از لورفتن حمله، نیروها می بایست بدون استفاده از خودرو، با تجهیزات کامل و حمل مهمّات اضافه، کیلومترها از بیراهه ها پیاده-رَوی کرده و به محورهای عملیّاتی نزدیک می شدند.
حرکت از میان درّه ها، شیارها، رودخانه های خشک  و کوهپایه ها به سمت دشمن آغاز شد؛ بعضی بچّه ها با خود ذکر می گفتند، ولی در بین ستون صدای پچ پچ و شوخی و خنده ی آرام چند بازیگوش هم به گوش می رسید.  
حاج عباس درمان همینطور که در کنار ستون حرکت می کرد خطاب به بچّه هایی که می خندیدند، با صدایی آرام  می گفت: تیر غیب خورده ها ساکت، پس کی می خواهید آدم بشید؟ این تکیه کلام های خاصّ فرمانده ی گروهان به بچّه ها نیرو و قوّت می بخشید و روحیه ها را مضاعف می کرد.
در طول مسیرِ حرکت، آتش بارها و توپخانه ی ارتش را مشاهده می کردیم که در میان درّه ها و شیارها، کاملاً آرایش جنگی گرفته و آماده ی اجرای آتش بر روی دشمن بودند.
با اتمام مسیر مشترکِ گردان و در محلی که از قبل تعیین شده بود، گروهان ها باید از یکدیگر جدا شده و هر یک به محل اجرای مأموریت خود می رفتند؛ درفرصتی کوتاه که برای آخرین خداحافظی باقی مانده بود یکبار دیگر نظم گردان بر هم ریخت و وداعی بیاد ماندنی اتّفاق افتاد، در آن لحظات واژه ای که بیشتر به گوش می خورد تقاضای شفاعت دوستان از هم بود؛ و پس از آخرین وداع گروهان های مرحوم عزیزآبادی، مرحوم هاشمی و برادر درمان، دوباره به خط شده و هر فرمانده با گروهانی به استعداد تقریبی یکصد و بیست نفر، راه خود را در پیش گرفتند.
گروهان ما وظیفه ی دور زدن دشمن و پیمودن مسافتی قریب به دو برابر بقیه ی گروهان ها را برعهده داشت؛ هنوز فاصله ی چندانی از بقیه ی گروهان ها نگرفته بودیم که در دامنه های قلّه ی بانسیران بزرگ، بنا به دستورحاج عبّاس متوقّف شدیم تا این بار توسّط یکی از درجه داران اطلاعات- عملیّات ارتش، آخرین تذکّرات را شنیده و با شرایط جدید هماهنگ شویم؛ ایشان سخنانش را با ذکر نام جلاله ی خداوند آغاز و از جمله موارد مهمّی که در آن فرصت کوتاه متذکّر شد، ضرورت سکوت و حرکت آرام با ورود به منطقه ی تحت اشغال دشمن بود.
 وی با اشاره به این که در طول مسیر، گاه از میان سنگرهای عراقی عبور خواهیم کرد که فاصله ی آنها با یکدیگر کمتر از پنجاه متر می باشد، یاد آور شد که اگر در بین همراهان کسی دچار حسّاسیّت یا سرماخوردگی است باید از همین نقطه برگردد، چون ممکن است یک ُسرفه فاجعه ای را به دنبال داشته باشد؛ از دیگر تذکّرات آن سرباز پاکپاز، جدا کردن اشیای نورانی مانند ساعت های مچی، عینک و انگشتر و همچنین سعی درگام برداری بی صدا بود؛ و آخرین سفارش او اینکه: برادران بسیجی از این به بعد مرا سروان خطاب نکنید و مثل خودتان، به من برادر بگویید. (متأسفانه موفّق به یافتن نام ایشان نشدم)
ناگفته نمانَد تا روزِ قبل از عملیّات مقرّر بود گروهِ داوطلبان شهادت به این مأموریت اعزام شوند، ولی نگرانی از عدم توفیقِ یک گروه سیزده نفره موجب شده بود که فرماندهان در یک ریسکِ منطقی و حساب شده، از گروهانِ حاج عباس درمان بطور کامل برای این منظور استفاده کنند و با توجّه به بالا بودن خطر این ریسک و احساس مسئولیّت فرماندهی رشید گردان در قبال نیروها، وی شخصاً گروهانِ حاج عباس را در این مأموریتِ خطیر همراهی می کرد.
گروهان به ستون یک حرکت خود را آغاز کرد و به ترتیب راهنمای محلی( معروف به عام اکبر از بومیان منطقه)، درجه دار اطلاعاتی ارتش و سیاوش امیری فرمانده ی گردان پیشاپیش ستون و پشت سَرِ آنها، فرمانده  ی گروهان (حاج عباس درمان) و سپس دسته ی یک که دسته ی ما بود به فرماندهی حاج ابوالفضل رضایی (در این مسیر جعفر و من جزو هشت نفر جلوی ستون بودیم) و دسته های دو و سه با ستونِ یک پشت سرِکادر فرماندهی خود؛ گروهانی آماده، با انگیزه و پرانرژی به نام گروهان شهید ناصر فخرزاده که برای تکمیل قسمتی از حماسه ی شیاکوه به سوی ضلع جنوبی ارتفاعات در حرکت بودند.
در ضلع شمالی، گروهان های سرهنگ عزیزآبادی و محمّد هاشمی نیز با قرار گرفتن در محورهای تعیین شده، تحت نظارت فرماندهی محورِ شیاکوه پاسدار رشید شهید جمال تاجیک و با همراهی جانشین سیاوش (حاج نعمت باقری)  و استفاده از راهنماهای بومی، نیروهای اطّلاعات و عملیّات و جمعی از تکاوران ارتش، بر اساس هماهنگی با قرارگاه مربوطه، بطور همزمان به سوی اهداف در حرکت بودند.


 

اهداف عملیات مطلع الفجر


چنانچه در مقدّمه اشاره گردید، عملیات مطلع الفجر با چند هدف کلّی طرّاحی شده بود:
1- تصرّف ارتفاعات مهمّ (استراتژیک و سوق الجیشی) که به بخش وسیعی از خط مرزی درحدِّ فاصل جنوب و غرب کشور و منابع و ثروتهای ایران اسلامی اشراف کامل داشت.
2- خارج کردن شهرها و دهکده ها و روستاهای بسیاری از تیررس توپخانه های دور برد و میان برد دشمن.
3- زمینه سازی و مهّیا کردن مقدّماتِ مراحل بعدی عملیات جهت آزادسازی شهرهای قصر شیرین و نفت شهر که از نخستین روزهای جنگ در تصرّف غاصبانه ی متجاوزین بود.
و بدون شکّ می توان گفت مهم ترین هدف عملیّات مطلع الفجر، فتح قلّه و خطّ الرأس شیاکوه به عنوان بلندترین ارتفاع مشرف به کلّ منطقه عملیاتی بود که عمده ی این مأموریت به گردان سیاوش محوّل شده بود.
(البتّه در این عملیّات، جمعی از نیروهای تیپ ذوالفقار با رسته های مختلف رزمی و تخصّصی به ترکیب سازمانی گردان سیاوش اضافه و برخی از نیروهای ما نیز با آنها ادغام شده و پس از فتح قلّه، اکثریّت نیروهای دو طرف به گردان های جمعی خود بازگشتند).
فتح شیاکوه
با اعلام رمز عملیّات توسط قرارگاه مربوطه و حمله ی نیروهای خودی از مقابل، دشمن از همه ی آن ویژگی ها به نفع خود درحال بهره گیری بود، چون همواره چنین حمله ای را از روبرو  به عنوان خطّ مقدّم پیش بینی می کرد، به همین دلیل برای مدّتی نیروهای ما را درضلع شمالی کاملاً متوقّف و مانع حرکت آنها گردید، بدون اینکه تلفاتی را متحمّل شده باشد.
در محور دیگری از ضلع شمالی، دسته ی داریوش خسروی از گروهان سرهنگ عزیزآبادی با ورود به میدان نامنظّم مین ها دو شهید را تقدیم پروردگار می کنند؛ اوّلین شهدای غافله ی سیاوش، با شهادتشان راه گشا و منجی نیروهای دسته ی خود شده و معبری را می گشایند؛ حسین حاجعلی خانی و حشمت الله مظفّری با پرواز خود در اوّلین ساعات روز بیستم آذرماه برابر با 14 صفر، گوی سبقت را از همگان ربودند.


چنانچه قبلاً بیان شد گروهانِ ما به فرماندهی برادر آزاده حاج عباس درمان  مأموریت داشت طبق طرح و نقشه ی عملیات، با ورود به عمق مواضع و محدوده ی خطّ قرمز عراقی ها، جایی که دشمن به دلیل کثرت سنگرهای اجتماعی و نگهبانی، نفوذ و گذر از آن را محال می دانست، مخفیانه از بین پایگاه های متعدّد عبورکرده و از ضلع جنوبی شیاکوه، خود را به پشت سرِ دشمن برساند.
دقایقی سخت و نفس گیر از درگیری در ضلع شمالی گذشته بود و بی شکّ ما در پناه فرشتگان الهی و به دور از چشمان گشتی ها و پست های نگهبانی، با بیش از 10 ساعت کوه پیمایی با تجهیزات سنگین، در حال نزدیک شدن به مواضع خطّ مقدّم آنها از پشتِ سر بودیم.
به محض رسیدن در شرایط ایده آل، سیاوش(ف گردان) یکی از تیربارهای دوشکای دشمن را نشان داد که بی وقفه نیروهای ما را در ضلع شمالی زیر آتش داشت و حاج عباس افتخارِ اوّلین شلیکِ آرپی جی را به شهید جعفر بیاتانی اعطا کرد؛ در این فاصله کلِّ نیروهای گروهان در موقعیّت های مناسب، مستقر و برای تیراندازی به سوی دشمن لحظه شماری می کردند، ولی دستوری در این رابطه از سوی حاج عباس صادر نمی شد؛ (بدون شکّ تأخیر در دستور اجرای آتش به نیروها، به منظور رعایت اصول جوانمردی در جنگ بود).
موشکِ جعفر بر قلبِ سنگرِ دوشکا نشست و آن را منهدم کرد؛ این شلیکِ دقیق خوشحالی بچّه ها را به دنبال داشت، ولی حالتِ جعفر عادی بود و کم ترین نشانه ای از غرور در او دیده نمی شد، چون با تمام وجود و از صمیم قلب به آیه  «وَ مَا رَمَیتَ اِذ رَمَیتَ وَ لَکِنَّ اللَّهَ رَمی» معرفت داشت.  
متعاقب این شلیک، دشمن در عین ناباوری متوجِّهِ عملیاتِ نفوذی و غافل گیرانه ی ما از پُشت سرِ خود شد؛ عدّه ای از آنها با تغییر موضع و چرخشی 180 درجه ای، دیوانه وار، با هلهله و سر وصدا به سمت ما آتش گشودند؛ گلوله های رسام با نورِ قرمز، میلیمتری از لابلای اعضای گروهان می گذشتند؛ خودم و بعضی از بچّه ها بلافاصله روی سطح کوه و در پشت سنگ ها پناه گرفته و بعضی تمام قد و سرپا ایستاده بودند؛ انبوهِ فشنگ های تیربار وِز وِزکنان از کنار سر و صورت همه ی ما عبور می کرد و گاه با برخورد به سنگ ها کمانه کرده و به اطراف منحرف می شدند؛ صحنه هایی عجیب و باورنکردنی حتی برای ما که بدون فاصله شاهدش بودیم، آن صدای خاص یاد آورِ حمله ی زنبورهای عسل در حینِ نزدیک شدن به کندو بود با خطری هزاران برابر؛ در همین حال برادرِ رشید ارتشی با تفنگM1  نارنجک انداز تخم مرغی، یکی دیگر از سنگرها را هدف قرار داد؛ ناخودآگاه صدای تکبیر بلند شد، تکبیری از صدق، از جنس همان تکبیرهای طاغوت شکن و از سنخ تکبیرهایی که امام عزیزمان آن را مؤثرترین سلاح در جنگ و قوی ترین عامل در پیروزی ها می دانست.  
در این موقع بود که فرمانده ی عزیزمان با صدای بلند دستور اجرای آتش را صادر کرد و خطّی از آتش بر روی مواضع بعثی ها ایجاد شد؛ دشمن نیز با اِشراف بر موقعیّت و استفاده از سلاح های سنگین تر، برای دقایقی با آتش پرحجم و مؤثّر در ضلع جنوبی زمین-گیرمان کرد، درگیری ها به اوج رسید.
در خلال درگیری در این سوی ارتفاع و با توجّه به کاهشِ حجم آتشِ دشمن بر روی بچّه ها در ضلع شمالی، گروهان های عزیزآبادی و هاشمی فشارِ خود را بر دشمن بیشتر و سرعت پیشروی را افزایش دادند؛ دشمنِ نگون بخت که تا دقایقی قبل خود را پیروزِ میدان می دید کاملاً مستأصل و گیج شده بود، وقتی به آن سوی میدان نبرد می پرداخت، گروهانِ ما فرصتِ حرکت پیدا می کرد و وقتی به این سو می چرخید حلقه ی محاصره از آن طرف تنگ تر می شد؛ ندای تکبیرها هر لحظه بیشتر و منسجم تر و به تدریج از ارتفاعاتِ دورتر هم به گوش می رسید؛ در این شرایط بود که کماندوهای سرسخت بعثی، جز پذیرفتن شکست چاره ای نداشتند.
توجّهِ بیش از حدِّ دشمن به نقاط مرتفع و مهمّ، موجبِ غفلت از بعضی درّه ها شده و عدّه ای از نیروهای خودی در ضلع شمالی، با عبور از میدان مین، بدون کوچک ترین درگیری و تلفات، از این درّه ها خود را به قسمتی از خط الرّأس رسانده و پس از گرفتن چندین اسیر در موقعیّت های مناسب مستقر شده بودند.
نقشه ی دقیقِ عملیات و شجاعتِ تحسین برانگیزِ تعدادی از بچّه ها باعث شد دشمن پس از مقاومتی سرسختانه، ابتکار عمل را از دست داده و با رَها کردنِ کشته ها و زخمی های خود، عرصه را خالی کند؛ عدّه ای از کماندوهای مغلوبِ بعثی در آن صبحگاه مهتابی، با استفاده از تاریکی نسبی مترصِّدِ فرار از کوره راه ها و بعضی در سنگرها مخفی شده بودند، که این فرصت حاصل نشد و بیشتر آنها کشته شده و یا به اسارت در آمدند.
برادرِ رزمنده منصور شفیعی (جانباز قطع دست چپِ دوران انقلاب) که شب گذشته به دلیل خستگی مفرط در میانه ی راه از همراهی گروهان باز مانده و در پناه سنگ ها خوابیده بود، بطور اتّفاقی در مسیر فرارِ کماندوهای بعثی قرار گرفته و موفّق می شود به تنهایی و با یک دست، دو کماندوی قوی هیکل را پس از خلع سلاح به اسارت در آورده و با خود به قلّه باز گرداند.
به حول و قوّه الهی قبل از طلوع فجر بیستم آذرماه یک هزار و سیصد و شصت هجری شمسی، نیروهای ما پس از نبردی جانانه، منطقه را از لوث وجود دشمنانِ متجاوز پاکسازی و با قرائت زیبای اذان صبح (توسط برادران: حاج عباس طائفی و حاج عباس کرمی) پیروزمندانه نماز صبح را بر فراز ارتفاعات اقامه کردند و در آن جمعه ی استثنائی طعم شیرینِ فتح و ظفر را چشیدیم.
 با روشن شدن هوا عظمتِ ارتفاعات، زیبایی منطقه و وسعت آن بیشتر خودنمایی می کرد و در آن ساعات سکوتِ حاکم، نغمه ی پرندگان مختلف را جذّاب تر کرده بود؛ بلبلان کوچک در فواصلی نزدیک به این طرف و آن طرف می پریدند و با صداهای گوش نواز و روح بخششان ما را به وجد آورده بودند؛ خصوصاً آن مناظر و نواها برای ما که عاشق طبیعت و کوه و کوهنوردی بوده و هستیم بسیار دلنشین و مسحور کننده و یادآور صعودهای شیرین و پرخاطره در کوه ها و طبیعت زیبای ایران زمین بود.
کلّیه ی نیروها پس از استراحتی کوتاه در سنگرهای عراقی، مشغول تحکیم و تثبیت مواضع خود شده و سنگرهایی را برای دفاع و پدافند در موقعیّت های مناسب ایجاد کردند.
ساعاتی بعد و پس از اوّلین جلسه ی هماهنگیِ فرماندهان، هشدار سیاوش مبنی بر هوشیاری و آمادگی کامل به بچّه ها ابلاغ شد؛ شهید امیری سکوتِ حاکم بر منطقه در اوّلین روز را آرامش قبل از طوفان تلقّی و تقویتِ جداره ها و تجهیزِ سنگرهای تدافعی به مهمّاتِ ذخیره را مورد تأکید قرار داده بود. تحرّکات دشمن از بالای ارتفاعات و بدون استفاده ی دوربین کاملاً مشخّص بود، رفت و آمد تانک ها و نفربرها و جا به جایی ادوات و نیروها، ولی هیچ آتشی ردّ و بدل نمی شد؛ اینکه دشمن در یک عملیات حساب شده ضربه ی مهلکی دریافت کرده و درحال  بازسازی یگان های متلاشی خود بود، امری طبیعی به نظر می رسید، ولی چرا آتش بارهای نیروی زمینیِ ما در آن روز و روزهای بعد در حدِّ امکاناتشان ظاهر نشده و به راحتی اجازه ی تجدید سازمان به یگان رزم دشمن می دادند برای ما به معمّایی تبدیل شد.


 
سوگند یاد می کنم که در طرحِ مطلبِ فوق، تضعیفِ ارتشِ مؤمن و مقتدرِ جمهوری اسلامی (غیور مردانِ نیروی زمینی و دریایی و هوایی) مورد نظر نبوده و ملّت غیور ایران عملکرد خائنین به وطن را به حساب مجموعه و مراکز تحت پوشش آنها نخواهند گذاشت، بلکه هدفِ بنده، بیانِ اوجِ مظلومیّتِ نیروهای عمل کننده است که عدّه ای از آنها ارتشی بوده و مردانه تا نثار خونشان جنگیدند.


هیچ کس نمی دانست در آن سکوتِ مشکوک چه وقایعی در حال شکل گیری است؛ صدای اذان ظهر بیستم توسط برادران طائفی و کرمی تا عمق جان ها نفوذ کرد؛ مواضع نیروها در نقاط حسّاسی که احتمال رخنه ی دشمن وجود داشت مشخّص شده بود؛ پس از نماز ظهر و عصر ساعت های بعدازظهر هم به طور مرموزی گذشتند و در این فاصله فرصتی پیش آمده بود که به اطراف خود در امتداد خط الرأس سری بزنیم و علاوه بر سرکشی به دیگر دوستان جمعیِ سایر گروهان ها،  بیشتر با طبیعت منطقه آشنا شویم.
پخش اخبار فتوحات رزمندگان اسلام در جبهه های میانی و آزاد سازی بخش وسیعی از میهن اسلامی  خصوصاً ارتفاعات بسیار مهمّ منطقه، در ساعات اولیه ی روز جمعه 20/9/60 مردم غیور سراسر ایران اسلامی را غرق شادی و شعف کرده بود، که متأسّفانه فریب کارانِ مدّعیِ حقوق بشر به واسطه ی مزدورانشان مصیبت دیگری را به ملّت ایران تحمیل کردند.
عوامل استکبار با قصد تضعیف روحیه ی امت انقلابی، آیت الله سید عبدالحسین دستغیب را در محراب نماز جمعه ی شیراز،  ناجوانمردانه به شهادت رسانده و طعم شیرین این پیروزی را به کام مردم غیور تلخ و امام و امّت و رزمندگان را داغدار کردند.
 ولی زهی خیال باطل، نهضت عاشورا به رهروانش آموخته در مکتبی که شهادت مایه ی فخر و مباهات است، اسارت معنایی ندارد و منتهای آرزوی اولیای خدا دستیابی به آن فوز عظیم است.
در این مکتب اگر چه فقدان اولیاء و بزرگان ثلمه و ضایعه محسوب می شود، ولی برکاتی چون جوشش و حرکت و حیات طیّبه را به دنبال دارد، چنانچه خون حضرت اباعبدالله الحسین(ع) مبدأ قیام ها و نهضت های پس از واقعه ی کربلا گردید.

اولین پاتک (ضدحمله) دشمن
با توجّه به وسعت منطقه ی عملیاتی، یگان های دیگری از سپاه و ارتش در ارتفاعات و قلّه های مجاور به نام های چرمیان- بانسیران های بزرگ وکوچک- قلّه های حسن و حسین- قلّه انارک- قلّه تاجیک و چندین قلّه دیگر استقرار یافته و آرایش پدافندی گرفته بودند و با این آرایش در واقع ما  در مرکزِ محور عملیاتی مطلع الفجر قرار داشتیم.
ساعات اولیه ی نیمه شب 21/9/60 و دوّمین روز فتح شیاکوه نیز به آرامی در حال سپری شدن بود که در حدود ساعت 2 بامداد به یکباره ده ها قبضه کاتیوشا– توپ- خمپاره های قوسی(منحنی زن) و زمانی شروع به آتش باری بر روی مواضع ما کردند.
در زیر آن آتش هولناک و سهمگین که به اصطلاحِ رایج میان رزمندگان، گلوله جای گلوله می خورد – یا گلوله همه جا می خورد الّا روی سرهای ما و نقطه ای در امان نبود، کوچکترین کاری از دست ما بر نمی آمد، چون از طرفی سلاح های ما بُردِ کوتاه بودند و از سوی دیگر از پشتیبانی آتش توسّط ارتش خودی بر روی دشمن خبری نبود،؛ بنابراین بطور فطری یاد خدا و استمداد از قادر مطلق با همه ی وجود تنها آرام بخش دل ها بود.
در چتر حمایت آتش پر حجم دشمن،  نیروهای پیاده ی حزب بعث در حال پیشروی به سمت مواضع ما برای بازپسگیری ارتفاعات بودند و با نزدیک شدن آنها،  آتش تهیه فروکش کرد؛ حالا نوبتِ کماندوهای مجهّز بعثی بود که وارد عمل شده و کنترل منطقه را به دست بگیرند.
نبرد رو در رو با سلاح های دستی و سبک شروع شد و با عنایات آشکار حقّ و مقاومت اعجاب انگیز بچّه ها در حالی که نیروهای مخصوص دشمن در بعضی محورها تا چند قدمی مواضع ما رسیده بودند، با به جا گذاشتن تلفات سنگین، مجبور به عقب نشینی شدند؛ البتّه در محورها و ارتفاعات پایین دست، تلفات و خساراتی را به نیروهای ما تحمیل کرده و موفقیّت های ناچیزی را به دست آورده بودند.
آرامش پس از سه تا چهار ساعت باور نکردنی به شیاکوه و منطقه برگشت؛ در آن گلوله باران وحشتناک هر یک از ما فکر می کردیم اکثر سنگرهای خودی منهدم و بیشتر بچّه ها شهید و زخمی شده باشند، «وَلا تَسقُطُ مِن وَرَقَهٍ اِلّا یَعلَمها» بحمداللّه در بین نیروهای گروهان خودمان شهید و زخمی نداشتیم.


با روشن شدن هوا در روز بیست و یکم و نگاهی به اطراف خود، تغییرات زیادی را مشاهده می کردیم؛ در روز گذشته طبیعت یکپارچه طراوت و زیبایی و شکوه بود، ولی امروز گویی همه را شخم کرده اند؛ درختچه ها و بوته ها و گَوَن های بسیاری سوخته شده و یا در حال سوختن بودند، لاشه ی تعداد قابل توجّهی از پرندگان در گوشه و کنار سنگ ها و بوته های نیمه سوخته به چشم می خورد، (پرندگان زیبایی که روز گذشته با نغمه سرایی در طبیعت زیبای شیاکوه، منظره های بی بدیلی خلق و ما را شیفته ی خود کرده بودند).
گلوله های عمل نکرده ای که در فواصل نزدیک سنگرها اصابت کرده و اگر منفجر می شدند، خیلی از دوستان همان شب از بین رفته بودند و مجموعه ای از قطعات و ترکش های بی شمارِ گلوله های متنوع، اهدایی قدرت های جهانی و کشورهای مرتجع به بعثی های خبیث.
در روز 21/9/60  اگر کسی از من سؤال می کرد که چه آرزویی دارم؟ به دلیل ضعف معرفت، قطعاً تنها حاجتم تکرار نشدن بلایی بود که ساعاتی قبل دشمن با حجم آتشباری خود بر سَرِمان آورده بود؛ ترسیم و تصوّر آن صحنه ها برای کسانی که چنان شرایطی را تجربه نکرده اند به نظرم محال و غیر ممکن باشد.
امروز یکی از دغدغه های ما آب بود، چون از دیروز تا امروز قمقمه  های آب خالی شده و ذخیره ای نداشتیم؛ اکثر بچّه ها برای یافتن آب در تکاپو بودند؛ با اینکه قبلاً سنگرهای عراقی را بازدید کرده بودیم، تشنگی باعث شده بود بارها به آن سنگرها سرکشی کنیم، شاید ظرف آبی از دیدمان مخفی مانده باشد؛ هنوز گرسنگی را تجربه نکرده بودیم، چون علاوه بر جیره ی جنگیِ خودمان، مقداری کنسرو و قوطی های دو کیلویی شیرخشک از دشمن در سنگرها وجود داشت.
      امروز جاسوسی تنومند و قوی هیکل از حزب رزگاری کردستان (یکی از احزاب مُحارب داخلی) با لباس محلّی توسّط تعدادی از همرزمان در شیاکوه دستگیر شد؛ او ابتدا خود را از رزمندگان محلّی معرّفی و به دروغ گفته بود برای گرفتن انتقام خون عزیزانش داوطلبانه وارد منطقه شده است؛ ولی بچّه ها با هوشیاری و طرح سؤالات پی درپی به وی مشکوک شده و پس از گرفتن اطّلاعات و اعتراف، آن خائنِ خود فروخته و دیده بان دشمن را با اجازه ی فرمانده ی گردان بر فراز قلّه شیاکوه تیرباران می کنند تا عبرتی برای همه ی وطن فروشان و هشداری برای ما باشد تا لحظه ای از اطراف خود غافل نشویم؛ بهمن کمانکش (اسماعیلی) از نزدیک شاهد اعترافات و محاکمه صحرایی او با محوریت سرهنگ عزیزآبادی بوده و در ثواب تیرباران آن مهره ی خود فروخته  مشارکت داشته است.   
تک تیراندازهای حرفه ای دشمن از امروز عصر کارِ خودشان را با اسلحه ی قناسه شروع کردند و در حین رفت و آمد، فشنگ های قنّاسه  بی وقفه از کنارمان می گذشتند.
علیرغم درگیری های سنگین در شب عملیّات و آتش تهیه ی عجیب در شب قبل، با توجّه به اینکه در محدوده ی گروهانِ خودمان شهید نداده بودیم، این موضوع موجب شده بود سیّدمرتضی خاکی نژاد (که قبلاً نامش در خاطرات برده شده) عملیات را با مانور اشتباه بگیرد؛ سیّدمرتضی تا قبل از عملیات خیلی با نشاط بود و از جوان ها عقب نمی ماند، ولی از موقعی که شیاکوه را تصرّف کردیم، دائم با حاج عباس درمان، غُروغُر و جَرّوبحث می کرد و عمده ی اعتراضش این بود که این مانور در حال حاضر برای نیرو های گردان خیلی سنگین است.
برای متقاعدکردن سیدمرتضی به جنازه های عراقی استناد می کردیم، جواب می داد اینها را از جای دیگری آورده اند، به تغییر وضعیّت منطقه و متلاشی شدن طبیعت اطراف اشاره می شد، توجیه دیگری اقامه می کرد و اصرار داشت که این گلوله ها مشقی هستند.
محکم ترین دلیل سیّد این بود که من در دوران خدمت سربازی (زمان طاغوت) چند مانور دیده و تجربه دارم، اگر این عملیات واقعی بود و فشنگ ها جنگی، چرا از آن همه گلوله های  قرمزی که دو شب پیش (در حین حمله) به سمت نیروهای گروهان ما می آمد و از لابلای بچّه ها می گذشت، کسی زخمی و شهید نشد و چرا از آن همه خمپاره و توپ که شب گذشته در اطراف سنگرها به زمین خورد، کسی آسیب ندید و با این جواب ها به هیچ وجه زیر بار نمی رفت که ما عملیّات کرده ایم.
صدایِ اذان مغرب توسط مؤذنین در قلّه ی مجاور با فاصله ای حدود یک کیلومتر ما را متوجّه زمان می کرد؛ روز بیست و یکم آذر به پایان خود نزدیک و ساعات پایانی دوّمین شبِ حضور ما در منطقه سپری می شد، آیا امشب اوضاع همچون شب گذشته خواهد بود؟ دشمن بعثی خیلی ما را منتظر نگذاشت و توپخانه ها، خمپاره اندازها و کاتیوشاها شروع به کار کردند.



 طی ماه گذشته، جعفر چند ذکر را برای تکرار در شرایط بحرانی و هنگام غلبه ی ترس به من آموخته بود، ولی با جسارتی که در خود سراغ داشتم، موضوع را خیلی جدّی نگرفته و مطلقاً چنین اوضاعی را تصوّر نمی کردم، غافل از اینکه باران گلوله هایی که هر یک می توانست خانه ای را ویران کند، واژه  ی ترس به معنای واقعیِ کلمه و ارزش ذکر را در لبه ی مرگ و زندگی به ما تفهیم و ضرورت حفظ ذهنی آنها را یادآوری می کرد؛ ذکرهایی مثل: "یا الَلّه و یا اَللّه و ... - تسبیحات اَربعِه- صَلَوات- اَلا بِذِکرِاللهِ تَطمَئِنُّ القُلوب- فَالله خَیرًحافَظاً وَ هوَ اَرحَمُ الرَّاحِمین- وَ جَعَلنا مِن بَینِ اَیدیهِم سَدّاً وَ مِن خَلفِهِم سَدّاً فَاَغشَیناهُم فَهُم لَا یُبصِرون و آیة الکرسی"؛  اگر چه بعضی از آنها را صحیح  و کامل تلفّظ نمی کردم، ولی حقیقتاً واژه واژه ی آنها آرام بخش و تسکین بوده و هستند.
صحنه های بامداد روز قبل تکرار و انفجار از انفجار قطع نمی شد، قطعات ترکش زوزه کشان از فاصله ی نزدیک می گذشتند و سنگ و خاک از اطراف به درون سنگرهای بدون سقف ما می پاشید و کوه با همه ی عظمتش می لرزید؛ من و جعفر مشترکاً یک سنگر داشتیم؛ ما و دو سنگرِ دو نفره ی دیگر، مسئولِ حفاظتِ یکی از درّه های منتهی به قلّه اصلی بودیم، اهمیّت دستیابی به قلّه موجب شده بود که دشمن فشار قابل توجّهی را به این درّه و سایر درّه های منتهی به قلّه وارد آورد.
روز دوشنبه 22/9/60 نیز از راه رسید و دشمن با به جای گذاشتن تلفات دیگری به هیچ یک از اهداف عُمده و اصلی خود در تصرّف شیاکوه نائل نشد، ولی از ضعف ها و ظرفیّت های ما در عدم برخورداری از حمایت توپخانه ی سنگین اطمینان پیدا کرد؛ شاید به همین دلیل بود که از روز سوّم با خیالی آسوده تر نیروهای عمل کننده ی خود را با نفربرهای متعدّد به دامنه  ی ارتفاعات منتقل می کرد و مجدداً در زير چتر حمايتِ آتش تهيه هايي به مراتب سنگين تر از روزهای قبل، به سمت مواضع ما حركت مي داد؛ بچّه ها با اندك مهمّات موجود و رعايت صرفه جويي از خود و مواضع پدافندي دفاع مي كردند.

(در کتاب یادی از آن روزها، نوشته ی استاد ارجمند جناب آقای دکتر مصطفی اولیایی، جهادگر مخلصِ سنگرهای علم و عمل، بنده به جهتِ کمبود وقت و ضرب العجل تعیین شده و همچنین ضرورت خلاصه کردن مطالب، خاطرات خود را کلّی، مختصر و بدون ذکر تاریخ بیان کرده ام، ولی در این کتاب علاوه بر بازنگری و دقّتِ بیشتر در خاطرات شخصی، مروری بر خاطراتِ کتبی و شفاهی تعدادی از همرزمان داشته و با توجّه به فرصت کافی به ابعاد و زوایا و جزئیات، با دقّت بیشتری پرداخته ام).



با روشن شدن هوا در صبح روز سوّم حاج عباس درمان، مرا فرا خوانده و مأموریتی با دو وظیفه به من محول كرد:
1-    برگشت از شياكوه به طرف غار مشهدی اكبر (معروف به عام اکبر) و آوردن آب آشامیدنی در حدّ وُسع براي بچّه ها.
2-    همراهی سيّد مرتضي تا پايين و فرستادن او به سمت داربلوط (آخرین کمپ قبل از عملیات) و ممانعت جدّی از برگشتن وي به قلّه.
با توجه به صميميّتي كه با سیّد داشتم، به نظرم رسید به بهانه ی آوردن آب برای بچّه  ها او را با خود به پایین ببرم، سیّد غافل از اينكه در پی این مأموریت نبايد به قلّه برمي گشت، از پیشنهادم استقبال کرد.

آخرین دیدار با جعفر( خواهر زاده ام)
جعفر(خواهرزاده ام) به حاج عباس درمان اصرار كرد كه برای سهیم بودن در ثواب آوردن آب با ما همراه شود اما حاجی موافقت نکرد؛ من هم چون خیلی تمایل داشتم همه جا در کنار جعفر باشم از حاجی چند بار خواهش کردم، ولي فرمانده ی گروهان اجازه نداد و با قاطعیّت در جوابِ ما گفت: هیچ  سنگری نباید خالي از نیرو باشد و یک نفر از شما حتماً باید در سنگر بماند تا در صورت حمله ی دشمن فضای خالی و راه نفوذ نداشته باشیم.
اگر حدس مي زدم آخرين باري است كه خواهرزاده ی مخلص و معلّم اخلاق فاميل را مي بينم و بعد از آن ديدار ما به قيامت خواهد افتاد، با طُمأنينه ی بيشتري از او جدا مي شدم؛ در طول چهل روز گذشته بیشتر اوقات را با هم بوديم و حتّي ظرف غذاي ما خیلی از اوقات مشترك بود، ولي قضاي الهي اينگونه رقم خورد كه در ادامه-ی سفر بايد از يكديگر جدا مي شديم، او سبكبار و سبكبال بود و قادر به پرواز تا ملكوت و آسمانها و من سنگين و ماندگار؛ آخرين کلامِ جعفرعزیز در اوج نگرانی و از فاصله ای بیست- سی متری، سفارش به رعایت احتیاط و ذکر خدا بود و من هم با بالا آوردن دست، در واقع به او گفتم که پیامش دریافت شد.
در زير گلوله هاي پراكنده ی دشمن خود را به معبر اصلي در میدان مین رسانده و از آنجا به طرفِ پايين سرازير شديم؛ حتّي وقتي گلوله در فاصله ی نزديكِ ما بر زمين مي خورد و من عكس العمل نشان داده و  مي نشستم، سيّدمرتضي با خنده مي گفت: بچّه جان اين گلوله ها مشقي اند، نترس؛ خودش با همین باور کوچک ترین حرکت پیش گیرانه ای انجام نمی داد، ترکش ها و سنگ ها زوزه کشان  از کنارمان می گذشتند ولی سید گویی در دامنه ها ی البرز (دربند و درکه) در حال کوهپیمایی و تفریح است.
واقعاً در جبهه ی حقّ گاه امدادهاي غيبي و فيض و رحمت الهي به حدّي است كه اَمر بر بندگان خدا مُشتَبَه مي شود؛ سيّد مرتضي دوست قديمي و بچّه محل حاج عباس، طي دو روز گذشته به حدّي فرمانده -ی خود را عصباني و ناراحت كرده بود كه فرمانده ی گروهان با آن همه صبر و حوصله و نیاز به فرد فرد نیروها، راضی شده بود که بهترین تک تیراندازش را از منطقه ی عملیاتی دور کرده تا از درگیری های لفظی  با وی و تأثیرات روانی آن در امان باشد.
راه طولانی بود و ما پس از حدود چهار ساعت به چشمه ی آبی گوارا و خنک در دامنه ی ارتفاعات رسیده و واقعاً به آن حمله ور و بیش از اندازه نوشیدیم، این درحالی بود که بچّه ها در بلندای ارتفاعات برای کاهش تشنگی، شکم و صورت و کف پای خود را به سنگ های خنک می چسباندند تا عطش وتشنگی شان کمتر شود.
(شاهکاری که حضرت ابوالفضل العباسعلیه السلام قبل ازظهر عاشورا در هوای گرم و سوزان دشت نینوا و در کنار رود فرات انجام داد به بیان ساده است، ولی وقتی انسان در شرایطی نسبتاً مشابه قرار می گیرد متوجّهِ عظمت کار علمدار کربلا می شود).

بیداری سیدمرتضی
از چشمه تا غار عام اکبر (عام اکبر یکی از راهنماها و رزمندگان بومی بود که غار را به نام او می شناختند) نیم ساعت یا کمی بیشتر فاصله داشتیم، وقتی به غار رسیدیم با صحنه ای عجیب رو به رو شدیم، در قسمتی از غار  جنازه های جوانان نسبتاً هم سنّ و سالی که از بقیّه ی محورهای عملیاتی و ارتفاعاتِ پایین دست به آنجا منتقل کرده بودند به چشم می خورد؛ با دیدن آن گل های پرپر، هر دو نفرمان برای لحظاتی شوکّه شده و آه از نهادمان درآمد؛ سیّد با صدایی بلند یا جدّا گفت و دقایقی نشست وگریه کرد؛ گریه ی سیّد، مرا هم به گریه انداخت؛ با این تفاوت که سیّد پدر بود و با دیدن شهدای اِرباً اِربا و چاک چاک، پدرانه و از اعماق وجود برای آنها می گریست.
در گوشه ی دیگری از غار که به عنوان انبار تدارکات در نظر گرفته شده بود، وسایلی از قبیل: مهمّات- ظروف آب و غذا - مواد سوختی و سایر ملزومات به چشم می خورد؛ سیّد با آستین های خاکی اشک هایش را پاک کرد و گفت: فلانی هر چه زودتر چند تا ظرف آب برداریم و برگردیم  بالا.  
با خجالت به سیّد جواب دادم: مطلب مهمّی را باید با شما در میان بگذارم، سیّد ضمن اینکه منتظر شنیدن حرفهای من بود، کماکان نیم نگاهی به شهدا داشت و هر از گاهی با کف دست، رطوبت چشم هایش را به قرص صورت و ریش ها می مالید.
آرام آرام به ورودی غار برگشتیم و از گفتن طفره می رفتم، نمی دانستم چگونه شروع کنم، ولی هر طور بود موضوع را برای سیّد این گونه توضیح دادم که به دلیل درگیری های لفظی اش با حاج عباس و تأثیرات منفی مشاجرات در روحیه ی نیروها، طبق دستور ایشان نباید به قلّه برگشته و می بایست اجباراً به طرف داربلوط (پشت جبهه) بازگردد.
سیِّد اول باور نمی کرد، ولی وقتی مطمئن شد که پیام من جدّی است، هر آنچه ناسزا بلد بود غیاباً نثار حاج عباس درمان کرد و گفت: من تا انتقام این جوان ها را نگیرم بر نمی گردم؛ سیدمرتضی با دیدن شهدا  تازه متوجّه شده بود که عملیات واقعی است نه مانور.
اصرارهای من بی فایده بود، به ناچار برگشتیم داخل غار و هر نفر، دو تا بیست لیتری خالی برداشته و به سمت چشمه به راه افتادیم، در کنار چشمه ظرف ها را پر از آب کرده و هر نفر با چهل لیتر آب به راه خود ادامه دادیم؛ جدّاً حمل دو تا بیست لیتری آب با دست در مسافت طولانی کار مشکلی است و هرچند دقیقه توقّف می کردیم، لحظاتی خستگی گرفته و دوباره راه را  ادامه می دادیم.
در مسیر برگشت با گروهی ده- دوازده نفره از اُسرا مواجه شدیم که توسط دو جوان 13-14 ساله ی بسیجی به پشت جبهه منتقل مي شدند، اُسرایی قوی هيكل  با جثّه هایي درشت، اكثراً سبيل بلند و با لباس هاي كماندويي.
اگر چه دستهاي آنها بسته بود، ولی بیش از حدّ کُند راه مي رفتند و به نظر می رسید به دنبال فرصتی هستند تا در آن دامنه های کم تردّدِ کوهستانی، بسيجي ها را خلع سلاح كرده و فرار كنند؛ بعثی ها از  رفتار انسانی بسیجی های خوش قلب درحال سوء استفاده بودند.
سيّد مرتضي كه بعد از ديدن پيكرهاي شهدا درون غار، به شدّت خشمگین شده بود، با ديدن اُسراي تنومند وگردن كلفت و پی بردن به نیّت سوءِ آنها بيشترخونش به جوش آمد و کنترل خود را از دست داد.
سیّد ظرفهاي آب را برزمين گذاشت و اسلحه ی يكي از بسيجي ها را از دستش گرفت و با قُنداقِ اسلحه به جانِ بعثي ها افتاد، بين آنها مي چرخيد وكتكشان مي زد و نفرینشان می کرد؛ به اتّفاقِ دو بسیجی كه مسئول انتقال اُسرا به پشت جبهه بودند، با زحمت اسلحه را از دست سيّد گرفته و وی را آرام كرديم؛ سيّد آن دو جوان را در رابطه با نیّت پلیدِ اُسرا هوشيار و به آنها تأكيد کرد که این افراد نیروهای مخصوص و کارکشته اند، باید خیلی مواظب باشید، اگر غفلت کنید شما را از بین برده و فرار می کنند.
یکبار دیگر با بيست ليتري هاي آب به راه خود ادامه داديم، ساعتي نگذشته بود كه سربازي با دو قاطر از پُشتِ سَر به ما نزديك مي شد؛ بارِ قاطرها فشنگ تيربار و موشک آرپی جی و مسيرش با ما يكي بود؛ سرباز پرسيد: راه شياكوه را بلد هستيد؟ ما با اطمينان گفتيم كه امروز صبح از آنجا آمده ايم و با مسير آشنا هستيم؛ ظاهراً اولّين بار بود كه آن سرباز به طرف شياكوه بار مي برد.
از او خواهش كرديم كه ظرف هاي بیست ليتري آب را روي قاطرها آويزان كند و وی نیز پذيرفت و روی هر قاطر دو تا بیست لیتری را جاگیر کردیم.
پس از پيمودنِ مسافتي طولاني از درون رودخانه ی خشک و دامنه ها به موازات ارتفاعات، باهم فكري سيّد مسيري را انتخاب كرده و راه قلّه را در پيش گرفتيم؛ با عبور از دامنه ی وسيع و شيبِ نسبتاً تنُدِكوه، حدود ساعت سه عصر به نزديكي خط الرأس رسيديم.
خستگی از حرکات قاطرها قابل تشخیص بود؛ نيروهاي مستقر بر روي خط الرأس با سروصدا به ما اعلام کردند: جلوتر نياييد، این محدوده همه مين گذاري است؛ بايد برگرديد، از درّه عبوركنيد و از يال بعدكه معبر در آنجاست، خود را به خط الرأس برسانید؛ عجب مصيبتي، بين يالی كه از آن بالا آمده بوديم تا يال بعدي درّه اي عميق و نسبتاً صخره ای وجود داشت كه عبور از آن با قاطر و بار غیر ممکن بود؛ هيچ راهي نداشتيم جز اينكه مجدداً ارتفاع كم كنيم، تاجايي كه بتوانيم از درّه گذشته و از يال بعدي خود را به بالا برسانيم.
از طرفي قاطرهاي خسته ما را نگران كرده بودند و از سوي ديگر ترس از اينكه به تاريكي شب برخوردكنيم؛ سربازِ قاطرچي گاه گاهي به ما اعتراض كرده و می گفت: چرا ادعا کردید که با مسیر آشنا هستيد، شما  مرا سرگردان کردید؛ علي ايحال از بالا سرازیر شده و طی حدود دو ساعت خود را به مسير اصلي رسانده و یک بار دیگر راه پرشيبِ خط الرأس را درپيش گرفتيم.
قاطرهاي خسته نافرماني مي كردند وكار ما به جايي رسيده بود كه يك نفر از بالا طناب ها را مي كشيد و دو نفرمان از پايين قاطرها را هل مي داديم؛ تقريباً به اواسط راه رسيده بوديم كه يكي از قاطرها به زمين افتاد و غلط زنان به پايين رفت و10 الی12 متر پايين تر به درختچه اي گيركرد؛ بالاي سرش رفتیم تا شاید آن زبان بسته را بلند كرده و به بالا ببريم، ولی حیوانِ بیچاره به حال مرگ افتاده بود؛ بيست ليتري ها تركيده و آب آنها تخليه شده بود؛ فشنگ ها بين بدن سنگين قاطر و درختچه ها طوري گيركرده بود كه آزادكردن و بردن آنها به بالا ممكن نبود.
 به طرف قاطر دوّم برگشتيم؛ آفتاب درحال غروب كردن بود و شيبي تند در پيشِ رو، همه ی انرژيِ خود را صرف كرديم تا این قاطر را به بالا برسانيم،  ولي متأسفانه كمي بالاتر، دستهاي بي حسّ قاطرِ دوّم از يكديگر باز شد و با پاهای لرزان درجا نشست و تلاش ما براي بلندكردنش نتيجه اي نداشت.
آب ها و مقداري مهمّات را از پشت قاطر بازكرده، به کول گرفتیم و به طرف قلّه راه را ادامه داديم؛ هوا تاريك شده بود و با راهنمايي بچّه هاي ارتش كه در آن محدوده بر روي خط الرأس مستقر بودند از معبرِ میدان مین عبوركرده و به سلامت به بالا رسيديم، نزدیک ترین سنگر به معبر، سنگر فرماندهی برادران ارتشی بود.

 

بازگشت به قله
بنا به دستور سروان حمزه سلامي ( از فرماندهان تیپ ذوالفقار) بايد شب را در يكي از سنگرهاي خالي در آن محدوده مي مانديم، چون اگر در تاريكي شب به سمت موقعیّت گروهانِ خودمان حركت مي كرديم احتمالِ تيراندازي نيروهاي خودي به سمت ما زياد بود؛ لذا بچّه هاي ارتش ظروف آب را از ما تحويل گرفته و قرار شد فردا صبح آن امانتِ حیاتی را به ما برگردانند.
در موقعيّت سروان سلامي پنج يا شش سنگرخالي و کوچک (از سنگرهاي قبلي عراقي ها) نزديك به هم وجود داشت؛ سيّد با كبريت داخل همه را بررسی و يكي از آنها را انتخاب كرد؛ هنوز برخی از  وسايلِ بجا مانده ی عراقي ها در سنگرها دیده می شد؛ نماز مغرب و عشاء را نشسته خوانده و از فرط خستگيِ امروز و بي خوابي روزهاي قبل، مثل جنازه افتادیم.
چند ساعت بعد، فرد ديگری به سنگر تاریک  ما وارد شد، بدلیل نگرانی و استرسي كه از نفوذ دشمن در دل داشتیم بلافاصله بيدار و متوجّه شديم نیروی خودی است؛ سیّد مرتضي كبريت را روشن كرد، عليرضا حبيبي نژاد  را در مقابل خود می ديديم با چهره اي غمگین و پريشان، دستها و لباس هایی غرق در خون؛ از او پرسيديم چه خبر؟ كجا بودي و اينجا چه مي كني؟؛ علیرضا خیلی کوتاه جواب داد: مجروح آورده ام و بچّه هاي ارتش اجازه ی برگشت به موقعیّت خودمان را ندادند.
خستگي و خواب آلودگي آنچنان بر ما غلبه داشت که به همین پاسخ کوتاه بسنده کرده و دوباره پلک های سنگین ما روی یکدیگر چفت شدند.
آن شب نيز يكي از شب هايي بود كه دشمن با تمام قدرت منطقه را گلوله باران و ضدحمله ی سنگيني اجرا کرد، ولي با مقاومت بچّه ها و عنايات حقّ، شياكوه استوار مانده بود؛ به دليل شدّتِ انفجارهای مکرّر و لرزش شديد سنگر، چند بار تا صبح بيدار شده و دوباره خوابمان مي رفت؛ موقع اذان صبح وقتي از خواب بيدار شديم علي از پيش ما رفته بود، گویا او اصلاً نخوابیده بود.
پس از نمازصبح كه هوا كمي روشن تر شد با تعجّب ديديم بقيه سنگرهاي اطراف همه منهدم شده و تنها سنگري كه سالم مانده سنگر ماست؛ یعنی اگر سیّد شب گذشته هر یک از سنگرها را غیر از آن انتخاب می کرد (اَلّلهُ اَعلَم)، واقعاً چگونه مي توان اين اتّفاقات را اموري عادي تلقّي كرد.
براي تحويل ظروف آب به سنگر سروان سلامي مراجعه كرديم، سروان با شرمندگی گفت: بچّه هاي ما ديشب از شدّت تشنگي همه را مصرف كرده اند؛ برخوردش صادقانه تر از آن بود كه بخواهیم به خيانت در امانت متّهمش كنیم  و يقين داشتم  قطره اي از آن آب را خودش استفاده نكرده بود. شرمسار از دستانِ خالي روانه ی موقعيّتِ خودمان شده و با رسيدن به محدوده ی گروهان، سیدمرتضی به سوی سنگرش رفت و من هم مثل انسان های شکست خورده به طرف سنگر خود برگشتم؛ نگراني من به دو دليل يا بهتر بگويم برای دو وظيفه اي که در انجام هر دو ناموفّق بودم، (آوردن آب برای همرزمان و ممانعت از برگشتن سيّد به قلّه).

شهادت جعفر و بهنام
وقتي به سنگر رسيدم جعفرِعزیز در آنجا نبود، تصوّركردم برای سرکشی به سایر دوستان از سنگر خارج شده یا کار دیگری داشته و بالاخره برمي گردد؛ شواهد حاکی از این بود که بچّه هاي گروهان شب گذشته تا صبح با دشمن درگير بوده و خستگي و بي خوابي و تشنگي، اَمانِ آنها را بريده است، همه داخل سنگرها خوابيده و شايد از حال رفته بودند؛ دقایقی گذشت ولی از جعفر خبري نشد؛ طبیعتاً نگرانی های من رو به افزایش بود.
حاج عباس درمان متوجّه ی برگشت من شده و مدّت زماني بعد به سنگرم آمد؛ خیلی شرمنده بودم که اگر از من سؤال کند: آب خوردنت كجاست و مگر قرار نبود سيّد را به داربلوط روانه کنی، چه جوابی به حاجی بدهم؛ ولي حاج عباس برخوردي متفاوت و برخلاف انتظار با من داشت؛  ابتدا دست داد و ديده بوسي كرد؛ پيش دستي كردم و گفتم: حاج آقا به خدا سيّدمرتضي خيلي عوض شده و متوجّه اشتباهاتش شده است؛ حاجي با صورت و ريش هاي خاكي و لبان خشكيده گفت: خيلي خوب شد که سیّد برگشت، ديروز بدون او و سر و صداهایش اينجا سوت و كور بود؛ باز براي تبرئه ی خود گفتم: حاج آقا آب هم آورديم ولي بچّه هاي ارتش گرفته و خودشان خوردند؛ حاجي جواب داد: فرقی نمي كند نوشِ جانشان؛ آنها هم بچّه هاي خودمان هستند، شما به وظيفه ی خودت عمل کردي.
حاج عبّاس ادامه داد: دایی مصطفی دقت كن چه چیزي به شما ميگویم، ديروز كه شما رفتيد و تا عصر برنگشتید، با این احتمال که اتّفاقی برای شما افتاده، جعفر از من درخواست کرد تا قمقمه ها را جمع آوري كرده و برای آوردن آب اقدام کند؛ اوّل مخالفت کردم ولی جعفر خیلی اصرار کرد و برای جلب رضایتم گفت: "حاجی مگه هر کربلایی نباید سقّا داشته باشه، قول می دم  دست خالی برنگردم".
با اعلامِ موافقتم، بهنام عبداللهی و عليرضا حبیبی نژاد هم برای همراهی با جعفر داوطلب شده و هر سه نفر با كوله هایی پر از قُمقُمه های خالی  بچه ها حرکت کردند، (در خلالِ صحبت هاي ایشان ضربان قلبم تشدید شده بود كه خدایا آخر حرف فرمانده چيست؟)  موقع برگشت با تاريكي شب مواجه می شوند و جعفر وارد میدان مين شده و سپس...  حاجی سرش را پایین انداخت و سکوت کرد؛
 با صدایی لرزان پرسیدم حاج آقا جعفر طوری شده؟ ولی آن فرمانده عزیز بعد از لحظاتی دست خود را به سمت کربلا گرفت و این گونه جواب داد: دایی مصطفی ما در راهی پا گذاشتیم که یا به آنجا می رسیم و یا در راه او باید شهید شویم، جعفر و بهنام روسفید شدند، عليرضا هم با آنها بوده كه خبر شهادت بچّه ها را يكی دو ساعت قبل برای ما آورده است.
حاج عباس اين خبر را با ظرافتي هنرمندانه به من گفت و مرا موظف کرد تا با خويشتن داري، خبرِ شهادتِ بهنامِ عزيز را به اطلاع برادر بزرگترش بهزاد برسانم و در اوّلين فرصت به اتّفاق عليرضا كه محل دقيق شهادت بچّه ها را مي دانست، اقدام به جا به جايي آنها به موقعيّتي مناسب كنيم.
تازه متوجّه شدم شبِ گذشته كه عليرضا حبیبي نژاد با دست ها و لباس های خونین پيش ما آمد و اطلاعات دقیقی نداد علّت چه بوده است، وی با توجّه به آگاهي از رابطه ی قلبي بین من و جعفر، ترجيح داده بود كه خودش خبر شهادت را ندهد.
اگر چه حالات خاصّ و روحيّاتِ جعفر طی روزهاي قبل، گوياي پرواز قريب الوقوع او بود، ولي آمادگيِ من براي شنيدنِ خبرِ شهادتِ رفيق و همراه و همسنگر و خواهرزاده ی نزدیک تر از برادران عزیزم، در آن حدّ نبود.

 
عجیب اینکه شهادتِ جعفر دقیقاً یک ماه بعد از دعای کمیل پناهگاه شیرپلا در همان روز و همان ساعت اتّفاق افتاد و اگر ادّعا کنم رئیس هیئت کوهنوردی استان مرکزی، یک ماه قبل از شهادت در قلبِ قلّه ی توچال، رضایت خداوند را جلب و مجوّز پروازش را در همان دعای کمیل گرفته بود به گزافه سخن نگفته ام، بدون شکّ آن شب زمزمه  ی فرازهای های دعا از عمق وجود او بر زبان بی آزارش جاری  شده  بود.
 « اَللهمَّ فَاقبَل عُذری وَارحَم شِدَّه ضُرّّی وَ فُکَّنی مِن شَدِّ وَ ثاقی، یا رَبِّ اِرحَم ضَعفَ بَدَنی وَ رِقَّه جِلدی وَ دِقَّه عَظمی، یا مَن بَدَءَ خَلقی وَ ذِکری وَ تَربِیَتی وَ بِرّی وَ تَغذِیَتی هَبنی لِابتِداءِ کَرَمِک وَ ... یااِلَهی وَ سَیِدی وَ مَولایَ وَ مالِکَ رِقّی، یا مَن بِیَدِهِ ناصیَتی، یا عَلیمَاً بِضُرّی وَ مَسکَنَتی، یا خَبیرَاً بِفَقری وَ فاقَتی، یارَبِّ یارَبِّ یارَبّ ... »
و چه بسا قلّه ی توچالِ تهران، پلّه ای برای رسیدن گام های جعفر بر فراز شیاکوه و شیاکوه سکّویی برای آن بلند پرواز تا رفیع ترین قله ی کمال انسانیت گردید، جوان مردی که از کوه درس مقاومت و ایستادگی، پاکی و صبوری گرفت، درکوه عاشق معبود گشت و از کوه به مبدأ نور پرکشید.


 
انتقال شهدا


 اوّلین وظيفه ی من در صبح روز بیست و سوّم آذرماه، اعلام آن خبر ناگوار به بهزاد بود، سعي كردم به خود مسلّط باشم، براي اوّلين بار در طول عمر بیست ساله ام حامل پيامي سنگين و شكننده بودم، رساندن خبر شهادت برادري به برادرش، با عنايات خدا و بيان مقدّماتي، بهزاد كوه استقامت را از الحاق برادرش به قافله ی نور آگاه كردم و دقايقي در كنار يكديگر و در فراغ آن دو شیدای شهادت گريستیم.
البتّه با توجّه به اينكه شب گذشته بهنام برنگشته بود و بهزاد به تنهايي سنگرباني را به عهده داشت، در خلوت خود حدس هايي زده بود ولي اميد داشت كه احتمالاتش درست نباشند تا يكبار ديگر چهره زيبا و نوراني برادرش را ببيند و با او خاطرات نوجواني و كودكي را مروركنند، شاید بی تابی بهزاد به این دلیل هم بود که در زمان بدرقه از اراک پدر و مادر مهربان، بهنام فرزند جوان تر را به فرزند ارشدترشان سپرده بودند، ولی مشیّت الهی بر این امر استوار بود که برای تزیین بوستان بهشتی گٌل نوشکفته تر را انتخاب کند.
در این فاصله که با بهزاد صحبت می کردم، علی رضا حبیبی نژاد تندیس تقوی در جلوی سنگرش انتظار مرا می کشید تا به اتّفاق یکدیگر، بخش دوّم دستور حاج عباس را مبنی بر انتقال پیکرهای جعفر و بهنام از محل شهادتشان در میدان مین، به محل جمع آوری  شهدا عملی کنیم.
در ابتدای راه تصوّرِ مواجه شدن با جنازه ی جعفر، مشکل و طاقت فرسا به نظرم می رسید و هر چه به آنها نزدیک و نزدیک تر می شدم، قدم هایم سست و بی رمق تر به پیش می رفتند، ولی با مشاهده ی اجساد منوّر آن دو گُل در فاصله ای نزدیک به یکدیگر و مقداری درد دل با آنها و بوسیدن دستها و صورت های خون آلود و پر از گرد و غبارشان، کمی آرام گرفتم و با علیرضا جنازه ها را تا محل مورد نظر منتقل کردیم.
 هم زمان با انتقال جنازه ها، یکی از سربازان تیپ ذوالفقار را دیدیم که با دو قاطر از خط الرأس به سمت پایین بر می گشت، ظاهراً صبح زود مقداری وسیله تدارکاتی به بچّه های ارتش رسانده بود.
 به نظر می رسید اوّلین قاطرهایی باشند که سالم به بالا رسیده و در حال برگشت به پایین هستند، از آن سرباز خواهش کردم که پیکرهای غرق در خون جعفر و بهنام را با قاطرها به پایین بِبَرَد، ابتدا نمی پذیرفت ولی وقتی چهره ی مغموم و ماتم زده ی ما را دید تسلیم عواطف پاک خود شده و قبول کرد.
 با کمک سرباز ابتدا بهنام را با شکم روی قاطر خوابانیده و به وسیله طناب محکم بستیم و سپس جعفر، علیرغم اینکه تمام سعی خود را در بستن جعفر با استفاده از گره ها  ی کوهنوردی به کار گرفته بودم، ولی به دلیل عدم توازن بالا تنه و پایین تنه که با توجه به  قطع کامل یکی از پاهایش بوجود آمده بود، به محض رسیدنِ قاطر به شیب تندِکوه، جنازه ی جعفر به زیر شکم قاطر چرخید و تعادل حیوان به هم خورد، این اتفاق موجب شد چند متر به شکل دلخراشی سقوط کنند؛ فکر می کنم قوی ترین صدایی که در طول عمر از حنجره ام خارج شده در آنجا باشد که با دیدن جعفر عزیز، با گریه  و زاری و از روی استیصال فریادی ممتد کشیدم و گفتم خدا ا ا ا ا ؛.
" قربان مظلومیت حضرت زینب کبری(س) آنگاه که تنها و غریب در بین تن های بی سر  شهدا به دنبال جنازه ی برادر می گشت".
 شیب تند، قد بلند قاطر و سرپیچی آن زبان بسته که از چهار دست و پایش خون جریان داشت، بستن دوباره ی جنازه را فوق العاده  دشوار کرده بود و به هر حال یک بار دیگر آن شهید شاهد و برگزیده را به پشت قاطر گذاشته و بستیم، ولی مقداری پایین تر مجدداً همان مشکل به وجود آمد و این بار علی رضا و سرباز هم به حال من می گریستند؛ در نهایت تصمیم گرفتم تا جایی که شیب کوه کمتر می شد جعفر را خودم به پایین ببرم، اگر چه مسافت طولانی و حمل جنازه در شیب کوه بسیار مشکل است ولی ای کاش از ابتدا همین کار را کرده بودم.
 پس از آنکه شیب راه کمتر شد آن سرباز فداکار که وظیفه ای در این رابطه نداشت، قول داد تا غار (عام اکبر) محل تحویل شهدا، با دست خود تعادل پیکر را در طرفین قاطر برقرار کند؛ آنها اوّلین شهدایی بودند که با قاطر از شیاکوه به پایین منتقل شدند.
این اتفاق که پیکر بی جان جعفر، آن صخره نورد جسور و کوهنورد قدرتمند، دو بار چنان مظلومانه چندین متر بین وزن  قاطر و سطح سنگلاخ کوه کشیده شود، تا مدت ها از فکرم خارج  نمی شد.
صرف نظر از این موضوع ناراحت کننده که قطعاً مراتب شهید را افزون خواهد کرد آن روز مواردی بوقوع پیوست که عادی به نظر نمی رسیدند، در خلال بستن شهدا روی قاطرها و عبور آنها از معبرِ باریک و کم شیبِ میدان مین،  هیچ گلوله ای در اطراف ما بر زمین نخورد و برای مدّتی آن محدوده آرام بود، در غیر این صورت قاطرها با سر و صدای انفجار وحشت زده شده و به احتمال قوی به داخل میدان مین می رفتند، مضافاً اینکه تا آن روز قاطر بر روی خط الرأس ندیده بودم.
قطعاً آرامش کوتاه مدّت و رسیدن قاطرها به پاس فداکاری آن دو سقّای تشنه لب بوقوع  پیوست و بدون شکّ شیاکوه گوشه ای ازکربلا بود و هر کربلایی با شهادت سقّایش کامل می شود.
جعفر به قولی که به حاج عباس داده بود مبنی بر اینکه دست خالی بر نخواهد گشت عمل کرده و با بهنام وظیفه ی سِقایَت خود را به خوبی انجام داده بودند و سقّای سوّم علی رضا حبیبی نژاد مأموریتشان را با رساندن قمقمه های سالم و پر از آب به بچّه ها، کامل کرده بود.
قمقمه های داخلِ کوله پشتیِ علی رضا همه سالم بودند ولی قسمت اعظم کوله پشتی جعفر و بهنام سوخته و تقریباً نیمی از قمقمه ها سوراخ سوراخ شده و آبی در آنها نمانده بود، منظره ی کوله پشتی های نیمه سوخته و قمقمه های سوراخ و پراکنده درمیدان مین، یادآور مشک تیر خورده ی  اُسوه ی وفا و ادب در کنار رود فرات بود.
درطول مسیرِ رفت و برگشت، علی رضا ماوَقَع را برایم شرح داد و گفت: در موقعیّت دید و تیررس کالیبرهای دشمن، چگونه آن شیب را تا دامنه ی شیاکوه دویده و ساعتی بعد به چشمه یا حفره ی آبی برخورد می کنند (تا جایی که به خاطرم هست از حفره  ی آبی که داخل سنگ نسبتاً بزرگی بوده و آب باران از روزهای قبل در آن وجود داشته) قمقمه ها را پُرکرده و بعد از چند روز وضو می گیرند و آخرین قیام و قعود و رکوع و سجودشان را در نماز مغرب و عشای یک شنبه بیست و دوّم آذر ماه سال یکهزار و سیصد و شصت هجری شمسی در دامنه ی آن دژ نفوذ ناپذیر اقامه می کنند.
در خلال صحبت ها از علی رضا پرسیدم: موقعی که به آب رسیدید اوّلین عکس العمل شما چگونه بود و چقدرآب خوردید؟ علی رضا بدون اینکه به خودش اشاره کند گفت: ندیدم جعفر و بهنام آب بخورند، پاسخ علی رضا به این معنی بود که آنها در آن شب به تأسی از حضرت ابوالفضل(ع) تشنه به شهادت رسیده بودند.
مقایسه کردم خودم را با آنها، تفاوت از کجا تا به کجاست، روز گذشته  وقتی من به چشمه رسیدم، با ولع و بی اختیار صورت را به آب خنک و گوارای چشمه گذاشته و خود را سیراب کردم و فقط به یاد تشنگی برادران، هر چند جرعه یکبار به شیاکوه خیره می شدم، در صورتی که آن سه نفر با تحمّل تشنگی و با اقتدا به مولایشان برات بهشت را گرفتند؛
(به راستی چه رابطه ای است بین تشنگی و شهادت که خداوند محبوب ترین بندگانش را با لبانی خشکیده  به نزد خود فرا می خواند)؟
علیرضا ادامه داد در مسیر برگشت به بالا با تاریکی شب مواجه شدیم، اگر چه هوا مهتاب بود و هر چند دقیقه یک بار منوّرها  هم منطقه را روشن تر می کردند، ولی هنگامِ برگشت به علّت وسعت منطقه  مقدار زیادی به سمت چپِ معبر منحرف شده بودیم و با رسیدن به سیم خاردارهای میدان مین، جعفر امتداد میدان را در سمت چپ و راست بررسی کرد ولی موفّق به یافتن معبر نشد، هر چند تا خط الرأس  و محل استقرار نیروهایمان فاصله ی چندانی نداشتیم، ولی میدان مین مزاحم جدی و خطرناکی بود.
جعفر در قسمتی از عرضِ میدان مین که سنگ های ریشه داری وجود داشت توقّف کرد و به ما گفت: من از روی سنگ ها حرکت می کنم شما هم با مقداری فاصله بیایید و مواظب تله های انفجاری  باشید.
جعفر با عبور از لایه ی اوّلِ سیم، وارد میدان شد و بهنام با دو الی سه قدم فاصله پشت سرش به راه افتاد؛ جعفر مقداری جلوتر ایستاد و گفت: از اینجا به بعد سطح خاکی است و سنگ ریشه دار نمی بینم، بهنام به جعفر نزدیک شده بود و من هم در فاصله ای نزدیک به بهنام در شیب کوه توقّف کرده بودم.
جعفر دوباره تکرار کرد: کمی فاصله بگیرید و سعی کنید دقیقاً پا  جای پای من بگذارید، جمله ی او تازه تمام شده و تا خروج از عرض میدان  مین چیزی باقی نمانده بود که انفجاری قوی در مقابل چشمانم اتّفاق افتاد.
دود و گرد و خاک برای لحظاتی مانع دیدم شده بود، ولی صدای جعفر که مظلومانه امامان معصوم را صدا می زد شنیده می شد، گاه امام حسین(ع) وگاهی حضرت ابوالفضل(ع) را، سراسیمه جلو رفتم، بهنام روی زمین افتاده بود و به نظر می رسید به آرامش حقیقی رسیده، چون کوچک ترین حرکتی نداشت، کمی جلوتر رفته و خودم را به جعفر رساندم؛ مانند ستونی فرو ریخته، با صورت روی زمین افتاده بود، به سختی او را چرخاندم،  با دیدنِ من سعی داشت دردش را مخفی کند، با چفیه ی خود بالای رانش را بستم، بغض در گلو پرسید: بهنام طوری شده؟ گفتم احتمالاً شهید شده است، چند بار امام زمان را صدا زد و آهسته و آرام حرف هایی که قابل تشخیص نبودند، پای راست جعفر در مرکز مین والمر  قرار گرفته و از ران به پایین چیزی نداشت.
صدای انفجارها اجازه نمی داد فریادِ کمک خواهی و استمدادم از آن فاصله به گوش کسی برسد و در آن تنهایی و غُربت شرایط به گونه ای بود که برای من تفاوتی نمی کرد درون میدان مین برای خودم چه اتّفاقی خواهد افتاد.
بعد از انفجار و با دیدن حال جعفر فقط می خواستم او را به جایی صاف بیرون از سیم خاردارها  و میدان مین منتقل کنم، همه ی قدرتم  را بکار بردم تا موفّق شدم او را از میدان مین بیرون بکشم، ماه بر چهره اش تابیده بود و تمام حرکاتش در آن لحظات قابل تشخیص بود، با حرف هایی که بلد بودم سعی می کردم به او روحیه بدهم اما متوجه شدم که بیشترین نگرانی و دغدغه اش در آن شرایط سخت رساندن قمقمه های آب به نیروها بود، وقتی به او اطمینان دادم که هر طور شده آب را به بچّه ها می رسانم، احساس آرامش خاصی به او دست داد و آخرین و شاید زیباترین لبخند زندگی را که حاکی از رضایتش بود نثار من کرد، او نگران بود مبادا مأموریتش نیمه تمام مانده و قمقمه های امانت به دست صاحبان منتظر و تشنه نرسند، قمقمه هایی که روی هر یک علامت و نشانه از صاحبی عطشان داشت.
چشم های بی رمق جعفر آرام آرام بسته شد ولی لبانش همچنان مشغول ذکر و نجوا با معبودش بود؛ دقایقی بعد لبها از حرکت ایستاد و دهانش نیمه باز ماند، ولی دست های او هنوز گرم بودند، امیدوار بودم خوابیده باشد، مدّت زمانی گذشت و گرمی دستانش رو به سردی رفت و در همان حال و هوای زیبای معنوی روح بلندش پرواز کرد، در آن فاصله چند بار به بهنام سر زدم با امید به اینکه شاید او زنده باشد ولی همچنان آرام و بی صدا بود.
 علی رضا مدّت زمانی در کنار جعفر شاهد حرف های عاشقانه و عارفانه ی عبدی مخلص در زیباترین لحظات با معبودش بوده و بر مظلومیّت و غربت آنها اشک می ریخته است.
بهنام که در شیب کوه و در سطحی پایین تر از جعفر قرار داشته،
ساچمه ها و ترکش های مین به سر و صورت و قفسه ی سینه اش اصابت کرده بود و ورزشکار با اخلاق، مؤمن و نورانی در جا به شهادت رسیده بود، آن  شب انتظارِ بهزاد برای برگشت برادر بی فایده بود و در غیاب او وظیفه ی سنگربانی از محدوده اش را تنها به عهده داشت و حتی سنگرِ سمت چپ او که مربوط به من و جعفر بود و خالی از سنگربان ، آن شب توسط بهزاد و مرحوم عطاری (دو سنگر در طرفینِ سنگرِ ما) محافظت شد، در آن شب نیز دشمن از حجم آتش تهیه ی خود نکاست و محدوده ی ما از شرّ پاتکِ نیروهای پیاده صدّام در امان نمانده بود.

شهید علی رضا حبیبی نژاد
در اینجا برای شناخت بیشتر خوانندگان عزیز با روحیّات شهید علی رضا حبیبی نژاد خاطره ای از قول برادرِ رزمنده محمّد براتی نقل می کنم؛
 ( محمّد براتی معروف به عمو بهرام یکی از پیش کسوتان جهاد و شهادت است که چون سایر دلاوران گردان سیاوش در تمامی صحنه های خون و آتشِ شیاکوه ایفای نقش کرده و در طول دوران دفاع مقدّس به عنوان نیروی رزمی در عملیّات های مختلف حضور داشته است، بارها گلوله و ترکش وگازهای شیمیایی جان عزیزش را به خطر انداخته و همچنان از حافظان حریم ولایت و از یادگاران جنگ و هم پیمان با شهداست.
عمو بهرام در رابطه با شهید حبیبی نژاد می گوید: علی رضا یکی از نیروهای دسته ی ما بود، بسیار منضبط و مُقَیَّد، در مقابل غیبت و حرف های عَبَث بلافاصله عکس العمل نشان می داد و یا موضوع را عوض می کرد، قبل از اذان مهیّای نماز می شد و از اوقاتش به بهترین وجه استفاده می کرد.
یک روز قبل از عملیّات، مسئول تدارکاتِ دسته ی ما، در حین توزیع غذا و در بیان زرنگی های خود با افتخار چنین می گفت: هر وعده غذایی که از آشپزخانه ی صحرایی تحویل می گیرم، آمار دسته  را سه الی چهار نفر اضافه اعلام می کنم تا غذا کم نیاوریم، او تعریف می کرد و ما با  خنده و خوشحالی کار او را بطور ضمنی تأیید می کردیم، ولی شهید حبیبی نژاد با شنیدن این حرف به شدّت ناراحت و از سَرِ سفره بلند شد و خطاب به مسئول تدارکات گفت:
یعنی این چند روز ما حقّ دیگران را می خوردیم؟ چطور به خودت اجازه ی چنین کاری را دادی؟
او بلافاصله از کنار سفره بلند شد و نه تنها ناهار، بلکه شام را هم نخورد تا اگر طی روزهای گذشته غذای اضافه خورده، با این پرهیز جبران کرده باشد، پس از آن میزان فعّالیّت روزانه، نخوردن دو وعده غذا از بابِ احتیاط کار ساده ای نبود و اگر همه ی نیروها در شیاکوه طعم گرسنگی را از روز دوم- سوم به بعد می چشیدند، علی رضا برای تنبیه جسم و تزکیّه ی روح پاکش یک روز قبل از عملیّات به استقبال گرسنگی رفته بود.


اوّلین عرض اندام سیدمرتضی
در غیاب من اتّفاقی جالب برای سیدمرتضی افتاده بود، موضوعی که علاوه بر التیام دلِ شکسته ی سیّد (بعد از دیدن شهدا در غارِ عام اکبر) ارزش این اعجوبه ی تیراندازی را بیشتر مشخص کرد و موجب شد فرماندهی،  برخوردهای تندِ وی را طی دو روز اول فراموش کند؛ موضوع از این قرار بود که یکی از نیروها در ساعات اولیّه ی صبح متوجّه ی تردّد چند عراقی با لباس استتار در لابلای سنگ ها به طرف قلّه شده و مراتب را فوراً به سیاوش گزارش می دهد.
 سنگرِ مشترکِ سیاوش (ف-گردان) و عباس درمان (ف- گروهان) در مُجاورت سنگر سیدمرتضی و حسن دوستبین قرار داشت، به همین دلیل آنها نیز متوجّه شده و هر چهار نفر به نقطه ای مُشرف به موقعیّت دشمن مراجعه کرده و با استفاده از دوربینِ چشمی (دوربین دو چشم) متوجّه ی حرکت آرام، موزیانه و حساب شده ی جمعیّتی با لباس های کاملاً استتار به استعداد تقریبیِ یک گردان می-شوند.
نیروهای دشمن با در نظر گرفتن تابش نور خورشید به قلّه، کاهش دید از بالا به پایین و سایه ی موجود در دامنه  ی کوه، در حال نزدیک شدن به خط الرأس بودند؛ سیدمرتضی اجازه می خواهد که شخصاً به حساب آنها برسد و فرماندهی گردان و گروهان این فرصت را به وی می دهند.
سید با کمک حسن دوستبین، خیلی سریع دو دستگاه تیربار از سلاح های غنیمتی را در دو مکان مناسب مستقر کرده و برای نزدیکتر شدنِ بعثی ها مدّتی انتظار می کشند؛ با ورود نیروهای نگون بختِ بعثی در شرایط ایده آل، سیدمرتضی با دقّتی فوق العاده انگشت را روی ماشه گذاشته و به قول خودش از آخر به اوّل آنها را درو می کند؛ سید نقل می کند: زیباترین خاطره ی من این است که در آن واقعه حسن دوستبین، مهمّات می رساند و هر دو فرمانده در تنظیم نوار فشنگ و ثابت نگه داشتنِ تیربارها کمکم می کردند و قبل از آنکه نیروهای بعثی اقدام مؤثّری کنند به لطف خدا اکثریّت آنها را کشته و تارومار کردیم.  

 
امروز از گوشه و کنار خبر شهادت های مظلومانه ی دوستان و همرزمان یکی پس از دیگری به گوش می رسید؛ عباس علی داود آبادی- مهرداد نعیمی-  مسعود مهدوی و محمدصادق آتش سخن و تعدادی دیگر که طی شب  گذشته و امروز از خاک به افلاک پرکشیدند، این درحالی بود که زخمی ها آمار بالاتری را به خود اختصاص می دادند، بچّه ها به قیمت جانشان همچون سدّی پولادین در مقابل پاتک ها مقاومت می کردند، نفوذ دشمن از هر یک از شیارها و درّه ها به خط الرأس، بدون تردید منجر به سقوط کامل شیاکوه و شهادت و اسارت کلیه نیروهای مستقر در ارتفاعات می گردید.


شهید آتش سخن
محسن فدایی از رزمندگان جسور و پُرجُنب و جوش شیاکوه و از یادگاران مخلص دوران دفاع مقدّس، در رابطه با شهید محمّدصادق آتش سخن چنین می گوید: در طول روز چند بار از مقابل سنگر او می گذشتم و به بعضی دوستان در امتدادِ خط الرأس سر می زدم، امروز در حال عبور از جلوی سنگرِ وی، محمدصادق مرا صدا زد و ضمن خوش و بش گفت: برادر فدایی کمی صبر کن می خواهم خوب نگاهت کنم، با خنده از وی پرسیدم: به چه منظور؟ تبسّمی کرد و جواب داد: از بس در این شرایط بی جهت رفت و آمد می کنی فکر می کنم آخرین باری است که می توانم چهره ی تو را ببینم، من هم در جواب گفتم: نگران نباش بادمجان بم آفت ندارد و با خنده او را ترک کردم؛ ساعتی بعد که به سمتِ سنگرم برمی گشتم، دیدم سنگرش با موشک کاتیوشا منهدم شده و آن برادر خوش قلب و مهربانِ اعزامی از خمین به شهادت رسیده است؛ تشخیص او مبنی بر آخرین دیدار درست بود ولی به وضوح نمی دانست که خود حائزِ شرایط ورود به بهشت شده است نه من.
 برادر رزمنده بهمن اسماعیلی (کمانکش سابق) بلافاصله در محل اصابت کاتیوشا حاضر و به کمک همشهری خود آتش سخن می شتابد، ولی شدّت جراحات او به حدّی بود که بهمن کاری از پیش نمی برد.
 اسماعیلی(کمانکش) یکی دیگر از جوانان خمینی است که او نیز از طریق بسیج اراک اعزام و در عملیّات حضور داشت و چون سایر رزمندگان بیش از سنّ و سال خود درخشید و دو روز بعد از شهادتِ محمدصادق، با ترکشِ خمپاره ی زمانی که کِتفش را شکافته و قسمتی از آن از قفسه ی سینه اش بیرون آمده بود، مجروح گردید، همرزمان بلافاصله زخم وی را بسته و دستِ آویزانش را روی بدن ثابت و برای محافظت از محلِّ جراحت، یک اُوِرکُتِ آلمانی (کاپشن نسبتاً بلند) به او پوشانده و روانه ی پایین می کنند، اسماعیلی بدلیل خونریزی زیاد و ضعف جسمی، بر روی سطح پر شیب کوه می نشیند و عمدتاً مسیر را بر روی سنگ و خارها نشسته طی می کند، با ورود به بیمارستان صحرایی از هوش رفته و بر زمین می افتد، کارکنان تصوّر می کنند که ناحیّه ی مجروحیّت، زخم های عمیق و سائیدگی های پشت اوست و آنجا را پانسمان می کنند، دقایقی بعد در حین جابجایی به هوش آمده و از شدّت دردِ کتف فریاد می کشد و کمک می-خواهد، پزشکان با باز کردن دکمه ها و زیپِ اورکت، با مقدار زیادی خونِ لخته شده و سینه ی شکافته ی بهمن مواجه و پس از اقدامات اولّیه وی را به پشت جبهه منتقل می کنند، ایشان ماه ها تحت درمان بود و به لطف خدا بعد از بهبودی چند بار به جبهه ها رفت تا سنگرِ همرزمان شهیدش خالی نَمانَد.


 
در چهارمین شب بعثی ها با حجم آتش بیشتر و گسیلِ گسترده ی نیرو، بخشی از ارتفاعات پایین دست را به تصرّف خود در آورده و با فشارِ بی امان ، شیاکوه در محاصره ی نعل اسبیِ آنها با زاویه ی باز قرار گرفت.
اگر چه تمام یالها و درّه های شیاکوه مهمّ و استراتژیک بودند و دشمن با روش های مختلف (گاه متمرکز کردن و گاهی با تقسیم نیروهای خود) از تمام نقاط سعی در نفوذ و رخنه به خط الرأس را داشت، ولی یکی از مبادی مهمّ ورودی، ابتدای یالی در ضلع جنوبی شیاکوه بود و حفاظت از آن گذرگاه را دسته ی شهید سیدمجتبی سلامتی  به عهده داشتند.
این موقعیّت چندین بار در پاتک ها تا مرز سقوط پیش رفت و دشمن به پشتوانه ی کثرت نیرو تا چند قدمی سنگرها رسیده بود، ولی با شجاعت مثال زدنی سیّد و معدود نیروهایش، بار دیگر شرایط تغییر کرده و کنترل آن به دست نیروهای سیدمجتبی افتاده بود.
چهارمین روز حضور در شیاکوه، نیروهای شهید سلامتی بعد از درگیری های شب قبل که تا صبح به طول انجامید و تعداد قابل توجّهی از بعثی ها را به هلاکت رساندند، ناباورانه شاهد شهادت فرمانده ی دسته ی خود سیدمجتبی سلامتی و امیرمسعود خوش خط بودند که به فاصله ی چند دقیقه، قلب های سفید و نورانی آنها با گلوله-ی سرخ و سرکشِ کوفی صفتانِ سیاه دل شکافته شد.


شهیدان سلامتی و خوش خط به روایت ولی الله باقری


ولی الله باقری یکی از یلان و شیردلان آن دسته که خاطرات وی از دلاوری ها و مظلومیّت های همرزمانش در شیاکوه  قابلیّت کتابی مستقل و مجزّا را دارد، در خصوص شهادت این دو شهید بزرگوار چنین می گوید: به دلیل موقعیّت خاصِّ مواضع و نبودِ امکانات سنگرسازی، اکثر بچّه های دسته ی ما (دو نفر- سه نفر) در لابلای سنگ های طبیعی پناه گرفته و از آنها به عنوان جان پناه و سنگر استفاده می کردند، من به اتّفاق سیدمجتبی و امیرمسعود در یکی از همین سنگرها استقرار داشتیم که دیواره ی مقابل آن نسبتاً کوتاه بود و امکان افزایش ارتفاع از بالا را نداشت.
صبحگاه روز 23/9/60 با سرنیزه ی غنیمتی مشغولِ گودکردنِ کف سنگر بودم تا با عمیق کردن آن، از گلوله ی تک تیراندازها بیشتر در امان باشیم، در همین حین امیرمسعود که به اتّفاق سیدمجتبی با دقّت پیاده شدن نیروهای عراقی از نفربرهای نظامی و استقرار در دامنه ی ارتفاعات را تحت نظر داشتند، از ناحیه ی قلب هدف گلوله قرار گرفته و بر زمین افتاد، سرنیزه را رها کرده و با دست خود محکم محل خونریزی را نگه داشتم؛ سیدمجتبی با تنفس مصنوعی و ماساژ قلبی سعی در برگرداندنِ مسعود را داشت، ولی تلاش ها بی فایده بود و علائم حیاتی او برنگشت، به نظر می رسید مسعود درجا شهید و به مقام محمود نائل شده است.
کمتر از 50 متر آنطرف تر برادرِ جوانش، امیرمحمود خبر نداشت که بعثی ها قلب نورانی برادرش را چگونه شکافتند؛ از ابتدای اعزام این دو برادرِ نورانی و سفیدرو، تیزهوش و زرنگ، مؤمن و دلیر، کم سنّ و سال ولی بزرگ منش، اغلب اوقات همراه یکدیگر بوده و عینک مشخّصه ی آن دو نابغه ی خوش سیما بود.
در آن لحظاتِ سخت، چون هیچ  یک از ما نتوانستیم خبرِ شهادت امیرمسعود را به برادرش بدهیم، ابتدا  سیدمجتبی سلامتی فرمانده ی دسته ی با تدبیر، به بهانه ی انجام مأموریتی فوری، امیرمحمود را به سوی مقرّ داربلوط (محل استقرار نیروها قبل از عملیات) فرستاده و به وسیله ی بی سیم با مقرّ هماهنگ کرد که برادران مستقر در آنجا، وی را توجیه و روانه ی اراک کنند؛ با توجه به خطرات فوق العاده در آن مسیر طولانی، سیدمجتبی با نگرانی ذکر می گفت و دعا می کرد که مبادا برای امیرمحمود در راهِ بازگشت اتّفاقی بیافتد.  
سپس به دلیل نبودِ برانکارد، با استفاده از دو اسلحه و یک اُوِرکُت (کاپشنِ زمستانی) مشغول ساخت برانکارد برای انتقال جنازه ی امیرمسعود شدیم؛ سیّدمجتبی به حالت خمیده مشغول تکمیل برانکاردِ ابتکاری بود که خود نیز از ناحیه ی کمر هدف گلوله ی بعثیان خبیث قرارگرفت؛ گلوله پس از اصابت به کَمَرِ فرمانده ی دسته، درون شکم او تغییر جهت داده و از محدوده ی قلب سیّد خارج شد و آن سلاله ی آلِ رسولصَلََّی الّلهُ عَلیهِ وَ الِه  با گفتنِ"اوخ- اوخ- یا جدّا"به زیارت اجداد طاهرینش شتافت.
تک تیراندازهای حرفه ای دشمنِ غدّار با اختفا در میان عوارض طبیعی، در چند دقیقه دو رکنِ شجاع دسته را به شهادت رساندند و این دو گُل نیز چنین  عاشقانه، عارفانه و آگاهانه در این روز با نثار قطرات خون خود ریشه های شجره طیّبه اسلام ناب محمّدی و تفکّرِ پیروزیِ خون بر شمشیر را آبیاری کردند.
گزیده ای از خاطرات شهید جعفری
در این بخش از باب تیمّن و تبرّک، گزیده ای از خاطرات شهید عقیل جعفری  را در ارتباط با عملیّات مطلع الفجر و شهادت نزدیکترین دوست و هم نامش (شهید عقیل حبیبی که در ده صفحه دست نوشته های خود مکرراً از او به عنوان برادر یاد می کند) نقل می کنم:
 «یکی از شب ها دسته ی ما و تعدادی از برادران ارتشی به محاصره افتادیم؛ عراقی ها با جمعیّتی زیاد ما را دور زدند و محاصره تنگ شد، من و برادرم عقیل بین شکاف سنگ ها سنگر گرفته بودیم؛ برادرم عقیل می گفت: ببین لطف خدا را، در جایی که عراقی ها در حال پیشروی هستند چقدر هوا روشن است و آنها به خوبی دیده می شوند، ولی جایی که بچه های ما هستند چقدر تاریک!، آن شب مجبور به عقب نشینی شدیم، امّا صبح زود با شهیدان سلامتی- خوش خط و برادرم عقیل و 15 نفر دیگر از برادران به آنها حمله کردیم و حدود 100 نفر از کماندوها و درجه دارهای آنها را کشته و 12 نفر هم اسیر گرفتیم».  
شهید جعفری در قسمت دیگری از خاطرات خود چنین نقل می کند: «در یکی از روزها خمپاره ای در نزدیکی ما به زمین خورد و موج انفجاری شدید، بی هوشم کرد؛ برادران مرا به سنگر امن تری برده بودند، وقتی به هوش آمدم، دیدم برادرم عقیل با پارچه و آب دهان مشغول پاک کردن خون هایی است که از بینی و گوش ها و چشمانم آمده بود؛ آن موقع گوش هایم چیزی نمی شنید و چشم هایم خوب نمی دیدند؛ وقتی یاد این کار برادرم می افتم که با  لبهای تشنه آب دهانش را برای من استفاده می کرد دلم می سوزد».
و در بخش دیگری از خاطرات خود چنین نوشته: «روز 23 آذرماه  سنگر ما هدف کالیبر نیروهای دشمن قرار گرفت و چند ترکش ریز و درشت به پای برادرم (عقیل حبیبی) اصابت کرده بود؛ زخم های او را بستم، اصلاً احساس ناراحتی نمی کرد؛ آنقدر با روحیه بود که همان روز با پای زخمی چند کیلومتر راه رفت و توانست مقداری آب با خود بیاورد؛ وقتی برگشت خیلی گرسنه بود و من مقداری نان خشکیده نگه داشته بودم که برایش آوردم و با هم خوردیم».
و در آخرین بخش از خاطرات شهید چنین آمده: «غروب یکی از روزها عراقی ها یکی از سنگین ترین پاتک های خود را آغاز کردند؛  ما 30 الی 35 نفر بودیم، ولی عراقی ها بیشتر از  350  نفر که عدّه ای از آنها تا 50 متری ما آمده بودند و ما مقاومت می کردیم و چند شهید و مجروح داده بودیم؛ تکبیر می گفتیم تا روحیه ی آنها ضعیف شود و هر چند دقیقه یکبار همدیگر را صدا می زدیم تا از زنده بودن هم با خبر شویم؛ من و برادرم عقیل آن شب چند متر از هم فاصله داشتیم؛ حدود ساعت چهار صبح عقیل را صدا زدم ولی جوابی نشنیدم؛ با برادر
ولی الله باقری به طرف او دویده و دیدیم حرکتی ندارد، سرش را بلند کردیم، چشم چپ برادرمان تیرخورده و در همان حال با گفتن چند تکبیر و « انِّا لِلَّّه وَ اِنَّا اِلَیهِ راجِعون » به معبود خود پیوست.
در آن موقع به خاطر از دست دادن برادرم عقیل به دو هدف فکر می کردم: انتقام از صدامیان و شهادت به اوّلی تا حدّی که در توانم بود عمل کردم ولی دوّمی را لیاقت نداشتم، آن روز حدود 10- 12 شهید و مجروح از 35 نفر داده بودیم، ولی شهادتِ بچّه ها به ما نیرویی داد که با نارنجک و تیربار به عراقی ها حمله کردیم و آنها این بار هم موفّق نشدند موقعیّت ما را تصرّف کنند؛ بار الها خداوندا ما را در راه عقیل ها- شاملوها- امیری ها و سایر شهیدان ثابت قدم بدار و همان سعادتی را که نصیب آنها کردی به ما عنایت بفرما».

 
شهید تاجیک
پاسدار رشید حاج عباس طائفی  (مؤذِّن شیاکوه) و معاون گروهان مرحوم عزیزآبادی می گوید: بعدازظهر روز 23/9/60 شهید تاجیک (فرمانده ی محور عملیّاتی شیاکوه) را در حال عبور از نزدیک مواضع خودمان دیده و او را صدا زدم، (آتش دشمن در آن موقع سبک بود) با مشاهده ی آن پاسدار شجاع، تعدادی از بچّه های گروهان بدون هماهنگیِ قبلی در کنار صخره ای که دشمن به آن دید نداشت، جمع شده و سؤالهای بسیاری را که در ذهن داشتند از ایشان می پرسیدند، بنده با توجّه به سنّ و سال و بر حسبِ احساس مسئولیّت نسبت به نیروها، با لحنی اعتراض آمیز خطاب به برادر تاجیک عرض کردم: مگر نمی بینید که بچّه ها زیرِ آتش  قلع و قمع می شوند، گرسنگی و تشنگی همه را از پا درآورده، توپخانه ی خودی جواب دشمن را نمی دهد، شهدا روی زمین مانده اند، مجروح ها چنانند و مهمّات چنین  و... در آخرِ حرفهای خود گفتم، مگر شما فرمانده ی محور نیستید، پس چرا کاری نمی کنید؟
شهید تاجیک با سروصورت خاک آلود و موهای ژولیده و لبان خشکیده اش، که مشخصّه ی همه ی رزمندگان در شیاکوه بود و با تبسّمی که از ویژگی های فرماندهان و انسان های بزرگ در شرایط سخت؛ جواب داد: ما در اینجا تنها هستیم و جز خدا کسی را نداریم، شما قصّه کربلا را شنیده اید؟
اینجا کربلاست، هر کسی می تواند بماند و هر که نمی تواند برود، زور و اجباری در کار نیست؛ اگر مهمّات و اسلحه و آب می خواهید باید با دشمن بجنگید، بر سرش بکوبید و از او بگیرید؛ اگر نمی توانید چنین کنید و دلیلی برای ماندن ندارید، کسی مانع رفتن شما نمی شود، سپس سرش را پایین انداخت و درحالی که می رفت، گفت: حاج آقا تجمّع در اینجا خطرناک است، هر چه سریعتر  نیروها را پراکنده کنید.
حرفهای تاجیک آب سردی بر تن تب دارمان بود و از عمق جان برخاست و بر دل اکثر بچّه ها نشست چون اسم کربلا را برد و دست روی حسّاس ترین حلقه ی وصل و توسّل ما با خدا گذاشت و بیش از پیش متوجّه کسی شدیم که عمری است در نهایت تواضع و ادب، خطاب به او می گوییم : «بِِِاَبی اَنتَ وَ اُمّی یا حُسَین(ع)».


نحوه ی جانبازی محمد غفاری


علیرضا رازگردانی(پویا منش) در نقل خاطرای از روز بیست و سوّم آذرماه چنین می گوید: حاج آقا درمان (ف- گروهان) به بنده دستور داد تا در اوّلین فرصت جنازه ی محمّد غفاری از اعضای گروهان محمد هاشمی را به محل جمع آوری شهدا منتقل کنیم.
بنده به اتّفاق دو نفر از دوستان به محل مورد نظر مراجعه کردیم، با توجّه به اینکه فشنگ قنّاسه به صورتش اصابت کرده و از جمجمه اش خارج شده بود و علائم ظاهری حکایت از شهادتش داشت، با فرضِ شهادت، نامبرده را داخل برانکارد گذاشته و طبق معمول در زیر آتشِ دشمن به محل جمع آوری شهدا رسانده و درکنار سایر شهیدان قرار دادیم.
پس از قرائت فاتحه به سمت مواضع خود حرکت کردیم، هنوز فاصله ی چندانی از شهدا نگرفته بودیم که به نظرم رسید کسی از فاصله ای دور مرا صدا می زند؛ پشت سرِ خود را نگاه کردم ولی جز شهدا کسی نبود، مجدداً به راه خود ادامه دادم ولی در لابلای صداهای مکرّر انفجار، برای بار دیگر آن صدا را شنیدم، آرام آرام از همان مسیر بازگشته و با تعجب دیدم صدای ضعیفی که گویی از ده ها متر آن طرف تر به گوش می رسید، از میان شهدا و مربوط به برادر محمّد غفاری است.
وقتی بالای سرش رسیدم  از هوش رفت، در حَدِّ مقدورات پانسمانش کرده و خیلی سریع با کمک همراهان ایشان را به بیمارستان صحرایی فرستادیم، با توجّه به وضعیت حادّ او و مشکلات عدیده ای که در آن مسیر طولانی وجود داشت، چندان امیدی به زنده ماندنش نداشتیم ولی خواست خداوند چنین بود که او لحظه ای بهوش آمده و ما را متوجّه خود کند و دوباره بی هوش شود.
او زنده ماند و تا پایان دوران دفاع  مقدّس بارها و بارها به جبهه ها رفت و با دشمن جنگید و اکنون در خط مقدّم دفاع از حریم نظام و ولایت است.

 
شهادت پزشک تیپ ذوالفقار(سرگرد هاشمی)

علیرضا در رابطه با چگونگی پیوستن خود به امدادگری در شیاکوه نیز چنین می گوید: چند روز مانده به عملیّات که در اردوگاه داربلوط استقرار داشتیم، سرگرد هاشمی پزشکِ وظیفه ی تیپ ذوالفقار از برادر امیری (ف–گردان)، درخواستِ یک نیرویِ مستعد برای آموزشِ امدادگری گردان را کرده بود، با توجّه به علاقه و آشنایی نسبیِ من به کارهای امداد و درمان،  شهید امیری  بنده را معرفی کرد.
سرگرد فردی مخلص و با ایمان و در رشته ی خود با تجربه و متخصّص بود، او طیِ سه الی چهار روز قبل از عملیات اطلاعاتِ با ارزشی  در رابطه با رسیدگی به مصدومین و فوریت های پزشکی به من آموزش داد و روزِ قبل از عملیات، مقداری کمک های اولّیه در اختیارم گذاشت، طبق برنامه ی دکتر، قرار بر این بود که دو سنگرِ امدادی در طول خط الرأس شیاکوه ایجاد کنیم، در یکی از آنها من مستقر باشم و به مجروحینِ محدوده ی خود و درسنگر دیگر سرگرد مجروحینِ محدوده ی خود را مداوا کند، همچنین مقرّر شده بود مجروحینِ عمقی و خطرناک را بلافاصله به سنگر دکتر بفرستم تا ایشان به آنها رسیدگی کند.
ولی اراده ی الهی آن پزشک متعهد و سرگرد سرافراز را در زُمره-ی شهدای شیاکوه در عملیات مطلع الفجر قرار داد و با شهادت دکتر در سومین روز عملیّات، پیش بینی های قبلی ما بر هم ریخت و  بخش قابل توجّهی از فوریت های پزشکی به دوش خودم افتاد.
همه ی سعی من این بود که  مجروحینِ عمقی و در معرض خطر پس از اقداماتِ اولیه، در اسرع وقت به عقبه منتقل شوند، (منظور از عقبه، نزدیکترین بیمارستان صحرایی در فاصله ای حداقل شش کیلومتری از ما بود، که مجروح باید توسط سه الی چهار نفر به صورت پیاده با عبور از دره ها و مسیرهای سنگلاخ و کوهستانی با برانکارد یا روی دوش افراد حمل می شد).
متأسفانه افرادی که شب مجروح می شدند، بناچار تا روشن شدن هوا در روز بعد، بایستی هم آنجا می ماندند، چون امکانِ انتقالِ آنها در آن شرایطِ خطرناک (به واسطه ی مسیرهای پر شیب و آلوده به مین در زیر آتش سنگینِ شب ها) وجود نداشت، چه بسا تعدادی از زخمی ها بواسطه ی همین توقّف های شبانه و از شدّت خونریزی و درد، به خیل شهدا  پیوستند.
ما به دلیل کمبود نیرو جهتِ نقل و انتقال مجروحین از هر امکانی استفاده می کردیم، از برادرانی که زخم های سطحی تری داشته و باید به عقب برمی گشتند، از اُسرای در حال تخلیه به پشت جبهه و در نهایت از نیروهای رزمی و سالمِ خودمان، بچّه های گردان باید پس از انتقال مجروح به بیمارستان صحرایی، سریع و بی وقفه باز می گشتند تا هنگامِ ضدّحمله های دشمن سنگرشان خالی نباشد.
البتّه با توجه به اینکه بعضی محورهای عملیاتی با سنگر ما فاصله ی نسبتاً زیادی داشت، درصدی از مجروحین توسط همسنگرانشان پانسمان سطحی شده و به عقب منتقل می شدند.



 واقعاً اگر درآن بحبوحه ی نبردِ نابرابر، امدادهایِ غیرقابل شمارشِ  پروردگار به اشکال مختلف بروز و ظهور نمی کرد، چگونه جوانی بیست ساله، کم تجربه و تنها، از عهده ی چنان کار طاقت فرسایی بر می آمد، چه بسا در آن شرایط مجرّب ترین پزشکان در مواجهه با چنان منظره های دلخراشی روحیه ی خود را از دست می دادند، امّا علی رازگردانی در دوّمین دهه ی زندگی با اتّکال به خدا شبانه روز و بی وقفه مشغول بود و همه ی تلاش خود را برای نجات همرزمانش به کار می بست.
بسیجی رشید حسین زمانیان در رابطه با شهادت جناب سرگرد هاشمی (پزشک وظیفه) در نوشته های خود آورده است، او به گروه ما که تعدادی از دانش آموزان و فعالان انجمن اسلامی و بسیج دانش آموزی اراک بودیم علاقه مند شده و هر وقت که فرصتی دست می-داد به سنگرهای ما سرکشی می کرد و دقایقی پیش ما می ماند و می-رفت، احساس می کردیم روحیه  او  با این کار مضاعف می شود.
 طبیعی بود که آن شهید والامقام با توجه به نوع وظیفه و مأموریت سنگینش در رسیدگی به جراحات سختِ همرزمان، بدون نیروهای کمکی، گاه دچار دلتنگی شود و در واقع با چنین سرکشی هایی سعی داشت آرامش روحی برای ما و خود بوجود آورد، ما نیز از دیدن و مصاحبت با آن پزشک مخلص و تحصیل کرده واقعاً لذت می بردیم.  
 احتمالاً روز بیست و سوم یا بیست و چهارم بود که وی به سنگر مشترک من و برادر کریمی آمد؛ در آنجا همه ی  نیروها با بحران آب خوردن مواجه و معمولاً تشنه بودند، گاهی که برای انتقال شهدا و زخمی ها به پایین می رفتیم مقداری آب از چشمه یا رودخانه های فصلی یا آب های بجا مانده از بارندگی ها را با خود می آوردیم و تقسیم می کردیم؛ آن روز که دکتر به ما سر زد بهترین هدیه ای که می توانستیم به او بدهیم کمتر از نصف لیوان آب بود، همین که لیوان آب را بدست او دادیم از بیرون سنگر فریادی شنیدیم که دکتر چند نفر زخمی شدند، دکتر آب را به زمین گذاشت و به سرعت از سنگر خارج شد تا خود را به زخمی ها برساند ولی به محض خروج از سنگرمان گلوله ی خمپاره یا مینی کاتیوشایی در جلوی سنگر به زمین خورد و یک پا و قسمتی از کمرش جدا شد، من و برادر محسن کریمی سراسیمه خود را به بالای سرش رساندیم ولی هیچ کاری از ما ساخته نبود و آخرین دست و پا زدنش را در حال عروج و با لبان تشنه دیدیم، فقط چشمانش را بستیم و در اولین فرصت پس از اعلام گزارش شهادت، بچه های دسته ی خودمان شهید عبدالمناف داودی- شهید رحیم صالحی و برادران: محمد داودآبادی و محمود صالحی جسد غرق به خونش را جمع آوری و به پایین فرستادند؛ آن روز در شعاع بیش از پنجاه متری پای شهید را پیدا نکردیم که به جنازه اش ملحق کنیم ولی چند روز بعد ده ها متر پایین تر بطور اتفاقی پای دکتر را در لابلای سنگ ها پیدا کردیم و چون دسترسی و الحاق به جنازه ممکن نبود، پا را در همانجا دفن کردیم. روحش شاد

شهادت ابوالقاسم عظیمی و اسماعیل حاجیان
برادر محمّد سمیعی، رزمنده ای ناب از بسیجیان دوران دفاع مقدّس و از یادگاران شیاکوه و عضو گروهان مرحوم محمّد هاشمی است، او در بیان خاطره ای می گوید:  در اوّلین ساعات بامداد روز 23/9/60  صدای بی سیمِ  (ف- گروهان) برادر هاشمی، ما را متوجّه خود کرد؛ سنگر برادر هاشمی در نزدیکی ما قرار داشت و مکالمات بی سیم را به وضوح می شنیدیم؛ در این پیام (ف-گردان) سیاوش امیری ضمن اعلام آماده باش از نزدیک شدن تعداد زیادی از نیروهای بعثی به موقعیّت ما خبر داد؛ برادر هاشمی این پیام مهمّ و فوری را توسط پیک خود به فرمانده ی دسته ها اعلام کرد و بچّه ها آماده ی دفاع شدند.
(گاهی اوقات برادران رزمنده از شدّت خستگی به صورت نوبتی به یکی از سنگرهای مسقّف که میراث عراقی ها بود، می رفتند و با تجهیزات کامل، دقایقی استراحت کرده و مجدداً به سنگرهای تدافعی خود باز می گشتند).
اسماعیل حاجیان شتابان به سوی سنگر استراحت رفت تا ابوالقاسم عظیمی را که دقایقی قبل برای استراحتی کوتاه به آنجا رفته بود، از اوضاع با خبرکرده و برای دفاع به سنگرش برگردانَد.
در آن هنگام علاوه بر ابوالقاسم عظیمی، سیّد احمد موسوی نیز در آن سنگر در حال استراحت بود، همزمان با رسیدن اسماعیل حاجیان به نزدیک سنگرِ مورد نظر، خمپاره ای به او و جداره ی سنگر اصابت کرده و منفجر می شود، اسماعیل به علّت موج شدید انفجار دو نیم شده و قطعات بدنش از هم پاشیده می شوند، ابوالقاسم عظیمی نیز در درون سنگر به دلیل اصابت ترکش های متعدّد همین انفجارو جراحات وسیع، دقایقی بعد به همرزم و همسنگر و همشهری اش ملحق می شود.
با توجّه به اینکه در این حادثه سیّد احمد موسوی در قسمت انتهایی سنگر قرار داشت، هر دو پای وی بر اثر اصابت ترکش و تخریب سنگر زخمی و له شده و نیمی از بدنش در زیر آوار می مانَد.
تهاجم سنگین دشمن، آنچنان ما را سرگرم کرده بود که از سه هم سنگر و اطرافمان کوچک ترین اطلاعی نداشتیم، انبوه نیروهای بعثی علیرغم تلفات، لحظه به لحظه محاصره ی ما را تنگ تر می کردند، تهدید جدّی و موقعیّت درحال سقوط بود که به نحوی اعجاز گونه ورق برگشت، سیاوش و دو همراهش چون فرشته ی نجات خود را به ما رسانده و با شلیک های دقیق آرپی جی و تیربار و از بین بردن جمعی از مهاجمین موجب شدند بعثی ها به تصوّرِ رسیدن قوای کمکی و تازه نفس برای ما، زخمی ها و کشته های خود را رها کرده و عقب-نشینی کردند و بار دیگر علیرغم کمبود نیرو و اندک مهماتمان به منطقه و دشمن مسلط شدیم.
با فروکش کردن تهاجم و کاهش خطر شهید عبدالمناف داودی سرگرمِ جمع آوری پاره های بدن اسماعیل حاجیان و تعدادی از برادران مشغول بیرون کشیدن شهید عظیمی و سیّداحمد از زیر آوار و تراورس ها  شده و آنها را به سنگر امداد رسانده بودند؛ روز بعد شهید عبدالمناف جنازه ی قطعه قطعه شده ی شهید حاجیان را خود با گونی به محل جمع آوری شهدا انتقال داد.


 
در رابطه با واقعه ی فوق جانبازِ عزیز سیّد احمد موسوی چنین می گوید: ساعت، حدودِ یک بامداد بود که با هماهنگی دیگر برادران برای استراحتی کوتاه به سنگری در نزدیکی محلِ پست خود رفته و در کنارِ ابوالقاسم عظیمی دراز کشیدم، هنوز خوابم نبرده بود که خمپاره ای جلوی درب سنگر بر زمین خورد و سنگ ها و الوارهای سقف روی بدنم ریخت، در تاریکی شب، دود و گازهای حاصل از مواد منفجره به شدّت آزارم می داد، درد شدیدی در ناحیه ی هر دو پا حسّ می کردم، ولی تشخیص نمی دادم چه اتّفاقی برایم افتاده، مدتی گذشت و وقتی مرا بیرون کشیدند، متوجّه ی خرد شدن استخوان ها و از بین رفتن قسمتهایی از هر دو پای خود شدم. این اتفاق منجر به قطع یک پا از زیر زانو و پنچه ی پای دیگر سید احمد شد. (مؤلف).


 
 علی رازگردانی امدادگر گردان در رابطه با سیّد احمد و ابوالقاسم می گوید: نیمه های شب برادرن عظیمی و موسوی را به سنگرم آوردند، قبل از اینکه بتوانم برای برادر عظیمی کاری انجام دهم به علت جراحات عمقی و وسیع به شهادت رسید، پای راست سیداحمد متلاشی و پای چپش له شده بود، با مقداری باند دور ران پاهای راست و چپش را بستم تا به این وسیله از شدّت خون ریزی کاسته شود، سپس در زیر نور فانوس شلوار پاره پاره او را با قیچی بریده و خیلی فوری جراحت های وسیعش را شستشو داده و پانسمان کردم.
با توجّه به کثرتِ مجروحین، بقیه ی کار را به خودش محوّل کردم  سیّد باید تا روشن شدن هوا و انتقال به پشت جبهه بیدار می ماند و به منظور پیشگیری از نِکروز، بانداژ را هر پانزده دقیقه یک بار از دورِ پاهای خود باز می کرد تا خون جریان پیدا کرده و لحظاتی بعد آن را می بست، انجام این کار برای پیشگیری از سیاه شدن عضو ضروری بود.
 
آری اسماعیل حاجیان- ابوالقاسم عظیمی- سیّد احمد موسوی، سه گُلِ هم سنّ و سال- نیکو سیرت و نیکو صورت- بی باک و شجاع- از نسل سلمان فارسی، در اثباتِ لبیک به ولی امر خود، در سنّ 17- 18 سالگی و در یک لحظه پرپر شدند، دو گُل راهیِ جَنّتُ المأوی و گُلِ سوّم به عنوان ذخیره ی الهی باقی ماند، او ماند تا زیباترین لحظه های عشق بازی پروانه ها را در حین سوختن در طواف نور روایت کند.
ای کاش عزیزانی که این مطالب را از نظر می گذرانند، تأمُّل بیشتری در این رابطه داشته و گاه با استفاده از قوّه ی تَخَیُّل، شرایط را در ذهن شبیه سازی کرده و به درون آن سِیر کنند و خود را به جای رزمندگان و جانبازان در آن لحظات طاقت فرسای مرگ و زندگی قرار دهند.  
جوانی را تصوّر کنید که در سنّ 18 سالگی، با دو پای متلاشی در سنگری کوچک و تاریک، علیرغم خون ریزی- تشنگی- گرسنگی- خستگی و بی خوابی در محیطی که چند مجروح دیگر از شدّت درد می نالند و با مرگ دست و پنجه نرم می کنند، باید تا صبح  بیدار باشد و هر چند دقیقه یکبار، باندها را از دور پاهای قلم شده اش باز کرده و مجدداً آنها را ببندد، شاید اگر تا طلوع سپیده رمقی بر بدن و خونی در رگ ها باقی مانده بود او را به عقبه منتقل کنند، حال آنکه قطعه قطعه شدن در راه خدا کم ترین بهای عاشقی است.
(امیدوارم جوانان عزیز امروز، با الگو گرفتن از جوانان آگاه، وقت شناس و غیور دیروز، به تکلیف شرعی خود عمل کرده و با جهاد علمی، در گشایش اصلی ترین گره های کور بشریّت بکوشند و با تبعیّت از فرامین و منویّات امام خود، شایسته ترین حجّت حق در عصر حاضر، گام هایی را بردارند که ایران عزیز و ملّت سربلند و سرافرازش، بی رقیب و بر مدار حقّ در عصر ظهور بدرخشد).


شکار متجاوزین بعثی
 همه ی تلاش خفّاشان شب پرستِ بعثی این بود که همزمان با طلوع فجر قله را به تسخیر خود در آورند، ولی خون و مقاومت و دفاع جانانه ی فرزندان ملّتِ صبور در هم می آمیخت و حاصل آن، انقضای فجر کاذب بود و آغاز عقب نشینی دشمن، با چاشنی اذان صبح، بنابراین رؤیَتِ صبح گاهان به منزله ی سرافرازی در یک سوی جبهه و سرافکندگی و ذلّت و فرار در نقطه مقابل بود، کما اینکه آنها اغلب در مسیر گریز از صحنه، توسط صیّادان سلحشور ما شکار می-شدند، از جمله کسانی که در حین عقب نشینیِ نیروهای دشمن، هر روز به تعقیب و شکار آنها مبادرت می کردند: شهید سیاوش امیری- شهید تاجیک و برادران نعمت الله باقری- عباس درمان و تعداد دیگری از دوستان بودند.
در شیاکوه شرایط به گونه ای رقم می خورد که رسته و وظیفه و عناوین و الفاظ مطرح نبود و همه ی نیروها با حدّاقل امکاناتی که در اختیار داشتند، یک کار را بایستی انجام می دادند، دفاع از شیاکوه و عقب راندن دشمن با هر وسیله ای تا مرز شهادت.
به محض فراغت از آتش تهیه و دفع پاتکِ نیروهای پیاده ی بعثی، جابجایی زخمی ها تا سنگر امداد- رسیدگی و انتقال آنها به پایین (که خود یکی از سخت ترین کارها به شمار می رفت)- جمع آوری شهدا- بازسازی سنگرهای تخریب شده- پاکسازی سنگر از پوکّه فشنگ ها- جایگزین کردن مهمّات ذخیره، پر کردن خشاب های اضافه و غنیمتی برای درگیری های بعدی و گشتن بدنبال آب خوردن به اندازه ی رفع عطش، تقریباً به کار عادی روزانه تبدیل شده بود.
تعدادی از بچّه ها گودالی در زمین حفر کرده و ظرفی را داخل آن قرار داده و پلاستیک به روی آن می انداختند، با گذشت چند ساعت رطوبت موجود در زمین به شکل قطرات عَرَق به داخلِ ظرف
می چکید و مقدار کمی آب به دست می آمد، که این مقدار بسیار کم آب بین چند نفر تقسیم می شد.       
چنانچه قبلاً گفته شد امکان پشتیبانی و تدارک و رساندن مهمّات از عقبه ی خودی خیلی مشکل بود و عمده مهمّات مصرفی ما از
زاغه های مهمّاتِ بازمانده از دشمن بعثی تأمین می شد که آن هم در حال اتمام بود، ضمن اینکه تجهیزات و وسایل انفرادی کشته شدگانِ دشمن جمع آوری و علیه خودشان مورد استفاده قرار می گرفت.


 
انتقال مجروحین
فاصله ی سنگر حاج عباس درمان (ف- گروهان) تا سنگر ما کمتر از یکصدمتر بود و حاجی گاهی اوقات برای جابجایی مجروحان و شهدا، این افتخار را به من می داد، بعضی مواقع که آتشِ سنگین دشمن موجب می شد کمی تعلّل کنم، وی با عصبانیّت ظاهری که برخواسته از اخلاص و احساس مسئولیت بود، فریاد می زد: دایی  مصطفی مگه مُردی!
ارادت من به فرمانده ی گروهان به حدّی بود که با فریادش انرژی گرفته و بی پروا حرکت می کردم، از بین مجروحین و شهدایی که توفیق حمل پیکر پاکشان را داشتم در خلال خاطرات به چند مورد اشاره می کنم.



 عصر روز 23/9/60 برادر رزمنده، مجتبی سَرمَدی از غیور مردان خطّه خمین مورد اصابت ترکش توپ قرار گرفت و در فاصله ی 60- 70 متری نقش بر زمین شده و صدای ناله هایش از میان آتش سنگین دشمن به گوش می رسید، خیلی از بچّه ها تمایل داشتند به کمک وی بشتابند، ولی حجم آتش و ضعف جسمانی، دو عاملی بود که همه ی ما را به زمین میخکوب کرده بود، براستی خروج از سنگر و عبور از مسیری که در هر لحظه گلوله ای بر زمین می خورد، کاری هولناک بود و من منتظرِ فرصتی تا با فروکش کردن آتش، نسبت به انتقال مجتبی اقدام کنم.
ناله های ناشی از شدّت دردِ مجتبی به گوش حاج عباس رسید، طبق معمول ایشان با فریاد خوش آهنگ و آمرانه اش همان جمله را به زبان جاری کرد: دایی مصطفی مگه مردی، برو سراغش.
گویا منتظر همین حرف بودم و بیمه نامه ام دستور حاجی بود،
بی مهابا از سنگر خارج شده و به حالت خمیده و با سرعت خود را به مجتبی رساندم، برای جابجایی او هر نقطه ی  بدنش را از زمین جدا می کردم، درد او تشدید می شد و تاب تحمّلش در حال اتمام بود، در آن شرایط حمل مجتبی به صورت سرپا و ایستاده با وضعیّتی که داشت غیر ممکن به نظر می رسید، مضافاً اینکه آتش دشمن به حدّی بود که هر موجود زنده ای ترجیح می داد در همان نقطه ای که هست خود را به زمین چسبانده و حتّی به زمین فرو رود تا از تیرها و ترکش ها در امان باشد.
مجتبی با صورت روی زمین افتاده بود ولی پای راستش به دلیل جراحتی سخت و عمیق با ترکش، از قسمت ران کاملاً بر عکسِ حالت طبیعی، 180 درجه چرخیده و با مقداری از عضلات هنوز به بدن وصل بود، تنها راهی که به فکرم رسید، کول کردن وی در حال نشسته و انتقالش  به صورت چهار دست و پا بود.
پیکرِ نیمه جان مجتبی را با سختی به کول خودکشیدم، صدای ناله هایش قطع شد، با این تصوّر که عجله و بی احتیاطی ام موجب شهادتش شده، خود را سرزنش می کردم و احساس بدی داشتم، در طول مسیر پای آویزانش که کمتر از پای قطع شده نبود روی زمین کشیده می شد، نگران و مضطرب او را تا سنگر امداد حمل و از راهروی باریک و تاریکِ سنگر عبور داده و به داخلِ بهداری کوچکی رساندم، که در آن روزها آسمانیان به آن نظر داشتند.
با کمک علی رازگردانی و دستیار نوجوان و فداکارش حمید نقوی، مجتبی را روی زمین خواباندیم، به لطف خدا در حین جابجایی به هوش آمد و  شروع به نالیدن کرد، از فَرطِ خوشحالی چند بار صورتش را بوسیده و خدا را از صمیم قلب شکر کردم.
علی خیلی سریع باقی مانده ی شلوارش را با قیچی برید و در پرتوهای ضعیفِ نور فانوس مشغول شستشو و پانسمان شد و با همان امکانات محدود، با دقّت و حوصله کارش را انجام می داد، علیرغم اینکه طاقت نگاه کردن به عمق جراحت را نداشتم، دقایقی به علی کمک کرده و در مسیرِ بازگشت به سنگر خود، به سنگر بهمن کمانکش (همشهری خمینی و دوست صمیمی مجتبی) رفته و او را برای کمک به سنگر امداد فرستادم، ایشان تا صبح در کنارِ مجتبی هر چند دقیقه یک بار، بالای رانش را با مقداری باند می بسته و باز می کرده تا خون جریان یافته و پای او دچار مشکل نشود.
برادر سرمدی نیز مانند خیلی از رزمندگان، در دوّمین دهه ی زندگی، دردی غیر قابل تصوّر را تا صبح تجربه کرد و روز بعد توسط تعدادی از همرزمان به عقب منتقل و با لطف خدا تقدیرش ادامه ی حیات و خدمت در سنگرهای مختلف بود.
آن شب مقدار زیادی از خون مجتبی به لباس های من نفوذ کرده بود و حتّی کفش ها و جیب های شلوارم پر از لخته های خون او بود، گرچه طی یکی دو روز گذشته دست ها و لباس های من با خون دیگر دوستان خضاب و تطهیر شده و لباس های خاکی ام مثل بقیه ی رزمندگان گلگون بود، ولی به این میزان آغشته و غرق در خون نشده بودم.
زخم های ناشی از فرورفتن خارها، سنگ ها و لبه های تیز ترکش های پراکنده بر روی سطح کوه، که در حین جابجایی مجتبی و تعدادی دیگر از سربداران خطّ ولایت، بر زانوها و کفِ دستانم فرو رفته بود، یکی از امیدهای من در تخفیف مجازات های روز جزاست و به شهادت آنها نیاز مبرم دارم، بدون شک تحمّل هر نوع درد و سختی در جبهه ی حق،  مشروط به حفظ و حراست از آن الطافِ خفیّه ی خدا، توشه ای ارزشمند برای فرد فرد رزمندگان در هر دو عالم خواهد بود و اَلحَقّ چه میزان باید شکرگزار خداوند باشیم که منّت نهاد و در آن مقطع نورانی ما را در طریق حقیقت و هدایت قرار داد، امید که حافظ آن نعمت ها و خیر کثیرش باشیم.


 
بیست و سوم آذرماه نیز در حالی به غروب خود نزدیک می شد که خبرِ پروازهای غریبانه و شهادت های مظلومانه ی همرزمان یکی پس از دیگری به گوش می رسید، سید محمّد صدرنور- ابوالقاسم عظیمی- محمّدحسین بیگی- امیرمسعود خوش خطّ- سیدمجتبی سلامتی و... .


 پنجمین شب از راه رسید و طبق معمول شبهای گذشته، رؤیت فجر 24/9/60  بر فراز شیاکوه بیانگر مقاومت و ایثار عدّه ای قلیل بود که شب تاریک را با استعانت از امدادهای غیبی در جنگی نابرابر به روز روشن مُتَّصل و استوار مانده و در مقابل، برای ایادی استکبار جز تلفات- سرافکندگی- شکست و ذلّت نزد اربابان جنایت پیشه دستاوردی نداشت.
سیاوش و همراهان پس از تعقیب و شکار صبح گاهانِ نیروهای دشمن، گاهی اوقات به موقعیّت نیروهای خودی سرکشی می کردند و با توجّه به کاهش روزانه ی بچّه ها (به علّت شهادت و مجروحیّت)، با هماهنگی فرماندهان گروهان ها تغییراتی را در آرایش سنگرهای تدافعی برای جلوگیری از نفوذ دشمن اعمال و تدابیر لازم را اتخاذ کرده و به سنگرها و محل استقرار خود بر می گشتند.


 هدیه حاج عباس درمان


امروز صبح حاج عباس بعد از انجام کارهای جاری و سرکشی به نیروها، مرا به سنگر فرماندهی احضار و یک دست لباس پلنگی آکبند (از لباس های غنیمتی کماندوهای دشمن) به من تحویل داد تا با لباس های پاره پاره و جرم گرفته از خون عوض کنم، شاید این اقدامِ حاج عباس، به نوعی ابراز محبّت و دلجویی بود.
لباس های پلنگی به تعدادِ نیروها نبود که بین همه توزیع شود، فقط چند دست از سنگرِ تدارکات عراقی ها بدست آمده بود. (نمونه ی آن لباس ها در عکس های قله ی شیاکوه، بر قامت برادران: شهید سیاوش امیری، عباس درمان و ابوالفضل رضایی دیده می شود).
لباسها را که پوشیدم به حدّی خوش فرم و شکیل بود که به نظر می رسید دقیقاً به قدّ و قواره من بریده و دوخته شده  بودند، خیلی از آنها خوشم آمد تا جایی که از ذهنم گذشت: "وقتی از منطقه برگشتیم آنها را به عنوان یادگاری شیاکوه با خود به اراک می برم و چه ابّهتی به من خواهد داد هنگامی که سوار بر موتور تریل، لباس کماندویی بر تن داشته باشم "؛ با همین افکار طی ساعات بعد خیلی مواظب آنها بودم که مبادا کثیف شوند، تا جایی که لباس های کهنه را کف سنگر انداخته و موقع استراحت روی آنها می نشستم.

پشتیبانی بالگردهای خودی
ساعاتی از عصر گذشته بود که دو فروند بالگرد (هلی کوپتر) به سمت قلّه در حرکت بودند؛ ابتدا تصوّر کردیم طبق معمول عراقی اند، ولی کمی نزدیکتر متوّجه شدیم آنها خودی هستند، یک فَروَند لُجِستیک (پشتیبانی و تأمین تجهیزات و تدارکات) و دوّمی از نوع جنگی برای حفاظت و اسکورتِ هلی کوپتر اوّل که حامل تدارکات و مهمّات بود.
از طرفی چشم های ما به هلی کوپترها دوخته و برای فرودشان لحظه شماری می کردیم و بیش از هر چیز وجود آب خوردن در آن پرنده-ی فلزی ما را متوجّه ی خود کرده بود و از سوی دیگر شدیداً نگران بودیم که مبادا مورد اصابت قرار گیرند، به همین دلیل مکرّر آیه ی 8 سوره یس «وَ جَعَلنا ...» را برای سلامتشان می خواندیم، به نظرم اوّلین پشتیبانی هوایی تا این تاریخ بود و قبل از آن هیچ نوع پشتیبانی را به یاد ندارم.   

شهادت ولی قاسمی و رضا غلامی
با نزدیک شدن بالگرد به خط الرأس، دشمن شدّتِ آتش باریِ توپخانه و کالیبرهای خود را افزایش داد؛ چشم های ما در تعقیب مسیر هر دو بالگرد برای تخلیه و انتقال بارها بود که متأسّفانه در فاصله ای نه چندان دور، یکی از گلوله های توپِ دشمن به سنگر ابوالفضل رضایی (ف- دسته) اصابت و آن را منهدم کرد؛ چند نفر از دوستان سراسیمه به سمت سنگر مسئول دسته  رفته و به کمک آنها شتافتند.
حدود دویست متر آن طرف تر هلی کوپتر، تورِ حاملِ تدارکات را از فاصله ای 20 الی30 متری به سطح کوه رها کرد؛ متأسفانه اضطراب و شاید خطای دیدِ کمک خلبان باعث شد محموله به طورِ کامل از ضلع غربی خط الرأس پایین رفته و در شیب تندِ یکی از درّه ها، در شعاعی وسیع پخش شود؛ آه از نهاد همه بچّه ها بلند شد، چون از صدها کیلوگرم اقلام حیاتی یک گرم باقی نمانده بود.
عباس اسماعیلی یکی دیگر از جوان ترین رزمندگان کربلای شیاکوه در غیبتی کوتاه مدّت، سه هم سنگرش را از دست داده بود، دو شهید و یک زخمی؛ او چند لحظه ی قبل برای بررسی یکی از کوره راه ها که احتمالِ نفوذ دشمن از آن وجود داشت، برای دقایقی از سنگر بیرون رفت و در این رفت و برگشت دیدار با دو دوست و همرزمش، ولی الله قاسمی و رضا غلامی به صحرای محشر موکول شد؛ هر دو شهید از داوطلبین قبل از عملیّات برای مأموریّت های استشهادی بودند که چنین زیبا جاودانه شدند.
 تعدادی از بچّه ها با سروصدا و علامت و اشاره، خلبان را متوجه زخمی های اورژانسی کرده و تعدادِ دیگری شتابان پیکرِ ابوالفضلِ مجروح را به سمت هلی کوپتر منتقل کردند.
بالگردِ لُجِستیک برای فریبِ دشمن ابتدا از ارتفاعات فاصله گرفت ولی دقایقی بعد با کاهش حجم آتش، از نقطه ای کور بازگشت و در یک اقدام متهوّرانه تا حدود یک و نیم متری سطح زمین ارتفاع خود را کم کرد؛ در آن شرایط که ثانیه ای غفلت ممکن بود فاجعه ای به دنبال داشته باشد، مرحوم حسن دوستبین و سیدمرتضی خاکی نژاد، مسئولِ دسته ی خود را به داخل کابین پرتاب کرده و به لطف خداوند هر دو هلی کوپتر به سلامت از منطقه دور شدند؛  احتمالاً ابوالفضل تنها مجروحی است که بطور اتّفاقی با این کیفیّت از قلّه ی شیاکوه حمل و با رسیدنِ به موقع به بیمارستان کرمانشاه، قسمتش ماندن و حضور مکرّر در جبهه ها، پیام رسانی و بردباری بر دردهایش بود.
البتّه در آن فاصله هلی کوپتر جنگی  به عنوانِ محافظ و اسکورت بیکار نبود و شاهکارهایش تا ساعتی بعد در  مقابلِ دیدگان ما در آتش می سوختند؛ آن خلبانان شجاع هر دو قلب نیروها را شاد کردند؛ یکی با نمایش جسارت در انتقال مجروح و دیگری با انهدام چند دستگاه تانک و توپ و انبار مهمّات  دشمن در چند مانورِ ماهرانه.
همسنگران ابوالفضل، شهید ولی الله قاسمی در حینِ اقامه ی نماز مستحبّی قسمتی از جمجمه و صورتش جدا شد و در حال احرام، باقیمانده ی سرِ خونینش به سجده افتاد و در دم جان به جان آفرین تسلیم کرد و رضا غلامی با ترکشی که از کتفش فرو رفته و قفسه ی سینه و ریه اش را به سختی مجروح کرده بود با دقایقی تأخیر ذکرگویان به نور مبدّل و به همسنگرش ملحق شد؛ هر دو شهید از خواصّی بودند که قبلاً به رفتار و کردار آنها اشاره داشته ام.

برادر ولی الله باقری در بیان خاطره ای از روز بیست و چهارم چنین می گوید:

تحرّکات امروز دشمن حکایت از پاتک سنگین دیگری داشت؛ بی شکّ روز گذشته شهادتِ برادران سلامتی و خوش خط، شیرازه ی دسته ی ما را از هم پاشیده بود، ولی با شهیدان عقیل حبیبی، علیرضا هدایتی، عقیل جعفری و سایر برادران، عهد کردیم جای خالی شهدا را پرکرده و انتقام دوستان عزیزمان را بگیریم.
از آنجایی که به دلیل اشراف تک تیراندازهای عراقی در طول روز کمترین رفت و آمد را داشتیم، بناچار پس از انجام فریضه ی نماز مغرب و عشاء که هوا تاریک شده بود، ما بازماندگان از دسته ی شهید سلامتی هر یک مقداری مهمّات برداشته و ده ها متر جلوتر از مواضع اصلیِ خود در محور پدافندی، با انتخابِ نقاطی که اشراف و تسلّط بیشتری به مسیر تهاجم مزدوران بعثی داشت استقرار یافته و بچّه ها در میان عوارض طبیعی و سنگ ها مخفی و آماده ی درگیری شدند.
هنوز چیزی از شب نگذشته بود که آتش توپخانه و خمپاره و کالیبرها شروع شد و ساعاتی بعد تعداد کثیری از کماندوها با هلهله های عربی حمله ی خود را آغاز کردند؛ با اتکال و اتکاء به خدا و استفاده از هر آنچه داشتیم درگیر شده و پس از مقاومتی جانانه و تحمیل تلفاتی سنگین به دشمنان دین خدا، بدلیل کمبود مهمّات و استقرار در شرایطی بهتر، به مواضع اصلی خود در لابلای سنگهای نسبتاً بزرگ  بازگشتیم.
درگیری به شدّت ادامه داشت و گاهی فاصله ی ما با دشمن به کمتر از 10 متر می رسید و مشخصاً تکبیرهای ما کوبنده ترین رجزخوانی و مؤثرترین سلاح در مقابل هلهله و آتش بی امان نیروهای کارآزموده ی دشمن بود و بیشترین رُعب و وحشت را به دل آنها می انداخت.
در همین حین برادر نبی الله ترابی از ناحیه ی سر مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت، خیلی سریع خود را به سنگر او رسانده و با امکانات جزئی سرش را پانسمان کردم؛ جراحت عمقی آن رزمنده-ی با روحیه مانع از ادامه ی مبارزه اش شده بود، لذا باید تا صبح دوام می آورد و در فرصتی مناسب به پشت جبهه منتقل می شد.
بناچار مهمّات او را برداشته و به محل قبلی بازگشتم؛ پس از استقرار در موقعیّت خود شهید عقیل حبیبی را صدا زدم تا ضمن آگاهی از زنده بودنش، وی را متوجّه برگشت خود کرده باشم؛ سنگر من با آن شهید فاصله ی کمی داشت، او بلافاصله جواب داد و تقاضا کرد خشاب های خالی از فشنگ را برایش پُر کنم، از پشت سنگ هایی که بین ما قرار داشت به من نزدیک شد و تعدادی خشاب و چند قوطی فشنگ به دستم رساند؛ درگیری و تیراندازی لحظه ای قطع نمی شد؛ در فاصله ی زمانی چند دقیقه خشاب ها را پرکرده و او را صدا زدم، امّا جوابی نشنیدم؛ مجدّداً چند بار نام همرزم غیورم را تکرار کرده، ولی پاسخی دریافت نکردم.
سراسیمه خود را به سنگرش در میان سنگ ها رسانده و در میان نور خفیف مهتاب دیدم که چشم چپش مورد اصابت ترکش قرار گرفته و به سختی نفس می کشد؛ با چفیه ی خودش، محل جراحت را بسته و کلاه کاسکتش را زیر سرش گذاشتم و بغض در گلو آنجا را ترک و به موقعیّت خود بازگشتم؛ در همین حال شهید عقیل جعفری خود را به دوست نزدیکتر از برادرش (شهید حبیبی) رسانید و در آن لحظاتِ وداع بالای سرش حاضر بود.  
درگیری و مقاومت ادامه داشت و نهایتاً با عنایات الهی، رسیدن چند نیروی کمکی و روشن شدن هوا یکی دیگر از پاتک های سنگین متجاوزین خنثی گردید؛ با عقب نشینی دشمن و برقراری نسبی آرامش، به سنگر عقیل رفته و او را دیدم که به آرزوی خود رسیده است.


 
امروز علاوه بر شهیدان قاسمی و غلامی و حبیبی چند شهید دیگر نیز داشتیم که از آن جمله: یوسف صوفیان- منصور هادیان- علی اکبر صالحی و تعدادی دیگر بودند.
عجب روزی گذشت امروز، در شوق لباس های نو و خوش فرمِ کماندویی بودم که خبر رسیدنِ آب و غذا و سایر نیازها خوشحالی ام را مضاعف کرد، ولی مانند سایر خوشی های زود گذر و لذّت های کوتاه دنیا ظرف چند دقیقه همه بر هم ریخت و بر باد رفت؛ سه نفر از دوستان نزدیک و عضو دسته ی خودمان این چنین در خون خود غلطیدند، تدارکات حیاتی ما در انتهای درّه ها و شیارها پراکنده شد و لباس آکبند پلنگی در حین نقل و انتقال شهدا و زخمی ها با خون پاکشان تزئین و تطهیر شد.
در شیاکوه تقریباً همه ی عناصری که شرایط سخت را به وجود می آورند درکنار هم جمع شده بود؛ پرپر شدن بچّه ها یکی پس از دیگری- تشنگی و گرسنگی مفرط- آتش سنگین و پاتک های پی درپی- شرایط بسیار دشوارِ مسیر برای انتقال مجروحین به عقبه و غالباً شهادت مظلومانه ی آنها در بین راه با لبان تشنه- خستگی و بی خوابی- بوی تعفّنِ جنازه های بعثی ها- ولع بی حدّ و حَصرِ دشمن برای بازپس گیری منطقه خصوصاً قله ی اصلی و بسیاری عوامل طاقت فرسای دیگر، همه ی این عوامل می رفت تا عملیات مطلع الفجر را به تراژدی شیاکوه تبدیل کند، امّا در پشت آن رٌخ بدون پوشش و وحشتناک وجه دوّمی هم وجود داشت که در آن وجه، واژه هایی مانند: ایمان و ایثار- رشادت و مقاومت- صبر و مظلومیّت- امدادهای غیبی و عنایات الهی- وجود نیروهای نگه دارنده در آن بحبوهه ، برای ما تبیین و تفهیم می شد و نسبت به آنها علم یقینی پیدا می کردیم.
علاوه بر این عوامل غیرت ملّی و القای روح حماسی توسط  سیاوش امیری و کلیه ی اعضای شجاع کادر فرماندهی گردان، گروهان ها و دسته ها و بالاخص وجود نیروهای دلاور و با روحیه درطول محور عملیاتی، مواضع آزاد شده  را حفظ می کرد و بچّه ها در حالی دشمن را ناکام می گذاشتند که گاه از شدّت تشنگی و عطش، شکم و صورت و کف پاهای خود را بدون جوراب به سنگ-های خُنَک می چسباندند و تنها مواد غذایی موجود، شیرخشک های باقیمانده در سنگرهای عراقی بود که مصرف آن شدت تشنگی و عطش را  افزایش می داد.


سلحشور بسیجی حسین زمانیان در قسمتی از دست نوشته های خود آورده است که فرماندهی گردان در ششمین روز عملیات (روز بیست و پنجم آذرماه) به بنده و ابوالفضل ده کهنه مأموریت داد تا تحت سرپرستی حاج نعمت باقری به پایین رفته و با خود آب بیاوریم، من جلوتر از بقیه قسمتی از راه را طی کرده و چند صدمتری از مواضع خودمان فاصله گرفته بودیم که انفجاری پشت سرم اتفاق افتاد و به دنبال آن صدایی از برادر ده کهنه بلند شد که حاکی از مجروحیتش بود، نعمت باقری مشغول رسیدگی به ابوالفضل شد و من خیلی فوری به سنگر بازگشتم و پتویی برداشته و مجدداً به دوستان ملحق شدم، پای ابوالفضل روی مین رفته و زخمی شده بود و نمی توانست به راه رفتن ادامه دهد، به همین دلیل او را داخل پتو گذاشته و با نعمت، به سختی او را تا غار مشت اکبر انتقال دادیم، ابوالفضل ده کهنه از قوی-ترین و با روحیه ترین نیروهای عضو دسته ی خودمان بود که در اوج احتیاج، به این شکل از آمار کم شده بود و خودش هم راضی نبود به عقب برود ولی در صورت اصرار به برگشت و بی توجهی می توانست جراحتش خطرناک شود.
عبور از رودخانه ی فصلی که آب در آن جریان داشت لباس های ما را خیس کرده  و تاریکی هوا باعث سردی و لرزش ما شده بود.
آن شب خیلی هوا سرد بود و ما ناچار بودیم با همان وضعیت تا صبح سر کنیم و صبح ابوالفضل را با وسیله ی نقلیه به گیلانغرب یا کرمانشاه اعزام کنیم، از طرفی چون دشمن به منطقه کاملاً دید داشت هیچ خودرویی نمی توانست آن موقع رفت و آمد کند.
مدتی گذشته بود که بطور اتفاقی آمبولانسی با چراغ های خاموش به ما نزدیک شد و در حال توقف اشتباهاً راهنما را برای لحظه ای روشن کرد، با روشن و خاموش شدن راهنما، عراقی ها بارانی از گلوله بر سرمان ریختند، راننده ی تا خواست از خودرو پیاده شده و به طرف غار فرار کند دست چپش با ترکشی به شدت مجروح شد و در حال تلاش برای خروج، درب ماشین به دستش گیر کرده و دست کاملاً از بدن جدا و مشکل ما دو تا شد.
به هر نحوی بود آن شب را با رسیدگی به ابوالفضل و راننده ی آمبولانس که فردی میان سال و اهل خمین بود به صبح رساندیم و صبح با آمبولانس به گیلانغرب رفته و ضمن تحویل مجروحین مقداری نان تهیه کرده و راهی منطقه شدم.
در حال برگشت از گیلانغرب به طرف داربلوط، شاهد صحنه های دلخراشی از اصابت چند گلوله ی توپ به ساختمان اعزام نیروی سپاه این شهر بودم که در آن ساعت مملو از نیروهای اعزامی شهرستان ها بود و تلفات سنگینی به دنبال داشت؛ متأسفانه آثار و نشانه های فعالیت منافقین در لباس پیاده نظام داخلی دشمن همه روزه در گوشه و کنار به شکل های مختلف و بالاخص به عنوان دیده بان توپخانه به وضوح دیده می شد و واقعا جاسوس های شیطان صفت درمنطقه بسیار زیاد بودند، آنها در لباس چوپان، مغازه دار، نانوا، کارگرحمام های عمومی، راننده و در هر لباسی برای کسب اطلاعات ظاهر می شدند و زهر خود را به جمهوری اسلامی و انصارش می ریختند.
آن روز وقتی به غار برگشتم و به اتفاق برادر نعمت باقری پس از ساعت ها راه پیمایی به ارتفاع برگشتیم، علیرغم خستگی مفرط که ناشی از حملِ بار در آن مسیر مشکل و خطرناک بود، به محض رسیدن، شروع به تقسیم سوغات خود کردیم؛ ابوالفضل روغنی- محمد صفری-  محسن کریمی-  عباس یزدانی- منوچهر خورشیدی- محمد داودآبادی- عبدالمناف داودی- محمود صالحی و ....
آن  روز هدیه ای به آنها دادیم که هرگز تصور نمی کردند، مقداری آب و نان؛ آری کمتر از نصف لیوان آب و کف دستی نان بالاترین هدیه ای بود که توانسته بودیم برای جمعی از بهترین بندگان خدا که برای دفاع از مال و ناموس و تمامیت ارضی همه ی ایرانیان با تمام وجود قد علم کرده بودند به همراه ببریم.
با امید به اینکه در چاپ سوم کلیه ی مطالب و دست نوشته های ارزشمند برادر زمانیان را که به برخی امدادهای غیبی نیز اشاره شده است، ثبت نمایم. (مؤلف).



امروز خبر سقوط بخش عمده ای از ارتفاعات چَرمیان و تپّه اناری در جناحینِ و عقبه ی محور عملیاتی، حکایت از بحرانی تر شدن وضعیّت و تنگ تر شدن حلقه ی محاصره ی ما را داشت و تهدیدی جدّی برای مدافعین شیاکوه محسوب می شد چون این اتفاق، بالا رفتن دقّت آتش بارها و توپخانه ی دشمن در انهدام سنگرها را از عصر روز بیست و چهارم به همراه داشت، اگر چه اکثر سنگرهایی که هدف قرار می گرفت خالی از نیرو و سنگرهای قبلیِ عراقی ها بود و عمده  نیروهای ما در لابلای سنگ ها و سنگرهای تعجیلی و بدون سقف پناه گرفته بودند.
شب دیگری از راه رسید و سپاه کفر و نفاق تا طلوع  فجر هر آنچه داشت به میدان آورده و به کار بست ولی در این سوی میدان ششمین شب نیز زمینه ی عروج و امتحان و سبقت بود و چون شب های قبل، جای خود را به صبح صادقِ بیست و پنجمین روز آذرماه شصت داد.
 حدود ساعت 10 صبح مرحوم حسن دوستبین  به سنگرم آمد و از من خواست با هم به محدوده ای که روزگذشته تورِ حاویِ تدارکات از هلی کوپتر رها شده بود سَری بزنیم، با این امید که شاید بتوانیم مقداری از اقلامِ تدارکاتی و جنگی را جمع آوری و با خود به قلّه بیاوریم، لذا فرماندهی گروهان را در جریان تصمیمِ خود قرار دادیم، وی با توجّه به سابقه ی کوهنوردی و شناختی که از هر دو نفرمان داشت پس از چند توصیه مبنی بر به همراه داشتن سلاح و احتیاط هنگام عبور از محدوده ی میدانِ مین، از این اقدام استقبال کرد.
هر دو نفر به سمت محلِ رها شدنِ تور تدارکاتِ بالگرد حرکت کرده و با عبور از مسیرهای سنگی و پرشیب، نقاط آلوده به مین های نامنظّم را پشت سرگذاشتیم، در میانه ی راه (بعداز میدان مین) عِطر مدهوش کننده ی پرتقال در فضا استشمام می شد ولی وجودِ پرتقال در آن شرایط برای ما غیر قابل باور بود ، مقداری پایین تر با دیدنِ چند پرتقالِ ترکیده و له شده  که در لابلای شاخه ی درختچه ها و بوته ها گیر کرده بودند، در اقدامی غیرارادی به سمتِ آنها تغییر جهت داده و به مراتب بدتر از قحطی زده ها و با دستهای رنگین و جرم گرفته از خون، پرتقال های ترکیده و خاک آلود را برداشته و با کیفیّتی خاص  خوردیم.
بوی پرتقال در بالاترین حدّ ممکن ذائقه های ما را تحریک کرده بود، این اقدام هر دو نفرمان به حدّی عجیب بود که تا دقایقی لاینقطع به هم می خندیدیم.
 ساعتی بعد به محدوده ای رسیدیم که به وسعتِ صدها متر در شیبِ کوه انواع اقلام تدارکاتی به صورت پراکنده در لابلای سنگ ها و بوته ها به چشم می خوردند، قوطی های کنسرو و کمپوت به صورت چین خورده و پیچیده درهم، خرماهایی که در بین سنگ های کوه پاشیده شده و بیش از همه نان های خشکِ محلی مشهود بود، متأسفانه اقلام سنگین و درشت تر مانند: صندوق های نارنجک و فشنگ و نوار تیربار، بدلیل شیب زیاد به عمق درّه رفته بودند و جمع آوری آنها در آن شرایطِ خطرناک که در هر لحظه گلوله ای بر زمین می-نشست، برخلافِ دستور فرماندهی و به نوعی خودکشی بود. بالاخره پس از مشورت با یکدیگر از ادامه ی راه صرفنظر کرده و درهمان محدوده مقداری: نان- کمپوت- کنسرو و خرما را جمع آوری کرده و داخل کوله ها جاسازی و به سمت بالا حرکت کردیم، بیشترین امید ما از این اقدام یافتن ظرف های آب، صندوق-های نارنجک و فشنگ و موشک آرپی جی بود که موفّق به پیدا کردن آنها نشدیم، ظهرگذشته بود که با دستِ نسبتاً پُر به سنگرهای خودمان برگشتیم.
سنگرِ حسن آقا و سیدمرتضی مسقّف بود و امنیّتِ بیشتری داشت، به همین دلیل خوراکی هایی را که آورده بودیم در سنگرِ ایشان گذاشته و مسئولیت توزیع آن را میان همرزمان به عهده گرفت.

انتقال شهید سلامتی
عصر امروز پیکی از طرف حاج عباس به سنگرم آمد و دستور ایشان را در رابطه با انتقال پیکرهای شهیدان سلامتی و خوش خط به بنده ابلاغ کرد، آنها دو روز قبل به شهادت رسیده بودند، برای دسترسی به موقعیّت و انتقال آن شهیدان مشکلاتی چون سنگلاخ بودن مسیر - کم عرض بودن خط الرأس و  زاویه مناسب دید دشمن وجود داشت ، ولی اینها موانعی نبود که دستور فرمانده روی زمین بماند.
البتّه کلّ منطقه توسط تک تیراندازها نا امن بود ولی در این قسمت از خط الرأس با توجه به دلایل یاد شده خطر بیشتری افراد را تهدید می کرد، در واقع بچّه های ما در طول روز از نگاه دشمن مانند سیبل های متحرّک بودند، همه ی ما می دانستیم که سرعت عمل در جابجایی موجب خطای تک تیراندازها می شود و این موضوع را به طور جدّی رعایت و حتّی الامکان در طول روز به صورت خمیده و نیم خیز و گاهی نشسته کارهای خود را انجام می دادیم.
 ولی درآنجا که تکاملِ میوه ی رسیده، اِنفصال از درخت و تقدیر انسان کمال یافته، گذر از پُل دنیا و اِلحاق به جایگاهی رفیع و نَشئه ای متکامل است، پس هر بهانه ای وسیله ی عبور خواهد شد و این بهانه برای شهید خوش خط، لحظه ای ایستادن بود، هیچ کس احتمال نمی داد که تک تیرانداز دشمن با سلاحِ قنّاسه ی دوربین دارش، دقیقاً همان سنگر را نشانه رفته است.
با شهادت امیرمسعود، سیّدمجتبی مسئول دسته ی دلاور و شجاع، با احساس مسئولیت و احتیاط لازم و با قلبی پر از اندوهِ از دست دادنِ آن نیروی مخلص، مشغول ساخت برانکاردی با امکانات موجود برای جابجایی صمیمی ترین دوستش است که خود نیز هدف گلوله قرار گرفته و به اتفاق یکدیگر عازم عالم اعلی می شوند.


 
دقایقی بعد از دستور حاج عباس، دوان دوان به سمت موقعیّت مورد نظر حرکت کردم، ولی قبل از رسیدن به سنگرها و در میانه ی راه، جنازه ی شهید سلامتی را در پناهِ سنگی مشاهده کردم.
همرزمانِ آن شهید، جنازه ی وی را مقداری جلوتر آورده و از قسمتِ مشکل و نسبتاً صعب العبور گذرانده بودند، با توجه به اینکه تقریباً دو روز از شهادتش گذشته بود، دست ها و پاهای آن جوان رشید و رعنا به حالت باز و با فاصله از یکدیگر، سرد شده و انتقال جنازه اش مشکل و حداقل دو نفر نیاز داشت، مقداری صبر کردم ولی کسی در آن اطراف نبود، ناگزیر به تنهایی مبادرت به حمل پیکر پاک آن سلاله ی مُنتَسَب به اهل بیت کردم، خوشبختانه در طول مسیر با برادر رزمنده ولی الله باقری مواجه شده و سیّدمجتبی را تا کنار سایر شهدا منتقل کردیم.
 ولی الله باقری همرزم سیّد و یکی از نیروهای دسته ی او بود، بوسیدن پیشانی نورانی سیّدمجتبی و طلب شفاعت از او آخرین وداع ما با آن شهید سعید بود و طولانی شدن مدّت زمانِ انتقال سیّدمجتبی و خستگی بیش از حدّ، موجب شد انتقال پیکر شهید خوش خط را به روز بعد موکول کنیم.
 
عروج های دو نفره و یک نفره شهدا


در حالی که شب (بر اساس هدایت تکوینی) تاریکی اش را برای آرامش موجودات و مخلوقات در نیمکره ی شمالی زمین می گسترانید و شیاطین نیز برحَسب خوی پلید خود در نقطه ی مقابلِ هدایت یافتگان، مشغول صف آرایی و آماده سازی جنودشان بودند، درخلوت سنگر و انتظارِ آغاز تهاجم امشب در فکر آن دُردانه های بهشتی غوطه ور بودم و اتّفاقات امروز را طی آرامش نسبیِ ساعت های اوّلیه ی شب مرور می کردم، که ذهنم به شهادت برادران، خوش خط و سلامتی معطوف شد، به اینکه آنها دو روز پیش به فاصله ی چند دقیقه از یکدیگر شربت شهادت نوشیدند.
این جرقّه به یادم آورد روز گذشته نیز  ارواح شهیدان: ولی الله قاسمی و رضا غلامی در مدّت زمان کوتاهی از یکدیگر پرواز کردند و همین طور اسماعیل حاجیان و ابوالقاسم عظیمی در روز بیست و سوّم، جعفر بیاتانی و بهنام عبداللهی در روز بیست و دوّم، حشمت الله مظفری و حسین حاجعلی خانی در روز بیستم و تعداد دیگری از شهدا که غالباً وضعیّتی مشابه داشته و زوج زوج به آسمان پرکشیدند.

خدایا چه حکایتی در این عروج های دو نفره بود

علی ایحال عملیات مطلع الفجر نیز چون سایر عملیات های دوران دفاع مقدّس مجموعه ای از حکایت ها و حکمت ها، رازها و رمزهاست، شاید برای بعضی از آن اتّفاقاتِ خارق العاده بتوان برهان و دلیلی اقامه کرد ولی بسیاری از  اَسرار، قابل توجیه و منطبق با افکارِ بشری در محدوده ی تجربه و آزمایش نبوده و کلید حلّ آنها با تمسّک به قرآن و بدست راسخان در علم الهی است.
     آیا غبطه ی حضرت امام به رزمندگان که بارها در دوران دفاع مقدّس بدان اشاره می فرمودند، حکایت از اَسرار متافیزیکی و ماورایی جهاد فی سبیل الّله نداشت، حقایق پنهانی که به طور خاصّ در معرکۀ  جنگِ حقّ و باطل قابل رؤیت بوده و خواهند بود، نه در جایی دیگر؟! آیا محتمل نیست که حضور نیروهای ما طی ده شب در شیاکوه، عروج زوج زوج شهدا و بعضاً انفرادی، از رموز نهفته در نام عملیات و فحوای آیاتی از سوره ی مبارکه ی فجر باشد؟! و آیا تقدیم بیش از هفتاد شهید تشنه کامِ گردان حضرت امام حسن مجتبیعلیه السلام در نزدیک ترین فاصله به کربلا، پیام و اشارتی نبود برای همه ی ما در ثابت قدم ماندن و جان باختن در رکاب حسین زمان ؟!
 «وَالفَجرِ وَلَیالٍ عَشرِ وَالشَّفعِ وَالوَترِ ...».
قسم به فجر، به شب های ده گانه، به دوتایی و یکی ای...



شهادت فرمانده گردان سیاوش امیری


هفتمین شب از راه رسید و با رسیدن اوّلین ساعات بامداد، شیاکوه به لرزه افتاد، آنقدر ریختند و کوبیدند که هر چند دقیقه یک بار با صدای بلند یکدیگر را صدا می زدیم تا از زنده بودنِ هم با خبر شویم.
بامداد روز 26/9/60 بعثی ها فشار بیشتری آوردند و گویی قصد بازگشت ندارند، هر روز قبل از طلوع  فجرِصادق عقب نشینی می کردند، امّا در هفتمین روز دشمن از بقیه درّه ها و شیارها عقب کشیده ولی از سمت قله های حسن و حسین (در قسمتی از محور عملیاتی بچّه های اراک) خبرها حاکی از این بود که تلفاتی به نیروهای ما وارد کرده و در حال رخنه به قلّه اصلی هستند.
سیاوش که تازه از درگیری در قسمت دیگری از محور فارغ شده و درصددِ تعقیب دشمن است به محض آگاهی از این خبر با تعدادی از برادران به سمت مواضعی که سقوط کرده می شتابد، با رسیدن سیاوش و همراهانش باقیمانده ی بچّه ها که سرعت پیشروی دشمن را کند کرده اند جانی تازه گرفته و در نبردی تن به تن (با سلاح های دستی و از فاصله ای نزدیک) موفّق می شوند بعثی ها را متحمّل تلفات سنگینی کرده و به عقب برانند.
سیاوش در آن روز هم به عقب نشینی دشمن اکتفا نکرد و مانند روزهای قبل، برای اطمینان از این که عقب نشینیِ دشمن تاکتیکی نباشد، آنها را تعقیب و طبق معمول تعدادی از مزدوران بعثی و سایر کشورهای عربی را به دَرَک واصل کرد، در ادامه ی تعقیب وگریز و چند صد متر پایین تر از مواضعِ نیروهای خودی، سَرِ آن سَردارِ پاک و بی نشان هدفِ گلوله ی تک تیراندازان دشمن قرار گرفت و در اربعینِ سال 1403 هجری قمری و در اقتداء به مولایش علی(ع) با جمجمه ای شکافته به غافله ی نور ملحق شد.
 برادرانی که همه روزه سیاوش را در آن تعقیب و گریزها همراهی می کردند روز قبل (25/9/60) تلویحاً از وی شنیده بودند که به تنهایی بیش از 80 کماندوی دشمن را فقط در تعقیبات صبحگاهی شکار کرده است، این آمار به غیر از تلفاتی بود که سیاوش در درگیری ها و ضدّحمله های پُرحجم بعثی ها از آنها گرفته بود و به گواهی همراهانِ نزدیک ِشهید و بدون اِغراق، باید صد ها کشته ی دیگر به تعداد قبلی اضافه کرد.
شهادت سیاوش و ماندنِ جنازه ی او در موقعیّتی دور از دسترس، شوکِّ سنگینی برای همه نیروها بود اگر چه هنوز سرداران گمنام دیگری در بین ما بودند و با سرکشی و القای روحیه، سعی در کنترل اوضاع و کاهش ضایعه ی شهادتِ سیاوش را داشته و جای خالی آن کوهِ با صلابت را تا حدودی پُرکرده بودند.
عجیب اینکه در همان روز و مقارن با شهادتِ فرمانده ی گردانِ ما، جمال تاجیک معاون فرماندهی عملیّات و فرمانده ی محور شیاکوه، در فاصله ای نه چندان دور از سیاوش، در نبردی تن به تن با گروهی از کماندوهای بعثی جاودانه شد؛ شهادت این دو سردار رشید در اربعین سالار شهیدان نیز یکی دیگر از نکات قابل تأمل در شیاکوه بود.



جهتِ اطلاع خوانندگان عزیز باید عرض کنم جنگ ارتش بعث عراق به دلیل حمایت استکبار جهانی و سران وابسته ی کشورهای عربی بر علیه نظام مقدسّ جمهوری اسلامی ایران، جنگی منظّم-کلاسیک و تمام عیار بود، در برابر کشوری انقلاب کرده و تحریم شده که امکان جنگ منظّم را نداشت.
در جنگ کلاسیک پیشروی و عقب نشینی دارای اصول و معیار و نظم خاصّی است و رعایت آن اصول، بیشترین انهدام نیرو و انهدام ادوات و تجهیزات را به طرف مقابل تحمیل می کند، خصوصاً اگر جبهه ی مقابل قادر به برابری تسلیحاتی و عملیّاتی نباشد، بدیهی است در این صورت محکوم به فنا و نابودی است و ما در مقابل دشمن تحقیقاً چنین وضعیّتی را داشتیم و بلاشکّ آنچه ما را حفظ می کرد فقط و فقط عنایات خدا بود، بواسطه ی دعاهای خالصانه ی آبرودارانی چون امام عزیز و امّت امام.
همه می دانیم لشگرهای کماندویی و نیروهای مخصوص در هر کشور از کارآزموده ترین نیروها بوده و برای اهداف  بزرگ و خاصّ تربیت شده اند، متأسّفانه گاه در بیان خاطرات دو غفلت مهمّ صورت  می گیرد:
     الف) عدم تشریح جوانب و شرایط دشوار عملیات ها.
ب) نادیده گرفتن قدرت دشمن و بعکس زبون نشان دادن او.   
واضح است که نپرداختن راویان و نویسندگان به این دو مقوله، تبعاتی چون کم رنگ شدن عنایات الهی و مخفی ماندن عظمتِ کار رزمندگان اسلام را برای خوانندگان به دنبال خواهد داشت و این قصور جفای بزرگی به هر دو رکن جهاد است.
وقتی گفته می شود پاتک ها یا حملات متقابل دشمن یکی پس از دیگری دفع می شدند، بایستی ابتدا برای خواننده نحوه ی اجرای پاتک توسط یک لشگر کماندویی که در بالاترین سطح آمادگی قرار دارد تشریح شود.
در شیاکوه ارتش منظّم عراق این گونه عمل می کرد: ابتدا حداقل  دو ساعت پرحجم ترین آتش توپخانه و ادوات سنگین خود را بر روی مواضع تعجیلی و غیر مستحکم ما به اجراء می گذاشت تا جایی که اطمینان پیدا می کرد که حداقل بیش از 60% نیروهای ما را نابود و ابزار و تجهیزات دفاعی ما را به همین میزان از بین برده است، در خلالِ آتش باری توپخانه ی سنگین و ادوات دشمن، که نیروها درون سنگرکاملاً زمین گیر شده و قادر به مقابله و کوچکترین عکس العملی نبودند، نیروهای پیاده دشمن در حال پیشروی و نزدیک شدن به سنگرهایمان بودند، با نزدیک شدن آنها به مواضع پدافندی نیروهای خودی، توپخانه ی دشمن خط مقدّم را رها کرده و برای ممانعت از پشتیبانی های احتمالی، خطوط عقبه ی ما را زیر همان آتش پرحجم قرار می دادند.
از این به بعد نیروهای پیاده و تازه نفسِ بعثی با تاکتیک آتش و حرکت به سمت ما حمله ور می شدند؛ در این روش گروه هایی از دشمن سنگرهای بدون سقف و کوتاهمان را زیر شدیدترین آتش سلاح های سبک گرفته و گروه های دیگر با خیزهای چند ثانیه به جلو می آمدند، سپس پیش رونده ها متوقف و شروع به تیراندازی می کردند و گروه های بعدی با همان روش به ما نزدیک و نزدیک تر می شدند و این روند معمولاً تا نزدیک ترین  فاصله ادامه داشت.
یعنی از زمانی که آتش توپخانه ی دور بردِ و میان برد دشمن از روی مواضع ما متوقّف و متوجّه عقبه می شد، کماندوهای بعثی با آتش و حرکت پیشروی خود را آغاز می کردند، در این شرایط که رگبارِ بی امان سلاح های سبک (خمپاره 60 – آرپی جی و تیربارها) عقلاً اجازه نمی داد کسی َسرَش را از سنگر بیرون بیاورد، نیروهای ما با عاریه دادن جمجمه ها و جسارتی برگرفته از نهضت عاشورا بپاخواسته و با سلاح های دستی و نارنجک و معدود مهمات غنیمتی، دشمنِ متجاوز و به معنی واقعی تا بنِ دندان مسلّح را به اذن خدا مغلوب و زمین گیر و تسلیم اراده ی خود می کردند.
دشمن حتّی در حینِ عقب نشینی با تاکتیک آتش و حرکت و ایجاد تله های انفجاری صحنه ی نبرد را ترک می کرد تا از طرفی بتواند تلفاتی را به ما تحمیل کند و از سوی دیگر تلفات خود را به حداقل برساند.
بنابراین آنجا که بیان گردیده شهید سیاوش امیری و تعداد دیگری از رزمندگان (در حین عقب نشینیِ دشمن) به تعقیب آنها می پرداختند، نباید تصوّر شود کماندوهای دشمن مانند حیواناتی بی اراده می گریختند و فرزندان این ملّت به آسانی آنها را شکار می کردند، بلکه کاری که سنبل ها و قهرمانان گمنام ما انجام می دادند، بازی با مرگ و استقبال از آن بود و حرف دلشان ابیات مولانا که می فرماید:

راست گویم، مرگ من در زندگی است
    
    چون رهم زین زندگی، پایندگی است

مرگ اگر مرد است گو نزد من آی
    
    تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ

من از او عمری ستانم جاودان
    
    او ز من دلقی رباید رنگ رنگ


سیاوش در شرایط فوق الذکر آن رشادت ها را از خود به نمایش می گذاشت و علاوه بر هُشیاری و تدبیر در امر فرماندهی، در هر نقطه از محور عملیّاتی به محض اینکه اوضاع پیچیده می شد با حضور اعجاب انگیز، مفتاح مشکلات و گشایش گرِ بحران بود.
با شهادت این اسطوره ی مخلص در صبح 26/9/60  اگر چه مشخّص نشد در این روز چه تعداد مزدور را به هلاکت رسانده است، ولی آنقدر بود که ذهن و فکر نیروهایش را متوجّه ی آیات 66 و 65 سوره ی انفال کند.
او در روز گذشته برای خودنمایی و از روی غرور به آمار کشته هایی که به تنهایی از دشمن گرفته بود اشاره نکرده بلکه به دنبال هدفی والاتر در راستای تقویت روح ایمان بچّه ها بود، مبنی بر اینکه به شرط صبر و استقامت و پایداری، یک صد نفر از مؤمنین به اذن خدا بر هزار نفر غلبه خواهند کرد (یعنی هر مؤمن صبور در حداقل ممکن برابر است با ده نفر از دشمن) و به گواه تاریخ اثبات شده که هر چه رتبه ی اخلاص و شجاعت مؤمنین افزون تر باشد، این تعداد تا چندین برابر افزایش خواهد یافت.


نمونه ای از کارهای سیاوش


برادر محمّد غفاری (جانبازی که خاطره ی زنده ماندن معجزه آسای وی از قول علیرضا رازگردانی در چند صفحه ی قبل نقل شد) در بیان خاطره ای از (ف گردان) شهید سیاوش امیری می گوید: در نیمه شب یکی از روزهایی که گردان ما در پادگان الله اکبر اسلام آباد استقرار داشت، بنا به ضرورت از خواب برخواسته و به طرف سرویس های بهداشتی رفتم، معمولاً به لحاظ امنیت هوایی در سرویس ها از لامپ های کم نور استفاده می شد، در هنگام ورود شخصی را دیدم که در حال نظافت توالت ها بود، برحسب عادت و ادب به او خسته نباشید گفتم، او بدون اینکه صورت خود را بچرخاند جواب مرا داد، در موقع برگشت از دستشویی حسّ کنجکاوی مرا بر آن داشت تا کمی جلوتر رفته  و او را که از پشتِ سر آشنا به نظرم می رسید، از روبرو مشاهده کنم.
نظافتچی بر روی کمر خم شده و مشغول کشیدن تی دسته دار به فضای بین توالت ها بود؛ خود را به شیر آبی که در مقابلش بود نزدیک کردم ولی از من فاصله گرفت و مطمئن شدم سعی او عدم شناسایی است، بالاخره کنجکاوی ام به نتیجه رسید و متوجّه شدم  نظافتچی که دهان و بینی اش را با چفیه بسته، سیاوش فرمانده ی گردان ماست، با تعجّب پرسیدم: آقاسیاوش شمایید؟
سیاوش نگاهی به من کرد و ناخرسند از این کنجکاوی بی جا، گفت: لطف کن در این رابطه به برادران چیزی نگو، من هم با شرمندگی به ایشان قول دادم و تا بعد از شهادتش این موضوع را مخفی و محفوظ نگه داشتم.
ناگفته نماند این اقدام فرمانده گردان شاهدان دیگری چون بهمن کمانکش داشته است که آنها وانمود کرده اند او را نشناخته اند.  



آن پهلوان میادین ورزشی و فرمانده ی رشید گردان برای تأدیبِ نفسِ خویش و کسبِ رضای معبود، علاوه بر انجام وظایف فرماندهی، نیمه های شب اقدام به شستشو و تنظیف سرویس های بهداشتیِ رزمندگانی می کرد که چند روز بعد، جمعی از آنها همسفران بهشتی اش بودند؛ سیاوش پس از شستشوی سرویس های بهداشتی که بدین وسیله نفس را تربیت و روحش را تطهیر می نمود در گوشه ای  به تهجّد می پرداخت.
سیاوش همان کسی است که  سال 1359 و در عملیات موسوم به ستون بانه- سردشت در کنار جمعی مخلص از پاسداران و بسیجیان اراک، تحت فرماندهی شهید صیاد شیرازی حضور داشته است.

سیاوش از نگاه دوستی صمیمی


 برادر پاسدار خسرو اسدپور که چون سایر همرزمانش بواسطه آراستگی به زینت تقوی، گاه امامت جماعت را عهده دار بوده و از نزدیک ترین افرادِ گروه به اوست در بیان شخصیت والای شهید امیری چنین می گوید:
در طول آن عملیات از لحاظ مواد غذایی در مضیقه ی جدی بودیم و ناامنی جاده ها مانع از تدارک نیروها شده بود، به همین دلیل و از روی اضطرار فرماندهان ارشد، استفاده از باغات میوه را در طول مسیرِ حرکت " فقط به اندازه ی سد جوء و  رفع گرسنگی" جایز شمرده بودند، در این شرایط و علیرغم حکم شرعی یک بار از او  پرسیدم: برادر امیری با این فعالیت سنگین چرا میوه نمی خوری؟ خدای ناخواسته از پا می افتی، او با تبسم همیشگی و دوست داشتنی-اش در جوابم گفت:
برادر اسدپور ما برای دفاع از مکتب اینجا هستیم، بدلیل احترامی که برای حکم ولایت فرماندهان قائل هستم اگر از پا افتادم این کار را انجام می دهم؛ او تا پایان آن مأموریت چنین کاری را نکرد، بنده از اینکه با همه ی دقت نظر بر رعایت مستحبات و مکروهات در آن مأموریت مقداری انگور خورده ام و او با شکم گرسنه خوشه های زیبای انگور را دید و چشمانش را بست، همواره به احوالاتش غبطه می خورم؛ حقیقتاً بی جهت نبود که همه برادران پاسدار، آن دلاور رشید را مکتبی ترین فرد در میان خود می دانستند.



سیاوش از نگاه خواهر و مادر


خواهران گرامی سیاوش که در وقار و تقوی، نجابت و متانت، صبر و توکل، فاصله ا ی از عزیزشان ندارند در خصوص او می گویند: علاوه بر آنچه که شما از اعتقاد و اخلاقش می دانید او ویژگی های بارز دیگری داشت که به عنوان نمونه می توان به رازداری و محرم اسرار بودنش، ذوق او در تربیت گروه های سرود با رهبریت خودش، بازی خوب والیبال و فوتبال، داشتن نقش محوری در خانواده و فامیل و علاقه  به تئاتر و کارهای نمایشی و فعالیت در این زمینه اشاره کرد.
 مادر ارجمند شهید در بیان خاطره ای از جگر گوشه اش می گوید: در دور ان طاغوت یکی از روحانیون مبارز و انقلابی  به نام آقای ربانی به شازند تبعید شده بود و به عنوان معلم قرآن و نهج البلاغه فعالیت می کرد، با توجه به علاقه ی بنده و پدرش به تعالیم اسلامی، سیاوش را نزد ایشان فرستادیم و آقای ربانی که خداوند خیرش دهد نقش بسزایی در تربیت قرآنی پسرم داشت؛ ایشان پس از پیروزی انقلاب اسلامی واسطه ی آشنایی سیاوش با حضرت آیت الله مشکینیرحمت الله علیه بودند و این رابطه تا جایی پیش رفت که فرزندم بارها به دیدار آقای مشکینی رفتند، ایشان به حدی به سیاوش محبت داشت که حتی در یکی از ملاقات ها به حاج آقا ربانی فرموده بودند: برادر امیری سرباز واقعی و مخلص اسلام هستند و علاقمندم داماد خانواده ما بشوند، مرحوم آیت الله مشکینی پس از شهادتِ سیاوش، بزرگواری کرده و به ما تبریک و تسلیت گفتند.
مادر شهید با بغض در گلو ادامه می دهد مطمئن هستم همانطور که سیاوش در طول زندگی کوتاه ولی پربرکتش برای ما مایه ی آرامش بوده، برای دوستان و همرزمانش همینطور بوده است، او از همان دوران خیلی دقت می کرد تا کوتاهی در حق الله و حق الناس از خودش، سایر اعضای خانواده و  دوستانش سر نزند و هر جا که چنین احساسی می کرد با بیانی شیرین  و استادانه متذکر می شد ، او نسبت به امر به معروف و نهی از منکر خیلی مقید بود و در انجام این وظیفه ی شرعی و بسیار حساس بعید می دانم حتی عامل به منکری از او ناراحت شده باشد؛
به یاد دارم سال ها قبل از شهادتش در ایام تعطیلات تابستانی (دوران تحصیل) برای اینکه بیکار نباشد، پدرش در محل کار خود، کارخانه قند شازند کاری برای سیاوش دست و پا کرد، وظیفه ی او ثبت ورود و خروج کارکنان شرکت و کنترل حضور و غیاب آنها بود، بر حسب اتفاق روزی پدرش پانزده- بیست دقیقه با تأخیر به کارخانه مراجعه کرد و سیاوش نیم ساعت غیبت برای ایشان رد کرده بود، وقتی از او می پرسد که  چرا نیم ساعت منظورکرده ، در جواب پدرگفته بود چون شما را خیلی دوست دارم این کار را انجام داده ام؛ سپس مادر عزیز شهید  با چشمانی مملو از اشک گفت: خدایا من از او راضیم تو هم راضی باش.    


معرفی سرهنگ عزیزآبادی


حاج عبّاس طائفی در بیان خاطره ای از بیست و پنجم آذرماه می گوید: صبح روز بیست و پنجم حدود 10 الی 12 نفر از بچّه های گروهان که در برابر آن شرایط طاقت فرسا روحیه ی خود را از دست داده بودند در اقدامی غیرمنتظره مبادرت به ترک مواضع خود کرده و بدون هماهنگی راه برگشت به پشت جبهه را در پیش گرفتند؛ بنده به اتّفاق سرهنگ عزیزآبادی  به دنبالشان رفته و از آنها خواهش کردیم به سنگرهای خود بازگردند ولی متأسفانه نصیحت ها و حرف-های ما مؤثّر نیفتاد، با دل های شکسته برگشتیم و با معدود نیروهای باقیمانده، درکنار صخره ای که دو روز پیش شهید تاجیک در پناه آن برای ما صحبت کرده بود تجمّع کردیم، سرهنگ عزیزآبادی با دل شکسته سخنانی ایراد کرد و ضمن صحبت ها در تبرئه ی بچّه هایی که رفته بودند فرمود: اگر چه برادران ما مرتکب اشتباه بزرگی شدند ولی ما مذمّتشان نکنیم، آنها به مقدار ظرفیت خود ایستادگی کردند، هیچ تضمینی نیست که ما چنین خطایی نکنیم، وظیفه ی ما دعا برای آنها و خودمان است، دعا کنیم تا دچار غفلت نشده و در صف پیمان شکنان قرار نگیریم.
سخنرانی کوتاه، عرفانی و سراسر پند سرهنگ (بدون هماهنگی قبلی) زمینه را فراهم کرد تا من بتوانم حرف های دو روز پیشِ شهید تاجیک را یادآوری کرده و غربت- تشنگی-گرسنگی-کثرت دشمن و محاصره ی شیاکوه را به شمّه ای از کربلا تشبیه و به مظلومیّت حضرت اباعبداللّه اشاره کنم.  
گریستن بچّه ها این بار معمولی نبود، چون آنها در حال تجربه و درک قطره ای از دریای مصائب کربلا بودند، ناله و ضجّه های پاک سرهنگ و سایر برادران ناخودآگاه زمینه ی خواندن زیارت عاشورا را مهیّا کرد و بدنبال آن چهارده معصوم را در دعای توسّل برای حفظ مواضع خود و پیروزی سپاهیان اسلام شفیع قرار داده و از خداوند استمداد طلبیدیم.  
چنانچه قبلاً بیان گردید نفوذ دشمن از هر نقطه به منزله ی سقوط شیاکوه بود، بعد از آن استغاثه و توسّل به خداوند، بچّه ها با یکدیگر عهد کرده و هم قسم شدند که با همین تعداد تمام محدوده ی استحفاظی گروهان را پوشش دهند، سپس مرحوم عزیزآبادی به بچّه ها دستور داد امشب هر نفر باید سه الی چهار سنگر را پوشش داده و اجازه ندهیم دشمن از کمبود نیرو در این قسمتِ محور آگاه شود.
پوشش دادن سه الی چهار سنگر به معنی دویدن در زیر باران گلوله از سنگری به سنگر دیگر و تیراندازی و شلیک به سمت دشمن برای اعلام حضور و اغفال آنها بود.
حاج عباس در ادامه می گوید: من بعد از مراسم دعا همچنان چشم انتظار بچّه هایی بودم که با رفتنِ خود به جبهه پشت کرده بودند، از رفتن آنها حدود یک ساعت گذشته بود، بی وقفه دعا می کردم که برگردند چون اگر در راه فرار از جبهه از بین می رفتند هیچ جوابی در محضر خداوند نداشتند.
با حال معنوی و خوبی که داشتم، از تپّه ای مشرف به راهِ برگشت، با اطمینان از اینکه بچّه ها هنوز در میانه ی راه هستند و صدای مرا خواهند شنید، چند بار با صدایی بلند و قوی تکبیر گفتم و بعد از آن چندین بار «هَل مِن ناصرٍ یَنصُرُنی وُ هَل مِن مُعینٍ یُعینُنی» را تکرار کرده و امیدوار بودم، این واژه های پاک جرقّه ای در دل آنها زده و  بازگردند، ولی شب فرا رسید و  خبری نشد.
شمارش معکوس ما برای قائله ی هر شب شروع شد، در ساعت-های پایانی روز 25/9/60 آتش باری دشمن آغاز گردید، امّا در مقایسه با شب های قبل در محدوده ی ما گلوله های کمتری بر زمین می خورد و عمده ی حجم آتش متوجّه گروهان های مرحوم هاشمی و حاج عباس درمان بود، عجیب اینکه برخلاف پیش بینی های ما، آن شب حتّی ضدحمله ی سنگین نیروهای پیاده ی دشمن، سایر محورهای عملیاتی را در برگرفت و ما آرام ترین ساعات را پشت سر گذاشتیم.



 با روشن شدن هوا در صبح 26/9/60 به اتّفاقِ سرهنگ عزیزآبادی برای اطلاع از وضعیت کلّی منطقه به سمت سنگر فرماندهی گردان حرکت کردیم. (با توجّه به احتمال لو رفتن کدها از طریق بی سیم، خبرهای مهّم و پیام رسانی توسط پیکِ گروهان ها انجام می شد، ولی ما گاهی اوقات ترجیح می دادیم برای تبادل اطلاعات و تقویت روحیه، بدون واسطه به سیاوش امیری و سایر برادران سرکشی کنیم).
سنگر فرماندهی در مرکزی ترین نقطه ی خط الرأس، نزدیک به قله ی شیاکوه و در بین سنگرهای گروهان حاج عباس درمان قرار داشت و موقعیّت ما در امتداد شمالی خط الرأس بود، با نزدیک شدن به سنگر فرماندهی، چهره ی غمگین و ماتم زده ی بچّه ها و آن سکوتِ دردناک حکایت از خبری ناگوار می کرد و متأسّفانه شنیدیم آنچه را که تمایل به شنیدنش نداشتیم.
در طول عملیات (تا آن تاریخ) تقریباً نیمی از نیروهای گروهان ما شهید و زخمی شده و سختی های زیادی به ما وارد آمده بود و ناگوارترین مصیبت برای من و سرهنگ، ترک جبهه توسط تعدادی از نیروهای تحت امر بود، ولی حقیقتاً خبر شهادت فرمانده ی مخلص، مؤمن، شجاع و با تدبیر گردان، درصدر مصائب قرار گرفت.
سرهنگ عزیزآبادی علیرغم اینکه از لحاظ اطلاعات نظامی بسیار قوی و خبره و از جهت سنّ و سال، پدر سیاوش محسوب می شد با شنیدن خبر، متواضعانه در غم شهادت فرمانده ی خود اشک می-ریخت و با خود روضه می خواند.
با کوهی از اندوه به سمت سنگرهای خود بازگشته و به کارهای جاری پرداختیم، هنوز ساعاتی تا ظهر 26/9/60 باقی مانده بود که سر و صدایی توجّه ما را به خود معطوف کرد، بچّه هایی که روز گذشته ما را ترک کرده بودند با حالی پریشان، نادم و پشیمان، زار و گریان بازگشتند.
قطعاً دعای خالصانه ی روز گذشته و وساطت شهدا، خاصه روح پاک فرمانده ی گردان که طاقت دیدن رنج های نیروهایش را نداشت، آنها را بیدار و متوجّه ی اشتباهشان کرده بود، سرهنگ  انصار با وفایش را دلجویی و با احترام تا سنگرهایشان مشایعت کرد، آنها می گفتند: دیروز در دامنه ی شیاکوه ندای تکبیر و هَل مِن ناصِرٍ یَنصرنی شما را از میان انفجارات می شنیدیم، ولی روحیه ی خود را از دست داده و نمی توانستیم به برگشتن فکر کنیم، شبِ گذشته تا بامداد، فرصت خوبی برای فکر کردن و سرزنش خود داشته و همه به اتّفاق، بعد از نماز صبح تصمیم به برگشت گرفتیم.
واقعاً نمی دانم مُقلِّبَ القُلوبِ وَالاَبصار در آن شب با دل ها و دیدگان آنها چه کرد که در روزهای بعد با جسارت و فداکاری های خود، علاوه بر جبران خطا موجب حیرت همگان شده و بعضی از همان عزیزان با سبقت از بقیه، شمع جاودان محفل بشریّت شدند.
و در اینجا مصداق یکی از جملات امام راحل مبنی بر فضائل ملّت ایران در مقایسه با امّت رسول الله(ص) و پیروان ائمّه ی طاهرین را مشاهده می کنیم، در شب عاشورا هنگامی که امام حسین(ع) تکلیف را از همراهان برداشته و خطاب به آنها می فرمایند: این قوم با شما کاری نداشته و مرا می خواهند، عدّه ای فرزند رسول خدا را ترک و شبانه از دشت نینوا گریختند.
آنها نیز توبه کردند ولی در زمانی که کار از کار گذشته بود، امّا برادران ما زمانی بازگشتند که فرصت جبران از دست نرفته بود و اجازه ندادند خاطره ی تلخ غروب تاسوعا در شیاکوه تکرار شود.
خداوندا به مقام و مرتبه ی توّابین توبه ی ما را بپذیر، توفیق شکرگزاری خالصانه ی نعمت هایت را به ما عطا فرما، جسم پرگناهمان را با هر آنچه صلاحمان هست بتراش تا قامت ما لایق جامه ی زیبای شهادت شود. آمین


 
در این جا وظیفه خود می دانم به پاس تجلیل از شهید گرانقدر "سرهنگ موسی عزیزآبادی فراهانی"؛ ضمن ادای احترام و با کسب اجازه از روح والای آن سرباز فداکار و پاک باخته ی حریم ولایت و نظام مقدّس جمهوری اسلامی، اشاره ای مختصر به ابعاد شخصیّت آن مرد میدان های سخت داشته باشم.
موسی عزیزآبادی تربیت شده ی مکتب حضرت علیعلیه السلام ، مرید ولایت و مقلّد حقیقی امام کبیر(رضوان الله تعالی علیه) بود، در جایگاه شاگردی وکرسی دانشجویی و طلبگی، براساس مدارک و مستندات همیشه ممتاز، در مقام تدریس و در مسند آموزش (اعتقادی- اخلاقی- سیاسی و بالاخصّ نظامی) صاحب نظر و دارای پشتوانه ی علمی و عملی، در کلیّه ی پست های سازمانی مدیری موفّق و توانمند مسئولیّت پذیر و جدّی، در میدان جنگ و رویارویی با دشمن فرماندهی با تدبیر و دوراندیش سربازی جسور و شجاع تمیز و منظّم، در پشت تریبون سخنوری استادی متبحّر و در مقابل پروردگار و حین عبادت عبدی متواضع و خاشع با تمام خصوصیّات بندگی.
-  اگر بنا شود به فداکاری فداییان اسلام در طول چهل سال گذشته امتیازی داده شود قطعاً این شهید در زُمره ی برترین هاست، بطور حتم در عالم معنا بین شهدای عزیز ما رتبه بندی خواهد شد و بدون تردید او در میان مأجورترین شهدای فی سبیل اللّه خواهد بود.
- اگر راویان فتح و دلسوزان تلویزیون و سینما بخواهند زندگی پرماجرا و سراسر خدمت و مرگ غریبانه و مظلومانه ی یکی از مصادیق ولایت مداری را به تصویر بکشند، توصیه می کنم زندگی این مرد بزرگ را مورد مطالعه قرار دهند، اکثر پیش کسوتان جهاد و شهادت و بازماندگان غافله ی شهدا، در مناطق مختلف عملیاتی (جنوب و غرب کشور) شاهد حضور مؤثر و اقدامات خُرد و کلانِ آن نخبه ی نظامی در خطّ مقدّم نبرد بوده اند.
در شیاکوه با سرهم کردن دو قبضه از دوشکاهای منهدم شده ی بعثی ها و سالم کردن یکی از آنها و بکارگیری علیه خودشان قیامتی بپا کرد و تلفات قابل ملاحظه ای را از آنها گرفت، ضمن اینکه تا چند روز بالگردهای عراقی جرأت نزدیکی به قلّه را نداشتند و به همین دلیل آتش متمرکز توپخانه ی دشمنِ زخم خورده، مؤثرترین سلاح ظاهری ما را در شیاکوه از کار انداخت و سرهنگ را مجروح کرد.
 در روز شهادت فرمانده ی گردان، وی پرچمی بر فراز شیاکوه نصب کرد تا به بعثی ها اعلام کند، بعد از او نیز ما با اقتدار ایستاده ایم.   
- نمونه ای از کارهای سرهنگ در سال 1359 ارائه ی طرح تغییر مسیر جریان آب به زیر انبوه تانک های دشمن در منطقه ی سوسنگرد بوده، که پس از تأیید تیمسار فلّاحی و اجرای شبانه ی آن توسّط گروه سی نفره ی همراهش از داوطلبان اراکی، چند تیپ زرهی عراقی متوقّف شده و نیروهای آنها پای پیاده مجبور به فرار و عقب نشینی می شوند؛ چند روز بعد از این اقدام بزرگ، بپاس تقدیر از ایده ی سرهنگ عزیزآبادی (که در واقع از تلفاتی سنگین جلوگیری کرده و بدون درگیری مانع پیشروی دشمن و استمرار تصرّف قسمتی دیگر از خاک وطن شده بود) تیمسار فلّاحی از حضرت امام وقت اختصاصی گرفته و گروه سی نفره ی ایشان با خانواده به اتّفاق تیمسار در منزل شخصی حضرت امام با آن اَبَر مرد و پدیده ی الهی قرن بیستم ملاقات می کنند؛ درج جزئیات آن عملیّات و ملاقات امام امّت از زبان بازماندگان در دست تدوین  می باشد.
(قابل ذکر است در همان ایّام رئیس جمهور وقت از منطقه بازدید می کند، ولی بچّه های اراک بنا به دستور فرمانده ی بصیر خود (سرهنگ عزیزآبادی) و در پاسخ به گستاخی های بنی صدرِ خائن در مقابل ولی امر مسلمین، کوچکترین اعتنایی به وی نکرده و سؤالاتش را بی جواب می گذارند).
 پس از اتمام جنگ علی رغم آسیب های جسمی و بی خوابی های ناشی از ترکش های درون جمجمه و آثار سوء موج گرفتگی های مکرّر و داروهای مصرفی، وی هیچگاه از پذیرش مسئولیّت های سنگین و پُر دردسر، باکی نداشت و به استقبال آنها می رفت تا اینکه به یکباره از پا در آمد و پس از ماه ها درمانِ بی نتیجه در شهریورماه سال 1380 به آرزوی خود رسید و به همقطاران شهیدش ملحق شد.
(جای تأسّف است که مرگ این اسطوره ی کم نظیر و جامع الشرایط، از سوی مراجع ذی صلاح تحت عنوان شهید مورد تأیید واقع نگردیده است، کسی که بواسطه ی شایستگی های دوران دفاع مقدس و پس از آن، در زمان ریاست جمهوری مقام عظمای ولایت از دست مبارک امام خامنه ای ترفیع درجه  گرفته است).
حقیقتاً اگر ابعاد خدمات و تلاش های آن شهید مظلوم گردآوری شود، مجموعه ای ارزشمند و چند جلدی از خدمات و جلوه های ایثار او و سریالی آموزنده برای آیندگان خواهیم داشت، اگر چه امور ایثارگران ناجا و بنیاد حفظ و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان مرکزی به صورت محدود، و این بنده ی حقیر خداوند با بضاعت ناچیز ادبی و قلمی، بر حسب دین بزرگی که آن پاکباخته به گردن همه ی ما داشته و دارد، مبادرت به کارهایی کرده ایم ولی این اقدامات جزء نه در شأن آن شهید است و نه در شأن ناجای کشور، لذا از مدیران ارشد نیروی محترم انتظامی کشور به نمایندگی از پاسداران و بسیجیان جان بر کف و با نیابت از شهدای همرزم وگرانقدر استدعا دارم در تصویب شهادت و  پاسداشت و الگوسازی از آن شخصیت برجسته و بی نظیر که بی تردید صیادشیرازی ناجا محسوب می شود از هیچ تلاشی فروگذار نکنند.     


 
انتقال پیکر فرمانده گردان


شب هشتم، یکی از غم انگیزترین شبها بود و لحظات به کُندی و به سختی می گذشتند، شبهای طولانی پاییز، سنگرهای سرد و خاموش، غربت و تنهایی بچّه ها در اکثر سنگرها، جای خالی دوستان صمیمی، پیکر بی جان فرمانده ی گردان صدها متر پایین تر (حدّ فاصل نیروهای خودی و دشمن)، در آن شرایط فقط ذکر خدا و استمداد از درگاهش آرام بخش دل ها بود «اَلا بِذِکرِ اللّهِ تَطمَئِنُّ القُلوب».
با گذشت اوّلین ساعات شب و چند ساعت مانده به 27/9/60  قصه ی تکراری باران گلوله ها آغاز شد، دشمن بعد از هر پاتکِ ناموفّق با طرحی نو، تاکتیکی جدید، تجهیزات و نیرویی به مراتب بیشتر از روز قبل و تغییر در زمانِ آغاز پاتک به میدان می آمد و این در حالی بود که ما در جمیع جهات در حال تحلیل بودیم، بدون شک اراده ی الهی براین امر استوار بود که «کَم مِن فِئَةٍ قَلیلَهٍ غَلَبَت فِئَةً کَثیرَهً بِاِذنِ اللهِ وَاللهُ مَعَ الصّابرین» بقره  
نیروهایی که از لحاظ تسلیحات و تجهیزات در پایین ترین، از جهت قوای جسمانی در ضعیف ترین و از بُعد آمار درکم ترین میزان بودند، شب دیگری را با اتّکالِ به حق استوار بمانند.


 
صبح روز 27/9/60  طبق دستورِ حاج عباس درمان و با حضور برادران: شهید محمّد هاشمی- شهید رحیم صالحی-  جانباز70%  رضا اکبری- محسن کریمی- جواد دریابیگی- محسن فدایی- محمّد سمیعی-   داود سنجری و بنده، جمعاً ده نفر برای انتقال جنازه ی سیاوش فرمانده ی گردان حرکت کردیم.
طبق دستور حاج عبّاس مقرّر شد شش نفر از برادران فوق، پیکر شهید امیری را از محل شهادت تا نزدیک خط الرأس بالا آورده و به ما تحویل دهند.
این جابه جایی ساعاتی بطول انجامید، حاج عبّاس و تیمِ همراهِ وی در شرایطی دشوار از مقابل دید دشمن، علیرغم شلیک گلوله  های مستقیم تانک - کالیبرها و تک تیراندازها که هر لحظه بیم شهادت خودشان می رفت، جنازه  را از شیب کوه به بالا منتقل کرده و به ما تحویل دادند.
حال نوبت به ما چهار نفر رسید که از روی خط الرأس شیاکوه آن پیکر پاک را به محل جمع آوری شهدا در فاصله ی یکی- دوکیلومتری برسانیم، به یاد دارم در آن نقطه ای که گروهِ اوّل جنازه ی سیاوش را روی زمین گذاشتند، حاج عباس با چشمانی اشک آلود قطعه ی کاغذی را که از جیبِ سیاوش  بیرون آورده بود به ما نشان داد که روی آن با دست خطِّ شهید نوشته شده بود: «فُزتُ وَ رَبِّ الکَعبَه». امیدوارم این نوشته ی ارزشمند و دست خطّ مبارک هنوز موجود باشد.
دو نفر جلو و دو نفر عقب برانکارد را گرفته و حرکت کردیم، هنوز چند قدم از راه را طی نکرده بودیم که به علّت سنگلاخ بودن مسیر، آتش توپخانه، شلیک های مداوم تک تیراندازها و سایر خطرات بالقوّه ای که هر چهار نفرمان را تهدید می کرد، از دوستان خواهش کردم اجازه دهند تا به تنهایی اقدام به حمل جنازه کنم.
دوستان پیکر سیاوش را به صورت افقی بر روی کتف هایم گذاشته و بنا به اصرارِ بنده متفرّق شدند، در حینِ حرکت متوجّه شدم محسن فدایی با فاصله ای چند متری مرا تعقیب می کند، محسن عزیز به دنبالم آمده بود تا در صورت نیاز کمکم کند.
در شرایط عادی وقتی صدای گلوله ی توپ و خمپاره در فاصله ی نزدیک به گوش می رسید بلافاصله روی سطح دراز می کشیدیم، ولی در آن حال امکان چنین کاری نبود و با تکرارِ آیه ی «وَجَعَلنا ...»
بی اعتنا به گلوله ها و در پناهِ آن شهید آرام آرام می دویدم.
با رسیدن به محل جمع آوری شهدا ، در نزدیکی معبرِ اصلیِ میدان مین با موقعیتی در امتداد ضلع شمالی شیاکوه، به کمک برادر فدایی پیکر شهید امیری را در کنار سایر شهدا بر زمین گذاشتیم، محسن خداحافظی کرد و دوان دوان به سوی موقعیّت گروهان برگشت.
برای رفع خستگی و قرائتِ فاتحه، تنها درکنار شهدا نشسته بودم،
چهره ی نورانی، غبار گرفته و آرام آنها، نشان از آرامشی حقیقی و رضایتی مطلق داشت، در حینِ خواندن فاتحه چیزی روی بازوی چپم نگاهم را متوجه خودکرد؛ قطراتی سفید چون قطره های چکیده ی شمع از کتف تا پایین تر از آرنجم ریخته شده بود، حدس زدم مربوط به محل جراحت سیاوش است، محل اصابت گلوله به جمجمه ی سردار را نگاه کردم و مطمئن شدم درحال دویدن مقداری از مغز پاکش بر روی آستینم تخلیه شده است.
هنوز ضربانِ قلبم برای برگشتن به موقعیّت عادی نشده بود، قطعه سنگی برداشتم تا آن قطراتِ سفید و پاک را از روی لباس آلوده ام جدا کنم، چند مینی کاتیوشای دشمن در نزدیکی شهدا بر زمین خورد، شدّت موج انفجارها مرا گیج کرده و برای لحظاتی قادر به تصمیم گیری نبودم.

مجروحیت خودم


به محضِ برگشتِ هوشیاری متوجه شدم سروان سلامی  با صدایی بلند از من می خواهد به سمت مواضع آنها بروم، چون سنگر برادران ارتشی نزدیک ترین محلِ امن تا محل جمع آوری شهدا بود، به حالتِ نیم خیز و پُرشتاب حرکت کرده و همین که چند قدم از شهدا فاصله گرفتم خمپاره ی 120 میلیمتری در مقابلم به زمین خورد و موج انفجار مرا چند مترآن طرف تر به کناره ی میدان مین پرتاب کرد، به نحوی که سیم خاردارهای میدان مین، پشت کمرم مانند تکیه گاه شده بود، دودِ غلیظ و گرد و غبار اطرافم را پوشانده و بوی باروت و مواد منفجره تا عمق وجودم نفوذ کرده بود، بدنم کاملاً بی حسّ شده و اصلاً در اختیارم نبود و سوزشِ شدید کفِ دست ها و صورت و دردِ درون شکم به شدّت آزارم می داد، نگرانِ از بین رفتن صورتم بودم و گوش هایم بجز صدای سوتی ممتد چیزی نمی شنید.
با صاف شدن هوا و رفتنِ دود و غبار، جناب سرهنگ عزیزآبادی (ف- گروهان سوم) را از فاصله ی چند متری دیدم که به سمت من می دوید، وی در حال عبور از آن محدوده بطور اتّفاقی شاهد صحنه بود، هنوز نمی دانستم ترکش با پای من چه کرده، در همان حال دست های بی جانِ خود را مقابل صورت آورده و نگاه کردم، اگر چه سوزش شدیدی داشت ولی هر دو سالم به نظر می رسید و کبودی آنها در زیر لایه های خشکیده خون و خاک پنهان بود، دست ها را به صورت کشیدم، بدلیل غیر فعّال بودن حسّ لامسه و ناتوانی در حرف زدن، تصوّر کردم قسمتی از فکِّ خود را ندارم، در آن لحظه بیشترین دغدغه ام این بود که صورتم از بین رفته باشد، سرهنگ به محض رسیدن، بدن مرا از سیم خاردار جدا کرد و با تکیه به ایشان در حالت نشسته قرار گرفتم، (لحظه ای را که هیچگاه فراموش نمی کنم) صحنه-ی متلاشی شده ی پای راست و خونی که با سرعت از محلِ شریانِ قطع شده فوران و از شیاری که در بینِ خاک های سطحی ایجاد کرده بود در شیبِ کوه جریان داشت، شلوار کماندویی مورد علاقه ام پاره  پاره و قطعات گوشت و چربی به لباس ها و اطرافم پاشیده شده بود، عمده ی عضلات ران پای راست از بین رفته و سفیدی استخوانِ تراشیده شده از بالای زانو تا انتهای ران در میان قرمزی گوشت و خون دیده می شد، با دیدنِ این منظره شوکّ روحی به ضعف جسمی اضافه و بی اختیار بالا تنه ی بدنم را روی محل جراحت چسباندم.
عزیزآبادی آن بنده ی وارسته و خوب خدا، بالاتنه ام را از روی پا جدا و مرا روی سطح کوه خوابانید، چفیه اش را از گردن باز کرده و آن را به انتهای پای راستم بست تا از شدّت خونریزی بکاهد و سپس از زیر بغلم گرفته و مرا به سَمتِ قبله چرخانید.
با اوضاعی که داشتم کمترین احتمالی به زنده ماندنم نمی رفت چون تعداد زیادی از مجروحین با جراحاتی به مراتب کمتر، در مسیر طولانی و پُر فراز و نشیب تا بیمارستان صحرایی از شدّت خونریزی به شهادت رسیده و مُهر قبولی بر پرونده ی پاکشان نقش بسته بود.
تا دقایقی قبل جنازه ی بیش از 95 کیلوگرمی شهید امیری، قهرمان میادین ورزشی و میدان نبرد را درحالی حمل می کردم که طی هشت شبانه روزِ گذشته ذخیره ای در بدنم باقی نمانده بود، ولی الآن قادر به حرکت دادن خود نیستم و ضعف و لرز، وجودم را در بر گرفته است.
چشمان مُضطربم به صورت سرهنگ، آن بسیجی نمونه که مشغول رسیدگی به من بود دوخته شده بود، از روی حرکتِ لبها تشخیص دادم که گفت التماس دعا برادر، صورتم را بوسید و آخرین کارِ سرهنگ قبل از رفتن، بستن چشمانم بود تا با چشمان باز از دنیا نروم؛ او همان کاری را انجام داد که خودم طی روزهای قبل برای بعضی از شهدا در لحظات آخر پرواز روحانی اشان انجام داده بودم.
اطمینان پیدا کردم تا دقایقی دیگر به بقیه ی همرزمان شهید: جعفر- بهنام- سیاوش- تاجیک و سایر دوستان می پیوندم، پس از اینکه چشمانم توسط سرهنگ عزیزآبادی بسته شد، تشنگی و گرسنگی- سوزش و درد- هیجانات درونی- خستگی جسمی و همه ی آلام و دردها بطورکلّی از وجود مادی ام رخت بربست، ولی دغدغه ی اصلی ام این بود که در آن لحظات سرنوشت ساز، بین دو عالم ماده و معنا، چیزی از یادم نرود.
گاه شهادتین و دعا و گاهی استغفار از خطاها، آخرین خاطرات از آن لحظه ها تا قبل از بی هوشی، التماسم به خداوند برای مرگی آسان بود و تصویرِ مقابلم چهره ی گریان مادر در زمان خداحافظی، با احساسِ دردی شدید چشمانم را باز کردم، مدّت زمانی گذشته بود و سه نفر از دوستان با کمک چند اسیر عراقی در حال انتقال من با برانکارد به پایین ارتفاعات بودند، سیدمرتضی خاکی نژاد- محمّد براتی- حاج عباس طائفی.
شاید در عالمِ بی هوشی از آنچه در اطرافم می گذشت بی خبر بودم، ولی در فواصلی که بواسطه ی ضربه ی شدید ناشی از زمین خوردنِ حاملینِ خود چشمانم را باز می کردم، چند صورت خسته را می دیدم که چهره های آنها گویای تلاشی طاقت فرسا و دشوار در آن شیب پُر خطر بود.

 
برادرانی که درانتقال من حضور داشتند، توسط حمید نقوی (از جوان ترین بسیجیان شیاکوه) در جریان مجروحیّتم قرار گرفته و با هماهنگی (ف- گروهان) برای انتقال من داوطلب شده و خود را به محل رسانده بودند، گویا حمید عزیز به طور اتفّاقی در حال عبور از نزدیکی شهدا کم و کیف حادثه را دیده و درکوتاه ترین زمانِ ممکن خبر مجروحیّتم را به حاج عباس درمان رسانده بود.
برادران فوق الذکر پس از ساعت ها تحمّلِ شرایط سخت موفّق شدند مرا به بیمارستان صحرایی رسانده و خودشان پس از تحویل اُسرا و استراحتی کوتاه به قله باز گردند.
در بیمارستان صحرایی پس از انجام کارهای مقدّماتی و فوریّت-ها، خیلی سریع مرا به بیمارستان آیت الله طالقانی کرمانشاه اعزام کرده بودند، از لحظه ی مجروحیّت تا انتقال من به بیمارستان صحرایی و سپس اعزام به بیمارستان طالقانی کرمانشاه بیش از 13ساعت به طول انجامیده بود.
در بیمارستان آیت الله طالقانی کرمانشاه و در اوّلین اقدام، عملِ پیوند شریان روی پای من انجام و به طور معجزه آسا با موفّقیت مواجه می شود؛ از قرار اطلاع عمل پیوند شریان حدّاکثر تا هشت ساعت قَرینِ به توفیق است و بیش از این مدّت ظاهراً غیر ممکن .


قابل ذکر است سه روز پس از مجروح شدن من و زمانی که در بیمارستان بستری بودم، (در تاریخ 30/09/1360) باقیمانده ی نفرات گردان، دهه ی سوم آذرماه را با مقاومتی قهرمانانه در برابر پاتک های سنگین دشمن به پایان رسانده و سپس پیکرهای مطهر شهدا را جمع آوری و از تنها مسیری که امکان عبور از آن وجود داشت به عقب برگشته و ارتفاعات شیاکوه را به نیروهای مخصوصِ تیپ هوابرد شیراز، جمعیِ ارتش جمهوری اسلامی ایران تحویل می دهند.
در همان ایّام برخی از فرماندهان اسیرِ یگان های کماندویی در اعترافات اوّلیه ی خود، از حجم گسترده ی تلفات و انهدام چند تیپ پیاده از چهار لشکر نیروی مخصوص در ضدحمله های به اصطلاح برق آسای حزب بعث در طول منطقه ی عملیّاتی خبر داده بودند.


مصونیت در پناه شهدا


ولی الله باقری در این رابطه می گوید: ساعاتی از ظهر گذشته  بود که نوبت به جابجایی دسته ی شهید سلامتی رسید، دسته ای که قریب به نیمی از آن شهید و مجروح شده و کمتر از پانزده نفر آنها باقی مانده است و بدلیل گرسنگی و تشنگی به سختی توان راه رفتن را دارند، این در حالی است که علاوه بر تجهیزات انفرادی می بایست وسایل بجا مانده از دوستان سفر کرده را با خود به پایین بر گردانند و این وظیفه را نیز با جان و دل پذیرفته اند، چون خود می دانند این سلاح های امانت با چه مشکلاتی تهیه و به دست ما رسیده است.
 در نقطه ی مشخصی از خط الرأس که باید، از معبرِ ایجاد شده در میدان مین  گذشته و به پایین سرازیر  می شدیم، محل تجمیع پیکر پاک شهدا بود و تعدادی از آنها روی زمین باقی مانده بودند، آنچه که هنوز ما را سرپا و استوار نگه داشته بود جز نیروی الهی نبود و همین نیرو به ما کمک کرد تا اجساد را بین خود تقسیم کرده و به پایین منتقل کنیم؛ در طول این تغییر و تحول که از صبح تا غروب به طول انجامید، دشمن بدلیل اشراف به منطقه، از این جابجایی آگاه شده و با قدرت بیشتری ارتفاعات را در هم می کوبیدند.
با غروب خورشید به پایین ارتفاعات رسیده و ابتدا جنازه ها را در کف کامیون نظامی خوابانیدیم و پس از آنها خودمان سوار شدیم، از آنجایی که منطقه در محاصره نعلی شکل بود، بعد از دقایقی حرکت به دشتی رسیدیم که دشمن کاملاً به آن دید داشت و با تمام امکانات به سوی کامیون آتش می ریخت و لحظه ای توقف به معنی انهدام کامیون و سرنشینانش بود، علاوه بر خمپاره اندازها و توپخانه، فشنگ های دوشکا از همه طرف به سمت کامیون شلیک می شدند، هیچ چاره ای نبود الا اینکه در لابلای شهیدان دراز بکشیم و آن دشت را پشت سر بگذاریم، همین امر موجب شد تا در پناه آن اجساد منور که با ما اختلافی به ارتفاع خاک تا افلاک را داشتند، باقیمانده ی برادران سالم به داربلوط برسند در حالی که بدنه ی کامیون با ده ها  فشنگ سوراخ سوراخ شده بود.

 
حدود یک ماه پس از عملیّات، حاج عباس درمان فرمانده ی رشید گروهان که برای عیادت من به بیمارستان آمده بود، تعداد کلّ پاتک ها را در طول محور عملیّاتی طی ده شب و یازده روز، بیست و چهار مورد اعلام کرد، برادرانی که در بیان خاطراتِ این عملیّات به هشت الی دوازده مورد ضدّحمله از سوی دشمن برای بازپس گیری شیاکوه اشاره می کنند، فقط پاتک های محدوده ی مواضعِ خودشان را مدِّ نظر داشته و از بقیه ی محورها اطلاع دقیقی نداشتند.

 بی تردید این حماسه حاصل مقاومت فرزندان امامو عنایات آشکار خداوند بود.


لحظه هوشیاری در بیمارستان


بدون آگاهی از زمان و مکان، با شنیدن صوت زیبا و روح بخش قرآن در حالی چشمانم را باز کردم که با تمام وجود می گریستم، به نظرم می رسید تا همین چند لحظه ی قبل درکنار جعفر و سایر دوستان شهید بودم و مکرّر اسم آنها خصوصاً جعفر را به زبان می آوردم.
خانم پرستاری را درکنار تخت خود دیدم که خوشحال و شتاب زده از اتاق بیرون رفت، لحظاتی بعد چند پزشک و پرستار اطراف تختم حلقه زدند، هنوز آرام نشده و گویی از جایی بسیار خوب مرا رانده اند، نمی دانستم چه مدّت زمانی گذشته و کجا هستم ولی درصدی از مشکلِ شنوای ام حل شده بود، چون توأم با سوتِ ممتدّی که درون جمجمه احساس می کردم، صحبت های اطرافیان را تا حدودی تشخیص می دادم.
در میانِ جمع، پزشک نسبتاً جوان و خوشرویی حضور داشت که پس از ابراز محبّت و احوالپرسی، خانم پرستاری را به من نشان داده و گفت: این خواهر چهل و هشت ساعت در کنار تخت تو بوده و فقط به شما رسیدگی می کرده است، او همان پرستاری بود که بعد از به هوش آمدنم، خوشحالی و شکرگزاری اش را دیده بودم.
 متأسفانه علیرغم اینکه خیلی از حرف های ایشان را می فهمیدم، ولی به دلیل: عدم تعادل فکّ و دهان، گیجی و مَنگی، بغض درگلو و اشکی که لاینقطع از چشمانم جاری بود نمی توانستم زبانی، از آن فرشته های مهربان و زمینی که پروانه وار به مشکلاتِ مجروحین رسیدگی می کردند، تشکّرکنم.
امیدوارم از نگاه صادقانه ام در آن لحظات، متوجّه قدردانی و عمق احساساتم شده باشند و از خداوندمتعال برای همه ی آنهایی که در دوران دفاع مقدّس خالصانه و صادقانه به مجروحین و مصدومین جنگ خدمت کرده اند، بهترین پاداش ها را در دنیا و آخرت مسئلت می کنم.
در حالی که پزشک جوان دستور تهیه ی خلاصه پرونده و اعزام فوری مرا به تهران صادرکرد، از هوش رفته و ساعتی بعد با صدایی وحشتناک مجدّداً به هوش آمدم، در تاریکی شب مرا با برانکارد از آمبولانس بیرون آورده و باعجله و شتاب از قسمت پشت هواپیما (سی- یکصدوسی) به داخل برده و بر روی تنها برانکارد خالی هواپیما قرار دادند.
در دو ضلع طولی هواپیما، تعداد زیادی برانکاردِ مخصوص در چند طبقه بوسیله ی تسمه های ابریشمی نصب شده بود، صدای مهیب موتورهای هواپیما و ناله ها و فریادهای ده ها مجروح، آخرین صدا و تصویری بود که از آن هواپیمای حمل مجروح به خاطر دارم.
 (این اعزام طبق اطلاعات مندرج در پرونده ی پزشکی در آخرین ساعات روز 29/09/60  انجام شده است).

انتقال به تهران


در آن شرایط، خواب و بی هوشی را از هم تشخیص نمی دادم، دفعه ی بعد که چشمانم را باز کردم، خود را در بیمارستانی متفاوت با قبلی می دیدم و همچنان گریان و در ذهنم تصویر جعفر و سایر شهدا، گذشتِ زمان را متوجّه نشده بودم، دو روز از انتقالم به تهران گذشته و عمل جرّاحیَ دیگری بر روی پای من انجام شده بود، که با دو عمل درکرمانشاه، سوّمین تلاش پزشکان متعهّد برای حفظ پای من محسوب می شد.  
موضوعی که تیم پزشکی بیمارستان را نگران کرده و من از آن بی اطلاع بودم، تیرگی رو به پیشرفت رنگ استخوان در محل تماس و تراشیده شدن با ترکش بود، ولی آنها با امیدواری به تلاش های خود ادامه می دادند.
بخش جرّاحی A (اتاق سه، تخت 20) در بیمارستان شهدای تهران و در دامنه ارتفاعات البرز میزبان کسی بود که تا چند روز پیش، دوستان زیادی را در میان سنگ های سختِ شیاکوه  و شرایط طاقت فرسای حاکم بر منطقه از دست داده بود.
در آن ایّام به دلیل تزریق مسکّن ها و ضعف عمومی بیشترِ اوقاتم با خواب سپری می شد و متوجّه اطراف خود نبودم و نه تنها به هفت مجروحِ هم اتاقی توجّه نداشتم، بلکه به اقوام و بستگان خود نیز فکر نمی کردم.
گاه با کابوس هایی از خواب می پریدم و گاه به محض بیداری به یاد صحنه های شیاکوه و شهدا، آرام و بی صدا اشک می ریختم و علیرغم سِر بودن فکِِّ متحرّکِ دهان، نام بعضی را که به خوابم آمده بودند، مانند کاست آفتاب خورده و با صوتی غیر عادی تکرار می کردم.
پزشکان و بعضی از پرستارانی که برای ویزیت، تعویض کیسه های سِرُم و خون- شستشو و پانسمان- تزریقات و برنامه ی مصرفِ داروی روزانه به من رسیدگی می کردند، با پرسیدنِ سؤالات مختلف سعی داشتند مرا وادار به حرف زدن کرده و گاه با دلداری آرامم کنند، با چشمان بسته یا نیمه باز، برخی را جواب می دادم، احتمالاً یکی از اهداف طرح آن سؤالات به منظور برگرداندن هشیاری و حافظه ام بود،  فهمیدن در حال خواب و ناتوانی در گفتن جواب، حال عجیب و تجربه غریبی بود.
به یاد ندارم در آن روزها چیزی خورده و بجز مقدار کمی آب هنگام خوردن قرص ها، مایعات دیگری نوشیده  باشم.


در سال های اولیه ی جنگ پس از هر عملیات دشمنان داخلی بالاخّص منافقین برای کاهش حلاوت پیروزی ها به کام مردم، شایعاتی مبنی بر شهادت دسته جمعی نیروهای عملیاتی در شهرها پخش می کردند و پس از اینگونه شایعات، چنانچه اطلاعات دقیق و به موقعی به خانواده ها ارائه نمی شد، بطور طبیعی مراجعات و فشارها به بسیج و سپاه به عنوان متولّی اعزام نیرو به جبهه ها بیشتر می شد.
امری عادی بود که آمار بالای مجروحین و نقل و انتقال فوری آنها از بیمارستان های شهرهای مرزی به بیمارستانهای مرکز کشور، ضعف امکانات اطلاع رسانی مانند تلفن های امروزی، خلاء تعاون رزمی و نداشتن کارت و پلاک در اوایل جنگ (برای دسترسی سریع به هویت نیروها) موجب شود اطلاعات دقیق و به موقعی به خانواده ها داده نشود؛ بنده نیز از این قاعده مستثنی نبودم و خانواده تا مدتّی از زنده بودنم خبری نداشتند و با توجه به کثرت شهدای شیاکوه و شهادتِ خواهرزاده ام (جعفر بیاتانی) همه تصوّر می کردند این بنده ی بی سعادت هم  به فیض شهادت نائل شده ام.

ملاقات با خانواده
با همین فرض قریب به ده روز از مجروحیتم گذشته و هیچ یک از نزدیکان خبر موثّقی نداشتند، روز هفتم یا هشتم دی ماه، مادرعزیز و برادرانم توسط تعاون سپاه از مجروحیت و بیمارستان مربوطه خبردار شده و پس از تماس تلفنی با بیمارستان و حصول اطمینان، شبانه و شتابزده خود را به تهران رسانده بودند، با توجه به نظم حاکم بر بیمارستان، آنها تا عصر روز بعد و زمان ملاقات، موفّق به ورود به بخش نشدند.
طبق معمول نیمه هوشیار و خواب و بیدار بودم، ساعت 14 همهمه-ی ملاقات کننده ها از راهروی بخش جرّاحی به گوش می رسید، کاملاً از مراجعه ی اعضای خانواده بی اطلاع بودم و انتظار دیدن آنها را نداشتم، آنها نیز انتظار دیدن مصطفایی با آن قیافه را نداشتند، مصطفایی که در ذهن داشتند تُپُل و سرحال بود و لحظه ای آرام و قرار نداشت و آنکه می دیدند جوانی رنجور و رنگ پریده، ضعیف و زمین گیر بود.
به دلیل شرایط خاصّ جسمی و روحی،  به محض مواجه شدن با بستگان،  همه به گریه افتادیم و عواطف و احساسات اجازه نداد برای آنها بگویم که در کربلای زیبای گیلانغرب و بر فراز شیاکوه، شهدا چه خوش درخشیدند و جعفر، خواهرزاده ی عزیزم در نقش سقّا، با پای قطع شده چگونه از خاک تا افلاک پرکشید.


 
ملاقات با اعضای خانواده و تخلیه ی احساسات درونی در روند درمان و وضعیت روحی ام تأثیر مثبتی داشت و با رفع نسبی مشکلِ فک و دهان، به تدریج با اطرافیان خود ارتباط بیشتری برقرار کرده و با عیادت کنندگان راحت تر حرف می زدم، از همان روزها اجازه ی خوردن غذای رژیمی به من داده شد و کم کم متوجه شدم در پشت پنجره ی اتاق من منظره ی زیبای قسمتی از ارتفاعات پوشیده از برف البرز مرکزی قابل مشاهده است، چشم اندازی از طبیعت با عظمت خداوند که می توانستم با آن حرف بزنم و برای من بسیار امید بخش بود، مسیری که حدود چهل روز پیش با جعفر و تعداد دیگری از همرزمان از آن عبور کرده و بر فراز قله اش یکدیگر را در آغوش گرفته و به هم تبریک گفته بودیم.   
تخت من اوّلین تخت و در سمت راست اتاق قرار داشت، تخت دوّم مجروحی به نام فضل الله سعیدی از عرب زبانان اهالی سوسنگرد که راننده ی مینی بوس (خطّ: اهواز– سوسنگرد – بُستان) بود، کتفِ چپ او در یکی از بمباران های هوایی اهواز با ترکشِ راکت به شدت مجروح شده و مَفصَل و عضلاتش از بین رفته بود ولی بحمدالّله از بازو به پایین، عصب و شریان با مقدار کمی از عضلاتِ زیر بغل به بدنش متّصل بود.
دست مجروحش پس از پانسمان روزانه به نحوی بانداژ و روی بدنش ثابت می شد که کوچکترین حرکتی نداشته باشد، او وقتی لباس بیمارستان را می پوشید، هر بیننده ای تصوّر می کرد که یک دست ندارد.
فضل الله سعیدی با فاصله ای کمتر از یک متر نزدیکترین تخت به من بود و از زمانِ بهبودی نسبی، بیشترین درد و دل را با یکدیگر داشتیم، ابتدا رابطه ی خوبی با انقلاب و نظام و حضرت امام نداشت و وقتی نام مبارک حضرت امام را بدون پسوند و پیشوند و گاه با مقداری کم لطفی بر زبان می آورد با یکدیگر جرّ و بحثمان می شد و تا ساعاتی با او حرف نمی زدم. سعیدی بواسطه ی قلب صاف و رئوفش طاقت قهر مرا نداشت و معمولاً برای آشتی پیش قدم می شد، چون در همان مدّت کوتاه با هم اُخت و صمیمی شده بودیم، بستگانِ عرب زبان فضل الله، او را فیصل صدا می زدند.

تخت سوّم در سمت راست اتاق (بعد از فیصل) مجروح دیگری که  برحسب اتّفاق نام او نیز فضل الله و نام خانوادگی اش پَروَر بود، هر دو پای وی از بالای زانو قطع شده و جثّه ای بسیار نحیف و ضعیف داشت.
پَروَر در بیانِ چگونگی مجروحیّت خود می گفت: در عملیات آزاد سازی بُستان، در حال دویدن از روی پُلِ سابلِه، هدفِ رگبار کالیبر دشمن قرار گرفته و روی پل افتادم و از شدّت درد به خود می پیچیدم، سه نفر از دوستان و همرزمانم، یکی پس از دیگری برای امداد و نجات به طرف من آمدند، ولی هر سه نفر آنها در مقابل چشمانم به شهادت رسیدند.
بچّه های اتاق ما به ناله های فضل الله پرور خو کرده بودند، او علاوه بر دردهای جسمی، فشار روحی بالایی را تحمّل می کرد، چون لحظه لحظه ی به خون غلطیدن سه نفر از بهترین دوستان فداکارش را دیده بود و مُدام خود را سرزنش می کرد، گاهی اوقات گریان و با صدای بلند می گفت: خدایا چرا من با این اوضاع و احوال باید بمانم و دوستانم به خاطر من بروند، خدایا راضی نباش که با این وضع زنده بمانم و....؛ آن شهید زنده به حدّی از لحاظ جسمی ضعیف و سبک وزن شده بود که کارکنان بخش، یک نفره و به راحتی او را با پتو بلند کرده و جا به جا می کردند.
فراموش نکنیم فضل الله پرور مانند بقیّه ی جوانان 16- 17 ساله ی  امروز و فردا، جوانی قوی، شاداب و پر انرژی بود که در زمان عملیات با بیش از سی کیلوگرم تجهیزات و مهمّات می توانست کیلومترها بدود، او و هزاران جانباز قطع عضو دیگر، سالهاست زمین-گیر شده اند تا اسلام عزیز، سرافراز و ایران قهرمان، پرافتخار در صحنه گیتی بدرخشد.


وای بر ما اگر شکرگزار نعمت های خداوند و قدرشناس شهدا و ایثارگران خالص و بی ادعا نباشیم و از اعتباری که آنها برای ما به وجود آورده اند سوء استفاده کرده و با میل به دنیا تحت عناوین مختلف موجب بی اعتمادی مردم، خیانت به خون پاک شهدا و آرمان های امام راحل گردیم..

 علاوه بر دو نفری که نام آنها برده شد، پنج مجروح دیگر در اتاق ما بودند که علیرغم صمیمیّتی که بین ما برقرار شده بود، متأسفانه مشخّصات کامل آنها را به خاطر ندارم، هر یک از آنها در نقطه ای از جبهه ی گسترده بین اسلام و کفر زخمی شده و هر کدام پهلوانی غیرتمند که از شهر و دیاری به جبهه اعزام شده بودند.
 
در بیمارستان، روال این بود که به منظور پیشگیری از اعتیادِ مجروحین به مسکّن ها، همزمان با روند درمان، مسکّن ها را ضعیف تر و آرام آرام فواصل آنها را بیشتر می کردند، به همین دلیل ناله های ناشی از درد، خصوصاً شب ها از گوشه و کنار اتاق شنیده می شد.
از روز چهارشنبه 16 دی ماه علاوه بر پزشکانِ بخش جرّاحی بیمارستان آقایان: دکترصدرایی- دریایی و اسکندری؛ پزشکان دیگری با سایر تخصّص ها آنها را همراهی و درکنارِ تختم به بحث-های تخصّصی می پرداختند، با توجّه به اینکه در زمانِ شستشو و تعویض پانسمان، معمولاً تعدادی از دانشجویان اینترن در اطرافم حلقه زده و از توضیحات اساتیدشان بهره مند می شدند، من همه ی مراجعات و مذاکرات تیم های پزشکی را آموزشی تلقّی کرده و کوچک ترین احتمالی در رابطه با حادّ بودن وضعیّت پای خود نمی دادم.
روز شنبه 19 دی ماه دکتر دریایی پس از ویزیتِ روزانه ی مریض های بخش، پیش من آمد و در کنارم روی لبه ی تخت نشست، مقداری خوش و بش کرد، دکتر لهجه ی زیبای ترکی داشت، مهربان و خوش اخلاق و دوست داشتنی، تا جایی که بخاطر دارم او اصالتاً تبریزی بود.

اعلام ضرورت قطع پا


آقای دکتر از چند هفته قبل اسم مُستعاری  را برای من انتخاب کرده بود، پس از کمی شوخی و گپی دوستانه، با همان نام مستعار به من گفت: می خواهم موضوعی را با شما در میان بگذارم و دوست دارم مثل یک مرد با آن کنار بیایی و مثل کوه قوی باشی، با لبخندی که از شوخیِ قبلیِ دکتر به چهره داشتم به ایشان گفتم:
آقای دکتر من آمادگی شنیدنش را دارم، بفرمایید؛ دکتر دریایی طی روزهای گذشته از رابطه ی من با کوه و طبیعت و علاقه ام به کوهنوردی و ورزش، آگاهی داشت و می دانست طرح آن موضوع تا چه میزان برایم ناگوار است، به همین دلیل با سیمایی کاملاً متفاوت نسبت به لحظاتی قبل که حاکی از تأثُّرِ عمیقش بود، گفت: ما طی این مدّت برای پیشگیری از قطع پای شما هر اقدامی لازم بوده انجام
داده ایم، ولی واقعیّت امر این است که وضعیّت پای شما روز به روز وخیم تر می شود و در اولین فرصت بایستی از انتهای ران(محل مفصل هیپ) خارج شود، بنابراین طبق نظر کمیسیون شما برای روز سه شنبه 22 دی در لیست عمل قرار گرفتی؛ دکتر به دلیل ناراحتی منتظر عکس العمل من نماند و بلافاصله اتاق را ترک کرد.
نَفَسَم بند رفت و تا دقایقی نمی توانستم چشمانم را از ارتفاعات سفیدپوش البرز بردارم، هیچ چاره ای جز این نبود و سیاهی استخوان در محل اصابت ترکش باعث خنثی شدن همه ی زحمات تا آن تاریخ شده بود، قطرات اشک از گوشه ی چشمانم سرازیر شدند، سَرَم را به زیر پتو برده و شروع به گریه کردم، در زیر پتو با زبانی خودمانی به خدا التماس می کردم و قریب به این مضمون جملاتی از ذهنم  
می گذشت: خدایا طاقت ماندن بدون پا را ندارم، کاش همان موقع من را هم برده بودی، به دادم برس یا الله، تو که دل های سیاه را فقط به بهانه ای سفید  می کنی، سفید کردن استخوان سیاه که برای تو کاری نداره، و قس علیهذا.
وضعیّت روحی من مجدداً به هم ریخت و طی سه روز لب به غذا نمی زدم، زیر پتو مأمنم شده بود، آن سه روز بعدِ از نماز، تنها عضوهای من که از پتو بیرون می ماند هر دو دستم بود که طبق معمول به یکی سرم  و به دیگری خون وصل بود. (متأسفانه از همان روز اوّل عمده ی خونی که به من تزریق می کردند از محل جراحت، به صورت خونابه و با عفونت ها دفع می شد).
صبح سه شنبه لباس های مرا با لباس مخصوص عمل، تعویض کرده و ناشتا به واحدِ انتظارِ اتاقِ عمل، انتقالم دادند، ضربان قلبم هر لحظه سریع تر می شد و بی وقفه دعا می کردم و ذکر می گفتم، دقایقی بعد دکتر دریایی وارد اتاق انتظار شد و به جای روپوش سفید، لباس های جرّاحی سبز بر تن پوشیده وکلاه اتاق عمل روی سرش، چشمان سبزِ دکتر مشخّصه ای بود که با هر لباسی می شد او را تشخیص داد.
 خیلی سردم بود و می لرزیدم، نمی دانم هوا سرد بود یا غلبه ی ضعف و اضطراب، دکتر سلام علیک کرد و حالُ و روزَم را از نزدیک دید و رفت، کادرِ اتاق عمل در رفت و آمد بودند و دو یا سه پزشک دیگر هم وارد شدند.
همه چیز برای ورود من به اتاق عمل با هر دو پا و خروجم با یک پا آماده شده بود، بر خلافِ گریه های احساسی و عاطفی، غرور اجازه نمی داد در ارتباط با دردهای جسمی آشکارا گریه و بیتابی کنم، اسم مستعاری که دکتر دریایی برایم انتخاب کرده بود دقیقاً به همین موضوع برمی گشت و علّتش تحمّلم در برابر درد بود، آن زمان بیاد ندارم حتّی در بدترین شرایط گریه های مرا در ارتباط با ناراحتی جسمی و درد و نگرانی های احتمالی کسی دیده باشد، اگر کسی گریه ای از من دیده بود، جنس آن گریه های  قابل رؤیت از نوع دل شکستگی و جریحه دار شدن احساسات بود و یاد شهدا.
قبل از ورود به اتاق عمل آخرین استدعا و شاید عهد و پیمانم با تمام وجود از خدا به حالت تسلیم و رضا این بود که: خدایا من از بی دست و پایی برای تو باکی ندارم، ولی ای کاش فرصت دوباره ای تا در جبهه و در حال مبارزه با دشمن.
چه بسا در آن لحظات به یاد آورده باشم زمزمه ی جعفر را چند شب قبل از عملیات که با آهنگی حزین دعایی را می خواند، در آن زمان تشخیص نمی دادم  که آن واژگان وزین و خوش آهنگ فرازی از مناجات حضرت علی علیه السلام است و فقط مولای یا مولای گفتن-های مکررش بر ذهنم نقش بسته بود: "مَولایَ یا مَولای اَنتَ المَولی وَ اَنَاالعَبد وَ هَل یَرحَمُ العَبدَ اِلَّاالمَولی؛ مَولایَ یا مَولای اَنتَ المالِکُ وَ اَنَاالمَملوک وَ هَل یَرحَمُ المَملوکَ اِلَّاالمالِک؛ مَولایَ یا مَولای اَنتَ العَزیزُ وَ اَناالذَّلیل وَ هَل یَرحَمُ الذَّلیلَ اِلَّا العَزیز مَولایَ یا مَولای اَنتَ الخالِقُ وَ اَنَا المَخلوق وَ هَل یَرحَم¬ُالمَخلوقَ اِلَّاالخالِق؛ مَولایَ یا مَولای اَنتَ القَویُّ وَ اَنَاالضَّعیف وَ هَل یَرحَمُ الضَعیفَ اِلَّاالقَویّ".  

دقایقی بعد در عین ناباوری برانکاردم را به اتاق برگرداندند، احساس خوبی داشتم و شاید ضمیر ناخودآگاه پاسخِ اجابت دعاهایم را یک ماه زودتر دریافت کرده بود، پرستارانِ بخش اطلاعِ دقیقی از علّتِ بازگشتم نداشتند، هنگامی که لباس هایم را تعویض و ناهار آوردند، مطمئن شدم امروز عمل جرّاحی ندارم و فعلاً پا دارم، برخلافِ سه روزِ گذشته با اشتها غذا را خوردم، فکر می کنم آن وعده خوشمزه ترین غذایی بود که در دوران بستری  بودنم صرف کردم.
دکتر دریایی آن روز عمل های دیگری هم داشت و اواخر وقت اداری(حدود 5 عصر) به اتاقم آمد و بعد از احوالپرسی با بقیه ی مجروحین، کنارِ تختم ایستاد و با نام مستعار گفت: جداً از شما انتظارِ بیشتری داشتم، شما متوجه ی شرایط خودت نیستی، با آن روحیه ی خرابی که امروز داشتی نتوانستیم شما را عمل کنیم و با مشورتِ همکاران، قطع پای شما را حداکثر یک ماه به تأخیر انداخته و مسئولیّتش را شخصاً به عهده گرفته ام، امیدوارم قبل از یک ماه دچارِ عفونت استخوانی و عمل اورژانسی نشوی و  در این مدت آمادگی روحی  را برای عمل پیدا کنی.


طی آن ایّام، اغلبِ اوقات در شبانه روز کارم خواندن دعاهای مختلف و ابرازِ نیازی خالصانه به درگاه بی نیاز بود، خصوصاً شب های جمعه در سالن آمفی تئاترِ بیمارستان که مجروحین جنگی را با انواع مصدومیّت ها به وسیله ی برانکارد و ویلچر به آنجا منتقل می کردند، خیلی از مجروحین هم خودشان با عصا و بدونِ عصا می آمدند، از قطع نخاعی-  قطع عضو-  نابینا گرفته تا بیچارگان و درماندگانی چون من که در نوبت قطعِ عضو بودیم، در آنجا حالاتِ معنویِ ناشی از اضطرار و نیاز به اوج خود می رسید، شب هایی سرشار از عشق و اخلاص و سوداگری بین خاکیان و افلاکیان، معامله تهی دستان با آبروداران.


شفای پا


در آن مراسم با شکوه معمولاً از مدّاحان طرازِ اوّلِ مجمع الذّاکرین تهران برای قرائت دعای کمیل دعوت می شد و علاوه بر مجروحین جنگ، تعدادی از بیماران دردمندِ بستری در بیمارستان نیز حضور پیدا می کردند و در آن فضای ملکوتی همه با تمام وجود، بی-ریا و بی تکبّر و با دستانی به سوی آسمان از درگاه خداوند استمداد -طلبیده و در دعایی که ارتباطِ مستقیمِ مخلوق با خالق و عابد با معبود است، اولیای الهی را واسطه فیض و رحمت و شفای دردهای بی-درمانشان قرار می دادند.  
متعاقبِ آن توسّلات، در مدّت زمانی کمتر از چهار هفته تغییراتی معجزه آسا و غیر طبیعی در محلِ جراحتم به وقوع پیوست:  برطرف شدن سیاهی استخوان- کاهش میزان عفونت- ترمیم سریعتر از نُرم قسمتی از بافتها و عضلات.
 این تغییرات به نحوی بود که از سوی متخصصین عضو کمیسیون، اعجاب آور و صراحتاً به عنوان موردی شفا یافته مطرح گردید تا جایی که عکس هایی از محل جراحتم (قبل و بعد از بهبودی) در نمایشگاه عکس دهه ی مبارک فجر سال 1360 بیمارستان به همراه آدرس اتاقم نصب و در طول آن ایّام مورد بازدید ده ها نفر قرار گرفت، در پیِ بازدید مردم از نمایشگاه عکس، روزانه افرادی از اقشار مختلف به ملاقاتم می آمدند و در رابطه با محل و نحوه ی مجروحیّت و خصوصاً جزئیات بهبودی و کیفیت شفا، سؤالاتی را می پرسیدند ولی معمولاً با دلی شکسته و چشمانی پراشک از شیاکوه و آنچه در آنجا گذشت برای آنها توضیحاتی  می دادم.
(بخش عمده ای از کتاب های موجود در کتابخانه ی شخصی ام مربوط به همان زمان و عیادت کنندگان شریف است).
«...اَلحَمدُلِلَّه اَلَّذی هَدَینا لِهَذا وَ مَا کُنَّا لِنَهتَدِیَ لَولَا اَن هَدینَا اللَّهُ...

ملاقات حضرت امام در جماران


در روزهای پایانی دهه ی مبارک فجر خبری بی نهایت خوشحال کننده ما را به وجد آورد، خبر ملاقات مجروحین با حضرت امام در جماران؛ همان روز از علاقمندان به دیدار با خمینی کبیر ثبت نام به عمل آمد؛ سه نفر در اتاق ما ثبت نام نکردند که حال دو نفرشان واقعاً بد بود، ولی فضل الله سعیدی (فیصل) با توجّه به روحیّاتش علاقه ای برای ملاقات نشان نداد.
به خاطر دارم یک روز قبل از ملاقات، مرا با ویلچر(صندلی چرخ دار) به حمام برده و دو پرستار مرد با زحمتی فوق العاده (بدون نفوذ آب به سمت جراحت) مرا شستشو دادند، قبل از آن فقط سر و صورتم را داخل دستشویی می شستم و بقیه بدن را با دستمال خیس تمیز می کردم.
در روز موعود از وقت نماز صبح بیدار بودیم و برای دیدن امام بی تاب، فیصل (فضل الله سعیدی) با طرح موضوعاتی از قبیل سردی هوا و احتمال سرما خوردن، سعی داشت مرا از رفتن منصرف کند ولی حرف های او مؤثر نیفتاد، حدود ساعت هشت صبح با ویلچر بدنبال ما آمدند، روی سطح ویلچرم تخته ای نصب شده بود تا زیر پای مرا ثابت نگه داشته و در رفت و برگشت، مشکلی برایم بوجود نیاید.
قبل از خروج از بیمارستان به هر نفر یک پتو تحویل دادند تا در هوای سرد بهمن ماه کسی مریض نشود، موقع حرکت فیصل خودش را به آمبولانسِ حاملِ من رسانید و گفت: حوصله ی ماندن در اتاق را ندارد و اصرار داشت که همراه ما بیاید.
مسئولینِ هماهنگی به او اعلام کردند که اسامیِ نفرات روز قبل به بیت حضرت امام اعلام وکارت ملاقات به تعداد صادر شده و آمدنِ وی امکان پذیر نیست، ولی بی اعتنا به این حرف ها و با اصرار  سوار آمبولانس شده و قول داد که اگر اجازه ملاقات ندادند، داخل آمبولانس بماند تا ما بر گردیم.
وقتی به منطقه ی جماران رسیدیم، خودروهای بسیاری از بیمارستان های مختلف در طولِ مسیر پارک کرده و بناچار باید مسافتِ قابل توجّهی را با ویلچر یا پیاده طی می کردیم.
 آن روز قبل از ما عدّه ی دیگری با حضرت امام ملاقات داشتند، به همین دلیل مدّت زمانی در خیابانِ مسیر ورودی به حسینیه متوقّف شدیم، شوق دیدار امام امت، خنثی کننده ی سرما و التیام بخش دردهای بچّه ها بود.
بی انگیزگیِ دیدار، فیصل را به ستوه آورده بود و مُدام از دردِ کتف-  سردی هوا و خستگی به ما شکایت و اعتراض می کرد تا جایی که من از کوره در رفته و با عصبانیت و پَرخاش به او گفتم: تو که لایق زیارت امام نیستی چرا آمدی اینجا، اعصاب همه را خُرد کردی؛ فیصل پیش دیگران خجالت زده شده بود و بعد از آن برخورد سکوت کرد و با هیچ کس حرف نمی زد.
بالأخره گروه زائران قبلی، حسینیه ی جماران را ترک کرده و حدود ساعت 11 صبح به ما اجازه ی ورود داده شد، بچّه های حفاظتِ بیت امام در مورد مجروحین سخت گیری نکرده و فیصل هم توانست بدونِ کارت به حسینیه وارد شود، همراهان ویلچر مرا در نقطه ای کنار یکی از ستون ها، دقیقاً مقابل محل جلوسِ حضرت امام قرار دادند، فیصل با چهره ای گرفته و ناراحت در کنارم روی زمین نشسته و سر به زانو گذاشت، اصلاً انتظارِ چنین برخوردی را از من نداشت و به نظر می رسید حسابی دِلَش را شکسته بودم.
در حالی که حسینیه ی جماران مملو از مجروحین جنگ بود، امام عزیز به جایگاه وارد شدند و لحظاتی آرام دست مبارکشان را تکان داده و روی صندلی خود نشستند.
تعدادی از مجروحین سرپا ایستاده و عدّه ای روی ویلچر و بعضی بدلیل مشکل جسمی روی زمین نشسته و یک پارچه و یک صدا و با تمام وجود فریاد می زدند:

 

فیصل در تمامِ این مدّت سَرَش به زانو بود و هیچ شعاری را تکرار نمی کرد، از طریقِ سیستم صوتی چند بار اعلام شد ملاقات کننده ها در جای خود بنشینند، ولی شعارها و ابراز ارادت ها همچنان ادامه داشت.
بالاخره جمعیّت نشستند و سیمای پُرفُروغِ امام مقابل چشمان ما قرار گرفت، در آن سوی حسینیه سلاله ی پیامبر به پروانه های بال و پر  سوخته اش نگاه می کرد و با پارچه ای سفید اشک ها را پاک می کرد و این سو مُریدانش که طاقت دیدن آن صحنه را نداشتند، همه بی تاب و یکپارچه اَشک می ریختند.
منظره ای به یاد ماندنی از ابراهیم زمان بود که با قلبی مملو از اندوه، فرزندان بازگشته از قربانگاه را برانداز می کرد و در مقابلش،
اسماعیل هایی که بی دست و پا و چاک چاک از مسلخ عشق بدون شهدا بازگشته و از امامشان شرمسارند؛
و به قول شاعر:

 

ای صبا از من به اسماعیل قربانی بگو
    
    زنده برگشتن ز کوی دوست شرط عشق نیست.

       
حال و هوای حاکم برمحیط باعث شد لحظاتی از فیصل غافل شوم، ظاهراً در آن فاصله فیصل با صدای شیوَنِ جمعیّت نگاهی به امام انداخته و همان یک نظر بر جمال امام کار خود را کرده بود.
در حالی که همه نشسته بودند او ایستاده بود و با تکیه بر ستون، محو تماشای نایب حضرت ولی عصر(عج) شده و همه ی آلامش را فراموش کرده بود و های های می گریست، این دیدار شاید یکی از معدود ملاقات هایی بود که حضرت امام سخنرانی نکرد و اشک ها، پیام ها و حرف های بسیاری به همراه داشتند.
از آن تاریخ تردیدها و شُبَهاتِ فیصل بطور کلّی از بین رفته بود و هر وقت تلویزیون سخنرانی حضرت امام(قَدَّسَ الله نَفسَهُ الزَکیّه) را پخش می کرد، او منقلب می شد.
 برادرم فیصل در هنگام ترخیص از بیمارستان با عشق به امامِ امّت، ما را ترک کرده و مقرّر شد یکی دو ماه بعد به بیمارستان مراجعه کند تا برای کتفش اُرتِز (مفصل مصنوعی) گذاشته شود.
 

در اوّلین روزهای اسفند به کمک سایر دوستان و با استفاده از دو عصا بر روی همان پایی که قرار بود قطع شود می توانستم مقداری راه بروم؛ از اواسط اسفند تا حدودِ زیادی کارهای شخصی را خودم انجام داده و با عصا و بدون کمک دیگران روزانه چند نوبت در محوطه ی فضای سبز بیمارستان پیاده روی می کردم و معمولاً به قسمتی از ارتفاعات پربرف البرز که از آنجا به چشم می خوردند خیره می شدم.
بالغ بر شصت روز گذشته بود و پس از آن عنایت الهی هر روز بهتر از روز قبل می شدم، طی این مدّت دو عمل جرّاحی دیگر (گرافت یا پیوند پوستی) با برداشتن از پای چپ و پیوند به پای راست انجام گرفته و بیش از 60% با موفّقیّت انجام شده بود، ولی در عمیق ترین محل جراحت، به دلیل وجود ترشّحات، عفونت و دفعِ خونابه، پیوند صورت نگرفته بود.
در این ایّام پای راستم همچنان ثابت و بی تحرّک مانده بود و پزشکان به یقین و با استدلال علمی بر این باور بودند که به دلیل نبودِ عضلات ران و آسیب جدّی به کلّ بافت های عضلانی، باز و بسته شدن پا تا آخر عمر عقلاً ممکن نخواهد بود.

پیش بینی های حاصل از تجربه و علم در رابطه با وضعیّت جدید و لزوم حضور طولانی مدّتِ من در بیمارستان نیز به هم خورد، آخرین روزهای اسفند با سرعت می گذشت و هر روز شرایط جسمی و روحی ام بهتر از روز قبل می شد.


 سال 1360 با همه ی فراز و نشیب ها به آخر رسید و جزئی از تاریخ افتخارات ایران اسلامی گردید و سال 1361 که آبستن حوادث تلخ و شیرین بسیاری برای ملّت ایران بود از راه رسید.


ترخیص از بیمارستان
مصرف داروهایم به حداقل رسیده و فیزیوتراپی روزی یک نوبت و شستشوی ترشّحات و عفونت ها هر روز دو بار انجام می شد؛ در اوّلین روزهای فروردین ماه سال 1361 به دلیل حجمِ مجروحان عملیات فتح المبین و آماده باش بیمارستان ها، خیلی از مجروحین را مرخص کردند و نوبت به من رسید.
در روز خداحافظی با کارکنان مهربان و شریف بخش جرّاحی A در بیمارستان شهدا، جناب آقای دکتر دریایی توصیه ها و تذکّراتی را (از باب تأکید به رعایت بالاترین میزان احتیاط) قریب به این مضمون به بنده فرمودند: اتّفاقی که در رابطه با بهبود و تغییر ناگهانی وضعیّت پای شما رخ داد، خارق العاده و بی تردید لطف خدا بود که از قطع آن جلوگیری کرد، ولی این به معنی سالم بودنش نیست، این پا فاقد عضله و قاعدتاً قادر به باز و بسته شدن نخواهد بود و بدون استفاده از عصا، تکیه گاهی نامطمئن برای شماست، ضمنا این را هم اضافه کرد که بنا به دلایل متعدّد قطع شدن آن در سال های آینده و یا بُروزِ سکته به علّت آمبولیِ  ناشی از انسداد عروق وَریدی دور از احتمال نیست و باید خیلی مواظب خودت باشی.


 به اراک بازگشتم و با هماهنگی بنیاد شهید کارهای درمانی ام توسط بهیار در منزل انجام می شد؛ در همان روزها اخبار و گزارشات عملیات فتح المبین آرام و قرار را از من گرفته بود و چندین بار به اعزام نیروی سپاه مراجعه کردم، ولی با توجّه به شرایط جسمی از پذیرش و اعزامم امتناع می کردند، دست به دامان بعضی از مسئولین سپاه و بسیج شدم  ولی فایده ای نداشت.


 
تا قبل از مجروحیّت علیرغم همه ی فعالیّت های سنگینِ ورزشی، وَزنَم از 95 کیلوگرم کمتر نشده بود، ولی بعد ترخیص از بیمارستان و حصول بهبودیِ نسبی، کمتر از شصت کیلوگرم بودم و حتّی با عصا بیش از نیم ساعت پیوسته نمی توانستم حرکت کنم؛ به همین دلیل ممانعتِ سپاه از اعزام فردی نسبتاً معلول، عصا بدست و ضعیف منطقی بود.
در بین اعضای خانواده سعی داشتم روحیه ی خود را حفظ کنم، امّا کمتر شبی بر من می گذشت که غصّه دار و دل تنگ دوستان شهیدم نبوده و به عهد و نیّتی که در اتاق عمل با خدا کرده ام بی-تفاوت باشم.
بالأخره به منظور حلّ مشکل و جلبِ رضایت اعزام نیرو، یک دستگاه موتورسیکلت هوندا تریل خریداری کردم تا شاید به این وسیله محدودیت های جسمی را جبران کنم؛ اصرارِ بیش از حدّ و تَرفَندِ موتور موثر واقع شد و در اواسط اردیبهشت ماه سال1361 با نامه ی سپاه اراک و به اتّفاق برادرگرامی ابراهیم بروفه هر دو با موتورِ تریل از اراک به پادگان امام حسن(ع) در تهران مراجعه و با اخذِ حکم مأموریت از آنجا عازم اهواز شدیم.
موتورسیکلت ها با قطار از تهران به اندیمشک منتقل شده و پس از تحویل آنها از ایستگاه راه آهن اندیمشک، به پایگاه هوایی دزفول منزل خواهرم مراجعه کردیم، در منزل آقای عباس احدی  چراغ های جلو و عقب- راهنماها و آینه ها از هر دو موتور باز شدند تا انعکاس نورِ این متعلّقات در منطقه ی عملیاتی خطری بوجود نیاورد، سپس باک و گل گیرها را با گِل استتار کرده و بطرف اهواز به راه افتادیم.
صرف نظر از فاصله ی تهران تا اندیمشک که با قطار طی شد، در طول مسیر اراک تا تهران و اندیمشک تا اهواز، تنها فرصتِ ما برای آب بندی و آمادگی موتورهای صفر کیلومتر بود.
عصای دستیِ قابل تنظیم در هنگام پیاده روی، کمکی برای پای من محسوب می شد و در حین موتورسواری(درکوتاه ترین حالت) بین باک و سیلندر جاسازی می شد تا پای بی حرکتم را روی آن قرار دهم.  
در اهواز خود را به مقرّ نیروهای اراک رسانده و با اخذِ حکم ورود به منطقه ی جنگی، رهسپار خط مقدّم شدیم، گردان های اراک در پشت دیوارهای خرمشهر (منطقه ی آزاد شده در مرحله ی اوّل عملیّات بیت المقدّس) استقرار داشتند، در بدوِ ورود به منطقه ی عملیّاتی و موقعیّت محور، با سردار رشید رحیم آنجفی، برادرحاج جواد رحیمی و تعدادی از دوستان مواجه و مورد لطف و استقبال آنها واقع شدیم.
طیِ مدّت کوتاه حضور در محور عملیّاتی اگر چه بدلیل مشکلات جسمی و داشتن عصا، سرعت عمل و جنب و جوش لازم را نداشته و کارهای قابل توجّهی به بنده محوّل نمی شد، ولی در جبهه و کنار برادران رزمنده عمیقاً احساس آرامش می کردم، تا اینکه بنا به توصیه-ی فرماندهی محور برادر آنجفی باید به اراک باز می گشتم، آن پاسدارِ شهید در بخشی از نصایح خود به آلودگی منطقه و احتمال تشدید عفونت و وخیم شدن وضعیت پای من اشاره کرده و مرا به صبر و بردباری تا بهبودی کامل سفارش کردند.
با دلی شکسته به اراک بازگشتم، روزها می گذشت و تغییر محسوسی مشاهده نمی شد، بیش از یک ماه تحمّل کردم، شستشو و پانسمانِ قسمت هایی از محل جراحت روزانه ادامه داشت و فیزیوتراپی ها همچنان بی نتیجه، فقط از لحاظ بنیه ی جسمی بهتر می شدم، تا اینکه اوایل تابستان 1361 طبق معمول به اعزام نیرو مراجعه کرده و مُصِر به اعزام شدم.
تصوّرم اعزام به جبهه های جنوب بود و آمادگی هایم بیشتر با استفاده از موتورسیکلت جهت انجام وظیفه در خطِّ مقدّم خوزستان، امّا دست تقدیر مأموریت گردان را در مناطق عملیاتی کردستان رقم زد و عملاً موتورسیکلت از برنامه ام حذف شد، مانند بقیه ی نیروها درگردان سازماندهی و تحت فرماندهی برادر نادر خداکرم به منطقه اعزام شدیم.
(انشاءالله جزئیات اعزام به کردستان در جلدهای بعدی و ادامه ی خاطرات خواهد آمد).


عنایتی دیگر از سوی پروردگار
نکته ی مهمّی که موجب شد تا پا را از شیاکوه فراتر گذارم، بیان عنایتی دیگر است از سوی یکتای بی همتا که در چند سطر زیر آمده است:
در تقسیم بندی نیروها، داوطلبانه و با اصرارِ خود خواستار حضور در سنگرهای کمین شدم، سنگرهایی استتار و مخفی، مابینِ انبوه درختان جنگلی، در دامنه ی کوه های مرزی و مرتفع مریوان، صدها متر جلوتر از خطّ مقدّم، در فاصله ای نزدیک به دشمن بعثی و مسیر تردّد احزابِ ضدّانقلاب و جنایتکار که کردستان را حاشیه ای امن برای خود و زیست گاهی نا امن برای مردم مظلومش کرده بودند.

مأموریّت و وظایف نیروهای کمین
1) تحت نظر داشتن کلّیه ی تحرّکات دشمنان مشترک از نزدیکترین فاصله در طول روز.
2) گشت های شبانه و بررسی روستاهای متروکه ی مرزی- درّه ها- دامنه ها.
3) سعی در به اسارت گرفتن گشتی های اطلاعاتی دشمن با استفاده از اصل غافلگیری.
4) انتقال دستگیر شدگان (اعم از بعثی و ضدّانقلاب) به پشت جبهه برای تخلیه ی اطلاعات.
5) درصورت تهاجم بعثی ها، آگاه کردن نیروهای خط مقدّم خودی برای آمادگی دفاعی.
6) نهایت سعی در مخفی ماندن موقعیّت کمین (چون در صورت لو رفتن کمین، با توجّه به فاصله ی زیاد تا خطّ مقدّم نیروهای خودی و کوتاه بودن فاصله تا نیروهای دشمن، سنگرهای کمین و نیروهای مستقر در آن خیلی سریع توسط دشمن به اسارت در آمده یا  نابود می شدند).
بنده و سایر همرزمان مستقر در کمین (برادران: محمّد براتی- عنایت الله طیّبی- صادق رحمانپور- اسدی- دلشاد و دو نفر دیگر) به صورت نوبتی، در طول روز و روشنایی هوا، با دقّت از مجاری و منافذ تعبیه شده در سنگرها، درّه ها و ارتفاعات اطراف را تحت نظر داشتیم.
معمولاً در زمان های فراغت، با تلاوت قرآن و قرائت دعا و مطالعه خود را سرگرم می کردیم و چنانچه گفته شد مهمّ ترین کارِ ما از غروب خورشید تا طلوع سپیده ی روز بعد، بررسی درّه های اطراف و روستاهای مرزی برای آگاهی از اقدامات دشمن و همچنین محافظت از سنگرهای کمین بود.


 غَرَض تشریح منطقه و کم وکیف آن نبوده  بلکه بیان وجهی دیگر از الطاف خفیّه و آشکار ربّ العالمین است، در آن سنگرهایی که به علّت کوتاهی سقف، گرما، رطوبت، کثرتِ پشه ها و سایر خطرات بالقوّه، شرایط سختی را تجربه می کردیم، پای راستم که پس از مجروحیّت گویی فاقد مفصل زانو و چون چوبی خشک شده بود، همان پایی که ده ها ساعت فیزیوتراپی تنها درصد ناچیزی تغییر در آن ایجاد کرده و تجربیات علمی و دانش پزشکی بیش از آن را محال می دانست، بدون انجام کارهای درمانی و سعی آنچنانی و فقط با تمنّای از خدا تا جایی خم شد که بعد از آن، با جرأت و بدون هیچ نگرانی عصا را کنار گذاشتم، با دیگر دوستان و همرزمان نماز را سرپا اقامه می کردیم و در همه ی کارها بی پروا مشارکت داشتم، خداوند تبارک و تعالی یک بار دیگر بنده نوازی را در مورد من تمام کرد و آن پای خشک در زمانی کمتر از یک ماه قریب به شصت درصد کارایی خود را به دست آورد و حدود بیست درصد نیز در اعزام های بعدی و در مناطق جنگی بهبودی یافت و نقص باقیمانده مانع چندانی برای کارهای فیزیکی من نیست.
*کاش می دانستم شکرانه ی این همه الطاف الهی چگونه میسّر است*

خداوندا: اگر در این عملیات و سایر عملیات های دوران دفاع مقدّس فرشتگان تو را به عینه ندیدم، ولی ردّ پای آنها به حدّی آشکار بود که حتی رزمنده ی دیر باوری چون من هم به حضورشان اعتراف
می کرد.
معبودا: اگر چشمان پر گناهم لایق دیدار حضرت حجّة ابن الحسن المهدی(عج) در جبهه ها نبود، امّا بارها عطر وجود و نور حضورش را در نزدیکی خود استشمام می کردیم.
پروردگارا در انتهای اولّین بخش از خاطرات این بنده ی ناچیزت که عمدتاً در توصیف وقایع عملیات مطلع الفجر نگاشته ام، از آن وجود لایزال استدعا دارم:
تو را به نمازهای خالصانه ی حافظان دینت در شیاکوه، نمازهایی که با دست ها و لباس های غرق به خون، حین درگیری با دشمن، گاه بی وضو و حتّی بی تیمم، بدون مُهر و سجّاده، گاهی برخلاف جهت قبله، با لبان خشکیده، خسته و خواب آلود و بی رمق، عاشقانه و عارفانه و با حضور قلب، چه بسا با حضور فرشتگانت اقامه می شد و تو را به آخرین نماز شهدای تشنه لب، هر چه سریعتر دست امام عزیز و ولی ما را به دستان با کفایت و مبارک حضرت ولیعصر(عجّل الّله تعالی فرجه) برسان و به ما و فرزندانمان توفیق حضور در صف جنود رحمانی آن حضرت را در جهاد با کّفار و منافقین آخر زمان عنایت فرما و ما را مدیون خون شهدا قرار نده.
از اینکه به بنده ی حقیرت، چنین توفیقی را عطا کردی که تا حدّی به عهدش وفا کرده و با پای عاریتی تا آخرین روزهای جنگ در جبهه ی حقّ حضور داشته و در عملیّات مرصاد در معیّت سایر غیرت مندان، انتقام شهدای مظلوم (در مراکز علم و اجتهاد، مسجد و محراب، دولت و مجلس، کوچه و بازار) را از منافقین خود فروخته بگیرد و در دوران سازندگی نقشی هر چند کوچک در سنگر کار و جبهه ی تولید ایفا کند تو را سپاسگزارم.
به شکرانه ی اینکه در سال 1371 مقدّماتی را فراهم آوردی تا بتوانم با تعدادی از برترین مربّیان جوان و سالم جهان (ازکشورهای فرانسه- سویس- بلغارستان- یونان- ایرلند- پرتغال- اسلونی- بلژیک  و...) در دوره ی بازآموزی مربّی گری بین المللی فرانسه (رشته ی کوهنوردی سنگ و یخ) رقابت و در بین چهار نفر اوّل قرار گرفته و با عزّت و احترامی فوق العاده مواجه شوم، با همه ی وجود که تنها ذرّه ای از وجود لایتناهی توست، می ستایمت.
 رنگ های زیبای تو را که (بر اساس سوره ی مبارکه ی بقره آیه 138) رنگی زیباتر از آنها نیست در گوشه و کنار دنیا خصوصاً سلسله جبال آلپ(اروپا)، ارتفاعات هیمالیا(نپال)، قلّه های قراقوروم(پاکستان)، بام افریقا کلیمانجارو(تانزانیا)، آرارات(ترکیه)، کوه های قفقاز(گرجستان) و در اقصی نقاط ایران عزیز بارها و بارها دیده و در مقابل عظمتت سر به سجده نهاده ام، ای جمال مطلق تو آگاهی که عشق و علاقه ی وافر من به صعود قللِ مرتفع دنیا در راستای حسّ کمال جویی و شوق دیدار مظاهر جمال توست، همان اشتیاقی که تو در وجودم نهاده ای، پس همان گونه که تاکنون توفیقم داده ای بار دیگر مرا در نَصب پرچم توحید بر فراز بلندترین قلل جهان یاری و گام های مرا در راستای حفظ آمادگی برای بودن در رکاب ولیّ و نایبِ حجّتت استوار فرما. آمین
 

پیام رسانی

از دیدگاه بعضی افرادِ آشنا با امور نظامی، که از اطراف به جثه ی بسیجیان جمعیِ گردان سیاوش و سایر داوطلبین در دوران دفاع مقدس نگاه می کردند، سنخیت و تناسبی بین خیلی از نیروها با جنگ به ویژه در مناطق کوهستانی وجود نداشت؛ از نگاه آنها لازمه ی پیکار در چنین مناطقی هیکل های تنومند، ورزیدگی و قدرت بدنی- آموزش های طولانی مدت-  تجربه و دنیا دیدگی  یا همان سن و سال بود، چه بسا درصد قابل توجهی از ما، حتی به عنوان سیاهی لشکر قابل محاسبه کارشناسان داخلی و خارجی نبودیم؛ ولی خیلی زود این قشر وفادار به فلسفه اولی الامر معادلات منطقی را نه تنها در جنگ ، بلکه در نظم نوین جهانی بر هم زدند و الگوی آزادی خواهان جهان شده و ثابت کردند که چنین معیارهایی بیشتر به کار فلسفه و  ایدئولوژی غرب می آید و در تفکر توحیدی اسلام ناب، اصل، حضور و ثبات قدم  برای یاری دین خداست و بقیه اگر چه حائز اهمیت ولی فرعیاتی قابل کسب خواهند بود.
لذا آنچه که در دفاع مقدس ما توسط جوان ها اتفاق افتاد تنها نمایش بخش کوچکی از ظرفیت های بالای جوانان با ایمان است، به عنوان نمونه شیاکوه یکی از عرصه های آزمایش و بلیه ای بود که چه بسا عقابان بلندپروازی در این میدان بال و پر ریختند و گنجشک های کوچک به خوبی درخشیدند؛ جوانانی که در آن میدان و سایر میدان-های بزرگ با همه ی هستی خود حاضر شده و مرگ را به سُخره گرفته و نام خود را در لوح دفاع از ثقلین (اکبر و اصغر) نه با زبان و مال، که با نثارخون و تقدیم جان ثبت کردند و در این میان چه جایگاه ویژه ای نزد خداوند، پدران و مادران شهدا و جانبازان و آزادگان خواهند داشت، " مشروط به حفظ این همه عظمت و عزت الهی".
که بطور مثال می توان به نمونه هایی چون:
(شهید) مرتضی لعلی - (شهید) عقیل جعفری -  (شهید) حمید صباغی– (شهید جاویدالاثر) علی نقی عسگری (شهید)  سید مرتضی سجادی – (شهید) عقیل حبیبی - (شهید) علیرضا بابایی و  جانبازان: جواد یحیایی-  علی تاجی -  سید احمد موسوی - بهنام کاویانی - عباس یزدانی– اکبر پرویزی- رضا شمشیریان – سیدمهدی معنوی- عباس شاطری- عباس اسماعیلی- داریوش غلامی- منوچهرخورشیدی – عین الله محمدی- بهرام دهستانی- مجتبی رحمتی- مسعود حبیبی- حمید نقوی – صادق فرهادی –  مجید خاکی و ده ها نفر دیگر  اشاره کرد که همه ی این ولایت مداران بین 14 الی 17 سال سن و هر کدام حدود 50 کیلوگرم وزن داشتند، در حالیکه نوعاً همین ها طبق وعده ی خداوند در آیه 65  سوره  انفال صدها کماندو و نیروی مخصوص دشمن را که از لحاظ سن و وزن حدود دو برابر و از جهت تجربه و تخصصِ نظامی قابل قیاس نبوده به زانو درآوردند،  البته در همین گروه سنی افراد زیادی را داشتیم که شاید جثه ی  آنها مقداری قوی تر و وزنشان کمی بیشتر بوده است و طبیعتاً آنها نیز از این قاعده مستثنی نبوده و درخششی فوق العاده داشتند؛ بطور کلی همه ی آنها که حضور داشتند از جوان ترین هایی مثل: مرتضی پیرایش- علی آنجفی- احمد مختاری و محمدرضا دریایی که بالاجبار در امر پشتیبانی بکارگیری شدند تا مسن ترین افراد که پابه پای جوانان در بالاترین حد ممکن ایفای نقش کردند، همچون: رضی الله رادمرد و مرحوم جعفر عطاری، ان شاألله همه به احسن وجه مأجور درگاه خداوند باشند.
اگر چه اسامی جمعی از حماسه آفرینان در شیاکوه را در همین فصل مشاهده می کنید ولی ای کاش نام همه ی پهلوانان گمنام شیاکوه را در اختیار داشتم و  یکایکشان را ثبت می کردم، بی تردید یاد آنها بر قلب آحاد ایرانیان در طول تاریخ حک و ایثار و فداکاریشان در پرونده پُر نور اعمال نیکشان ثبت شده است.        
•    به عنوان نمونه پیشینه و خاطرات چند گل از گلستان دفاع مقدس تقدیم  حضور می شود:
    دکتر جواد یحیایی متولد سال1344  است و در این اعزام کمتر از 16 سال سن دارد، در شیاکوه شکوفا می شود و جنگ تن به-تن با سلاح های روز را چون سایر رزمندگان درآنجا تجربه می کند و علیرغم زخم هایی که می تواند بهانه ای قوی برای نجات از چنان وضعیتی باشد، با تحمل سخت ترین شرایط تا پایان مأموریت گردان در شیاکوه باقی می ماند؛ مدتی بعد در عملیات بیت المقدس حضور یافته و با گلوله تک تیراندازان دشمن از ناحیه دست زخمی و در ثواب و افتخار آزادسازی خونین شهر قهرمان نیز سهمیم می شود.
پدر و مادر برای یاری هر چه بیشتر دین خدا بارها و بارها  او را برای شرکت در عملیات های مختلف: (رمضان- محرم- والفجر مقدماتی – خیبر- بدر- والفجر هشت و کربلای یک) مهیا و از زیر قرآن عبور می دهند؛ در جزیره مجنون و عملیات موسوم به خیبر از ناحیه لگن هدف گلوله قرار  گرفته و برای مدتی بستری می شود و در عملیات بدر و در حین مبارزه با انبوه تانک های اهدایی جبهه ی مشترک کفر و نفاق شاهدی بر اوج مظلومیت ها و اقتدار همرزمان شهید خود در مقابل سپاه شیطان است.
 مدتی بعد هنوز جراحات او التیام نیافته که در عملیات والفجر هشت حضور پیدا می کند و در کنار سایر غیوران این مرز و بوم با آزادسازی شهر بندری فاو عراق در دهانه ی خلیج فارس ، هیبت و هیمنه ی  ابر قدرت هایی که نیروی محرکه (مراکز تصمیم گیری سیاسی- نظامی- مالی) بعثی  ها را در اختیار دارند به چالش و استهزاء می کشند.
مرکزیت فراماسون های مستکبر که بیش از این تحمل چنین تحقیری را در سطح جهان ندارد، برای چندمین بار و در سطحی وسیع اجازه استفاده از سلاح های ممنوعه ی کشتار جمعی (شیمیایی) را صادر می کند و صدام به عنوان مأمور اجرا، جواد و صدها جوان همراه او را بار دیگر به کام مرگ می کشد تا شاید مانع از فتوحات بزرگ بعدی شوند.
 ولی تقدیر ماورایی جواد و عده ای در این است که این بار نیز بمانند تا در مأموریت های دیگر به دشمنان دین خدا اثبات کنند نهضت خمینی(ره) در پیروی از مکتب حسینی(ع) به ما آموخته که:
"با بال شکسته می توان پرواز کرد".
جواد پس از  بهبودی نسبی و  مقاومت در برابر عوارض گازهای کشنده ای چون: خردل- سیانور- فسژن و  سایر سوغات غرب،  در حالی که هنوز هیچ یک از جراحات عملیات های قبلش بهبودی کامل نیافته، بار دیگر لباس رزم و شرف و عزت را به تن کرده و این بار در عملیات کربلای یک به منظورآزادسازی شهر مهران، قسمت دیگری از پاره ی تن ایران اسلامی که ماه هاست زیر چکمه هایی که کفه آن از جنس کشورهای مرتجع عرب و بدنه آن از جنس آمریکا و انگلستان، حضور می یابد.
در خلال آزادسازی شهر مهران او به همراه شش همسنگر فداکارش ( شهید جعفر انصاری- شهید محسن رضایی -  شهید اکبر رجایی - شهید اکبر علیمحمدی -  شهید نظامعلی فتحی و برادر جانباز محسن فدایی)  بار دیگر حلاوت زخم خوردن در راه خدا را می چشند؛ در این حادثه که گلوله خمپاره ای در میان سنگر آنها فرود می آید چهار نفر از برادران: (انصاری- رضایی- رجایی- علیمحمدی) به فیض شهادت می رسند و سه نفر از برادران: (یحیایی- فدایی و فتحی) به شدت مجروح می شوند که دو یار دیرین ( یحیایی و فدایی) از بازماندگان شیاکوه این بار نیز در کنار یکدیگر در خون خود می-غلطند.
جراحات وارده به حدی وخیم است که هیچ یک از همرزمانِ شاهد صحنه، احتمال ماندن و ادامه زندگی آنها را نمی دهند؛ ولی مأموریت جواد و  محسن و نظامعلی دلاور، در جبهه ی حق هنوز خاتمه نیافته و آنها باید بمانند و تحت امر ولایت از خاکریزهای بلند و موانع پیچیده و درهم تنیده ی دشمنان قسم خورده عبور کنند تا ان-شاألله با فتح سنگرهای تولید علم و فناوری، شیاطین بیرونی و درونی را مغلوب اراده الهی خود کرده و  به  همراه سایر بازماندگان دوران دفاع مقدس، از ذخیره های عصر ظهور باشند.
(لازم به ذکر است شهید نظامعلی فتحی در جریان باز پس گیری شهر فاو که با دخالت مستقیم  ابرقدرت ها بوقوع پیوست، پس از جنگی تن به تن و شجاعانه به درجه رفیع شهادت رسید و پیکر فرمانده گردان علی ابن ابیطالب(ع) از گردان های جمعی لشکر 17، توسط رود عظیم اروند تا دهانه ی خلیج فارس مشایعت شد تا به برکت خون پاک آن شهید والامقام، دست اجانب و ناپاکان برای همیشه از خلیج همیشه فارس قطع گردد؛ جنازه آن شهید سعید که هدف ده ها گلوله قرار گرفته بود، بیست روز بعد از شهادت از دریا بیرون کشیده شد).  

      
و اما قسمتی از خاطرات دست نوشته دکتر یحیایی:


"سنگری که ما داخلش بودیم فقط اسمش سنگر بود، حفره ای طبیعی که چندتا سنگ از اطراف جمع آوری و مقابلش گذاشتیم و رفتیم داخلش؛ چند متر پایین تر هم یکی دیگه درست کردیم؛ بالایی را برای تجمع و پایین تری را برای دیده بانی و نگهبانی؛ فاصله این دو از هم شاید کمتر از ده متر بود؛ ساعتی قدیمی داشتم که بخاطر شب نما بودنش گذاشته بودم تو سنگر پایینی ، بچه ها دو نفر دو نفر پست می دادن و برای بیدار کردن همدیگه ازون استفاده می کردند؛ جایی هم که ما بودیم یکی از مسیرهای عبور عراقی ها بود؛ حتی در بدترین شرایط درگیری، فاصله ی اونا با ما کمتر از بیست سی متر نمی شد، ولی یک شب نیروی زیادی آورده بودن که هر طور شده سنگر ما را که مزاحمی جدی سر راهشون بود پاکسازی کنند، اون شب به حدی آتیش ریختن که موفق شدن سنگر پایینی ما را تصرف کنند و ما همه جمع شدیم تو سنگر بالایی؛ توی این فاصله ی کوتاهِ کمتر از ده متر خدا می داند چه حجمی فشنگ بین ما و عراقی ها رد و بدل می شد؛ از حدود ده نفری که بودیم هفت یا هشت نفر فقط خشاب پر می کردیم و دو سه نفر در حالت رگبار شلیک می کردند؛ حرارت لوله ی اسلحه ها از اون فاصله احساس می شد و تیراندازهای ما برای تعویض خشاب فرصتی نداشتن و به محض خالی شدن فشنگ ها، اسلحه خالی را تحویل ما می دادن و اسلحه پر تحویل می گرفتند، اگر بغیر از این هم بود حرارت بالا، لول کلاش ها را ذوب می کرد؛ فاصله چنان نزدیک بود که تیربار ما اون فاصله را با توجه به موقعیت شیب نمی زد، چند تا نارنجکی هم که داشتیم همون اولِ کاری مصرف شده بود؛ شرایط فوق العاده بحرانی بود و هیچ  کدوم ما فکر نمی کردیم قبل از اینکه باقی مونده ی فشنگ هامون تموم بشه، اونا کم بیارن و
عقب نشینی کنند، ولی خدا چنین خواست؛ من و چند تا از بچه ها اون شب فقط چند زخم سطحی برداشتیم ولی با طلوع سپیده دیدیم داخل و اطراف سنگر پایینی مملو از کشته های دشمن شده، اون روز خسته و کوفته کارمون شده بود دور کردن جنازه ها و انتقال اونا به چند متر پایین تر برای اینکه بوی بدشون کمتر اذیتمون کنه، بعدش هر چی گشتیم ساعتم پیدا نشد، معلوم بود بعثیایی که زنده در رفتن، ساعت منم یادگاری بردن تا هیچ وقت خاطره ی تلخ اون شب را فراموش نکنند".
دکتر در خاطره ای دیگرچنین آورده: "یکی از وحشتناک ترین کارها برای من این بود که بدنبال آب بروم؛ حدفاصل بین نیروهای خودمون و عراقی ها جایی را شناسایی کرده بودیم که مقداری آب بارون تو چاله ی سنگ ها جمع شده بود و اونجا نزدیک راه تدارکاتی عراقی ها بود و به مواضع اونا خیلی نزدیک تر، برنامه گذاشته بودیم نوبتی می رفتیم با بیست لیتری های بنزین ایفا ( کامیون های تدارکاتی) که بوی گازوئیل و بنزین میدادن، آب می آوردیم؛ پُر کردن بیست لیتری با یقلبی فلزی و صدایی که از پُر شدن یقلبی و بعد از اون ریختن شُرشُرِ آب داخل بیست لیتری فلزی تولید می شد به نظرم می-رسید مثل صدای آبشاره ، فکر می کردم الآنه که عراقی ها این صدا را بشنوند و یکی از اون کماندوهای غول پیکر بزنه پس گردنم با بیست لیتری بلندم کنه و به عنوان اسیر ببرم.
در ابتدای سفر فکر می کردم ما جوونترها را می برن یک جایی مثل خط پدافندی که خطر آنچنانی نداشته باشه و با پیش داوری از اینکه قراره چنین برخوردی با ما بشه، ناراحت بودیم؛ ولی وقتی در برگشت از منطقه راجع به لحظه لحظه ی آنچه گذشت صحبت می کردیم  از اینکه در یکی از حساس ترین مقاطع تاریخ و جغرافیای کشور، طی ده شب در سد کردن ورود اون همه نیروی دشمن و زیر آن آتش سنگین، مفید و کارساز بودیم قلباً رضایت داشتیم.
بدون هیچ شک و تردیدی میشه گفت  که تنها چیزی که توی اون شرایط و در اون لحظات به آدم توان چنان کارهایی را می داد اراده و خواست خدا بود، اگه کسی پیدا بشه بگه من بودم که فلان کار را انجام دادم، مثلاً دشمن رو دور زدم و بستمشون به رگبار- پا گذاشتم تو میدون مین و رد شدم- از بالا پریدم رو سرشون و تیربارشون را خاموش کردم- سرم را از سنگر بیرون آوردم و اونا را زدم؛ این جسارتها در حد دیوانگیش هم کار خود خدا بوده که جوونایی که تا قبل از اون زمان از تاریکی میترسیدن و خیلی ها بیرون از خونه نخوابیده بودن، فراتر از این کارها را انجام میدن.
میل دارم حسن ختام خاطراتم یاد شهید مهرداد نعیمی باشه که  نزدیک من به شهادت رسید، او خیلی رشید بود و علاوه بر سن و سال بزرگتر، تو کارهای نظامی تجربه نسبتاً خوبی داشت، چهره ی  او برای ما قوت قلب بود، لباسش شش جیب و خوش فرم بود و با بقیه ماها فرق داشت چون اونو خودش از تهران خریده بود، وقتی گلوله بهش خورد چهره اش نورانی و خیلی دیدنی تر شد و آرامشی عجیب داشت، شاید چهار پنج ساعت نتونستیم جنازشو جابجا کنیم، حتی با تغییر زاویه خورشید و طی این مدت همون نور به وضوح دیده می شد، دقیقاً معلوم بود انتخابی صورت گرفته و اتفاقی در کار نیست. والسلام"   

پیشینه دکتر جواد یحیایی


دکتر جواد یحیایی در دامان پدر و مادری متدین و تحصیل کرده پرورش یافته  است، پدرش استاد جعفر یحیایی از کارکنان آموزش و پرورش و از معلمین انقلابی است که از سال 1342 با سیره حضرت امام خمینی(ره) آشنایی دارد ولی شروع فعالیت های خود را از سال 1344 و بعد از درگذشت مرحوم آیت اله بروجردی بیان می کند، ارتباط تنگاتنگ ایشان سال ها قبل از پیروزی نهضت امام با مؤسسه در راه حق- مجله مکتب اسلام- دارالتبلیغ اسلامی قم و انجمن نیکوکاران، زمینه های ارتباط با علمای مبارز را برای وی و تعدادی دیگر از فعالان از جمله آقایان: مهدی سلطانی- رفیعی- ایزدپناه و آزاد به وجود می آورد؛ در واقع تشکیل کلاس های تابستانی در دوران طاغوت تحت عنوان کانون های قرآنی مدارس به منظور آگاهی بخشی و  روشنگری نسل انقلاب تنها گوشه هایی از فعالیت های این پدر بزرگوار شهید است.
استاد یحیایی خادم پیشگاه حسین ابن علی(ع) و همسر فاضله و مکرمه اشان ارادتمند حضرت زهرای مرضیه(س)، هر دو در دوران دفاع مقدس همگام با جگرگوشه هایشان در خدمت جبهه ها بوده اند، پدر در منطقه و جبهه های جنوب و مادر در امور پشتیبانی پشت جبهه؛
بی جهت نیست که خداوند متعال بالاترین درجات قرب الی الله را همچون اولیای خود با جانبازی 70% فرزند ارشد (دکتر جواد یحیایی) در شیاکوه و شهادت دیگر فرزندشان(رضا یحیایی) در عملیات مرصاد و توسط اشقیای زمان به این خانواده الگوی اسلامی عطا می کند.



بخشی از خاطرات برادرمحسن کریمی


ایشان یکی از نیروهای گروهان محمد هاشمی است؛ قبل از این اعزام حدود هفت ماه متوالی در مناطق عملیاتی کردستان حضور داشته و به تازگی از جبهه ی غرب بازگشته است، با شنیدن خبر اعزام گردانی به فرماندهی سیاوش بار دیگر جامه ی رزم به تن می کند و از آنجا که ارادتی خاص به آن الگوی کامل و کثیرالوجه دارد با او راهی میدان امتحان و کارزاری دیگر می شود.
حاج محسن گنجینه ای از خاطرات شهدا و عملیات های گردان-های اراک را در جنوب و غرب کشور طی دوران دفاع مقدس در سینه ی با صفایش دارد و در مورد ایشان و موارد مشابهی که به لحاظ اخلاص و تقوای باطنی و ظاهری تفاوتی با هم قطاران شهیدشان نکرده اند به جرأت می توانم ادعا کنم، اینها ذخیره ها ی الهی هستند و خداوند برای پیام رسانی و مأموریت  مهم زینبی آنها را حفظ کرده است.
در ارتباط با مطلع الفجر وی خاطراتش را با سیاوش آغاز می کند و به بدو آشنایی اش می پردازد، از دوره ی آموزشی در شازند می گوید و از اینکه با خصوصیات بارزش در مدتی کوتاه به عنوان الگویی تمام عیار، بر قلب او و دوستانش احاطه ای معنوی پیدا می کند.
از چهره ی دلنشین و نظم ظاهری- نجابت و وقار- رعایت مستحبات و آداب در کلیه ی کارها مخصوصاً غذا خوردن- بیان گیرا و جذاب- لبخند ملیح- رعایت موازین بهداشتی و خضوع و خشوع او در حال نماز گرفته تا ورزش مداومی که تناسب اندام و هیبتی مردانه به او بخشیده است.
برادر کریمی در ادامه می گوید: در هنگام تمرینات صبح گاهی ابتدا نرمشی اصولی می داد و پس از آن شروع به دویدن می کردیم و کیلومترها می دویدیم، هرچند روز یک بار به ما اعلام می کرد که کوله پشتی های خود را پر از سنگ کنیم و با وزن سنگین ما را به قله-های راسوند می برد و در فواصل استراحت، با طرح سؤالات اعتقادی و سیاسی اطلاعات ما را ارتقاء می بخشید، زمان برای او ارزش داشت و برای لحظه لحظه ی نعمتی ارزشمند به نام عمر و فرصتی ذی قیمت به اسم زندگی برنامه ر یزی می کرد و در اوقات شخصی اش، عبادت و مطالعه و ورزش و صله ی رحم جایگاه ویژه ای داشتند.
یکی از کتابهای مورد علاقه اش شناخت اسلام تألیف شهید مظلوم دکتر بهشتی بود که اصرار داشت آن را بخوانیم و در هر نشست یکی از برادران راجع به  موضوعی مرتبط به صورت اختیاری صحبت کند و گاه خود مبحثی را تعیین و به برادران تکلیف می کرد که مطالعه کرده و در جلسه ی بعد راجع به آن صحبت کنند.
او اعتقاد داشت برای بچه مسلمان ها ضعف بزرگی است که نتوانند در جمع ها صحبت کنند و معتقد بود بیان و تکلمِ بجا و متین، قوی-ترین سلاح برای جذب افراد است و باید بتوانیم از آن بهره برداری کنیم، چون دشمنان دین خدا از این امکان برای گمراهی بشر حداکثر استفاده ی شیطانی را می کنند.
 پیرو آن سفارشات و بنا به اصرار شهید، بنده اولین بار در جمع دوستان راجع به داستان حضرت موسی(ع) صحبت کردم، با اینکه خود راضی نبودم ولیکن مورد تشویق ایشان واقع شدم و در حقیقت همان تشویق سیاوش باعث شد که تا امروز به لطف خدا با اعتماد به نفس در محافل و مجالس می توانم با این سلاح  خدادادی ادای وظیفه کنم.
این علاقه ی قلبی که مدت ها قبل از واقعه ی شیاکوه ایجاد شده بود ما را بر آن داشت تا با تعدادی از دوستان: شهید علی اکبر صالحی- شهید رحیم صالحی- جانباز 70% حاج رضا اکبری- حاج ابوالفضل روغنی- حاج حسین زمانیان- حاج محمد داودآبادی و...  در آخر دوره ی آموزشی عهد ببندیم که برای تقویت باورهای خود، هر چند وقت یک بار به دیدن سیاوش برویم و مدتی این کار را انجام می-دادیم تا اینکه به منطقه اعزام شدیم و مدت ها او را ندیده بودیم.
وقتی از کردستان بازگشته و متوجه شدیم که او گردانی را سازماندهی کرده و در حال عزیمت به منطقه است، ماندن در اراک را جایز ندانستیم، چون بیش از آن طاقت دور بودن از آن انسان نمای آسمانی را نداشتیم.
برادر کریمی خطاب به مؤلف: (از اینجا به بعد با توجه به اینکه شما کلیات سفر را از ابتدا آورده اید بنده به چند موضوع و خاطره  می پردازم).
شبی در مسجد پادگان الله اکبر اسلام آباد مراسم سینه زنی برپا بود، چراغ ها خاموش و فقط یک فانوس در کنار درب نمازخانه روشن بود، از لابه لای جمعیت به طور اتفاقی چشمانم به فانوس افتاد و صورتی دوخته شد که در پرتوهای نور فانوس درخششی عجیب پیدا کرده بود، آن تصویر نورانی و گریان در قلبم حک شد، کمتر از یک ماه بعد در روز اربعین و در نقطه ای  دورافتاده از سرزمین ایران اسلامی، به اتفاق چن تن از برادران رزمنده همان سر را شکافته دیدم و آن صورت نورانی را به بغل کشیدم و در حالی که تنها و غریب بر زمین افتاده بود، او همان الگویی بود که ما را شیفته ی مرام و مکتب و سلوک عرفانی و ولایتی خود کرد و از بین ما رفت.
جذابیت ها و برجستگی های او به یکی و دو تا ختم نمی شد، در بُعد ورزشی بارها ما را بهت زده کرده بود بدون اینکه از قبل چیزی گفته باشد، ما شنا کردن کلاسیک، کشتی و تنیس روی میز (پینگ پنگ) حرفه ای، آمادگی جسمانی و بدن سازی او را از نزدیک دیده و یا شنیده بودیم ولی وقتی در پادگان الله اکبر اسلام آباد با تعدادی از بچه های گردان در مقابل خلبان های هلی کوپتر و درجه داران ارتش صف آرایی کرده و با آنها والیبال بازی کردند متحیر مانده بودیم، نه تنها من بلکه برادران نظامی هم از آن بازی سطح بالا متعجب شده بودند تا جایی که یکی از خلبان ها که بازیکن خوبی بود در پایان بازی پیش او آمد و در کمال احترام گفت: آرزوی بلند کردن اسپک های بی نقصت  را به دلم گذاشتی.
چند روز بعد از اینکه به منطقه ی داربلوط اعزام شده و در آنجا استقرار یافتیم حاج آقا رادمرد که یک هفته  قبل به مرخصی رفته بود، از مرخصی بازگشت؛ بدلیل فقر امکانات ارتباطی، دوستانی که مرخصی می رفتند نامه هایی از همرزمان را با خود می بردند و در برگشت نامه ها و خبرهایی از اراک می آوردند، از جمله خبرهای حاج آقا را دمرد از اراک اعلام خبر شهادت شهیدان زراستوند و ثامنی بود، غافل از اینکه آن دو شهید بزرگوار با سیاوش جانی از هم جدا داشتند و رابطه ای به مراتب قوی تر از برادری بینشان حاکم بوده است.
سیاوش بعد از شنیدن این خبر تا زمان شهادتش کمتر با آن تبسم همیشگی دیده  شد و هرگاه فرصت می یافت در خلوت خود به یاد آنها می گریست، یک بار برای دلجویی وقتی علت را جویا شدیم فرمود: شما چون نسبت به عظمت آن دو شهید شناخت چندانی ندارید و مثل من به آنها نزدیک نبوده اید نمی دانید چه اتفاقی افتاده است.
و اما عملیات؛ عصر روز نوزدهم پیاده تا غار راه پیمایی کرده بودیم وقتی به غار مشت اکبر(عام اکبر) رسیدیم آقا سیاوش دستور داد دو نفر از برادران رزمنده ی کم سن و سال تر، آقایان: مرتضی پیرایش و علی آنجفی در همانجا بمانند و در سایر کارها کمک کنند، اصرار و پافشاری آنها به آقا سیاوش نتیجه ای نداشت؛ البته به نظر می رسید که از سوی والدین چنین سفارشی مبنی بر مواظبت از آن دو دلاور به فرمانده شده باشد.
در غار، گلوله های خمپاره شصت و نوار تیربار به بارها اضافه شد  و نیروها تحت نظر فرمانده گروهان های خود به سمت اهداف از قبل تعیین شده حرکت کردند.    
پس از ساعت ها راه پیمایی در شیب تندکوه، به موانع دشمن در نزدیکی خط الرأس رسیدیم و با اعلام رمز عملیات درگیری ها آغاز شد، نیروهای دسته ی ما با سلاح  های مسلح و آماده برای درگیری در پشت میدان مین متوقف شده بودند و تیربار دشمن ما را زیر آتش داشت، تخریب چی که از برادران تیپ ذوالفقار بود به همراه تعدادی دیگر ده ها متر پایین تر از همراهی نیروها بازمانده بودند و ما برای خنثی کردن مین، باز کردن معبر و عبور عرضی از میدان، چنین کسی را نداشتیم، شرایط بسیار پیچیده شده بود که در این هنگام بهنام کاویانی با جسارتی مثال زدنی از نیروها جدا شده و در زیر بارانی از گلوله وارد میدان مین شد و در اقدامی بی مهابا بر روی سطح زمین خوابید و غلط  زنان به آن سوی میدان مین رفت و بلافاصله از آن سو خارج شده و با چند خیز، خود را به نزدیکی سنگر رسانید و نارنجکی را به داخل سنگر تیربار انداخت و او را خاموش کرد؛ تمام لحظات این اقدام ابتکاری، بسیار شجاعانه و نجات بخش که هیچ یک از همرزمان در کلاس ها چنین چیزی را نشنیده بودند، آمیخته به عنایت خداوند بود؛ از حرکت بهنام تا عبور از میدان مین های تله شده به یکدیگر و پاکسازی سنگر تیرباری که نیروی مخصوص دشمن با اقتدار و در موقعیتی کاملاً مسلط در آن قرار داشت و از آن حفاظت می کرد!.
با عبور بهنام بقیه ی دوستان نیز از میدان مین عبور کرده و به پاکسازی سنگرها پرداختیم، بیشتر عراقی ها کشته شده یا فرار کردند ولی از بعضی سنگرها به صورت پراکنده تیراندازی هنوز ادامه داشت و با روشن شدن هوا باقیمانده ی بعثی ها نیز به درک واصل شدند، این  در حالی بود که هیچ یک از نیروهای دسته ی ما تلف نشده بودند.  
این بار نگاه ما به طلوع فجر با بقیه روزها تفاوت داشت، گوشه ای از عنایات آشکار خداوند را از ساعاتی قبل در این فتح دیده بودیم و نماز صبح را با حالی غیرقابل توصیف بر زمین پاکی اقامه می کردیم که مدت ها در زیر چکمه ی غاصبان بود، متجاوزانی که هر یک هیکلی دو برابر ما را داشتند.
در ادامه بر روی یکی از ارتفاعات مستقر شدیم که چون سایر نقاط از حساسیت بالایی برخوردار بود و چند نفر از برادران ارتشی در کنار ما حضور داشتند، ضدحمله های دشمن از اولین شب استقرارمان شروع شد در این ایام تا روز تحویل ارتفاعات به تیپ هوابرد شیراز، اتفاقات تکان دهنده ای افتاد که بطور کلی می توان گفت قدرت خداوند در اراده  و ایمان انسان تجلی یافت، گوشت و پوست در مقابل پیشرفته ترین سلاح های روز و تعداد کم در مقابل جمعیتی انبوه قرار گرفته بود، عدم امکان تدارک و تجهیز نیروها به سلاح و مهمات، تشنگی و گرسنگی و ضدحمله های بسیار سنگین عراق، شرایط سخت و طاقت فرسایی را رقم زده بود ولی در نهایت خون-های پاکِ ریخته شده در راه خدا به شمشیر دو لبه ی کفر و نفاق پیروز شد و برگزیدگانی به درجات عالیه ی انسانی رسیدند.
بنده فقط به چند خاطره از صدها نمونه ایثار جان انسان های ساخته شده در مکتب اهل بیت و دامن های پاک اشاره می کنم؛ یکی از درجه  داران ارتشی به نام سروان بی خیال که خود تعریف می کرد تا مدتی قبل افکارش متمایل به مارکسیست ها بوده، پس از آشنایی با جمال تاجیک (از پاسداران و فرماندهان محور عملیاتی مطلع الفجر)، شدیداً تحت تأثیر شخصیت آن شهید و همچنین شهید سرگرد هاشمی پزشک تیپ قرار گرفته و در مدت کوتاهی تحولی اساسی در تفکراتش به وجود می آید تا جایی که چندین بار دم از شهادت در راه خدا می زند.
دو چیز در شیاکوه برای رزمندگانِ بازمانده از محدوده ی ما هرگز فراموش شدنی نیست، یکی قرآن خواندن شهید موسی عزیزآبادی با صوت  بلند و زیبا در ساعات خاصی از روز و دوم رجزخوانی و سرودخوانی حماسی سروان بی خیال چند نوبت در روز.
 بی خیال در شهرستان بندرانزلی و خانواده ای مذهبی با دسترنج حلال  تربیت شده بود که توانست بسان حُرّبن یزید ریاحی خود را از افکار التقاطی نجات دهد و والاترین مقام و درجات را از خداوند کسب کند.
بی خیال در روز بیست وششم آذرماه مصادف با اربعین حسینی و  پس از دفع ضدحمله ی سنگین دشمن و در حین برگشت از تعقیب و انهدام یکی از مخفی گاه های آنها، هدف گلوله ی تک تیراندازان قرار گرفت و آسمانی شد. جنازه ی آن شهید در نقطه ای بر زمین افتاده بود که تک تیراندازان کارکشته ی بعثی به آن اشراف کامل داشتند، با این حال بسیجی رشید داریوش خسروی به قیمت مجروح شدن خود، جنازه ی آن سرباز سرافراز اسلام را به محلی امن منتقل کرد.
از آن روز به بعد صدای سروان بی خیال در لابلای سمفونی گلوله باران های دشمن بگوش نمی رسید و به احترام وی همان قله ی محل استقرارمان،  برای همیشه به نام شهید بی خیال ثبت گردید.  
     بی خیال بدلیل شهامت و رشادت هایش در عملیات های قبل از دست مافوقان سازمانی ترفیع درجه گرفته بود ولی آن  نشان های مادی روح بی قرارش را ارضاء نکرده بود.
با فاصله ای نه چندان زیاد از او بسیجی عارف علی اکبر صالحی در حال درگیری با دشمن هدف گلوله قرارگرفته و خون مطهرش به صورت همرزم و همسنگرش رضا اکبری پاشیده شده و به فیض شهادت نائل می گردد.
 روز بیست و هفتم آذر(یک روز بعد از اربعین) که برای آخرین دیدار با سیاوش و کمک به حمل جنازه رفتیم یکی از غم انگیزترین و از طرفی افتخارآمیزترین روزها در شیاکوه بود، در کنار ما یک جنازه نورانی و در مقابل، خیل کشته های سیاه چهره ای که به دست او هلاک شده بودند، آنجا یکی از کمین گاه های اختصاصی سیاوش و محلی بدور از چشم نیروهای گردان بود که اغلب در زمان تعقیب دشمن خود را به آن رسانده و به شکار دشمنان می پرداخت.
مطالب فوق بخشی از خاطرات سردار کریمی از آن عملیات بود، امیدروارم بتوانم همه ی خاطرات سردار کریمی و سایر همرزمان عزیزی را که زحمت کشیده و خاطرات شفاهی و دل نوشته های خود را از فتح شیاکوه در اختیارم قرار داده اند برای چاپ سوم آماده  کنم. (مؤلف)


پیشینه حاج محسن کریمی


ایشان، فروردین ماه سال 1344 در خانواده ای متدین و مذهبی متولد شد و به همراه سایر برادرانش دوران نوجوانی و جوانی را تحت تربیت صحیح و اسلامی پشت سر گذاشت، عشق به اسلام و امام خمینی(ره) زمینه ی  اصلی اقدامات وی جهت حضور فعالش در صحنه-های انقلابی می شود و از آبان ماه سال 1359 به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمده و لباس مقدس و سبز سپاه را به تن می کند؛ حاج محسن از بدو تعرضات دشمن بعثی و ضدانقلاب داخلی راهی میدان می شود و طبق پیمانی که با شهدای عزیز بسته تا پایان دوران دفاع مقدس در عملیات های مختلف حضور می یابد و بارها تیر و ترکش و گازهای شیمیایی او را روانه بیمارستان می کند؛ در مردادماه سال 1362 پیکر برادر شهیدش حسن را به خاک می سپارد و با او نیز عهد می کند که در راه دفاع از حریم ولایت تا آخرین قطر  ه-ی خون استوار بایستد، حاج محسن بواسطه ی حفظ روحیات دوران دفاع مقدس و تواضع و ادب اسلامی که ناشی از همدمی و همنفسی با شهدا و تقرب به مبداء هستی است، به لطف خدا مورد احترام همه ی بازماندگان دفاع مقدس و بسیجیان جان برکف و سلحشوراست و در طول دوران خدمت   منشاء خدمات بسیاری که اجازه ی درج آن را ندا ه اند.

بخشی از خاطرات برادر داریوش(فرامرز) خسروی
داریوش خسروی از قهرمانان سنگین وزن بوکس کشور و از دلاوران گردان سیاوش و جمعی گروهان سرهنگ عزیزآبادی بود، تواضع وحسنِ خلقِ او در بین مردم و ورزشکاران و رزمندگان زبانزد بوده و هست، در عملیات مطلع الفجر یا همان فتح شیاکوه به علّت عدم پذیرش  فرماندهی گروهان، نهایتاً و با اصرار، وی را  ناگزیر به پذیرش فرماندهی دسته می کنند، دسته ای سرشار از انرژی که در همه حال روحیه ای عالی داشتند، در هر فرصتی ورزش می کردند، می-گفتند و می خندیدند و نشاط خود را به دیگران انتقال می دادند، در طولِ ایّامی که در پادگان های تهران- اسلام آباد و مقرّ داربلوط بودیم، گروه آنها موتور محرّک بقیه بود.
نیمه شبی که از تهران به کرمانشاه رسیدیم و گروهان ما، آن شب را در اتوبوس استراحت کردند، عدّه ای از نیروهای گروهان سرهنگ عزیزآبادی را برای استراحت به یک گاوداری برده بودند، گاوداری-ای که فعّال بود و همه ی مشخّصه های سایر گاوداری های سنّتی را داشت، صبح روز بعد که به ما ملحق شدند تعریف های آنها به حکایتی شیرین برای بقیه تبدیل شده بود، بندگان خدا تغییر شکل داده و نه تنها تمام هیکلشان بوی فضولات گاوی گرفته بود، بلکه به دلیل نفوذ کک به لباس های آنها بی وقفه خود را می خاراندند.
آقا داریوش می گفت فقط همین را کم داشتیم، اوّلِ بسم الله ما را به اسب دوانی (پادگان امام حسن(ع)) تهران بردند و بعد از آن به گاوداری در کرمانشاه و احتمالاً مقصد بعدی ما مستقیم داخل طویله است، دیگری می گفت گُل بودیم به سبزه نیز آراسته شدیم، خدا عاقبت ما را به خیر کند و آن یکی ادامه می داد تو را به خدا می بینی این آخر عمری چگونه مراحل کمال را یکی پس از دیگری طی
می کنیم، آنها همین اتّفاق را به بهانه و فرصتی زیبا برای روحیه دادن و خنداندن بچّه ها در روزهای بعد و خاصّه در ایّام سخت درگیری تبدیل کرده بودند.
این عملیات اوّلین اعزام داریوش نبود و او با فرهنگِ جبهه و جهاد در اعزام های قبلی آشنایی داشت، چند ماه قبل با شهید سیاوش امیری (ف-گردان) در کردستان و با ضدّانقلاب در عملیّات معروف به ستون بانه- سردشت در معیّت سرهنگ صیّاد شیرازی جنگیده بود، گر چه این برادرِ عارف مجموعه ای گسترده از خاطرات تلخ و شیرین حماسه ی شیاکوه را در ذهن دارد ولی به طور اجمال فقط به چند خاطره از ایشان اکتفا می کنم، با این امید که سایر خاطراتش در آینده مورد نگارش قرار گیرد.
داریوش می گوید: در شب عملیات حشمت الله مظفّری و دقایقی بعد حسن حاجعلی خانی دو تن از نیروهای ناب و با اخلاص به شهادت رسیدند، من و شهید حاجعلی خانی عهد کرده بودیم که هر کدام زودتر به لقای الهی پیوست اخباری از اوضاع و احوال آن طرف و وضعیّت شهدا را به دیگری برساند، به نظر می رسید با استشمام رایحه ی بهشت مرا فراموش کرده بود، ولی دو روز بعد (قبل از شهادت مهرداد نعیمی) روزی در عالم بیداری و هوشیاریِ کامل، آن شهید را خرسند و خوشحال در کالبد مهرداد به وضوح دیدم.
 شهید مهرداد نعیمی و حسن حاجعلی خانی به لحاظ ظاهری وجوهِ مشترکی نداشتند که مرا دچار اشتباه کنند، یقین دارم آن شهید با حلول و جلوه اش در کالبد مهرداد، دو پیام برای من داشت: اعلام رضایت از جایگاهش و به نوعی اعلام خبر شهادت مهرداد و سپس همچو پوسته ای نورانی از او جدا شد و به سوی آسمان رفت، یک روز بعد از این اتّفاق، مهرداد نعیمی دوست بسیار صمیمی، پاک و مجاهدم مقارن با بیست و پنجمین سالروز ولادتش با گلوله ی تک تیراندازان مزدور بعثی به شهادت رسید.
در روزهای اوّل چند گُل ما پرپر شدند ولی هنوز بوستان ما پُر از گُل بود، اسمائیلی- سعادتی- انصاری- صبّاغی- فعّال- پایمرد- محصولی و ...؛ در اوّلین ضدحمله ها و گلوله باران های دشمن و پس از درگیری های تن به تن که تلفات سنگینی به دشمن و بالطبع تلفاتی برای ما بدنبال داشت، متوجّه کوره راهی شدیم که دشمن از آنجا به موقعیّت ما رخنه می کرد و از چشم ما پنهان مانده بود، با همفکری سرهنگ عزیزآبادی (ف- گروهان) تعدادی نیرو را با استفاده از تاریکی شب در آنجا مستقر کردیم، در پاتک بعدی در حالیکه بعثی-ها قصد عبور از آن کوره راه صخره ای را داشتند در کمین ما گرفتار شده و متحمّل تلفات سنگینی شدند؛ طی روزهای بعد دشمن راه های دیگری را شناسایی و موفّق به نفوذ گردید و در شرایطی مسلّط و مُشرف به ما قرار گرفته و با آتش سنگین سلاح های دستی چند نفر از بچّه های ما را شهید و زخمی کرد.
موقعیّت مواضع ما در جنوب شرقی شیاکوه به دلیل شرایط خاصّ درّه ها و صخره ها به نحوی بود که نمی دانستیم با کدام طرف باید بجنگیم و از یمین و یسار به طرف ما تیراندازی می شد، فرمانده ی گروهان سرهنگ عزیزآبادی از نقطه ای مُشرف به موقعیّت، به محل درگیری نیروهای خود نظارت داشت و دستورات لازم را از طریق بی سیم به اطلاع می رساند، او پس از هر پاتک می گفت: وقتی از بالای ارتفاع به آن همه آتشی که دشمن بر سَرِ شما می ریزد نگاه می-کنم، فکر نمی کنم تا ساعتی بعد هیچ یک از شما زنده بمانید.
ولی نیروهای ما با اقدامات متهوّرانه ی خود تمام آن راه ها را نا امن  و به روی دشمن مسدود می کردند، نظر به اینکه آن راه های نفوذ، کم عرض و صخره ای بود و کماندوها بناچار پُشتِ سرِ هم به ردیف یک حرکت می کردند، معمولاً یک دست به سلاح و یک دست به
سنگ ها داشته و بطور همزمان قادر به پیشروی و درگیری (آتش و حرکت) نبودند، ما در آن شب های نیمه مهتابی از فرصت بدست آمده به بهترین وجه استفاده کرده و ده ها نفر از نیروهای زبده ی دشمن را از بین بردیم، منظره ی پرت شدن بعثی ها یکی پس از دیگری از
صخره های بلند، سزای تجاوزشان به خاک، نوامیس و سرمایه های این ملّت بود، صحنه هایی التیام بخشِ دل های زخمی و داغدار فرزندان ملّت؛ قطعاً ما در شیاکوه وسیله ی انتقام خداوند از کسانی بودیم که هزاران انسان بی گناه را به خاک و خون کشیده بودند.
داریوش در بیان خاطره ای دیگر چنین می گوید: روزی در حال عبور گرفتار یکی از تک تیراندازها شدم، او با اوّلین شلیک زیر چانه-ام را زد و بلافاصله دراز کشیدم، تنها مانع میان من و قنّاسه چیِ دشمن قطعه  سنگی کوچک بود که سَرَم را پشت آن مخفی کرده و بدنم در شیب ملایمی قرار داشت، تک تیرانداز با شلیک های پی در پی سنگِ مقابل سَرَم را خرد می کرد تا بتواند مرا هدف قرار دهد، خرده سنگ ها و پوسته های متلاشی شده ی فشنگ به سر و صورتم می پاشید و درد و سوزش زیادی به همراه داشت، بیادم آمد سریع ترین زمانِ هدف گیری سه ثانیه است، خود را آماده کرده و بلافاصله پس از یکی از شلیک ها با خیزِ سه ثانیه از مهلکه گریخته و خود را به جای امنی رساندم، آن روز علاوه بر فک، صورتم از چند نقطه زخمی شده بود.
در روزهای آخر هیچ چیزی برای ما باقی نمانده بود، آب و غذا که نداشتیم، مهمّات ما هم تمام شده بود، بنابراین تنها راهِ باقیمانده برای زنده ماندن، فقط تک زدن و سِرقتِ حلال از انبارِ همسایه ی مردم آزار و بعثی صفت بود، لذا با دو نفر از برادران از درّه ها و شیارها مخفیانه عبور کرده و خود را در روز روشن به پایگاه دشمن رساندیم، علیرغم هوشیاری پست های نگهبانی، با تکرار ذکر «وَ جَعَلنا...» توفیق نفوذ به یکی از سنگرهای تدارکاتی حاصل شد و قُربَةً اِلَی الله هر نفر یک گونیِ آماده را برداشته و بدون آگاهی از محتویات گونی ها به طرفِ موقعیّت خود فرار کردیم، ساعاتی بعد وقتی در میان نیرو های خودی گونی ها را باز کردیم، به لطف خدا بیشترین نیازهای ما را برآورده کرد، فشنگ- نارنجک- کمپوت و کنسرو، جای آب و نان در داخل گونی ها خالی بود، سرقتی شیرین برای رضای خدا و حفظ جان رزمندگان.
در شب 28/ 9/60 پس از ساعت ها درگیری سنگین، یکی از نیروهای دشمن در حال عقب نشینی نارنجکی را بین بچّه های ما انداخت، خیلی فوری سعی کردم نارنجک را برداشته و به سوی خودشان پرتاب کنم، ولی قبل از این اقدام نارنجک منفجر شد و کاری ترین ترکش در کنار شریانِ گردنم فرو رفته و از اطرافش خون فوران می کرد، همین زخم خیلی زود مرا بی حسّ کرده و بر زمین انداخت، لحظاتی بعد با التماس و فریادهای چند تن از دوستان که به من خیلی محبّت داشتند به هوش آمدم، اوضاع طوری بود که اگر چشمانم را باز نمی کردم فکر می کنم تعدادی از شدّت غُصّه دِقّ می کردند.
سعی کردم به خود مسلّط شوم تا آنها کمتر غصّه بخورند، مقداری باند را محکم روی زخم نگه داشتم تا خونریزی کاهش یابد، با عقب نشینی دشمن درگیری ها کمتر شده بود، تصمیم گرفتم هر طور شده با کمک آنها از زمین برخاسته و روی پای خود حرکت کنم، یقین داشتم دوستانی که طی روزهای گذشته قوای خود را از دست داده اند به هیچ وجه قادر به جابجایی یک انسان 110 کیلوگرمی در آن شرایط نخواهند بود و از طرفی اصلاً صلاح نبود چند نیروی رزمی سرگرمِ انتقال من شده و مواضع را رها کنند، با مشکلات بسیاری آن راه طولانی را با همراهی یک نفر تا بیمارستان صحرایی پشت سر گذاشتم، هنگامی که در حضور دکتر، دستِ خود را از روی جراحت برداشته و ایشان اصلی ترین شریان خونرسانی به مغز را نیمه قطع دید، با تعجّب اقدامات اوّلیه را انجام داده و بی وقفه و فوری مرا به کرمانشاه اعزام کرد.
در بیمارستان کرمانشاه از آمبولانس پیاده شده و تا مرحله ی رادیولوژی روی پای خود راه می رفتم ولی در رادیولوژی و هنگام گرفتن عکس از هوش رفته و مانند چوبی خشک تمام قد بر زمین افتادم.
پس از بهبودیِ نسبیِ محل جراحت و ترخیص از بیمارستان، تا مدّتی به علّت ضربه ی شدیدی که در حینِ زمین خوردن به ناحیه ی سَرَم وارد شده بود مشکل داشتم و در حال حاضر عوارضش را بیشتر از بقیه احساس می کنم.


بخشی از خاطرات برادر محسن زندیه وکیلی


برادر جانباز محسن زندیه وکیلی متولد سال 1337 اراک یکی دیگر از گمنامان سرافراز دفاع  مقدس است، وی قبل از عملیات مطلعُ الفجر، جنگ با عوامل ضدانقلاب درکردستان و مقابله با متجاوزین بعثی را در سرپل ذهاب و قصرشیرین تجربه کرده است؛ محسن در این مأموریت یکی از نیروهای کارآمد گروهان سرهنگ عزیزآبادی محسوب می شود که در سومین اعزامش، برای لبیک-گویی به فرمان ولی امر مسلمین دو خواهرزاده ی جوان خود را به مسلخ عشق آورده است.
او به تازگی جنازه ی برادرزاده اش، شهید احمد زندیه وکیلی را که در مناطق عملیاتی جنوب کشور به شهادت رسیده بود تشییع و تدفین کرده، ولی خاندان مکتبی و ولایت مدار زندیه وکیلی، دو علی-اکبر دیگر را با او روانه ی میدان کرده اند و در زمان بدرقه،  هر دو مادر، زینب گونه جگرگوشه هایشان را بعد از خداوند به دایی دلیرشان سپرده و طبیعی است که دایی محسن به این جهت بار مسئولیت سنگینی را به دوش خود احساس می کند.
او در دسته ای از دوستان صمیمی خود سازماندهی شده که غالباً ورزشکار و زبر و زرنگند و به دلیل جنب و جوش و شیطنت های حساب شده، به دسته ی نخاله ها معروف شده اند؛ رابطه ی صمیمی سروان عزیزآبادی با نیروهای این دسته گویای رضایت قلبی ایشان از داشتن چنین نیروهای مؤمن، با روحیه و با تجربه ای است؛ نیروهایی که با توپ و تانک، تیر و ترکش، زخمی و شهید بیگانه نیستند و وجود آنها در میان سایر نیروهای کم تجربه در شرایط بحرانی، بسیار تأثیرگذار خواهد بود.
زندیه وکیلی در قسمتی از خاطراتش چنین آورده: ساعتی قبل از حرکت گردان ها به سمت شیاکوه در بعدازظهر روز 19/09/1360، اکثریت نیروهای گروهان آقای عزیزآبادی را بر روی تپه ای در محدوده ی داربلوط جمع کردیم و به یادگار عکسی را گرفتیم که اطمینان دارم عکسی به این زیبایی از آن منطقه وجود ندارد، این عکس بیاد ماندنی ترین عکس دوران زندگی من است و شاید در آینده ارزش آن بیشتر مشخص شود.
در مسیر حرکت گاه در پشتِ سر خود به دو خواهر زاده ام ابراهیم حسن زاده و اکبر پرویزی نگاه می کردم، ابراهیم با قد و قامت رشید و تیربار بزرگی که بر دوش انداخته و نوارهای فشنگی که به دور کمر خود بسته بود چهره اش جذاب و با عظمت تر از قبل خودنمایی می-کرد و اکبر که ظریف تر از او بود، در ابهت و زیبایی چیزی از پسر خاله ی خود کم نداشت؛ امیدوار بودم حداقل در این عملیات که اولین حضورشان در جبهه هاست و آنها را به من سپرده اند، کوچک-ترین اتفاقی برایشان نیفتد و از خداوند می خواستم اگر چنین مقدّر است که آسیبی ببینند،آن حادثه متوجه من بشود و این دو امانت سالم بازگردند.
در نگاه های بعدی ندایی از سوی وجدان به من نهیب می زد: پس دعا برای بقیه ی همررزمانت چه شد؟ مگر آنها فاقد پدر و مادر و خواهر و برادرند؟ با این افکار چشمانم به سایر نیروهای گروهان
می افتاد که هر یک امید و عزیز و نخبه ی خانواده ای هستند، همه رشید و زیبا و استوار، همه با سینه های ستبر رو درروی دشمن در حال حرکتند، چرا فقط برای دو گل خانواده خودت دعا می کنی؛
نمی دانستم در جواب وجدان چه باید بگویم و چه چیزی را از خداوند بخواهم، گاه می گفتم خدایا همه را محافظت کن و هیچ اتفاقی برای هیچ یک از نیروها نیفتد؟ باز در افکارم به خود می گفتم:
دیوانه شدی مرد، عملیاتی با این عظمت و اهمیت که از قبل اعلام کرده اند ممکن است هیچیک از شما زنده برنگردید واقعاً این چه دعایی است؟ در نهایت اینکه از چنین بلاتکلیفی خسته شده و با نگاهی با آسمان عرض کردم: خدایا، اصلاً ما برای انجام تکلیف آمده ایم نه برای تعیین تکلیف، هر طور که خیر و صلاح ما بندگان ضعیف را در آن می-دانی در مسیرمان قرار ده.
مسیری سخت، راهی طولانی و ارتفاعی بلند را با باری حداقل 30 الی 40 کیلوگرم که عمدتاً مهمات بود، طی بیش از ده ساعت پشت سرگذاشتیم و در لحظه لحظه هایی پرهیجان و پرخاطره، روز را به نیمه شب رساندیم و در طول مسیر برای پیش گیری از لو رفتن عملیات، کلیه پیام ها در گوشی به یکایک ما می رسید و از بی سیم استفاده نمی شد؛ یکی از بدیهی ترین عنایات الهی این بود که نیروهای ما سنگینی بار، گذشت زمان و مسافت طولانی را در شب عملیات احساس نکرده بودند و این حرف را از همه ی بازماندگان شیاکوه مکرراً شنیده ام.
در فاصله ای که سنگرهای نگهبانی دشمن بواسطه ی تابش نور ماه به وضوح دیده می شدند و کماندوهای بعثی هنوز از حضور ما در فاصله ی کمتر از یک صد متری زیر پای خود خبر نداشتند، پیامی رسید که به منظور سرعت بیشتر برای حمله به دشمن، در همین نقطه کوله پشتی های سنگینمان را بر زمین بگذاریم و فقط مقداری مهمات با خود برداریم، با قرار دادن کوله پشتی ها در شیب تند کوه و تکیه آنها به درختچه های جنگلی کوتاه، فرمان حمله صادر شد و با آتش و حرکت، باقی مانده ی راه را قدم  به قدم به پیش می رفتیم، دشمن نیز با تسلط خود از بالا به پایین آتش سنگینی را به روی ما می ریخت؛ در چنین شرایطی معمولاً شدت آتش دشمن، بوی گاز باروت و رگبار گلوله هایی که از مقابل می بارند، تمرکز انسان را تا حدود زیادی بر هم می زند و من نیز در آن اوضاع فقط به خط الرأس و سنگری که تیربارش بیش از هر چیز آزارمان می داد چشم دوخته و برای از کار انداختنش همچنان به پیشروی خود ادامه می دادم که ناگاه دو انفجار به موازات ما در جناح راست، توجه مرا به خود جلب کرد.
با نگاهی به زیر پا و اطراف، خود را در میان تعداد زیادی مین یافتم و بلافاصله فریاد زدم که بچه های پشت سر در همان نقطه ای که هستند توقف کنند، خوشبختانه به غیر از حمید صباغی، بقیه اعضای گروه خودمان هنوز وارد محدوده آلوده به مین نشده بودند.
واقعاً نمی دانم به جز مدد الهی چگونه می توانستم از بین آن همه مین نامنظم که به یکدیگر تله شده بودند زنده و سالم بازگردم، ضمن اینکه چند متر عقب تر، جوان دلاور و با روحیه شهید صباغی را که در آن شرایط متبسم و خندان بود و ذره ای نگرانی در چهره نداشت و جثه ای نه چندان سنگین، به کول خود کشیده و هر دو به سلامت از مزرعه ی مین ها خارج شدیم.
کمی از سایرین عقب مانده بودیم و باید خود را سریع به آنها می رساندیم، با تغییر مسیر به سوی معبری که دیگران عبور کرده بودند خود را به بقیه نیروها رساندیم، ذهنم هنوز متوجه دو انفجاری بود که دقایقی پیش به وقوع پیوست و متعاقب آن صداهای آشنای انسان های در حال عروج، نوایی که درعملیات های قبل، از دیگر مجاهدان راه خدا در حال شهادت شنیده بودم، ادبیات مخصوص عاشقان اهل بیت در حال پرواز با آهنگی خاص، همان صدایی که تمرکز حواس مرا لحظه ای از دوشکای بالای ارتفاع  به زیر پا آورد و موجب شد خون چند نفر از همراهان در این نقطه بر زمین نریزد، خوشا به سعادتشان.
در حالی که کماکان با شلیک آرپی جی و تیربار و سلاح های سبک لحظه به لحظه به خط الرأس نزدیک می شدیم طبیعی بود نگرانی من برای ابراهیم و اکبر (خواهرزاده هایم) بیشتر شود، چون هر سه در اوج درگیری ها از یکدیگر فاصله گرفته بودیم.
همزمان با انهدام سنگرهای تدافعی دشمن که در مقابل ما قرار داشت، خیرالله آستانه دوست صمیمی و دلاورم از ناحیه شکم هدف گلوله قرار گرفت و با توجه به شدت خونریزی و خطرناک بودن جراحتش، برخلاف اصرارش جهت ادامه مبارزه، بنا به دستور فرماندهی باید به عقب برمی گشت؛ با رسیدن بر روی قسمتی از خط الرأس دشمن هنوز از مقاومت دست برنداشته و به صورت پراکنده تیراندازی می کرد با این تفاوت که آنها دیگر مسلط بر ما نبوده و مواضع اشان کاملاً مشخص بود، ناامنی تا نزدیک اذان صبح ادامه داشت و ندای تکبیر در میان صدای گلوله ها شنیده می شد ولی آرام آرام تکبیرها صدای غالب در کل منطقه شد و بالاخره دشمن شکست را پذیرفته و بعضی بازماندگانِ آنها از گوشه و کنار مفتضحانه در حال فرار دیده می شدند؛ این عملیات علیه دشمن به حدی غافلگیرانه انجام شده بود که به غیر از نگهبان ها، اکثر نیروها حتی فرصت پوشیدن لباس فرم را پیدا نکرده و با زیرپوش تیراندازی می کردند، به همین دلیل قالباً آنهایی که زنده مانده و سعی به فرار از منطقه را داشتند در لابلای سنگ ها و صخره ها با زیرپوش های سفید، قابل ردیابی و شکار بودند.
همیشه صعود بر ارتفاعات و قلل شیرین است ولی وقتی با فتح و پیروزی بر متجاوزین همراه باشد، شیرینی آن صد چندان می شود؛ پس از استقرار و اطمینان از تثبیتِ موقت، با خاک پاکِ شیاکوه تیمم کرده و به صورت نوبتی، نماز صبح را خواندیم و با طلوع سپیده و برای کاهش نگرانی به دنبال ابراهیم و اکبر رفتم؛ دوستان گفتند: ابراهیم را در نزدیکی آقای عزیزآبادی (ف- گروهان) دیده اند، با عبور از تپه ای که میان ما قرار داشت ابراهیم را سرگرم کمک به فرمانده در تنظیف ضدهوایی غنیمتی یافتم و مقداری آن طرف تر، اکبر هم مشغول فعالیت بود، با بوسیدن هر دو دلم آرام گرفت.
شور و هیجان غیرقابل توصیفی در فرد فرد بچه ها موج می زد، بعضی هیجان زده از کم و کیف درگیری ها و بعضی با حسرت و تأسف در مورد بچه هایی که توفیق شهادت و مجروحیت نصیبشان شده می گفتند؛ در آنجا متوجه شدم که دو نفری که با رفتن خود روی مین ها منجیِ ما و دیگران شدند، دو دوست عزیز و همرزم مخلص، شهیدان: حسین حاجعلی خانی و حشمت الله مظفری بوده اند.
تصمیم گرفتم ابتدا به محل شهادت آنها رفته و سری بزنم و در مسیر برگشت کوله پشتی خود را به همراه بیاورم، در میانه راه حس کنجکاوی مرا به سوی یکی از سنگرهای مستحکم عراقی که در مسیرم قرار داشت کشاند، اگر چه ظاهرش با گونی و تراورس (الوارهای قوی مخصوص پوشش سقف سنگر) ساخته شده و اسمش سنگر بود ولی داخل آن شباهتی به سنگرهای خاکی ما نداشت چون با ملهفه های سفید رنگ به خوبی تزیین شده و مجهز به برخی امکانات رفاهی، غذایی و نوشیدنی بود، در آن فرصت کوتاه فقط یک لیوان شربت پرتقال خوردم و از سنگر خارج و به سوی مقصد سرازیر شدم، با رسیدن به میدان مین و نگاهی در طول آن، یکی از جنازه ها را دیده و به او نزدیک تر شدم، کمی جلوتر جنازه دوم هم با فاصله ی چند  متری از اولی به چشم می خورد.
با دقت راه خود به سمت شهدا را از نظر گذرانده و پس از انتخاب مسیری که مینِ کمتری داشت، با گام های آهسته از لابلای سیم های بی رنگِ تله، که مین های مختلف را به هم وصل کرده و کشیده شدن هر یک از آنها چند مین را منفجر می کرد، خود را به شهید حسین حاج علیخانی رساندم و به حالت نیم خیز در کنارش نشستم، یکی از دستان آن قاری مخلصِ قران بسوی آسمان بود و به همان شکل سرد شده و باقی مانده بود، بالا بودن دست شهید به حالت قنوت نمی توانست بی دلیل باشد و چه بسا قران های ناطق (حضرت علی(ع) یا خلف صالحش حضرت مهدی(ع)) در آن لحظات بالای سرش حضور پیدا کرده و دست او را گرفته باشند.
از این فرصت مغتنم استفاده کرده و با بوسیدن سجده گاهش که آثار مهر نماز بر آن باقی مانده بود و با احتیاط کامل، به طرف شهید حشمت الله مظفری حرکت کردم، در این لحظات کسی دور و برم نبود و از ته دل اشک می ریختم، او نیز نورانی تر از همیشه و با چهره-ای آرام بر روی مین ها خوابیده بود؛ وجود جراحات متعدد بر پیکر هر دو شهید حکایت از آن داشت که برای عبور دیگر دوستان و گشایش معبر اضطراری، به نحوی خود را بر روی آنها انداخته اند که تعداد بیشتری از مین ها را منفجر و وسعت بیشتری را پاکسازی کنند.
به تنهایی نمی توانستم پیکر مطهر و چاک چاک این دو شهید را از بین آن همه مینِ عمل نکرده بیرون بکشم و از طرفی معلوم نبود که مین های دیگری در زیر بدنشان باقی نمانده باشد و با کوچک ترین جابجایی منفجر نشوند، لذا برای کمک گرفتن از بچه های رسته تخریب و خنثی کردن مین های اطرافِ شهدا به قله برگشتم ولی موفق به یافتن تخریب چی ها نشده و با هماهنگی فرماندهی گروهان  انتقال شهدا به روز بعد موکول شد.
در اولین روز ساعاتی را به انجام کارهای ضروری مثل: تقسیم و استقرار در قالب تیم ها و گروه ها در نقاط حساس و ساخت سنگرهای اضطراری با استفاده از سنگ های پراکنده و ساعاتی را در آرامش منطقه به استراحت و جبران خستگی روز و شبِ گذشته گذراندیم؛ از غروب آفتاب ساعاتی گذشته بود که دشمن غدّار قدرت شیطانی خود را به رخ ما کشیده و جهنمی برای ما به وجود آورد که در وصف نمی گنجد، جهنمی که با اراده خداوند عده ای از مزدوران خودشان درونش سوختند و پروردگار آن آتش هولناک را بر ناصرین دینش بی اثر گذاشت.
با طلوع خورشید هر یک از دوستان و همرزمانی که با یکدیگر مواجه می شدند از زنده ماندن دیگری تعجب می کرد و واقعاً مشاهده-ی جمال نورانی دو خواهرزاده ام در اولین ساعات روز، بهترین تقویت روحیه برای من بود؛ بین روز تصمیم گرفتیم برای آوردن کوله پشتی-های خود که حاوی مقداری مهمات و مواد غذایی و سایر وسایل بود اقدام کنیم؛ کوله ها را قبل از درگیری در شب حمله به منظور سرعتِ حرکت و قدرت مانور بیشتر، در زیر خط الرأس جا گذاشته بودیم؛ اگر چه حجم آتش دشمن در مقایسه با ضدحمله شب گذشته خیلی کمتر شده بود، ولی به یاد ندارم در مناطق عملیاتی قبل حتی به این مقدار، گلوله باران توپخانه دیده باشم؛ این میزان آتش در وسعتِ منطقه، نشان از اهمیت شیاکوه برای دشمن داشت.
تعدادی ازهمرزمان را برای آوردن کوله ها روانه کرده و خودم برای هماهنگی با (ف- دسته) برادرعزیزم داریوش خسروی به سمت سنگر ایشان که در ارتفاعی بالاتر قرار داشت به راه افتادم، با رسیدن به آقا داریوش کاملاً مشخص بود که آنجا را نشان کرده و مرتب می کوبند چون در آن محدوده آتشِِ بیشتر، کاملاً محسوس بود؛ در همان لحظاتی که کنارش بودم چندین بار برای پیشگیری از زخمی شدن مجبور به نشست و برخواست شدیم؛ به آقای خسروی گفتم: اینجا امن نیست و پیشنهاد می کنم که جای سنگرت را عوض کنی؛ ایشان پاسخ داد:
نه نباید اینجا را خالی کنم، از این نقطه به گلوگاهی حساس مسلطتم و هر طوری شده باید حفظش کنم؛ هنوز جمله اش تمام نشده بود که چند گلوله پی درپی به فاصله نزدیک اصابت کرد و بارانی از قطعات ترکش و سنگ از کنار ما گذشت، خاک و خاشاک بر سرمان ریخت و ترکشی بر شانه آقا داریوش نشست و خون جاری شد، ولی به لطف خدا زخم عمقی و ترکش کاری نبود و مشکل با پانسمان حل شد.
با هماهنگی از ایشان جدا شدم و به طرف سایر همرزمانی که به دنبال کوله پشتی های خود سرازیر شده بودند به راه افتاده و خود را به آنها رساندم، بچه ها کوله های خود را پیدا کرده و سرگرم جابجایی محتویاتش بودند، همین طور که در میان باقیمانده ی آنها به دنبال کوله خودم می گشتم، ابراهیم خواهر زاده ام که آن را شناسایی کرده بود به نقطه ای اشاره کرد و گفت: دایی جان کوله ات آنجاست؛ به دلیل یکنواختی کوله ها، بچه ها اسامی خود را روی آنها نوشته بودند ولی با توجه به اینکه کوله من با بقیه متفاوت بود (کمی بزرگتر و رنگ آن روشن تر از بقیه بود) اسمم را ننوشته و علامتی روی آن نگذاشته بودم.
جمله ابراهیم تمام نشده بود که یکباره از زمین بلند شدم، برای دقایقی هیچ صدایی نمی شنیدم و احساس می کردم درحال باد شدن و ترکیدن هستم، موج گرفتگی شدید از درون فشار زیادی به ریه هایم وارد کرده و مانع تنفسم شده بود، پس از لحظاتی که کمی به خود آمدم متوجه شدم که از پاها، گردن و خیلی از نقاط بدنم خون جاری است، طنین صدای ابراهیم در گوشم بود که گفت: دایی جان کوله-ات آنجاست.
به سختی نفس می کشیدم و فکر می کردم همه بدنم خرد شده است چون قادر به کوچک ترین حرکتی نبودم، آرام و بی صدا شروع به گفتن شهادتین کرده و برای لحظاتی چیزی نمی فهمیدم، مدتی گذشته بود که متوجه شدم امدادگر گروهان برادر حمزه  لویی از کارکنان اعزامی آموزش و پرورش شتابزده مشغول پانسمان جراحاتم برای کاهش خون ریزی است، رفت و آمدها و سر و صداهای بچه ها و عجله ی امدادگر گویای تعداد مجروحین بود.
با رفتن امدادگر، ارسلان سعادتی از صمیمی ترین و با وفاترین دوستانم در بالای سرم حاضر شد و با دیدن من بی صبرانه می گریست؛ وی بلافاصله به دنبال نیروی کمکی رفت و دقایقی بعد با علی داودآبادی که او نیز از بچه های جسور و مخلص دسته نخاله ها بود، به همراه دو اسیر بازگشت و مرا داخل برانکارد گذاشته و از ارتفاع سرازیر شدند.
آنها درهنگام پایین آوردن با این فرض که خون بیشتری به مغزم برسد و خون کمتری از محل جراحت پا خارج شود، سرم را به سمت پایین و پاها را به طرف بالا قرار دادند؛ غافل از اینکه در این حالت، به دلیل آسیب جدی ریه و مشکل تنفسی، فشار طاقت فرسایی به ناحیه سینه و سرم وارد می شود تا جایی که گویی چشمانم در حال خارج شدن از حدقه هستند و ازطرفی ناتوانی در حرف زدن لحظه به لحظه مرا به خفگی نزدیک تر می کرد.
اگر نبود گلوله های پی درپی دشمن و اجبار دوستان در نشست و برخاست برای پیشگیری از اصابت ترکش ها، در همان ابتدای راه نفسم قطع شده بود؛ این حرکت فرصتی برای من به وجود می آورد که با قرار گرفتن برانکارد در سطح افق بتوانم بهتر تنفس کنم و فکر می کنم در آن لحظات مرگ و زندگی، این اتفاق یکی از مصادیق "عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد"، برای من بود.
در آن شرایط سخت که همه تلاش دوستان متوجه رساندن من به بیمارستان صحرایی بود و تصور می کردند من با چشمان بسته و در حال اغماء متوجه چیزی نیستم، علی داودآبادی به ارسلان خبری را داد که کمرم شکست و ناله ام بلند شد؛ علی خطاب به او گفت:
خواهر زاده محسن (ابراهیم حسن زاده) با همین انفجار از کوه پرتاب و درجا شهید شد.
شاید ضعف جسمی و ناتوانی ام باعث شده بود که تغییری در حالت بیرونی نداشته باشم ولی این خبر آنچنان آتشی را به جانم انداخت که تا جایی که به یاد دارم، لحظه ای اشک چشمانم قطع نشده و دردهای خود را فراموش کرده بودم؛ چهره مهربان و خوشروی ابراهیم لحظه ای از نظرم دور نمی شد؛ به یاد شوخی های دو شب قبلش افتادم که داخل چادر می چرخید و صدایی دقیقاً شبیه موتور دنده ای از دهانش خارج می کرد؛ شب قبل از عملیات که تقریباً همه بچه های دسته خودمان داخل چادر صحرایی جمع شده بودیم، یکی از بچه ها پیشنهاد داد هرکس باید یک کار با نمک و کمدی انجام دهد تا مثل عکس یادگاری بر ذهنمان نقش ببندد و در صورت شهادت هر یک از همراهان، به یاد شوخی او بیفتیم؛ به دنبال این پیشنهاد هر یک از بچه ها هنری از خود به نمایش گذاشتند؛ یکی جُک گفت، یکی تقلید زیبایی از صدای مرحوم فلسفی و یکی دیگر صدای مرحوم فخرالدین حجازی، یکی بالانس زد و روی دو دست راه رفت، دیگری چند تکنیک از هنرهای رزمی و دفاع شخصی انجام داد؛ شاید بیشترین خنده را آن شب برای صدای حیوانات داشتیم، آنقدر صدای الاغ و گاو و بزغاله و اسب و بوقلمون و خروس از خود درآوردند که عده ای دور چادر ما جمع شده بودند و به روحیه بالا و میزان دیوانگی ما می خندیدند، آری آن شب خواهرزاده ی غریب من صدای موتور از خود درآورد.
خدایا اگر زنده بمانم چه جوابی به خواهرم بدهم، او چقدر سفارش ابراهیم را به من کرده بود، ای کاش با خواهر داغدارم روبرو نشوم و من نیز به شهدا ملحق شوم؛ راستی نکند برای اکبر هم اتفاقی افتاده باشد، موقعی که گلوله در نزدیکی ما اصابت کرد او نیز فاصله ی چندانی از ما نداشت؛ خدایا خانواده طاقت دو مصیبت هم زمان را ندارند به بزرگی ات قسم، اکبر را محافظت کن و...  بالأخره با همین افکار که عمدتاً ناشی از کاهش خون، افت فشار و بطور کلی ضعف جسمانی است و انسان را بسیار رقیق القلب تر می کند شیب کوه تمام شده و به دشت رسیدیم.
 از تکرار و طولانی شدن توقف ها و جرو بحث ها معلوم بود که اسرا در انتقال برانکارد و زخمی ها تمرد می کنند؛ البته در این شرایط معمولاً اسیر به دنبال رساندن روز به شب و خلع سلاح و فرار است، بعد ها شنیدم عدم همکاری اسرا کار را به جایی رسانده بود که ارسلان چند بار به روی آنها اسلحه کشیده و با تهدیدهای مکرر موفق می شود آنها را تا مقصد برساند؛ بالاخره با تاریک شدن هوا و گم کردن مسیر پس از چند ساعت به روستای متروکه ای رسیدیم که تا روز قبل در تصرف عراقی ها بود، در توقف کوتاهی که در کنار روستا داشتیم، ارسلان با ورود مخفیانه و گشتی درون روستا، قاطری را پیدا کرده و با خود آورده بود تا بلکه بتواند با سرعت بیشتر ما را زودتر به بیمارستان رسانده و احتمال زنده ماندنمان را افزایش دهد.
ناگفته نماند در طول مسیر برگشت از قله، دو رزمنده ی دلیر و مجروح دیگر به نام های: عباس داودآبادی که از ناحیه اطراف قلب مجروح شده و عاشوری که از ناحیه دست مصدوم بود به گروه ما ملحق شده و بناچار هر سه نفرمان را روی قاطر بیچاره گذاشتند؛ پس از ساعتی حرکت در تاریکی و دست و پنجه نرم کردن با مرگ، چند گلوله خمپاره به نزدیکی ما اصابت کرد و قاطر رم کرد و ما را به زمین انداخته و پا به فرار گذاشت؛ ساعاتی بعد با خنکی نسیمی که به علت برخورد با خون های در حال خروج از صورتم احساس می کردم به هوش آمده و خود را تنها درون شیاری یافتم، ظاهراً همراهان پس از این اتفاق تصور کرده بودند که من شهید شده ام و به همین دلیل مرا در آنجا گذاشته و برای رساندن سریع تر سایر مجروحین رفته بودند تا در فرصتی مناسب به دنبالم برگردند و دوباره از هوش رفتم.
بدون اینکه چیزی را متوجه شوم بعد چند روز که اقدامات اورژانسی در بیمارستان کرمانشاه بر روی من انجام شده بود، به هوش آمدم و به دلیل تراکم مجروحین در آن بیمارستان، به اراک اعزام شدم؛ در بیمارستان حضرت ولی عصراراک مدتی بستری بودم و همزمان با درمان ریه، چند جراحی برای خروج سایر ترکش ها از بدنم انجام شده بود و برخی را نیز به یادگار باقی گذاشتند؛ در طول مدتی که به هوش یا بیدار بودم لحظه ای آخرین جمله ابراهیم (خواهرزاده ام) از خاطرم نمی رفت که آدرس کوله پشتی ام را به من داد.
متأسفانه تا چند هفته از جنازه اش اطلاعی در دست نبود و به ناچار برادرانم به منطقه رفته و پس از مدتی جستجو، پیکر رشیدش را پیدا کرده و به سردخانه بیمارستانی که من بستری بودم آورده بودند، با اصرار از برادرانم تقاضا کردم که مرا  به سردخانه ببرند تا ابراهیم را ببینم و آنها ناچار به اجابت درخواستم شدند؛ سوار بر ویلچر(صندلی چرخ دار) به طبقه ی زیرین بیمارستان رفتم و در سرخانه خود را در کنار او روی زمین انداخته و به آغوشش کشیدم و در حالی که با صدای بلند می گریستم به او  می گفتم: ابراهیم جان کوله پشتی ام را پیدا کردم؛ به دلیل شرایط روحی و جسمی، برادرانم مرا از پیکر مطهر شهید جدا کرده و به اتاق خود برگرداندند و این آخرین خداحافظی من بود و با توجه به محل سکونت خانواده خواهرم در تهران، روز بعد ابراهیم را برای دفن در بهشت زهرا به تهران منتقل کردند.
از آن به بعد خیلی دلتنگ دوستان و همرزمان بودم و تمایل داشتم با آن حال و روز و کسالت به منطقه برگردم، از هر کسی اخبار شیاکوه را جویا می شدم جواب درستی به من نمی دادند و تنها
می گفتند: اوضاع خوب است، ولی مدتی بعد با ترخیص از بیمارستان شنیدم آن مجاهدان راه خدا چه حماسه ی با شکوهی خلق کرده و چه مظلومانه یکی پس از دیگری به شهادت رسیده اند.
نکته قابل تأمل اینکه در آن ایام اقشار مختلفی از مردم قدرشناس به عیادت مجروحین می آمدند؛ در این میان نقش جوانان- دانشجویان و دانش آموزان پررنگ تر بود؛ روزی دو خانم حزب الهی به ملاقات من آمده و از من خواستند تا اگر خاطره ای از منطقه و از شهدا دارم برایشان بازگو کنم؛ از بین همه ی خاطرات، نحوه ی شهادت شهید حسین حاجعلی خانی را برایشان تعریف کردم؛ خاطره ی شهادت قاری قرآنی که برای پاک کردن مسیر عبور سایر همرزمان، خودش را به دل مین ها زده و پس از عروجی عارفانه یکی از دستانش به سوی آسمان بالا مانده بود.
با تعریف این خاطره دیدم که آن دو خانم تا چه میزان منقلب شده و گریان رفتند، دقایقی بعد یکی از برادران بسیجی به اتاق من آمده و گفت: چه اتفاقی افتاده که این بندگان خدا اینطور منقلب شده اند؟ به ایشان گفتم: خاطره شهادت شهید حاجعلی خانی را برایشان نقل کردم؛ وی درجوابم گفت: عجب اتفاقی، یکی از آن خانم ها خواهر شهید حاجعلی خانی بوده است.



گزیده ای از خاطرات برادرجانباز رحمان اسدی


شنیدن زوایای مختلف حماسه ی شیاکوه از زبان یکایک بازماندگان، جذاب و افتخارآمیز است و در اینجا فقط به چند خاطره از مجموع خاطرات برادر اسدی می پردازم؛
وی می گوید: در اولین ساعات درگیری با دشمن یکی از تیربارهای آنها بی وقفه ما را زیر رگبار خود داشت و نیروهای دسته ی ما را زمین گیر کرده و هر لحظه در معرض اصابت رگبارها بودیم، طبیعی بود که در آن شرایط به عنوان معاونت دسته مسئولیت سنگین-تری را به دوش خود احساس  کنم، با زحمت بسیار و با خیزهای بلند و کوتاه، خود را به بالای ارتفاع و پشت سنگر تیربارچی عراقی رساندم، هر دو خدمه ی تیربار متوجه حضورم در پشت سر خود شده و چون فرصتی برای برگردان تیربار به سمت من را نیافتند بلافاصله اقدام به گفتن "الدخیل خمینی" کردند.
تصمیم گیری در چنین شرایطی بسیار مشکل است و تنها لحظه ای درنگ ممکن است این فرصت طلایی را از انسان بگیرد و به دشمن بدهد تا او بتواند اقدامی علیه تو انجام دهد و من به زعم خود این فرصت را از کماندوهای بعثی گرفته و تیربارچی را به رگبار بستم و همین که اسلحه را به سمت نفر دوم (خدمه ی تیربار) گرفتم، در همان لحظه برادر پاسدار حاج عباس طائفی و سروان سلامی از فرماندهان  نیروهای ارتش به من رسیدند، سروان سلامی در صدم ثانیه لول اسلحه ی مرا منحرف کرد و اجازه نداد فشنگ های بعدی من، قلب دومین نفر را بشکافد و با عصبانیت گفت: من شنیدم که او اسم امام ما را برد و "الدخیل خمینی" به زبان آورد، در جواب او فریاد زده وگفتم: اگر این دو نفرغافلگیر نشده بودند همه ی نیروهای ما را درو می کردند؛ سلامی با برخوردی متین پاسخ داد: بخاطر امام او را ببخش و اجازه بده به عنوان اسیر به عقب انتقالش دهیم، آقای طائفی هم حرف های آقای سلامی را با این شعر تأیید کرد و گفت: چو اسیر توست اکنون  به اسیر کن مدارا.
اگرچه در ادامه ی عملیات بنا به مقدرات الهی نفرات زیادی از نیروهای دشمن را در درگیری های رودررو از بین بردم، ولی حرف-های آن دو بزرگوار در رابطه با کسی که شب اول تسلیم من شده و در آن لحظه تشخیص درستی نداده  بودم تا مدت ها وجدان مرا آزار می داد و وقت و بی وقت در محکمه وجدان به خود نهیب می زدم که "چرا اسیری را از بین برد ی"؛ نهایتاً با استفتاء از مراجع و تشریح شرایطی که در آن واقع شده بودم، سنگینی این بار تا حدود زیادی از روی دوشم برداشته شد.
پس از فتح شیاکوه بنا به تشخیص ف-گروهان (آقای عزیزآبادی) در بین دو گروه از بچه های ارتش که بر روی  دو قله ی کوتاه تر، معروف به حسن و حسین مستقر شده بودند، زاغه ای طبیعی را که بصورت غاری کوچک درون سنگ های آهکی بوجود آمده بود پیدا کرده و با تعدادی از نیروهای دسته ی داریوش (شهید جعفر انصاری، شهید حسن اسماعیلی، شهید حمید صباغی و برادران محسن فعال، جواد یحیایی و اکبر پرویزی و . . . ) در آن مستقر شدیم، شاید در ابتدا اهمیت حضور در آن نقطه برای ما مشخص نبود و بیشتر علاقمند بودیم مانند بعضی از نیروهای گردان در بلندای قله ها و ارتفاعات باشیم تا چنین مکان نسبتاً پستی که از نظر ما اهمیت چندانی نداشت، ولی از شب دوم متوجه شدیم که همان نقطه به یکی از مبادی ورود مهاجمین تبدیل شد، مکانی بسیار مهم و استراتژیک که برای ما یادآور اهمیت موقعیت احد در زمان پیامبر عظیم الشأن اسلام و درایت فرماندهی بود.
دشمن طی چند ضدحمله برای عبور از این کریدور مهم درمرحله اول به منظور دستیابی به قله های حسن و حسین و سپس شیاکوه، کشته های زیادی را بر جای گذاشته بود و به هیچ وجه دست بردار نبود؛ موقعیت ما در مقایسه با بقیه ی نیروهای خودی مستقر بر روی دو قله ی مجاور، به حالت پیشانی واقع شده و جلوتر از مواضع برادران ارتشی بودیم و دشمن برای رسیدن به اهداف خود ابتدا بایستی از ما می گذشت و به همین دلیل تقریباً هر روز چنین اوضاعی را داشتیم، بعثی ها طی چند روز برای عبور از این گذرگاه، راه های مختلفی را آزمایش می کردند، یک بار با تمرکز آتش کاتیوشا و توپخانه سعی کردند سنگر طبیعی ما را بر سرمان تخریب کنند ولی با توجه به موقعیت مخفی گاه و محدودیت دید از مقابل، اراده خداوند مانع از این کار شد و تنها چند نفر زخمی داشتیم، در ضدحمله های بعدی، فرماندهان بعثی حداقل به استعداد یک گروهان نیرو را برای درگیر کردن ما و جمعیتی را برای اهداف بالاتر اعزام می کردند.
 در این شرایط نیز بچه ها با تمام وجود با دشمن می جنگیدند و پس از تار و مار کردن سهمیه ی تعیین شده، از پشت سر به سوی آن-هایی که از ما عبور کرده و به سمت قله های حسن و حسین در حرکت بودند تیراندازی می کرد ند و علیرغم شرایط فوق بحرانی که توسط دیگر برادران در صفحات قبل برای خوانندگان بیان گردیده و کمبودهای کمرشکنی که وجود داشت، فردفرد نیروهای ما از وجب به وجب خاک پاک وطن به قیمت جان دفاع می کردند.
بیاد دارم در یکی از این درگیری های شدید که گروهی از نیروهای دشمن ما را تحت شدیدترین حمله ها قرار داده بودند و هر لحظه به ما نزدیک تر می شدند چند نفر از بچه ها فقط خشاب پر می کردند و بغیر از من که تا کمر از سنگر بیرون زده و با شلیک های مداوم از نزدیک تر شدنشان جلوگیری می کردم، یکی دو نفر دیگر چنین کاری را انجام می دادند، برای من جای تعجب نبود که چگونه ممکن است ده ها نفر بطور همزمان به نقطه ای مشخص شلیک کنند ولی موفق به خاموش کردنشان نشوند، یقین داشتیم فرشته های خداوند بهترین محافظان ما هستند و تا وقتش نرسد اتفاقی نخواهد افتاد.
در حال درگیری شبه های زیادی را در سایه روشن قسمتی از ماه می دیدم که در حال عبور به سمت بالا بودند، یک شب با کاهش درگیری ها در اطراف سنگر، رگباری را به سوی شبه هایی که دقایقی پیش به سمت قله در حرکت بودند گرفتم و بر حسب اتفاق یکی از فشنگ های رسام که حرارت بالایی از خود تولید می کند به کوله پشتی یکی از خدمه آرپی جی دشمن اصابت کرده و کوله پشتی مخصوص حمل موشک های او آتش گرفت، رنگ سبز حاصل از سوختن خرج های آرپی جی که  بر قرمزی و زردی آتش غلبه داشت، منظره عجیبی را به نمایش گذاشته بود، ترس و وحشت سایر نیروهای بعثی از احتمال انفجار موشک ها موجب شده بود که نه تنها کسی برای نجاتش جلو نمی رفت بلکه از  او می گریختند، بالاخره هر چه دست و پا زد و به زبان عربی فریاد کشید کاری از پیش نبرد و خیلی زود آتش از لباس ها به چربی های ذخیره بدن رسید و بتدریج او را جزقاله کرد و بوی کباب شدنش در کوه پخش شده بود.
در آن ده شب با قرار گرفتن در کمترین فاصله تا مرگ و دیدن حمایت ها و امدادهای الهی، دیدن چهره مظلوم و عطشان شهدا و زخمی ها و جوان های نورانی که در کنارم بودند و از طرفی فکر به مسافر کوچکی که در پنجمین ماه ازدواج در راه دنیا داشتم و همه و همه مرا بیش از پیش به خداوند نزدیک کرده و زیباترین حالات معنوی را تجربه می کردم، گاه با تجسم عاشورا در مقام مقایسه با صحنه های غیرقابل تطبیق کربلا برمی آمدم و بدور از چشم سایر همرزمان به اوج مظلومیت سالار شهیدان می گریستم که همین قوم با جگرگوشه پیامبرشان چه کردند.
حتی در همین حالات که کمترین احتمال بودن و بازگشتن را نمی دادیم شیطان با وسوسه هایش دست بردار نبود و اشیائی چون ساعت و کیف های پول جنازه های اطرافمان را مرتب به چشم ما جلوه و توجیه آنرا نیز در ذهنمان پرورش می داد که غنیمت جنگی حلال است، همین وسوسه ها چند بار مرا تا بالای سر جنازه ها برد ولی خدا را گواه می گیرم که یاد حضرت علی ابن ابیطالب(ع) در خندق و مواجهه با عمروبن عبدود مرا از این اقدام بازمی داشت و بیاد نصایح مرحوم پدر و مادر عزیزم می افتادم که قبل از هر اعزام سفارش می-کردند سعی کنید جهاد شما فقط بخاطر خدا باشد.


چند خاطره کوتاه از رحمان اسدی


    روز قبل از عملیات با شهید حشمت الله مظفری در کنار چادرهای منطقه داربلوط نشسته بودیم، شهید با اشاره به همرزمانی که در محوطه چادرها در رفت و آمد بودند گفت: معلوم نیست که تا چند روز آینده کدامیک از ما باشیم و کدام نباشیم و آنهایی که می-مانند تا چه میزان به حال آنها که نیستند غبطه خواهند خورد؛ روز بعد خود او از اولین شهدای عملیات بود.
    من با مهرداد نعیمی و احمد منصوری خیلی رفیق بودم و دوستی ما از اعزام قبل (زمان عزیمت برای پاکسازی پاوه) عمیق تر شده بود، هر دوی آنها بسیار مخلص بودند و انتظار می رفت که جزو برگزیدگان سری اول باشند، مهرداد در همان روزهای اولِ عملیات و احمد در روزهای آخر با اصابت گلوله تک   تیراندازهای کارکشته دشمن به شهادت رسیدند.
    در یکی از پاتک های سنگین، یکی از موشک های آرپی جی دشمن، به سنگر طبیعی ما اصابت کرد، من و شهید حمید صباغی جراحاتی  برداشتیم که اگر در شهر چنان آسیبی می دیدیم هر کدام لااقل یک ماه تحت درمان بودیم، ولی به یاری خدا و با توجهات عاطفی دوستان، بعد از حدود بیست و چهار ساعت توانستیم بر روی پاهای خود بایستیم و بجنگیم، البته شدت انفجار بحدی بود که همه افراد آسیب های جزئی تری دیده بودند، شهید جعفر انصاری- دکتر جواد یحیایی- حاج محسن فعال- اکبر پرویزی و هر که پیش ما بود، ولی ماشاالله به آن روح های بزرگی که براحتی از  پا در نمی آمدند.
    تنها یادگاری که از شیاکوه با خود آورده ام لباس کماندویی است که بدلیل پارگی های لباس های خودم در آنجا، جواد یحیایی برایم تهیه کرد و او را هنوز نگه داشته ام.
    معمولاً فرمانده هان گردان ها- گروهان ها و حتی دسته ها از بین نیروها فردی چالاک، توانمند و همه فن حریف را تحت عنوان پیک در کنار خود نگه می داشتند، بدیهی بود این فرد باید با خیلی از کارهای یگان رزم آشنایی داشت که ابتدایی ترین آنها کار با سلاح-های مختلف- کار با بی سیم- توان جسمی بالا برای پیام رسانی های محرمانه و زکاوت بود؛  سروان عزیزآبادی بواسطه عشق و ارادتی که به خاندان عصمت و طهارت علیهم صلوات الله و همچنین سلسله جلیله سادات داشت، شهید سید مرتضی سجادی را برای این منظور انتخاب کرده و به همراه داشت، الحق که سیدمرتضی بارها شایستگی های خود را در شیاکوه به معرض نمایش گذاشت و بالاخره آن جوان پاک و جسور چند ماه بعد در ماه مبارک رمضان و در عملیات رمضان، به شهید رمضان مولی علی(ع) پیوست.   
    در میان همه چهره های ماندگار و دلاوری های مردان مرد شیاکوه، شجاعت و روحیه ی دو نفر در محدوده گروهان ما همیشه در اذهان باقی و مثال زدنی است، سروان عزیزآبادی(فرمانده گروهان خودمان)  و سروان بی خیال( از بچه های ارتش)، آنها در شدیدترین آتش باری های دشمن و سنگین ترین ضدحمله ها از دو جناح مختلف، عزیزآبادی با تلاوت قرآن و  بی خیال بارجزخوانی های حماسی و سرود  باعث تقویت روحیه ی بچه ها می شدند.
    در مسیر برگشت از شیاکوه، پس از تحویل ارتفاعات به نیروهای جایگزین ارتش، با حال و هوایی غیرقابل توصیف و بعد از ساعت ها راهپیمایی در زیر آتش سنگین، شبانه خود را به غار مشت اکبر (عام اکبر) رساندیم؛ بدلیل پایین آمدن دمای بدن، هوای سرد را بیشتر احساس می کردیم، سایر دوستان از شدت خستگی و ضعف بدون کوچک ترین امکاناتی کف غار خوابیدند، ولی من به اتفاق حاج محسن فعال بدنبال جایی گرم برای خوابی راحت تر پس از یازده روز بودیم، ناگفته نماند که قبل از ورود به غار چند آمبولانس را دیده بودیم، با مراجعه به آنها یکی را که در قسمت حمل مجروح خود، دو پتو روی دو برانکارد داشت انتخاب و هر کدام روی یک برانکارد خوابیده و پتو را روی خود کشیدیم، زمان می گذشت و علیرغم خستگی و خواب آلودگی و راحتی محل استراحت در آمبولانس، خواب به چشم ما نمی رفت؛ نهایتاً تصمیم گرفتیم به غار برگردیم، به محض اینکه روی زمین سرد نشسته و به حالت مچاله شده سر را روی کوله پشتی گذاشتیم خوابمان برد، صبح که برای نماز از غار بیرون آمدیم همان آمبولانس هدف گلوله کاتیوشا قرار گرفته و کاملا منهدم شده  بود.      

 

پیشینه برادرجانباز رحمان اسدی


رحمان اسدی متولد سال 1336  اراک و تربیت شده در دامان پدر و مادری آگاه و مؤمن و انقلابی است و با حضور خود در عملیات های متعدد و چشیدن طعم زخم های کاری، وفاداری خود را به نظام اسلامی به اثبات رسانده است، او در خانواده  ولایی و خط امامی خود، الگویی مبارز چون برادرش رحیم را دارد که  از سال ها قبل از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی عَلَم مبارزه با طاغوت را به دوش گرفته و  پشت سر مرحوم پدرش که استاد قرآن بود، محفلی قرآنی را بر حسب وظیفه ی شرعی تشکیل داده  و به ارشاد و روشنگری پرداخت.
جذب جوانان و میانسالان از بین خانواده های متدین به کانون با صفای تفسیرقرآن و نهج البلاغه و معرفی شخصیتی چون امام راحل به عنوان احیاء کننده ی اسلام ناب محمدی(ص) و آگاهی بخشی در خصوص اقدامات بهائیت در گستره ی کشور با امکانات دولتی و همچنین دوری از اسلام گرایان متحجر و غیر ولائی، سه هدفی بود که در کانون محلی خود به آن پای می فشردند، رحیم و پدرش کریم، اطلاعات خود را بصورت هفتگی و با مراجعه به علمای مبارز قم و برخی از مبارزین مرتبط با نزدیکان حضرت امام در بازار تهران کسب می کردند.
    استاد جعفر یحیایی چهره ی خوشنام و بزرگ برای مردم اراک که قبلا ًبه شخصیت ایشان اشاره کرده ام در رابطه با این پدر و فرزند چنین می گویند: این خانواده  نقش بسزایی در روشنگری مردم اراک داشتند و ارتباط ایشان با قرآن و روحیه ی انقلابی برگرفته از نهضت امام راحل، جسارت بالایی به این خانواده بخشیده بود؛ فراموش شدنی نیست در روز عاشورای سال 57 و در یکی از حساس ترین راهپیمایی ها که نیروهای مسلح رژیم همه جا را تحت کنترل خود داشته و هر لحظه بیم تیراندازی می رفت، رحیم اسدی با کفنی که مادر فاضله اش بر تن او پوشیده بود و شمشیری به دست، با قامتی استوار در مقابل انبوه جمعیت حرکت می کرد، رحیم به واسطه ی انس با قرآن و مطالعه و تحصیل، سخنوری توانمند بود و در آن روزِ عزیز برای مردم سخنرانی حماسی کرده و کوچک ترین هراسی از خطرات پیرامونش به دل نداشت و در پایان راهپیمایی با کمک مردم ماهرانه از دست نیروهای ساواک گریخت و مدتی در قم به مبارزاتش ادامه داد.
    سید حسن سجادی جانباز هفتاد درصد که خود و پدر مرحوم و برادر شهیدش، هر سه پرورش یافتگان همان محفل قرآنی هستند، در رابطه با عظمت این خاندان شریف خاطرات و نکات عبرت آموز بسیاری را در دل دارد که بطور اختصار به گوشه ای از آنها اشاره می کنم؛ سید در بخشی از خاطراتش چنین می گوید: خادم الحسین مرحوم کریم اسدی از سال 1342 و حتی قبل از آن با امام راحل و خط فکری خمینی کبیر آشنا بود و رعایت تقوای الهی، ارادت به اهل بیت و ارتباط  با روحانیان انقلابی چون شهید مطهری وی را به این درجه از آگاهی رسانده و بدیهی بود که فرزند ارشدش رحیم و سایر فرزندان اعم از دختران و پسران به تبع پدر و برادر کبیر، راه زینب(س) و حسین(ع) را در پیش گیرند.
فعالیت های رحیم فقط محدود به پیروزی انقلاب نمی شود، او در هر نقطه ای که احساس خطر می کرد با جمعی از نیروهای انقلابی وارد عمل می شد؛ اولین اقدام خودجوش او پس از پیروزی انقلاب اسلامی، تأسیس مرکزی برای اصلاح معتادان و به موازات آن تشکیل ستادی برای مبارزه با قاچاقچیان عمد ه ی مواد مخدر بود، مرحوم اسدی مسئولیت دفتر اصلاح معتادان را به عهده ی اینجانب گذاشت و بنده مدت ها از نزدیک شاهد تأثیر رفتارهای انسانی و محبت آمیز ایشان با اینگونه بیماران بوده ام، او در برخورد با قاچاقچیان رفتاری سخت ، قهرآمیز و کاملاً متفاوت با معتادان را داشت.
بدنبال توطئه ی استکبار در اختلاف افکنی میان قومیت ها و حمایت مالی و نظامی عده ای از مخالفان نظام و ایجاد بحران  و درگیری و ناامنی در استان های مرزی غرب کشور و پس از دستور امام راحل مبنی بر پاکساز  ی شهر پاوه از دست عوامل خودفروخته، او در دومین اقدام خود و در کوتاه ترین زمان ممکن با گروهی از انقلابیون جوان اراک عازم کرمانشاه شد و به یاری شهید دکتر چمران شتافت و تا تثبیت آرامش و سرکوب دشمنان زخم خورده در آنجا حضوری فعال داشت، که در این اعزام بنده نیز افتخار همراهی با ایشان را داشتم.
با شروع جنگ تحمیلی گروهی بالغ بر هشتاد نفر را آماده جهاد کرده و عازم سرپل ذهاب شد، در آنجا با هماهنگی و کسب اجازه ی فرماندهان محورها، (برادر ابوشریف و علی امامی) مبادرت به تشکیل گروه های کوچک برای جنگ های چریکی کرد و با عملیات های نامنظم و پارتیزانی و ایجاد کمین در منطقه ی بازی دراز و مسیر عبور نیروهای منظم بعثی، موفقیت های چشمگیری را بدست آورد؛ یکی از افتخارات من این است که در این اعزام در کنار او با دشمن جنگیده-ام. قطعاً خداوند او را دوست می داشت که با فاصله ای نه چندان طولانی از دوران جنگ تحمیلی و قبل از کمرنگ شدن اجر و ثواب کارهای بزرگ و خدمات صادقانه اش او را به نزد خود فرا خواند. روحش شاد



    خداوندا ثوابی از قَطراتِ پاکِ اشک های عزیزانی که با خواندن این خاطرات و به یاد مظلومیّت شهدا، دلشان می شکند به ارواح پدران و مادران شهدا، ایثار گران و پدر و پدربزرگم عائد و واصل فرما.
" اَللّهمَّ اجعَلنی مِن جُندِک فَاِنَّ جُندَکَ هُمُ الغَالِبون؛
وَاجعَلنی مِن حِزبِک فَاِنَّ حِزبَکَ هُمُ المُفلِحون؛
وَاجعَلنی مِن اَولیائِک فَاِنّ اولیائَکَ لاخَوفٌ عَلَیهِم وَلاَ هُم یَحزََنون"
فرازی از دعای روز سه شنبه حضرت امام زین العابدین(ع)



    سلام بر شیاکوه و صخره هایش،
    سلام بر شاهد خاموشِ رشادت ها و شهادت ها،
    سلام بر استوارترین گواه این حماسه،
    سلام بر کوه پاکی که افتخار یافت تا در مقطعی از عمر هزاران هزار ساله اش محل هبوط فرشتگان الهی و حضور ائمه ی طاهرین شود.
ای کوه مقدّس و ای مبدأ چشمه سارها، مبادا از خود شرمسار باشی که آب را از شهدای عزیز ما دریغ کردی، در آن ایّام مأموریت سربازان خمینیِ کبیر، آبیاری و آبرو دادن به تو بود با خون سرخشان و مأموریت تو، گواهی دادن بر شهادت و ثُباتِ قَدم و صداقتشان، تو مشهد شهیدان و رزمندگان فداکار و تشنه کام مایی.



وظیفه ی خود می دانم از همسر مؤمنه و مهربانم که در همه ی مشکلات و سختی های زندگی، خاصه در دوران دفاع مقدس با اقتداء به حضرت زینب  کبری(س) بسیار صبوری از خود نشان داد و نه تنها هیچ گاه مانع عزیمتم به جبهه ها نشد بلکه اصرار به حضور و همراهی مرا داشت و همچنین از فرزندان ولایی و عزیزم صمیمانه تشکر و از خداوند برایشان خیر دنیا و آخرت مسئلت کنم.
امیدوارم به حقّ شهدای شیاکوه، توفیق ثبت بقیه ی خاطرات دوران دفاع مقدّس از بنده سلب نگردد تا بتوانم با کنار زدن پرده ی ضخیم زمان، گوشه های دیگری از واقعیّت های جهاد و خروشِ سراسر عظمت ملّت و جوانان دیروز را با قلم غیرحرفه ای و تهی از قالب های وزینِ ادبی، صادقانه بازگو کنم؛ امید که اساتید بزرگوار ادب پارسی در این خصوص بر من خُرده نگیرند.
«وَالسَّلامُ عَلَیکُم وَ رَحمَةُ الّلهِ وَ بَرَکاتُه»

مصطفی کاظمی

آذرماه 91

 
(توجه: با عنایت به اینکه لیست کاملی از گردان امام حسن مجتبی(ع) به فرماندهی شهید سیاوش امیری و همچنین اطلاعات جامعی از آخرین وضعیت بازماندگان آن عملیات در دست نمی باشد، لذا از کلیه عزیزان تقاضا می کنیم در صورت آگاهی و هرگونه اطلاع عمومی از رزمندگان عملیات مطلع الفجر(فتح شیاکوه) یا داشتن خاطره- دست نوشته و عکس از شهدای گرانقدراین عملیات، مراتب را به بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس استان مرکزی یا به پست الکترونیکی daei.mostafa@gmail.com  و یا مطالب خود را در قسمت نظرات نظرات وبلاگ shiyakoh.mihanblog.com  ارسال فرمایند؛ قابل ذکر است لیست اسامی موجود در کتاب قابل استناد برای اشخاص حقیقی و حقوقی نمی باشد).
ضمناً از برادرانی که خاطرات مکتوب و ارزشمند خود را در اختیار اینجانب گذاشته اند صمیمانه تشکر می کنم و امیدوارم مطالب این عزیزان برای چاپ سوم کتاب آماده و مورد استفاده قرار گیرد.

اسامی تعدادی از شهدای گرانقدر فتح شیاکوه
 
1.    اسلامی اسدالله
2.    اسماعیلی حسن
3.    اعتمادی محمدحسن
4.    افراسیابی محمدتقی
5.    امیری سیاوش
6.    انوری حسین
7.    ایرانشاهی سید سیف الله
8.    آتش سخن محمدصادق
9.    بارنامه مسلم
10.    باقری حسین علی
11.    بهشتی سیدحسن
12.    بیاتانی جعفر
13.    جوکار سیدصمد
14.    جهانگیری محمد
15.    حاجعلی خانی حسین
16.    حاجیان اسماعیل
17.    حبیبی عقیل
18.    حسن بیگی محمدجعفر
19.    حسن زاده ابراهیم
20.    حسنی قاسم
21.    خوش خط امیرمسعود
22.    داودآبادی عباسعلی
23.    رجب حسنی جهانگیر
24.    رضایی حسن
25.    رضایی داود
26.    رضایی محمدنبی
27.    رضایی میرزاعلی
28.    رفیعی ناصر
29.    سلامتی سیدمجتبی
30.    شاکری محمدباقر
31.    شریفی خلیل
32.    شیروانی علی اکبر
33.    صالحی علی اکبر
34.    صالحی محمد
35.    صدرنور سیدمحمد
36.    صفری علی
37.    صوفیان یوسف
38.    عبداللهی بهنام
39.    عزیزمحمدی مصطفی
40.    عسگری علی نقی
41.    عظیمی ابوالقاسم
42.    غلامی رضا
43.    قاسمی علیرضا
44.    قاسمی ولی الله
45.    قائمی زاده عبدالله
46.    قهقایی محمدحسین
47.    مجدآبادی غلامعلی
48.    محرمعلی علی
49.    محمدی محمدعلی
50.    مظفری حشمت الله
51.    مفیدی علی اکبر
52.    منشوری قاسم علی
53.    منصوری احمد
54.    مهدوی اصغر
55.    مهدوی مسعود
56.    نجفی زاده نصرت الله
57.    نعیمی مهرداد
58.    نورانی عباس
59.    هادی قنبرعلی
60.    هادیان منصور
61.    هاشمی علی
62.    هدایتی داود

اسامی تعدادی از رزمندگان شیاکوه که در سایر عملیات ها به شهادت رسیده اند


1.    انصاری محمدجعفر
2.    بابایی علیرضا
3.    جعفری عقیل
4.    جهانپناه محمود
5.    حبیبی نژاد علیرضا
6.    داودی عبدالمناف
7.    ده کهنه ابوالفضل
8.    رستگار سعید
9.    سجادی سید مرتضی
10.    سگوندی محمدجواد
11.    صالحی رحیم
12.    صباغی حمیدرضا
13.    محسن آبادی فتح الله
14.    محمدی محمد حسن


اسامی تعدادی از رزمندگان شیاکوه که دارفانی را وداع گفته اند
 
1.    بابایی شکرالله
2.    دوستبین حسن
3.    رضایی ابوالفضل
4.    عزیزآبادی موسی
5.    عطاری جعفر
6.    هاشمی محمد

اسامی جمعی از رزمندگان و جانبازان شیاکوه


1.    احمدی حسن
2.    احمدی نادعلی
3.    اسدی رحمان
4.    اسماعیلی عباس
5.    اسماعیلی(کمانکش) بهمن
6.    اکبری رضا
7.    اکبری علی
8.    امیدی بابک
9.    امینی خوئی داود
10.    آستانه خیراله
11.    باقری علی اکبر
12.    باقری نعمت اله
13.    باقری ولی اله
14.    براتی محمد
15.    بطحائی سیدمحسن
16.    پاکپور محمود
17.    پرویزی اکبر
18.    پورصفایی ناصر
19.    پورملایری محسن
20.    پویامنش(رازگردانی) علی
21.    تاجی علی
22.    ترابی نبی اله
23.    تقدسی رضا
24.    تمبرچی محمد
25.    جعفری ابوالفضل
26.    جعفری محمود
27.    جواهرطلب غلامرضا
28.    جودکی ذبیح اله
29.    حبیبی مسعود
30.    حسن زاده محمدعلی
31.    حسنی قاسم
32.    حمزه لوئیان اصغر
33.    حمزه لوئیان حمید
34.    حمزه مهدی
35.    حیدری مراد
36.    خاکی نژاد سید مرتضی
37.    خدادادی محمد
38.    خسروی امراله
39.    خسروی فرامرز(داریوش)
40.    خسروی محمدعلی
41.    خورشیدی منوچهر
42.    خوشدونی نعمت اله
43.    داودآبادی علی
44.    داودآبادی غفار
45.    داودآبادی غلامرضا
46.    داودآبادی محمد
47.    درمان  عباس
48.    دهستانی بهرام
49.    رادمرد رضی اله
50.    ربیعی سیف اله
51.    ربیعی غلامرضا
52.    رجایی محمدولی
53.    رجبی احمد
54.    رحمتی مجتبی
55.    رحیمی حسن
56.    رفیعی سیدعطاءاله
57.    زاهدی اسماعیل
58.    زمانیان حسین
59.    زندیه وکیلی محسن
60.    سرمدی مجتبی
61.    سعادتی ارسلان
62.    سمیعی کرهرودی محمد
63.    سنجری داود
64.    شاطری عباس
65.    شریفی خلیل
66.    شفیعی منصور
67.    شمشیری همایون
68.    شمشیریان رضا
69.    صالحی عبداله
70.    صفری محمد
71.    طائفی عباس
72.    عاشق حسینی رضا
73.    عاشوری احد
74.    عبادی مصطفی
75.    عباس زاده محمدحسن
76.    عبداللهی بهزاد
77.    عبدی حسن
78.    عسگرنژاد احمد
79.    عسگری مجید
80.    علیمرادی جواد
81.    غفاری محمد
82.    فدایی محسن
83.    فرهادی صادق
84.    فعال عراقی محسن
85.    فلاح محمدرضا
86.    فلاح محمدرضا
87.    فلاحی رحمت اله
88.    قنبری علی اکبر
89.    کارخانه اروجعلی
90.    کاشانی قاسم
91.    کاظمی جواد
92.    کاظمی مصطفی
93.    کاویانی بهنام
94.    کرمی عباس
95.    کریم زاده عباس
96.    کریمی علی
97.    کریمی محسن
98.    کمال آبادی محمد
99.    گرامی داود
100.    لوائی اکبر
101.    محمددوست صفرعلی
102.    محمدی حسن
103.    محمدی رحمن
104.    محمدی عین اله
105.    محمدی قربان
106.    مرادآبادی احمد
107.    مسعودی جواد
108.    مطیع پور مسعود
109.    مظاهری سعید
110.    معنوی سیدمهدی
111.    موسوی سیداحمد
112.    نظیری اسداله
113.    نقوی حمید
114.    نوری مجتبی
115.    نیکچه فراهانی ابوالفضل
116.    ولی مرادی محمدمهدی
117.    ویسمه ای  یعقوب
118.    ویسمه ای عبدالکریم
119.    ویسمه ای محمود
120.    یحیایی جواد
121.    یزدانی عباس
122.    یوسفی حمیدرضا

 

فهرست

دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی:
وب سایت:
شماره تماس:
دیدگاه شما:
کد امنیتی:
کد امنیتی
لحظاتی ویژه ازدیدار خانواده شهیدایزدی باپیکرمطهرتازه تفحص شده شهیدشان/تصاویر گزارش تصویری

لحظاتی ویژه ازدیدار خانواده شهیدایزدی باپیکرمطهرتازه تفحص شده شهیدشان/تصاویر

» صبح امروزخانواده شهیدباپیکرمطهرشهیدبزرگوارشان درمعراج الشهدااستان مرکزی دیدارکردند.

آرشیو

عضویت در خبرنامه

نام کامل:
ایمیل:
تلفن همراه:
پیوندها
آمار بازدید
افراد آنلاین: 16 نفر
بازدید امروز: 14161
بازدید دیروز: 18782
بازدید کل این صفحه: 783
بازدید ماهانه: 244563
بازدید کل: 4193743