اخبـــار

رزمنده منصور حیدری

عکس پرسنلی منصور حیدری

نام پدر: نا مشخص

تاریخ تولد: ١٢٠٠/٠١/٠١

محل تولد: تفرش

  • زندگی نامه
  • خاطرات

...

- مقدمه - قسمت دوم - يادآوري نحوه فرماندهي ارشد جنگ مويد عرايض حقير مي باشد - قسمت سوم - نحوه فرماندهي يگان ها - توضيح واژه ها و جملات - كودكي تا پيروزي انقلاب - خاطره اولين ملاقات با امام - خاطره اي از سال ١٣٥٨ - زمستان ٥٩ - اولين مرخصي از جبهه - كوت شيخ خرمشهر - فتح المبين اواخر زمستان ١٣٦٠ و فروردين ٦١ - عمليات بيت المقدس – فتح خرمشهر ٣ ماهه اول ٦١ - شرحي از گردان مالک اشتر در عمليات فتح خرمشهر - حرکت براي مرحله اول فتح خرمشهر - يک اقدام متحيرانه ديگر از گردان مالک اشتر و حاج احمد در مرحله سوم - اول جنگ سپاه سوم عراق مامور تصرف خوزستان - شرحي از محمد محبتي در معبر عمليات محرم مرحله اول - شرحي از مجروح شدن منصور حيدري در مرحله سوم محرم - واما عمليات والفجر٣ - شرح بر اينکه قريب يکسال اصلا نتوانستم مرخصي بيايم - خاطره اي از يک شناسايي در والفجر٤ ،منطقه عمومي پنچوين پشت ارتفاعات کاني مانگا - شرح شهادت اکبر انصاري اهل روستاي ازنوجان خمين جمعي اط.ع ل ١٧ ع در والفجر ٤ - خاطره اي از يک مهماني - خاطره اي قابل ذکر در اين مهماني است که عرض مي کنم - عمليات بدر زمستان ٦٣ - و اما حماسه روز پنجم - شرح مجروحيت من در هورالعظيم سال ٦٤ - جنگ شهري و بمباران شهرها - يك خاطره از دايي رضا بسطامي - امان از مين بي غيرت

به نام او كه رحمن است و رحيم

مقدمه

وقتي سلاله زهرا خميني عزيز نداي جهاد سرداد و فرزندان امام لبيك گفتند و بساط طاغوت شاهنشاهي در اين كشور برچيده شد دشمنان كينه توز را خوش نيامد و راه مبارزه با اين مردم مسلمان متعهد خداجوي مطيع امام خميني را پيشه خود نمودند تا اينكه صدام عفلقي را تحريك نمودند و شيپور جنگ سردادند و وحشيانه به اين مرز و بوم حمله نمودند و حضرت علي (ع) مي فرمايد وقتي شيپور جنگ سرداده مي شود مرد از نامرد تميز داده مي شود.

اين حقير هم طبق تكليف شرعي با ايمان و اخلاص فقط و فقط براي اطاعت از امر امام در اوان جواني به جبهه ها رفتم تا بتوانم حداقل خدمتي را به اين مملكت اسلامي نموده باشم و خدا را شاكرم كه اگر اين به ظاهر عبادت را هم نپذيرد مرا لياقت داد تا مشام متعفن خودم را به عطر خلوص باطني فرزندان خميني معطر نمايم در اين راه توفيق الهي نصيبم شد تا مدت 8 سال دفاع مقدس را تماماً در جبهه ها حضور داشته باشم باستثناء آن ايامي كه مجروح بوده ام و در تهران دنبال درمان بوده ام.

و اين توفيق حضور قطعا با خاطرات و مطالب قابل توجهي همراه است و قطعا به حال آيندگان مفيد فايده خواهد بود لذا با تشويق دوستان تصميم گرفتم اگرچه دير شده است و حدود 20 سال از آن سالها مي گذرد لهذا اين مطالب را بر صفحه كاغذ بنگارم .

قسمت دوم

اميد آنكه بر لوح دلها مكتوب گردد و موجب رضايت حضرت باريتعالي قرار گيرد.

ارائه مدل هاي جديد و منحصر به فرد در طول 8 سال دفاع مقدس جاي كاوش و تحقيق علمي دارد :

1. نوع مديريت و فرماندهي از بالاترين رده تا پايين از نوع مديريت تعاملي بود.

شما در يك يگان يا يك واحد يا يك گردان ملاحظه مي گرديد از انواع روحيات كاري افراد در يك جهت و مقصد استفاده بهينه مي شد ، يعني همه افراد حاضر در ميدان دفاع مقدس در يك جا به نام جبهه دور هم جمع شده بودند كه يك اقدام واحدي را متحدا و تعاملا به پيش ببرند و آن هدفي جز پيروزي در جنگ نبود و لذا كدورت ها بروز اختلاف سليقه ها در حد نزاع و كشمكش و درگيري بسيار بسيار كم مشاهده مي شد. چه بسا فرد تحصيل كرده و با سن بالاتري تحت امر يك فردي قرار مي گرفت كه هم ميزان تحصيلات وي و هم سن او كمتر از خودش بود اما ايشان با كمال اشتياق و به قصد پيشرفت كار تعاملا از او اطاعت مي كردو او را به نحو احسن مشاوره هم مي داد و احيانا هم اگر به ندرت مشاجره اي پيش مي آمد اصلا و ابدا منافع شخصي هيچكدام از طرفين مشاجره مطرح نبود بلكه فقط و فقط در نوع اقدام براي پيشرفت بهتر امور بود و بعضا بالعكس هم مشاهده ميشد كه فرد كم سواد و كم سن و سالي به بالادست خود مشاوره و پيشنهاد مي داد و چه بسا مورد قبول هم واقع مي شد . كه همه اين حالتها صرفا براي پيشبرد اهداف پيروزي در جنگ بود و لاغير.

يادآوري نحوه فرماندهي ارشد جنگ مويد عرايض حقير مي باشد :

 که آن را به سه دوره مي توان تقسيم بندي نمود :

1- زمان بني صدر خائن حدود 10 ماهه اول جنگ كه شرح آن قصه هاي پرغصه اي دارد كه در اين مختصر نمي گنجد.

2- دوره دو فرماندهي كه سپاه و ارتش در مركزيت قرارگاه كربلا حدود 5/3 سال جنگ را هدايت نمود و هيچ نيرويي بر ديگري فرماندهي نداشتند فقط در حين عمليات در رده گردانها سپاه فرمانده اين ادغام بود. و ادغام هاي در عمليات هاي طريق القدس، فتح المبين- بيت المقدس را مي توان در اين رديف برشمرد. كه دستخط شهيد صياد شيرازي مورخ 7/9/60 يك روز قبل عمليات طريق القدس اين دوره را بخوبي بيان مي كند :

قسمت سوم

نكاتي كه بر مبناي تصميم گيري هاي جلسه مشترك من و برادر محسن رضايي بعمل آمده ذيلا ابلاغ مي گردد :

نحوه فرماندهي يگان ها :

الف- فرماندهي نيروهاي هجوم كننده كه اكثر برادران سپاه بوده و يا تركيبي از پياده ارتش و سپاه است بعهده برادران سپاه مي باشد.

ب- فرماندهي نيروهاي زرهي و مكانيزه بعهده فرماندهي نظامي خود بوده ولي بايد طبق تدبير عمليات به موازات پيشروي نيروهاي هجومي در نگهداري زمين هاي پاكسازي شده و پشتيباني يگانهاي در خط كوشش كنند.

ج- فرماندهي عمومي يگان هاي عمل كننده در محدود تيپ 1 و2 زرهي ل 16 و تي 3 زرهي ل 92 بعهده فرمانده تيپ هاي مربوطه است.

3- دوره استقلال عمل سپاه و ارتش كه از سال 64 تا پايان جنگ به اين شيوه بود حدود 5/3 سال كه در اين ايام عملياتهاي بزرگي مثل والفجر 8 فتح فاو كربلا 4و5 را سپاه مستقل انجام داد و ارتش نيز در غرب عمليات كربلا 6 را اجرا نمود كه اين تعامل در قالب قرارگاه خاتم الانبيا فرماندهي و هدايت مي شد و اگر در زمينه هايي به طور موردي نياز به كمك به يكديگر بود هماهنگي لازم صورت مي گرفت.

2. نوع شناسايي در طول 8 سال دفاع مقدس كه به شكل شناسايي از نزديك بود.

اين شيوه در ديدگاه كارشناسان نظامي مسبوق به سابقه نبوده اما جاي تامل دارد كه اين شيوه مرسوم در اطلاعات عمليات يگانهاي سپاه در جنگ دقيقا كارشناسي شده و بعنوان يك نظريه علمي در دانشگاه هاي نظامي پروژه تحقيق قرار گيرد.

3. استفاده از تاريكي شب به نحو احسن هم در ماموريت هاي شناسايي واحد هاي شناسايي يگانها و هم در تك هاي انجام شده در طول 8 سال دفاع مقدس كه در ابتداي جنگ در سال 59 به شكل يك گشت رزمي شروع شد و به مرور اين رويه و اين نظريه استفاده از تاريكي شب بعنوان يك تاكتيك اصلي و راهبردي در طراحي هاي عمليات هاي بزرگ در طول 8 سال دفاع مقدس استفاده مي شد.

4. تفكيك و تبديل واژه هاي جنگ به دفاع مقدس و جهاد و واژه كشته شدن به شهادت و معلول و مجروح شدن به جانبازي در راه خدا قطعا متاثر از قيام امام حسين بوده كه لازم است اصل فن اين پروژه را موشكافي نموده و دقيق جوانب آنرا بررسي نمايند.

5. يكي از موضوعات شايع در قرآن كريم تقوي مي باشد كه مي توان دوران 8 سال دفاع مقدس را كارگاه آموزشي و عملي اين مبحث معرفي نمود و اگر موشكافي كنيم در عوامل موثر در تقوي عناويني مانند : تواضع و فروتني- متشرع بودن- تقيد به نماز اول وقت- غذاي حلال- همنشين و هم صحبت شايسته- عبادت و شب زنده داري و توسل به اهل بيت عليهم السلام و امثالهم به نحو عملي و استمرار در دارابودن اين خصايص و اعتقاد به تاثيرات آن از آحاد رزمندگان عارف و عاشق شيدايي ساخته بود كه جان بركف نهاده و همچون مجاهدين صدر اسلام آماده خدمت و ايثار و فداكاري براي اسلام و مسلمين بودند . آموزش و كارهاي عملي در اين كارگاه را مي توان ليست نمود :

- استمرار و تقيد به اقامه نماز اول وقت آنهم به جماعت حتي در سنگرهاي خط مقدم و تعقيبات و مستحبات مربوطه

- افتادگي و تواضع در عموم رفتار بين آحاد رزمندگان و سبقت براي خدمت رساني به يكديگر مانند واكس زدن پوتين يكديگر ، شستن ظرف غذا ، تهيه غذا و امثالهم نظافت محل زندگي و ....

- استفاده از غذاي حلال ساده كه عموما از يك مطبخ و يك نوع غذا و خورش ساده استفاده مي شد

- آماده نبودن زمينه هاي اختلاط زن و مرد و گناهاني كه مربوط به چشم و مسائل هوسراني كه متاسفانه گريبانگير آحاد جامعه فعلي بشري شده است اعم از اختلاط در دانشگاه ها- بيمارستانها- و خيلي از مراكز آموزشي و اداري و كارخانه ها و جوامع

- رعايت اخلاص چه در تصدي پست هاي فرماندهي چه در پوشاندن عيوب يكديگر و انسانهاي قوي تر ضعف ضعفا را پوشش مي دادند كه جلوه گري نكند.

- رعايت حداكثري تقوي در استفاده شخصي از اموال بيت المال و همينطور اموال شخصي در مناطق مسكوني شهرهاي جنگي حداكثر دقت صرف مي شد كه اجحاف به اشخاص يا بيت المال نشود.

و خلاصه اينكه رعايت علمي و عملي مجموع اين موارد بسيار ريز و ظريف اما مهم بود كه مشاهده مي شد نه فرمانده شخصي مغرور و متكبر و زورگو بود و نه فرمانبر شخصي سركش و سرپيچ از فرمان بلكه هر دو عنوان تابلو و نمادي بودند از اوج كرامت ها و رفتارهاي اخلاقي انساني و الهي و همه اين مجموعه است كه ما ادعا مي كنيم بسيج و دفاع مقدس يك مكتب است كه الهام از اسلام و تعاليم قرآني دارد جا دارد متخصصين و اهل فن اين مبحث مهم مغفول مانده را دقيقا موشكافي و به جامعه معرفي نمايند چرا كه مصاديق فراوانند كه بايد تبيين شوند.

و اما مهمتر از همه تذكرات :

اگر مشاهده مي شود در حين نگارش لفظ من زياد استعمال شده يكي از دلايل آن ضعف در تسلط به فن نگارش است و يك علت آن است كه خواستم مفاهيم فني و جغرافيايي و خلاصه اينكه آن مبحث را براي مخاطب مجسم كنم اجبارا اين لفظ بكار رفته وگرنه اعتقاد قلبي ام اينست كه "خرمشهر را خدا آزاد كرد".  همه اين فتح ها و پيروزي ها به امداد الهي بوده و فقط ما رزمندگان در اين آزمون بزرگ شركت نموديم و عده اي فوراً نمره قبولي گرفته  و ما هم در انتظار آن هستيم ...

اللهم ارزقني توفيق الشهاده في سبيلک

نگارش اين مجموعه براساس فهرست حضور من در جبهه ها تنظيم و تدوين شده است.

تاريخ ، منطقه و يگان رزم
    

قسمت پنجم

توضيح واژه ها و جملات

ق نجف : قرارگاه نجف اشرف

ق نصرت : قرارگاه نصرت

ل 17 ع : لشگر 17 علي ابن ابيطالب (ع)

ل 27 م : لشگر 27 محمد رسول الله (ص)

ل 31 ع : لشكر 31 عاشورا

ل 8 ن : لشكر 8 نجف اشرف

ل 41 ث : لشكر 41 ثار الله (ع)

تي 17 ع : تيپ 17 علي ابن ابيطالب (ع)

تي 27 م : تيپ 27 محمد رسول الله (ص)

تي 12 ق : تيپ 12 قائم (عج)

ف گد : فرمانده گردان

ف گر : فرمانده گروهان

ف دسته : فرمانده دسته

ف ل : فرمانده لشكر

ف تي : فرمانده تيپ

واحد اط.ع ل : واحد اطلاعات عمليات لشكر

واحد اط.ع تي : واحد اطلاعات عمليات تيپ

برمايه : آبراهي ممتد و با عرض مساوي كه با دستگاهي به نام برمايه در نيزارهاي هور ايجاد مي گردد.

كودكي تا پيروزي انقلاب

از كودكي تحت تعاليم عملي و علمي مرحوم پدربزرگم مرحوم حاج احمدآقا حيدري بودم و در يك كلام مي توانم بگويم تاثير ايشان در عمق يابي عقايدم بحدي است كه تا آخر عمرم هرگز فراموشش نمي كنم و خود را متعلم آن معلم مي دانم . و از طرفي اقامت روحاني در ايام ماه مبارك رمضان در منزل ما كه براي تبليغ مي آمدند.

در اين راستا موجب تقويت افكار و عقايدم مي گرديد و مي توان گفت از كودكي نزد روحانيت عزيز زانوي تلمذ زده ام.

كلاس چهارم ابتدايي بودم مدت يكماه پدرم مرا نزد مرحوم عمو حاج شيخ ابوالقاسم حيدري كه آن ايام در كوچه مسجد جامع ششناو ساكن بودند به منظور تعليم قرآن مقيم نمودند و يادم هست پدرم مبلغ سي تومان بابت يكماه را بعنوان اجرت به مرحوم شيخ پرداخت نمودند و انصافا در فراگيري علم قرائت قرآن بسيار موثر بودند و عمده شيوه مرحوم شيخ تكرار بود الدرس حرف و تكرار الف .....

پائيز سال 1357 شمسي اغاز شد و اولين روز سال تحصيلي كه آن موقع هنرجوي سال دوم هنرستان فني رخشايا بودم مصادف بود با اوج انقلاب ملت شريف و مسلمان ايران در سراسر كشور و حوادث مانند 19 دي قم و در ادامه مراسم چهلم شهدا در تبريز و ديگر شهرها صورت گرفته بود و شعار مرگ بر شاه به يك سرود ملي تبديل شده بود.

اما عليرغم اينها هنوز در شهر تفرش بطور علني اقدام انقلابي صورت نگرفته بود. لذا با توجه به سطح توانائيهاي موجود خودم اقداماتي را پيگيري نمودم كه بعضي از آنها كه بخاطرم مانده است يادآوري مي نمايم :

- براي اولين بار روي ديوار تازه رنگ آميزي شده مسجد جامع كهك و روي منبر آن مسجد با ماژيك سياه رنگ نوشتن شعار را شروع كردم و بجرات مي توان گفت در سطح شهر تفرش اين اولين اقدام علني بود.

خبرچين هاي شاه دوست فورا به شهرباني گزارش داده بودند و همان شب رئيس شهرباني حوالي نيمه شب آمد اطراف مسجد يك چرخي زد و دقايقي تجسس و تفحص نمود و برگشت غافل از اين كه من او را زيرنظر دارم.

فرداي آن روز يعني 1/7/1357 مقداري اعلاميه حضرت امام لاي دفاتر درسي خودم گذاشتم بردم داخل كلاس در هنرستان فني خشايار و موقع زنگ تفريح اعلاميه ها را داخل ميزهاي هنرجويان گذاشتم هنوز كار پايان نگرفته بود علي نداف زاده معاون هنرستان سررسيد. گوئي از قبل مرا زيرنظر داشت آمد درب كلاس را مسدود كرد. تصور كنيد در حال جرم و با وسيله و سند جرم اما گوئي خداوند قادر متعال آنچنان روحيه مضاعفي به من داده است كه نمي توانم توصيف كنم. ايشان با آهنگ خاصي و صداي منحصر بفرد خودش با خطاب گفت : هي بچه كهكي. تو بچه درس خوان و مودب هستي خودت را با اين اراذل داخل نكن. سرت را بنداز پايين و درست را بخوان. من هم جز سكوت كار ديگري نمي توانستم بكنم به هر تقدير اين موضوع ختم به خير شد.

نهايتاً حدود روز سوم مهرماه 57 خونمان به جوش آمده بود كه سراسرايران اعتصاب عليه رژيم شاه بود اما در تفرش همه ادارات و مدارس به روال عادي داير بودند طرح يك تحصن را پياده نموديم.

يك جمع حدودا 15 نفره مركب از هنرجويان هنرستان فني خشايار و دانش آموزان دبيرستان پهلوي هم قسم و متحد تدارك يك تحصن را در محوطه بيرون هنرستان –پاي تيرچه هاي بسكتبال- ديديم و از صبح تا حوالي ساعت 11 شب آنروز را به تحصن ادامه داديم و اين اقدام باعث شد كه عملا هنرستان به تعطيلي كشيده شد . در ادامه اين تحصن مي توان گفت جرات عمومي در مردم براي راه اندازي تجمع هاي شلوغ تر و نهايتا برپايي تظاهرات خياباني ايجاد شد . لذا فرداي آنروز يعني 4/7/57 تدارك يك تجمع در سالن اجتماعات دبيرستان پهلوي طراحي شد و جمعيت نسبتا زيادي مركب از هنرجويان هنرستان- و دانش آموزان و بعضي از معلمين هم آمده بودند و علي نداف زاده در رديف اول صندلي حضار جلسه نشسته بود. مقاله اي را قرائت كردم كه آغاز آن با آيه اي از قرآن آيه 26 آل عمران بود : قل اللهم مالك الملك توتي الملك من تشاء و تنزع الملك ممن تشاء و تعز من تشاء تذل من تشاء بيدك الخير ....

در حين قرائت متوجه چهره دگرگون شده علي نداف زاده شدم و در پايان جلسه پيشاني مرا بوسيد و گفت چون حرفهايتان از قرآن است تا آخر با شما هستم به حركت خود ادامه دهيد و به تعبير ديگر خواست آن موضوع كلاس هنرستان را از من دلجويي نمايد.

در ادامه اولين راهپيمايي خياباني در خ امام از ميدان مطهري به سمت ميدان شهرداري سابق انجام گرفت و مجددا يك راهپيمايي ديگري از سمت طرخوران به سمت ميدان آزادي صورت پذيرفت و به تدريج مي شود گفت كه هر روز يك راهپيمايي صورت مي گرفت و عموم مردم مسلمان نفرت خود را از شاه علنا اعلام مي كردند و خواهان حكومت جمهوري اسلامي شدند و اين اعتصابات و تظاهرات شاه را به زانو درآورد و در بهمن 57 اسلام بر كفر پيروز شد ...

قسمت هفتم

خاطره اولين ملاقات با امام

بعد از وقايع ورود حضرت امام به تهران و مدتي اقامت در تهران به منظور اقامت دائم به قم تشريف آوردند كه ما با شنيدن اين خبر در داخل وانت نيسان علي رغم آنكه آن موقع جاده تفرش سلفچگان خاكي بود با عشق و علاقه اي خاص عصر روز قبل ورود امام به قم خود را به قم رسانيديم و شب را ضمن زيارت حرم حضرت معصومه (س) در منزل يكي از فاميل آقاي حاج محمد حيدري اقامت نموديم و صبح زود فردا رفتيم ستاد استقبال از حضرت امام در قم و در آنجا ما را بعنوان انتظامات تعيين نمودند و ازدحام زايدالوصف مردم كه از شهرهاي اطراف قم نيز آمده بودند قابل توصيف نيست.

و براي اولين بار از نزديك موفق شدم حضرت امام را زيارت كنم و حالت معنوي به من دست داد كه همانند آن حالت خاص معنوي فقط و فقط در 2 جاي ديگر احساس نمودم يكبار در هنگام اولين نگاه به كعبه معظمه و يك بار در هنگام نگاه اول به ضريح ملكوتي حضرت سيدالشهدا ابا عبداله الحسين (ع)

و همين موضوع برايم كافي بود كه به الهي بودن حضرت روح اله پي ببرم و به همين آشنايي خودم را ملزم به وفاداري پيمان با ايشان دانستم و تا پايان 8 سال جنگ تحميلي دلم نمي آمد جبهه را ترك كنم مبادا رنجشي به آن حضرت وارد آيد.

خاطره اي از سال 1358

لانه جاسوسي آمريكا در تهران در 13 آبان 58 تصرف شده بود و از اكثر شهرهاي ايران براي تائيد اقدام انقلابي دانشجويان پيرو خط امام مردم سواره وپياده به تهران مي رفتند لذا جمعي از هنرجويان هنرستان فني خشايار شهرستان تفرش حدودا 25 نفر تدارك يك اعزام براي اين منظور را ديديم. با تعدادي از اساتيد هنرستان كه اهل قم بودند هماهنگي براي پذيرايي و اقامت در قم بعمل آمد و روز 18 آبان 58 از تفرش حدود ساعت 10 صبح پياده حركت آغاز شد.

حوالي ظهر رسيديم راهدارخانه گيان . آنجا اقامه نماز ظهر و عصر و صرف نهار صورت گرفت و عصر هنگام در روستاي فوجرد توسط اهالي آن روستا كاروان مورد استقبال قرار گرفت با اسپند دود و با چاي و شربت كاروان را پذيرايي نمودند و در ادامه حركت هنگام مغرب رسيديم دستجرد و تا ساعاتي از نيمه شب را در مسجد دستجرد سپري نموديم و سپس حركت از مسير تاج خاتون را ادامه داديم صبحانه در لب استخر تاج خاتون صرف شد .

و نماز ظهر و عصر و صرف نهار را بعد از سنبل آباد بوديم و حوالي مغرب رسيديم قم مسجد شهدا در خ چهار مردان. آنجا اقامه نماز جماعت مغرب و عشاء واستراحت و صرف شام صورت گرفت روز بعد حدود ساعت 10 صبح رفتيم زيارت حضرت امام كه در قم ساكن بودند كه شرح معنويت اين زيارت خود جداگانه جاي تفصيل دارد . من براي دومين بار بود امام را از نزديك ملاقات مي كردم.

بعد از ديدار با امام اعضاي كاروان كه به نام "راهپيمايان وحدت هنرستان فني تفرش" نامگذاري شده بود در محوطه پل آهنچي تجمع نموديم اما چون بعضا به لحاظ جسمي آسيب ديده بودند و خيلي از پاها تاول زده بود ادامه مسير به تهران را پياده صلاح ندانستيم و يك اتوبوس دربستي كرايه كرديم و حركت نموديم براي تهران

عصر هنگام رسيديم خ مهدي خاني حسينيه تفرشيهاي مقيم تهران

آنجا استراحت كرديم. بدليل كم بودن تعداد افراد من پيشنهاد دادم تا روز جمعه بمانيم و روز جمعه بعد از شركت در نماز جمعه تهران بهمراه نمازگزاران جمعه به سمت لانه جاسوسي برويم كه همراهي با آن خيل جمعيت شكوه خاصي دارد و در ادامه اين پيشنهاد مجددا قرائت يك قطعنامه در لانه جاسوسي را پيشنهاد دادم.

به اتفاق همه اعضاي كاروان تهيه متن و قرائت اين قطعنامه را به من واگذاري كردند من در همان حسينيه تفرشيها روز پنج شنبه اين قطعنامه را براي جمع قرائت كردم. و پس از تائيد همه آنان مقرر شد كه فردا پس از شركت در نماز جمعه برويم درب لانه جاسوسي آمريكا كه همين پيشنهاد عملي شد. روز جمعه با خيل نمازگزاران جمعه كاروان تفرش در حاليكه همه كفن پوش شده بودند و روي پارچه كفني نوشته بودند "عاشقان شهادت" و در پشت آن هم اسم كاروان نوشته بودند. با شكوه و شور و شوق غير قابل توصيف به سمت لانه جاسوسي حركت كرديم. براي اعضاي كاروان تفرش كه در تظاهرات شهر تفرش چند هزار نفري را تجربه كرده بودند شركت در اين اجتماع چند صد هزار نفري از خاطره هاي فراموش نشدني آنان بود. به هر تقدير رسيديم درب لانه جاسوسي كه مملو از خبرنگاران و عكاسان بود و انبوه پارچه پلاكاردهايي كه به زبان هاي فارسي عربي انگليسي تعبيه شده بود . خانم معصومه ابتكار كه از دانشجويان مستقر در داخل لانه جاسوسي بودند نوشته مرا باز ديد و كنترل نمودند و علي رغم اينكه وقت برنامه هاي آنان از قبل به نحو ديگري تنظيم شده بود اما با اصرار ما رفتيم بالاي بام اتاقي كه درب لانه جاسوسي بود پشت تريبون قرار گرفتم و با صلابت و شجاعت و شور و شوق غيرقابل وصفي قطعنامه را قرائت كردم و براي تائيد هر بند از قطعنامه همه اين 3 بار جماعت شعار مي دادند : «درود بر برادر مبارز تفرشي»

از افراد اين كاروان در طول جنگ تحميلي عده اي به شهادت رسيدند مانند شهيدان :

اكبر قاسمي- علي مولايي- ابراهيم باباعلي- احمد كمالي مقدم- مرادعلي صابري- غلامحسين سرآباداني

زمستان 59

با شروع جنگ در شهريور 59 من كه از قبل آموزشهاي لازم اوليه را ديده بودم و آمادگي جسماني بالايي داشتم «تمام كوههاي مرتفع اطراف تفرش را صعود كرده بودم» چون در قم روحاني به نام حاج شيخ احمد دارابي از قبل انقلاب آشناي خانوادگي ما بود رفتم خدمت ايشان با راهنمايي ايشان رفتيم سپاه قم در خ صفائيه قسمت پذيرش سپاه از ما مصاحبه به عمل آوردند و گفتند بايد بروي آموزش سپاه را بييني و سپس كه استخدام رسمي سپاه شدي اعزام شوي به جبهه. من هرچه التماس كردم كه من مايل به عضويت سپاه هستم اما شوق زيادي براي عزيمت به جبهه دارم و از ديدن آموزش ما را معاف نمايئد و سريع اعزام نمائيد به جبهه اما مورد قبول واقع نشد.

لذا از عضويت در سپاه منصرف شدم و پس از پيگيريهاي زياد اولين نوبت از طريق بسيج قم كه در سه راه آذر مستقر بود در تاريخ 1/10/59 بهمراه 30 نفر اعزام شديم به جبهه. اسامي عزيزاني كه از تفرش همراه من بودند : احمد كمالي مقدم- محمدحسين حيدري- اسماعيل يعقوبي فر- محمد مشهد تفرشي- به هرحال موقع غروب از بسيج قم سوار اتوبوس شديم و صبح حوالي ساعت 9 رسيديم اهواز از آنجا رفتيم ماهشهر و چون آبادان از لحاظ زميني در محاصره عراق بود از آبهاي ماهشهر بوسيله لنج شبانه رفتيم براي آبادان حدود موقع نماز صبح رسيديم به چو بده آبادان و عراقي ها آنقدر نزديك بودند كه چند ساعتي را با لنج با موتور خاموش آرام آرام حركت مي كرديم. به هر حال صبح رسيديم هتل بين المللي آبادان كه در موقع جنگ مقر رزمندگان بود. پس از يك شبانه روز اقامت در هتل آبادان و توجيه شرايط خط مقدم اعزام شديم به خط مقدم ايستگاه 7 آبادان در مسير جاده آسفالته اهواز- آبادان.

در خط ايستگاه 7 آبادان و اكثر خطوط مقدم اوضاع طوري بود كاملا نابرابر و چون عراق قصد پدافند نداشت فقط به فكر حمله و تصرف آبادان بود لذا روبروي خاكريز خودمان را كه نگاه مي كرديم آرايش عراقي ها طوري بود كه هلي كوپتر- تانكها- ادوات- پياده ها همه با هم بودند و خط پدافندي براي خود قائل نبودند اما رزمندگان اسلام با تعداد بسيار كم – يعني خط ايستگاه 7 حدود 10 كيلومتر را بايد حدود 50 نفر رزمنده اعزامي از قم حفظ مي كردند با يك ماشين جيپ كه هم كار تداركات- هم حمل توپ 106 هم فرماندهي خط هم آمبولانس (خلاصه همين يك ماشين جيپ بود و همه خواسته ها و اين 10 كيلومتر خط ايستگاه 7 آبادان و يك تريلر (دم پر) زباله كش شهرداري آبادان كه پشت خاكريز خط براي جابجايي تداركات و تسليحات استفاده مي شد تا اينكه حدود 10 روز بود در اين خط مستقر شده بوديم كه همين يك ماشين جيپ را هم عراقي ها زدند و منهدم شد و از طرفي مقرر بود كه اين جيپ هر سه روز يكبار به آبادان مي رفت براي تداركات و تسليحات لذا با انهدام اين ماشين نيروها حدود 6 روز در خط بدون آب و غذا و تسليحات سپري كردند چطوري ؟ خودتان تصور نمائيد !

يادم هست يك سيب بسيار قشنگي وسط يك باتلاقي قرار گرفته بود ما از شدت گرسنگي و تشنگي سعي كرديم به كمك يك چوب ني بلند آرام آرام اين سيب را جلو آورده و نوش جان نموديم. مي توانم بگويم خوشمزه ترين و گواراترين خوراكي كه در ايام عمرم داشته ام آن سيب بود.

بعد از حدود 45 روز در خط ايستگاه 7 آبادان چند روزي آمديم آبادان براي استحمام و استراحت و سپس رفتيم جبهه اروندكنار و تا پايان سال 59 را در آن جبهه سپري نموديم كه نسبتا جبهه ساكت و بي دغدغه اي بود فقط بعضي شبها غواصهاي عراقي از اروند مي آمدند بالا و بايد مراقب آنها باشيم كه صدمه اي نزنند.

اولين مرخصي از جبهه

در هتل آبادان برگه مرخصي را براي اولين بار گرفتيم و مسئول كارگزيني بسيج به نحوه اي خجالت مي كشيد بطور خاصي برگه اي كوچك "تقويم روميزي" كه ياداشتي روي آن نوشته بود به من داد و با لحن خاصي مرا راهنمايي كرد به اطاق كناري اين برگه را بدهم . رفتم اتاق كناري گفتم اين برگه را كارگزيني داده اند بدهم خدمت شما اگر امري نداريد مرخص شويم و در حاليكه از اطاق ايشان مي آمدم بيرون مرا صدا زد و گفت صبر كن . پرسيدم چه شده ديدم مبلغ صد و پنجاه تومان 1500 ريال مي خواهد به من بپردازد. سوال كردم بابت كه ؟ و بابت چه ؟ ايشان هم در حاليكه خجالت مي كشيد و با لحن خاصيي گفت بعنوان هزينه سفر و آن ياداشتي كه كارگزيني به من داده بود نشانم داد من با ملاحظه اين صحنه خيلي زياد ناراحت شدم چونكه اصلا ما موقع آمدن به جبهه تصور ما بازاي مادي و دريافت وجه و امثالهم را نداشتيم حتي به ذهن خود راه نمي داديم كه جبهه بيائيم تا در مقابل آن اجرت مادي دريافت كنيم چون موقع اعزام به جبهه من به هزينه شخصي خودم رفتم ميدان گمرك تهران لوازم و تجهيزات انفرادي و لباس نظامي براي خودم خريده بودم حتي ياد دارم جمعا به مبلغ سيصد و هفتاد پنج تومان (3750 ريال) شد و اصلا از باب وظيفه شرعي به واژه آمدن به جبهه نگاه مي كرديم .....

كوت شيخ خرمشهر

اواخر بهار 60 بود براي اولين بار هواي بسيار گرم آبادان را تجربه مي كرديم.

در هتل پرشين آبادان ناهار را صرف كرديم و به خط كوت شيخ خرمشهر عزيمت نموديم . به محض ورود در حسينيه كوت شيخ كه مقر نيروهاي رزمنده آن خط بود و شهيد ابوالفضل عسگري مقدم مسئول آن خط بود ما را با خمپاره استقبال و پذيرايي كردند و نهايتا در تقسيم بندي ما رفتيم سنگر 6 . در خط مقدم لبه شط كارون امورات در قالب سنگر تقسيم شده بود و سنگر 6 دقيقا حوالي پل آبادان خرمشهر بود مسئول اين سنگر به نام محمود راستي اهل كاشان بود و رزمنده اي به نام وادي السلامي او هم اهل كاشان بود . حسن كريمي اهل كاشان بود. محمد فتح قريب اهل كاشان بود و ابراهيم سليماني و جعفري اهل قم بودند و حدود 6-7 نفر ديگر هم بودند كه من اسامي آنان را فراموش كرده ام جمعا حدود 15 نفر بوديم كه اهل كاشان و قم بودند .. روزها حفر كانال براي رسيدن به لب شط و تحكيم سنگر ها كار اصلي بود و شبها هم به صورت نوبتي نگهباني داده مي شد. و هر هفته اي يك نوبت آتش روي عراقيها مي ريختيم. تصور مي كنيد آتش چه بود ؟ گلوله نارنجك تفنگي ژ 3 را بصورت منحني توپخانه اي مي زديم گلوله آرپي جي را داخلش بنزين مي ريختيم كه اشتعال آن بالا باشد و مهمترين سلاح ما خمپاره 60 بود كه هر نوبت 5-10 گلوله در اجراي آتش سهميه داشت . تا اينكه من يك روز قدم زنان رفتم به سمت پل درست زير پل عده اي رزمندگان ارتش مستقر بودند بطور تصادفي و اتفاقي يكي از سربازوظيفه ارتش همشهري ما بود به نام مجيد حاج قرباني. من به فكر افتادم از اين رفاقت و هم شهري بودن استفاده كنم و مقداري مهمات از ارتشي ها بگيرم.

موضوع را با سرباز وظيفه آقا مجيد حاج قرباني مطرح نمودم ايشان هم موافقت كردند مشروط بر اينكه پوكه ها و جعبه هاي خالي مهمات مربوط از انواع مختلف را به ايشان برگردانم تا براي ايشان مشكل بازخواست اداري پيش نيايد و آخر كار از لحاظ آماري كم نياورد. يعني ما شليك كنيم اما ايشان آمار بدهد و از سهميه ارتش ما استفاده كرده باشيم. اين خاطره مرا به ياد رانت خواري هاي امروزي مي اندازد ما هم آنزمان اينجوري رانت خواري مي كرديم.

بهر حال با همكاري اين سرباز وظيفه شناس مهمات به ما رسيد و آتشباري ما رونق گرفت. در مدت حضور در جبهه كوت شيخ لازم است از شهداي عزيز مثل چريك پيراحمد كوچكي- احمد كمالي مقدم- كاظم خدادادي- محمود راستي – مهدي آذرنوشان- جعفري و ابوالفضل عسگري مقدم و ... نام ببرم حدود 45 روز از اقامت ما در كوت شيخ مي گذشت كه يك روز عصر هنگام من به اتفاق محمد فتح قريب و جعفري 3 نفري رفتيم به حسينيه كوت شيخ كه مقر ما بود براي گرفتن غذاي سنگرها. در مسير رفتن خمپاره اي آمد جعفري در جا شهيد شد چند قدم به جلو آمديم . خمپاره اي ديگر آمد من و محمد فتح قريب شديدا مجروح شديم. من دقيقا روي پل چوبي يكي از نهرهاي آب بودم كه مجروح شدم و بدليل موج انفجار افتادم در كانال (نهر) آب و رزمندگاني كه در حسينيه بودند آمدند به امداد رساني و ما را اعزام كردند آبادان بيمارستان طالقاني . آنجا اقدامات اوليه انجام شد سپس اعزام كردند به بيمارستان امام (ماهشهر)

در ماهشهر حدود 3 روز مانديم پاي من (زانوي پاي چپ) شديدا عفونت كرده بود و تورم بسيار زيادي داشت در هر حال ما را اعزام كردند به بيمارستان افشار يزد

در آنجا عده اي (پرستار و پزشک) كم تجربه بي حساب و کتاب بود اصلا به ما رسيدگي نمي شد روز دوم من با عصا راه افتادم راهروي بيمارستان که راه نجات پيدا کنم ديدم از يک اطاقي بوي تعفن بسيار بدي مي آيد داخل اطاق ديدم رزمنده اي آشناست که در همان کوت شيخ خرمشهر 3 روز قبل ما مجروح شده بود و در حين مجروحيت او من خودم بالاسرش بودم در آبادان پاي او را خوب پيوند زده بودند فقط بايد رسيدگي و تعويض پانسمان مي شد اما نشده بود. خلاصه با مشاهده اين وضع من صدايم را بلند کردم رئيس بيمارستان را خواستم- يک پرستاري به من گفت بقيه پرستارها مي ترسند کمک من کنند وگرنه من تعويض پانسمان اين مجروح را انجام مي دهم به او گفتم من کمک مي کنم پانسمان او را باز کرديم همان پانسماني که درآبادان شده بود يعني حداقل يک هفته اين پانسمان مجروح باز نشده بود . براي اولين بار که زخم را باز کرديم ديدم پاي اين رزمنده گنديده و کرم در آورده از شدت عفونت و نهايتا پاي او را قطع کردند ... تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل ...

فرداي آنروز من روي ران پاي چپم يک زخم خيلي عميق داشتم بطوريکه هر روز يک گاز استريل را بصورت لوله داخل اين حفره مي گذاشتيم و هر روز يکبار تعويض مي کرديم.

موقع تعويض پانسمان ديدم پرستار (خانم جواني) اين خون مرده ها و چرک و کثيفي اطراف اين حفره را گرفت و داخل حفره زخم برد و من احساس کردم اين پرستار قصد خيانت دارد و باعث شد که فردا وقتي حفره زخم را باز کردم ديدم پر از عفونت و بوي بد است. همزمان با بستري بودن ما پسر آيت اله شهيد صدوقي امام جمعه يزد که همين الان امام جمعه يزد مي باشند در همين بيمارستان بستري هستند و عمل جراحي آپانديس انجام داده اند. من از فرصت استفاده کردم و مشکل را به همراهان آقاي صدوقي عرض کردم. و نتيجه اين پيگيري من اين شد که آن پرستار جوان از يزد فرار کرد بعدها معلوم شد از منافقين بوده است و ديگر اثري از او نيافتند اما ما به اين راضي نشديم رئيس بيمارستان را ديديم و اصرار کرديم که ما را اعزام کند تهران ، ايشان خواسته ما را نپذيرفت و ماهم از قبل مدارک پزشکي خودمان را جمع کرديم . من و محمد فتح قريب 2 نفري با يک نگهبان بيمارستان هماهنگ کرديم بليط اتوبوس داخل شهر يزد براي ما گرفت و با اتوبوسهاي تهران که از درب بيمارستان عبور مي کردند هماهنگ شد اتوبوس آمد درب بيمارستان . ما بدون رضايت رئيس بيمارستان از آنجا رفتيم تهران يعني محترمانه فـرار کرديم. عصر حوالي غروب سوار اتوبوس شديم با همان لباس بيمارستان و دم پايي و سوزن سرم در دستهاي ما هنوز هست وقتي سوار اتوبوس شديم رديف 5-6 اتوبوس بطور اتفاقي ديدم يک مسافر از همشهري هاي ماست (يکي از پسران احمد نازمهر)

ايشان مرا با اين اوضاع و ظاهري ناهنجار که ديدگفت پسر اين چه وضعي است ؟ من پدران تو را مي شناسم تو نوه حاج احمد آقا حيدري هستي از ثروتمندان تفرش است اين چه اوضاعي است ؟ خلاصه من هم که حوصله مذاکره با وي را نداشتم سرم را گذاشتم روي صندلي اتوبوس خوابم برد. تا تهران رسيديم حدود نماز صبح بود- نماز صبح را در ترمينال جنوب خوانديم و يک تاکسي دربستي گرفتيم به مقصد بيمارستان شهيد مصطفي خميني- صبح منتظر مانديم حوالي ساعت 8 صبح رئيس بيمارستان آمد تقاضاي بستري شدن را کرديم ايشان قبول نکردند از آنجا رفتيم بيمارستان شهيدرجايي در شمال تهران (اين روز جمعه است) وقتي رسيديم داخل بيمارستان يک پيرمرد نوراني و الهي و بسيار بزرگوار خدمتکار بيمارستان بود ما را صبحانه داد و پذيرايي کرد و دلداري داد و راهنمايي خوبي کرد فرمودند : با اين وضع شما اگر همه بيمارستانهاي تهران را برويد کسي شما را پذيرش نمي کند شما برويد بهداري سپاه تهران آنها براي شما پذيرش بگيرند و با معرفي نامه آنها شما بستري شويد. رفتيم پيچ شميران بهداري سپاه تهران موضوع را مطرح کرديم و ايشان براي ما در بيمارستان حضرت فاطمه(س) يوسف آباد تهران پذيرش گرفتند و پس از حدود 2 هفته بستري در آنجا و درمان و بهبودي نسبي ترخيص شديم.

فتح المبين اواخر زمستان 1360 و فروردين 61

چون مجروحيت من در کوت شيخ خرمشهر خيلي شديد بود و با توجه به بي توجهي که در بيمارستان افشار يزد شد درمان و بهبودي من ماهها طول کشيد به نحوي که درون حفره عميق زخم روي پاي سمت چپم مدتها طول کشيده و خودم هر روز در منزل تعويض پانسمان مي نمودم تا بالاخره بعد از گذشت ماه ها درمان شد لذا بدليل اين طول درمان توفيق حضور در عملياتهاي ثامن الائمه و طريق القدس از من سلب شد و در تاريخ 10/12/1360 ساعت 10 صبح از بسيج قم به تهران اعزام شديم و ساعت 5/2 بعد از ظهر به پادگان امام حسن(ع) که آن موقع مرکز اعزام نيروي بسيج کل کشور محسوب مي شد رسيديم. «قبلا به عنوان مرکز اسب دواني فرح آباد نام داشت فعلا اين پادگان مقر لشکر 27 محمد رسول الله در اتوبان افسريه مي باشد». و پس از يک شبانه روز اقامت در پادگان امام حسن(ع) ساعت 8 شب 13/12/1360 با قطار به اهواز اعزام شديم و ساعت 7 بعد از ظهر 14/12/1360 به پايگاه هوايي پنجم شکاري اميديه آقاجاري رسيديم و مورخه 16/12/1360 ساعت 3 صبح براي اولين بار وارد مامن و ماواي عشاق دوکوهه شديم . در تاريخ 27/11/1360 تيپ 27 محمد رسول الله تازه تاسيس شده بود و در دوکوهه مستقر شده بود و برادران : حاج احمد متوسليان فرمانده تيپ و شهبازي معاون و حاج ابراهيم همت رئيس ستاد تيپ معرفي شدند .

در مدت 10 روز اقامت در دوکوهه ضمن انجام صبحگاه هاي مفصل و پرملات با انجام دو و ورزشهاي سخت در بالابردن آمادگي جسماني رزمندگان تلاش مي شد و ضمنا شبها از سخنراني هاي حاج ابراهيم همت و ديگر فرماندهان استفاه مي نموديم و صبح ها در ميدان صبحگاه معمولا سخنراني حاج احمد متوسليان انجام مي شد که نکات آموزنده زيادي را ياد مي داد و در مجموع در توجيه رزمندگان و تشجيع ايشان نقش موثري ايفا مي نمودند

يک مورد از اين سخنراني ها را نقل مي نمايم :

حاج احمد فرمودند در روز برائت از مشرکين در راهپيمايي حج در مکه از قبل طراحي نموديم و آرم جمهوري اسلامي ايران را به شکل مهر تکثير کرده بوديم و در حين بل بشوي تظاهرات و داخل شدن پليس سعودي در انبوه زائرين كلاه آهني سفيدرنگ پليس هاي سعودي به آرم جمهوري اسلامي ممهور مي شد و پس از چند دقيقه تازه متوجه مي شدند که همه آنان را سياه کرده ايم ....

در عمليات فتح المبين تيپ 27 با استعداد چندين گردان وارد عمل شد که نامهاي گردانهاي بلال- مالک اشتر- حبيب بن مظاهر- کميل- ابوذر و ... از آن جمله گردانها مي باشد . من خودم جمعي گردان بلال- گروهان محمدحسين کبيري که موقع عمليات فرمانده گردان شدند و محمد بکا يکي ديگر از فرمانده گروهانهاي اين گردان بود. شهيد محمود برجعلي زاده جمعي اين گردان بودند.

پس از صبحگاه و سخنراني برادر محسن رضايي ف کل سپاه حركت گردانهاي سلمان- انصار- حمزه- مالک- عمار- ابوذر- مسلم- بلال- حبيب روز جمعه مورخه 21/12/1360 از دوکوهه به اردوگاه عملياتي ارتفاعات شاوريه انجام شد که متاسفانه در اين مسير فرمانده گردان بلال که اهل ذرفول بود بر اثر سانحه تصادف به شهادت رسيد و اين خبر تلخ به محض ورود به اردوگاه به رزمندگان داده شد و طي مراسم ختم از ايشان بزرگداشتي بعمل آمد و در اين اردوگاه علاوه بر آشنايي با منطقه عملياتي ، با کوهنوردي و برنامه ورزشي بسيار سنگين آمادگي جسماني رزمندگان در سطح بالا تقويت مي شد. که در حين يکي از کوهنوردي ها مچ پاي راست من شديدا آسيب ديد بنحوي که تورم آن به حدي بود که پايم داخل پوتين نمي رفت و در نهايت با توسل و گريه و زاري و درمانهاي سنتي و ماساژ بهبودي نسبي حاصل گرديد و توانستم در عمليات شرکت نمايم. تا اينکه مورخه 29/12/1360 دشمن يک حمله اي در جبهه شوش دانيال انجام داد و سبب شد که يک شب اجراي عمليات فتح المبين به تاخير افتاد و در مورخه 2/1/1361 تي 27 حضرت رسول در محور جاده آسفالته دهلران- دزفول و در فتح تپه چشم شرکت نمود و موفق عمل کرد و مورخه 3/1/61 گردان 6 سپاه تهران (که نيروهاي اين گردان همگي از پاسداران دوره ديده  و ورزيده سپاه تهران بودند و در فتح خرمشهر اکثرا به شهادت رسيدند) توسط تي 27 مامور شد براي تصرف توپخانه هاي عراقي که در تپه علي گره زد مستقر بودند بي واسطه به نقل از حاج احمد متوسليان عرض مي کنم :

در اين تپه علي گره زد حدود 90 قبضه توپ 105 لوله کوتاه نو و آکبند مستقر بود.

گردان 6 سپاه در تماس بي سيم اعلام کردند که ما مسير را گم کرده ايم همه در اطاق هدايت عمليات ناراحت و دلشکسته دست به دعا برداشتند. حاج احمد مي گويد به خدا عرض کردم : خدايا مگر دوست داري فردا از خون بسيجيان در کنار جاده آسفالته دهلران- دزفول رود خون جاري شود ؟ خودت مددي بفرما کمک کن ...

حدود ربع ساعت ديگر مجددا گردان 6 تماس گرفت ما رسيده ايم به توپخانه ها و نهايتا تا فردا صبح اين نود قبضه توپ همگي با ماشينهاي ايفا و خدمه هاي آنان سالم به غنيمت گرفته شد بدون هيچ درگيري و هيچ تلفاتي و اين توپها در لشکر 27 محمد رسول الله موجود مي باشند.

در مرحله ديگر عمليات فتح المبين مورخه 8/1/61 دشمن که عقبه هاي خود را به علت عمليات مراحل اوليه فتح المبين کاملا در تهديد مي ديد چون مناطق حساس چنانه ، سايت ها ، علي گره زد ، جاده اسفالته دهلران- دزفول تصرف شده بود و دشمن عقبه مرکزي خود را در پشت ميشداغ و برقازه و نهايتا در تنگه چزابه کاملا در سقوط مي ديد لذا علي رغم درگيري هاي سخت که در مراخل اوليه عمليات فتح المبين بود و مقاومت عراقي ها را مشاهده مي کرديم اما در تاريخ 8/1/61 ديگر قضيه بالعکس شده بود دشمن درحال فرار و رزمندگان اسلام بايد آنها را تعقيب مي کردند.

در مرحله عملياتي مورخه 8/1/61 عموما رزمندگان آنقدر پياده روي کرده بودند که تمام پاهاي رزمندگان بدون استثنا تاول زده بود و دشمن در حال فرار را تعقيب مي کردند و بالتبع اينکار با شوق و اشتياق خاصي صورت مي گرفت و دشمن فقط تا مي توانست به فکر تخليه فرماندهان عالي رتبه خود بوسيله هلي کوپتر به عقب بود که کرارا ما شاهد بوديم هلي کوپترهاي عراقي مي آمدند و ژنرال ها و رده بالاي ارتش خود را به عقب مي بردند که در غير اينصورت آنان هم همراه خيل کثير ديگر نيروهايشان به اسارت رزمندگان اسلام درمي آمدند و اگر مقاومت هم مي کردند به هلاکت مي رسيدند .

فقط در اين روز 8/1/61 بالغ بر هفتاد کيلومتر من پياده روي کردم که آثار تاول کف و روي پاهايم بعد از گذشت ساليان هنوز باقي است ......

و اين تعقيب تا آنجا ادامه پيدا کرد که شهرکهاي مسکوني نظاميان عراقي در عقبه 100 کيلومتري به تصرف درآمد و وقتي ما وارد اين شهرک ها شديم آثار اينکه شب قبل خانواده (زن و فرزند) ارتش عراقي در آنجا سکونت داشتتند بود . کتابهاي درس- اسباب بازي کودکان- مهد کودک- دبستان و همه اين موارد را عراقي ها در خاک ايران براي ارتش خود فراهم کرده بودند.....

به هر حال با تدابير عالي فرماندهان سپاه بويژه شخص حاج احمد متوسليان و با عنايت ويژه خداوندي اين فتح بزرگ نصيب رزمندگان اسلام شد بطوريکه حضرت امام درآن زمان بر دست وبازوي رزمندگان بوسه زدند و به اين بوسه افتخار نمودند .....

پس از به اسارت درآمدن هزاران عراقي متجاوز و به هلاکت رسيدن شمار زياد آنان و به غنيمت درآمدن شمار زيادي از ادوات و تجيهزات عراقي ها نهايتا غروب 8/1/61 در يکي از شهرک هاي نظامي احداثي توسط عراقي ها روي دوسالک نماز جماعت مغرب و عشا را اقامه کرديم و پس از صرف شام که عموما مواد اوليه آن از عراقي ها در همان شهرک باقيمانده بود آن شب را درآنجا استراحت کرديم و صبح 9/1/61 به قصد آمدن به مرخصي آمديم پادگان دوکوهه ....

چون تدارک يک عمليات بزرگ ديگر پيش بيني شده بود و هنوز شيريني و حلاوت فتح المبين فراموش نشده بايد طعم شيرين يک فتح بزرگ ديگر را مي چشيديم که آن همان فتح خرمشهر بود.

    

 

عمليات بيت المقدس – فتح خرمشهر 3 ماهه اول 61

بعد از پايان فتح المبين يادم هست روز 13 فروردين 61 بود داخل يک ميني بوس بطور ايستاده و سرپا آمدم مرخصي در سه راه سلفچگان پياده شدم و يک هفته مرخصي داشتم آمدم تفرش و بلافاصله برگشتم جبهه مورخ 21/1/61 وارد دوکوهه شدم. تي 27 م براي انجام عمليات فتح خرمشهر جديدا رفته بود در انرژي اتمي مستقر شده بود به محض رسيدن به انرژي اتمي مورخه 27/1/1361 (توسط حاج غلامرضا جعفري که به توصيه حاج عباس وحيد نيا با من آشنا شده بود به اط.ع تي 27 محمد رسول الله معرفي شدم و مي توان گفت اين آغاز ورود من به اطلاعات عمليات شد و در حقيقت نگرش خاصي به جنگ و مسائل فني آن پيدا کردم و در حقيقت حضور در جبهه مفهوم و تعريف کارشناسي شده اي برايم پيدا کرد و «نقطه عطفي» بود . بي درنگ همان شب اولين شناسايي را رفتيم . مسئول گروه در آن شب بهزاد از برداران تهراني بود و ميثمي هم بود . به من قدم شماري محول گرديد . رسيديم حدود 5 کيلومتري جاده اهواز خرمشهر که عراقي ها روي آن مستقر بودند . ميثمي از من پرسيد چند قدم شد ؟ من لحظه اي مکث کردم و با ترديد جواب دادم فکر کنم ده هزار قدم يک سيلي بسيار محکم توسط ميثمي به صورت نازپرورده من نواخته شد که چرا با مکث و ترديد جواب دادم و چرا گفتم فکر مي کنم (شايد ) ده هزار قدم و معني اين سيلي اين بود که خون رزمندگان در دست من و شماست بايد دقيق باشي بايد خوب حواست جمع باشد و به جرات مي توانم بگويم اين يک سيلي برايم درس شد که با مطالعه و دقت در کار خودم را به جايي در اطلاعات عمليات رساندم که تا آخر جنگ حدود 500 جلسه کلاس آموزشي براي رزمندگان اطلاعات عمليات در يگانهاي مختلف سپاه تدريس کردم ....

براي تفهيم اهميت خرمشهر توجه به توضيحات ذيل ضروري است :

تاسيس شهر خرمشهر توسط حاج يوسف پدر شيخ جابرخان رئيس عشيره کعب به سال 1227 قمري و 1812 ميلادي ميباشد تاکنون اين شهر 4 نوبت توسط اجانب تصرف و اشغال شده است :

1- سال 1254 قمري برابر 1837 ميلادي توسط عليرضا پاشا حاکم بغداد

2- سال 1273 قمري برابر 1856 ميلادي توسط دولت استعماري انگليس

3- سال 1320 شمسي در جريان جنگ جهاني دوم در شهريور ماه توسط دولت استعماري انگليس

4- در سال 1359 شمسي در جريان حمله صدام حسين به ايران اسلامي

فاصله خرمشهر

تا بصره 24 کيلومتر

تا آبادان 10 کيلومتر

تا اهوزا 120 کيلومتر

تا ساحل خليج فارس 96 کيلومتر

تا تهران حدود 990 کيلومتر

جمعيت شهرستان خرمشهر و توابع آن در سال 1355 شمسي 225633 نفر و مرکز شهر خرمشهر 140500 نفر بوده در مدت 5/1 سال قبل از حمله صدام توطئه ها و جنايات حزب خلق عرب باعث شد که حدود 100 شهيد تقديم گردد . در مدت 35 روز مقاومت در خرمشهر 31/6/59- 4/8/59 حدود 370 شهيد تقديم انقلاب شده است.

و در جريان آزاد سازي خرمشهر 5553 شهيد و 17000 جانباز تقديم شده به تفکيک سپاه و بسيج 4467 و ارتش 1086 و درمقابل دشمن 16000 کشته داده و 19000 اسير داده و حدود 30 توپ منهدم 30 توپ غنيمت 50 تانک مهندم 150 تانک غنيمت 20 هواپيما منهدم 300 خودرو منهدم و 200 خودرو غنيمت گرفته شد و نهايتا در 4 مرحله عمليات بيت المقدس پس از 25 روز عمليات مداوم در ساعت 11 صبح 3 خرداد 61 آزاد شد .

مرحله اول در 10/2/61 ، مرحله دوم 16/2/61 ، مرحله سوم 19/2/61 ، مرحله چهارم 1/3/61 ، جمعا طي اين 4 مرحله 5038 کيلومتر مربع وسعت خاک عزيز ميهن اسلامي است که آزاد شد.

طي جدول زير شناسايي هاي فتح خرمشهر انجام گرفت بي وقفه حدود 2 هفته مداوم شناسايي انجام مي شد :

- 28/1/61 ساعت 2 بعد از ظهر حرکت از انرژي اتمي به سمت لب کارون (مسعوديه) و حدود نيم ساعت طول ميکشيد تا قايق جي مي ني را باد مي زديم و آماده مي کرديم و پس از آمادگي کامل و روز اين قايق را مي برديم و بر مي گردانديم و نهايتا ساعت 4 عصر عبور از کارون با قايق و شروع حرکت به سمت مواضع دشمن که روي جاده اسفالته اهواز- خرمشهر مستقر بودند و موقع تاريکي غروب به نزديکي مواضع دشمن مي رسيديم پس از بررسي اطراف معبر به روي جاده اسفالته رفته و مواضع از نزديک مورد شناسايي قرار مي گرفت و حدود نيمه هاي شب که کار شناسايي انجام مي گرفت برگشت به لب کارون آغاز مي شد و معمولا حوالي نماز صبح مي رسيديم لب کارون و نهايتا حدود 8 صبح برمي گشتيم به انرژي اتمي پس از استحمام و صرف مقداري غذا مجددا کار روي نقشه و کالک انجام مي گرفت و مسائلي که شب قبل شناسايي مي شد روي نقشه و کالک پياده مي گرديد و اين موضوع معمولا تا حوالي اذان ظهر طول مي کشيد و پس از اقامه نماز جماعت ظهر و عصر و صرف مختصر ناهار مجددا آماده مي شديم براي حرکت به سمت کارون براي شناسايي و اين رويه حدود 2 هفته مدام صورت مي گرفت ميانگين در هر نوبت شناسايي حدود 50 کيلومتر پياده روي بايد مي کرديم بغير از آن مکانهايي که سينه خيز و نشسته بايد مي رفتيم .يعني حدود 13 نوبت شناسايي با همين شيوه و شرح فوق الذکر انجام مي گرفت طي تحرک بي وقفه و 24 ساعته و تمام وقت کار بود.

اصلا خواب و استراحت مفهوم و جايگاهي نداشت. همه به عشق آزاد سازي خرمشهر فعال بودند يعني در اين دو هفته حدود 600 کيلومتر گروه شناسايي پياده روي کرده بود.

جدول شناسايي 13 نوبت انجام گرفت :

1- 28/1/61 – ساعت 2 حرکت از انرژي اتمي ساعت 4 عصر عبور از کارون ، نهايتا نماز صبح در برگشت به لب کارون و نهايتا 8 صبح برگشت به انرژي اتمي و کار روي نقشه

2- 29/1/61- ساعت 2 حرکت از انرژي اتمي ساعت 4 عصر عبور از کارون ، نهايتا نماز صبح در برگشت به لب کارون و نهايتا 8 صبح برگشت به انرژي اتمي و کار روي نقشه

3- 30/1/61- ساعت 2 حرکت از انرژي اتمي ساعت 4 عصر عبور از کارون ، نهايتا نماز صبح در برگشت به لب کارون و نهايتا 8 صبح برگشت به انرژي اتمي و کار روي نقشه

4- 31/1/61- ساعت 2 حرکت از انرژي اتمي ساعت 4 عصر عبور از کارون ، نهايتا نماز صبح در برگشت به لب کارون و نهايتا 8 صبح برگشت به انرژي اتمي و کار روي نقشه

5- 1/2/61- ساعت 2 حرکت از انرژي اتمي ساعت 4 عصر عبور از کارون ، نهايتا نماز صبح در برگشت به لب کارون و نهايتا 8 صبح برگشت به انرژي اتمي و کار روي نقشه

6- 2/2/61- ساعت 2 حرکت از انرژي اتمي ساعت 4 عصر عبور از کارون ، نهايتا نماز صبح در برگشت به لب کارون و نهايتا 8 صبح برگشت به انرژي اتمي و کار روي نقشه

7- 3/2/61- ساعت 2 حرکت از انرژي اتمي ساعت 4 عصر عبور از کارون ، نهايتا نماز صبح در برگشت به لب کارون و نهايتا 8 صبح برگشت به انرژي اتمي و کار روي نقشه

8- 4/2/61- ساعت 2 حرکت از انرژي اتمي ساعت 4 عصر عبور از کارون ، نهايتا نماز صبح در برگشت به لب کارون و نهايتا 8 صبح برگشت به انرژي اتمي و کار روي نقشه

9- 5/2/61- ساعت 2 حرکت از انرژي اتمي ساعت 4 عصر عبور از کارون ، نهايتا نماز صبح در برگشت به لب کارون و نهايتا 8 صبح برگشت به انرژي اتمي و کار روي نقشه

10- 6/2/61- ساعت 2 حرکت از انرژي اتمي ساعت 4 عصر عبور از کارون ، نهايتا نماز صبح در برگشت به لب کارون و نهايتا 8 صبح برگشت به انرژي اتمي و کار روي نقشه

11- 7/2/61- ساعت 2 حرکت از انرژي اتمي ساعت 4 عصر عبور از کارون ، نهايتا نماز صبح در برگشت به لب کارون و نهايتا 8 صبح برگشت به انرژي اتمي و کار روي نقشه . در اين شناسايي خاکريز جديد احداثي توسط دشمن در معبر مشاهده شد

12- 8/2/61- ساعت 2 حرکت از انرژي اتمي ساعت 4 عصر عبور از کارون ، نهايتا نماز صبح در برگشت به لب کارون و نهايتا 8 صبح برگشت به انرژي اتمي و کار روي نقشه ، و بردن فرمانده گردانها براي توجيه

13- 9/2/61- ساعت 2 حرکت از انرژي اتمي ساعت 4 عصر عبور از کارون ، نهايتا نماز صبح در برگشت به لب کارون و نهايتا 8 صبح برگشت به انرژي اتمي و کار روي نقشه ، و قطعي شدن معبر و توجيه نهايي فرمانده گردانها و رکن 2 ارتش که با ما ادغامي عمل مي نمودند.

ماحصل شناسايي ها

با تحمل سختي هاي زياد و پياده روي هر شبانه روز حدود 50 کيلومتر

اين معبر با عمق حدود 15 کيلومتر و عرض حدود 5 کيلومتر شناسايي شده بود که شخص حاج احمد متوسليان از روي دکل لب کارون اين منطقه را انتخاب نموده بود و خصوصيات آن طوري بود که دقيقا به جاده اسفالته اهواز خرمشهر ما را مي رساند نقطه اي که تابلوي کيلومتر 90 به سمت اهواز بر حاشيه جاده بود و در عرض معبر حدود 5 کيلومتر دشمن هنوز فرصت نکرده بود که مستقر شود و يا مواضع احداث کند فقط مخابرات و جاده هاي خاکي و شني دشمن که در امتداد شمال وجنوب بودند در مسير معبر وجود داشت و دشمن اولويت فعاليت مهندسي و استحکامات و سنگر ها را برجاده اسفالته تنظيم کرده بود و طراحي دژ خاکي روي اسفالته اهواز خرمشهر با مشخصات حدود 5 متر ارتفاع و حدود 5 متر عرض دژ طراحي شده بود و در اکثر امتداد جاده اسفالته اين دژ احداث شده بود و روي آن مواضع تانک به فاصله هر تانک صد متر و بين هر تانک سنگر نفرات و تيربارچي بايد مستقر مي شد و در حد فاصل اين دژ تا دژ مرزي بين المللي حدود 15 کيلومتر عمق بود که دشمن توپخانه و ترابري و بهداري و فرماندهي خود را مستقر کرده بود.

لذا از آنجائيکه دشمن سرمايه گذاري اصلي خود را روي اسفالته اهواز خرمشهر گذاشته بود و هنوز فرصت نکرده بود لب کارون مستقر شود بالتبع سرعت عمل ما در شروع عمليات از مباحث اصلي بود خصوصا که در شناسايي مورخه 7/2/61 مشاهده کرديم دشمن براي اولين بار در وسط معبر ما يک خاکريز احداث نموده و قصد استقرار روي آنرا دارد اما هنوز فرصت تکميل آنرا نکرده است لذا اين موضوع توسط حاج احمد متوسليان به برادر محسن رضايي منتقل شده و لذا سرعت عمل در شروع عمليات مضاعف گرديد به نحوي که گردانهاي عمل کننده شب اول بعضا فاقد تجهيزات انفرادي در موقع عمليات بودند که وارد عمل شدند ....

به هر قيمت که بود ما نمي توانستيم از اين معبر چشم پوشي کنيم به دليل جغرافيايي و استحکامات نظامي که در خط مقدم ساير نقاط مثل مليجان و دب هردان ، سلمانيه و هويزه بود تنها نقطه اميدبخش فقط اين معبر بود.

و اما اين اولين عمليات بزرگ بود که رزمندگان اسلام تجربه عبور از آب را مي نمودند عبور از رودخانه کارون از مباحثي بود که قابل تامل بود. گرفتن سر پل احداث پل موقت روي کارون در سه روز اول عمليات تا باز شدن جاده اهواز خرمشهر و از طرفي مهمترين مسئله اصلي غافلگيري دشمن از مواردي بود كه در جلسات روي آن شديدا بحث مي شد. راجع به سرپل گرفتن ، برادران ارتش معتقد به يک سرپل کوچک بودند و در روزهاي بعد ادامه دهند اما ما که شناسايي کرده بوديم و خصوصا خاکريز احداثي در 7/2/61 دليل بود که ما اصرار داشتيم سرپل غافلگيرانه باشد و همان شب اول خود را به جاده اهواز خرمهشر برسانيم و دشمن فرصت مقابله پيدا نکند. و اما تي 27 محمد رسول الله همانند عمليات فتح المبين اما با تعداد گردانهاي بيشتر آماده عمليات مي شد و گردانها مرتب در حال بالابردن آمادگي جسماني خود بودند. رزم شبانه ها و پياده روي طولاني از جمله موارد عمومي بود که معمولا گردانها به آن مشغول بودند . مديريت توانمند و حکيمانه حاج احمد متوسليان چنان نظم و انضباط در مجموعه تيپ حاکم نموده بود که زبانزد خاص و عام بود.

سه خاطره از اين باب عرض مي نمايم :

1- دراولين صبحگاه دوکوهه 22/1/61 که بعد از عمليات فتح المبين برگزار شد حاج احمد متوسليان طي سخنراني فرمانده گردان مالک اشتر به نام برادر احمد بابائي را معرفي نمود و از حساب ويژه که روي اين گردان باز کرده بود همه را توجيه نمود . در پايان پس از معارفه دستور ميداني همه ميدان را دستور داد 10 قدم جلوتر به ستون بايستند . همه بدون استثنا رفتند اما برادر ناصر شهرياري که يکي از فرمانده گروهان ها بود همراه ديگران نرفت 10 قدم جلوتر بايستد . حاج احمد متوسليان گفت : چرا نرفتيد ؟

ناصر شهرياري با حالت خاصي که لبخند هم به لب داشت گفت آخه حاج آقا من .....

حاج احمد متوسليان با قاطعيت خاصي در منظر همه ميدان صبحگاه فرمودند :

همه اين 10 قدم را رفتند شما چون سرپيچي کرديد اين 10 قدم را سينه خيز برويد و 10 قدم ناصر شهرياري سينه خيز رفت و درس عبرت براي ديگران شد.

2- يک مورد ديگر هم :

در دژباني تي 27 در انرژي اتمي يک فرمانده گرداني با موتور مي خواست بدون ارائه برگه مخصوص تردد ، عبور نمايد و در حال مشاجره لفظي با دژباني بود که حاج احمد متوسليان سر رسيد و سوال کرد ماجرا را ؟ و بي درنگ دستور داد يک شب فرمانده گردان در همان دژباني بازداشت شد يعني اطاعت از قانون استثناء بردار نيست.

3- يک مورد ديگر :

طبق دستور حاج احمد يک شبانه روز کل گردانها حق داشتن نان نرم وگرم در اطاقهاي خود را نداشتند و بايد نان خشک مصرف مي کردند که تمرين باشد براي مواقع سخت در عمليات در موقع ناهار طي سرکشي حاج احمد به يکي از اطاقها متوجه شد که از شهر اهواز مقداري نان تازه گرم و نرم آورده اند دستور داد نان خشک آنان هم يک وعده قطع شد که ديگر سرپيچي نکنند.

شرحي از گردان مالک اشتر در عمليات فتح خرمشهر :

تماما نيروهاي رزمنده اين گردان را رزمندگان اعزامي از قم تشکيل مي دادند و فرمانده گردان آن به نام احمد بابائي اهل قزوين که در زمان طاغوت جمعي نيروي هوايي ارتش بوده و با آشنايي حاج احمد متوسليان آمده بود جمعي تي 27 شده بود . ايشان در مرحله سوم در دژ شلمچه به شهادت رسيدند . معاون اين گردان به نام اکبر هاشمي اهل تهران که در والفجر مقدماتي شهيد شد و برادر خانم احمد بابائي به نام منصور پيک اين گردان بود و فرمانده گروهانهاي اين گردان هم به نامهاي :

1- حاج غلامرضا جعفري که بعدها در عمليات بدر شد فرمانده لشکر 17 علي بن ابيطالب و در فتح خرمشهر چندين نوبت مجروح شدند

2- ناصر شهرياري که بعدها در پاييز 62 در سرپل ذهاب به شهادت رسيد

3- محمود بکاء که از پاسداران قم بودند و در فتح المبين هم فرمانده يکي از گروهانهاي گردان بلال بودند و در مرحله اول فتح خرمشهر مجروح شدند.

ترکيب گردان مالک اشتر حاج احمد متوسليان را برآن داشت که نقش ويژه و ممتازي را به اين گردان در عمليات فتح خرمشهر بدهد و به همين دليل اين گردان در تمام 23 روز عمليات در تمام 4 مرحله آن حضور فعال داشت و رشادت هاي بسياري بيادگار گذاشت و عمده شهداي اين گردان همان شهدايي هستند که در باغ ملي قم دفن شده اند و به نام شهداي فتح خرمشهر در شهر قم معروف هستند . مي توان گفت بغير از 48 ساعت که اين گردان قبل عمليات مرحله چهارم آمد در انرژي اتمي استراحت و دسته جمع براي استحمام رفتند آبادان کل 23 روز تمام مراحل عمليات فتح خرمشهر را در خط مقدم بودند بطوريکه روز آخر 3/3/61 من خودم گردان را شمارش کردم حدود 45 نفر بيشتر باقي نمانده بود که عموما ايشان هم مجروح بودند اما در خط مانده بودند و مقاومت مي کردند.

حرکت براي مرحله اول فتح خرمشهر :

حوالي ساعت 2 عصر 9/2/61 گردان مالک اشتر از انرژي اتمي سوار بر وانت ها و کاميونها به سمت ساحل شرقي کارون به روستاي مسعوديه حرکت نمودند و با حفظ سکوت و رعايت مسائل حفاظتي حدود 4 عصر عبور نيرو هاي گردان مالک اشتر با قايقها که از قبل در ساحل کارون پيش بيني شده بودند آغاز شد و حدود ساعت 6 عصر همه گردان مالک اشتر به آن سوي کارون مننتقل شدند و اولين گام مهم برداشته شد که بدون نگراني و بدون هيچ درگيري با نهايت رعايت اصول حفاظتي و سکوت کامل انجام شد.

با آغاز غروب بعد از اقامه نماز مغرب و عشا گردان مالک اشتر با استفاده از تاريکي شب حرکت خود را در معبري که شرح آن را قبلا گفته ام آغاز نمود . بخاطر دارم من بهمراه احمد بابائي ف گردان و حاج جعفر جيروتي تخريب چي 3 نفري جلوي گردان و فرمانده گرونها و دسته ها هرکدام جلودار نيروهاي مربوطه خود با نظم خاصي به ستون 2 و اميدواري که به امداد الهي و شکست حتمي دشمن داشتند حرکت کرديم . حدود 15 کيلومتر مسير پياده روي با رعايت سکوت بايد انجام مي شد و سپس به نزديکي جاده اسفالته اهواز- خرمشهر رسيديم. با درگيري مختصري که با عده اي نيروهاي عراقي که عمدتا تامين لودر و بلدوزهايي بودند که در روي جاده مشغول احداث دژ و استحکامات بودند بدون مشکل خاصي رسيديم روي جاده اسفالته اهواز- خرمشهر و طرح مانور گردان مالک اشتر همانطور که از قبل طراحي شده بود بايد حدود 5 کيلومتر در عمق به جلوتر از جاده اسفالته مي رفت و انهدام نيرو مي کرد و مراکزي که از قبل شناسايي شده بود (يک مرکز توپخانه، يک مرکز بهداري بود و يک مرکزي ترابري عراق) آنها را منهدم کردند و براي پدافند و جوابگويي پاتک هايي که صبح روز بعد انجام مي شد تا موقع نماز صبح همه اين اقدامها بطور منظم و از قبل طراحي شده انجام گرفت و تمام گردان با حداقل تلفات برگشت روي جاده اسفالته . به ياد دارم که برادر محمود بکاء يکي از ف گروهانها و سه نفر از رزمندگان اهل تفرش به نامهاي احمد کمالي مقدم ، محمود مهري ، محمد مشهدي تفرشي در درگيريهاي اطراف جاده اسفالته مجروح شدند و به عقب براي مداوا منتقل شدند . لازم به ذکر است که ل 81 کرمانشاه از ارتش تا ساعت 10 صبح 10/2/61 پل معلق روي کارون را روبروي روستاي مسعوديه نصب کردند و صبح تا قبل از ظهر امدادرساني به خط خيلي موثر بود و خيلي از مجروحين تخليه شدند و غذا و تسليحات هم به کمک نيروي عمل کننده رسيد. از صبح تا ظهر روز اول حدود 3 پاتک شديد دشمن توسط گردان مالک اشتر پاسخ داده شد و اوضاع طوري بود که خود حاج احمد متوسليان را ديدم که پشت خاکريز جاده اسفالته اسلحه داشت و تيراندازي مي کرد اما جانانه فاع شد و برخي رخنه هاي عراقي ها به پشت اسفالته ترميم شد و دفع شد

اما دشمن مي دانست که اگر جاده اسفالته اهواز خرمشهر براي رزمندگان تثبيت شود ديگر سقوط خرمشهر حتمي است لذا يک پاتک ديگري خيلي سنگين تدارک ديد براي صبح 12/2/61 ولي هميشه حاج احمد متوسليان از دشمن هوشيارتر عمل مي کرد و شيوه حاج احمد هميشه پيش دستي بود . لذا مجددا گردان مالک اشتر را همان پشت جاده اسفالته بازسازي نمود و حاج احمد مي گفت شما که مي خواهيد پشت جاده اسفالته براي دفع پاتک تلفات بدهيد برويد جلو دشمن را منهدم کنيد و آنجا اگر تلفات هم بدهيد لااقل گامي براي پيروزي برداشته ايد. با اين توضيح و توجيه از سوي حاج احمد اوايل شب گردان مالک اشتر به سوي دشمن روانه شد : شنيدني است که چه گذشت :

حدود 5 کيلومتر رفتيم وسط عراقي هايي که به حالت 2 ستون تانک شبيه پارکينگ اتوبوس واحد رديف چيده شده بودند و تعداد زيادي سنگر اجتماعي عراقي ها که به صورت يک مقر لشکر بود از لحاظ مساحت و از لحاظ آماري

جاي دوستان خالي : رزمندگان را وسط اين رديف تانکها بطور منظم چيديم و تک تک آنان را توجيه کرديم و دشت هموار خوزستان مهتاب در شب هم نسبتا دشت را روشن کرده بود که رزمندگان راحت تانکها و سنگرها را مي ديدند و مقرر شد که در يک ثانيه همه همزمان شليک کنند .روي يک تانک يک عراقي را ديدم که مشکوک شده بود روي تانک ايستاد يک منور شليک کرد من آنقدر نزديک بودم انگشت عراقي که ماشه کلت منور را چکاند ديدم. ديگر نبايد فرصت را از دست مي داديم و اين کلت منور هم فضا را روشن نمود و رزمندگان هدف مقابل خود را دقيق نشانه روي نمودند و با هم در يک زمان همه شليک کردند . آرپي جي زن ها تانکها را نشانه رفتند و تيربارچي ها و ساير نيروها سنگرهاي اجتماعي عراقي ها را . خلاصه انهدام خيلي خوبي شد وسبب شد با تدابير حکيمانه و شجاعانه حاج احمد و رشادت و شجاعت رزمندگان گردان مالک اشتر از پاتک سنگين عراقي ها براي پس گيري جاده اهواز خرمشهر جلوگيري شود و قدم هاي بعدي براي ادامه مراحل بعدي عمليات سريعتر برداشته شود

يک اقدام متحيرانه ديگر از گردان مالک اشتر و حاج احمد در مرحله سوم 19/2/61

حدود 25 کيلومتري خرمشهر در دشت بين جاده اسفالته اهواز- خرمشهر و دژ مرزي يک کانال آبي به عمق حدود 1- 5/1 متر در امتداد شرق- غرب احداث شده بود و داخل آن آب وجود داشت و هدف گردان مالک اشتر انهدام نيروها و رسيدن به اين کانال بود و پشت آن بايد پدافند مي کرد . حرکت گردان از کناره غربي جاده اسفالته اهواز خرمشهر آغاز شد. حدود 3 کيلومتر که پياده روي کرديم رسيديم به گله اي از تانکهاي عراقي که همگي تانک تي 72 بودند كه عراق تازه تدارک ديده بود و براي اولين بار در جنگ استفاده مي کرد. با يک اقدامي شبيه آنچه در 12/2/61 شرح دادم قصد داشتيم ايشان را منهدم کنيم اما اينبار عراقي ها هوشيار بودند و درگيري طولاني شد و آن غافلگيري که ما انتظار داشتيم حاصل نشد. اما حاج احمد از زيرکي خودش رفت روي بي سيم عراقي ها متوجه شد که تانکهاي عراقي از عقبه درخواست کمک ميکنند حاج احمد با حيله خاصي جواب آنان را مي دهد که منتظر کمک باشيد من يک گردان از سمت جاده اسفالته «نشاني مي دهد» که به کمک تانکهاي عراقي مي فرستم خيلي هم تاکيدمي کند که مواظب باشيد با نيروهاي حمله کننده ايراني اشتباه نگيريد و اين نيروها پياده مي آيند به سوي شما.

که گروهاني از همان گردان مالک اشتر را تغيير مسير حرکت داد بطوري وانمود کرد که از عقبه تانکهاي عراقي بعنوان کمک به آنان مي آيند و با يک ترفند خاص اين گروهان به تانکها نزديک شد و ايشان هم به اميد نيروهاي کمکي هيچ عکس العملي نشان ندادند لذا با کمترين درگيري اين گروهان تمام تانکهاي تي 72 را سالم با خدمه آنان به غنيمت گرفت و هنوز تعداد زيادي از اين تانکهاي تي 72 در ل 27 حضرت رسول موجود هستند مشاهده مي کنيد در مانورها رژه مي روند اکثرا همان تانکهايي هستند که با اين ترفند حاج احمد متوسليان و اقدام گردان مالک اشتر به غنيمت گرفته شدند و نهايتا تمام گردان مالک اشتر به آن کانال آب خود را رساندند و در آنجا پدافند کردند و اگر دقت کنيد فاصله مرحله سوم تا مرحله چهارم زماني طولاني است و اين همان مقطع زماني است که عمليات فتح خرمشهر قفل شد و اکثر شهداي گردان مالک اشتر هم در پشت اين کانال آب مقاومت کردند و شهيد شدند و من خودم خيلي از پيکر مطهر آنان را کمک کردم با وانت تويوتا به معراج شهدا حمل نمودند . برخلاف تمام مراحل عمليات اکثر تلفات د راين مکان بود . چون هم زمان طولاني شد و هم فشار دشمن سنگين بود . هر روز بدون استثناء بايد جواب پاتک عراق را مي داديم.

در اين غوغاي درگيري و دفع پاتک هاي شديد بود که فرمانده رشيد گردان مالک اشتر احمد بابائي علي رغم اينکه در مرحله قبل از ناحيه دست شديدا مجروح بود ولي با دست گچ گرفته آمد خط و با موتور سيکلت در حال تردد بود و اوضاع طوري بود که خودش با همان يک دست سالم که در بدن داشت آرپي جي مي زد و نهايتا در اين معرکه به شهادت رسيد. و امتداد اين کانال آب که اشاره کردم منتهي مي شد به دژ مرزي که در خط شمال- جنوب امتداد داشت و ما بايد خود را به دژ مرزي مي رسانديم. تا نقطه اي قابل اتکا براي پدافند داشته باشيم . دقيقا خاطرم هست شهيد احمد بابائي و معاونش شهيد اکبر هاشمي و من 3 نفري اولين نفراتي بوديم که رسيديم روي دژ و متعاقب ما 3 نفر از رزمندگان گردان مالک رسيدند . خاطره اي که در ذهنم مانده يک عراقي را من نشانه روي کردم و تير را زدم به دستش اصابت کرد آن عراقي رفت داخل سنگر باند سفيد که دور دستش پيچيده بود کاملا پيدا بود مجددا برگشت و داشت مقاومت مي کرد که نهايتا اسير شد . ضمنا در اين دژ مرزي بود که درگيري شديد شد و در اين حين من مطلع شدم که احمد کمالي مقدم اعزامي از تفرش به شهادت رسيدند . اين شهيد بي سيم چي يکي از گروهانهاي گردان مالک اشتر بودند.

نيروهاي گردان مالک اشتر که همه مراحل عمليات فتح خرمشهر را در خط سپري کرده بودند در تک و پاتک حاضر بودند . در بامداد 3/3/61 طي توجيه شدن از سوي برادر حاج احمد متوسليان وارد يک معرکه بزرگ و سرنوشت ساز شدند و آن قطع کردن جاده اسفالته شلمچه خرمشهر بود . براي اهميت نظامي اين جاده همين بس که طي مدت اشغال خرمشهر اين جاده توسط شخص صدام 3 نوبت بازديد شد و 3 نوبت اسفالت شد که آخرين اميد نيروهاي عراقي که در داخل شهر خرمشهر مقاومت مي کردند قطع شود لذا طي پياده روي حدود 10 کيلومتري و رها شدن از پشت دژ منتهي اليه پليس راه اهواز خرمشهر به سمت جاده اسفالته شلمچه و نهايتا تصرف کنج قائم الزاويه شلمچه و نهر خين اين مهم بايد محقق مي شد. جاي دوستان خالي حلاوت شيريني پيروزي اين شب مرهمي بود بر داغ عزيزانم که درمراحل قبل غريبانه شهيد شده بودند و در گلزار باغ ملي قم مدفون هستند. ابعاد اين پيروزي چشمگير را نمي توان نوشت و نمي توان خوب توضيح داد بايد آنجا آنشب مي بوديد و خود مي ديديد که چطور عراقي هايي که درحال تردد روي جاده اسفالته شلمچه بودند غافلگير شدند و به خشم مقدس گردان مالک اشتر گرفتار شدند.

تردد انواع ماشينهاي عراقي روي جاده اسفالته بعضا در 3- 4 باند طي ترافيکي شبيه خيابان ولي عصر تهران بود که نيروهاي گردان مالک اشتر رسيدند. نزديک جاده و فرصت گذاشتيم همه نيروهاي رزمنده رسيدند با هم هماهنگ يک خط آتش حدود 2-3 کيلومتري در يک ثانيه خاص و معين هر رزمنده اي با هر سلاحي که در اختيار داشت همه رزمندگان همانگ همزمان شليک کردند شدت اين غافلگيري به حدي بود که خيلي از عراقي ها به دليل برخورد ماشينها به يکديگر و تصادف آنان و چون ارتفاع جاده از سطح زمين بالاتر بود پرت شدن ماشينها از جاده خود عاملي شد که تلفات عراقي ها بالا برود. و صداي جيغ و آه و ناله عراقي ها در اينجا بلند بود. فرداي آن روز صبح زود هوا روشن شد . من اين خط آتش امتداد جاده اسفالته شلمچه را قدم زدم و انبوه اجساد عراقي متجاوز را ديدم که به سزاي تجاوز خود رسيده بودند. اسناد و مدارک آنان را که بررسي نمودم ديدم تعداد کثيري امرا و درجه داران ارشد عراقي سرتيپ "آمرلواء" ، سرهنگ "مقدم" ، سرگرد "رائد" جزو کشته شدگان بودند و نتيجه مستقيم اين اقدام گردان مالک اشتر چيزي نبود جز آزادي شهر خرمشهر از دست عراقي ها و نهايتا يگانهايي که مامور تصرف شهر بودند شهر را پاکسازي نموده و همان شد که در ساعت 11 صبح 3/3/61 خبر آزادي خرمشهر نه در ايران بلکه در جهان منتشر شد.

اما    اما     اما

شنيدني است از اين به بعد که قطعا از ناگفته هاي جنگ است :

حاج احمد متوسليان فرماندهي نبود كه اجازه دهد داستان احد دوباره تكرار شود لذا با هوشياري كامل عليرغم اينكه از ناحيه پاها مجروح بود با عصا آمد خط مقدم و از گردان مالك اشتر تقدير به عمل آورد . دقيقا به خاطر دارم آن صحنه اي كه آمد از شهيد اكبر هاشمي كه پس از شهادت احمد بابائي در مرحله سوم فرمانده گردان مالك اشتر شده بود حضورا تشكر نمود پيشاني اكبر هاشمي را بوسيد و به همه تك تك رزمندگان خسته نباشيد گفت و رزمندگان گردان مالك اشتر با سلام و صلوات متقابلا از حاج احمد تشكر و استقبال مي نمودند اما در افكار حاج احمد تصميمات منحصر بفرد موج مي زد مثل هميشه مثل مريوان مثل فتح المبين حاج احمد از طريق شنود متوجه شده بود كه عراقي ها دقيقا از كنج قائم الزاويه شلمچه خين قصد پاتك سنگين را دارند يك لشكر پياده مصري و 4 تيپ زرهي تازه نفس را تدارك ديده بودند و پشت نهر خين آماده كرده بودند براي پاتك سنگين صبح زود 4/3/61 لذا عصر 3/3/61 كه حاج احمد آمد به خط مقدم خواست از گردان مالك اشتر كه امشب پيش دستي كنند و به نيروهاي عراقي در پشت خين حمله كنند تا پاتك فرداي آنان خنثي شود من خودمن گردان مالك اشتر را شمارش نمودم 45 نفر باقي مانده بودند كه اغلب مجروح بودند و بعضا فاقد سلاح و امكانات . حضورا آمار را به حاج احمد در خط گفتم و جو حاكم بر گردان را . حاج احمد فرمود پس شما كه توجيه هستيد هدايت و راهنمايي يك گردان تازه نفس را بعهده بگيريد و امشب بايد به عراقي هايي كه در پشت نهر خين براي پاتك فردا به كمين نشسته اند  يورش ببريد و اين آرزو را در كام آنان تلخ كنيد .

آن گردان تازه نفس كساني نبودند جز فرزندان آسماني حضرت روح اله از شهر كريمه اهل بيت قم كه در اواخر ارديبهشت 61 تازه به جبهه اعزام شده بودند و حاج احمد ايشان را به عنوان آخرين ذخيره نيروهايش در دوكوهه پيش بيني نموده بود . گردان مسلم بن عقيل كه اكثر رزمندگان آن اعزامي از شهر مقدس قم بودند و كادر آن از ساير نقاط ايران حوالي ساعت 10 شب وارد خط مقدم شد بدستور حاج احمد . شخص حاج همت بهمراه اين گردان وارد عمل شد. بي واسطه از شخص حاج همت نقل مي كنم :

وقتي رسيديم بالاي سر عراقي ها همانند گله گوسفندي كه در آغلي رميده باشند تجمع نيروهاي پياده عراق و تجمع تانكها بدون آرايش جنگي در پناه نخلستانهاي كنار خين را مشاهده كرديم . هر رزمنده اي سراغ يك سنگر اجتماعي و يا يك تانك عراقي مي رفت و حدود 45 تانك را رزمندگان با نارنجك منهدم كردند و با هر چه كه در دست داشتند انهدام نيروي بزرگي از عراقي ها صورت گرفت و جوي خون از عراقي ها جاري شد بطوري كه در پشت بي سيم به يكديگر فحاشي مي كردند چون نمي دانستند از كدام طرف ضربه مي خورند.

گردان مسلم بن عقيل با اين اقدام شجاعانه كه براساس دستور قاطعانه و حكيمانه حاج احمد عمل كردند موجبات تثبيت آزادي خرمشهر را مهيا نمودند و لذا راديوي عراق شب بعد يعني 5/3/61 رسما اعلام كرد كه ارتش عراق از خرمشهر عقب نشيني نموده است و حاج احمد معتقد بود ما اگر اين پيش دستي را نمي كرديم دقيقا داستان احد تكرار مي شد و عراق قصد داشت از كنج شلمچه وارد شود و تمام نيروهايي كه از شوق آزادي خرمشهر در مركز شهر تجمع كرده بودند را تار و مار نمايد اما اين آرزو هم برآورده نشد و به جرات مي توان گفت با تدبير حكيمانه حاج احمد و اقدام شجاعانه گردان مسلم بن عقيل آزادي خرمشهر امضا شد.

اول جنگ سپاه سوم عراق مامور تصرف خوزستان

1- محور دزفول ل 10 زرهي شرهاني- عين خوش- امامزاده عباس پل نادري اند يمشك دزفول

ل 1 مكانيزه فكه- دو سلك- شوش- سياه منصور دزفول

2- محور چزابه- سوسنگرد اهواز ل 9 زرهي العماره – چزابه- بستان- سوسنگرد- مجيديه- اهواز

3- محور نشوه- طلائيه- جعفر- پادگان حميد- اهواز ل 5 مكانيزه

4- محور شلمچه- خرمشهر- آبادان- ل 3 زرهي و تي 33 مخصوص

نيروهاي عراق حافظ در خرمشهر 36000 نيروي پياده

41 گردان تانك 1435 عدد تانك

38 گردان مكانيزه 1330 نفربر

530 قبضه توپخانه

در حين عمليات آمدند

ل 3-9-10-6-12 زرهي

11-15-7 پياده

تيپ هاي آماده در عمليات

65-417-109-601

602-416-419-238

501 پاده

تي 9-10-20 گارد مرزي

قواي ايران در حمله فتح خرمشهر

100 گردان پياده سپاه و 4 گردان زرهي در قالب 21 تيپ سپاه

15 گردان پياده و 24 گردان زرهي مكانيزه ارتش در قالب 3 لشگر و 5 تيپ ارتش

پشتيباني مهندسي جهاد و هوانيروز هم مهم است كه جداگانه جاي توضيح و تشريح دارد.

محرم

حدود 20 روز قبل از عمليات در دوكوهه مستقر بوديم و برادر حاج غلامرضا جعفري به دليل آشنايي از قبل كه در عمليات فتح خرمشهر در اط.ع تي 27 حضرت رسول كاركرده بودم و از كار من مطلع بود مرا به اط.ع تي 17 ع معرفي نمود و يكسره رفتيم منطقه عمومي موسيان آنجا محمد بهمني مسئول محور اط.ع بودند و حاج عبداله عراقي طرح و عمليات محور تي17ع بودند

و با شالباف و شالي و حسين رباط ميلي شناسايي اين محور كه با نام «شهيد بهشتي» نامگذاري شده بود پيگيري شد. عمده مقصد شناسايي معبر وصولي به تپه 400 بود اين تپه جزو سلسله جبل حمرين مي باشد.

يك كانال به طول حدود 7 كيلومتر در موازات ارتفاعات جبل حمرين در امتداد شمال و جنوب در دشت موسيان از قبل توسط عراقي ها حفاري شده بود و عمق اين كانال حدود 3 متر و عرض آن حدود 5 متر بود و اين كانال پيش بيني شد كه روز كردان هاي عمل كننده بيايند  در اين كانال بمانند و غروب هنگام به سمت ارتفاعات بالا بروند هم استراحتگاه بود و هم پناهگاه و در ايام شناسايي هم نيروي اط.ع از اين كانال بدين منظور بهره برداري ميكردند به هر حال عصر هنگام قبل از شب عمليات گردانهاي عمل كننده با ماشين ها و بعضي هم پياده از مقر هايشان آمدند و همه در اين كانال تجمع كردند و من هم بعنوان راهنماي گردان امام حسن(ع) كه مامور فتح تپه 400 بود در خدمت فرمانده شهيد اين گردان «عليمرداني» بودم لازم است خاطره اي بگويم ((سربازي آمد جلو عليمرداني را گرفت و با لحن اعتراض آميزي گفت من جوراب ندارم چطور به عمليات بيايم عليمرداني با كمال وقار و خونسردي و آرامش خاصي بند پوتين خود را باز كرد و پاي بدون جوراب خود را نشان داد و سرباز شرمنده شد)) قبل از غروب باران شديدي گرفت فصل پاييز بود و حركت گردان ها به سمت ارتفاع شروع شد و با شدت گرفتن باران رزمندگان از موقعيت استفاده كردند و خود را سريع به قبل ميادين مين و سيم خاردار رساندند چون صداي بارش باران باعث شد عراقي ها صداي حركت رزمندگان را متوجه نگردندو از طرفي آماده باش عراقي ها هم لغو گرديد تصور كردند به خاطر باران عمليات ما لغو مي گردد.

در اين زمان فريب خوردن عراقي ها كاملا  از ميادين مين هم عبور كرديم و پيشروي آغاز شد و از سه طرف تپه 400 را محاصره كرديم با درگيري شديد حدود 80% تپه 400 سقوط كرده بود و اوضاع طوري بود كه عراقي ها بعضا داخل سنگرها از ترس مخفي شدند و بعضي هم اسير شدند  و بعضي هم پتو به سر خود كشيده بودند و داخل صفوف رزمندگان اسلام تكبير مي گفتند كه مواردي را من خودم كه مشكوك شدم به لحجه عربي غليظ آنان و پتو را از سرشان مي كشيدم و جزو اسرا به پايين ارتفاع راهنمايي مي كردم . اما نحوه شهيد شدن علي مرداني: يك تير بار چي عراق بطور تصادفي آمد داخل كانالي كه پر از رزمندگان بود و جلو دار آنان عليمرداني بود تيربارچي عراقي از ترس گرفت به رگبار و عليمرداني شهيد شد من و فصيح رامندي كه معاون گد امام حسن(ع) بود آن شب حدود 90 گلوله آرپي جي را زديم من گلوله مي آوردم و فصيح رامندي مي زد تا خلاصه تيربار دوشكا مهندم شد. اين شليك آر پي جي ها سبب شد كه گوش راست من شديدا آسيب ديد . خلاصه صبح هنگام كاملا تپه 400 پاكسازي شد و كاملا در اختيار رزمندگان اسلام بود.

شرحي از محمد محبتي در معبر عمليات محرم مرحله اول

بدون واسطه به نقل از خود شهيد محمد محبتي مي گويم :

براي باز كردن ميدان مين و كنترل معبر جلو تر از گردانها و همه نيروها رفته بودم داخل معبر يك عراقي قوي هيكل به سمت ميدان مين مي آمد و چون من زود تر از نيروها رفته بودم و هنوز براي شروع درگيري زود بود بايد پنهان مي شدم كه عراقي متوجه حضور من نگردد در حالي كه من دراز كش به زمين چسبيده بودم عراقي آمد بالاي سر من و اطراف را تجسس مي كرد بطوري كه آنقدر نزديك من شد و پاشنه پوتين او روي دست من قرار گرفت و انگشتان من را شكست و دقايقي هم ميخكوب آنجا ايستاد  اما من در سكوت محض نگذاشتم او متوجه من شود تا چند قدمي از من دور شد به محض بلند شدن من  از زمين مجددا برگشت به عقب و اينبار متوجه حضور من گرديد من بيدرنگ پريدم با او درگيري تن به تن به طوري كه پريدم روي كول او و گوشهاي او را گاز گرفتم صورت او را چنگ زدم چون هيچ سلاحي ديگري نداشتم و از طرفي نبايد بقيه عراقي ها متوجه مي شوند كه بيايند و معبر را مسدود كنند خلاصه آنقدر درگيري من با عراقي به دراز كشيد او يك كلت كمري داشت و خواست به مغز من شليك كند اما من دو دست او را طوري به پشتش گرفته و فشار مي دادم كه او نتواند دستش را بالا بياورد و دقيق شليك كند خلاصه عراقي همان رو به پايين شليك كند و گلوله كلت خورد به پاي من و با صداي شليك نيروهاي اط.ع و تخريب كه چند قدم عقب تر من بودند متوجه شدند و آمدند به كمك من و آن عراقي را اسير كرديم و به عقب برديم و معبر هم باز شد و نيروهاي رزمنده عبور كردند.

شرحي از مجروح شدن منصور حيدري در مرحله سوم محرم

در مرحله سوم محرم معبري را پيدا كرده بوديم كه درست ميرفت وسط مقر تيپ عراقي ها رفتيم داخل مقر تيپ جاي دوستان خالي مفصل درگيري و جنگ تن به تن جثه هاي چاق و چله عراقي و اين بسيجي هاي كم سن و سال اما غوغايي بود با سرنيزه با نارنجك خوب تسويه حساب با  عراقي ها نموديم تا مقر سقوط كرد

عده زيادي از عراقي ها اسير شدند و عده زيادي هم كشته و زخمي و اكثر اين عراقي ها درجه داران ارشد بودند در اين ماجرا اواخر كار براثر انفجار يك نارنجك عراقي ها من از ناحيه پشت زانوي پاي راست مجروح شدم و چون نزديك اذان صبح بود و هواي پاييزي آنجا هم خنك و رگ پايم پاره شده بود خونريزي داشتم با اولين آمبولانس كه آمد محل در گيري من آمدم سوار آمبولانس شدم به راننده گفتم كه مرا به اورژانس اوليه برسان اما يادت باشد مرا به دزفول نبري چون من خيلي خسته بودم و چندين شب بي خوابي داشتم بي اختيار خوابم برد راننده آمبولانس از سر دلسوزي مرا بيدار نكرده بود تا در بيمارستان نيروهوايي دزفول مرا بيدار كرد وقتي متوجه شدم در دزفول هستم با او ناراحتي لفظي كردم كه مرا چرا آوردي اينجا من الان بايد در خط باشم كار دارم .... خلاصه بعد از معاينه مرا برگ اعزام نوشتند براي قم من هم حساسيت نشان ندادم كه چه نقشه اي در سر دارم با يك آمبولانس كه از خط مجروح آورده بود بدون اينكه راننده او متوجه شود رفتم زير يك پتو مخفي شدم و به خط مقدم برگشتم. رسيدم خط عمليات مرحله 4 محرم انجام شده بود و تقريبا عمليات محرم پايان يافته بود حدود 3 شب در منطقه ماندم و 2 نوبت شناسايي انجام داديم اما چون زخم پايم مرا آزار مي داد براي مداوا مجددا برگشتم به قصد آمدن به قم كه برگشتن مجدد به قم هم خاطره اي دارد :  از موسيان تا انديمشك را عقب يك كفي تريلي بدون حايل و محافظ با يك وضع خطرناك و رنج آور و وحشتناك در حالي كه درد پايم هم شديد شده بود نميدانم چطور توصيف كنم خلاصه با هر توصيفي آمدم انديمشك چون از قبل برگ اعزام بيمارستان دزفول را هم داشتم به لحاظ پرسنلي هم مشكلي نبود درب يك گاراژ اتوبوس تعاوني 15 سوار يك اتوبوس غراضه تر از خودم شدم از سقف اتوبوس باران مي آمد داخل و هرچه مسير را به سمت خرم آباد و اراك مي آمديم هوا سردتر مي شد . تا اينكه در سه راهي خمين كمربندي اراك نيروهاي كميته آنموقع مي آمدند اتوبوس را بازرسي كنند من به حالت خواب آلودگي از او پرسيدم اينجا كجاست؟ گفت : اراك درست هنگام اين توقف راننده كمكي اتوبوس جايش را عوض كرده بود و او هم خواب آلود بود كه شنيدني است : من هر چه مسير را نگاه مي كردم ديدم تابلوهايي كه مسافت را نوشته مي خوانم : بروجرد 90 بروجرد 80 بروجرد 70 خدايا چه شده؟ من خوابم يا آن نيروي كميته اي به من اشتباه گفت . خلاصه رفتم به راننده خيلي با آرامش و شوخي كنان گفتم ببخشيد آقاي راننده بين اراك و قم تابلوي بروجرد چرا وجود دارد ؟ راننده به محض شنيدن اين جمله من سريع ترمز كرد و دور زد حدود 30 كيلومتر راه را اشتباه آمده است و چشمتان روز بد نبيند راننده مي خواست جبران اشتباه خودش را بكند اما با اشتباهي بزرگتر سرعت اتوبوس بالا رفت 80 به بالا من براي خودم فاتحه اي خواندم چون بارندگي بود و جاده لغزنده اتوبوس چپ كرد و سه نوبت مثل توپ فوتبال خورد زمين و هر نوبت را من شمارش مي كردم اما چون من بيدار بودم  نسبتا احوالم بجا بود فقط پوتين يك سربازي خورد به بازوي من و شديد دست مرا آسيب رساند اما بقيه مسافران هم بطور معجزه آسايي سالم به اورژانس ولي عصر اراك آمدند و خلاصه اين مرخصي آمدن ما با اين حادثه تصادف رنگ و لعاب ديگري گرفت نهايتا من براي مداواي خودم رفتم قم بيمارستان كامكار چون برگ اعزام بيمارستان دزفول آنجا را برايم نوشته بود و در ادامه براي مداوا رفتم تفرش ............

والفجر مقدماتي : زمستان 61 منطقه عمومي فكه جنگل امقر اط.ع ل17ع

بعد از عمليات هاي بزرگ فتح المبين و فتح خرمشهر امراي ايران بدنبال يك راهي مي گشتند كه بلكه طي يك عمليات بزرگ و هدفمند مسئله جنگ را به نفع ايران ختم بخير نمايند در اين راستا منطقه عمومي فكه به دلايل خاص جغرافيايي كه در محاصره دو هور خيلي بزرگ بود و از لحاظ نظامي دو جناح نيروي عمل كننده را طبيعت پوشش ميداد و آن موقع كه پيشنهاد اين منطقه مطرح شد هنوز دشمن حساسيتي روي اين نقطه نداشت و اصطلاحا منطقه بكر به حساب مي آمد با اين توصيف شناسايي ها آغاز شد منطقه اي كامل رمل و پراكنده درختان كوتاه قد و بته هاي بزرگ در منطقه وجود داشت. دشمن برخلاف مناطق زيد و شلمچه و حوالي شرق بصره در اين منطقه اصلا استحكامات ندارد و با چند پاسگاه مرزي اين منطقه را اداره مي كرد مثل پاسگاه هاي رشيديه- صفريه- كاوسيه و اين مسافت حدود 20 كيلومتري رمل را پشت سر مي گذشتي مي رسيدي به اتوبان اصلي العماره- بغداد

در حين شناسايي هاي عراق طي يك گشت با هلي كوپتر متوجه حضور نيروهاي اط.ع ل27 محمد رسول اله مي شود و طي يك عمليات هلي برن حدود 13 نفر از رزمندگان اط.ع ل27 با يك خودرو و اسناد و مدارك آنان را كاملا به اسارت در مي آوردند بعد از اين حادثه خيلي مهم و سرنوشت ساز دو پيشنهاد مطرح بود

1- انصراف از عمليات در اين منطقه

2- عمليات و احتمال موفقيت و انهدام نيروي وسيع از دشمن

در نهايت با مشاوره هاي فراوان و تبادل نظر تصميم قطعي بر انجام عمليات در اين منطقه گرفته شد و به نيرو ها اعلام شد.

از طرفي دشمن هم بعد از حساس شدن روي منطقه به طورگسترده فعاليت مهندسي انجام داد و حفرکانال به عرض 500- 1000 متر و عمق حدود 3- 5 متر و در طول کل منطقه رملي به موازات پاسگاههاي مرزي و ايجاد استحکامات جديد وگسيل نيرو هاي فراوان اعم از زرهي و پياده نهايتا" پس از شناسايي هاي حدود 45 روز الي 2 ماهه محور عملياتي ل 17 مابين حد عملياتي دو لشگر 27 سمت راست و ل 8 نجف هم در سمت چپ ل 17 ع بايد عمل مي کردند.

در شب اجراي عمليات با شناسايي هاي دقيقي که اط ل ع ل 17 ع انجام داده بود مقرر شد همزمان با شکستن خط و عبور از موانع و استحکامات اوليه بلدوزر به منطقه برده و تا جاده اسفالته مقر عراقي ها يک خاکريزدو جداره حدود 7 کيلومتر احداث شود که هم محافظ جان رزمندگان باشد از تير مستقيم تانک و هم راهنماي جغرافيايي براي ايشان باشد بلافاصله پس ازشکستن خط مقدم بلدوزرها موفق شدند حدود 2 تا 3 ساعت اين خاکريز را احداث کنندو تمام گردان هاي عمل كننده ل 17 ع به اهداف خود رسيدند و مقر عراقي ها به تصرف در آمد اما ، متاسفانه هيچکدام از 2 جناح ل17 ع نتوانستند از ميدان مين عبور کنند لذا عليرقم موفقيت کامل ل17ع بايد هنوز روز روشن نشده عقب نشيني مي کرديم. و چون خاکريزهم احداث شده بود رزمندگان لشکر 17 با حداقل تلفات به عقب برگشتند و من هم جزء آخرين نفراتي بوديم که وقتي بر گشتيم ميدان مين اوليه روز روشن شده بود و اکثر شهدا و مجرو حين ل17 ع در اين عقب نشيني تخليه شده و به عقب هدايت شدند .

 ذکر اين موضوع ضروري است براي احداث خاکريز خود (شهيد امير حسين نديري) مسئول ا ط ع ل 17 ع با همکاري دو نيروي ديگر ا ط ع مسئو ليت اين مهم را پذيرفتند و خوب انجام دادند به طوري که دقيقا" به خاطر دارم حوالي ساعت 5/1 شب من به همراه شهيد بنيادي به مقرعراقي ها رسيديم.

بلافاصله خاکريز دو جداره تا آنجا هم تکميل شده بود و بلدوزر ها در کنار نيرو هاي خط شکن هم پاي آنان سريع عمليات خاکريزي را انجام مي دادند و به جلو مي آمدند.

شرح نحوۀ شهيد شدن شهيد مهدي نوروزي اعزامي از تفرش :

هنگام غروب در نقطۀ رهايي گردان ها برادر محمد رضا محب حسيني از تفرش را ديدم و ضمن احوال پرسي با ايشان پرسيدم نيرو هاي تفرش را به من نشان بدهد :

در تاريکي غروب چهرۀ مهدي نوروزي را به من نشان داد در حالي که داشت نوار فشنگ تير بارش را به دور کمر خود مي بست و آماده حرکت مي شدند اين چهره در ذهن من بود تا زماني که جلو داخل مقر عراقي ها به همراه شهيد محمد بنيادي و حدود 20 نفر از رزمندگان رو به روي عراقي ها مقاومت مي کرديم و دقيقا" زماني که عراقي ها متوجه شده بودند که دو جناح ل 17 ع نتوانستند از ميدان مين عبور کنند و رزمندگان ل 17 ع به تنهايي آمده اند  طبيعي بود فشار از سوي عراقي ها هر لحظه بيشتر مي شد در اين ماجرا شهيد مهدي نوروزي را ديدم که بلند شد روي خاکريز جواب تير اند ازي عراقي ها را بدهد يک تير دشمن دقيقا" وسط سر ايشان را شکافت عراقي ها آنقدر نزديک شده بودند که نارنجک داخل مقر مي انداختند يک گودالي دقيقا" به ابعاد و شکل يک قبر آماده بود.

 عده اي پيشنهاد دادند مهدي نوروزي را که هنوز نفس مي کشد و زنده بود داخل اين گودال بگذارند تا از ترکش نارنجکها محفوظ باشد در اوج درگيري و نهايتا"تصميم به عقب نشيني علي رغم اينکه به فکر مجروحين و پيکر مطهر شهدا بوديم که کسي فراموش نشود و مفقود کمتر داشته باشيم اما زماني به فکر مهدي نوروزي افتاديم که از مقر خارج شده بو.ديم و عراقي ها آن را تصرف کرده بودند گويا آن گودال از قبل پيش بيني محل دفن ايشان شده بود.

لذا بعد از پايان جنگ من دقيقا آدرس محل شهادت مهدي نوروزي را به اخوي گراميش « حاج محمد نوروزي» که خود از رزمندگان و پاسداران ل 17 ع مي باشند دادم. و به کمک گروه تفحص مفقودين پيکر ايشان پس از سالها به وطن بازگسشت و در گلزار شهداي علي بن جعفر قم به خاک سپرده شد.

در هر حال سر انجام اين عمليات معروف شد به والفجري که مقدماتي شد چون بنا بود با اين ولفجر کل موضوع پرونده جنگ يکسره شود اما نشد!!!

124.jpg232323.jpg

16/11/61

در خط پاسگاه زيد براي انجام اولين شناسايي كه بعد از والفجر مقدماتي مستقر شديم اوايل شب حدود ساعت 9 شب يك گروه شناسائي به اسامي «مقاملو- زنده دل- سپهسالار» و 2 نفر ديگر اعزامي از ساوه رفتند براي شناسايي. همين 10-20 متر اوايل ميدان مين عراق رفتند روي مين و اين سه نفر كنار هم به شهادت رسيدند. متعاقب اين خبر شهيد آقامهدي زين الدين آمدند سنگر نيروهاي اط.ع و همه را بيدار باش زدند و يك گروه 15-10 نفره به سرپرستي محمد محبتي اعزام نمودند براي آوردن جنازه اين سه شهيد رفتيم اول سيم خاردار ميدان مين از دور هر سه جنازه كاملا پيدا بودند كه افتاده روي زمين بودند اما احتمال كمين گذاشتن عراقي ها زياد بود و همينطور هم شد به محض رفتن 2 نفر در قدم هاي اوليه داخل ميدان مين تيراندازي كمين هاي عراقي بي حد و حساب شروع شد. قرار محمد محبتي با نيروها اين بود در صورت درگيري هركس به فكر حفظ جان خودش باشد و سريع به عقب برگردد كه لااقل تلفات بيشتري ندهيم.

و آنچه كه به خاطرم مانده همه اين گروه به سلامت به خاكريز خودي برگشتند لكن براي آوردن جنازه آن سه شهيد ناكام بوديم و لذا ايشان جزو شهداي مفقودالاثر نامشان درج گرديد. روحشان شاد ...

« خط پدافندي زيد که توسط نيروهاي ا ط ع ل 17 ع افندي شد» :

در ايامي که ل 17 ع در خط پاسگاه زيد مستقر بود نيروهاي ا ط ع با به دست گرفتن ابتکار عمل با تشويق مکرر شهيد مهدي زين الدين گشت رزمي هاي با شور و حالي را اجرا مي کردند از جمله آن را شرح مي دهيم:

در انتهاي جنوبي خط زيد فاصله به سمت دشمن نزديک تر مي شد و آب گرفتگي بود که از عمليات رمضان باقي مانده بود و همينطور آشيانه تانک ها و ادوات در منطقه ممنوعه  "بين ما و دشمن " زياد وجود داشت. در شناساييهاي مکررطرحي ريختيم که در اين منطقه به عنوان يک رزم شبانه مفصل از عراقي ها پذيرايي بنمائيم .

بنابراين دقيقا ساعت ورود و خروج عراقي ها به کانال کمين و آشيانه تانک براي کمين و تعداد و تجهيزات آنها را بررسي کرديم و آخرين آشيانه تانکي که آنها شب در آن کمين مي ماندند را شناسايي کرديم و خلاصه اينطور طراحي کرديم که :

موقع سحر عراقي ها کمين ها را تخليه مي کنند بلافاصله ما جاي آنان مستقر شويم و روز را در سنگر ها کمين مي کنيم.

بجاي عراقي ها نگهباني بدهيم و اول غروب که عراقي ها وارد سنگر کمين مي شوند از آنها بگرمي پذيرايي کنيم روز موعود سر آمد باگد مستقر در خط زيد هماهنگي کرديم با توپخانه هماهنگ شديم چون روزي بود که در آن ايام پدافندي زيد به يادگارماند بالغ بر 50 نفر عراقي بايد کشته مي شدند و طوري عمل کرديم که خون از دماغ نيروي خودمان نيامد من به اتفاق مجيد نيک پور- هادي شريفي- احمد برزگر – و چند نفر برادران تخريب رفتيم روز را داخل سنگر کمين عراقي ها اقامت کرديم فصل مرداد ماه گرما شديد ما نبايد حرکت مي کرديم به امر خداوند لايه ابري از حوالي ساعت ده صبح آمد جلوي خورشيد را گرفت و همان ابر آيه اي از کمک هاي خداوند براي ما بود و من به دوستان ابر را نشان دادم و عرض کردم مطمئن باشيد در اين عمليات پيروز منديد چون خدا از اول کار کمک مي کند با هر وضع بود روز گرم و طولاني تابستان با گرماي سوزان و با تشنگي و گرسنگي سپري شد و غروب لحظه موعود رسيد ما رفتيم جلوتر از سنگر کمين در آشيانه تانک لب ميدان ميني که عراقي ها بايد مي آمدند داخل آن مستقر شديم آرپيچي زن و تير بارچي آماده منتظر شديم عراقي ها آمدند با ستون و بدون اينکه حتي احتمال بدهند ما آنجا هستيم صبر کرديم کامل آمدند نزديک و نزديک و نزديکتر همه 50نفر کامل در تير رس ما قرار گرفتند من يک نارنجک فرستادم وسط سه نفر که دست در گردن هم انداخته بودند و ترانه عربي مي خواندند و عيش آنان را به هم زدم هنوز مابقي عراقي ها فکر مي کردند مين يا خمپاره اي منفجر شده 5 نفرديگر آمدند و يک نارنجک ديگر فرستاديم تقديم اينان نموديم هنوز عراقي ها نمي دانند چه بر سرشان مي آيد هفت نفر ديگر آمدند آنان هم با نارنجک سوم  پذيرايي شدند تا اينجا شد 15 نفر معدوم عراقي ها تماس بي سيم با عقب که مي گرفتند يک تير هم به مغز بي سيم چي زديم و چند گلوله آرپيچي هم داخل کانال روانه کرديم و تير بار هم کل منطقه را درو نمود و همه 50 نفر را کاملا به هلاکت رسانديم و با موفقيت کامل سالم به خاکريز برگشتيم و ادوات و توپخانه را مامور کرديم افراد ديگري که آمدند جنازه اين 50 نفر را ببرند آنان را هم پذيرايي کنند و خلاصه يک عمليات کاملا موفق بدون تلفات خودي در اين رزم شبانه انجام شد و اين کار موجب تقدير و تشکر برادر محسن رضايي قرار گرفت.

مهران:

اين شهر همانند خرمشهر به دليل حساسيت خاص جغرافيايي که دارد داراي فراز و نشيب هايي در طول زمان بوده است. و در زمان جنگ شاه محمد رضا پهلوي سال 1352 و عراق يک نوبت (در منطقه مهران) جنگ در گرفت اما  بنا بر روايت اهالي مهران که آن دوران را به ياد دارند آن زمان فقط درگيري بين نيروهاي ارتش هر دو کشور در بيرون شهر شد (منطقه رودخانه گاوي و دامنه ارتفاعات قلاويزان بوده و به شهر آسيب خاص نرسيده است.)

اما زمان حمله صدام در اول اين جنگ اين شهر مانند ساير شهرها و روستاها که به تصرف صدام در مي آمد کاملا تخريب و ويران گرديد و در طول 8 سال دفاع مقدس هم دوران پر التهاب داشته و چند بار دست به دست بين نيروهاي ايران و عراق گشته است :

1- در سال 1352 زمان محمدرضا پهلوي شاه مخلوع ايران

2- در شروع جنگ سال 59 کاملا تصرف شد و کاملا تخريب گرديد.

3- بعد از فتح خرمشهر عقب نشيني اجباري عراق از خيلي از نقاط مرزي از جمله موسيان و مهران انجام شد اما ارتفاعات حساس و استراتژيک مثل کله قندي و جبل صحرين و امثالهم را در اختيار داشت.

4- يک نوبت هم در جريان دفاع متحرک عراق در سال 65 در اواخر بهار 65 مجددا مهران توسط عراق تصرف شده است که در جريان عمليات کربلاي يک 10/4/65 توسط رزمندگان اسلام مهران مجددا به آغوش ميهن اسلامي بازگشت.  

5- در حمله منافقين به مهران در پايان جنگ طي عملياتي به نام چلچراغ مهران اشغال                                 شده اما فورا منافقين سرکوب و متواري شدند براي اهميت مهران همين بس که صدام طي تدبيري سپاه يکم ويژه در منطقه مقابل مهران تاسيس نمود و تماو روسا و امراي ارتش عراق که باز نشسته مي شدند را در اين سپاه يکم ويژه گرد هم آورده بود، به دو منظور:

1- اول اينکه اهميت منطقه مهران از آن جهت است که نزديکترين نقطه مرزي به بغداد است و يک حلقه دفاعي خاصي را براي بغداد پيش بيني کرده همچنين از تجارب امراي خود بهترين استفاده را ميکرد.

2- دوم اينکه امراي بازنشسته ارتش عراق را به اين شيوه تحت کنترل و سرگرم نگه مي داشتند و خود را از خطر کودتاي اجتماعي آنان مصون نگه مي داشت چون معمولا اغلب کودتاي انجام شده بيشتر توسط امرا و باز نشسته هاي ارتش ها انجام مي پذيرد.

واما عمليات والفجر3

به منظور نزديک نمودن جاده مرزي و ارتباط بين جبهه هاي مياني و جنوب ما بايد تنگه کنجان را آزاد مي کرديم و ارتفاعات اطراف مهران را بايد آزاد مي کرديم تا جاده اسفالته مهران دهلران و از طرف اسفالته مهران – صالح آباد- ايلام از ديد مستقيم دشمن آزاد شود تا بتوانيم به هدف اصلي يعني استفاده بهينه از جاده ايلام خوزستان برسيم اين خواسته و هدف اصلي در طراحي ولفجر 3 مي باشد. لذا عمليات در مورخ 7/5/62 توسط ل 41 ثاراله از روبروي رودخانه گاوي و امامزاده سيدحسن به سمت قلاويزان و توسط ل27 حضرت رسول به منظور تصرف کله قندي و آزاد سازي منطقه کنجان چم آغاز شد و درست در زماني که ل 17ع در پاسگاه زيد پدافند بود در ادامه اين عمليات بايد وارد عمل ميشد.

دقيقا بخاطر دارم عصر هنگام 7/5/62 از دژ مرزي پاسگاه زيد که مقر تاکتيکي ل 17 ع بود به اتفاق آقا مهدي زين الدين و حاج غلامرضا جعفري 3 نفري حرکت کرديم آمديم حوالي غروب رسيديم چند کيلومتري مهران دژباني جاده ل41 ثارالله جلوي مارا گرفتند و کفتند شب عمليات شروع مي شود شما کي هستيد و کجا ميرويد؟؟؟

 و از سوالاتي که معمولا دژباني ها مي کنند آقا مهدي برگه ترد مخصوص را نشان دادند دژبان قبول نمي کرد حاج غلامرضا جعفري از روي مزاح و شوخي کارت پلاک تعاون را در آورد گفت که اين رنگي است و قشنگ تر است و اتفاقا دژبان بنده خدا هم پذيرفت و خلاصه عبور نموديم. اوايل شب رسيديم به مقر ل41ثاراالله که در روستاي هرمز آباد مستقر بودند ضمن احوالپرسي اوليه و ضمن توجيه شدن به کل منطقه و ماموريت شب اول که ل 41 ثار الله بايد پيشروي مي کرد و در ادامه ل 17 ع براي تکميل عمليات و رسيدن به ارتفاعات قلاويزان به کمک ل 41 ثاراله مي رفت متعاقب آمدن ما سه نفر به منطقه عملياتي مهران مابقي کادر ل 17ع مثل حاج احمد فتوحي و امير حسين نديري و شالي و حميدرضا محمدي و بعضي ف گدها تا صبح فردا خود را به منطقه عملياتي رساندند اولين شناسايي را من به اتفاق محمد محبتي  و حاج غلامرضا جعفري سه نفري با جيب رفتيم از منطقه درگيري شب اول که ل 41 عمل کرده بود عبور کرديم و نزديک نيروهاي عراقي که رسيديم چون نه ميدان ميني بو.دو نه خط مشخص يک هلي کوپتر عراقي در تعقيب ماشين جيپ ما و در دامنه هاي قلاويزان جغرافيا طوري است که تپه هاي ممتد و چون اين جيبپ در بالا و پائين اين تپه ها در حرکت مارپيچ و زيگزاگ بود هلوکوپتر نمي توانست دقيق نشانه روي نمايد و چندين موشک شليگ کرد اما به همين دليل به جيپ ما نخورد و ما هم به فکر شناسايي و کار خودمان بوديم خلاصه ارزيابي ما از منطقه و ماحصل عمليلات شب اول 41 ثارالله اين بود که حدود 3کيلومتر جلوتر از رودخانه گاوي روبروي امامزاده سيد حسن به سمت راست يعني شمال منطقه عملياتي بطور بريده بريده نيروهاي ل 41 مستقر بودند و با پيگيري هاي زيادي تا غروب روز اول يک خاکريز مختصر براي رزمندگان زده شد.و تقزيبا يک خط پدافندي شکل گرفت و در دامنه هاي قلاويزان که اين  اصلا مطلوب نبود چون عراقي ها روي بلنديهاي قلاويزان و ما کاملا در پائين در ديد تير آنان بوديم .

يک مرحله شناسايي ديگري من به اتفاق شهيد امير حسين نديري 2 نفري رفتيم روز دوم 9/5/62 در مسير که مي رفتيم از يک باغ حوالي گمرک مهران رد شديم و متوجه شديم که عراقي ها خط مشخص ندارند و در دامنه قلاويزان پراکنده هستند اما عمده اتکاي عراقي ها خود قلاويزان است (همان نقطه اي که الان به عنوان ديدگاه صدام)

به نحوي که در مسير حرکت من و شهيد نديري بسياري از پيکر مطهر شهداي ل 41 و بعضا مجروحين باقيمانده از شب اول عمليات را در مسير ميديديم از طرفي ل 17 ع در غياب آقاي مهدي زين الدين (ايشان به سفر خارج از کشور رفته بودند) با احتياط اوضاع را پيگيري نموديم و با تدبير و زيرکي خاصي خود را رسانديم به باغات فرخ آباد و فيروز آباد و خود را به نزديکي هاي بدره و زرباطيه رسانديم بطوريکه بدره و زر باطيه با چشم طبيعي کاملا پيدا بود. و همان مناطقي که در ادامه حضور ل17ع خط پدافندي ل17 اين مناطق شد خصوصا منطقه پدافند گردان موسي ابن جعفر ل 17 ادامه در روزهاي آتي حدود 7 روز بعد از عمليات شهيد امير حسين نديري و شهيد شالي از ا ط ع .ل17 و شهيد حميد رضا محمدي تخريب ل 17 ع که قصد داشتند شناسايي را از پشت ارتفاعات قلاويزان از سمت نقاط صعب العبور و پرتگاه هاي قلاويزان بنمايد.همان نقاطي که بعدها در عمليات کربلا يک رزمندگان ل 17 از آن عبورکردند و دشمن را از پشت ضربه زدند و باعث پيروزي در کربلا يک شدند اما متاسفانه در والفجر 3 شهيد نديري نتوانست اين آرزو را محقق کند و خود و دو همراهانش روي مين رفتند و شهيد شدند و ماحصل عمليات ولفجر 3 آزاد سازي تنگه کنجان چم شدو کله قندي به تصرف در آمده و به هر حال تردد از جاده ايلام به خوزستان از سر گرفته شد.

شرح بر اينکه قريب يکسال اصلا نتوانستم مرخصي بيايم

اواخر پائيز 61 که از مرخصي مجروحيت در عمليات محرم خلاصي يافتم آمدم لشگر 17 و رفتيم براي شناسايي هاي منطقه والفجر مقدماتي در جنگل امقر و بلافاصله پس از عمليات والفجر مقدماتي راهي خط پاسگاه زيد شديم و حدود سه ماه بهار 62 که در آن خط بوديم موضوع ماموريت به والفجر 3 مهران پيش آمد و پس از آن عمليات و نهايتا شهادت شهيد نديري در جلسه اي که در چنگوله آقا مهدي در حال سخنراني به مناسبت مجلس گراميداشت شهيد نديري و ساير شهداي لشگر بود من پاي تريبون سخنراني آقا مهدي منتظر ماندم که بعد از اتمام سخنراني از ايشان مرخصي بگيرم اما آقا مهدي هنوز پله سکوي سخنراني را تمام نکرده دست به شانه سمت راستم زد و فرمود حاضر شو برويم ماموريت جديد، من که ارادت و احترام خاصي به آقا مهدي قائل بودم مطيع اوامرش به اتفاق همرزمان عزيز که اسامي به خاطرم مانده عبارت بودند از:

شهيد رحيم آنجفي- شهيد حسين ساعدي- شهيد اصغر اميني بيات- شهيد محمدبنيادي- حاج غلامرضا جعفري- من و آقا مهدي شبانه حرکت کرديم به باختران و نهايتا قبل از ظهر روز بعد خود را رسانديم به مريوان پادگان شهيد عبادت خدمت برادر حاج حسين خرازي ل 14 امام حسين ع که آنجا فعال بودند و مدتي روي منطقه کارکرده بودند و پس از چند روز که به اتفاق مصطفي يوسفي در مريوان بوديم موضوع ماموريت ل17ع در سر پل ذهاب و ارتفاعات بمو پيش آمد و نهايتا پس از حدود 45 روز شناسايي هاي بمو مجددا عمليات والفجر 4 در منطقه مريوان قطعي شد و پائيز سال 62 که والفجر 4 پايان گرفته بودمن حدود سه روزآمدم مرخصي و مجددا برگشتم به شناسايي هاي عمليات خيبر که شرح آنرا در آن فصل آورده ام.

خالي از لطف نيست عرض نمايم که معمولا ارتباط خانواده ها با رزمندگان بوسيله نامه بوده و طي اين هشت سال بالغ بريکصد نامه من موجود است که گرد آوري نموده ام و خود جداگانه جاي تحليل و بررسي دارد اما اين يکسال که ذکر آن آمد براي من طوري شده بود که نامه هاي پدر و مادرم را باتاخير 3-4 ماهه مي ديدم طوريکه نامه مي آمد در منطقه والفجر مقدماتي من آمده بودم پاسگاه زيد مجددا همان نامه مي آمد پاسگاه زيد من آمده بودم مهران، همان نامه مي آمد مهران من آمده بودم مريوان،خلاصه اينکه يک تعقيب و گريز بين من و اين نامه ها بود نتيجه اين ماجرا اين شد که مادرم از شدت نگراني و گريه و زاري که در دوري از من داشتند در حاليکه بارداربودند بچه سقط نمودند و نامه اي را پدرم به اين موضوع برايم فرستاده بود اما به دليل فوق الذکر حدود سه ماه اين نامه را رويت کردم لذا مرحله 4 عمليات و الفجر 4 را نماندم و نيمه کاره عمليات آمدم اورژانسي به زيارت پدر و مادر عزيزم اميدوارم ايشان اين زحمتها و رنجها را بر من حلال بفرمايند .......

خاطره اي از يک شناسايي در والفجر4 ،منطقه عمومي پنچوين پشت ارتفاعات کاني مانگا

مرحله سوم عمليات:3 گداز ل17ع شب عمليات کرده بودند (گدهاي موسي بن جعفر(ع)- حضرت رسول(ع)- علي ابن ابيطالب(ع)

من صبح زود با موتور رفتم به منظور بررسي وضع عملياتي که شب شده بود در نقطه رهايي شب قبل( آقا مهدي زين الدين و حاج حسين خرازي )  اين دو فرمانده لشگر را ديدم دوربيني را کار گذاشته اند  و منطقه عملياتي شب را بررسي مي کنند آقا مهدي به محض اينکه مرا ديد بدون مقدمه گفت : حق نداري به منطقه بري تا من بگويم من هم پاي سه پايه دوربين آنها دراز کشيدم و حدود 5/1 ساعت چرت زدم تا آقا مهدي اجازه داد براي رفتن به سمت گردانهاي عمل کننده و قرار شد اوضاع را از نزديک ببينم و با بي سيم به آقا مهدي گزارش کنم و به هر حال رفتم اگر آرام مي رفتم نصيب تير دوشکا و تک تير اندازيهاي عراقي ها مي شدم  .

 نميدانم آمپر کيلومتر سنج موتور چند است تا آخر سرعت رفتم رسيدم به گردان فصيح رامندي جاي شما خالي به احترام قدم ما چاي داغي در قوطي حلب کمپوت ما را پذيرايي کردند و حال احوالپرسي چون در عمليات محرم هم با هم بوديم سابقه رفاقت آن زمان را ياد آوري کرديم حدود 5 دقيقه از احوالپرسي ما گذشت ديديم همه رزمندگان گردان شادي کنان از چاله سنگرهاي خود در آمدند و گفتند عراقي ها اينجا را خالي کردند و از آن تک تير انداز عراقي که همه نيروهاي گردان را از زمين گير کرده بودند ديگر خبري نيست اما بشنويد از اين جا به بعد را چون تپه اي را که گردان فصيح مستقر بود در پائين قرار داشت به فصيح گفتم اگر واقعا عراقي ها خالي کرده اند ارتفاع بلند تر را شما برويد روي آن مستقر شويد منتها براي اطمينان من مي روم شناسايي مي کنم اگر واقعا تخليه شده بود به شما خبر مي دهم بياييد روي ارتفاع بلندتر مستقر شويد من باتفاق طلبه اي به نام تقوي که مجروح هم بود لنگان لنگان همراه من آمد.

رفتيم به طرف بالاي ارتفاعي که عراقي ها از قبل مستقر بودند و تير اندازي مي کردند منطقه جنگل بلوط و برگ درختان هم در فصل پائيز ريخته و با سروصداي خاصي از اين ارتفاع رفتيم بالا و هر چه بالاتر مي رفتيم اثري نبود و سر و صدايي از عراقي ها نمي شنيديم مطمئن ميشديم که عراقي ها اينجا راتخليه کرده اند  اما غافل از اينکه موضوع چيز ديگري است :آنقدر رفتيم بالا روي خط الراس بطوريکه آنطرف ارتفاع شهرک نال پاريزو(دشت زور) شهرهاي خرمال ، سيد صادق ، حلبچه کاملا پيدا بودند و تنگه اي که بين سيد صادق و پنجوين از پشت کاملا پيچ آسفالته جاده پيدا بود و طبيعي بود من هم تشنه اين ديدگاه و اين ديدباني ، بدون بررسي کردن اطراف دور دست خودم روي تخته سنگ بلندي نشستم به قصد ديدباني کردن و مشغول تميز کردن دوربين شدم ناگاه متوجه يک عراقي شدم که در چاله اي خوابيده و اسلحه اش روي زمين دستانش زير بغل و سبيل دراز و کلفت و قد دراز با ديدن اين عراقي باز هم متوجه اصل ماجرا نشديم و رعايت احتياط را نکرديم که بقيه اطراف منطقه را جستجو کنيم بي مقدمه اول اسلحه اش را که روي زمين بود من برداشتم و اسلحه خودم را آماده کردم و اوراصدا زديم براي بيدار شدن، آنقدر بيهوش از شدت خستگي خوابيده بود که فقط مانده بود من اورا نوازش کنم جانم  عمرم  عزيزم  پاشو پاشو خروپف عراقي گوش را کر مي کرد خلاصه من ديدم مثل بچه آدم نمي شود بلند داد زدم خلاصه حضرت آقا بيدار شدند...

بيچاره عراقي به محض بازکردن چشمها و مشاهده ما زبانش بند آمد و لرزه کنان مانند جک ماشين که آرام آرام ماشين را مي برد بالا اين عراقي ها از ترس و حشت دستان بالاآرام آرام بلند شد و آن موقع ما متوجه شديم چقدر قد بلند است. سر من روبروي سينه او بود صورتش را به سمت بالا نگاه ميکردم .

من اورا دلداري دادم نترس  در امان اسلام هستي  لا تخف في امان اسلام اما هر ثانيه اي که مي گذشت حواسش بهتر جمع مي شد و متوجه مي شد که من تنها در بين عراقي ها هستم اما همه عراقي ها از شدت خستگي عمليات بدون استثناء همه خواب هستند اين عراقي اسير شروع کرد بلند بلند فرياد زدن به قصد بيدار کردن بقيه عراقي ها من در حاليکه اسلحه ام کاملا آماده و از ضامن خارج بود مشاهده کردم بقيه عراقي ها از خواب بيدار شدند جاي شما خالي نمي توانم کامل بنويسم هر چند متري به صورت حلقه 2 نفري 3 نفري 5 نفري همه اينها به سمت من شليک کردند شلوار کردي که تن من بود مثل آبکش سوراخ سوراخ شده بود اما تيري به من اصابت نميکرد بي درنگ من ديدم اولين مزاحم من همين اسير عراقي است چون قصد داشت با من گلاويز شود يک تير روانه قلب اوکردم بطوريکه عراقي هاي ديگر دويدند مرا بگيرند به بدن او گير کردند و افتادند به زمين درست يادم است از زير کتف يک عراقي به سرازير ارتفاع فرار کردم حالا اين فيلم سينمايي را بچه هاي گردان فصيح دارند تماشا مي کنند و لذت مي برند با هر توصيفي که شما تصور کنيد من آمدم به سمت نيروهاي گردان فصيح   

اين جريان سينه به سينه پشت بي سيم ها گردان به گردان در بين بچه هاي لشکر 17ع منتشر شد بطوريکه من آمدم مقر ل 17 ع خيلي ها از خود من واقعه را بهتر مي دانستند چون من هنوز گيج آن واقعه بودم . در ادامه حوالي ظهر حسن پور و آقا مهدي به من گفتند امشب روي همان ارتفاعي که صبح شما رفتي بايد عمليات کنيم خودت را آماده کن- عصر هنگام به قصد شناسايي مجدد منطقه رفتم در بين راه رضا حسن پور را ديدم که با لهجه شيرين و دوست داشتني قزويني گفت کوجايي ؟ گربان

عرض کردم چه شده ؟ فرمودند آن ارتفاعي که شما صبح رفتي واقعا تخليه شده و گردان فصيح رفت روي آن مستقر شد اما براي اتصال خط پدافند خودمان يکي از يالهاي کاني مانگا را بايد وصل کنيم به خط خودمان که دشمن نتواند نفوذ کند من صبح روي آن يال عراقي ديده ام اما شما براي شناسايي برو اگر هنوز عراقي ها هستند امشب روي يال کاني مانگا عمل کنبم و خودت بايد نيروهاي عمل کننده را ببري ...

من بهمراه مصطفي يوسفي که مجروح بود و لنگان لنگان راه مي رفت بقصد شناسايي يال کاني مانگا رفتيم بالا با توجه به اتفاقي که صبح شرح دادم اينبار با رعايت کامل احتياط و اصول کاري و حفاظتي رفتيم بالا و خواستيم يال را از بالا به پايين شناسايي کنيم.

 اين يکي شيرين تر از واقعه صبح است خوب توجه کنيد : در مسير مي رفتيم به بالاي يال مصطفي يوسفي يک اسلحه از عراقي ها برداشت و من گفتم دنبال من آمدي معلوم نيست چه مي شود خلاصه من با حضرت عزرائيل رفيقم اما تو را نمي دانم چکار مي خواهي بکني خودت را آماده کن حواست را خوب جمع کن ، عجب رفيق حرف گوش کني بود اسلحه اي که از عراقي ها برداشت اصلا فشنگ نداشت دقت کنيد ما کجا متوجه شديم که تفنگ فشنگ ندارد .... رسيديم به بالاي يال کاني مانگا سنگرهاي عراقي پر از اسلحه آر پي جي تيربار مسلح آماده ، ساک و لوازم شخصي عراقي ها در سنگر ها موجود است اما خبري از نيروي عراقي نيست و از آنجائيکه حاج جواد دل آذر با خمپاره 60 حساب اين بيچاره ها را رسيده بود جنازه هاي زيادي در يال افتاده بود حدود 2 ساعت طول کشيد با احتياط کامل يال کاني مانگا را آمديم پايين نزديک يک مقر گردان عراقي ها که از قبل مي دانستم آنجا مقر گردان است من مشاهده کردم يک عراقي به پشت خوابيده روي صفحه کاغذي دارد يادداشت مي نويسد مانند بچه مدرسه اي ها پاهايش را به هم مي زند . پاشنه پوتين من درست بالاسر اين عراقي است من هرچه به او نگاه کردم اصلا به من اعتنايي نکرد . با اشاره به مصطفي فهماندم که موضوع چيست آرام آرام آمدم نزديک يوسفي مگر مصطفي يوسفي قبول مي کند من عراقي ديده ام با لهجه شيرين خودش گفت قربانت گردم منصور جان آخر مگر مي شود بالاي ارتفاع عراقي نباشد اين پايين عراقي چکار مي کند ؟ آخ آخ مخ مرا خوردي قربانت گردم. بهر حال من گفتم برويم آن طرف يال سمت نيروهاي خودي در امنيت بهتر مشورت کنيم پس از مشورت گفتيم اين عراقي را بي خيال مي شويم و مي رويم پايين تر اگر عراقي ديگري ديديم خوب يک فکري بايد کرد اگر نشد مي آئيم مجددا بالاي سر اين عراقي ببينيم چه بايد بکنيم اين نقشه را اجرا کرديم پايين خبري از عراقي ديگر نبود اما اوضاع سنگر ها مانند بالاي يال امکانات و تجهيزات به هر حال برگشتيم مجددا بالاي سر آن عراقي که اول ديده بودم ايشان بلند شده بود رفته بود پاي يک درخت تنومندي تکيه داده بود و چفيه قرمز عراقي هم دور گردنش

با اولين نگاه ، من متوجه 2 قبضه اسلحه کلاشينکف روي شاخه درخت شدم. فهميدم اينها 2 نفر هستند اما هنوز نفر دوم را نديده ام.

به مصطفي يوسفي گفتم تو اسلحه ات را آماده کن من ميروم عراقي را صدا کنم اين موقع متوجه شديم که تفنگ بي فشنگ در دست مصطفي يوسفي است به او گفتم خوب سفارش مرا عمل کردي خيلي خيلي خيلي خوب دقت کردي. دستت درد نکند در هر حال از توبيخ يوسفي اوضاع بهتر نمي شد گفتم عيب ندارد همين قيافه تفنگ خالي رابگير براي احتياط يک نارنجک هم به او دادم گفتم من مي روم عراقي را صدا مي زنم اگر ماجرا ختم به خير شد که شد وگرنه تو ما را از هم جدا کن . رفتم پشت يک درخت عراقي را صدا زدم 3 بار بيا (تعال تعال تعال) ديدم بار اول عراقي با تکان دادن سر و خنده اي که دندانهاي سفيد او بين صورت سياهش نمايان بود به من اعتنايي نکرد اما بار دوم و سوم اصلا اعتنايي نکرد و تصميم داشت به درخت تکيه زده و بخوابد و دستانش هم زير بغل گرفته بود حاکي از اين بود که سردش شده است.

من هم بار چهارم خيلي بلند داد زدم تعال بدبخت ما ايراني هستيم پاشو بريم از داد من نفر دوم عراقي ها در چاله اي خوابيده بود بيدار شد و به محض بيدار شدن تسليم شد و آمد کنار ولي آن عراقي اولي هنوز مبهوت است که چه شده و فکر ميکند با او شوخي مي کنيم . خلاصه اينها اسير شدند فرداي آنروز آن يال تخليه شد اين 2 اسير را برديم همانجا شديدا گريه مي کردند و مي گفت من تو را از همان اول بالاي يال آمدي تمام نشاني ها را داد که چه کارهايي انجام مي داديم کجا رفتيم چه کرديم حتي مذاکره من با يوسفي را ....... اما تصور مي کردند ما فرمانده عراقي هستيم و آمده ايم بازرسي سنگرهايشان ........

شرح شهادت اکبر انصاري اهل روستاي ازنوجان خمين جمعي اط.ع ل 17 ع در والفجر 4

عصر هنگام در مرحله سوم عمليات که قصد عزيمت براي شناسايي داشتيم در مقر تاکتيکي اط.ع ل 17ع شهيد اکبر انصاري به همرزمان اعلام نمود برادران بيائيد عکس شهادت بگيريم و دوربين عکاسي خودش را آورد و چند عکس از برادران گرفت و دوربين را در کوله پشتي خودش گذاشت و سوار وانت تويوتا به همراه يک تيم شناسايي حرکت کرديم براي خط مقدم

از آن افراد اسامي هادي شريفي از قم- ابراهيم يعقوبي و عليشاهي از ساوه- احمدبرزگر از قم- به خاطرم مانده است حوالي نزديک خط مقدم که رسيديم صداي انفجار تک گلوله خمپاره در ته شيار کنار جاده اي که ما روي آن حرکت مي کرديم به گوش رسيد و چون فاصله اي نزديک به ماشين نداشت خيلي اهميت نداديم اما چند ثانيه از اين انفجار نگذشته بود من ديدم همه افراد در حاليکه جيغ مي زنند فرياد يا مهدي و يا امام زمان و يا حسين سر مي دهند اما هنوز دقيقا متوجه نشديم که چه اتفاقي افتاده است . من روي اطاق وانت تويوتا زدم و به راننده گفتم توقف کرد گفتم همه پياده شويد

بعد از پياده شدن همه نيروهايي که سالم بودند ديدم ترکش از ته شيار به سمت بالا آمده از پشت سر اکبر انصاري به سمت بالا کاملا متلاشي کرده و سيلاب خون در کف وانت تويوتا جاري است و جنازه اکبر انصاري افتاده روي يک رزمنده ديگري که اسمش را فراموش کرده ام و اين رزمنده هم غرق خون شهيد انصاري شده است و من به ياد دوربين شهيد انصاري افتادم و گفتم اين شهيد قبل از شهادت خودش کاملا يقين داشت که شهيد مي شود لذا تيم شناسايي را گفتم به ماموريت خودشان ادامه دادند و من با جنازه شهيد با وانت تويوتا برگشتم در مقر تاکتيکي ل 17 ع توقف کرديم و با همان دوربين شهيد که در کوله پشتي اش بود عکس از جنازه اش گرفتم و سپس پيکر مطهر شهيد را به معراح شهدا اعزام کرديم و نهايتاً پيکر مطهر اين شهيد طي مراسمي در زادگاهش روستاي ازنوجان خمين به خاک سپرده شد.

خاطره اي از يک مهماني :

عمليات والفجر 4 پايان گرفت و نيروهاي واحد اط.ع ل 17 ع و عده اي از فرماندهان اين لشکر بعنوان فاتحان والفجر 4 به ديدار سران 3 قوه رفتند حضرت آيت اله خامنه اي رياست جمهور و حضرت ايت اله موسوي اردبيلي رياست قوه قضائيه و حضرت آيت اله هاشمي رفسنجاني رياست مجلس شوراي اسلامي

پس از تبادل نظر معين نموديم برادر حاج مجتبي حقاني که مسلط به فن سخنوري بودند به نمايندگي از رزمندگان در محضر اين حضرات صحبت کنند و پس از پايان اين ديدارها حوالي 5/9 شب برگشتيم راه آهن قم در آنجا مقرر نموده بودند که محل اقامت و پذيرايي همان سپاه قم باشد که آن موقع در ميدان راه آهن بود.

اما من پيشنهاد دادم عزيزاني که اهل و ساکن قم هستند مابقي افراد را که از ساير شهرها مي باشند را تقسيم کنند و هرکدام چند نفري را به عنوان مهمان ببرند منزل خود . اين پيشنهاد مورد قبول واقع شد هر کدام تقسيم شدند و من به اتفاق شهيد ناصر ترحمي ، شهيد رضا خالصي و 3 نفر ديگر به قصد رفتن منزل شهيد مصطفي يوسفي مشخص شديم

خاطره اي قابل ذکر در اين مهماني است که عرض مي کنم :

در بين مسير از راه آهن تا شاه ابراهيم قم که پياده مي رفتيم من به مصطفي يوسفي عرض کردم خوب است در بين راه در يک کبابي شام صرف کنيم که منزل شما مي رويم مزاحمت براي اهل خانه کمتر باشد و صرفا شب نشيني و استراحت را در خدمت مصطفي يوسفي باشيم. اين پيشنهاد توسط يوسفي پذيرفته شد.

وارد يک کبابي شديم و من ديدم در مدتي که منتظر طبخ شدن غذا بوديم چهره مصطفي يوسفي دگرگون شده و. يک تلاطم روحي عجيبي دارد چون با او خيلي خودماني بوديم آرام و با اشاره پرسيدم : چته چه خبره به هم ريخته اي ؟

مصطفي با اشاره و آرام اما خيلي مضطرب جواب داد من پول شام را ندارم بدهم ؟ !!

من خيلي عادي جواب دادم اين غصه اي ندارد من پول شام را حساب مي کنم

مصطفي با عصبانيت جواب داد : آخه شما مهمان من هستيد ! من عرض کردم اين مبلغ پول شام را به شما قرض مي دهم بعدا شما به من بده. مصطفي پذيرفت و به هر حال شام صرف شد و قدم زنان رفتيم تا رسيديم به کوچه اي که منزل مصطفي بود کوچه اي باريک و مخروبه نشين در انتهاي کوچه سمت راست يک منزل که بطور عجيب و غريب آجر ها و تيغه هاي اين بنا به بالا رفته بود شکل ساختمان شبيه چند ضلعي من متوجه شدم که مصطفي هر بار از جبهه به مرخصي مي آمده اين بنا را کم کم در طول زمان ساخته است آه از عمق دل برآوردم : منصور واي بحالت خجالت بکش

اين پا برهنه ها، کوخ نشين ها سربازان واقعي و مخلص امام خميني هستند و اينها نور چشم خميني هستند چرا غافلي ؟ بخودت بيا بيچاره !!! به هر حال مي توانم بگويم اين شب جزو شادترين شبهاي مصطفي بود که خيلي خوشحال بود ميزبان همسنگران خودش است و اين آخرين مرخصي مصطفي بود و در عمليات خيبر به شهادت رسيد که در آن فصل به شهادت يوسفي اشاره شده است.

مورخه 7/12/1362 به اتفاق برادران عزيز و دوست داشتني جمعي اط.ع ل 17 ع به نامهاي حاج مجتبي حقاني- اکبر فيروزيار- مصطفي سرلک- مجتبي رجبي- دانه کار- شاهچراغي- علي اکبر حيدري حرکت کرديم به سمت پادگان الله اکبر در اسلام آباد غرب که مقر قرارگاه نجف بود وقتي رسيديم خدمت برادر عزيز جعفري حوالي عصر بود ايشان با مشاهده ما به من فرمودند : به انتخاب خودت 2 نفر بمانيد و مابقي را يک پيکان آبي فيروزه اي رنگ دادند که برگردند به مقر ل 17 ع انرژي اتمي و من بهمراه علي اکبر حيدري مانديم خدمت ايشان براي اجراي ماموريت محوله

حدود 3 روز توسط برادر محسن اسلامي که طرح و برنامه ق نجف بودند به کل جبهه هاي مياني مانند سومار- نفت شهر- قصرشيرين- سرپل ذهاب و مناطق عملياتي مسلم بن عقيل توجيه شديم اما من اطمينان داشتم که اين اقدام براي رد گم کردن است و عمليات در منطقه ديگري مي باشد لذا ازجنوبي ترين حد خطوط عملياتي يعني روبروي فاو تا شمالي ترين جبهه يعني حوالي پيرانشهر را که در ذهنم مرور مي کردم به هور که مي رسيدم فکرم آنجا متمرکز مي شد . طي اين سه روز آقا مهدي زين الدين چندين نوبت با تماس تلفني و يک روز هم حضورا آمدند احوالپرسي ما بلکه متوجه منطقه عملياتي آينده بشوند

به هر حال سه روز پايان پذيرفت و صبح روز چهارم بود که به اتفاق برادر عزيز جعفري و ما 2 نفر از اط.ع ل 17 ع و 2 تفر از اط.ع ل 10 سيدالشهدا برادر کرد و روشني از پادگان الله اکبر خارج شديم و وقتي از سه راه اسلام آباد به سمت پلدختر روانه شديم من به بافته هاي افکار خودم اطمينان پيدا کردم تا اينکه آمديم موقع ظهر رسيديم سپاه انديمشک بعد از اقامه نماز جماعت ظهر و عصر و صرف ناهار حوالي عصر رسيديم به پاسگاه جفير در اين موقع برادر عزيز جعفري پرده از راز نهان برداشتند و فرمودنداين پاسگاه جفير را که الان مي بينيد تا بعد از عمليات ديگر نمي بينيد يعني قرنطينه هستيد.

در ادامه مسير آمديم پاسگاه خاتمي خدمت برادر حسن پور مسئول اط.ع ق نجف و آنجا ماموريت ما روي نقشه و کالک کاملا تشريح شد بعد از اقامت شب در پاسگاه خاتمي فردا صبح زود آمديم به سيل بند لب هور که بعدها معروف شد به اسکله شهيد باقري در آنجا يکعدد کانتينر سفيدرنگ و 2 چادر بيشتر داير نبود که محل اقامت برادران عزيز و فراموش نشدني اط.ع ق نصرت بود ضمن آشنايي با عزيزاني مثل سيد رکن الدين آقاميري، حميد رمضاني ، ابوشريف رحيم باوي ، اماميان ، شعباني ، ظهرابي ، محمود جعفرنيا ، عيسي ، عبدالزهرا و همينطور با عرب هاي محلي به نام هاي ابوزهرا ، سيد قانم ، سيد هاشم ، ياسين ، حسن سيدمطر آشنا شديم.

بي درنگ پس از اشنايي و معارفه اوليه حرکت براي اولين نوبت شناسايي آغاز شد که در معيت برادران سيد رکن الدين آقاميري حميد رمضاني علي اکبر حيدري حسن صورت پذيرفت. از بين يادداشت هاي شخصي آن موقع جدول شناسايي ذيل استخراج مي گردد :

1- نوبت 1- 11/11/62 بعد از ظهر حرکت شب اقامت در اطراف جزاير و شناسايي و عصر 12/11/62 برگشت و 13/11/62 در اسکله شهيد باقري کار روي نقشه و استراحت

2- نوبت 2- 14/11/62 بعد از ظهر حرکت شب اقامت در اطراف جزاير و شناسايي و عصر 15/11/62 برگشت و 16/11/62 در اسکله شهيد باقري کار روي نقشه و استراحت

3- نوبت 3- 17/11/62 بعد از ظهر حرکت شب اقامت در اطراف جزاير و شناسايي و عصر 18/11/62 برگشت و 19/11/62 در اسکله شهيد باقري کار روي نقشه و استراحت

4- نوبت 4- 20/11/62 بعدازظهر حرکت و 2 شب اقامت اطراف جزاير و شناسايي مفصل ومشروح و فيلمبرداري از منطقه و داخل شدن در جزاير و قطعي شدن معابر و مسيرها براي شب عمليات که خلاصه اي از اين نوبت شناسايي را عرض مي کنم :

بعد از حرکت موقع عصر از آبراه نير رسيديم در تقاطع نيرو المطر قايق ها را پنهان نموده و با بلم ها به سمت برمايه ريگ رسيديم حوالي ساعت 5/9- 10 شب در برمايه ريگ از جهت شمال به سمت جنوب با بلم حرکت مي کرديم و سعي داشتيم خيلي خيلي آرام و بي صدا باشداما ناگهان صداي سگ عراقي ها در ضلع شرقي جزيره شمالي که در موازات آبراه ريگ مي باشد به گوش رسيد و متعاقب آن يک نگهبان عراقي بي هدف يک تير شليک کرد پاسبخش عراقي ها آمد سوال نمود ؟ آيا چيزي ديدي که تيراندازي کردي ؟

نگهبان عراقي: در جواب گفت چيزي نديدم اما صدايي مشکوک مي آيد که لازم بذکر است اين واقعه را بعدها که جزاير فتح شد من در مکتوبه هاي عراقي ها ديدم که گزارش شده بود . با اين اتفاق ما از ادامه حرکت در برمايه ريگ منصرف شديم وبرگشتيم از 2 راهي المطر رفتيم به الاصفر و درآنجا فضاي بين 2 جزيره شمالي و جنوبي را مشروحا مورد شناسايي قرار داديم و يک نوبت عصر هنگام بود 21/11/62 که روي ضلع جنوبي جزيره شمالي پا گذاشتيم و کاملا آنطرف سيل بند را فيلمبرداري و ديدباني کرديم و بعلت اينکه صداي يک ماشين عراقي ها از دور مي رسيد سريع جزيره شمالي را ترک کرديم و از طريق آبراه ابوشريبه رفتيم کنج ضلع شمالي شرقي جزيره جنوبي و دقيقا حوالي مقر يک گروهان عراقي ها بود که در آن کنج مستقر بودند و ديديم که در حال تمرين نظام جمع هستند و يک نگهبان آنان هم درحال قدم زدن بود. به هر حال اين نوبت شناسايي تقريبا تکميل و بسته شدن پرونده شناسايي محسوب مي گشت و در نوبت هاي بعدي صرفا براي توجيه نمودن فرماندهان لشکر و نيروهاي عمل کننده به اين معابر رفت و آمد داشتيم و از طرفي بايد رعايت مي شد که معابر حساس نشوند و خيلي دست کاري علائم نشود.

صبح 30/11/62 جلسه توجيهي در انرژي اتمي با حضور رضا حسن پور- با حفظ سمت جانشين لشکر بودند و معاون تي 1 ميرزا علي رستم خاني و مهدي شالباف فرمانده گردان امام رضا- فصيح رامندي فرمانده گردان حضرت رسول و اصغر فتاحي فرمانده گردان علي ابن ابيطالب و حن الله داد از طرح و برنامه و برادران حميد رمضاني سيد رکن الدين آقاميري و ابوشريف و عبدالزهرا از اط.ع ق نصرت و ما 2 نفر منصور و اکبر حيدري از اط.ع ل 17 ع تشکيل و جزئيات طرح مانور مطرح و توجيه صورت گرفت و بالاخره صبح روز 3/12/62 حرکت نيروها آغاز شد . من و اکبر حيدري باتفاق سيد رکن الدين آقاميري ، عبدالزهرا با يک قايق زودتر از گردان ها رفتيم و در 3 راهي نير و المطر منتظر آمدن گردانها مانديم حوالي ساعت 10 صبح نيروها رسيدند به 3 راهي مذکور و از آنجا من رفتم داخل قايق رضا حسن پور جانشين لشکر و از آنجا همه قايقها به دنبال يکديگر رفتيم تا آبراه الاصفر و موقع نماز ظهر پس از اقامه نماز بر روي قايقها و صرف ناهار که از جيره جنگي بود صورت پذيرفت . در اينجا موقع تقسيم نيروها طبق طرح قبلي که در جلسات با قرارگاه مطرح کرديم بايد 20 قايق چوبي نوک تيز تهيه مي شد که در اختيار گروه هاي خط شکن قرار بگيرد و همزمان در 2 جزيره شمالي و جنوبي خط شکسته شود و سپس گردانها در جزاير پياده شوند و دقيقا همان معابري که در شناسايي 20/11/62 تعيين شده بود و شرح آنرا دادم اما اکنون که موقع اين تقسيم کار است به ما گفتند 3 قايق چوبي بيشتر نتوانستيم تهيه کنيم لذا مجبور شديم که در جزيره شمالي چون استعداد دشمن کمتر و قواي ضعيف حضور داشتند خط را بشکنيم و در جزيره شمالي گردانها پياده شوند و از طريق جاده هاي مرتبط جزيره شمالي به جزيره جنوبي برسيم لذا با وجود فقط 3 قايق چوبي و انبوه نيزارهاي فشرده در کنار جزيره جنوبي غير از اين تصميم ديگري نمي شود گرفت . به هر حال با مشورت با حسن پور و آقاي مهدي زين الدين ف لشکر و عزيز جعفري ف قرارگاه عمليات تقسيم کار به اين شرح شد :

يک دسته از گروهان يکم از گردان امام رضا به فرماندهي علي قلي پور به راهنمايي اکبر حيدري و عبدالزهرا و حسن که عرب زبان بود بروند خط را بشکنند و در ادامه کار آنان مابقي گردانها خود را برسانند به جزيره شمالي و همين طرح اجرا و عملي گرديد و با شکستن خط توسط اين افراد و منهدم شدن يک انبار مهمات و روشن شدن مسير براي ساير نيروهاي گردانها که در آبراه ها بودند با ساعاتي تاخير همه گردانها خود را تا صبح به جزيره شمالي رساندند.

لازم بذکر است اکبر حيدري از اط.ع ل 17 ع در اين خط شکني جزو اولين نفراتي بود که به سيل بند رسيده بود و در همان دقايق اول درگيري مجروح شده بود وقتي من رسيدم به سيل بند ايشان را ديدم مجروج کنار سيل بند افتاده است و اما از آنجائيکه آقا مهدي زين الدين از قبل عمليات به من توصيه موکد داشت که به محض شکستن خط و پا گذاشتن به جزيره شما کار به هيچ موضوع نداشته باش فقط اولين ماشين عراقي ها را که گرفتن و سالم بود سوار شو و 4 نقطه که از قبل موقع شناسايي در نظر داشتيم مشخص نما 1) پد هلي کوپتر 2) اسکله قايق ها 3) محل اورژانس 4) محل مقر تاکتيکي لشکر17ع

من هم به محض رسيدن روي ضلع جنوبي جزيره شمالي آنقدر مسير راه پياده آمدم چند مورد ماشين هاي عراقي در مسير ديدم که توسط رزمندگان اسلام منهدم شده بود تا اينکه در ساعت 10 صبح رسيدم به جاده ارتباطي بين دو جزيره . يک ايفاي عراقي روشن روي جاده بود و راننده آن در حال فرار جلوي ماشين کشته شده بود همين ايفاي عراقي را سوار شدم بدون اينکه عقب آنرا بررسي کنم که پر از مهمات بود و يک دور کامل جزيره شمالي را زدم و در ضمن اين تردد، رزمندگان را هم جابجا مي کردم. و نهايتا 4 نقطه ذيل را بررسي کرديم :

1- تقاطع پد منتهي به جاده خندق دقيقا کنج شمال غربي جزيره شمالي به دليل مساحت قابل توجه که مسطح هم بود و توسط مهندسي عراق خيلي خوب غلطک زده شده بود و اين نقطه قبلا روي نقشه به تائيد برادران هوانيروز هم رسيده بود و از طرفي قابل دسترسي بود براي ل 8 نحف و ل 31 عاشورا که از قسمت غرب جزاير وارد عمل شده بودند لذا اين 4 راه دقيقا کنج شمال غربي جزيره شمالي
پد هلي کوپتر تعيين شد.

2- تقاطع آبراه نير با ضلع شرقي جزيره شمالي بعنوان اسکله قايقها تعيين شد

3- در وسط ضلع غربي جزيره شمالي بطوريکه دسترسي به ساحل آبي آن منطقه هم داشته باشد بعنوان اورژانس لشکر 17 ع تعيين شد که به پد هلي کوپتر هم نزديک بود.

4- اولين چهار راه که بعد از جاده بين 2 جزيره در وسط ضلع شمالي جزيره جنوبي و تقاطع جاده مياني واقع بود بعنوان قرارگاه تاکتيکي لشکر 17 ع تعيين شد که تا آخر حضور لشکر در جزيره به همين منظور استفاه مي شد.

در حقيقت مي توان گفت ماموريت محوله من تا ظهر روز 4/12/62 اين موضوع بود اما خوب است سرنوشت آن ايفاي عراقي که من سوار آن مي شدم را عرض کنم :

اين ايفاي را اولين لحظه اي که پيدا کردم ابتدا رفتم وسط جاده مياني جزيره حنوبي پمپ بنزين عراقي را پيدا کردم و پر از گازوئيل نمودم و احتمال مي دادم اگر خاموش شود ديگر نمي توانم روشن کنم تا اينکه آن همه تردد ها را انجام دادم و چند نوبت مسيرها را تردد کردم . و کاملا آشنا شدم آمدم در 4 راه جزيره جنوبي که عرض کردم مقر تاکتيکي ل 17 ع بود ايفا در حاليکه روشن بود حميدرضا سلطان محمدي از من خواست ماشين را به او بدهم تا برود دنبال ماموريتي که در پد هلي کوپتر داشت علي رغم اينکه به ايشان تاکيد نمودم ايفا را خاموش نکني چون ديگر نمي تواني روشن کني به هر حال ايفا را حميدرضا سلطان محمدي برد به پد هلي کوپتر در نقطه مناسبي که مزاحم هلي کوپتر ها نباشد پارک کرده بود و خاموش نموده بود که ديگر نتوانست روشن نمايد و دست خالي برگشت مقر ل 17 ع با شرمندگي به من گفت چه اتفاقي افتاده من با موتور آمدم سراغ ايفا ديدم ماشين در حال سوختن است و تازه آن موقع متوجه شدم که عقب ايفا پر از مهمات عراقي ها بوده است و تا موقع عمليات بدر لاشه سوخته ايفا را آنجا مي ديدم و تجديد اين خاطره مي شد.

و اما شرح ادامه عمليات :

ما حصل آنچه که در 24 ساعت گذشته رخ داد در مقر تاکتيکي ل 17 ع مورد بازنگري قرار گرفت آن اين بود : حوالي ساعت 12 نيمه شب اولين گروه خط شکن از گردان امام رضا به راهنمايي اکبر حيدري و عبدالزهرا و فرماندهي علي قلي پور وارد ضلع جنوبي جزيره شمالي شده بودند و اولين سرپل را گرفتند و گروهان يکم گردان امام رضا به راهنمايي ابوشريف از ضلع شرقي جزيره شمالي روبروي آبراه نير وارد جزيره شده بود و نهايتا با گسترش به سمت چپ با دسته قلي پور الحاق حاصل کرده بود و گد روح اله به راهنمايي اماميان از مسير ابراه زبره از کنج شمال شرقي جزيره شمالي وارد شده بودند و ضمن پاکسازي حوالي 8 صبح خود را رسانده بود به تقاطع جاده ارتباطي 2 جزيره شمالي و جنوبي که من خودم حوالي اين ساعت حسين ساعدي و محمد محبتي را در اين مکان ملاقات نمودم و مي توان گفت شب اول جزيره شمالي کاملا تصرف شده بود و حدود نيمي از جزيره جنوبي نيز تا ظهر روز 4/12/62 تصرف شده بود و تا اوايل شب دوم کل جزيره جنوبي تصرف شد و گردانهاي روح اله و سيدالشهدا از ل 17 ع با گردانهاي ل 31 عاشورا در پل شيطاط الحاق نموده بودند .

و در حقيقت خط مقدم جزاير ضلع جنوبي جزيره جنوبي بود و مابقي مساحت جزاير به عنوان تنها عقبه قابل استفاده و مانور بود و سمت راست پل شيطاط توسط رزمندگان لشکر 31 عاشورا پوشش داده شد و سمت چپ تا پل ارتباطي به طلائيه توسط رزمندگان لشکر 17 ع و بجرات مي توان مجموع نيروهاي مستقر در خط مقدم را 10 گروهان رزمنده در قالب 5 گردان آمار داد که در برابر حداقل 5 تيپ  و آنهمه حجم آتش از هوا و زمين عراقي ها مقاومت کردند روز آخر 5/12/62 را مي توان به شکل زير ترسيم نمود .

لازم بذکر است که محدوده کل عمليات خيبر شمالي ترين حد آن البيضه در ساحل دجله بود تا حد جنوبي آن پاسگاه زيد تعيين شده بود و يگانهاي عمل کننده در ساحل دجله به دليل عقبه طولاني که آب هور بود و کمک رساني برايشان مشکل بود موفق نبودند در محور زيد و طلائيه بدليل وجود استحکامات متعدد دشمن و هوشياري کامل دشمن در شب اول اصلاموفق نبودند لذا نقطه اي که موفق شده بود تصرف جزاير شمالي و جنوب بود که ل 17 ع از جناح شرقي جزاير عمل نمود و ل 31 عاشورا و 8 نجف نيز از جناح غربي جزاير عمل نمودند و بعد از 48 ساعت از شروع عمليات آنچه باقيمانده نتيجه اين عمليات بزرگ بود تصرف کامل 2 جزيره شمالي و جنوبي بود. در ادامه اين عمليات 2 نظريه همان موقع در جلسات مطرح مي شد

1- راه راحت طلبي اين بود که نگهداشتن جزاير با نداشتن عقبه خشکي پرهزينه است و آبرومندانه عقب نشيني به اختيار نمائيم و از نگهداشتن جزاير چشم پوشي کنيم

2- راه ديگري بود که جزاير با هر قيمت که شده بايد حفظ شود . لذا با تاکيد و تائيد حضرت امام بر راه دوم فرماندهان و رزمندگان نيز تصميم قطعي مبني بر حفظ جزاير را گرفتند و دشمن هم چون به اهميت موضوع پي برده بود هرچه در توان داشت براي پس گرفتن جزاير به کار برد. و اوج تبلور اين موضوع در ضلع جنوبي جزيره جنوبي و کناره کانال صرئيب بود. ما از آن نقطه قصد عبور از صوئيب و رسيدن به آسفالته طلائيه را داشتيم و اين يعني سقوط عقبه سپاه سوم عراق و نزديک شدن ما به بصره محسوب مي شد. و رشادت هاي بي نظير فرزندان خميني در اين نقطه از کره خاکي که يقينا متاثر از قيام عاشوراي حضرت امام حسين(ع) مي باشد از درسهايي است که بايد روي آن تحقيق و پژوهشي علمي- فرهنگي- آموزشي صورت پذيرد. شهادت بهترين فرزندان اين مرزو بوم بويژه سرداران شهيدي مثل :

حاج ابراهيم همت فرمانده ل 27 محمد رسول الله و مجروحيت قطع دست حاج حسين خرازي ف ل 14 امام حسين

شهادت حميد باکري جانشين ل 31 عاشورا و شهادت رضا حسن پور جانشين ل 17ع

شهادت محمد حسين ساعدي فرمانده گردان روح اله از ل 17 ع- شهادت مهدي شالباف ف گردان امام رضا از ل 17 ع- شهادت اصغر فتاحي فرمانده گردان علي ابن ابيطالب از ل 17 ع و مجروح شدن حاج جواد دل آذر معاون عمليات ل 17 ع و به اسارت درآمدن فرج اله فصيح رامندي فرمانده گردان حضرت رسول از ل 17 ع و به شهادت رسيدن جمع زيادي از نيروهاي يگانهاي عمل کننده و شهيد شدن کادر واحد اط.ع ل 17 ع در اين واقعه مانند شهيدان يوسفي ، حسين صبوري ، احمد برزگر ، داود توکلي ، منصور سيدعلي و به اسارت در آمدن جلال واعظي و مجروح شدن حاج محمد ميرجاني، اکبر حيدري ، فکري ، محسن بيگي و اسامي که فراموش نموده ام . همه اينها گواه صادقي است بر حماسه بي نظير رزمندگان اسلام در جزاير مجنون لذا مشاهدات من طي چند روز حضور در اين معرکه سرنوشت ساز حاوي خاطرات فراموش نشدني است که به ذکر بعضي از اين مشاهدات مي پردازم :

دشمن وقتي خيالش از جبهه هاي ساحل دجله و مناطق زيد آسوده شد همه توانش را در مقابل رزمندگان مستقر در جزاير مجنون قرار داد در روز ميانگين 90 مورد پرواز انواع مختلف هواپيماهاي عراقي بر آسمان جزاير مشاهده مي شد. زمين جزاير به طور ميلي متري از هوا و زمين زير آتشباري دشمن قرا مي گرفت و هر ميلي متر آن با گلوله هاي دشمن شخم زده شد . يک مورد من با موتور در مسير خط مقدم مي رفتم هواپيماي عراقي انقدر آمد پايين که کاملا چهره و دندانهاي خلبان عراقي که مي خنديد پيدا بود و از جبهه زميني هم برخلاف سوابق پاتک هاي عراقي ها که معمولا فقط در روز پاتک مي کردند اما در جزاير شب و روز عراقي ها پاتک مي کردند

روز 6/12/62 صبح زود در جاده مياني جزيره جنوبي رفتم حدود 1 کيلومتري پل شيطاط داخل کانالي توقف کردم ديدم شب گذشته عراقي ها پاتک زدند و 2 صحنه عجيب و قابل ذکر ديدم :

1- در حين درگيري تن به تن (اين شب) يک بسيجي کم سن و سال با يک سرگرد عراقي با هيکل درشت تن به تن درگير شده بودند و هر 2 نفر در حالي همديگر را کشته بودند که سرنيزه هر 2 نفر هنوز داخل شکم ديگري فرورفته مانده بود. و در شيب خاکريز بصورت نيمه ايستاده هر 2 نفر جان داده بودند

2- يک رزمنده اي را عراقي ها اسير کرده بودند درحاليکه پاهاي او بسته بود ماهيچه هاي ساق پاي او را با سرنيزه بصورت رشته رشته بريده بودند و اين رشته هاي گوشت پاي اين رزمنده کاملا مشاهده مي شد.

اوج سنگيني پاتک هاي عراق را مي توان روز سوم و چهارم عمليات يعني 6 و 7 اسفند 62 نامبرد زمين جزاير را ميتوان شبيه طبل بزرگ تصور کنيد که دشمن از هوا و زمين بر آن مي کوبيد و لحظه اي اگر گوش به زمين جزيره مي گذاشتي اين شباهت را کاملا درمي يافتي . بعد از ظهر 6/12/62 من به اتفاق اقا مهدي زين الدين و آقا مهدي صباغ 3 نفري در نزديکي پل به سمت طلائيه کنار ضلع شرقي جزيره جنوبي بوديم ديگر اوضاع طوري بود که بين ما و گردان روح اله که دراطراف پل طلائيه مقاومت مي کرد توسط عراقي ها بسته شد (يعني گردان ها محاصره شدند). دقيقا به خاطر دارم حدود ساعت 5/1 بعد از ظهر بود محمد محبتي جمعي گردان روح اله با بي سيم به آقا مهدي زين الدين خبر شهادت حسين ساعدي را اعلام کرد خيلي با وقار مودب و قهرمانانه که هنوز طنين صداي محمد محبتي در گوش من است که گفت : آقا مهدي همين الان حسين شهيد شد . آقا مهدي در جواب محبتي گفت خودت گردان روح اله را اداره کن . هنوز آقا مهدي زين الدين گوشي بي سيم را کامل پايين نگذاشته بود که مجددا بي سيم چي گردان روح اله بهرام سياهپوش تماس گرفت و گفت محمد محبتي الان شهيد شد و تير به قلب او اصابت نمود و روبه قبله شد و آخرين کلمات بر زبانش اين بود : السلام عليک يا ابا عبدالله

نمي دانم چه به حال آقا مهدي زين الدين گذشت اما بغض در گلو و نم اشک در چشمان او که برق آن اشکها در چشم مهدي زين الدين برايم هرگز فراموش شدني نيست.

آقا مهدي زين الدين وقتي بغض خود را فرو برد با آن چشمان زيبايش يک نگاهي به من نمود وآارام گفت تو را براي اطلاعات مي خواهيم سپس خيلي آرام صورت را چرخاند رو به آقامهدي صباغ نمود و فرمود مهدي خودت را به نيروهاي گردان روح اله برسان. به هر حال روز 6/12/62 در حالي به غروب رسيد که عراقي ها علي رغم آن همه فشار نتوانستند به اهداف و آرزوهاي اصلي خود برسند و فداکاري حسين ساعدي و محمد محبتي و ساير رزمندگان مستقر در آن خط آنان را ناکام گذاشت.

روز 7/12/62 همانند روز قبل با حماسه اي ديگر توسط رزمندگان گردان علي ابن ابيطالب(ع) پس از شهادت اصغر فتاحي فرمانده دلاور اين گردان و ساير رزمندگان لشکر 17 ع با ناکامي عراقي ها به غروب رسيد.

شب 7/12/62 نيروهاي لشکر 10 سيدالشهدا با يک تک سريع و ضربتي در ضلع شرقي جزيره جنوبي که حدود 3 کيلومتر عراقي ها در آن نفوذ کرده بودند توانستند حدود 80 دستگاه تانک عراقي را منهدم و حدود 800 نفر آنان را به هلاکت برسانند و با اين تک ، عراقي ها در روز 8/12/62 فرصت تحرکات جديدي را پيدا نکردند و مي توان گفت جزاير اين روز را در سکوت و به آرامي سپري نمودند بعد از ظهر همين روز آقا مهدي زين الدين به من گفت امشب يک شناسايي برويد به منظور جمع آوري پيکر مطهر شهدايي که در درگيريهاي اين چند روز که در گوشه و کنار منطقه درگيري افتاده اند به منظور انجام فرمايش آقا مهدي من بهمراه مصطفي يوسفي رفتيم نزديکي پل ارتباطي به سمت طلائيه در آنجا من مشاهده کردم عراقي هاي زيادي که در منطقه دارند تخليه مي شوند آنقدر تعداد نيروهاي پياده عراقي ها در تقاطع پل به سمت طلائيه و کنج جزيره جنوبي زياد بودند که اگر تحرک نداشتند تصور مي کرديد در آنجا رديف درختان تبريزي کاشته شده است. ما برگشتيم و مشاهدات خود را به آقا مهدي گزارش داديم و آقا مهدي فرمودند ما اکثر نيروهاي لشکر 17 ع را به عقب تخليه نموده ايم فقط يک گروهان از کلهر در جزيره شمالي مستقر است و شما امشب براي جمع آوري پيکر مطهر شهدا اقدام کنيد . حوالي ساعت 11 شب من در مقر ل 17 ع مشغول استراحت بودم آقا مهدي آمد مرا بيدار کرد فرمودند امشب عمليات است و شما چون کنج جزيره را دقيقا مي شناسي همراه برو و کار به هيچ اموري نداشته باش فقط پل سمت طلائيه را نشان فرمانده گردان بده و برگرد. من هرچه اصرار کردم که براي عمليات دير است و درگيري به روز مي رسد و صلاح نيست اما مورد قبول واقع نشد و امر فرمانده را بايد اطاعت کرد. به هر حال تا نيروهاي گردان حبيب از ل 27حضرت رسول الله (ص) آمدند و بهمراه يک گروهان از گردان سيد الشهدا تانقطه رهايي رسيدند و به سمت دشمن حرکت کرديم رسيديم زير پاي عراقي ها ساعت 5 صبح شد يعني همان مخالفتي که من داشتم و مي گفتم درگيري به روز مي کشد . به هر توصيف که قابل بيان نيست خود مصطفي کلهر فرمانده گردان سيدالشهدا اولين آرپي چي را به سمت عراقي ها شليک کرد و به هر ترتيب خط شکسته شد و رسيديم به پل ارتباطي به سمت طلائيه من به فرمانده گردان حبيب پل را نشان دادم و در حين شدت درگيري آنقدر شديد بود که گله گله عراقي ها را با نارنجک مي کشتم اما تمامي نداشتند مانند لانه زنبور مجددا عراقي از حفره ها و سنگر ها در مي آمد و حدودا مي توانم بگويم قريب 500 نفر را با نارنجک کشتم شنيدن کي بود مانند ديدن ...

براثر تيراندازي عراقي ها از سمت راست يک تير به لگن پاي راست من اصابت کرد و چون تير رسام بود ديدم به من خورد و صواي شکستن استخوان لگن هنوز درگوشم است و دقيقا يادم است که بي اختيار فرياد برآوردم اي بابا . به ياد آوردم به علي اکبر امام حسين (ع) چه گذشت به اين ترتيب من از صحنه عمليات خارج شدم و اما شنيدني است بعد از مجروحيت :

من موقعي که تير خوردم بي اختيار روي شيب سيل بند جزيره دراز کشيدم و سمت چپ نگاه مي کردم ميديدم عراقي ها سر رسيدند و دارند تير خلاصي مي زنند به مجروحين به سمت راست نگاه مي کردم عده اي از رزمندگان در حال عقب نشيني بودند من يک لحظه اسارت را در خاطرم مرور نمودم . کالک و نقشه و قطب نما و دوربين همراهم بود تصميم گرفتم به نحوي اينها را از خودم دور کنم اما از طرفي احساس مي کردم يک نيروي باطني من را تشويق مي کند تا بلند شوم و حرکت کنم و به عقب برگردم.

بلند شدم قنداق کلاشينکف را باز کردم و بعنوان عصا و علي رغم آتش شديد دشمن برگشتم عقب حدود 3 کيلومتر مسير را با لگن شکسته ام آمدم رسيدم به نقطه رهايي . آقا مهدي زين الدين در حاليکه پشت به ما داشت و رو به آبهاي هور بودند آنقدر شديد گريه مي کرد که شانه هايش تکان مي خورد . من ميديدم و هق هق صدايش را مي شنيدم و طوري رفتار کرد که چهره ما به يکديگر نيفتد به هر ترتيب مصطفي يوسفي مرا با موتور آورد پد هلي کوپتر آنجا گفتند تا ساعاتي هلي کوپتر پرواز ندارند آمديم اورژانس لشکر 17 ع در ضلغ غربي در جزيره شمالي در حاليکه امدادگران مشغول رسيدگي و مداواي من بودند ديدم مصطفي يوسفي مي رود پشت اين پارچه هاي سفيدهاي اورژانس شديد گريه مي کند در حاليکه اشکهايش را پاک مي کند بر مي گردد بالا سرمن . با خودم گفتم خدايا من مجروحيتم آنقدر وخيم نيست که يوسفي به حال من گريه کند ؟ مقداري لوازم شخص اسناد و مدارک به يوسفي دادم گفتم پايان عمليات شد اينها را برايم بياور قم و بيا ديدنم مصطفي يوسفي در جواب گفت من نمي توانم پرسيدم علت آنرا گفت : من شهيد مي شوم و ديگر همديگر را نمي بينيم پرسيدم چرا گريه ميکني ؟ جواب داد : در اين دنيا تو را خيلي دوست دارم و دوست بسيار صميمي من هستي گريه ام براي دوري روي تواست.

به هرحال من اعزام شدم به عقبه و نهايتا پس از 3 هفته درمان نسبي برگشتم به انرژي اتمي (مقر ل 17 ع) در اطاق کالک و نقشه اط.ع ل 17 ع تنها نشسته بودم آقا مهدي زين الدين وارد اطاق شد. براي اولين بار بعد مجروحيتم همديگر را مي ديديم بلند شدم براي احوالپرسي خيلي متفاوت تر از هميشه مرا در آغوش گرفت و سعي داشت موضوع روز 9/12/62 را به نحوي از دل من بيرون کند و دلجويي نمايد لکن همچنان احساس مي کرد من در دلم گله اي دارم ولي به زبان نمي آورم. تا اينکه چند روز بعد در جلسه اي بين کادر واحد اط.ع  ل 17  اين موضوع را اينگونه به زبان آورد : عده اي فکر مي کنند ما فرمانده لشگرها سنگدل هستيم هرچه بکشيم يا نيروهايمان کشته شوند خم به ابرو نمي آوريم و يا اينکه آن دنيا جلسه حسابرسي برپا شود ما فرمانده لشکر ها را به خط مي کنند و هر کدام چند صد کيسه خون روي دوشمان است و بايد جوابگوي اين خونها باشيم . ما بايد به تکليف عمل کنيم نتيجه با خداست. آقا مهدي زين الدين آنچنان از عمق دل با صداقت صحبت مي کرد نم اشک در چشمان مهدي آنچنان برق مي زد همانند همان روز شنيدن خبر شهادت ساعدي که در چشمانش ديدم و اما بگويم که در کجا اين موج اشک از چشمان آقا مهدي زين الدين فوران کرد . درماموريت لشکر 17 ع به سردشت در پاييز 63 در کوه نوري مستقر بوديم حدود 3 روز به شهادت آقا مهدي مانده بود صبح زود يک سرباز ارتش که شب قبل نگهبان بود آمد درب سوله ما و گفت حاج آقا ديشب کدام از نيروهايتان دلش درد مي کرد يا مريض بود چرا به دادش نرسيديد چون خيلي آه و ناله مي کرد؟. من که از موضوع با خبر بودم به ان سرباز طوري پاسخ دادم که آقا مهدي را نشناسد لکن مي ديدم که نيمه هاي شب آقا مهدي در آن هواي سرد کوه نوري يک قطعه گوني بعنوان سجاده و زيرانداز مي انداخت و بلند بلند با خداي خودش صحبت ميکرد و از خداي خويش شهادت را مي طلبيد و به اين آرزو رسيد . آقا مهدي زين الدين داراي ابعاد شخصيتي بود و مصداق رحماء بينهم و اشداء علي الکفار بودند . در عين حال که مدير مدبر قاطع و با پشتکار بودند اما داراي قلبي رئوف و مهربان بودند که جا دارد اين ابعاد مختلف براي نسلهاي آينده اين کشور تشريح شود و به حق اينان الگوي خوبي براي جوانان ما مي توانند باشند و بي ارتباط نيست که آقا مهدي زين الدين سردار خيبرشکن لقب گرفت و مي توان ادعا نمود : نام جزاير مجنون در بين رزمندگان بدون نام آقا مهدي زين الدين شناخته شده نيست و اين دو اسم با هم عجين هستند .

153.jpg

حدود سه هفته بعد از درمان نسبي مجروحيتم برگشتم منطقه و براي اولين بار با موتور به اتفاق برادر حمزه کربلايي زاده که بعد از مجروح شدن حاج محمد ميرجاني بعنوان سرپرست واحد اط.ع ل 17 ع فعاليت مي نمود از روي پل فلزي که معروف شد پل خيبري رفتيم به جزاير. واضح است براي من که بارها اين مسير را مخفيانه در حضور عراقي ها در جزاير براي شناسايي رفته بودم علاوه بر تجديد خاطرات روزها و شبهاي شناسايي طعم و لذت خاص خودش را داشت که مجددا آن آبراه ها و مسير ها را ملاحظه مي نمودم و يک شب را در جزيره خدمت برادران واحد سپري نموديم و اوضاع و احوال را بررسي نموده و معلوم شد که چه تعدادي از نيروها شهيد يا مجروح و يا مفقود شده و نسبت به ادامه ماموريت تبادل نظر شد . ذکر اسامي خالي از لطف نيست : مصطفي يوسفي ، ابوالفضل سعادتمند ، شهيد شده اند و حسين صبوري ، احمد برزگر ، منصور سيد علي ، داود توکلي ، سيد جلال واعظي مفقود شده اند و محمدبهمني و حاج محمد ميرجاني ، فکري ، محسن بيگي ، علي اکبر چتري مجروح شده اند .

بعد از بازگشت از جزاير ضروري ترين موضوعي که در ذهن من بود تقويت آموزش نيروها بود و با توجه به تجربه کسب شده در عمليات خيبر ضرورت اين مهم بيشتر ملموس شد.

لذا علاوه بر انجام دوره هاي آموزشي براي عزيزان واحد اط.ع در موضوعات نقشه خواني- کار با قطب نما- تشريح تجارب عملياتهاي گذشته براي اين عزيزان کارهاي آموزشي آبي خاکي و غواصي در پلاژ رود ذزفول حدود يکماه برگزار گرديد و اما موضوع مهم در ايام تثبيت جزاير علاوه بر شهادت سردار عزير حاج ابراهيم همت که در اين راستا به اين فيض عظمي رسيدند مي توان احداث جاده سيد الشهدا براي ارتباط جزاير با عقبه را نامبرد که از مقوله هاي مهندسي نادر در جنگ است که به لحاظ فني و مهندسي جاي موشکافي دارد که چطور زير آن آتش شديد دشمن و آن آب و هواي نامناسب جوي و در آب هور که غالبا عمق 3-6 متر راداشت در طول زمان حدود 45 روز اين جاده احداث شد . اما يک فعاليت عمراني در شهرها در اين ايام در اين آرامش و آسايش نه ماهها بلکه سالها طول مي کشد و چه بسا ناتمام مي ماند بعنوان نمونه پروژه گردنه گيان تفرش حدود 9 سال است شروع شده اما هنوز ناتمام است و اين سوالي است که مسئولين ذي ربط در برابر ملت ايران و مهمتر در پيشگاه خداي متعال بايد جوابگو باشد. ؟

بعد از تثبيت جزاير مجنون و قانع شدن به همين ميزان موفقيت بعنوان ثمره نهايي عمليات بزرگ خيبر اما فرماندهان هنوز نااميد نشده بودند و طراحي يک عمليات در منطقه کوشک و طلائيه را در سر مي پروراندند همانطوري که خيبر قرار بود با آزاد شدن طلائيه جزاير ارتباط با خشکي را داشته باشند و از طرفي منطقه عمومي شرق بصره و عقبه سپاه سوم عراق را بتوانند بيشتر تهديد نمايند.

لذا اوايل تا بستان 63 براي انجام شناسايي يک گروه از اط.ع ل 17 ع به منطقه کوشک رفته و يکسري شناسايي ها شروع شد و در کنار ما اط.ع 31 عاشورا هم مشغول شناسايي بود و حدود يک ماه اين رويه جاري بود و اتفاق خاصي و قابل ذکري نيفتاد.

چون در اين ايام حاج محمد ميرجاني مسئول اط.ع ل 17 قبلا در جزاير مجنون مجروح شده بود لذا با پيگيري آقا مهدي زين الدين برادر حمزه کربلايي زاده که از پاسداران قديمي و رزمندگان با سابقه اهل شوش دانيال هستند به عنوان مسئول واحد اط.ع ل 17 معرفي شدند ايشان هم طبق توصيه آقا مهدي امور واحد را غالبا با مشورت من انجام مي دادند و با توجه به عمليات خيبر که خيلي از نيروها شهيد و مجروح شده بودند لذا ضروري ترين اقدام بازسازي چارت سازماني واحد بود. عزيزاني مثل مصطفي يوسفي ، حسين صبوري ، احمد برزگر ، داود توکلي ، منصورسيدعلي ، شهيد شده بودند و محسن بيگي ، فکري ،ميرجاني ، محمد بهمني و علي چتري مجروح شده بودند و جلال واعظي مفقود شده بود.

پس از بررسي هاي که با حمزه انجام دادم نهايتا تقسيم امور در واحد به شرح زير پيشنهاد شد :

1- برادر حمزه کربلايي زاده مسئول واحد اط.ع ل 17 ع

2- برادر علي اکبر نظري ثابت جانشين

3- برادر محمود احمدلو مسئول محور 1

4- برادر علي اکبر چتري مسئول محور 2

5- بر ادري که نامش فراموش کرده ام مسئول محور 3 (احتمالا نظامعلي فتحي) بود

و احمد احتشام و ناصر شهبازي هم در کالک و نقشه باشند.

برادر حمزه احساس مي کرد من نمي خواهم مسئوليتي در واحد داشته باشم و يک شرم خاصي از من داشت . رودر رو به من چيزي بيان نکرد تا اينکه موضوع را به آقا مهدي مطرح نمود و طي جلسه اي در خط کوشک که مستقر بوديم آقا مهدي حضورا تقسيم کار واحد را اعلام نمودند بطور قاطع و بدون تعارفات معمول که آنزمان مرسوم بود :

1- برادر حمزه مسئول 2- برادر نظري ثابت جانشين 3- برادر حيدري محور 1 برادر چتري محور 2 برادر احمدلو محور 3. دقيقا خاطر دارم شهيد اکبر نظري ثابت خيلي آرام در حاليکه شرم داشت بلند صحبت کند گفت آقا مهدي ما لياقت نداريم آقا مهدي بي درنگ گفت کارکنيد تا لياقت پيدا کنيد و اين نمونه اي از روحيه عالي و شکستن نفس اماره در شهيد نظري ثابت و از طرفي تدبير و قاطعيت آقا مهدي در کار که با کسي تعارف نداشتند و همينطور دقت نظر آقا مهدي نسبت به اهميت واحد اط.ع ل که در جزئيات امور واحد نيز نظارت داشتند.

بعد از ايامي که از انجام شناسايي هاي منطقه کوشک و طلائيه سپري شد چون شمن آبگرفتگي در منطقه ايجاد نمود ادامه کار در اينجا لغو شد. و ماموريت ل 17 ع به سردشت مطرح شد و براي شناسايي اوليه يادم هست که من به اتفاق حمزه کلبي زاده و شهيدين مجيد و آقا مهدي زين الدين به سپاه سردشت رفتيم . و در آنجا اقدامات اوليه استقرار لشکر در منطقه مطرح شد و براي يک هماهنگي به مقر يک تيپ ارتش از ل 64 اروميه که در سردشت پادگان دارد به آنجا رفتيم و مذاکرات اوليه و گامهاي اول ماموريت ل 17 ع در سردشت برداشته شد. و رفتيم د رکوه نوري مستقر شديم و اولين شناسايي را 3 نفري من و حمزه و آقا مهدي رفتيم تا لب رودخانه مرزي گلاس و ارتفاعات روبروي کوه نوري را ديدباني کرديم و طراحي هاي اوليه مطرح شد . گوئيا آقا مهدي در اين ايام مي دانست که شهادت او نزديک است و عجيب دل  داده بود به اين منطقه و اين دل دادگي از صفاي باطن او خبر مي داد علي رغم اينکه گاها مورد سرزنش ما و بعضي از دوستانش قرار مي گرفت که چرا ماموريت در منطقه غرب را پذيرفته است چون ما اصول حفاظتي را در برابر افراد منطقه و نيروهاي ارتش که عموما آنجا مستقر بودند بيشتر بايد رعايت مي کرديم تا در برابر عراقي ها و همين موضوع مرا و ديگر دوستان را خيلي عصباني نموده بود و آزار مي داد . اما او راهي را مي ديديد که نهايت آن لقاء الله بود و به آرزوي خود هم در اين منطقه رسيد .

ياد دارم يک روز صبح زود يک سرباز ارتشي روي کوه نوري که مستقر بوديم آمد درب ستاد ما و به من گفت حاج اقا امشب کدام از دوستان شما دلش درد مي کرد نمي دانم سرما خوردگي يا مرضي داشت خيلي بدجور آه و ناله مي کرد و درنيمه هاي شب شديدا داشت گريه مي کرد من که مي دانستم موضوع ا زچه قرا راست به ان سرباز طوري جواب دادم که آقا مهدي را نشناسد و اما من مي دانستم چون ديده بودم آقا مهدي نيمه هاي شب يک گوني بعنوان زيرانداز و سجاده خودش برمي داشت و مي رفت گوشه اي خلوت با خداي خودش راز و نياز مي کرد. بعضي جملات آقا مهدي در اين راز و نياز اين بود : خدايا من ديگر طاقت ديدن شهادت يارانم را ندارم و يکي يکي اسم فرمانده گردانهاي شهيد را مي آورد وي گفت خدايا حسين ساعدي محمد بنيادي اصغر بيات اصغر فتاحي رضا حسن پور شالباف نديري و ...  را ديدم شهيد شدند مرا بپذير چون ديگر طاقت ماندن ندارم .......... و لذا در روزهاي آخر آبان پاييز 1363 اقا مهدي بهمراه برادرش مجيد توسط گروه منافق صفت خباط اکراد آن منطقه طي کميني که در جاده مهاباد به سردشت واقع شد به شهادت رسيدند و صدمه جبران ناپذير نه به لشکر 17 ع نه به سپاه پاسداران بلکه به همه کشور ايران اسلامي وارد شد. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

عمليات بدر زمستان 63

حدود 6 ماه قبل از عمليات بدر درست در ايامي که پيکره اصلي لشکر 17 در غرب منطقه عمومي سردشت مشغول فعااليت و در تدارک يک عمليات بود تعداد 5 نفر به اسامي علي اکبر چتري ، عليرضا اخرو.ي ، غلامحسين عسگري ، نظامعلي فتحي ، رضا احمدي جمعي اط.ع ل 17 ع به دستور شخص شهيد زين الدين به منطقه هور (تبور) اعزام شده و پس از گذراندن حدود يکماه دوره فشرده آموزشي آبي خاکي و غواصي سپس به جزيره رفتند و در آنجا در معيت برادران اط.ع قرارگاه نصرت به نامهاي سيد رکن الدين آقاميري ، حاج سعيد خزائلي ، حاج حميد رمضاني ، محمود درخشان ، مجيد اميدوار ، عليرضا فرشيدي شناسايي هاي منطقه عمومي بدر را انجام دادند که فهرست اين شناسايي اين شد :

آبراه نينوا : علي اکبر چتري ، محمود درخشان ، مجيد اميدوار

آبراه جمل 2 : عليرضا اخروي ، غلامحسين عسگري

آبراه طور : رضا احمدي ، نظامعلي فتحي

در ادامه اين تقسيم بند ي و شناسايي ها متعاقب لغو شدن ماموريت لشکر در سردشت و نهايتا عزيمت کامل لشکر به جزيره و مصمم شدن در عمليات بدر و در حين يکي از شناسايي ها منصور حيدري، علي اکبر چتري ، مجيد اميدوار هنگام غروب در آبراه نينوا نزديک سيل بند عراقي ها بدليل مشاهده کردن يک بلم سوار عراقي در کمين و تعقيب توسط ايشان به سمت جنوب داخل نيزار ها رفته و پس از اقامت شب در نيزارها صبح به قصد برگشتن به سمت جمل اصلي آبراه مختار کشف شد و دقيقا به خاطر دارم نامگذاري آنرا چون بطور اتفاقي پيدا شد گذاشتيم مختار و امادر تکميل شناسايي ها و تقسيم بندي شب اول عمليات بدر به اين شرح شد :

1- مختار : چتري ، عسگري ، کدخدازاده ، مصطفي ميرزايي

2- جمل 2 : منصور سبزي ، عليرضا اخروي

3- طور : رضا احمدي ، نظامعلي فتحي

اما چون در حين آبراه جمل 2 مشکل کمين پيش آمد و توسط علي اکبر چتري و محمود پاکنژاد گردانها از سمت آبراه نينوا ، به سمت سيل بند هدايت شدند.

شکستن خط مقدم در بدر به روايت شهيد منصور سبزي راهنماي جمل 2

منصور سبزي براي خود من بدون واسطه تعريف کرد که : من با لباس غواصي و درحاليکه بسيار سردم شده بود فقط يک سرنيزه همراه داشتم جلوتر از همه رزمندگان و زودتر از همه آنان تنها رفتم بالاي سيل بند داخل کانال عراقي ها و ديدم عراقي ها همه رو به آب هور منتظر آمدن رزمندگان هستند و در حاليکه داخل کانال عراقيها بصورت خميده آرام آرام مي رفتم از روبروي من هم يک عراقي به همان حالت خميده مي امد ، امد آمد آمد رسيديم به هم . از سويي خنده ام گرفته خدايا با عراقي کشتي بگيرم او هم دست خالي است منصور سبزي مي گويد بي اختيار با او گلاويز شدم و او را به زير انداختم خودم روي سينه اش نشسته ام و سرنيزه ام را در حاليکه رمق زيادي نداشتم به دفعات زيادي به او کوبيدم چون بي رمق بودم موثر واقع نمي شد در اين حين يک عراقي ديگر که اسمش رحيم بود رسيد بالاسر کانال و ما 2 نفر را اين وضعيت مشاهده کرد طبيعي بود که او نمي دانست چکار کند ؟ در حاليکه آرپيجي مسلح هم داشت اگر شليک کند من و عراقي هردو منهدم مي شديم يا مثل داور کشتي ما را از هم جدا کند ؟ خلاصه گذاشت رفت و اين عراقي او را صدا مي زد رحيم رحيم رحيم من هم که سرنيزه ام را مرتب مي کوفتم بر عراقي احساس کردم به جاي مهمي از بدن عراقي موثر افتاد و از روي سينه اش بلند شدم و اين عراقي بدبخت مثل کودکان دبستاني که کتک مي خورند در حاليکه دستش روي سرش بود گريه کنان رفت به عقب . من هم که گرمتر شده بودم و روحيه اي مضاعف گرفته بودم يک مقداري جلوتر رفتم . مثل آرتيس بازها سرنيزه ام را بالا و پايين مي انداختم تا رسيدم به همان عراقي که اسمش رحيم بود و بالاسر کانال آمده بود درحاليکه رو به آب هور داشت و مسلح و چشم انتظار رزمندگان بود که شليک کند بي اختيار سرنيزه ام را به سمت او پرتاب کردم ايشان هم برگشت به سمت من و آرپي جي را شليک کرد و من اولين بار آنجا زخمي شدم.

و اين آرپي جي زن عراقي فرار کرد درحاليکه بسيار ترسيده بود. من يک اسلحه از عراقي ها گير آوردم و رفتم پشت سيل بند بين سنگر اجتماعي عراقي ها و بين 2 سنگر اجتماعي دشمن کمين مي کردم به محض درآمدن آنان از سنگرها آنان را به رگبار مي بستم و حدود پنج الي 6 سنگر را به همين نحوه پاکسازي کردم و در اين واقعه من هم سالم نماندم . حدود 4 تير نوش جان کردم تا اينکه عده اي از رزمندگان را ديدم کمي آنطرف تر هم آمده اند بالاي سيل بند و رفتم سراغ آنان خودم را معرفي کردم مبني بر اينکه من اطلاعاتي هستم و بلد هستم دنبالم بيائيد با کمک آن چند نفر سر پل را گرفته و خط عملياتي بدر به اين نحوه سقوط کرد و همه رزمندگان آمدند بالاي سيل بند اما من چون مجروح شده بودم با قايق خواستند به عقب حمل کنند از آبراه جمل 2 آمدند نميدانستيم که هنوز کمين دشمن در جمل 2 برقرار است از کنار کمين جمل 2 که عبور کرديم آنجا هم دشمن به قايق ما رگبار بستند و 3 تير ديگر هم نوش جان نمودم. خلاصه جمعا با چند ترکش آرپي جي و 7 تير گلوله تفنگ هم پذيرايي شديم و راهي بيمارستان شدم و معروف شده بود که منصور سبزي 7 تا تير خورده است. لازم به ياد آوري است که منصور سبزي در عمليات والفجر 8 فتح فاو به آرزوي ديرينه اش که سالها در جبهه ها به اين منظور سپري نموده بود رسيد . روحش شاد و راهش پر رهرو

و اما شرح عمليات بدر از حوصله اين مختصر خارج است اما زماني که دشمن در روزهاي اوليه عمليات مشکل لشکر 14 امام حسين (ع) در جبهه شمالي عمليات و مشکل 31 عاشورا را در کيسه اي دجله براي خودش حل نمود و آنان را به عقب زد در روزهاي سوم به بعد نوبت رسيد به درگيري شديد در منطقه تصرف شده توسط ل 17ع و در اين محدوده فلش حرکت عمليات دشمن از شمال به جنوب شد يعني روبروي کانال صفين جايي که لشکر 17 دفاع کرد و تنها منطقه باقيمانده ماحصل عمليات بدر محدوده لشکر 17 مانده بود حدود 5 تا 10  کيلومتر مساحت بود که در انتهاي محدوده جنوبي عمليات واقع شده بود.

و اما حماسه روز پنجم

به جرات مي توان گفت فقط در اين روز من بايد حدود صدمرتبه تکه پاره مي شدم اما اراده خداوند نبود که چنين شود يک مورد : من با موتور عمدا از روي دژ منتهي به کانال صفين تردد مي کردم به 2 دليل يکي دژ چون صاف  و غلطک زده بود بدون دست انداز و سريعتر تردد مي کردم و دوم اينکه باعث بالا ماندن روحيه ساير رزمندگان مي شد و از طرفي وحشت در دل دشمنان بود. لذا طبيعي بود با آن شدت آتش و در ديد تيررس بودن من مورد نشانه روي انبوه تانکها که حدود هزار دستگاه در منطقه بود قرار گيرم يک گلوله تانک درست از بين 2 چرخ موتور من زير رکاب موتور در حاليکه با سرعت حداقل 100 کيلومتر مي رفتم عبور کرد. و در تقاطع اين دژ و کانال صفين موتورم را روشن روي جک زدم روي خاکريز رفتم داخل يک سنگري که به صورت حلقه چاه حفر شده بود و بطوري که من تمام قد داخل چاله رفته قطعه کلوخي به ابعاد نيم متر مانع ديد من بود دوربين را تميز کردم قصد ديدن تانکها را داشتم که مسير حرکت آنان را برآورد کنم هنوز دوربين به چشم من تماس نگرفته بود که گلوله تانک دقيقا به همين کلوخ خورد و من دقيقا دفن در چاله چاه مانند شدم و لحظاتي مرگ را تجربه کردم و رزمندگان ساوه اي که در آن خاکريز مستقر بودند از قبل مرا مشاهده مي کردند و مرا مي شناختند آمدند و من شبيه ماري که از دل خاک در آيد اول خاک سر مرا خالي مي کردند و دقيقا دست رزمندگان که خاک روي سر من را خالي مي کردند احساس مي کردم خلاصه تا زماني که سينه من از دل خاک آزاد شد و من باورم شد که تا خدا نخواهد هيچ برگي از درختي نمي افتد . (لاتسقط من ورقه الا يعلمها و لا رطب و لا يابس الا في کتاب مبين)

ادامه روز پنجم

يک نوبت ديگر هم جانباز حاج محمد خوشنويس ترک موتور من بود از روي خاکريز صفين عبور مي کرديم يک جيپ 106 ديديم که راننده اش مجروح شده بود و 106 روي سکو بالا بود . محمد خوشنويس گفت در اين اوضاع بحراني حيف است 106 را مي زنند من توقف نکردم اما خوشنويس از ترک موتور پريد پايين من هم مجبور بودم توقف کنم . دقيقا مشاهده کردم به صورت شمارش معکوس منتظر بودم 5-4-3-2-1 در حاليکه محمد خوشنويس روي صندلي راننده نشست و دستش روي دسته دنده که خلاص کند گلوله تانک به 106 اصابت کرد بنزين و مواد منفجره خود 106 خرمني از آتش درست شد و من حداقل انتظار زخمي شدن محمد خوشنويس را مي کشيدم . ديدم محمد خوشنويس خنده کنان دوان دوان به سمت موتور من آمد و مرتب تکرار مي کرد شما گفتي تانک مي زند .... شما گفتي الان تانک مي زند .....

و بگويم از همه رزمندگان لشکر 17 که در کانال صفين غوغاکردند بويژه گردان سيدالشهدا و خصوصا از شهيدمصطفي کلهر- شهيد حاج جواد فخار که معاون کلهر بود و اين 2 نفر من مي ديدم يک تنه ، يک نفر ، نه يک گردان بلکه يک لشکر بودن جلوي گله تانک . من به خاطر کارم بايد با عقبه در ارتباط مي بودم تردد زياد مي کردم مي توانم بگويم فقط روز پنجم من پنجاه نوبت از کانال صفين به عقبه تردد داشتم هر نوبت که به کانال صفين مي رسيدم حاج جواد فخار مرا مي بوسيد مي گفت همين تردد تو به ما روحيه مي دهد . من هم راهنمايي کردم که آر پي جي زن ها را بفرست جلو داخل کانال هاي جلوتر از صفين آنجا تانک ها را شکار کنند و برگردند . نمي دانم به چه زباني ؟ به چه واژه اي ؟ از کجا ؟ از که ؟ از چه بگويم ؟ اما اين روز آنچنان در ذهنم تثبيت شده هرچه هست فداکاري ايثار مردانگي غيرت و شهامت بچه هاي لشکر 17ع است.

در اين روز حماسي پنجم با همين چشمان خودم شمارش کردم بالغ بر سيصد تانک را بچه هاي گردان سيدالشهدا منهدم کردند . من که مي گويم گله تانک شما تصور کنيد آنقدر تانک در منطقه بود که لوله هاي تانکها به هم گير مي کردند و صداي برخورد تانکها به يکديگر مي آمد . آنقدر اين تانکها شليک کردند که ارتفاع خاکريز احداثي لشکر پشت کانال صفين حدود نيم متر شده بود و بعدها من خودم در اسناد مهندسي عراق ديدم مکتوب شده بود که خاکريز احداثي ايرانيان را با گلوله تانک صاف کرديم.

طبيعي است در اين حماسه و جنگ نابرابر جنگ تن و تانک عده زيادي اکثريت نيروهاي لشکر 17 ع يا شهيد شدند يا مجروح و عمدتا آناني که شهيد شدند در ساعات قبل چندين نوبت مجروح و زخمي شده بودند اما ماندند مقاومت کردند تا شهيد شدند از جمله شهيد کلهر اول پايش مجروح شده بود بعدا شهيد شد و همينطور شهيد حاج جواد فخار چندين نوبت طي اين چند روز مجروح شده بود و آخرين نوبت مجروحيتش به حدي بود که با برانکارد او را به عقب حمل مي کردند که يک خمپاره درست وسط بدن مطهرش اصابت کرد و بهمراه 2 نفر امدادگر تکه پاره شده و شهيد شدند و من با اين چشمان گنه کارم شاهد بودم شهيد داود کارگر از ساوه و خيل زيادي از شهدا که فقط صورت نوراني و منور و لبان خندان آنان تا ابد در ذهنم نقش بسته در اين روز به لقاء اله رسيدند و اکنون که اين مرقومه را مي نگارم اشک در چشمانم و بغض در گلويم در حسرت جدايي از شهدا مي سوزم و مي سازم .

نهايتا حوالي عصر روز پنجم من خودم شاهد بودم که عراقي ها باز هم جرات نمي کردند به پشت خاکريز ما بيايند در حاليکه انبوهي از پيکر شهدا بود و عده بسيار قليل حدود 20 نفر در تمام طول اين خط که زنده بودند و آنان هم عمدتا خسته ومجروح و کادر لشکر بودند و ابتدا يک لودر عراقي آمد خاکريز را کاملا صاف کرد بعدا يک پي ام پي حامل عده اي نيروي پياده به پشت خاکريز ما نفوذ کردند.

و اين عده عراقي توسط همان عده قليل پشت خاكريز به جهنم فرستاده شدند من آمدم به عقبه مقر لشكر و شهيد صادقي و حاج غلامرضا جعفري به من گفتند شما برو مقر آقاي رحيم صفوي و آقا صياد شيرازي هم مقداري نيروي ارتش آورده و امكانات و تجهيزات لشكر در اختيار تو باشد مانند ماشين و ساير امكانات تا بلكه خط حفظ شود. در حقيقت لشگر 17 ماموريتش پايان يافته بود و من رفتم در اختيار مقر تاكتيكي آقاي رحيم و صياد خدمت آقا رحيم رسيدم ايشان تنها غرق در نقشه بود بطوريكه متوجه حضور من تا لحظاتي نشد . پس از احوالپرسي و مذاكره و مشاوره پيشنهاد من اين بود كه اگر آتشباري آورده باشند مي شود كاري كرد.

يك آتشبار با خدمه حدود 5 نفر و حدود 6 قبضه به من دادند . من ايشان را بردم پشت جاده اسفالته النهير توجيه كردم مسافت را گفتم و حدود گرا را هم داشتم. گفتم معطل نكنيد شليك كنيد مسئول آتشبار به من گفت ما گلوله هايمان را نياورده ايم گلوله هايمان در جزيره مجنون است. قرار است بعدا بفرستند . طبيعي بود من هم چه احساسي پيدا كنم برگشتم رفتم خط چون خيلي نگران خط بودم. هنوز سقوط نكرده بود. هنوز نفس فرزندان روح اله عزيز مي آمد هنوز بوي غيرت و شهامت و همت مي آمد. آن عده قليل 20 نفر ل 17 هنوز خط را نگه داشته بودند . چند نفر را ديدم آنقدر بي رمق بودند كه روي خاك افتاده بودند و بخار دهان آنان و خاك گل شده بود و لبان نازنين قرآني آنان گلي شده بود. اما وقتي احساس مي كردند تانكها نزديك شده اند بلند مي شدند و آرپي جي مي زدند علت را از يكيشان پرسيدم گفت وقتي مي خوابيم روي زمين صداي تانكها را بهتر مي شنويم و دقيقتر متوجه مي شويم و به موقع آنان را شكار مي كنيم و اين آخرين باري بود كه من در خط بودم برگشتم مقر تاكتيكي آقا رحيم و صياد وضعيت را به آنان گفتم و روي نقشه اي كه باز بود مشغول تبادل نظر بوديم كه گلوله توپي نزديكي ما منفجر شد و نسيم تركش بسيار بزرگي شبيه ته توپ بود خيلي نزديك بازوي دست چپ من را مقدار كمي نوازش داد و به محض آنكه من گفتم آخ . آقا صياد شيرازي گفت : اين را ببريد اورژانس اين را ببريد اورژانس سه بار و من هم كه آينده برايم كاملا روشن بود و از جزئيات باخبر بودم شايد بگويم باخبر از همه و با خبرتر از همه و خبره تر از همه و خيره سر تر از همه ...

آمدم اورژانس جزيره بحدي خسته بودم و بي خوابي كشيده بودم يعني مي توان گفت اين پنج شبانه روز اصلا حتي دقيقه اي را نخوابيده بودم به محض رسيدن صندلي جلوي آمبولانس خوابم برد و موقعي بيدار شدم خودم را در شهيد بقايي اهواز ديدم ...

تمامي سال 1364 حضور در اط.ع ق نصرت گردان قائم (عج)

بدليل حضور در شناسايي هاي 2 عمليات بزرگ خيبر و بدر و بالتبع آشنايي از نزديك با عزيزان اطلاعات عمليات قرارگاه نصرت و دعوت ايشان مبني بر پيوستن به اط.ع ق نصرت نهايتا باتفاق برادر عزيز و دوست و همسنگر خودم علي اكبر چتري ملحق شديم به اط.ع ق نصرت گردان قائم كه فرمانده اين گردان شخص باوقار با ادب و خونگرم است به نام حاج حميد رمضاني و بجرات مي توانم بگويم موافقت من براي پيوستن به گردان قائم بيشتر به خاطر جذبه اخلاقي و معنوي حاج حميد رمضاني بود و براستي نه يك فرمانده بلكه براي من استاد اخلاق بود. تواضع و فروتني او و غرق شدن موقع عبادت بويژه موقع نماز و علاقه خاصي كه او به اذان گفتن من داشت احترام گذاشتن به جمع خصوصا به زيردستان- كم حرفي و پركاري و كم توقعي از خصيصه هاي اين شهيد عزيز است كه معمولا در ذهن و فكر من نقش بسته است.

در مدت حضور در اين جمع با صفاي دوست داشتني انجام شناسايي ها بيشتر در منطقه هور العظيم آبراه نهروان و پاسگاه ترابه و جاده الحسان و نهايتا سيل بند كنار دجله در آن منطقه كه شمال پل العزبر حساب مي شد يعني شمال منطقه عملياتي بدر ، بخاطر دارم يك موقع در نزديك خط عراقي ها يك سنگر تيربار ضدهوايي جديدا مستقر نموده بودند و ما از آن بي خبر بوديم . طبق روال هميشگي از آن آبراه عبور كرديم كه نگهبان عراقي مانند كسي كه از دوستان ما باشد لبخندي به ما زد و ما هم بدون حساسيت از مقابل او عبور كرديم مثل اينكه آب از آب تكان نخورد و در يك آبراه ديگري داخل يك سنگر اجتماعي عراقي ها يك سرباز جوان را داشتند اذيت و آزار مي دادند بطوريكه او به ستوه آمده به همان حالت عريان از سنگر زد بيرون و ما كه در حال فيلمبرداري از مواضع عراقي ها بوديم اين عراقي عريان را هم فيلم گرفتيم و خلاصه براي مزاح و شوخي برديم قرارگاه گفتيم : فيلم غيرمجاز داريم اول برويد وزارت ارشاد مجوز بگيريد و سپس با مجوز وزارت ارشاد اين فيلم را نمايش مي دهيم خلاصه كلي بگو بخند داشتيم از اين موضوع. موقع شناسايي جاده الحسان مطلب قابل ذكر اين است كه صدام تمام قواي كشورش را براي جنگ بكار گرفته بود براي احداث اين پد درهور فقط در يك روز بالغ بر يكصد كاميون شمارش كرديم و آنقدر نزديك رفته بوديم كه آرم روي كاميونها را قرائت مي كرديم اين كاميونها مربوط به انواع مختلف ادارات و سازمانهاي دولتي صدام بود كه روي درب كاميونها نوشته شده بود و اين نشاندهنده اين موضوع است كه صدام همه دولت و اجزاي آنرا فقط براي جنگ بكار گرفته بود و كاري در راستاي رسيدگي و آباداني كشورش و حمايت از اقشار مردم مظلوم انجام نمي داد......

به لحاظ نظامي چون دشمن در عمليات بدر احساس مي كرد كه اتوبان العماره- بصره يعني ارتباط جنوب و مركز كشورش شديدا تهديد مي گردد لذا با فعاليت مهندسي مضاعف اين تهديد را خنثي كرد لذا احداث 2 اتوبان ديگر درهور ناصريه براي پيش بيني اين موضوع بود و از طرف مرز ايران هم احداث دژهاي قوي در آبراه هاي هور العظيم به منظور دور كردن دسترسي نيروهاي ايران به دجله و نهايتا اتوبان عماره- بصره اقداماتي بود كه مهندسي دشمن خصوصا در سال 64 انجام مي داد ضمنا با احداث اتوبان در هور ناصريه پناهگاه مبارزين عراقي را كه عمدتا در هور ناصريه پناهگاه ايجاد كرده بودند به هم زده مي شد و به نوعي صدام از اين اقدام با مجاهدين و مبارزين عراقي هم مبارزه مي نمود.

شرح مجروحيت من در هورالعظيم سال 64

نتيجه شناسايي هاي اط.ع ق نصرت در منطقه الحسان طراحي يك عمليات شبيه عمليات بدر در شرق دجله را در اذهان ما و فرماندهان جنگ آورده بود لذا بعضي از فرماندهان لشكرهاي سپاه از جمله (41 ثار اله حاج قاسم سليماني و اط.ع اين لشكر در منطقه مستقر شده بودند و توسط عزيزان اط.ع ق نصرت به منطقه توجيه مي شدند و تقريبا تصميم به يك عمليات بزرگ در اين منطقه قطعي شده بود. اما از طرفي دشمن شديدا در منطقه علاوه بر ازدياد فعاليت هاي مهندسي و احداث دژ و پدهاي گوناگون در هور دسترسي ما را به دجله دورتر مي نمود با اجراي اتش و ايجاد كمين در آبراه ها ما را دچار مشكل مي نمود و در هنگامي كه من آمده بودم مرخصي يك گروه شناسايي بعلت آتش شديد دشمن همگي مجروح و 2 نفر شهيد شده بودند لذا تلگراف مبني بر لغو مرخصي من و اعزام سريع به منطقه برايم ارسال شد به تفرش و اما از اين به بعد را بشنويد :

رسم و قانون هميشگي من اين بود هر موقع به مرخصي مي آمدم و به لحاظ رسيدگي تغذيه اي به خودم در عوض هر موقع به اهواز مي رسيدم بلافاصله به مركز اهداي خون مي رفتم و خون اهدا مي نمودم براي كمك به مجروحين جنگ در اين نوبت مرخصي هم طبق روال قبل بلافاصله به محض دريافت تلگراف از جبهه به منظور تسريع در لغو مرخصي من و برگشتم به جبهه بي درنگ شبانه حركت كرديم و حوالي ساعت 10 صبح رسيدم اهواز و رفتم مركز اهداي خون در 4 راه نادري اهواز و پس از اهداي خون رفتم به هويزه و نهايتا براي شب خودم را رساندم منطقه جراحيه نزد برادران اط.ع ق نصرت

و صبح ز.ود هم به قصد انجام شناسايي از لب هور حركت كرديم و پس از عبور از حدود 60 كيلومتر در آب هور رسيديم به نزديك كمين هاي عراق كه بايد قايق را در نيزارها پنهان مي كرديم و با بلم به سمت عراقي ها براي شناساييي حركت مي كرديم طبق روال معمول هميشگي در حين جابجايي لوازم از قايق به بلم آتش دشمن شديد شد تا اينكه يك گلوله توپ دقيقا چند سانتي متري موتور قايق ما منفجر شد و باعث شد موتور قايق منهدم شود و 2 نفر از اط.ع ل 41 ثاراله كه براي توجيه شدن همراه ما آمده بودند و يك نفر از اط.ع ق نصرت به نام مهدي تميمي درجا شهيد شدند بطوريكه بدن اين عزيزان متلاشي شده بود و مجيد اميدوار هم از ناحيه چشم و بقيه بدن شديدا مجروح شده بود من هم پس از پرتاب موج انفجار بر لبه قايق باعث شد دست راستم كاملا خرد و شكسته شد و يك تركش هم مچ دست راستم را شديد زخم نموده بود . قطع شريان و عصب و تاندون ها . لذا خونريزي شديد داشتم اكنون موقع اين حادثه ساعت 8 صبح است از طرف ديگر سر و صداي عراقي ها كه در كمين هستند و مشغول گشت زني هستند خيلي نزديك مي آمد در هر حال پس از جمع شدن حواس و آمارگيري از شهدا و مجروحين و بررسي منطقه پس از حدود 10 دقيقه موفق شديم تماس بي سيم برقرار كنيم به عقبه و موضوع را اطلاع دهيم با اين توصيف فقط بايد منتظر بمانيم تا نيروهاي ما به كمك بيايند . از طرفي خونريزي شديد و ديدن شهيدان در قايق كه متلاشي شده اند و از طرف ديگر نزديكتر شدن عراقي ها بهر توصيف بود. اين مدت با اين توضيحات سپري شد تا حدود ساعت 5/11 صبح نيروي كمكي آمدند به امداد ما 2 قايق آمده بودند يكي شهدا را و ديگري مجروحين را حمل مي نمود در حين راه برگشت يك هلي كوپتر عراقي آمد به تعقيب ما و خلاصه به هر سختي بود رسيديم اورژانس عقبه و از آنجا با يك آمبولانس به بيمارستان صحرايي خاتم الانبيا سه راه فتح كه درمسير هم آمبولانس پنچر شد . در هر حال يادم هست كه ساعت 2 عصر رسيديم داخل محوطه بيمارستان خاتم الانبياء فصل تابستان گرماي شديد بيرون با آن وضع مجروحيت و خونريزي و از طرفي روز قبل هم در اهواز خون اهدا كرده ام و از طرف ديگر حدود 48 ساعت بود غذاي كامل نخورده بودم چون همه اش در مسير برگشت از مرخصي بودم "عادت به خوردن غذاي بين راه ندارم" . همه اين مسائل را خودتان تصور نمائيد من چه حالي داشتم به محض آمدن پزشك جراح بالاي سرم به او گفتم اول مرا بي هوش كن بعد هركاري دلت مي خواهد انجام بده .....

و براي شدت تشنگي بگويم وقتي وارد بيمارستان شديم هواي خنك با كولر گازي محوطه يك ليوان آب خنك آوردند جلوي صورتم كه لبان و صورت مرا خنك كنند اما من كه بايد به اطاق عمل مي رفتم از آشاميدن آب ممنوع بودم ولي طاقت نياوردم و در يك فرصت مناسب با دست چپم كه سالم بود ليوان آب را از دست پرستار گرفتم و يك نفس سركشيدم و ديگر هيچ متوجه نشدم بي هوش شدم . ضمنا همين شدت تشنگي باعث شد من تا آخر عمرم به ناراحتي به نام عطش مبتلا هستم هرچه آب بنوشم سيراب نمي شوم .

و اما بعد از عمل جراحي

من در حاليكه داشتم به هوش مي آمدم در ريكاوري اطاق عمل متوجه شدم كه در حاليكه من روي همان تخت مخصوص عمل جراحي دراز كشيده ام از روي تخت مشاهده مي كردم كه پزشك جراح و مابقي پرستاران هم دور تا دو.ر تخت من نشسته اند و در حاليكه دستشان به حالت گريه كردن روي پيشاني قرار گرفته و شديدا دارند گريه مي كنند بالاي سر من هم يكي از دوستان بسيار عزيز قاري بين المللي قرآن استاد غالب جاسم زاده كه در جمع اط.ع ق نصرت حضور داشتند و در حاليكه موهاي سرم را نوازش مي داد گريه مي كرد بطوريكه قطرات اشك غالب جاسم زاده روي صورت من چكه مي كرد . اين موضوع خاطر مرا مشغول داشت تا بعد از ترخيص از بيمارستان در تفرش در منزل مشغول استراحت بودم حدود 3 هفته بعد از اين تاريخ حوالي ساعت 11 صبح ديدم يك اتوبوس از همرزمان اط.ع ق نصرت از اهواز آمده اند ملاقات من در تفرش و از آنجا هم بروند تهران بيمارستان لبافي نژاد ملاقات مجيد اميدوار و سپس در ادامه بروند زيارت ثامن الائمه امام رضا به مشهد مقدس و آمدند و ناهار را ما از ايشان پذيرايي نموديم و با كلي بگو بخند و خوشحالي مرا به اجبار همراه خود بردند به زيارت مشهد . در بين راه من و غالب جاسم زاده در اتوبوس هم صندلي بوديم از ايشان جريان اطاق عمل را پرسيدم ؟

غالب جاسم زاده فرمودند : به نفع شماست كه شرح آن واقعه را ندانيد اما بدليل اصرار من ايشان تعريف كرد : كه وقتي شما در حالت بهوش آمدن بعد از عمل جراحي بوديد زيارت عاشورا كاملا صحيح و سالم مي خواندي و مانند يك مداح خبره و اهل فن ذكر مصيبت هم مي خواندي و بيشتر از شهدا مخصوصا شهيد مهدي زين الدين يادآوري مي كرديد و آن پزشك و پرستاران هم كه گريه مي كردند براي ذكر مصيبت خواندن شما گريه مي كردند خلاصه خيلي قيافه نگير ايشان به حال شما گريه نمي كردند .....

و در ادامه پس از ملاقاتي با برادر مجيد اميدوار در بيمارستان لبافي نژاد تهران و سپس زيارت امام هشتم سفر خاطره اي شد كه ضرب المثل مي گويد :

هم ديدن يار و زيارت شاه عبدالعظيم

پس از سپري شدن حدود 7 ماه طول درمان با هر شرح غيرقابل توصيف براي موقع سال تحويل پدر عزيز و بزرگوارم حاج عباسعلي حيدري داوطلب شدند كه ايام سال تحويل را در جبهه باشند لذا توفيق رفيق راهم شد و در معيت ايشان رفتيم به جنوب . عصر هنگام 28/12/1364 از اراك به مقصد اهواز سوار اتوبوس شديم پس از زيارت حضرت دانيال نبي در شوش عصر روز 29/12/1364 خود را رسانيدم اهواز منزل شهيد مهدي تميميان در آنجا دوستان و همسنگران اط.ع ق نصرت همه جمع بودند و بنا داشتند سال تحويل را دور هم باشند به هر حال مدت 3 روز را با پدرم در مناطق عملياتي جزاير مجنون و هور العظيم و بازديد از خرمشهر و آبادان سپري نموديم كه شرح اين مدت 3 روز از زبان پدرم شنيدني تر است و من جزئيات اين سه روز را شرح نمي دهم ....

و ايام بهار 1365 را در ق نصرت عمدتا براي اموزش و تدريس مباحث اط.ع در خدمت عزيزان اط.ع ق نصرت سپري نمودم تا اينكه موضوع راه اندازي تيپ مستقل 12 قائم استان سمنان مطرح شد. لذا به منظور كمك كردن و راه اندازي واحد اط.ع تي 12 قائم رفتيم به آن يگان و تا پايا ن جنگ را در خدمت آن عزيزان سپري نموديم.

جنگ شهري و بمباران شهرها :

در سال 65 ارتش عراق بدليل شکستهاي پي در پي که در جبهه هاي فاو متحمل ميشد دست به اقدام وحشيانه ديگري زد و آن جنگ شهري و بمباران شهرها را بطور وسيع و گسترده اعم از شهرهاي کوچک و بزرگ را در دستور کار خود قرار داد و مواردي از مشاهدات و اطلاعات خودم را درج مي نمايم :

1- مورخ 24/1/1365 حوالي ساعت 5/11 صبح من در 3 راهي اهواز به سمت آبادان منتظر وسيله نقليه اي بودم به مقصد دارخوين و از آنجا به قصد ديدار رفقا و همسنگران قديم در لشکر 17 ع که در انرژي اتمي بودند بروم بطور معمول اين مسير را من با ميني بوسهاي شادگان مي رفتم تا ايست بازرسي دارخوين و از آنجا تا انرژي اتمي را با وسايل نقليه رزمندگان ترددمي کردم . اما اين نوبت در 3 راهي اهواز آبادان يک آمبولانس که عازم فاو بود براي من نگه داشت که سوار شوم من هم به مصداق هر چه پيش آيد خوش آيد سوار شدم. در مسير ملاحظه نمودم اين برادر رزمنده که خيلي هم کم حرف بود بطوريکه تصور مي کردي هم لال است و هم کر . آنقدر با سرعت بالا مي آمد که دل شير مي ترسيد دل من که جاي خود داشت . به هر ترتيب رسيديم ايست بازرسي دارخوين که حدود 30 دقيقه اين مسافت حدود 100 کيلومتر را آمده بود.

من در همان ايست بازرسي با اشاره به راننده فهماندم که درتقاطع انرژي اتمي که حدود 3 کيلومتر جلوتر واقع مي شد ماشين را متوقف کند تا من پياده شوم علي رغم اين تذکر و توصيه اين راننده بي ترمز حدود 2 کيلومتر جلوتر توقف کرد من هم چون به قصد ديد و بازديد مي رفتم خيلي عجله اي نداشتم لذا ناراحت هم نشدم و پياده شدم و تنها خواسته قلبي من اين بود که به نماز جماعت ظهر و عصر لشکر 17 ع برسم چون نزديک اذان ظهر بود و صداي بلندگوي لشگر که در حال پخش صداي قرائت قرآن قبل اذان بود بگوش مي رسيد به هر ترتيب من قدم زنان اين مسير را برگشتم آمدم تا تقاطع جاده انرژي اتمي و از آنجا با يک تويوتا که مربوط به يگان 30 زرهي که در همسايگي ل 17 ع مستقر بودند به نزديکي هاي دژباني لشکر 17 ع رسيدم از آن تويوتا پياده شدم و چند قدم آمدم به سمت مقر لشکر 17 ع ديدم از داخل مقر لشکر 17 ع ناصر شهبازي جمعي واحد اط.ع ل 17 ع با موتور مي آيد بطور طبيعي ايشان توقف نمودند و در حين احوالپرسي اوليه بوديم که تعداد 4 فروند هواپيماهاي عراقي آمدند و اولين راکت دقيقا به اطاقک دژباني مقر لشگر 17 ع اصابت نمود بي درنگ به ناصر شهبازي عرض کردم من هم اکنون دقيقا بايد در آن اطاقک دژباني مي بودم.

اما آن سرعت زياد آمبولانس که از اهواز سوار شدم باعث شد که من به اين حادثه با تاخير برسم بطوريکه دقيقا چند قدم از آن اطاقک دور بمانم به هر توصيف با موتور ناصر شهبازي رفتيم داخل انرژي اتمي يک غوغايي برپا بود و در آنجا متوجه شدم که حسين عباسي اعزامي تفرش در حين اقامه نماز ظهر بر اثر اين بمباران هوايي به شهادت رسيده است و نهايتا ديد و بازديد ما با رفقا در حين رسيدگي به اوضاع مجروحين و سر و سامان دادن اين موضوع انجام شد.

2- اواسط تابستان 65 بود من به قصد آمدن مرخصي آمدم ايستگاه راه آهن اهواز و در باجه بليط فروش راه آهن يک اوضاع غيرعادي و ترددهاي مشکوک را ملاحظه نمودم اما به هر حال بليط را گرفتم و بعد از حدود 2 ساعت انتظار سوار بر قطار شده و نهايتا حوالي ساعت 5 عصر رسيديم ايستگاه هفت تپه. قطار در اين ايستگاه توقف غيرعادي و طولاني داشت و بطور مشکوکي تمام درب هاي قطار بسته شده بود اما کارکنان قطار حضور فيزيکي نداشته که ناگهان ديديم 2 هواپيماي عراقي آمدند بالاسر همين قطار با اولين شيرجه هواپيما لوکوموتيو قطار منهدم شد و چون يک قطار حامل مهمات از قبل در اين ايستگاه توقف کرده بود انفجار اين قطار حامل مهمات هم بر تشديد آتش باران منطقه کمک مينمود يک اوضاع غيرقابل توصيف برايم بود از طرفي هجوم ناجوانمردانه هواپيماهاي عراقي و از طرفي درب هاي بسته قطار و از طرفي دست و پا و سر قطع شده در محوطه ايستگاه را مشاهده مي کرديم در حاليکه داخل قطار محبوس شده بوديم هيچ اقدامي نمي توانستيم بکنيم پس از حدود 5 دقيقه از اين حادثه گذشت دربهاي قطار را باز کردند و ما از حبس داخل آن رهايي يافتيم و پس از سروسامان گرفتن اوضاع آمدم در جاده اسفالته انديمشک اهواز سه راهي هفت تپه يک اتوبوس در حال تکميل کردن ظرفيت مسافرهاي خود بود. من هم در صندلي جلوي اين اتوبوس نشستم بعد ازدقايقي متوجه شدم که اطرافيان من به طور متنفر گونه اي به من نگاه مي کنند و در گوشي به هم موضوعي را عنوان مي کنند از يکي شان پرسيدم موضوع چيست ؟ با انگشت کتف هاي مرا نشان داد که پر از گوشت و خون و مغز آدمهايي که در حادثه بمباران قطار به شهادت رسيده بودند و اين اخلاط به کتف و پيرهن من پاشيده بود لذا اتوبوس در جلوي غذاخوري توقف نمود . من رفتم پيراهنم را تعويض نمودم و با اين شرح آمدم به مرخصي .

12121212.jpgاواخر بهار 1365 موضوع تاسيس تيپ مستقل 12 قائم در استان سمنان رسميت يافت و با شور شوق خاصي پاسداران و رزمندگان اين استان در اين راستا تلاش مضاعف داشتند اين حقير بواسطه دوستي با همسنگر عزيزم حاج علي اکبر چتري داشتم براي راه اندازي واحد اط.ع اين تيپ با اين مجموعه همکاري خود را آغاز نمودم.

در ابتداي کار 3 مورد مطمع نظر قرار گرفت :

1. جذب و آموزش نيروهاي علاقمند به اين واحد و توانمند اين کار و همينطور جذب قديمي هاي اط.ع ل 17 ع که مربوط به استان سمنان بودند

2. تامين و تدارک اسباب و لوازم اوليه کار

3. آموزش عملي در اردوگاه هاي آموزشي

عمدتا آموزشهاي حفاظت- کار با نقشه- کار با قطب نما- تشريح تجارب در عمليات هاي قبلي رزمندگان اسلام از مواردي بود که اين حقير در خدمت عزيزان رزمنده واحد اط.ع تي 12 قائم بودم.

افتخار آشنايي و معيت با شهدايي مثل مصطفي کيپور ، سيد سعيد هاشمي ، سيد ضياء شاهوراني ، محمدرضا شجاعي نيا ، رضا نادري ، رضا قنبري ، تقي مداح ، علي کلباس ، محمد حسين ابراهيمي ، سلمان اعمابصير ، غلامحسين احساني

از برکات حضور در اين واحد براي اين حقير به شمار مي رود.

قابل ذکر است که در همان ابتداي کار از رزمندگان با سابقه در اط.ع يگانهاي ديگر که مربوط به استان سمنان بودند دعوت به همکاري بعمل آمد . اسامي که در ذهن مانده اند عبارت بودند از :

حاج سيد اسماعيل سيادت ، تقي مداح ، غلامحسين احساني ، حاج مجتبي حقاني ، حاج حسن زرگري ، حاج زين العابدين ابراهيمي ، حاج حسين اميري ، حاج ابراهيم حقيري ، حاج حسين رضواني و ...

از اين افراد عده اي بودند که بلافاصله به کمک آمدند و در سامان گرفتن امور واحد نقش داشتند و عده اي با چند ماه تاخير به واحد آمدند و نهايتا آنچه به صورت چارت سازماني واحد عملا فعال شد ذيلا در حافظه ام موجود است :

کادر اصلي :

حاج علي اکبر چتري : مسئول واحد

حاج منصور حيدري جانشين واحد و مسئول پذيرش نيرو+ آموزش نيرو

حاج مجتبي حقاني مسئول ستاد و هماهنگي

حاج زين العابدين ابراهيمي : معاون

حاج سيد اسماعيل سيادت : معاون

قربان وطني و حسين سعيدي مسئول تدارکات

سيد علي ضيايي ، مرتضي عرب کالک و نقشه

حسن سنگسري و ابراهيم کرد : ديدباني

شعبان صحرايي : مسئول پرسنلي

فتح اله رادبخش : تسليحات

و برادران حاج حسن زرگري ، غلامحسين احساني ، مسئول گروه هاي شناسايي و متعاقبا دامنه فعاليت توسعه يافت که افراد متعددي بعنوان سرگروه ايفاي نقش نمودند .

ضمنا بدليل سابقه رفاقت و آشنايي با عزيزان ق نصرت انجام دوره هاي اوليه آموزشي آبي خاکي و غواصي خصوصا دوره هاي اوليه با امکانات ايشان انجام مي گرفت که در سرعت بخشي به امور آموزشي بسيار موثر بود.

مروري بر خطوط پدافندي منطقه شلمچه قبل از عمليات كربلا 4 و 5 خالي از لطف نيست

خط اول : شامل يك دژ به ارتفاع 4 متر و عرض 15 متر به موازات آن كانال محتوي آب

خط دوم : يكصد متر جلوتر از خط اول شامل دژ به ارتفاع 4 متر و عرض 5/2 متر

خط سوم : خاكريز و كانالي به عرض 4 متر و عمق 2 متر داراي آب و ميادين مين و سيم خاردار و موانع متعدد

خط چهارم : شهر دوعيچي شامل نهر آب و دژ و چند هلالي پي در پي

مابين خط چهارم و پنجم مقر تاكتيكي سپاه سوم عراق و مقر اصلي لشكر 11 قرار داشت.

خط پنجم : دژ جاسم شامل نهر آب و دژ و چند هلالي پي در پي

خط ششم : كانال زوجي محتوي آب و مثلثي هاي معروف در شيب آن كه مكمل امتداد كانال ماهي بود.

توضيح ضروري است كه در فضاي خالي بين خطوط اول تا سوم كاملا زمين با مين مسلح شده بود بهمراه سيم خاردار و ازهمه اينها مهمتر اينکه كل منطقه عملياتي كربلاي 5 محصور آب بود.

دشمن با توجه به ناكامي ما در عمليات كربلا 4 اصلا آمادگي لازم نيرو در منطقه شلمچه را ايجاد نكرده بود و قصد داشت براي بازپس گيري فاو اقدام جدي بنمايد و بدليل ضربه مرحله اول ما در رسيدن به نوك كانال ماهي و غافلگير شدن دشمن لذا باعث شد سراسيمه و شتاب زده در حين عمليات كربلاي 5 بيست و سه يگان خود را وارد منطقه نمايد لذا تلفات سنگين را محتمل شد و تا روز هشتم عمليات سعي در پس گيري زمين داشت اما از روز 8 به بعد استراتژي خود را عوض نمود و بيشتر به حفظ نيرو انديشيد تا به زمين .

سپاه پاسداران با سازماندهي حدود 300 گردان در 25 يگان در قالب 3 قرار گاه عمليات كربلا 5 را اجرا نمود .

1- قرارگاه كربلا در محور شمالي منطقه عملياتي

2- قرارگاه قدس در محور مياني و در عمق

3- قرارگاه نجف جنوب منطقه عملياتي تا اروند را مي پوشاند .

مرور خيلي خلاصه بر نقش تي 12 ق در کربلا 5 :

تيپ 12 قائم تحت امر قرارگاه نجف ساعت 20/3 شب سوم عمليات وارد عمل شد و حدود ساعت 5 صبح 300 متري پيشروي كرد اما نتوانست كاملا كنج قائم الزاويه را تصرف نمايد و شب و روز چهارم در امتداد خاكريز مقطع در مرز به سمت جزيره بوارين به همراهي لشكر 5 نصر وارد عمل شد و مقداري وارد جزيره شد و به همراهي لشكر 105 قدس گيلان بوارين كاملا پاكسازي شد و اواخر مراحل تكميلي عمليات كربلا 5 تي 12 قائم در حوالي باغ رضوان مدتي را پدافند نمود.

اولين عمليات رسمي و بزرگ كه تي 12 قائم بايد شركت مينمود عمليات كربلا 4 مي باشد. كه متاسفانه به دليل ناكامي كه در كل عمليات عارض شد لذا اين تيپ هم موفقيت قابل توجهي نداشت و متعاقب اين عمليات در فاصله زماني كوتاهي تدارك عمليات بزرگ ديگر به نام كربلا 5 در دستور كار قرار گرفت .

در مرحله اول : تي 12 قائم در رسيدن به كنج قائم لزاويه شلمچه و خين بايد در شب دوم وارد عمل مي شد

1- اولين خاطره قابل ذكر اين است كه نيروهاي تي 12 قائم شب دوم وارد عمل شده بودند و به كنج قائم الزاويه شلمچه رسيده بودند اما در كنج بدليل وجود 3 مثلث كوچك در داخل يك مثلث بزرگ شبهه اي بود براي حاج آقا احمدي فرمانده تيپ 12 ق كه آيا گردانها كل مثلث بزرگ را گرفته اند يا خير ؟

من عرض كردم به دليل وجود استحكامات پيچيده در اين مثلث ها بعيد به نظر مي رسد كه كل مثلث بزرگ تصرف شده باشد . نيروهاي ما يك مثلث كوچك را گرفته اند اما تصور مي كنند كه مثلث بزرگ تصرف شده است لذا براي سركشي به منطقه و بازديد از خط خودم به محل رفتم و در آنجا مشخص شد كه يك مثلث كوچك تصرف شده است.

2- خاطره دوم : براي بازديد اين مثلث كه ذكر آن آمد- به اتفاق رزمنده دلاور حاج زين العابدين ابراهيمي سوار بر موتور سيكلت بوديم كه موقع برگشت دقيقا نزديك پاسگاه شلمچه بقدري آتش دشمن شدت داشت كه ميلي متري زمين شخم زده مي شد. بطوري كه ما در چاله هاي حفر شده توسط توپ هاي دشمن پناه مي گرفتيم و من به زين العابدين گفتم : 2 نفر روي موتور صلاح نيست شما از داخل كانال برو آنطرف 3 راهي منتظر بمان. من با موتور مي آيم كه اگر اتفاقي هم بيافتد يك نفر سوار موتور باشد. حاج زين العابدين پيشنهاد مرا پذيرفت اما خودش بر موتور سوار شد و به من گفت شما از داخل كانال بياييد يعني فداكاري و از خود گذشتن . اگر بناست اتفاقي بيافتد چرا براي تو بيافتد اجازه بده براي من باشد.

3- خاطره سوم : يك روز قصد رفتن به خط مقدم داشتم ديدم رزمنده جانباز مرتضي عرب كه در سالهاي قبل يك دست خودش را تقديم اسلام نموده بودند بي سيم روي كول خود گذاشته سوار بر موتور من شده و مي فرمايد من همراه شما به خط مي آيم دليل اينكار ايشان اين بود كه در قسمت كالك و نقشه واحد اط.ع تي 12 ق فعاليت مي نمودند لذا رفتن به خط مقدم برايش يك آرزو بود كه قصد برآورده شدن آن را نموده بودند.

4- خاطره چهارم : جلوتر از شهرك دوعيجي و حوالي باغ رضوان در مراحل تكميلي پايان عمليات كربلا 5 در خط پدافندي حد تي 12 قائم يك كنج نسبتا قائم الزاويه اي بود كه به لحاظ نظامي قابل نفوذ بود براي دشمن و من پيشنهاد دادم كه يك خاكريز وتري احداث كنيم كه ضربه پذيري خط ما رفع گردد با همكاري آقاي حاج سيد تقي شاهچراغي 2 نفري هماهنگ كرديم واحد مهندسي يك دستگاه بلدوزر و يک دستگاه لودر آوردند و من از قبل شناسايي لازم را انجام داده بودم و خط احداث خاكريز را گچ ريزي نموده بودم. و يك دسته از گروهان رزمي براي تامين لودر و بلدوزر برديم و با ياري خداوند بدون تلفات اين خاكريزي وتري زده شد و براي تداوم پدافند در آن خط مفيد واقع گرديد :

5- تركش پلامين و چلوشيميايي :

بعد از عمليات كربلا 5 يك قبضه شليك پلامين از عراقي ها غنيمت گرفته بوديم و كاربري آن براي عراقي ها اولين بار در مراحل آخر كربلا 5 بود كه مي ديديم انفجاراتي در سنگر خط مقدم ما پيش مي آيد كه نه شباهت به خمپاره 60 دارد و نه شباهت به نارنجك نهايتا متوجه شديم كه اين قبضه است. لذا بعداز عمليات خواستيم جزئيات كاركرد اين سلاح را تجربه كنيم . نمي دانم به چه علتي بود گلوله درست جلوي ما مي افتاد پايين و منفجر مي شد و يكي از تركش هاي آن به سينه سمت چپ من اصابت نمود و در يك لحظه كه من آخ كشيدم دوستان خيال كردند كار تمام است اما متوجه شديم كه اين تركش هم كاري نبود و نتوانست بوسه اي بر قلب ما بزند فقط يادگاري شد از آن دوران اگر چشم عبرت بين باشد و عبرت بگيرد.

ضمنا در طول عمليات كربلا 5 عراق كرارا از سلاح شيميايي استفاده كرد و عموما رزمندگان را به فيض مي رساند آنقدر شيميايي عادي شده بود كه موقع ناهار گلوله شيميايي كنار سفره ناهار ما فرود مي آمد و مواد شيميايي و گرد و خاك روي اين برنج سفيد مي پاشيد و خاطرم است حاج حميد رمضاني سررسيد و به ايشان تعارف كرديم بفرمائيد چلوشيميايي داريم و با اين غذا ازمهمان خود پذيرايي كرديم.

اگر چه عوارض ناشي از فيوضات برادران عراقي تا آخر عمر گريبانگير ماست و هرچه سن بالاتر مي رود اوضاع وخيم تر مي شود.

مروري بر حج 1407 ه. ق برابر 1366 شمسي معروف به حج خونين

توفيق رفيق راهم گشت و همسفر ( مادر عزيزم ، برادر عزيزم حاج محمدرضا ، همسر عزيز مهربانم و دايي حاج قربانعلي و دايي حاح محمد ابراهيم و مرحومه عمه حاجيه صغري) شدم

اوايل ذيحجه وارد جده شديم و پس از احرام در جحفه وارد مكه مكرمه شديم. اولين نگاه به كعبه لذتي دارد و حالت معنوي دارد كه فقط و فقط طعم آن چشيدني و حس كردني است نه قابل توصيف در قواره الفاظ و لغات آن هم به قلم و بيان اين حقير سرتا پا تقصير ، فقير بي بضاعت.

ششم ذي حجه روز برائت از مشركين اعلام شد. همه حجاج ايراني و بعضا غيرايراني در مقابل بعثه حضرت امام اجتماع عظيم را تشكيل داده و به راهپيمائي و دادن شعارهاي ضد كفار ادامه دادند اما از آنجا كه از قبل آل سعود به فرماندهي امريكايي ها تدارك يك جنايت فجيع را داده بودند اين تظاهرات به خاك و خون كشيده شد . آهن نبشي و چوبهاي از قبل تهيه شده را ديدم كه آوردند به ميدان و زنان و كهنسالان و جانبازان عزيز نشسته بر ويلچر را مي ديدم كه چطور زير ضربات وحشيانه آل سعود چماق بدست مضروب مي شدند و بعضي از آنان هم به شهادت رسيدند و مصيبت بزرگتر از ضرب و شتم و به شهادت رسيدن زائرين حرم امن الهي بي حرمتي بود كه به اين حرم الهي شد و آن شد كه حضرت امام فرمودند اگر از صدام هم بگذريم از آل سعود به دليل اين جنايت نمي گذريم و اين فاجعه غير قابل بخشش است.

به هر توصيف اين جنايت صورت گرفت من تا حوالي 11-12 شب در اطراف محل درگيري ماندم مشاهده كردم خيابانها كه خلوت شد ماشين هاي آب پاش فشار قوي آوردند اين خيابانهاي آغشته به خون پاك زائرين را شستند مبادا از اين صحنه فيلم و اثري به رسانه هاي دنيا ارسال شود. لذا خيابانهاي منتهي به محل درگيري شديدا كنترل مي شد. ديدم كه لوازم و اشياء مانند ويلچر و كلمن آب ، دم پايي و چادر و مقنعه فراواني كه در خيابان اصلي محل درگيري اطراف پل حجون بجا مانده بود. آل سعود فكر مي كرد آثار اين درگيري را محو مي كنند اما غافل بود كه اين لكه ننگ تا ابد در تاريخ مسلمانان به ثبت خواهد رسيد. در همان ايام مي شنيدم كه خطباي آل سعود در توجيه اين جنايت چطور كوس رسوايي سرمي دادند و به مردم خود القا مي كردند كه ايرانيها آمده اند كعبه را منتقل كنند به قم و اين جريان را به واقعه اصحاب فيل شباهت مي دادند.

با يك جوان زير 20 سال سعودي هم صحبت شدم او پرسيد از واقعه و همين كلام را مبني بر انتقال كعبه به قم . من هم در جواب از او سوال كردم آيا از حدود سيصد شهيد كه در اين واقع به شهادت رسيدند تعداد زيادي حدود 70 % زنان ميان سال و كهنسال بودند و عده اي پيرمرد و جانباز بر ويلچر نشسته . آيا اينان آمده بودند براي زيارت و انجام اعمال و مناسك حج يا آن واهه سرايي كه خطباي شما برايتان القا كرده اند ؟

عصر روز نهم در عرفات است به چادري مراجعه كردم سه نفر از اهالي مصر بودند هم صحبت شديم ازجنگ ايران و عراق و اوضاع جاري مسلمين و فلسطين و لبنان صحبت شد حدود 5/1 ساعت مصاحبت با ايشان را داشتم تااينكه موقع سوار شدن بر اتوبوس ها شد براي عزيمت به مشعر الحرام نفر اول بودم كه خواستم سوار اتوبوس شوم ديدم راننده اتوبوس يكي از همان مصريها ست كه ساعت قبل با او هم صحبت بودم . يك قرآن خط مصري روي داشبورد اتوبوس بود از او خواستم كه به منظور قرائت كردن قرآن از اين قرآن استفاده كنم. زاننده باتعجب پرسيد آيا قرائت قرآن بلد هستي ؟ جواب دادم كه ما براي حفظ احكام همين قرآن انقلاب كرديم و به مبارزه ادامه مي دهيم در هر حال قران را گرفتم و رديف دوم صندلي ها نشستم طوري كه صورت و چشمان راننده در آينه اتوبوس براي من كاملا پيدا بود . به محض آغاز قرائت اعوذ بالله ..... ديدم اشكان راننده جاري شد و سر خود را به علامت تاسف و تاثر به چپ و راست تكان مي داد و دستان خود را بر پاهايش مي كوبيد و خيلي عجيب منقلب شده است.

زائرين سوار شدند و حدود نيم ساعت طول كشيد رسيديم مشعر الحرام كه بايد پياده مي شديم. من صبر نمودم آخرين نفر پياده شوم ديدم هنوز راننده بغض در گلو و اشك در چشم دارد خواستم قرآن را به او برگردانم او با صداي بغض آلود جواب داد هرگز هرگز . من گفتم اين قرآن را امانت گرفتم براي دقايقي آنرا قرائت نمايم و اكنون كه اصرار به پس نگرفتن آن را داري حداقل وجه هزينه آن را قبول كن جواب داد حقا شما لايق اين قرآن هستيد و اين از طرف من هديه به شما باشد.

جالب اينجاست كه موقع آمدن به حج كه در بين رزمندگان اط.ع تي 12 قائم جلسه خداحافظي داشتيم شهيد رضا قنبري به من سفارش نمود يك جلد قرآن خط مصري برايش ببرم لذا با اين موضوع كه تعريف كردم به ذهنم رسيد كه اين روزي رضا قنبري است كه خدا به اين نحوه برايش حواله داده است و بردم به رضا قنبري تقديم نمودم.

و پس از شهادت ايشان رفتم به منزل شهيد ديدم مادر شهيد اين قرآن را به شكل محترمانه اي روي طاقچه اطاقش نگهداري كرده و گفت كه شهيد رضا قنبري علاقه خاصي به اين قرآن داشته است . با خودم آن ضرب المثل را زمزمه كردم كه خلايق هرچه لايق

عزيمت به منطقه غرب و شناسايي هاي منطقه عمومي ماوت اولين موضوعي را كه در ذهن من تداعي مي نمود و تجديد خاطره مي شد : ماموريت لشكر 17 ع در سال 63 و شناسايي هايي  كه با شهيدين مهدي و مجيد زين العابدين در اين منطقه انجام داده بوديم و سرانجام به دليل شهادت اين 2 شهيد عزيز و دلايل ديگر ماموريت لشكر 7 ع لغو گرديد.

به هر حال پس از شناسايي هاي زيادي كه صورت گرفت عمليات نصر8 توسط رزمندگان تي 12 قائم صورت پذيرفت و متعاقب آن روي ارتفاعات گوجار و قميش نيز عملياتي صورت گرفت

توضيح ضروري و مهم :

موضوع عزيمت به غرب و تفكر اجراي عمليات در غرب به منظور كشاندن قواي عراق به اين سمت و جابجايي آنان از جبهه هاي جنوب به اين جبهه ها بود كه عراق هم متوجه اين خواسته ما بود و هرگز تا آخر جنگ هم فريب نخورد و جبهه هاي جنوب را همچنان تقويت شده حفاظت مي نمود بطوريكه اگر كل استان سليمانيه عراق به تصرف ايران در مي آمد قواي عراق جبهه هاي جنوب خصوصا شرق بصره را خالي نمي كردند و همچنان در شرق بصره هوشيار بودند چون مطمئن بودند
سقوط حكومت بغداد در سقوط بصره تعريف شده است.

يك خاطره از دايي رضا بسطامي :

حضرت حجه الاسلام و المسلمين حاج رضا بسطامي معروف به دايي رضا بين رزمندگان بود و نكات آموزنده زيادي در بين رزمندگان از خود به يادگار گذاشته است كه براي هميشه درس و الگويي براي ما مي باشد :

در حين عمليات يك شب دايي رضا شام رامهمان رزمندگان واحد اط.ع تي 12 ق بودند . موقع ترتيب دادن سفره براي شام از عطر غذا متوجه شدند كه برنج متعارف و معمول غذاي تيپ نيست و درست هم متوجه شده بودند چون رزمندگان از سنگرهاي عراقي ها برنج معطر و مرغوب آورده بودند و آن شب شام را از آن برنج مرغوب تهيه ديده بودند لذا دايي رضا با آن لهجه شيرين و بسيار دوست داشتني خاص و منحصر بفرد خودش از من پرسيد : دايي حاجي اين برنج از كجاست ؟ عرض كردم چطور شده ، فرمودند خيلي معطر است انگار با غذاي هر شب تيپ خيلي فرق داره. عرض كردم كه اين برنج را از عراقي ها غنيمت گرفته ايم . دايي رضا فرمودند من از اين برنج مرغوب حق ندارم بخورم شما بخوريد نوش جانتان واقعا هم ميل نفرمودند و به صرف يك قطعه نان بهمراه يك پياله ماست اكتفا نمودند و احتياط نمودند چون همه رزمندگان تيپ اين غذاي مرغوب را نداشتند لذا ايشان هم مراعات نمودند ....

امان از مين بي غيرت

يكي از اقدامات مهم در اطلاعات عمليات پيدا كردن يك نقطه مناسب با ديد كافي و دور از چشم دشمن براي ديدباني ، زيرنظر داشتن خط و عقبه عراقي ها و نهايتا پيداكردن معبري براي وصول به اهداف مورد نظر در آن عمليات بود.

در همين راستا در مناطق آلوده به مين روي يك ارتفاعي در جستجوي پيدا كردن يك معبر وصولي به خط دشمن بوديم كه پاشنه راست پاي من رفت روي يك مين و انفجار چاشني احتراقي مرا پرت كرد لكن متوجه شديم كه مين كاري نبوده چاشني احتراقي عمل نمود لكن چاشني انفجاري عمل نكرده دوستان همراه من با تعجب يك نگاه به پاي سالم من و يك نگاه به مين نيمه عمل كرده داشتند ....

بيت المقدس 6 ماوت عراق بهار 67

روي ارتفاعات بلند استرك كه بعض نقاط آن صخره اي با پرتگاههاي مخوف بود از ارتفاع روبروي آن حدود 3 روز ديدباني دقيق و كامل نمودم و در روز 25/2/67 به قصد آخرين شناسايي بهمراه يک گروه شناسايي از اط.ع تي 12 ق به نامهاي : رضا قنبري- مسعود نوروزي و 2 نفر ديگر كه اسامي آنان را فراموش نموده ام حركت كرديم بطوريكه حوالي اذان مغرب رسيديم زيرا ارتفاع استرك و اول وقت نماز مغرب و عشا را خوانديم و به قصد رفتن بالاي استرك و ديدن مواضع عراقي ها حركت كرديم.

چون من ديده باني دقيق نموده بودم بطوريكه دقيقا صخره ها و شيارها و مسير را براي اولين بار طوري مي رفتم بالا كه افراد همراه من سوال مي كردند چطور اينجا را مسلط هستي و من هم مي گفتم ديدباني و نقشه

حدود يک ساعت راه را رسيديم بالاي ارتفاع و 2 نفر را پايين تر گذاشتم تامين و 2 نفر را با خودم بردم بالا پشت سر نگهبان عراقي كه در حال نگهباني به سمت پايين شيار بود . آنقدر نزديك نگهبان عراقي شديم كه شانه هاي عراقي بالا و پايين مي رفت محسوس بود و قرار شد نيروهاي اط.ع اين نگهبان را بي سر و صدا پرت نمايند ته دره و رفتيم سراغ سنگر اجتماعي عراقي ها بطوريكه چراغ داخل سنگر در تاريكي شب مشخص بود و اين سنگر را مقرر كرديم يک نفر رزمنده با يك نارنجك منهدم كند و دقايقي صبر كرديم پاسبخش عراقي ها آمد براي سركشي به سنگرهاي نگهباني و مقرر شد كه يك رزمنده پشت يك سنگ بزرگي پنهان شود و پس از عبور پاسبخش عراقي ها او را بي سر و صدا خفه كند و لذا با اين سه اقدام كه دقيق انجام مي شد كلا نيروهاي گردان رزمنده بي سر و صدا به بالاي استرك مي آمدند و با رسيدن به بالاي ارتفاع 80% كار انجام شده بود. چون عراقي ها عقبه جاده اي نداشتند و داخل استرك مستقر شده بودند و با يك هلي كوپتر تامين مي شدند و يك جاده مال رو قاطر هم به عقبه خودشان داشتند.

به هر حال شب عمليات فرا رسيد و نهايتا آن سه مورد توصيه هاي مرا به درستي عمل كردند و من در سنگر هدايت عمليات در مقر تاكتيكي دراز كشيده بودم تماس گرفتند كه استرك سقوط كرده من گفتم اگر فرمانده تيپ عراقي ها را اسير كرديد و فرستاديد مقر من قبول مي كنم استرك تصرف شده و راهنمايي كردم سنگرش کجا است و برويد او را اسير كنيد.

حدود 3 ساعت 5/9 صبح فرمانده تيپ عراقي با يك سرباز گماشته اش اسير شدند و آوردند مقر ما . رزمندگان به او فهماندند كه با راهنمايي هاي من او و تيپ تحت امرش اسير شده . اين فرمانده تيپ عراق افتاد به دست و پاي من و گريه و التماس گفت آب مي خواهم گفتم آب بنوش گفت گرسته هستم گفتم مثل بچه حرف گوش كن . طي چند دقيقه كامل و صحيح شرح حال تيپ تحت امرت را برايم بنويس و اين را هم بدان اگر اشتباه يا دروغ بنويسي من متوجه مي شوم . كامل شرح حال تيپ را برايم نوشت

تاريخچه تاسيس تيپ و تاريخچه سوابق خودش ، و شرح منطقه را هم برايم بصورت كروكي ترسيم نمود. بعد از اين كار او را غذا داديم و به عقبه منتقل كرديم.

و با اين عمليات به اين موضوع پي مي بريم كه مي شود با دقت و ظرافت در كار تلفات خودي را به حداقل رساند و در نهايت ضريب موفقيت خود را بالا برد.

مرصاد : تابستان 67

اواخر جنگ حوادثي دست به دست هم داد كه اين ايام داراي ويژگي ها و پيچيدگي هاي منحصر به فرد باشد اوضاع طوري بود كه همه فرماندهان بايد همه نقاط جبهه را در ملاحظات خود مي داشتند . تك هاي عراق در پس گيري فاو و پس گيري جزاير مجنون و منطقه شلمچه و نهايتا عقب نشيني از حلبچه و در بنديخان و شاخ شميران و از طرفي انهدام و سرنگوني هواپيماي مسافربري توسط امريكائي ها در خليج فارس و دهها حادثه مهم ديگر از نكاتي بود كه معمولا موضوع مباحث رزمندگان و بويژه فرماندهان قرار مي گرفت و شرح و تفصيل اين مباحث خود چندين كتاب چند صد صفحه اي خواهد بود. و اما در زمانيكه قطعنامه توسط حضرت امام پذيرش شده و در اخبار عمومي هم اعلام شده بود صدام خواست آخرين استفاده را از نيروي منافقين ببرد و لذا حركت منافقين به ايران آغاز شد و اما من خودم آن روز 3/5/67 كجا بودم ؟

عصر روز 3/5/67 من ديداري داشتم در شاخ شميران و چون يك خط پدافندي تي 12 قائم در سورن مريوان هم داشت از آن جبهه مي آمدم و از طرفي استقرار اصلي تيپ 12 در جنوب بوده يك مقر ييلاقي تابستاني براي آموزش و استراحتگاه يگان در ارتفاعات چار زبر تدارك ديده بوديم به نام اردوگاه صادقين حدود 3 كيلومتر از جاده اسفالت داخل ارتفاعات واقع بود و در آن مدت استقرار كه حدود 5/1- 2 سال يگان 12 قائم در آن اردوگاه مستقر بود. من براي اموزش نيروهاي اط.ع تي 12 قائم روي جغرافياي ارتفاعات كار عملي و روي نقشه هم كار كرده بودم و بعنوان درس عملي كلاسهايم از اين رشته ارتفاعات چهارزبر استفاده مي كردم.

موقع غروب وارد اردوگاه صادقين شدم ديدم آثار آمدن نيروها به اردوگاه است از دژباني پرسيدم ؟ جواب داد چند اتوبوس نيروهاي بسيجي آمده اند و رفتم چادر نيروهاي اط.ع تي 12 آنجا هم ديدم حدود 30 نفر نيروهاي قديمي كه رفته اند مرخصي و يا در عملياتهاي قبل مجروح شده بودند همگي برگشته اند به منطقه و خلاصه چادرهاي اط.ع نيرو داشتند و بطور تصادفي و اتفاقي يك تريلر حمل مهمات هم كه از جنوب به مقصد مريوان مي خواست برود آمده بود. در اردوگاه صادقين به قصد استراحت و تامين گازوئيل خود همه اين حوادث تصادفي و اتفاقي دست به دست هم داده بود تا اينكه حوالي ساعت 11 شب پيك فرماندهي تي 12 قائم آمد سراغ من و گفت فرماندهي تيپ فرموده اند عراقي ها حمله كرده اند و اسلام آباد را گرفته اند. سريعا بيائيد چادر فرماندهي !!!

من كه آشنايي قبلي با جغرافياي منطقه داشتم برايم خيلي بعيد بود اين خبر را قبول كنم !!!

در هر حال رفتيم فرماندهي در آنجا سريعا تقسيم كار كرديم :

من به اتفاق حاج مهدي مهدوينژاد رفتيم براي شناسايي منطقه و برادر حاج علي خاني و حاج علي اكبر چتري هم مامور شدند براي آماده باش 100% تيپ 12 ق و دقيقا لفظي كه آن شب من بكار بردم اين بود كه همه افراد : كور كر شل پير و جوان همه پياده يا سواره بيايند روي گردنه 4 زبر.

ما سه نفر (من و حاج مهدي و راننده به نام فدوي) در حاليكه از 4 زبر سرازير شديم ديديم كه روي گردنه حسن آباد درگيري است و علامت تبادل آتش طوري بود كه دشمن سرازير شده و فاصله گردنه حسن آباد تا چهارزبر حدود 6 كيلومتر دشت صادف بود. به هرحال آنقدر به حسن آباد نزديك شديم كه دقيقا از نزديك دختران منافق را ديديم و مطمئن شديم كه اينها منافقين هستند و از طرفي حسن آباد را هم سقوط كرده تلقي كرديم. در اين فرصت همه طرح و نقشه و همت خود را بايد براي حفظ چهارزبر بكار مي گرفتيم سريعا برگشتيم اردوگاه صادقين يك بلدوزر مامور احداث خاكريز روي چهار زبر به راهنمايي محمود حاج قاسمي جمعي اط.ع تي 12 شد و همه نيروهاي داخل اردوگاه با همان شرحي كه در اول مقرر شده بود در حال حركت به سمت گردنه بودند اما من مشغله ذهني ام اين بود كه تا اين نيروها برسند شايد فرصت از دست برود لذا اين تدبير به فكرم رسيد : نيروهاي اط.ع را براي سرعت عمل بفرستم جلو به نحوي كه حركت منافقين را سد كنند و سپس تا پيكره اصلي تيپ خودشان را برسانند به گردنه از سرعت منافقين گرفته شود. به محض اعلام اين تدبير در چادر اط.ع رضا نادري در حاليكه از عملياتهاي قبل هنوز مجروح بود و هنوز نخ بخيه كف پايش معلوم بود از جا پريد و به من گفت حاجي آرپي جي به من بدهيد من اين ماموريت راانجام مي دهم.

رضا نادري را بهمراه كمكي به نام حسين اكبري را خودم بردم در پيچ هاي آخر گردنه چهارزبر روانه كردم و دقيقا به رضا نادري تفهيم ماموريت نمودم :

كه طوري خودروهاي منافقين را منهدم كند كه ديواره اي از آتش كاملا جاده را مسدود كند به نحوي كه منافقين مجبور شوند توقف نمايند و از ماشينهاي خود پياده شوند و آن موقع است كه ما فرصت مناسب داريم خط پدافندي روي گردنه ايجاد كنيم . به هر حال به تماشاي عملكرد رضا نادري ايستادم . دقيقا 11 گلوله آرپي جي همه را به هدف زد و همانطور كه خواسته بودم ديواري از آتش طوري شد كه منافقين با بي سيم از يكديگر سوال مي كردند كه اين كيست جلوي ما را گرفته است و خلاصه منافقين متوقف شدند و از ماشينها پياده شدند و اين همان خواسته ما بود ، و در اين درگيري جانانه رضا نادري شهيد شد و به عقيده من حفظ اين كشور و شكست منافقين مرهون خون اين شهيد است چون اگر منافقين با آن سرعتي كه مي آمدند و مي رسيدند باختران ديگر آخر داستان معلوم نبود چه مي شد و غيرقابل پيش بيني بود و اين اقدام شجاعانه و شهادت طلبانه شهيد رضا نادري مصداق اين بيت است :

بسا باشد كه مردي آسماني به جاني سرفراز و كشوري را

نهد جان در يكي تير و رهاند ز ننگ تيره روزي لشكري را

به هر حال همه نيروهاي تيپ 12 ق آمدند ، گردانها روي ارتفاع چهارزبر مستقر شدند و طي 2 روز دفاع درس عبرت به منافقين داده شد كه از كرده خويش پشيمان شوند و اين شد كه آيه كريمه مي فرمايد : ان ربك لبالمرصاد

به هر توصيف كه بود با همت و فداكاري و ايجاد ديواره آتش در جاده آسفالت توسط رضا نادري منافقين به اجبار از خودروهاي خود پياده شدند و نيروهاي تي 12 قائم تماما به چهارزبر خود را رساندند و با تشكيل يك خط پدافندي جلوي آنان سدي محكم ترتيب داده شد و پس از 2 روز درگيري مداوم و انهدام منافقين در محدوده بين حسن آباد و 4 زبر و نهايتا طي عملياتي به نام مرصاد در 5/5/67 با يك هجوم همه جانبه از همه محور ها منافقين قلع و قمع شدند و پس از پاكسازي جاده اسفالته اسلام آباد باختران از من خودم را به كنار ساختمان شركت نفت در سمت چپ جاده اسفالته زير گردنه 4 زبر رساندم و در اولين اقدام خودم پيكر مطهر رضا نادري را يافتم و به عقبه انتقال دادم و اما هنوز شيريني و حلاوت اين پيروزي بزرگ در كام ما جولان نداده بود كه شهادت همرزمان عزيزمان به نام هاي حاج محمود اخلاقي ، رضا خالصي ، تقي مداح ، رضا قنبري مجددا به كام ما تلخي نشاند و علي رغم اينكه به ايشان توصيه موكد شد كه مناطق آلوده است و بي مورد تردد صورت نگيرد لكن شوق وصال به آنان پري عنايت نمود براي پرواز به سوي معبود كه سالها در حسرت آن در جبهه ها بودند .

ارديبهشت 1372

برادران تفحص شهدا در منطقه عمومي پنجوين منطقه عمليات والفجر 4 مشغول بودند كه براي محل دقيق عمليات گروهانهاي گردان موسي بن جعفر(ع)  استان سمنان ترديد داشتند لذا برادر حاج علي اكبر چتري طي تماس تلفني هماهنگ نمودند كه برويم از نزديك محل را به عزيران تفحص نشان بدهيم لذا ايشان به اتفاق دايي رضا ابراهيمي و خانواده آمدند تفرش و 3 نفري رفتيم به مقصد مريوان و نهايتا يك روز كامل را در آنجا به تفحص مشغول شديم و پيرو اين ماموريت علاوه بر شهداي مفقود گروهانهاي موسي بن جعفر(ع) آثار جسد شهيد ابراهيم محبتي از شهداي مفقود لشگر 17 را طبق نشاني و علائم كه من بخاطر داشتم تائيد نمودم و نهايتا ايشان نيز طي مراسمي در خمين تشييع شد. ضمنا قابل ذكر اينكه قبل از عزيمت به اين ماموريت يك شب در خواب اين شهيد عزيز را ديدم و خوشحالي مادر شهيد ابراهيم محبتي در خواب درحاليكه من اصلا در بيداري ايشان را نديده بودم و حضور ذهن از چهره ايشان نداشتم خلاصه خيلي عجيب بود ارتباط اين خواب با پيدا شدن شهيد ابراهيم محبتي و خوشحالي مادرش و اين علامتي است از زنده بودن شهدا و اينكه ايشان ناظر به ما و اعمال و رفتارمان هستند و افسوس و صد افسوس اگر آن دنيا خجل و شرمنده ايشان باشيم

قرآن كريم مي فرمايد :

ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله اموتا بل احياء عند ربهم يرزقون

و اما موقع برگشتن از داخل خاک عراق به مريوان خاطره اي است عرض ميکنم از کرامات حضرت معصومه (س) :

در مسير رفتن موقع صبح آنچنان ايست و بازرسي و کنترل در جاده ها مشاده نميشد لکن موقع برگشت مشاهده مي شد. در خيلي از نقاط و تقاطع ها ايست و بازرسي ايجاد شده است که يکي از دلايل آن هرج و مرج حاکم در آن منطقه بود که توسط خود نيروهاي کرد عراق اداره مي شد. لذا موقع برگشت در يک پاسگاهي که بعد از روستاي عنب در حوالي شهر حلبچه بود. ايست و بازرسي ما را متوقف کرد . کلت برادر چتري روي صندلي ماشين پيدا بود به محض که من به ايشان گفتم مواظب باش کردها اسلحه ات را نبينن اما آنها ديدند و دقيقتر بازرسي انجام دادند و معلوم شد که برگه تردد ما اعتبارش پايان يافته و از طرفي قلم خوردگي هم دارد ضمنا اين برگه تردد براي 2 نفر است ولي ما 5-6 نفر هستيم و ماشين ما هم روي آن نوشته شده بود اهدايي مردم حزب الله شاهرود به جبهه هاي حق عليه باطل که روي آن را گل مالي کرده بودند خلاصه همه اين موارد باعث تشکيک بيشتر ايست بازرسي کردها شد و آنها اصرار داشتند که ما را ببرند داخل پاسگاه براي بازجويي و با آن هرج و مرج حاکم آنزمان در آن منطقه خدا ميداند چه بر سرمان مي آمد در هر حال درب ورودي پاسگاه من توسلي به حضرت معصومه پيدا کردم و وارد اطاق رئيس پاسگاه شديم. از آنجا که عنايت حضرت شامل حال ما شد . رئيس پاسگاه با اين نيرويي که ما را برد داخل پاسگاه کدورت قبلي داشت هرچه او مي گفت اينها مشکوک هستند اينها را بايد بفرستيم سليمانيه بازجويي شوند رئيس پاسگاه يک کلام به لج بازي با او مي گفت نه خير بگذارند اينها بروند چون دارند ميروند مريوان چکارشان داري خلاصه اينکه ما خلاص شديم و آمديم مريوان و ماجرا ختم به خير شد.

فهرست

دیدگاه ها
نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی:
وب سایت:
شماره تماس:
دیدگاه شما:
کد امنیتی:
کد امنیتی
لحظاتی ویژه ازدیدار خانواده شهیدایزدی باپیکرمطهرتازه تفحص شده شهیدشان/تصاویر گزارش تصویری

لحظاتی ویژه ازدیدار خانواده شهیدایزدی باپیکرمطهرتازه تفحص شده شهیدشان/تصاویر

» صبح امروزخانواده شهیدباپیکرمطهرشهیدبزرگوارشان درمعراج الشهدااستان مرکزی دیدارکردند.

آرشیو

عضویت در خبرنامه

نام کامل:
ایمیل:
تلفن همراه:
پیوندها
آمار بازدید
افراد آنلاین: 16 نفر
بازدید امروز: 14155
بازدید دیروز: 18782
بازدید کل این صفحه: 863
بازدید ماهانه: 244560
بازدید کل: 4193737